دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

دُردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

آنچه گذشت

۱۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ندا» ثبت شده است

عکس‌نوشت ۱۳۷۳. من یه طرف، اون تلویزیون نارنجیِ سیاه‌وسفیدِ روی کتابخونه هم یه طرف. بابا اون موقع دانشجوی حقوق بود و این کتابخونه پر کتابای حقوقی و قانون. خوندن و نوشتن که یاد گرفتم، اول رفتم سراغ اینا که ببینم چی توشون نوشته. هم‌سن‌وسالام گیر سارا انار دارد و آن مرد با اسب آمد بودن؛ اون وقت من شونصد تا کتاب راجع به طلاق و حضانت و ارث خونده بودم. یه کتابم بود به اسم جدول دیات. عاشق اون کتاب بودم نمی‌دونم چرا. مقدار دیۀ مو و ناخن و دندون تا هر چی که به ذهن آدم نمی‌رسه که دیه داشته باشه رو نوشته بود. بعد من می‌نشستم حفظ می‌کردم چی چقدر دیه‌شه. روایت خاصی راجع به این عکس به دستم نرسیده. حدسم اینه که یه مورچه پیدا کردم گرفتم دستم دارم نشون ملت می‌دم که ببینید چه کوچولوئه. 

و از آنجا که هر کدوم از دخترای فامیل که ازدواج کردن بچه‌هاشون کپی برابر اصل بچگیای خودشونه، (جز پسر پریسا که کپی برابر اصل باباشه،) و من هر بار به شگفت میام از این همه شباهت در خلقت خداوند، فلذا هر موقع عکسای کودکیمو می‌بینم عمیقاً آرزو می‌کنم هر چهارتاشون شبیه من بشن در آینده، نه باباشون. بس که شیرین و ناز و بامزه‌ام. ای من به قربان دست و پای بلورینم.



کتابخانهٔ مرکزی تبریز. مسئول بخش امانت گفت کارمندا همه‌شون رفتن سالن همایش و منم الان دارم می‌رم اونجا. آقای متشخصی بود. دلم می‌خواست بگم وقت اداریه و شما نباید موقعیتتون رو ترک کنید، اما نگفتم. گفتم اونجا چه خبره؟ گفت همایش هفتۀ کتابه. به‌مناسبت هفتۀ کتاب سخنرانی قراره بکنن. دلم می‌خواست بگم موز و شیرینی هم می‌دن، اما نگفتم. گفتم کتابی که من می‌خوام تو مخزن سه هست و باید همون‌جا بخونمش. گفت پس برو طبقۀ سوم؛ ولی مسئولش نیست و بعیده بهت بدن. دلم می‌خواست بگم باید تو سایتتون یا روی تابلویی جایی اطلاع‌رسانی می‌کردید که مسئول مخزن سه نیست و ملت نیان علاف نشن. گفتم. گفت حالا شما برو شاید دادن. رفتم سمت راه‌پله. ابعاد آسانسور شصت سانت در شصت سانت بود. کلید طبقۀ سوم رو زدم و رفتم بالا. از آسانسور که بیرون اومدم با تعدادی در مواجه شدم و رفتم اتاقی که درش باز بود. توجه خانومی که داشت قفسه‌ها رو مرتب می‌کرد رو با سرفه! به خودم جلب کردم. سلام کردم و گفتم چند وقت پیش برای گرفتن تعدادی کتاب اومده بودم اینجا که یه سری رو امانت دادن و دوتاش رو هم گفتن چون تو مخزن سه هست باید همین‌جا بخونم. حالا اومدم همین‌جا بخونم. مخزن سه، محل نگه‌داری کتاب‌هایی هست که اهدا شده و اهداکنندگان شرط کردن کتاب‌ها به بیرون از کتابخانه امانت داده نشه و افراد بیان همون‌جا بخونن. خانومه پرسید چه کتابایی؟ گفتم جامعه‌شناسی زبان و زبان‌شناسی نظری. گفت اینا باید پایین باشن. کتابای خاصی نیستن. گفتم نه اینجان. چون اهدایی هستن اینجان. اسم نویسنده‌شونو پرسید. رفت پای کامپیوتر و یه چیزایی تایپ کرد و بعد گفت جامعه‌شناسی زبان نه، درآمدی بر جامعه‌شناسی زبان. گفتم همون. می‌دین همین‌جا بخونم؟ گفت مسئول اینجا امروز رفته مرخصی و منم دارم می‌رم همایش. دلم می‌خواست بگم موز و شیرینی هم می‌دن اون پایین، اما نگفتم. دلم می‌خواست بگم هیچ کدومتون به شرکت در همایش و شنیدن سخنرانی علاقه‌مند نیستین و هدفتون موز و شیرینیه و اینکه چند ساعت از زیر کار دربرین و اگه دستمزد این چند ساعت رو از حقوقتون کم می‌کردن و یا این چند ساعت رو مرخصی حساب می‌کردن و باز از حقوقتون کم می‌کردن عمراً نمی‌رفتید. به جاش گفتم مسئولی که رفته مرخصی جایگزین نداره که از اون بگیرم؟ من واسه خاطر همین دو تا کتاب اومدم و باید تو سایتتون یا روی تابلویی جایی اطلاع‌رسانی می‌کردید که مسئول مخزن سه نیست و ملت نیان علاف نشن. گفت برو از رئیس کتابخونه نامه بگیر که من بدم. زود هم بیا چون دارم می‌رم همایش. تازه اگرم بدم چند دقیقه بیشتر نمی‌تونی بخونیشون. چون دارم می‌رم همایش و در اینجا رو می‌بندم. گفتم پس تا من برمی‌گردم شما کتابا رو از قفسه‌ها پیدا کنید. گفت حالا تو برو، من می‌دونم کتابا کجاست. گفتم برای تسریع روند کارمون می‌گم. شما تا کتابو از قفسه بیاری منم نامه رو میارم. گفت حالا تو برو، کتاب آوردن زیاد طول نمی‌کشه. تو چشاش عمراً رئیسو پیدا کنی و عمراً نامه بگیری و اگرم گرفتی عمراً جایی برای خوندنشون پیدا کنیِ خاصی بود. 

رفتم سراغ همون آقای متشخص ابتدای پاراگراف قبل که مسئول بخش امانت بود و گفته بود کارمندا همه‌شون رفتن سالن همایش و منم الان دارم می‌رم اونجا. داشت می‌رفت اونجا. ازش پرسیدم رئیس کتابخونه رو چجوری می‌تونم پیدا کنم؟ گفتم خانوم مخزن سه گفت اسمش خانوم اصغری، پوراصغر، اصغرپور، یه همچین چیزیه. باید از رئیس کتابخونه نامه بگیرم و اومدم نامه بگیرم. یه خانوم متشخص هم کنار آقای متشخص بود. گفتن برو همکف، تو سالن همایش پیداش می‌کنی. رفتم سالن همایش کتابخونه و از آقایی که دوربین دستش بود و چلیک چلیک از در و دیوار عکس می‌گرفت پرسیدم رئیس کتابخونه رو می‌شناسید؟ بهم گفتن اینجاست. خانوم اصغری، پوراصغر، اصغرپور، یه همچین چیزی. از قیافه‌ش معلوم بود ترکی متوجه نمیشه و فقط اصغر و رئیس کتابخونه رو فهمیده. گفت نمی‌شناسم. یه کم جلوتر، از خانومی که داشت با یه خانوم دیگه حرف می‌زد با تردید پرسیدم خانوم اصغری... نمی‌دونستم فعل جمله رو فارسی بگم یا ترکی. با اون خانومه ترکی حرف می‌زد. پس منم ترکی پرسیدم. گفتم می‌شناسیدش؟ گفت بله رئیس اینجاست. گفتم میشه نشونم بدین؟ دور و برو نگاه کرد گفت اینجا نیست. گفتم کجاست پس؟ گفت هر جایی می‌تونه باشه. گفتم لااقل بگین چه شکلیه. گفت خیلی بلند. خیلی خیلی قدبلند. رفتم بیرون و یکی یکی در اتاق‌ها رو می‌زدم و دنبال یه خانوم خیلی بلند می‌گشتم. از این سالن به اون سالن. بالاخره یه شیرپاک‌خورده‌ای اتاق رئیس کتابخونه رو نشونم داد گفت برو اونجا شاید باشه. رفتم تو و دو تا خانوم دیدم. ضمن عرض سلام و ادب و احترام قداشونو چک کردم و اونی که نشسته بود، رعنا! و سرو! به‌نظر می‌رسید. هم‌سن خودم بود. گفتم دو تا کتاب از مخزن سه می‌خوام و جمله‌مو خودش اینجوری ادامه داد که کارمندش رفته مرخصی. گفتم بله؛ می‌دونم. خانومی که ظاهراً جاش وایستاده یا همکارشه میگه شما باید نامه بدید که کتابا رو بهم بده. بعد چون خانومه می‌خواد بیاد از همایش استفاده کنه مخزن سه رو می‌بنده و من این کتابا رو باید جای دیگه بخونم. سالن مطالعه‌ای، نمازخونه‌ای، جایی. گفت عضو کتابخونه‌ای؟ سؤالش اصلاً منطقی نبود. نفس عمیقی کشیدم و گفت بله. آخه کسی که عضو کتابخونه نیست میاد کتاب امانت بگیره؟ اشاره کرد به خانوم دیگری که کنارش ایستاده بود. خانومه اسم کتاب‌هایی که برای امانت می‌خواستم رو پرسید و روی کاغذ نوشت و کارت شناساییمو خواست. دادم بهش. بعد گفت موبایل. گوشیمو از کیفم درآوردم و گرفتم سمتش. خنده‌ش گرفت. گفت شمارۀ موبایل می‌خوام نه خود موبایل. گفتم این جک‌هایی که راجع به دخترا می‌شنوین برای شما جکه، برای ما خاطره است. منم خنده‌ام گرفت. گفتم واسه خاطر این دو تا کتاب انقدر از این طبقه به اون طبقه و از این اتاق به اون اتاق فرستادینم که فکر کردم موبایلمو می‌خواین گرو نگه‌دارین تا پسشون بیارم. گفت نه شماره‌تو بده که یه وقت لازم شد زنگ بزنیم. همچنان می‌خندیدم. شماره‌مو نوشت و گفت با من بیا. به‌سختی دوتایی سوار آسانسور شصت در شصت مذکور شدیم و رفتیم طبقۀ سوم. خانوم مخزن سه فکرشم نمی‌کرد با نامه برگردم. دست از طلب ندارم تا کام من برآید یا تن رسد به جانان یا جان ز تن درآیدِ خاصی تو چشام بود.

گفتم حالا کتابا رو می‌دین؟ گفت کارت شناساییتو بده. گفتم دست این خانومیه که با من اومده. رفت از خانومی که باهام اومده بود و پشت در بود پرسید کارت این خانوم دست شماست؟ بعد گفت من دارم می‌رم همایش، کجا می‌خونیشون؟ گفتم تو سالن مطالعه می‌خونم و بعدش به همین خانومه که کارتم دستشه تحویل می‌دم. از خانومی که باهام اومده بود و پشت در بود پرسید به شما باید تحویل بده کتابا رو؟ بعد که مطمئن شد دروغ نمی‌گم و سمج‌تر از این حرفام برگشت سمت قفسه‌ها و به همکارش گفت سرابی کجاست؟ بگو بره این کتابا رو از قفسه بیاره. یه کم دنبال سرابی گشتن و بعد همکارش گفت سرابی نیست؛ رفته همایش. دلم می‌خواست بشینم دونه دونه موهای سرمو بکنم از دست اینا. خب سرابی نه، یکی دیگه. حتماً باید سرابی از قفسه برداره کتابو بده؟ شما نمی‌تونی برداری؟ من نمی‌تونم بردارم؟ جلوی قفسه‌ها بودیما اون وقت دنبال سرابی می‌گشت. خداوندا چرا هر کسی رو بر مسند قدرت می‌نشونی آخه. بالاخره خودش کتابو از قفسه برداشت و آورد و داد دستم و منم تشکر کردم و گرفتم و دوباره با خانومی که نامه رو برام آورده بود سوار آسانسور شدیم که بریم تا سالن مطالعه رو نشونم بده.

اینجا سالن مطالعه است. همین که واردش شدم یاد دلنیا افتادم. تو پستاش انقدر از سالن مطالعه می‌نویسه که هر جا سالن مطالعه می‌بینم فکر می‌کنم الان دلنیا توشه. هیچی دیگه. نشستم از تک‌تک صفحات کتاب‌ها عکس گرفتم که تو خونه با تمرکز بخونم و کارم که تموم شد بردم تحویل رئیس کتابخونه دادم و کارتمم گرفتم و ضمن خداحافظی سؤال پایانی رو بدین صورت مطرح کردم که آیا امروز کتابخونه تعطیل بود؟ گفت نه چطور؟ گفتم آخه کارمندای بخشای مختلف همه‌شون تو همایش بودن و کسی سر پستش نبود. و لبخند زدم و خداحافظی کردم برگشتم خونه. دیگه بقیه‌شو خودش می‌دونه و کارمندای از زیرکاردرروش!



چون دانشگاه تبریز و دانشگاه‌های شهرها و استان‌های اطراف، زبان‌شناسی ندارن، کتاب‌های این رشته هم تو کتابفروشی‌های اینجا پیدا نمی‌شن، یا به‌سختی پیدا میشن. پیارسال که کنکور علوم شناختی شرکت کرده بودم، با اینکه دانشگاه تبریز هم این رشته رو داشت، بازم با بدبختی کتابایی که می‌خواستم رو خریدم. خیلیاشم پیدا نکردم و رفتم از تهران گرفتم. بعد دیگه پارسال تصمیم گرفتم برای کنکور زبان‌شناسی کتاب نخونم و سؤالای سال‌های قبلو بخونم و جزوه‌هامم مرور کنم برم سر جلسه. نتیجه خیلی هم بد نشد. ینی دانشجو با این روش می‌تونه به مرحلۀ مصاحبه برسه. ولی حس قلبی خودم این بود که چون منابع رو نخوندم و چون لیسانسم هم زبان‌شناسی نیست، پس سوادم کمه. فلذا تصمیم گرفتم امسال همۀ منابع رو بخونم. اگه امسال نخونم، شاید دیگه هیچ وقت فرصت نکنم. و تصمیم گرفتم امسال برای سومین بار، و آخرین بار، کنکور دکتری شرکت کنم. اینکه می‌گم آخرین بار دلیلش اینه که بیشتر از این نمی‌خوام برای قبول شدن هزینه کنم. چه به‌لحاظ مادی و چه به‌لحاظ انرژی و زمان. دیگه انقدر درجۀ اهمیت دکتری خوندن برام پایین اومده که نه‌تنها قبول نشدن برام مهم نیست قبول شدن هم مهم نیست. چیزای دیگه‌ای هم هستن که اونا هم از اولویت و اهمیت ساقط شدن و هیچی تو زندگیم سر جای قبلش نیست. در یک کلام می‌تونم بگم چی فکر می‌کردم چی شد. می‌تونم بگم این نبود اون چشم‌اندازی که سال‌ها پیش از آینده ترسیم کرده بودم. و به قول شاعر: 

ای بر پدرت دنیا، آهسته چه‌ها کردی؛ بین من و دیروزم، مغلوبه به پا کردی...

لابه‌لای پست‌هام سایت‌ها و اپلیکیشن‌های زیادی رو تا حالا معرفی کردم. امروزم می‌خوام با «ایرانسل من» آشناتون کنم. اگر سیم‌کارت ایرانسل دارید و این برنامه رو دارید، بازش کنید و برید قسمت پیشنهادها. همون خط اول نوشته یک گیگ یک‌روزه صفر تومان. اونو فعال کنید. هدیه است به همۀ ایرانسلی‌ها. نمی‌دونم تا کی اونجاست اون گزینه. اگرم اپشو ندارید دانلود کنید و نصب کنید. یا بگید یکی که داره دعوتتون کنه. به دعوت‌کننده ۵۰ گیگ هدیه میده. من دعوتتون نمی‌کنم چون اولاً این ۵۰ گیگو لازم ندارم، ثانیاً دعوت مستلزم اینه که شماره‌تونو داشته باشم و پیام دعوت هم که بیاد شماره‌مو می‌فهمید.

چند شبه خواب می‌بینم که بیدار می‌شم و می‌بینم اینترنت وصله. بعد که واقعاً بیدار می‌شم می‌بینم خواب دیدم.

+ چهارشنبه‌های آبانی تموم شد و نوبتی هم باشه نوبت شنبه‌های آذریه. طبق برنامه‌ای که ساعت‌ها روش فکر کردم و تدوین کردم، این ماه شنبه‌ها پست می‌ذارم.

+ بعداًنوشت: اینترنت مخابرات آزاد شد. دیتاهای گوشی هم کم‌کم آزاد میشه. اینوریدر هم باز شد. ۳۶۳ تا پست نخونده دارم :|

  • ۰۲ آذر ۹۸ ، ۱۳:۲۳
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

داشتم یواشکی گلدوزیای مشکی روی چادرشو بررسی می‌کردم که آیا اینا رو چسبونده یا دوخته که یهو برگشت عقب. گفتم تا حالا ندیده بودم روی چادر هم گلدوزی کنن. گفت قابل شما رو نداره. یک‌میلیون و ششصدوپنجاه‌هزار تومن خریدمش. من: :| صاحبش قابل داره :| (مگه من قیمتشو پرسیدم :| تا قرون آخرشم می‌گه :|)

رفته بودیم مجلس روضه؟ تعزیه؟ مرثیه؟ یکی از اقوام و قرار بود یه خانومه برامون صحبت کنه هدایت شیم. این‌جور جلساتو به‌دلایلی نمی‌رم. یک اینکه حوصله‌شو ندارم، دو اینکه حرص می‌خورم. ینی رفتار مردم و مداح و صابخونه حرصم می‌ده. اینکه با هفت قلم آرایش میان مجلس عزا حرصم می‌ده و به‌واقع نمی‌دونم این چه طرز غصه خوردن و اندوهه برای امام حسین. سه اینکه تو اماکنی که کلی خانوم اونجان و دنبال دختر خوبن معذبم. این دلیل سوم، خودش چند تا دلیل داره که می‌گذریم. حالا اینا چون فامیلن و نرم نمیشه، رفتم. خانوم سخنران گویا تصادف کرده بود و یه ساعتی دیر رسید. تا برسه، مامان پریسا و یکی دیگه از خانوما زیارت عاشورا و توسل و الرحمن خوندن و خانومه وقتی رسید، من با شیطنت گفتم ما دعاهامونو خوندیم و مونده فقط گریه. که خانوم روبه‌رویی که چادر گلدوزی‌شده سرش بود برگشت سقلمه‌ای نثارم کرد که حوصلۀ گریه نداریم. بله، حوصلۀ گریه هم ندارن. حس خوبی نسبت به مداح (سخنران؟ عزادار؟ چیه اسمشون؟) نداشتم. هم چون دیر رسیده بود، هم از اینایی که درآمدشون از راه دینه خوشم نمیاد، هم پیش‌فرضم اینه که سواد رسانه‌ای ندارن و اطلاعاتشون قدیمی و به‌دردنخوره. ولی وقتی عذرخواهی کرد و توضیح داد که مقصر پشت سری بود و به‌خاطر جلسه واینستاد افسر بیاد و بعدتر که سخنرانیشو شروع کرد و حرفاشو شنیدم و آخر سر هم که فهمیدم پول نمی‌گیره عاشقش شدم. جول اوستینو می‌شناسین؟ یه خانوم تو اون مایه‌ها بود. حرفاشم ترکیبی از روان‌شناسی و دین و رسانه و فرهنگ و اقتصاد و احکام بود. حوصله‌سربر نبود و یه ساعت بیشتر طول نکشید. برای من تکراری بود، ولی مفید بود. از اون حرفا که تکرار شدنش خوبه. موضوع اصلی، عاشورا و تبیین هل من ناصر ینصرنی بود و اینکه نصرت و یاری ینی چی و چه ابعادی داره. یکی با شمشیرش به دین کمک می‌کنه، یکی با علمش، یکی با قلمش، یکی با مالش، هر کی به هر طریقی که می‌تونه. اینکه می‌گن کُلُّ یَومٍ عاشورا و کُلُّ أرضٍ کَربَلا (همۀ روزها عاشورا و همۀ زمین‌ها کربلاست)، ینی همۀ ما همیشه می‌تونیم تو این یاری کردن سهیم باشیم و عاشورا تموم نشده.

+ این گلدونا رو بچه‌های نیازمند درست کردن. می‌دن به این خانوم مداح که براشون بفروشه. یه جوری عکس گرفتم خانومی که چادر گلدوزی‌شده سرشه هم بیفته. یک‌میلیون و ششصدوپنجاه‌هزار تومن خریدتش :|

+ اینم ببینید: www.yjc.ir/fa/news/6989727

+ شمارۀ پستا رو دارین؟ پست قبلی انقلاب اسلامی پیروز شد، تو این پست مردم قراره برن پای صندوق و ۹۸.۲ درصد رأی آری بدن به جمهوری اسلامی و منافقا هم دارن مردمو ترور می‌کنن، پست بعدی هم عراق حمله می‌کنه به ایران.

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۸ مرداد ۹۸ ، ۱۳:۴۴
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۸ مرداد ۹۸ ، ۱۰:۴۴
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

موقع خداحافظی، خاله‌ی 80 ساله‌ی بابا تو راه‌پله‌ها محکم دستمو گرفت و فشار داد و مادربزرگ‌وارانه گفت بستی دا! نه قدر درس اوخیه جاخ سان. خوردَیی کیمین سووا گتمیسن. گوتار گَ گِت عَرَ (بسه دیگه، چه قدر درس می‌خونی. مثل "خوردَیی" آب رفتی. تموم کن درسو بیا شوهر کن) و من با نیشی تا بناگوش باز پرسیدم خاله مثلِ چی آب رفتم؟ گفت خوردَیی دیگه. خوردَیی. برگشتم سمت داداشم گفتم خوردَیی؟ داداشم شونه‌هاشو بالا انداخت. ینی نمی‌دونم. پرسیدم خاله اینی که میگی چیه؟ و در حالی که دستم هنوز تو دستش بود گفت یه چیزی تو مایه‌های پارچه‌ی نخی. قدیما ما به این پارچه‌های نخی خوردَیی می‌گفتیم. مثل تو هی آب می‌رفتن. یه کم به خودت برس جون بگیر دختر. و تا برسیم دم در (خونه‌مون دو طبقه است، ما طبقه‌ی دومیم، آسانسور نداریم)، انواع، جنس و اسامی پارچه‌ها و تأثیر آب و مضرات درس خوندن و فواید شوهرو توضیح داد (دو تا نوه‌ش کوچکتر از منن، پارسال شوهر کردن، سه ماه دیگه یکی‌شون قراره مامان باشه حتی) و منم تأیید و تصدیقش می‌کردم و در حالی که داشتم زیر لب خوردَیی رو تکرار می‌کردم که یادم نره، قول مساعد دادم که در اسرع وقت شوهر کنم و خداوند منّان رو صدها هزار مرتبه سپاس می‌گزاردم و شکر می‌کردم که خاله بلاگر نیست و وبلاگ خانم ف. رو نمی‌خونه و کامنتایی که من برای پست اخیرش گذاشتم رو ندیده.

+ یکیو نداریم بشینیم هی نگاش کنیم بعد بهمون بگه چته چرا انقد نگام می‌کنی؟
مام بگیم: سیر نمی‌شوم زِ تو ای مَهِ جان فزایِ من

+ کامنت‌هایش: khanoomefe.blog.ir/1396/01/05

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)
شواهد و قرائن نشون میده من چه بگم این وبلاگ تعطیله، چه نگم، چه اون بالا بنویسم تا فلان روز آپدیت نمیشه چه ننویسم، چه کامنت‌ها باز باشه چه نباشه، شما وَقَعی نخواهید نهاد و رِفرِش‌ها به قوّت خودشون باقی هستن. تعداد بازدیدها کم هم نمیشن حتی. مرسی که هستید و مرسی که کامنت می‌ذارید و درخواست منبر می‌کنید؛ ولی واقعیت اینه که من خودم رو در موقعیت و جایگاهی نمی‌بینم که بخوام کسی رو هدایت کنم. کَل اگر طبیب بودی، سر خود دوا نمودی (کَل ینی کچل!). به نظرم لینک‌های پیشنهادی ستون سمت چپ این وبلاگ به ویژه وبلاگ خانم الف، مفیدتر از پست‌های خودِ وبلاگه. علی ایُ حال، برای خالی نبودن عریضه، این پست رو تقدیم همراهان می‌کنم:
1. خواب دیدم سر کلاس الکترومغناطیسِ دکتر ر. (فکر کنم دکتر ر. ترکن. البته لهجه ندارن و ترکی حرف زدنشونو ندیدم تا حالا. ولی نام خانوادگی‌شون، پسوندِ سلماسی داره و سلماس یکی از شهرهای استان آذربایجان غربیه) نشسته بودیم و ایشون داشتن مختصات کارتزین و قطبی و کروی رو به زبانِ ترکی درس می‌دادن. لوکیشن خوابم یکی از تالارهای شریف بود. یهو چند تا گربه پریدن تو کلاس و رفتن زیرِ صندلی من و من جیغ زدم پریدم روی میز. بعدش فرار کردن و یکی از پسرا که یادم نیست کی بود بَتمن‌وارانه یه گونی برداشت رفت گربه‌ها رو گرفت ریخت تو گونی. و تندیسِ کَنه‌ترین و سریش‌ترین درسو تقدیم می‌کنم به همین الکترومغناطیس که هنوز که هنوزه دست از سرِ کچل من برنداشته و اولین خوابِ 96 رو هم به خودش اختصاص داد حتی!
2. خواب دیدم هنوز رامسریم و داریم خرید می‌کنیم و من دارم برای خونه‌مون جعبه‌ی دستمال‌کاغذی انتخاب می‌کنم و 2 تا سفید و 2 تا سبز و 2 تا قهوه‌ای برداشتم (همون طور که ملاحظه می‌کنید خواب‌های من رنگی‌ن). یکی از سفیدا طرح جغد داشت و وقتی دیدمش ذوق کردم و خانواده چپ‌چپ نگام کردن و گذاشتم سر جاش و یکی دیگه برداشتم.
3. خواب دیدم تو یه جلسه‌ی سیاسی که تو یکی از کشورهای اروپایی برگزار شده شرکت کردم و داریم برای نابودی امریکا برنامه‌ریزی می‌کنیم. ظاهراً بین سیاهپوستا و سفیدپوستا دعوا بود و یادم نیست من جزو کدومشون بودم! مثل این سخنرانی‌های تِد، ملت میومدن طرح‌هاشونو ارائه می‌دادن. خوابم هم از اول تا آخر انگلیسی بود و با اینکه خودمم انگلیسی حرف می‌زدم ولی متوجه نمی‌شدم چی می‌گیم. یه بنده خدایی اومد و یه سری اسلاید و نمودار نشون داد و گفت تا 160 سال آینده کلاً آمریکا نابود میشه و من همونجا حساب کتاب کردم دیدم اگه 135 سال دیگه هم عمر کنم می‌تونم اون روزو ببینم. ولی همونجا به این نتیجه رسیدم که فکر نکنم بتونم 135 سالِ دیگه هم دووم بیارم. اون آقاهه گفت زمان دقیق نابودی آمریکا هفته‌ی آخر اسفند ماهه.
4. خواب دیدم تو بوفه‌ی دانشگاه تهران نشستم و نگار هم هست و ناهار، کوکوسبزی سفارش دادم (خوانندگان خیلی قدیمی می‌دونن که من با این کلیدواژه‌ی کوکوسبزی ماجراها داشتم :دی افسوس و دو صد افسوس که بلاگفا پستامو به فنا داده و نمی‌تونم لینک کوکوسبزی رو بدم) از نگار پرسیدم ساعت چنده و گفت یه ربع به یک. و من یه ربع به یک کلاس داشتم و نگران بودم که چه جوری خودمو برسونم فرهنگستان. نگار هم کوکوسبزی سفارش داده بود. دسرِ کنار غذامونم سبزی با تربچه‌ی فراوان بود. نگار ناهارشو خورد و رفت و ناهار من هنوز آماده نشده بود. کلی منتظر موندم و بالاخره کوکوسبزی‌مو آوردن. تندتند داشتم می‌خوردم که به کلاس یه ربع به یک برسم. تو لقمه‌ی آخرم یه مو به درازای موهای راپانزل! پیدا کردم و عصبانی شدم و بلند شدم برم که ارشیا رو دیدم. وقتی دیدمش یادم اومد که چند ساله ندیدمش و گفتم وااااای چه قدر چاق شدی (ایشون در عالم واقع نیِ قلیون هستن! ولی عمرا من در عالم واقع همچین چیزی به همکلاسی پسر بگم) یهو گفتم راستی گرایش ارشدت چیه و گفت مدیریت برنامه‌ریزی!!! (ایشون هم مثل خیلیای دیگه ارشد تغییر رشته دادن MBA؛ ولی خب گرایششو نمی‌دونستم و هیچ وقتم نپرسیدم ازش). بعدش باهم رفتیم آمفی‌تئاتر، فیلمِ جرج (یا شایدم جیمز) رو ببینیم. ولی ندیدیم. چون من یه ربع به یک کلاس داشتم.
هیچی دیگه. بیدار شدم، بعدِ این همه وقت، بدون مقدمه پیام دادم سلام. صبح به خیر. گرایش ارشدت چیه.
گفت Finance ینی همون مدیریت مالی.
5. خواب دیدم رفتم یه جای موزه‌مانند که کلی اسناد و مدارک سیاسی روی در و دیوار چسبوندن. دستخط محمدتقی بهار رو هم دیدم. به زبان ژاپنی و به خط پهلوی ساسانی بود. تو خواب، ایشون رو با مصدق اشتباه گرفته بودم و فکر می‌کردم محمدتقی بهار (همون که شعرِ ای دیوِ سپید پای در بند، ای گنبد گیتی ای دماوند رو گفته)، همونیه که صنعت نفت رو ملی کرده.
6. خواب ندا رو دیدم.
7. من زیاد خواب نمی‌بینم. شاید ماهی یکی دو بار. اینکه امسال تو یه هفته، 6 تا خواب دیدم، ینی ذهنم در آشفته‌ترین حالت ممکنه. و به فال و تعبیر خواب هم اعتقاد ندارم. معتقدم اغلب خواب‌هایی که می‌بینیم از اتفاقات روزمره نشأت می‌گیره و رویای صادقه نیست. پس اگه میام اینجا تعریفشون می‌کنم دلیلش اینه که چون بامزه و مسخره به نظر می‌رسن، فکر می‌کنم می‌تونن بهونه‌ای باشن برای اینکه دورهمی بخندیم بهشون. پس خواهشمندم تعبیرشون نکنید. مرسی، اَه.
8. این روزا هر کی میاد خونه‌مون یا ما خونه‌ی هر کی می‌ریم، تا منو می‌بینن میگن به حداد بگو این چه معادلیه برای فلان واژه و اون چه معادلیه برای بهمان واژه. منم توضیح میدم که این معادل، مصوبه‌ی فرهنگ نیست و اگه هست دلیلش چیه. بعدش فایل صوتی پستِ 1013 رو براشون تلگرام می‌کنم و کامنت‌های پست جولیک رو تبیین می‌کنم براشون. یه وقتایی کار به جاهای باریک می‌کشه و اول باید توجیه‌شون کنم که فرهنگستان به چه دردی می‌خوره و چرا فرهنگستان ترکی نداریم و چرا ترکی زبان معیار کشور نیست و چرا تو مدارس تبریز ترکی درس نمیدن و چرا کتاب درسیاشون ترکی نیست و چرا میوه انقدر گرونه و رأی من کو و چرا برجام شکست خورد. یه جاهایی نفس عمیق می‌کشم و میگم آی آلله گُر ایشیم حارا چاتیپ کی حدادّان دیفاع الیرم!!! (خدایا خداوندا ببین به کجا رسیدم (کارم به کجا رسیده) که دارم از حداد دفاع می‌کنم).
9. تندیس پرپیچ‌وخم‌ترین و پُرپله و شیب‌ناک‌ترین مسیر دید و بازدیدها رو تقدیم می‌کنم به مسیر خونه‌ی خاله. که از یه جایی به بعد ماشین‌رو نبود و بنده با کفش‌هایی به ارتفاع 13 سانتی‌متر، اون مسیرو رفتم و برگشتنی (برگشتنی قیده؛ ینی وقتی داشتیم برمی‌گشتیم سمت ماشین)، از خاله‌م یه جفت دمپایی گرفتم و کفشای خودمو زدم زیر چادر.
10. هفته‌ی آخر هم‌اتاقیام داشتن برای عید خرید می‌کردن و یکی‌شون یه لباسی خریده بود که تا من اینو دیدم گفتم وای چه لباس خوشگل و خوش‌دوخت و خوش‌فرم و مناسبی. مناسبِ مهمونیای مختلطه. از کجا خریدیش؟ چون من تو مهمونیا چادر سرم نمی‌کنم، همیشه دنبال لباسای بلند و آستین‌دار و نه تنگ و نه گشاد و نه نازک و نه فلان و بهمانم. تا من اینو گفتم، هم‌اتاقیم گفت مگه تو وقتی فک و فامیلتون میان خونه‌تون حجاب داری؟ با چشای متعجب گفتم آره خب عمو و بابابزرگ که ندارم، جز داداشم و بابام بقیه نامحرمن دیگه. با چشای متعجب‌تر گفت تو شهر ما یه عده که بهشون میگیم مکتبی حجاب دارن. بقیه‌ی مردم، جلوی در و همسایه و تعمیرکاری که اومده یه چیزی رو تعمیر کنه هم روسری سر نمی‌کنن، فامیل که جای خود دارد و اصن اگه حجاب کنیم توهین محسوب میشه.
نتیجه‌ی اخلاقی: هر شهری، هر قوم و قبیله‌ای و حتی هر خانواده‌ای دین، یا شایدم فرهنگ خاص خودشو داره.
11. تندیس حساس‌ترین و پراسترس‌ترین و حواسمو جمع کنم ترین لحظات دید و بازدیدها رو هم تقدیم می‌کنم به لحظه‌ی ورود ما به خونه‌ی پسرِ خاله‌ی 80 ساله‌ی بابا و لحظه‌ی ورود اونا به خونه‌ی ما (دقت کردین 9 ساله من تو این وبلاگ، سنّ خاله‌ی بابا رو تغییر ندادم و کماکان 80 ساله‌شه؟ :دی). بله عرض می‌کردم. به ابهت و منبر و ریش و تسبیح ما تو فضای مجازی نگاه نکنید. شیخ تو خونه‌ش برای مصون ماندن از عملِ دست دادن با نامحرم‌جماعت باید تدبیرها بیاندیشد. فی‌المثل، این سری تا اینا وارد شدن، دودستی ظرف آجیلو برداشتم ببرم پرش کنم و تا اینا بشینن، ظرفه دستم بود. همیشه هم قاطی جمعیت سلام و احوالپرسی می‌کنم. چون اگه تنهایی بعد از همه بیام باید تک‌تک با همه احوالپرسی کنم. خونه‌شون بریم حتماً چادر ساده (غیردانشجویی و غیرلبنانی) سرم می‌کنم که دستم بیرون نباشه و اگه مجبور شدم دست بدم از زیر چادر دست بدم (تو رو خدا بدبختی ما رو می‌بینید؟). قبلاً با اون یکی پسرخاله‌ی بابا و پسردایی بابا و پسرعموی مامان‌بزرگم هم همین مشکل رو داشتم. اونا هدایت شدن. ولی این یکی پسرخاله رو نمی‌تونم توجیه کنم و به ظرف آجیل و ببخشید دستام خیسه و سرما خوردم متوسل میشم.
12. هفت هشت ده ساله که از نمایشگاه، کتابای قصه مناسب سنین مختلف می‌خرم و میذارم کتابخونه و هر بچه‌ای به هر دلیلی میاد خونه‌مون، مخصوصاً عیدا، کتاب هدیه میدم. چند وقته داداشم هم یاد گرفته و نه تنها به بچه‌ها، گاهی به بزرگتراشونم کتاب هدیه میده. تف به ریا. فقط خواستم بگم ما خیلی بافرهنگیم و نامحسوس می‌خواستم شما رو هم تشویق کنم به مهموناتون کتاب هدیه بدید :دی
13. من اگه بخوام تندیسی، سیمرغ بلورینی، اُسکاری چیزی به خواننده‌های حقیقی اینجا بدم، اولی رو میدم به الهام، به دلیل دقت فوق‌العاده‌ش. هیچ غلط املایی و نیم‌فاصله و ویرگولی از نگاه تیزبین الهام پنهان نمی‌مونه و از اون مهم‌تر، انقدر با دقت داستان زندگی‌مو به خاطر می‌سپره و می‌چینه کنار هم که اگه اینجا عمداً یه نکته‌ی ظریفی رو پنهان کنم و در فضای حقیقی تو مکالمه‌مون به اون نکته اشاره‌ی غیرمستقیمی بکنم، منظورمو رو هوا می‌زنه. نرگس و نگار هم این ویژگی دوم رو دارن. یه وقتایی اینجا یه چیزایی رو مجهول می‌ذارم و نمیگم و اینا این حفره‌ی اطلاعاتی رو شناسایی می‌کنن و بعداً با یه سری کلیدواژه، نکاتِ نهفته رو از توی حرفای خودم میکشن بیرون و هیچی دیگه؛ لو میرم.
14. ببخشیم و فراموش کنیم و از اشتباهات همدیگه بگذریم. ولی با «ذ»!

دیوارِ محله‌ی دخترِ خاله‌ی 80 ساله‌ی بابا اینا
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1. مدالِ جوانمردی رو تقدیم می‌کنم به:

صاحب مغازه لوازم آرایشی و بهداشتی که دقایقی قبل از نیمه شب شرعی، در حالی که دنبال لاک‌پاکن بودم و مغازه‌ها یکی پس از دیگری بسته بودن، وارد مغازه‌ش شدم و تو دلم گفتم آیا اگه بفهمه نمازم داره قضا میشه و لاکِ رو ناخنمو ببینه، به همون قیمتی می‌فروشه که همیشه می‌فروشه؟ بله! حتی کمتر از قیمتی که همیشه می‌خرم، خریدم.

2. وقتی با کفش 13 سانتی، یه مسیر طویل و خاکی رو مجبور شدم بدون ماشین، پیاده طی کنم، یه غلط کردمِ خاصی تو چشام بود و یه دستم به دیوار بود و یه دستم تو دستِ همراهان!

3. دامادی که به جمعِ ایل و طایفه‌ی ما پیوسته، اهل سرابه و این شهر از شهرهای استان ما می‌باشد و از سوغاتی‌هایش می‌توان به کره و لبنیات اشاره کرد. و تندیس برترین دیالوگ رو تقدیم می‌کنم به:

اولی: خوششششششش به حال ندا
دومی: چرا؟
اولی: فامیلای شوهرش هی قراره براش کره بفرستن

4. به صورت نامحسوس زبانشونو تحت نظر گرفته بودم. فکر کنم ما فعلامونو با "خ" تموم می‌کنیم و اونا با "ح". مثلاً گَلین گِداخ (=بیاید بریم) و گَلین گِدَح. (البته این گَلین، علاوه بر اینکه به معنیِ "بیاید" هست، معنی عروس هم میده. آهنگ ساری گلین هم ینی عروس موطلایی). تحقیقاتِ من ادامه داره و باید بیشتر بررسی کنم این دو تا لهجه رو.

5. اولین بارم بود از پدیده‌ای به نام "ریمل" استفاده می‌کردم. حیف که اسلام دست و بالمو بسته وگرنه چه عکس‌ها که آپلود نمی‌کردم و چه دست‌ها که با ترنج نمی‌بریدید!

6. تندیس بی‌وفاترین و رفیق نیمه‌راه‌ترین رو هم مشترکاً تقدیم می‌کنم به:

ناخن انگشت شست و اشاره و وسطی دست چپ و راست که به فجیع‌ترین شکل ممکن شکستن و شیطونه میگه برو اون چهار تای دیگه رم کوتاه کن بره پی کارش.

7. از کرامات شیختان:

به تعداد مهمونا دستمال کاغذی رو میز بود و همه‌ش گل گلی بود. جز این یکی که جلوی من بود! به شخصه کفم برید و به رادیکال 63 قسمت مساوی تقسیم شد وقتی دیدمش. پس بیاید به قانون جذب ایمان بیاریم. 


  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

یکی از هم‌رشته‌ای‌های رشته‌ی سابقم! برای عروسی یکی از اقوام رفته آلمان و کانالشو دنبال می‌کردم و

ملاحظه بفرمایید:


من از بچگی آرزوم این بود که شب عروسیم خودم جای مهمونا و لباسا (یونیفرم) مهمونا رو مشخص کنم. مثلاً خانواده‌ی پدری عروس فلان رنگ و خانواده‌ی مادری عروس فلان رنگ و دوستان و در و همسایه فلان رنگ! و خانواده‌ی پدری داماد بهمان رنگ و خانواده‌ی مادری‌ش فلان و دوستان و در و همسایه هم رنگ جدا. و حتی دوستان مشترکشون هم رنگ جدا!
و هر کدوم جایگاه مشخصی داشته باشن و عینهو جلسه کنکور :)))) هر کی بر اساس شماره‌ش بره سر جاش بشینه و موقع رقصش که شد بلند بشه و توی تایمی که براش در نظر گرفتن برقصه و بعدش بشینه سر جاش. و همیشه فکر می‌کردم چه قدددددددددددددر حرص و جوش خواهم خورد توی مراسمم از این بابت و وقتی این فانتزیامو با سهیلا مطرح می‌کردم بهم برچسب دیوانگی می‌زد! آقاااااااااا من دیوونه نیستم، فقط چون تو اقلیتم این جوری فکر می‌کنید. مردم آلمانو ببینید... اصن معلومه خونِ آریایی تو رگمونه که انقدر تفاهم داریم.

حاشیه:
از اونجایی که از عنفوان کودکی‌م هر کی شوهر کرده و زن گرفته کارت دعوت عروسیشو نگه داشتم، نسبت به این مقوله حساسم. حتی بیشتر از خود مراسم. چند وقت پیش که عروسی دخترای فامیل بود، اینا خفن‌ترین تالار شهر عروسی گرفتن و کارتشون یه کارت ساده بود. می‌گفتن وقتی ملت کارتو دور می‌ندازن چرا این همه هزینه کنیم و خب من این طور فکر نمی‌کنم. این کارت و یادبودی که موقع دادن هدیه می‌گیرن تنها یادگاری‌های مراسمه و باید یه چیز خوب باشه؛ حتی اگه مراسم توی یه تالار خفن برگزار نشه و یه مراسم با شام معمولی باشه.
چند سال پیش پسر دوست بابا وقتی داشت زن می‌گرفت (البته برای مراسمش نرسیدم و امتحان داشتم و تهران بودم) از کارتش که شبیه در بود و باباش می‌گفت درِ خیبر! خوشم اومد و تصمیم گرفتم منم یه کارت چوبی شبیه در بخرم. چند روز پیش پسر یکی دیگه از دوستان بابا زن گرفت و کارتش شبیه صندوقچه بود و کاغذه لوله شده بود و داخلش بود و از این بیشتر تر تر خوشم اومد و تصمیم گرفتم کارتم صندوقچه باشه. البته نظر مراد هم مهمه هاااا ولی همین که من می‌گم :دی
این والدین ما ید طولایی (طولانی درست نیست) دارن، در زمینه‌ی شکوندن جعبه! مثلاً جعبه‌ی ساعتم به دستِ همین پدر گرام شکست؛ وقتی داشت بازش می‌کرد! این صندوقچه‌ی مذکور رو هم مامانم شکوند! نمی‌دونم اینا چه مشکلی موقع باز کردن این چیزا دارن و خلاصه اینکه درش شکست و از چشَم افتاد... صندوقچه رو عرض می‌کنم. فلذا تصمیمم مبنی بر کارت دعوت صندوقچه‌ای عوض شد.
مورد بعدی، این یادبوداییه که وقتی کسی کادو میده بهش میدن. مثلاً اینا یادبودای یک سالِ اخیرِ طایفه‌ی ماست. برای دندونیِ بچه و کادوی سر سفره‌ی عقد و اینا که خب به نظرم اینم باید یه چیز خوب و درخور و ماندگار باشه.
تقصیر خودشه دیگه!
انقدر دیر میاد که منم مجبورم این چیزا رو در غیابش برنامه‌ریزی کنم
مرادو عرض می‌کنم
تازه چند روز پیش تصمیم گرفتم بچه‌هامو بذارم مهدِ قرآن!
آخه خودم چهار تا سوره هم حفظ نیستم و بچه‌هایی که قرآن می‌خوننو می‌بینم ذوق می‌کنم
به نظرم هیچ اشکالی نداره پدر و مادر آرزوهای خودشونو روی بچه‌هاشون اعمال کنن :دی


خدایا؟ میشه مرادم مثل من همین قدر و نه بیشتر، خل وضع باشه؟ پلیز!!! خدایا میخوام زنگ بزنم از آموزش نمره‌مو بپرسم! هوامو داشته باش...

خدایا زنگ زدم... معاون آموزش گفت استاد هنوز نمره‌ها رو نیاورده برامون... خدایا اگه نمره‌م خوبه که استادمون سالم برسه فرهنگستان، اگرنه که ایشالا به حق پنج تن ماشینش پنجر شه، بعد یهو وایسه هر چی استارت بزنه روشن نشه!
پ.ن: اون دوست عزیزی که چند وقته داره پستامو دیس‌لایک می‌کنه؛ عزیزم! پست قبلیو یادت رفته دیس‌لایک کنی.
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

سال 94 را این گونه آغاز کردیم که در اقدامی محیرالعقول و یهویی، دختر پسرخاله ابوی و دختر دخترخاله ابوی و دختر دخترعمو و پسرعمه ابوی یهویی ازدباج نمودند و نیز این سال را بدینسان به فرجام می‌رسانیم که دختر دخترخاله اموی (نقطه مقابل ابوی اموی میشه؟ :دی) هم ازدباج نمود! و نکته قابل تامل اینه که این عزیزان از من کوچیکترن به واقع! هر چهارتاشون به واقع! برن از خدا بترسن و خجالت بکشن به واقع!

والا!!! به واقع!!!


همان گونه که مشاهده می‌نماییم ویرگول و فاصله و نقطه و سایر علائم نگارشی برای خاله‌ی ما تعریف نشده به واقع! حالا اگه استاد شماره 6 بود (همون که موقع حرف زدن هم علائم نگارشی رو ذکر می‌کنه) می‌گفت: درضمن ویرگول یه خبر دو نقطه معصومه رو می نیم‌فاصله شناسی دیگه دو نقطه ویرگول ازدواج کرد نقطه

به همین برکت قسم دقیقاً همین مدلی حرف می‌زنه!!!

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

  • ۲۳ دی ۹۴ ، ۱۷:۳۱
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

الان که اینارو تایپ می‌کنم, سالن مطالعه شریف, تنهایی نشستم و غرق تفکرم و

آقاهه اومده میگه ساعت کاری سالن مطالعه تموم شده و تشریفتونو ببرید منزل

منم اومدم نشستم عرشه (عرشه نام مکانیست در دانشکده که صدبار توضیح دادم)


بالاخره کمده رو خریدم و به کمک مریم و نگار درستش کردیم

خوابگاهیای عزیز شمام بیاین از سر کوچه ما بخرین اینجا ارزون تره (65 تومن :دی)

(یاد سیب زمینی پیازای ارزون سر کوچه رئیس جمهور سابقمون افتادم :دی)



همون طور که می‌بینید هر جایی که باهاش تماس دارم یا ممکنه داشته باشم رو روزنامه و کاغذ گرفتم

دسرم درست کردیم

ینی من و نگار کمدو درست می‌کردیم و مریم دسر درست می‌کرد

و من همچنان ژله دوست ندارم!



منم برای اولین بار فرنی درست کردم که مزه هر چیزی رو می‌داد جز فرنی

من جای مریم و نگار بودم نمی‌خوردم ولی خب چون بچه‌های خوبی بودن, چیزی نگفتن و خوردن

شکلش قشنگه هاااااااااااا ولی طعمش مزخرف بود

البته به یه معنی دیگه‌ی مزخرف که به معنی زیبا هست شکلشم مزخرفه

کلاً مزخرف بود :|



خب آخرین باری که فرنی خورده بودم امید دندون نداشت و منم خوندن نوشتن بلد نبودم :دی

و این پروژه‌ی کمد تلفات هم داشت و انگشت من از ناحیه میانی مصدوم شد



همون طور که می‌بینید بعد از رفتن بچه‌ها n بار جای یخچال و کمدو عوض کردم



این تصویر فعلاً نهاییه, تا ببینیم بعداً چی پیش میاد

اینم از فرط بیکاری:


در اقدامی انتحاری یهو این دستبندو یاد گرفتم و هفت هشت ده تا درست کردم برای مریم و الهام و نگار و

سه تای دیگه دارم که یکیش مال خودمه :دی

اون دو تای دیگه یکیش برای مطهره یکیشم سهیلا یا نرگس یا حالا هر کی که دستش زودتر بهم برسه


و غذاهای این چند روز اخیر:


قیمه مهمون نگار به علاوه ته دیگ!

درسته مهمون نگار بودم ولی اون اومد اتاق ما :))))


خوراک مرغ و قارچ:

و صبحانه!

من و نگار و معضلی به نام میز!


و مکالمه من و نگار (هفته‌ی پیش سه شنبه):

به ساعت مکالمه هم دقت کنید


نگارو که یادتونه؟ هم‌دانشگاهی و هم‌مدرسه‌ایم بود که شهید بهشتی قبول شده و الان تو یه خوابگاهیم!

دیشب یکی از دوستان (زی‌زی‌گولو) طی کامنتی پرسیده بود که من دوازده شبِ اون شبی که حداد اومده بود خندوانه کجا بودم که خونه نبودم و نت نداشتم و تلویزیون نداشتم و اینا!

عرضم به حضورتون که یه موقع‌هایی من دلتنگ میشم, آنچنان دلتنگ که با هیچ کسم میل سخن نیست

اون موقع‌ها نت و لپ‌تاپ و زار و زندگی‌مو رها می‌کنم میرم خونه مامان‌بزرگم اینا

اون روزم اونجا بودم که یهو ناغافل یادم اومد که ای بابا من قراره آخر هفته بیام تهران و بلیت نگرفتم هنوز

اینترنت خونه مامان‌بزرگم اینارم نمی‌خواستم شارژ کنم

زنگ زدم میترا (همون که دیشب عروسیش بود) که برم خونه‌شون بلیت اینترنتی بگیرم

خونه‌شون نزدیک خونه مامان‌بزرگم ایناست

رفتیم و بلیته رو خریدیم و دخترخاله‌ی بابارم دیدیم

عمه‌ی میترا دخترخاله‌ی باباست و تهران زندگی می‌کنه و به خاطر مراسم میترا اومده بود تبریز

عمه های منم اومدن که عمه‌ی میترارو ببینن

سرتونو درد نیارم, از وقتی رسیدیم بحث عروسی و تالار و جهیزیه میترا بود و

مقایسه با مراسم و جهیزیه‌ی ندا و پریسا که یکی دو ماه پیش بود مراسمشون

ندا هم مثل میترا نوه‌ی خاله‌ی 80 ساله‌ی باباست ولی نوه‌ی دختریشه

پریسا هم نوه‌ی عموی باباست

این که گرون‌ترین سرویس طلا و جهیزیه و لباس و خفن‌ترین تالارو گرفته بودن به کنار

این که چند ماهه دارن میرن کلاس رقص و خرید از فلان جا و فلان مارک و اینا بازم به کنار

مهریه‌هاشون هم حتی به کنار

ولی اینکه هر کدوم یواشکی از آدم بپرسن شوهر من بهتره یا شوهر اون یه کم یه جوریه

و این رقابت و استرس و حسشون به طرز فجیعی داشت به من منتقل میشد

هر جا می‌رفتم موضوع بحث قیمت طلاهای اینا بود که کدوم داماد بیشتر براشون مایه گذاشته

و ارزش داده بهشون!!!

منم وقتی اظهار نظر می‌کردم همه متفق القول می‌گفتن زن هرچی کم خرج‌تر کم ارج‌تر!

اینم بگم که ما چهار تا با رنج سنی 20 تا 23 گل سر سبد فامیلیم و 

همه‌ی ایل و طایفه تمرکز کردن رو ما چهار تا! مخصوصاً روی من :((((((((

خلاصه اون شب که رفتم خونه‌شون بلیت اینترنتی بگیرم, بحث سر این بود که من توی مراسم میترا چی بپوشم و موهامو چه جوری درست کنم و لاک چه رنگی به کدوم لباسم میاد

منم درسامو بهونه می‌کردم که دارم میرم تهران و نمی‌تونم دوباره برگردم و شاید نیام

از اینا اصرار و از من انکار و تهش گفتم دوشنبه بعد کلاس اگه بلیت هواپیما پیدا کردم میام شام می‌خوردم و برمی‌گردم و دیگه حال و حوصله بزن و بکوب و آرایشگاهو ندارم

از یه طرفم فکر کردم یه موقع ممکنه بذارن به حساب حسادت و اینکه چشم ندارم ببینم و نمیام

سریع حرفمو پس گرفتم و گفتم میام! (که نرفتم)

اینام گفتن پس امشب قبل اینکه بری تهران بریم آرایشگاه که هفته بعد وقتی میای مراسم آماده باشی

عمه ها زنگ زدن دوستشون بیاد خونه به چش و چال بنده برسه!!!

جاتون خالی این بنده خدا بند مینداخت و منم هی حرف می‌زدم و نخ رو صورتم واینمیستاد

مگه بسته میشد این فک بی صاحابم

ینی یه ریز حرف زدماااااااا, خاطرات دانشگاه و خوابگاهو می‌گفتم و اینم تلاش می‌کرد کارشو انجام بده

شما هم اون لحظه کامنت و زنگ و اسمس که شبکه نسیم و حداد و خندوانه

همین‌جوری که من حرف می‌زدم لابه‌لای حرفام این خانومه گفت داداشش استاد دانشگاهه

منم با این ذهنیت که اساتید معمولاً موجودات پیر و فرتوتی ان به سخنرانی‌م ادامه دادم

تا اینکه خانومه لابه‌لای حرفام پرش زد و گفت داداشم تهران درس خونده و ارشد فلان رشته است

منم بی وقفه حرف می‌زدم و اصن مهم نبود داداشش کجا چی خونده

تا اینکه خانومه لابه‌لای حرفام جهش نهایی رو زد و گفت داداشم قصد ازدواج داره و گفته براش دنبال دختر بگردیم و دانشجوهای خودش به دلش نمیشینن و فلانن و داداشم شاگرداشو خوب می‌شناسه و دنبال دختر خوبه که نه انقدر متعصب و گوشه گیر باشه نه ولنگ و واز باشه

البته انقدرام مستقیم نگفتااااااااااااا, خیلی ریز و ظریف اشاره کرد به قضیه!

و بدینسان فکّ من بسته شد

و من دیگه حرف نزدم

ینی یه جوری ساکت شدم که اصن یه وضعی :)))))))))

بعدشم خیلی ریز و ظریف به خانومه فهموندم که من برنمی‌گردم تبریز و برن دنبال یه کیس دیگه!


فیلمای خوابگاه شریف که دوستان خواسته بودن:

واحد 4 - سال سوم دانشگاه

واحد 74 - سال دوم دانشگاه

صداگذاری و میکسشون مال همون موقع است ینی این آهنگارو قبلاً رو فیلما گذاشتم

الان نرم افزارشو ندارم و برای همین نتونستم فیلمای خوابگاه ارشدم رو درست کنم

ضمن رعایت امانت‌داری در مورد این فیلما, توجه کنید که چیزایی که توی فیلم می‌بینید مال من نیست

به جز تخت پایینی سمت چپ و کیف و لپ تاپ روش و اون مداری که روی دیوار چسبوندمش 

به انضمام ساعت که پارسال افتاد و شکست و دیگه گذاشتم همونجا تو خوابگاه بمونه

بقیه وسایل مال هم اتاقیامه!

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

دیدین بعضی وقتا کنترل تلویزیون ده متر باهاتون فاصله داره و

شمام لم دادین و نای بلند شدن ندارید و از بخت بد یکی هم رفته رو منبر و

نمی‌تونید کانالو عوض کنید! چون کنترل تلویزیون ده متر باهاتون فاصله داره...


این روزا هر کی بحث ازدواجو پیش می‌کشه, دلم میخواد دمپاییمو دربیارم و 

به قصد کشت انقدر بزنمش که مرگ مغزی بشه!!!


چشمم به سقف خونه بود و گوشم با اون آقاهه حجه الاسلام و المسلمین!

فازش دین و مذهب و منبر نبود, 

به عنوان کارشناس خانواده داشت در مورد ازدواج و نحوه آشنایی صحیح حرف می‌زد

هر چی می‌گفت لایکش می‌کردم!

سرمو برگردوندم ببینم کیه... نشناختم! 

نه که من خودم شیخم؛ گفتم به هر حال ممکنه همکارم باشه :دی

دیدم نمی‌شناسم, دوباره زل زدم به سقف؛ ولی گوشم به حرفاش بود

 

امسال میم. , پ. و ن. سه تا از دخترای فامیل در اقدامی انتحاری یهویی ازدواج کردن 

و همین طور دو تا از پسرای فامیل!!!

هر کدوم تو یه مرحله از این پروسه ان,

ولی انقدری بهشون نزدیک هستم که از نحوه آشنایی و قیمت سرویس طلا و جهیزیه هاشون خبر داشته باشم,

نسبت خانوادگی‌مونم این جوریه که مامان بزرگ یا بابابزرگ اونا, خواهر یا برادر مامان بزرگ یا بابابزرگ منن

ولی انقدر با دخترا صمیمی ام که یه جورایی مثل چهار تا خواهر بودیم و هستیم البته!

 

داشتیم شام می‌خوردیم؛ میم. روبه روم و ن. هم کنارم نشسته بود

میم. ازم سالاد خواست ظرف سالادو گرفتم سمت میم. و یواشکی پرسید:

دو سال دیگه هم تهران می‌مونی... تو تا کی قراره درس بخونی دختر؟

نوشابه سمت من بود, ن. نوشابه می‌خواست

نوشابه رو گرفتم سمت ن. و گفتم چو دیدی نداری نشانی ز شوی ز گهواره تا گور دانش بجوی

بعد از شام یه کم باهم حرف زدیم, عکسای مراسمشونو دیدم... خوب بود... خوش گذشت...


عروسی یکی از پسرای فامیل, کنکور داشتم,

عروسی اون یکی پسره که داداش این پسره بود, امتحانات پایان ترم, 

بله برون میم. خرداد ماه بود و بازم کنکور و 

مراسم عقد ن. بازم امتحانات پایانترمم بود

فقط مراسم پ. رو دیدم که عید بود و همه ی بادکنکای مراسمشو خودم فوت کردم و 

عکاسی و فیلم‌برداریشم با من بود

با این اوصاف, فقط شوهر پ. منو دیده بود و 

بقیه پسرا و دخترایی که به فامیلمون اضافه شده بودن رو تا همین چند روز پیش ندیده بودم

 

قبل از شام نشسته بودم کنار خاله 80 ساله بابا

ینی اول اون طرف نشسته بودم, بعدش رفتم نشستم پیشش

ملت این جور موقع ها میگن بوی مامان بزرگمو میداد

به هر حال دوستش دارم؛ حتی بیشتر از نوه های خودش دوستش دارم (میم. و ن. نوه هاشن)

شوهر ن. برگشت سمت من و از ن. پرسید: ایشون بودن که زبانشناسی قبول شدن؟

گفتم بله, بعدش لبخند زدم و احوالپرسی و خوب هستین و اینا

شوهر ن.: ینی حدادو از نزدیک دیدی؟

گفتم آره دیگه... فیس تو فیس! چهل و پنج سانتی متر باهاش فاصله داشتم

داداش ن.: البته اینم بگو که هیچ کدوم از مصاحبه کننده هارو نمی‌شناختی

همه زدن زیر خنده و ازم خواستن ماجرا رو دوباره براشون تعریف کنم

منم سیر تا پیاز مصاحبه رو تعریف کردم براشون


خاله‌ی بابا اومد نزدیک تر و یواشکی تو گوشم گفت سمت راستی شوهر میم. و سمت چپی شوهر ن. هست

می‌خواستم بگم می‌دونم خاله!!!

بعدش یه کم دیگه نزدیک تر اومد و یه جوری که فقط خودم بشنوم گفت مراسمشون چند ماه پیش بود, 

اون موقع تو تهران بودی, امتحان داشتی, نیومدی!

می‌خواستم بگم می‌دونم خاله!!!

در ادامه افزود: شوهر میم. دو سال از میم. بزرگتره, سمت چپی, شوهر ن. شش سال از ن.؛

می‌خواستم بگم می‌دونم به خدا!! حتی میزان تحصیلاتشونم می‌دونم!!! :دی

بعدش یه کم دیگه هم اومد نزدیک تر و پرسید حالا به نظرت کدومشون خوش تیپ تره؟

خندیدم و گفتم خالهههههههههههههههههههههه, هر دو تاشون داماد خودتن, کدومو بگم آخه, 

گفتم به چشم برادری هر دوتاشون خوش تیپن!

یه کم دیگه نزدیک تر اومد و (دیگه داشتم خفه میشدم :دی) پرسید: شوهر پ. خوبه یا دامادای من؟

دوباره خندیدم و گفتم خالهههههههههههههههههههههه, یه کاری میکنی این سه دختر بیافتن به جون منا!

با نگاه شیطنت‌آمیز گفتم خاله اصن شوهر من قراره از همه شون خوش تیپ تر باشه :دی

 

ادامه دارد...

* عنوان پست, از شهریار

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

نوشتنم طوریه که آدم فک میکنه یکی داره تند تند واسش تعریف میکنه؛ انگار عجله دارم اومدم تعریف کنم برم سر کار و زندگیم

و این زیباترین توصیف و فیدبکی بود که از نوشته هام گرفتم!


+ اینا مکالمات یه هفته‌ پیشه


صرف نظر از اینکه حال دوران دائماً یکسان باشد یا نباشد

و نیز صرف نظر از اینکه من فردی آرام و لطیف یا پر استرسم!

آقا من هم گرگه رو می‌بینم هم دختره رو!!!

مسئولین رسیدگی کنن

در ضمن!!!

خواننده است من دارم عایا؟!!!



در ضمن!


  • ۱۱ تیر ۹۴ ، ۱۱:۴۶
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

دکتر ب. میگه دانشجوی روزانه که با پول بیت‌المال درس می‌خونه,

باید فول تایم در خدمت دانشگاه باشه 

ینی هر لحظه آماده‌ی هر امتحانی باشه

یه چیزی تو مایه های آتش نشان و امداد و نجات

که همیشه آماده و جان بر کف آمادگی مواجهه با هر شرایطی رو داشته باشه

خلاصه در همین راستا, یه روز اومد گفت میخوام میانترم بگیرم

نصف کلاسم غایب بودن

شروع کردم به زنگ و اسمس که آهای ایهاالناس بیاید! میانترم پالس داریم 

خواستم از پشت همین تریبون تشکر کرده باشم.

همین.



ادامه پیام‌های بازرگانی پست پیشین:




این یارو, بابای همون چهارتاست, در راستای یکی از کامنتای پست پیشین


  • ۲۰ خرداد ۹۴ ، ۲۱:۲۴
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)




ترجمه خط اول اینه که خوش به حال محمدرضا که وقتی ما پایانترمامون شروع میشه مال اون تموم میشه, محمدرضا سال اول مکانیکه, محصول مشترک پسرعمه و دخترعموی باباست, برادر پریسا, پریسا هم همونیه که عید مراسم عقدش بود, برق میخونه, سال سوم برق, امیدم که داداش منه, تجربی بود, ولی الان آی تی میخونه, سال اول آی تی, ندا هم دختر دخترخاله باباست, یکی از نوادگان خاله بابا! مدیریت, بیمه, یا یه همچین چیزی میخونه, دانشجوی سال سوم, خواهر حسین ه, حسین عمران خونده, میترا خواهر علی ه, میترا مامایی میخونه, سال چهارم, اینا بچه های پسرخاله بابا هستن, ما همه مون دانشجوییم ولی علی هنوز دانش آموزه, پسردایی هم پسردایی باباست, بابای ایلیا و بیتا! مامان ایلیا دخترخاله باباست, همون که باهاش رفتم دکتر, ایلیا و بیتا بچه ان, هادی و امین و اون یکی محمدرضارو توضیح نمیدم, اصن نمیدونم الان اینارو چرا توضیح میدم ولی وقتی خودمو میذارم جای مخاطب حس میکنم باید توضیح بدم, امتحان فردا خره! کلاً امتحان خره!!!

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته!

در ضمن, خسته ام!

حال ندارم این همه آدمو تگ کنم ولی دکتر کرجی رو تگ می‌کنم!


  • ۱۶ خرداد ۹۴ ، ۲۳:۰۷
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

دیشب بابا زنگ زده بود می‌گفت نسرین, ندا هم پر!

گفتم ینی چی؟

گفت رفته بودیم برای تحقیق و اینا, نیمه شعبان عقدشه

حالا قیافه منو تصور کنید که دارم به اون کوکوسبزی فکر می‌کنم و 

تلفاتی که داره میده

بعدشم گفت احتمالاً میترا هم پر

گفتم ینی چی؟

گفت داریم مذاکره می‌کنیم, خواستی بهشون تبریک بگو!


اینکه دو هفته دیگه نیمه شعبانه و نمی‌تونم برم تبریز بماند

اینکه پریسا و ندا و میترا هر کدوم یکی دو سال ازم کوچیکترن بماند

اینکه ما چهار تا, گل های سر سبد طایفه ایم هم بماند

اینکه اونا هر چی داشتن, برای منم خریدن که کم نیارم و 

من هر چی داشتم اونا رفتن خریدن که کم نیارن بماند

از کیف و کفش و کتاب و معلم گرفته تاااااااااا رشته و 

این کم نیاورن ها بماند و

اینکه تا صبح با مژده در مورد خیلی چیزا حرف زدیم هم بماند و

این فشار عصبی اخیرم هم بماند!

من واقعاً توانایی تصمیم‌گیری ندارم


+ کاش منم پیش خانواده ام بودم 

  • ۲۹ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۸:۰۲
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

  • ۲۰ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۶:۴۳
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)