دردانه

فصل چهارم

دردانه

فصل چهارم

دردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آنچه گذشت

۱۶۰۷- شُستن

دوشنبه, ۲۵ مرداد ۱۴۰۰، ۰۲:۳۲ ب.ظ

تو این سه سال و نیمی که یاسین پا به عرصۀ وجود نهاده سه چهار بار بیشتر ندیدمش و هر بار هم شمارۀ یک و دوشو توی شلوارش انجام داده و زین حیث مامانش و مامانِ مامانشو خیلی اذیت می‌کنه که نمی‌گه دستشویی دارم و کارشو انجام میده. یاسین پسر پریساست. دو ماه پیش تو یه سکانسی از همون گردشِ صبحِ شنبۀ شش‌هفت‌نفره‌مون که رفته بودیم شاهگلی، آب‌جوش و لیوانای یه‌بارمصرفمون تموم شد و لیوانای شیشه‌ایمون هم کثیف بودن و یاسین گفت جیش دارم!. شنیدن چنین جمله‌ای از وی یه چیزی تو مایه‌های دیدن ستارۀ سهیل بود. پریسا داشت می‌رفت آب‌جوش بگیره و مامان هم داشت می‌رفت لیوانا رو بشوره. گفتم پس منم یاسینو می‌برم دستشویی. مامان پریسا و عمه‌ها هم موندن کنار وسایلمون. روبه‌روی همون مجسمۀ یار سنگی و این‌ورِ اون قسمتی که بلیت قایق‌سواری می‌فروشن. تو این سکانس یه لقمه سبزیِ پیچیده لای سنگک هم دستم بود که به ضرب و زور داده بودن بخورم. ابعادشم اندازۀ کف دست یاسین بود. سرویس بهداشتی هم دویست سیصد متر اون‌ورتر. اول فکر کردم فقط قراره بچه رو برسونم مقصد و خودش بلده کارشو انجام بده ولی برای اطمینان خاطر از پریسا پرسیدم دقیقاً قراره چی کار کنم اونجا؟ گفت وقتی بچه جیش کرد! شیر آب رو باز کن و شیلنگ رو بگیر سمتش. یه کم فکر کردم و گفتم آهان، حلّه. سپس هر کدوممون رفتیم پی مأموریتمون. منم تو مسیر داشتم اون لقمۀ مذکورِ قدّ کف دست رو می‌خوردم و به خط رو خط شدن وظیفۀ پریسا و خودم فکر می‌کردم که آب‌جوش گرفتن برای من مناسب‌تر از باز کردن شیر و گرفتن شیلنگ سمت بچه نبود آیا؟ بعد این بچه انقدر عجله داشت که هی می‌گفت داره می‌ریزه! و با اینکه در شرایط عادی فارسی حرف می‌زنه (چون که گویا فارسی خیلی باکلاسه)، درِ بستۀ دستشویی رو می‌کوبید و به خانومی که اون تو بود می‌گفت تِز اُل. این عبارت به زبان ترکی یعنی زود باش. راسته که می‌گن آدما در شرایط حساس و هیجانی به زبان مادریشون حرف می‌زنن. حالا تا این خانوم بیچاره کارشو انجام بده بیاد بیرون، پریسا آب‌جوشو می‌گیره و می‌ره می‌شینه منتظر ما. که عمه‌ها بهش می‌گن نسرین از پس این امر خطیر برنمیاد و خودت هم یه سر بهشون بزن. منم البته با اینکه برادرم کوچیکتر از خودم بود و هست!، ولی تجربۀ شستن بچه نداشتم تا حالا و این‌ها این حرفو با توجه به عدم سابقۀ من در امرِ شستن بچه زده بودن. پشت در دستشویی تز اُل گویان منتظر خانومه بودیم که دیدم پریسا هم اومد و منم دیگه بچه رو سپردم بهش و رفتم کمک مامان در امرِ شستن لیوان‌ها. کارمون که تموم شد لیوان‌به‌دست داشتیم از جلوی ساختمان سرویس بهداشتی رد شدیم که به پریسا و یاسین ملحق بشیم. از دور دیدیم اینا بیرون وایستادن یقۀ همو گرفتن و جیغ و داد و گریه می‌کنن و پریسا کم مونده یاسینو بزنه. شایدم زده بود. اول فکر کردم باز این بچه طبق عادت مألوفش خرابکاری کرده و داره می‌ریزه به مرحلۀ ریخت رسیده. ولی نزدیک که شدیم دیدیم لباساش عادیه. و اینا همچنان باهم دعوا می‌کردن و جیغ و داد و هوار. من و مامان مات و مبهوت همدیگه رو نگاه کردیم و از پریسا پرسیدیم چی شده؟ وی با عصبانیت زایدالوصفی گفت هیچی، بریم. بچه رو گذاشت و دستمو گرفت که بریم. یاسینم گریه می‌کرد و افتاده بود دنبالش و پریسا هم می‌گفت باهات قهرم و نیا دنبالم. اوضاعی بود. از لابه‌لای داد و فریادهای پریسا جسته گریخته متوجه شدم یاسین تا پاشو گذاشته دستشویی گفته جیش نمی‌کنم مگر اینکه نسرین بیاد منو بشوره!. حالا هر چی از پریسا اصرار که بیا بشین الان می‌ریزه از یاسین انکار که نمی‌شینم تا نسرین بیاد. منم که کلاً بچه رو سپرده بودم به پریسا و رفته بودم کمک مامان و خبر نداشتم از نیّتِ بچه که نیّت کرده توسط من شسته بشه. پریسا هم عصبانی شده بود و دعوا و داد و بی‌داد که باید حرف منو گوش بدی. مامان منم این وسط طرف یاسین بود و هی می‌گفت بچه تا هفت‌سالگی مثل پادشاه دستور میده و باید اطاعت کنی ازش. آخه این چه حکومتیه مادر من؟ پریسا هم سوار خر شیطون بود و پیاده نمی‌شد و نمی‌ذاشت من یاسینو ببرم دستشویی. با توجه به عجله‌ای هم که این بچه ده دقیقه پیش پشت در دستشویی داشت و هی به اون خانومه می‌گفت تِز اُل نگران بارش باران سیل‌آسا وسط پارک و بیچاره شدنمون بودم. باری به هر جهت، مامان پریسا رو برداشت برد و منم از یاسین پرسیدم هنوز جیش داری؟ گفت آره. دستشو گرفتم بردم دستشویی و یه سرویس خالی پیدا کردم و گفتم برو تو. بعد نمی‌دونستم تو این موقعیت درو باز بذارم و بیرون وایستم و نظاره‌گر باشم یا برم تو و نظاره‌گر باشم. چون شیلنگ توی دستشویی بود، لزوماً باید می‌رفتم تو. ولی نمی‌دونستم درو چی کار کنم. فکر کردم اگه باز بمونه زشته و ملت رد می‌شینن می‌بینن!. بستم درو. منتظر بودم بچه خودش بشینه و کارشو انجام بده و منم که قرار بود شیلنگو بگیرم سمتش. تازه می‌خواستم برداشتن شیلنگ و باز کردن شیر آب رو هم همون‌جا یادش بدم که دیگه زین پس خودش مدیریت کنه قضیه رو که گفت بلد نیستم لباسمو دربیارم و بشینم!. پوکرفیس داشتم به شرایط اسفناکی که پیش اومده بود فکر می‌کردم و تو دلم خنده‌م هم گرفته بود البته. ولی سعی می‌کردم جدی و کمی تا قسمتی هم عصبانی باشم بابت سرپیچی بچه و گوش نکردن به حرف مادرش. بالاخره این با موفقیت نشست و جیششو کرد! و گفت تموم شد، بشور. حالا جای شکرش باقیه که شمارۀ یک بود و سخت نبود و به‌خیر گذشت، ولی داشتم فکر می‌کردم حالا که ماشین لباسشویی و ظرفشویی داریم، چرا ماشین بچه‌شویی نداشته باشیم که بچه رو بندازیم توش بشوره؟ دانشمندان تا کی می‌خوان دست رو دست بذارن و برای مسئلۀ به این سختی هیچ کاری نکنن؟

پ.ن: دو ماه پیش، بعد از دو سال، شنبه صبح با پریسا اینا و مامانش و مامانم و عمه‌ها قرار گذاشتیم بریم شاهگلی. فکر می‌کردیم خلوت باشه، ولی نبود. از چهار نقطۀ مختلفِ شهر قرار بود به هم بپیوندیم و بعد از مدت‌ها همو ببینیم. پریسا محصول مشترک دخترعمو و پسرعمۀ باباست و دو سال ازم کوچیکتره. 

این بود اولین خاطرۀ من از شستن بچه که دو ماهه تحت عنوانِ خب که چی نوشتمش و الان کامنتا رو باز بذارم که چی؟ که شما هم از اولین تجربۀ بچه شستنتون بگید؟ 

بعد حالا اینو نوشتم یاد مستأجرِ سیزده چهارده سال پیشمون افتادم. ما طبقۀ دوم بودیم و اینا همکف بودن. یه پسر چهارپنج‌ساله به اسم عرفان داشتن که احتمالاً الان دانشجو باشه. سرویس بهداشتی تو حیاط بود و اتاق منم نزدیک تِراس و سمت حیاط. این وقتی می‌رفت دستشویی، یه کم بعد داد می‌زد که بیایید منو بشورید. مامانشم گویا این وظیفه رو سپرده بود به باباهه. قشنگ یادمه هر روز با صدای گریه و فریادِ «یکی بیاد منو بشوره» این بچه بیدار می‌شدم و یه وقتایی بیست دقیقه، نیم ساعت، شاید حتی بیشتر منتظر می‌موند که یکی بیاد بشوردش.

۰۰/۰۵/۲۵

نظرات  (۱۴)

خب من به عنوان یک خاله باید بگم که تجارب فراوانی در این خصوص دارم:))

السا و ایلیا گاهی اوقات انتخاب می‌کنن که کی ببردشون دستشویی!
البته الان دیگه ایلیا شش ساله است و مستقل شده شکر خدا.
ولی السا رو گه گداری می‌برم هنوز هم.
حتی پوشک کردن بچه رو هم یاد گرفتم دیگه:))

پاسخ:
به‌عنوان کسی که نه خاله‌ام نه عمه و دور و برم بچه نیست عرضم به حضورت که بخش پوشکش یادم نبود. ینی هر روز چندین بار باید تعویض بشه؟ [نام‌برده چون چندقلو دوست دارد چندین را ضرب‌در چند می‌کند و به فکر فرومی‌رود]
۲۵ مرداد ۰۰ ، ۱۵:۱۱ مهرداد ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏

 فقط اون قسمت که فرمودن : تموم شد، بشور. :))))))))

پاسخ:
تو این سکانس باید فرار می‌کردم تا قدر مامانشو بدونه :)

من خاطره از شستن بچه ندارم🤔

ولی یه خاطره دارم از اولین روزی که داداشم رو از بیمارستان آوردیم خونه. به این شکل که همه می‌ترسیدن این بچه رو ببرن حموم و از همه لحظه که به دنیا اومده‌بود فکرشون درگیر این بود که چه جوری ببریمش حموم؟ تا این که یه پرستار میاد میگه من ببرمش حموم؟ همه هم خوش و خندان بچه رو میدن و ایشون هم می‌بره می‌شوره و خیالشون راحت میشه که حالا تا یه مدت حله!

همون شب مامانم مرخص میشه و میان خونه. صبح مامانم خواب بود که عمه‌م می‌بینه داداشم جاشو خیس کرده و میاد عوضش کنه که داداشم به محض باز شدن پوشکش کل هیکل خودشو به گند می‌کشه😂😂

هیچی دیگه... رفتیم بابامو بیدار کردیم گفتیم پاشو بیا بچه‌ت رو ببر حموم😂😂

پاسخ:
روایت داریم خانوادهٔ ما هم می‌ترسیدن و بلد نبودن بچه بشورن و منو خانوم همسایهٔ مادربزرگم اینا شسته.
این یاسین هم گویا هر موقع می‌خواستن پوشکشو عوض کنن هیکل فرد مقابلشو به گند می‌کشیده.

:)))) چقدر بچه رو از پوشک گرفتن سخته.

من حس میکنم تاحالا فقط در حد لباس بچه رو در اوردن و راهی کردن بچه به سمت دستشویی و دستاشو شستن و اینا انجام دادم.

پاسخ:
از اونجایی که بچه‌های فامیل تقریباً همه هم‌سن من هستن بچه خیلی تو دست و بالم نبوده از این کارا بکنم. ولی این روزا همین هم‌سن‌سالام دارن مادر میشن و شاهد بیچارگیاشون هستم از دور :)))

عرضم خدمت محضر مبارکت که از بدو تولد تا چند ماهگی که تقریبا روزی هشت/ نه بار رو در نظر بگیر. حالا مادرها دقیق‌ترش رو می‌گن.

بعد هر چی بزرگتر می‌شن دفعاتش کمتر می‌شه.

و خب تعویض پوشک بچه‌ای که سنش هم رفته بالا دردسرهای خودشو داره و اصلا کار جالبی نیست!

بچه‌های ما پوشک گرفتن‌شون تقریبا سخت بود. ایلیا که از سه سالگی تا چهار سالگی سه بار اقدام کردیم و در نهایت نزدیکی‌های چهار سالگی موفق شدیم از پوشک بگیریم. ولی السا باز بهتر بود تو سه سالگی به موفقیت دست یافتیم:)

بچه بزرگ کردن خیلی سخته خیلی زیاد!

من هدفم فقط یافتن بابای بچه است به بقیه‌اش فکر نمی‌کنم دیگه:)

پاسخ:
[قیمت پوشک را از اسنپ‌مارکت جست‌وجو کرده ضرب‌در هشت/نه پوشک در روز و سپس ضرب‌در سی روزِ ماه می‌کند و مغزش سوت می‌کشد]
می‌گن هر که دندان دهد نان دهد، پوشک هم دهد؟ :))

خانوادۀ ما هم هر کس بچۀ جدید بیاره مامان من می‌ره برای شستن نوزاد. گویا تخصص داره در این زمینه. از جمله دختر دایی‌ام، نوه‌های عمه‌ام و نوه‌های خودمون هم که طبیعتا بودن.

پاسخ:
ایشالا به‌زودی نوبت دخترها و پسرهای تو هم بشه اونا رو هم بشوره :دی
۲۵ مرداد ۰۰ ، ۱۷:۱۰ ماه توت‌فرنگی

خیلی خندیدم‌. دستت درد نکنه. 😅

پاسخ:
سر شما درد نکنه :))
۲۵ مرداد ۰۰ ، ۱۸:۱۹ محمدعلی ‌‌

کاش می‌شد بچه رو گذاشت همون زایشگاه و از 7-8 سالگی تحویلش گرفت :)))))))))))))

پاسخ:
اگه همین بخش از کار حل بشه حله. اتفاقاً خیلی هم ناز و گوگولی هستن. بعد به‌نظرم بچه‌های هفت تا هفده سال غیرقابل‌تحملن. وارد جامعه که میشن من دیگه دوستشون ندارم :)))
۲۵ مرداد ۰۰ ، ۱۸:۵۹ محمدعلی ‌‌

تا کامنتو فرستادم به همین فکر کردم! که گوگولیت بچه‌ها چی می‌شه پس. دنیا کلا بدون رنج به آدمی‌زاد خوشی نمی‌ده. اینم رنج ملازم خوشی گوگولیت بچه‌ست مثل اینکه :))))

پاسخ:
فکر معقول بفرما گل بی‌خار کجاست

وای انقد با این پست خندیدم که اصن نسرین بیا این کاربر رو هم بشور چون شماره یک کرد.

پاسخ:
:)))
۲۵ مرداد ۰۰ ، ۲۲:۳۵ زهرا یگانه

خیلی خوب بـود. :)) روحمون شاد شد ممنون.

"یکی بیاد منو بشوره" :))

پاسخ:
خدا رو شکر :)) فکر نمی‌کردم انقدر بامزه باشه. وگرنه دو ماه تو بخش خب که چی نگه‌نمی‌داشتم این پستو.
۲۶ مرداد ۰۰ ، ۰۰:۲۶ شلغم لبوزاده

:))))

یاد کلیپای جواد خواجوی افتادم :)))

توی تمااام کلیپاش، بدون استثنا، یه بچه توی زمینه کار داد و فغان سر میده که "مامااان، مامان خانوووم، بیا منو بشورررر"

بعد یه مدت که با بی محلی مامانه مواجه میشه داد میزنه که "یکی بیاد منو بشورررره"

البته الان به ذهنم رسید که اینا واسه شما گفتن نداره، شما زنده‌شو دیدی :)))

پاسخ:
برای شما جکه برای ما خاطره :))

من بچه خواهرم که ریزه بود علاقه داشت که خاله باید فقط منو بشوره....منم یه جوری میرفتم کارو راست و ریست میکردم...اون وقت یه بار رفته به مامانش گفته خاله و مامان بزرگ خیلی با اونجای من مهربونن و دوستش دارن!!!! وقتی خواهرم اینو گفت کلا ویرانه شدم! گفتم حالا مامان بزرگ شاید قربون اونجای شما میشه من بیچاره که چشمم یه ور دیگه بود از خجالت! بچه ها کلا عجیبن!

پاسخ:
وای عالی بود :))) مهربون :))
چشم منم به یه ور دیگه بود!
حالا مامان‌بزرگ تجربهٔ چندین‌ساله داره تو این زمینه ولی برای ما کارآموزی محسوب میشه
۲۶ مرداد ۰۰ ، ۱۹:۲۲ نیمچه مهندس ...

الان یاد تمام خاطراتم از عوض کردن پوشک برادرام و دستشویی و حموم بردنشون افتادم.هفت و ده سال با من فاصله سنی دارن ولی مامانم یادم داده بود برای مواقعی که خودش یا بابام نبودن من عوضشون کنم.البته به نظرم نرمال نیست به بچه نه ده ساله یاد دادن و نیازی هم نیست یاد بگیره.چیزی نیست که تو موقعیتش نتونی انجامش بدی.

حموم رو تو خانواده ما هم منتظر میشدن یه بزرگتر انجام بده.ولی یه بار به مامانم گفتم میخوای من ببرمش حموم؟اونم گفت آره.یازده سالم بوده:) گاهی بهش میگم چقدر خجسته بودی که به بچه یازده ساله اعتماد کردی و خودش هم قبول داره:) نتیجه این شد که تا هفت سالگی که خودشون یاد گرفتن،فقط میذاشتن من حموم شون کنم چون میذاشتم آب بازی کنن و تندتند فقط نمیشستم که تموم بشه یا نفس شون بند بیاد.

پاسخ:
چه خواهر پایه‌ای بودی. من از این تجربه‌ها ندارم والا :))