شباهنگ

باز این چه شورش است که در خلق عالم است
شباهنگ

به قول نیکولا، «من از نالیدن و ژست افسردگی گرفتن و منتقل کردن انرژی منفی همیشه متنفر بوده‌ام. همه‌ی تلاشم را کردم و همه‌ی زورم را زدم که از بین اتفاق‌های خوب و بد شبانه روزم، بهترینش را برای نوشتن توی وبلاگم انتخاب کنم، چیزی که وقتی کسی می‌خواند لبخند بزند، یا لااقل اگر لبخند نمی‌زند یا توی فکر نمی‌رود یا چیزی بهش اضافه نمی‌شود غصه هم نخورد. که بعدا (حالا چه توی این دنیا چه آن دنیا) اگر خواستند بیخ گلویم را بگیرند که چرا برق را تو اختراع نکردی و چرا کوچکترین تغییری توی وضعیت مردم دنیا ندادی، بتوانم از خودم دفاع کنم و بگویم که حداقل لبخند روی لب یکی دو نفر نشانده‌ام.»
از لبخندت برای تغییر دنیا استفاده کن؛ نگذار دنیا لبخندت را تغییر دهد.

به ابر عظیمی از غبار، گاز و پلاسما در فضاهای میان‌ستاره‌ای، nebula یا سحابی گفته می‌شود؛ سحابی‌ها محل تولد ستاره‌ها هستند و شباهنگ یا شِعرای یمانی درخشان‌ترین ستارهٔ آسمان شب و از نزدیک‌ترین ستاره‌ها به زمین است و کمابیش از همهٔ نقاط مسکونی زمین دیده می‌شود.
همچنین شباهنگ یا مرغِ حق یکی از کوچک‌ترین انواع جغد است این پرنده تمام شب را بی‌حرکت و ساکت روی شاخه‌ها می‌نشیند و هر از گاهی با صدایی لرزان، سکوت شب را می‌شکند. صدای این پرنده طوری است که بعضی از مردم فکر می‌کنند «حق، حق» می‌گوید.

شباهنگ شما را امینِ کامنت‌های خصوصی و پست‌های رمزدارش می‌داند؛ پس محتوای این کامنت‌ها و پست‌ها بین خودمان بماند. اما "کپی" و انتشار محتویات پست‌های بدون رمز جهت استفاده و نه سوء استفاده چه با اجازه چه بی‌اجازه، چه با ذکر منبع چه بی‌ذکر منبع و یواشکی "بلامانع" است.

شباهنگ، هیچ وبلاگی را به صورت مخفی دنبال نمی‌کند و وبلاگِ خوانندگان و وبلاگِ دنبال‌کنندگان وبلاگش را از طریق inoreader می‌خواند.

آخرین نظرات

1137- پیرامون فانوس

دوشنبه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۶، ۰۴:۵۴ ب.ظ

1. درسته که این فرهنگ، فرهنگ واقعی و کامل نبود و پروژه‌ی کوچیک درسی بود؛ ولی باید شبیه یه کتاب واقعی تحویل استاد می‌دادیم. ینی هم اسمش مهم بود، هم طرح جلدش، هم صفحه‌آرایی، هم شکل و قیافه، هم فونت و سایز مطالب، هم مقدمه و پیش‌گفتار، هم تصاویر، هم همه چی. همه‌ی این ظواهر یه طرف و محتواش هم همون طرف.

4تقسیم‌بر2. دوست داشتم اسمشو تورنادو یا شباهنگ بذارم. حتی می‌خواستم اسم این چهل نفری که کامنت گذاشتن و توی تست تعریف‌ها کمکم کردنو بیارم و تشکر کنم ازشون. خیلی چیزای دیگه هم دوست داشتم و می‌خواستم بشه. اما کی گفته همیشه اون اتفاقاتی که ما دوست داریم و می‌خوایم بیافته می‌افته؟
ولی... 
مثل یک اتفاق خوب بیا و بیفت در زندگی‌ام.

3. اندر مشقت‌های کارم همین بس که 6 صبح بیدار می‌شدم و تو گروه پیام می‌ذاشتم که بچه‌ها برای تعریفِ گیلاس، چون فیلم خارجی نمی‌بینم، نمی‌دونم اینا توی گیلاس فقط مشروب می‌خورن یا آب هم می‌خورن توش. کسی می‌دونه؟ نیم ساعت بعد پیام می‌دادم مثالِ گیلاستو بخور، غیراسلامیه. براش مثال نوشتم: گیلاسشو ریخت روی زمین. و در ادامه می‌پرسیدم برای زیرمدخلِ حرم، مدافع حرمو دارم تعریف می‌کنم. کسی می‌دونه کدوم کشورا برای مدافعین حرم سرباز می‌فرستن؟ آخه ویکی‌پدیا نوشته ایران سازماندهی می‌کنه؛ ولی نژاد سربازاشو ننوشته. یه ربع بعد: بچه‌ها کیک نوعی نان نیست؟ شیرینیه؟ دسره؟ نوعی چیه کیک؟ یازدهِ شب: دوستان! من امشب تا حدودای دوازده تنهام. تو کل ساختمونم کسی نیست. همسایه‌هامونم نیستن. هی صداهای عجیب می‌شنوم. الان عین چی پشیمونم که با مامان و بابا نرفتم و موندم این فرهنگ کوفتی رو بنویسم. می‌ترسم. و تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل.

4. از اونجایی که استادمون 44 سالش بود و منم 44 کیلو بودم، گفتم به‌به چه حسنِ تصادفی! فلذا قیمت پشت جلدِ فرهنگو 4 هزار تومن نوشتم و 4 نسخه چاپ کردم و سایزشو 12 در 8 سانتی‌متر تعیین کردم که مضارب 4 باشن و زورمو زدم و فونت و سایز و حاشیه‌شو جوری تنظیم کردم که محتوای اصلی 40 صفحه بشه. به علاوه‌ی 20 صفحه فرانت مَتِر و بَک مَتِر! که شماره‌هاشون به صورت الف و ب و ج و دال و اینا بود! در کل شد 60 صفحه که ایشونم مضرب 4 هستن. 40 نفر هم برای پست‌های "هل مِن ناصرٍ یَنصرنی‌"م کامنت گذاشتن و تعریف‌ها رو حدس زدن. متأسفانه نتونستم تعداد تصاویرو کاریش بکنم. 30 تا شد. مضرب 4 نیست، ولی رُنده. ارجاعاتم هم انقدر کم و زیاد کردم که 40 تا بشه. و شد. کی گفته نمیشه اون اتفاقاتی که ما دوست داریم و می‌خوایم بیافته بیافته؟
پس... 
مثل یک اتفاق خوب بیا و بیفت در زندگی‌ام...

5. یه بار با یکی از هم‌کلاسیام (شِکَر توی کلامم! این هم‌کلاسی‌م خانوم بودن. نیست که زبان فارسی مثل عربی و فرانسوی ضمیر مذکر و مؤنث نداره، آدم یه وقتایی مجبوره توضیح بده داره کیو میگه. اتفاقاً به نظرم خوبه که اینجوریه. چون یه وقتایی آدم دوست داره متنشو در هاله‌ای از ابهام بنویسه و خواننده ندونه کیو میگی) بله عرض می‌کردم؛ یه روز با یکی از هم‌کلاسیام سر این موضوع که علاوه بر فایل pdf جزوه‌هام، فایل وُرد هم بهشون بدم بحثم شد. وُردشو ندادم. بچه‌ها هم برای اینکه دلداری‌م داده باشن گفتن تو حق داری و اصن از این به بعد ما هم تو نوشتن جزوه کمکت می‌کنیم و تقسیم کار می‌کنیم و تو خیلی زحمت می‌کشی و ما قدرتو می‌دونیم و بهت افتخار می‌کنیم و هیچ وقت نمی‌تونیم الطافتو جبران کنیم. منم گفتم اصلاً تایپ جزوه برای من کار سنگینی نیست. هم شیرینه هم لذت‌بخش، و هم اینکه به نفع خودمه و اگه ننویسم یاد نمی‌گیرم. تازه با این کار معروف هم شدم حتی. از همه‌ی اینا مهم‌تر اینکه که من این دو سال، نیاز داشتم به کارهای وقت‌گیری که وقتمو بگیرن و خسته‌م کنن. البته این از همه مهم‌تره رو بهشون نگفتم. گفتم چه شما هم بنویسید، چه ننویسید من باز هم خواهم نوشت. چون برای خودم می‌نویسم. گفتم این جزوه‌ها مثل فانوسی هستن که برای روشن شدن راه خودم روشن کردم. حالا بقیه هم از نورش استفاده بکنن. از نور فانوس من که کم نمیشه. و اینجوری شد که از اون به بعد جزوه‌هامو "فانوس" صدا می‌کردیم و موقع امتحانا که میشد بچه‌ها می‌گفتن چه خبر از فانوسِ فلان درس؟ یا وقتی جزوه رو آپلود می‌کردم تو گروه، می‌گفتن بالاخره فانوس روشن شد، یا چه فانوس ملوّنی. از این رو، برای اینکه فانوس در خاطره‌ها ماندگار بشه، اسم فرهنگو گذاشتم فانوس.

6. دوران دبیرستان، یه درسی داشتیم به اسم رایانه، کار با رایانه، یا یه همچین چیزی. سال اول وُرد و آفیس کار کردیم و سال دوم فوتوشاپ و سال سوم برنامه‌نویسی. فوتوشاپ 19 شدم و بعد از اون دیگه سراغش نرفتم و با paint کارامو راه انداختم. هر چند همیشه رو لپ‌تاپم فوتوشاپه رو باید داشته باشم. هر موقع هم کارم یه کم پیچیده می‌شد از فوتوفیلتر استفاده می‌کردم و برای کارهای خیلی پیچیده‌تر می‌رفتم سراغ داداشم که خداوندگار فوتوشاپه. برای طرح جلد فرهنگم هم قرار بود برم سراغ ایشون. ولی ایشون تو این بازه‌ی زمانی که بنده درگیر فرهنگم بودم رفتن مسافرت و من موندم و کاسه‌ی چه کنمی که دستم گرفته بودم. طرحی که برای جلد فرهنگ در نظر داشتم یه طرح تاریک و سیاه بود که با نور یه فانوس کوچیک روشن می‌شد [این عکس]. و بیشتر به درد اعلامیه‌ی ترحیم و سوگواری و عکس سر قبر آدم می‌خورد تا جلد فرهنگ :))) این موضوع رو با گروه رادیوبلاگی‌ها در میان گذاشتم و دکتر سین زحمت طراحی رو برعهده گرفت و طرحی پیشنهاد داد که توی خواب هم نمی‌دیدم. و چون با انتشاراتی خاصی قرارداد نداشتیم خودمون یه نشر و لوگوی قلابی! که همانا امضا و بخشی از نام خانوادگی من بود، درست کردیم و زدیم روی جلد :دی و در ادامه من از نبوغم استفاده کردم و این ایده رو دادم که حالا که داریم فرهنگ‌نویسی می‌کنیم، پشت جلدش اطلاعاتِ فانوس رو به صورت مدخل، با زیرمدخلِ فرهنگ فانوس ارائه بدیم [این عکس]. شایان ذکر است عکسی که برای مدخلِ تابلو، انتخاب کردم، تصویر تابلویی است که پدرم، وقتی هم‌سن و سال من بوده کشیده [این عکس].

7. «پیرامون» ینی چی؟ پیرامون ینی حول‌وحوش، اطراف، گرداگرد. پیرامون به‌معنی «درباره» نیست. بعضیا می‌گن گرته‌برداری از انگلیسی هست. چون یکی از معانی about در انگلیسی، به جز «درباره»، «پیرامون» هم هست. «درباره» رو که می‌دونستیم. ولی «about» در انگلیسی به‌معنی «پیرامون» هم میاد.

«Look about» به اطراف نگاه کن
«and see if you can find it» ببین می‌تونی پیداش کنی 

پس هر وقت در متن‌هاتون به پیرامون رسیدید دقت کنید ببینید اگر به‌معنی حول‌وحوش، اطراف و گرداگرد چیزی بود درسته ولی اگه خواستید به‌معنی «درباره» استفاده کنید، همان «درباره» یا «راجع به» و «در زمینۀ» رو بیارید. اینا رو گفتم که بگم عنوانم غلطه. غلط ننویسیم.

4ضربدر2. در شرایطی که بنده یکی تو سر خودم می‌زدم یکی تو سر جلد و صحافی، یکی تو سر تعاریف و تصاویر، خبر رسید که بچه‌ها زنگ زدن و از استاد خواستن که 2 هفته موعد تحویل رو تمدید کنه. کارد می‌زدی خون من درنمیومد. بس که حرص خوردم تو این 7 سال سر یه همچین مسائلی. هر چند تو دانشگاه سابقم و دوره‌ی لیسانسم کم بود یه همچین مواردی. خب عزیزان! بزرگواران! شش ماه فرصت کم بود به راستی؟ اگه هر روز سه چهار ساعت وقت می‌ذاشتن، یه ماهه تموم میشد! ولیکن استادمون زمان تحویل رو تمدید کرد. من اگه استاد بشم هرگز چنین کاری نمی‌کنم. در همین راستا، توی گروه و نه حتی توی پی‌ویِ استاد، پیام گذاشتم که ای استاد، کار من تموم شده و آدرستو بده پست کنم فرهنگو. و آدرس داد، و پست کردم فرهنگو. و تا جایی که تونستم خودمو توی چش و چال استاد نهادینه کردم.

9. مریم هر وقت وبلاگمو می‌خونه تحت تاثیر قرار می‌گیره و پیام حماسی و شورانگیز میده و ازم میخواد به چاپ خاطراتم فکر کنم. و هر بار من میگم این حرف‌های روزمره‌ی من به درد کسی نمی‌خوره جز همونایی که تو اون خاطره حضور داشتن و هر بار مریم، رضا امیرخانیِ شریفی و سمپادی و امیرعلی نبویانِ برقی رو مثال می‌زنه. و تأکید می‌کنه که اونا تونستن، پس تو هم می‌تونی.

10. نوشتن این فرهنگ کوچولو تجربه‌ی شیرین و لذت‌بخش و البته توان‌فرسایی بود. بدم نمیاد یه روز کتابمو دستتون ببینم و ازم بخواین صفحه‌ی اولشو براتون امضا کنم. دروغ چرا؟ یکی از رویاهامه؛ که یه کتاب برای بلاگرا بنویسم، از وبلاگ بنویسم، درباره‌ی وبلاگ بنویسم، و یه کتاب از حرف‌هایی که نگفتم هیچ وقت.

11. بارها اساتیدمون ازمون خواستن و اصرار و تشویق و حمایت کردن که حرفامونو چاپ کنیم. هنوزم که هنوزه ستون خالی برای حرفامون هست، خواننده هست، حرف برای گفتن هست، ولی یه چیزی کمه این وسط. یه چیز مهم‌تر. چیزی که نمی‌دونم چیه.

4ضربدر3. لیلی بنشین خاطره‌ها را رو کن، لب وا کن و با واژه بزن جادو کن. لیلی تو بگو، حرف بزن، نوبت توست، بعد از من و جان کندن من نوبت توست. لیلی مگذار از دَمِ خود دود شوم، لیلی مپسند این همه نابود شوم.

نظرات  (۵۱)

علیرضا آذره این مورد آخر؟
سوال پرسیدنی نبود:))))) خبری بود برخلاف علامت سوالش!
نمیدونم چرا یجوریه طرف طویله مینویسه اصل مطلبو،یه عکس یا یه بیت شعری چیزی واس اختتامیه میذاره،همون اختتامیه تو ذهن خواننده میمونه و این میشه که بنفش راجب فانوست هیچی نمیگه! میگه علیرضا آذره؟حالا خوبه شاه بیتای متن این دکلمه چندون تا پستِ دوران وبلاگ بلاگفاش بوده :دی
پاسخ:
:) من چیزِ بی‌ربط تهِ پستام نمی‌ذارم هیچ وقت.
 این بچه هایی رو دیدی که کلی وقت منتظر یه چیزی میمونن و هی از پشت ویترین نگاهش می کنن؟بعدش یهو بعد از چند ماه میبینن اون چیزی که منتظرش بودن رو بردن:دی
غمگینم،مثل همون بچه هه:دی
ولی بیا اون کتابی رو که در آینده مینویسی رو منتشر کن،یه دونه شو باامضا هم به من بده که آرزو به دل ازین دنیا نرم:دی
6.مثل اینکه مایکروسافت اعلام کرده،پینت دیگه نمیخواد آپدیت بشه:((
10.ایده ی خوبیم هستشااا،کتاب جالبی میشه:))
+بازم مبارکه^_^خیلی خیلی خوبه فرهنگت:))
پاسخ:
چرا غمگینی؟ پشت ویترین منتظر چی بودی؟
خب آپدیت نشه. من با همون ورژن عصر حجر هم کارم راه می‌افته
۱۳ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۳۵ دُچــــ ــــار
گفتم بذار شانسی یکی از 11 تا رو انتخاب کنم بخونم 10 رو خوندم :)
+ شماره غرفه بدین لطفا :/
پاسخ:
شانسی؟!
من به ترتیب نوشته بودم :|
غرفه‌ی 4
تعریفای فرهنگ لغتت رو که دیدم،خیلی به نظرم روون و خوب اومدن؛درواقع یه همچین چیزی،خوبه که منتشر بشه به نظرم..
بچه که بودم میرفتم فرهنگ لغت عمید رو برمیداشتم و میخوندم،فرهنگش خیلی قدیمی بود،ولی کارمو راه مینداخت،یه سری کلمه هارو واقعا نمیفهمیدم..ولی به نظرم اگه بقیه فرهنگت هم همینجوری بنویسی واقعا ارزششو داره که چاپ بشه نسرین.چیزی بود که قابل فهم برای هرگروه سنی ای بود و هرکسی با هرسنی میتونست بفهمه و درکش کنه.
+بعد تااازه کلی هم فکر کرده بودم که میرم پیدا میکنم این فرهنگ لغتتو،بعد هرجوری شده میدم بهت امضاش کنی برام:دی 
پاسخ:
:)) عزیز دلمی شما. من واقعاً خودم رو در اون حد نمی‌بینم که وارد این شاخه بشم.
سلام
ما شاید فرصت نکنیم نظر بذاریم ولی مطمئن باش اگه خاطراتت رو بنویسی هم پول میذاریم میخریم هم وقت میذاریم میخونیم :)
پاسخ:
سلام
:)))) یادم باشه هر موقع کتاب خاطراتمو نوشتم به خوانندگان وبلاگم 4 درصد :دی تخفیف بدم

+ منم می‌خونمت. کلاً هر کی تو عمرش یه بار برام کامنت گذاشته یا خاموش دنبالم کرده خوندمش و می‌خونم و خواهم خوند
فکر می‌کنم احتمالش کمه با وبلاگی آشنا شم که حسِ "همه‌چی حساب شده بودن" رو بیشتر از شباهنگ بهم القا کنه.
نمی‌دونم منظورم رو درست رسوندم یا نه ولی حس باحالیه :)
پاسخ:
بله بله، کاااااااملاً متوجهم چی میگی :دی
فکر کن یه روزی بیام نمایشگاه کتاب و از دستان مبارک کتابِ مزین شده به نام و امضای «نسرین قلب» رو دریافت کنم. یادم باشه یه جغد ببافم بیارم.

بی‌ربط ترین: رضا امیرخانی واقعا اصولگرا محسوب می‌شه؟ بهش نمیاد اصلا توی دسته و حزبی بگنجه. 
پاسخ:
احتمالا هم کلاسیام هم اونجا باشن و همون لحظه اولی که دیدمت، بهت اشاره کنم که منو شباهنگ صدا نکنیاااااااا
بعد به آقای پ. که لابد اونم غرفه داره معرفیت کنم و بگم این خانومه همون نیروی ارزنده است هااااا
بعدشم مراد، امیرحسین به بغل بیاد توی کادر (بچه م شماره 1 داشت و باباش برده بوده دستشویی)
بازم ادامه بدم یا کافیه؟! :)))

والا به نظر من و به قول خودش مومن در چارچوب نمی‌گنجد
=))))))))
: سلام شبا... چیز...نه... خانمِ چیز :)
بعد من زل بزنم بهش بگم واقعا همینجوری حرف می‌زنی یا داری شوخی می‌کنی؟ :)
نه فقط مرادو ببوس. مرد زندگیه :))

والا همین خب :| 

پاسخ:
به همین سوی چراغ، تو کلاسم همون جوری صوبت می‌کنه (می‌کرد)
خب منم زن زندگی ام دیگه :(
یخ حوض می‌شکنم
میرم از چشمه آب میارم
بعدشم آبو گرم می‌کنم باهاش جوراباشو میشورم
خدا حفظش کنه برای زبان و ادبیات فارسی :))

بر منکرش لعنت واقعا با این اوصاف. جوراااب اونم! تازه با یه بچه.
پاسخ:
یه دونه؟! دقت نمی‌کنیااااا. اون کالسکه صورتیه رو می‌بینی؟! توش یه نسیم خوابیده :دی
انقدر دوست دارم با پست گذاشتنت عشق میکنی و کلی فکر میکنی درباره اش که نگو!
اگه ٤٤٪‏ تخفیف بدی مشتری پر و پاقرص خاطراتت میشم :-)))
پاسخ:
با عشق می‌نویسم که با عشق بخونید :دی
فقط به خاطر ژول، 44 درصد نوش جونت :)))
چه شود کتاب وبلاگیِ شما :دی فقط یادتون باشه که چهل‌وچهار درصد تخفیف بدید به خواننده‌های وبلاگ :دی 

+ یه سوال هم بپرسم. درباره ورد. چطور میشه وقتی پیج‌ نامبر میزنیم - همونی که پایینِ صفحه، شماره صفحه رو میزنه -، مثلاً چهار صفحه‌ی اولش رو عدد نذاریم - کلاً هیچی نذاریم یا چیزی که می‌خوایم بذاریم - به‌طوری‌که صفحات بعدی اعدادش به‌هم نریزه؟
پاسخ:
:))) باشه. اصن به اونایی که تست رو هم جواب دادن 88 درصد تخفیف میدم.
با سکشن‌بندی.
و
در ادامه‌ی سوال قبلی: چیکار میشه کرد که رنگ فوتر یا پیج نامبر، کمرنگ نشه و حالت خاکستری به خودش نگیره؟ 
+ ببخشید واقعا بابت سوالات. 
پاسخ:
کمرنگ نمیشه که.
می‌تونید موقع تایپش رنگشو خوتون تغییر بدید و مشکی کنید.

هر سوال دیگه‌ای هم داشتید بپرسید. خوبیِ عمومی پرسیدن اینه که ممکنه به درد بقیه هم بخوره.
فقط چون من الان دارم میرم بخوابم، بقیه‌ی سوالات احتمالی رو صبح جواب میدم
آقاااا :-))))
پاسخ:
:))) والا خب آخه
۱۳ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۵۷ شهاب الدین ..
سلام
حالتون خوبه؟
تبریک میگم، ان شاءالله به زودی کتاب های دیگه تون هم از زیر چاپ بیاد بیرون. 
بیاد بیرون؟! یا اینکه نه، اصلا میخواید از اول دیجیتال منتشر کنید. بهتر نیست؟
من شخصا با کاغذ و شیوه سنتی بیشتر صفا میکنم، ولی فرصت هام باهام مدارا نمیکنه و مجبورم از نوع دیجیتالش استفاده کنم. 
موفق باشید. 
پاسخ:
سلام. ممنونم از لطفتون
من چون دوره دانشجوییم خوابگاهی بودم، واقعا سخت بود کتاب بخرم و مدام با خودم جابه جاشون کنم. حتی جزوه هامم تایپ و اسکن می‌کردم و pdf می‌خوندم. برای همین درک می‌کنم چی میگین
خوب همه بحث ها درست ، البته تا مورد 5 رو بیشتر نخودنم ! از اون جهت که نگی همش درست هم نه ! 
ولی چرا شماره گذاری ها اینجوریه ؟ مثلا نشده
تانژانت 45 درجه
4 تقسیم بر 2
رادیکال 9
لوگاریتم 55 (در پایه نپر)
3 فاکترویل
و......
پاسخ:
:)))) هدف من که پیچیده کردن شماره‌گذاری نیست. من عدد 4 رو دوست دارم و خواستم ارادتم رو به این عدد نشون داده باشم با این شماره‌گذاری :دی
ایشونتون قشنگه مبارکتون باشه. فکر کنم خستگی رو از تنتون درآورد.
حالا که هم تو کامنتا و هم تو متن بود منم حرف دلمو میزنم. امیدوارم ناراحت نشید ولی شما خیلی موفق میشید تو این رشته یعنی همون خوابی که دیده بودید که جای آقای حدادو گرفته بودید به نظرم از اون صادقه هاشه. شما هم خیلی زیروبم کلماتو میدونین و هم اینکه دستی بر طنز دارینو میدونین مردم چقدر به کلمات حساسن و دوست دارن مخفف باشه. یعنی جا داره اگه ما خواهش کنیم شما تو این رشته بمونین؟ (آیکون پررو بودن) :دی
پاسخ:
:)))) تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف
می‌تونم حتی یواشکی قبل از تصویب واژه‌ها بیام اینجا تو وبلاگم نظرسنجی کنم و اگه موافق بودید تصویب کنم اون واژه‌ها رو :دی
چرا اینقدر قشنگه این دختر؟!!
خیلی موفق باشی و منتظر چاپ کتابتیم و از این صحبتا!!
پاسخ:
خیلی خیلی ممنونم عزیزم.
۱۴ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۳۷ خان بلاگستان
خوب گاهی وقتها صداهای شکسته شدن قولنج درو دیوار و کمد هست که میاد وتو سکوت واقعا صداش بلند ووحشت ناک هست ووقتی تنها هم باشی وحشت میکنه ادم .
پاسخ:
درسته.
شگفت‌انگیزترین چیز درباره شما اینه که خیلی فعالی و خیلی هم سر وقتی. و من نمی فهمم یه همچین کسی چجوری انقدر زیاد مینویسه تو پستاش:)))
پاسخ:
:)) پس لازم شد یه کتابم بنویسم با عنوان مدیریت زمان
واای من همیشه دوست داشتم یدونه ازین درس‌خونا که همیشه همه‌چیزشون حاضره و با تغییر ددلاین مخالفن رو در سنین بالاتر ببینم. -_- مرسی -_- :)) 

+ خسته هم نباشین. :))
پاسخ:
:))) چه ذوقی کردی!
من خودشم.

+ ممنون
۱۵ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۴۹ خان بلاگستان
 پست جدید نمیذارید ؟
پاسخ:
فعلاً حرفی برای گفتن ندارم. 
خب حالا کتابم نشد خلاصش کنید تو یه پست :)
پاسخ:
خب قدم اول اینه که به عنوان یه بلاگر، وبلاگ‌هایی که می‌خونی رو مدیریت کنی. اینجوری زمانت رو هم مدیریت کردی
این پستو بخون:


با همین روال می‌تونی پیش بری و کتاب‌ها و فیلم‌ها و هر چی که دور و برته رو اولویت‌بندی کنی
خداییش خیلی خرخونی نسرین. از اونا که اعصاب بقیه بچه های کلاسو خورد میکنن :)
پاسخ:
خب بقیه هم اعصاب منو خرد و خاکشیر میکنن :))))

جواب سوال خصوصیت: سایت فرهنگستان، ستون سمت راست، دستور خط فارسی، پی دی اف، صفحه 44 تا آخر کتاب
تو گوگل بزن فرهنگستان زبان و ادب فارسی

لپ تاپم خاموشه. نمیتونم لینک بدم

بعداًنوشت: http://www.persianacademy.ir/fa/das.aspx
تنها که باشی صداهای کوچیک و خفیف هم اذیتت میکنه
پاسخ:
درسته :)
عه عه چه زود جواب دادین



پاسخ:
:|
۱۶ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۳۰ سها (اسم مستعار)
در ادامه بعضی کامنتهای بالا:
- نمیدونم میشه اسم خرخون یا درس خون یا.... رو روت گذاشت یا نه، اما برای جالبه بدونم که آیا سایر دوستات هم همینطوری بودن؟ (مثلاً الهام و نگار....). چون خیلیها هم هستند روی حداقل کمیت تأکید دارند....

- منم هر وقت بعضی مطالب وبلاگتو میبینم، به همین فکر میکنم که واقعاً مناسب همین رشته هستی (نسبت به به برق). حالا شاید خودت زیاد قبول نداشته باشی، اما یه واقعیته که برق رو میتونستی معمولی بخونی، اما به اندازه این رشته تو راستای حالات وجودیت (درونیت) نبود....
پاسخ:
الهام، نگار و تقریباً اغلب هم‌دانشگاهی‌های سابقم این چنین بودند! حالا شما هر اسمی که می‌خواین رومون بذارین :|

کاش این توانایی رو داشتم که به تک‌تک آدمایی که راجع به رشته‌ام نظر میدن، بفهمونم که بینش من و اون چیزی که من می‌بینم چیزی فراتر از رشته و واحد و کار و علاقه و مهارته. این چندرشته‌ای بودن دید و دنیای پیرامون آدمو خیییییییییلی وسیع‌تر و بزرگتر می‌کنه. قطعاً نوع نگاه من به یک میز با نگاهِ یه مهندسی که فقط مهندسه و نگاهِ یه زبان‌شناسی که فقط زبان‌شناسه فرق داره.
خیال تو و همه‌ی اونایی که دغدغه‌شون رشته‌های منه راحت می‌کنم؛ "من برای دکترا، این رشته رو ادامه نخواهم داد، تغییر جهت میدم و فراتر از این دنیایی که می‌بینم رو می‌خوام ببینم."
۱۶ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۵۴ سها (اسم مستعار)
بازم که ناراحت شدی!....
من خیالم راحت هست، خیالت راحت.... خیلی بدبینانه به نظرات خوانندگان وبلاگت نگاه میکنی.
منم اتفاقاً چند رشته ای و بین رشته ای بودم.خیلیها نظرشون اینه که برای موفق شدن بهتره فقط یک رشته رو ادامه داد. درست میگن، اما من بیشتر تجربه رشته های مختلف رو تو موقعیت فعلیم ترجیح میدم.
پاسخ:
ناراحت که نه؛ ولی خب خیلی غصه می‌خورم که نمی‌تونم اطرافیانم رو متوجهِ چیزی که می‌بینم و بهش فکر می‌کنم بکنم.
۱۶ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۵۱ خان بلاگستان
تبریک میگم وبلاگ شما وبلاگ برتر شده .
باید شیرینی بدید.
پاسخ:
ممنونم! :)
سلام.
جز وبلاگ های برتر شدی.
تبرییییییییییک.
کی بهتر از تووو که بهترینی...
پاسخ:
سلام
اینو مدیون خواننده‌های وبلاگمم
ممنونم ازتون
۱۷ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۵۷ خان بلاگستان
سلام عیدتون مبارک .
پاسخ:
سلام. عید شما هم مبارک 
۱۷ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۵۷ خان بلاگستان
چرا بعضی از قسمتای متن این پست نوشتید ضربدر دو یا تقسیم بر دو ؟
پاسخ:
چون عدد 4 رو دوست دارم
تبریک میگم؛ هم عید فردا رو و هم در لیست برترها بودنت رو :)
پاسخ:
مچکرم گلم. منم عیدو تبریک می‌گم.
پیارسال کل کامنتا رو بستم و وبلاگم 100 ام هم نشد. امسال باز کردم و 14 ام شدم. این ینی برتر، کامنت‌های شماست و من باید ازتون تشکر کنم :)
۱۷ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۱۵ فرناز فرزان
سلام
عید غدیر و انتخاب وبتون به عنوان وب برتر رو تبریک می گم.
پاسخ:
سلام.
ممنونم.
این منم که باید تبریک بگم به شماها و ازتون تشکر کنم. چون معیارهاشون آمار کامنت‌ها و دنبال‌کننده‌ها و خواننده‌ها بوده نه محتوا. پس این حق خواننده‌های وبلاگمه که برتر معرفی بشن
عید شما هم مبارک
۱۸ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۲۴ 🌸🌸 سَـمَـــر 🌸🌸
سلام شما میدونید چجوری میشه از وبلاگ بیان بکاپ گرفت؟
گفتن از شما بپرسم می دونید :دی
پاسخ:
سلام.
بیان این امکان رو نداره. من خودم موقع بک آپ گرفتن، تعداد پست‌های هر صفحه رو میذارم روی 200 (بیشتر از 200 نمیشه) بعدش save می‌کنم صفحه رو. کنترل s رو بزنی سیو میشه. ولی طول میکشه یه کم. من چون حدوداً 1200 تا پست دارم 6 بار این کارو کردم و توی 6 تا فایل سیو کردم پستامو. البته اینجوری پست‌های ادامه‌ی مطلب و رمزدار تو فایل سیو نمیشه. من چون پست رمزدار و پست توی ادامه‌ی مطلب نمی‌ذارم، کارم سخت نشد. وگرنه باید یه همچین پستایی رو تک‌تک سیو کنی.
۱۹ شهریور ۹۶ ، ۰۳:۱۸ نیمچه مهندس ...
نسرین جوابی که به سمر داری واسه بک آپ گرفتن یعنی اسکرین شات میگیری؟!
پاسخ:
نههههههههههههههههههه
سیو می‌کنم صفحه رو. کنترل S می‌زنم و با فرمت Html نگه می‌دارم.

بعد از مدت زیادی کم بیان بودن و کم وبلاگ خوندن، چقدر این پست شیرین بود... چقدر...
از کتاب قشنگت که دلم میخواد از نزدیک ببینمش گرفته تا توضیح مشقات و شماره ی 4! و کلا... فک میکنم تو همه ی پستاتو با عشق مینویسی اما این یه چیز دیگه هم داشت که آدم ناخداگاه باهاش لبخند میزد. نمی دونم چی. یه حسی که ادم بعد از پروژه ی به نتیجه رسیده ش داره. همون حس شیرینه... که منتقل شد.
خسته نباشی :)

 امیدوارم هرروز سربلندتر از قبل باشی و یه روزی به زودی بیایم و تو نمایشگاه کتاب جلوی غرفه ای که تو نشستی تجمع کنیم برای گرفتن امضا ;)
پاسخ:
ممنونم :)
همیشه به ملت می‌گم که من با عشق می‌نویسم که با عشق بخونید...
۱۹ شهریور ۹۶ ، ۰۹:۲۷ علی رضا عظیمی راد
سلام
عرض 2 تبریک ویژه خدمت شما دوست وبلاگ نویس و همچنین بنده حقیر
1- تیریک به مناسبت عید بزرگ غدیر، بزرگترین عید مردم جهان
2- تبریک به مناسبت قرار گفتن وبلاگ شما و بنده در بین 100 وبلاگ برتر بیان در سال 95
در پناه حق شاد باشید
پاسخ:
سلام :|
بسیار هم خوب.

هر روز موفق تر از دیروز باشید انشاا....
پاسخ:
همچنین شما :)
۱۹ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۴۳ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
مبارکه:-)
نوشتن جرئت می خواد و ما منتظر روزی هستیم که بریم کتابفروشی و کتاب شباهنگ رو که دیروزش پست گذاشته وخبر انتشارش رو داده، بخریم:-)
پاسخ:
عزیزم ^-^
چقدر شماها خوبین...
۱۹ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۴۷ خان بلاگستان
شیخ را چه شده است عزلت /عذلت / اذلت /ازلت / پیشه نموده است ؟


پاسخ:
عزلت.

ترجیح می‌دم یه مدت ننویسم؛ یا بنویسم و منتشر نکنم.
دارم دختری رو تصور میکنم که ساعت یک و دو شب داره سایز تصاویر و فونت و حاشیه هارو تغییر میده تا۳۹ صفه بشه ۴۰ صفحه :D  
هرکاری انرجی بزاری تهش که جواب میگیری حس خوشایندی داره... چه کتاب نوشتن چه بستن مدار سر آز الک۲
پاسخ:
:))) شما الان دختری رو تصور کن که سه روز تصمیم گرفت وبلاگ نخونه و حالا با انبوهی از پست‌های نخونده مواجهه و یه ربع به سه‌ی نصفه شبه و هنوززززززززززززززززززززز 61 تا پست از اولویت چهارمش مونده. (وبلاگ‌هایی که می‌خونم رو اولویت‌بندی کردم و به چهار دسته تقسیمشون نمودم!)
تصمیمه یا عملیات غیرممکن، میشه نخوند؟
میدونسم الویت داره یا همون ۴ دسته فولدر!
اتفاقا برام جالب بود بدونم سومم یا چهارم:|:))
پاسخ:
برای همیشه که نمی‌خواستم نخونم. چند روز فقط خواستم به ذهنم مرخصی بدم :)))
قبلاً 5 تا اولویت بودن. امشب نشستم سر و سامونی به inoreader دادم و یه سری از چهارمی‌ها رو آوردم سوم و چهار و پنج رو ادغام کردم.
بلاگرهایی که دوستان حقیقیم هستن و یه سری ویژگی‌های خاص دارن، اولویت اول هستن
بلاگرهایی که دوستان قدیمی و خیلی صمیمی‌م هستن و همیشه برای هم کامنت می‌ذاریم اولویت دوم
وبلاگ‌هایی که گاهی براشون کامنت می‌ذارم و معمولاً برام کامنت می‌ذارن و در کل ارتباط نه چندان صمیمی، ولی دوستانه داریم اولویت سوم
وبلاگ‌هایی که فقط دنبالم می‌کنن و یکی دو بار کامنت گذاشتن و بعدشم غیبشون زده و نمی‌دونم منو می‌خونن یا نه و محتوای مفیدی هم ندارن و به زور می‌خونمشون، اولویت چهار.

شما سومی.

۲۰ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۰۴ سایت تفریحی چفچفک
تبریگ میگم بابت این که وبلاگ شما به عنوان وبلاگ برتر شناخته شده بنده هم سایت تفریحی دارم امیدوارم مثل وبلاگ شما برتر شناخته بشه.
پاسخ:
:|
همیشه موفق باشی

ببخشید دیر شد بیام و تبریک بگم

پاسخ:
عزیزم ^-^
ممنونم :)
در راستای پاسختون به کامنت خان بلاگستان:
این نوشتن و پست نکردن هم عالمی داره:)
منم دارم همین کار رو میکنم ولی خب همون بهتر که پست نمیکنم چون خیلی چرت و پرت مینویسم:)
خوبی اینجور نوشتنا اینه که آدم خیلی راحته و بیشتر خودشه
پاسخ:
اعتراف می‌کنم ده دقیقه (بدون اغراق) انگشتام روی صفحه کلید و چشمام خیره به کامنتتون بود و داشتم فکر می‌کردم چه جوابی بدم و به هیچ نتیجه‌ای نرسیدم.
فقط در جواب جمله‌ی آخرتون اینو بگم که این روزا بیشتر از اینکه که خودم باشم، تو خودمم...
۲۱ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۱۷ رهگذر تنهایی
شبهانگ جان وبلاگت حرف نداره

ما ی همکاری در فروش زدیم خوشحال میشم نظر شما را در موردش بدونم

اگه لایق دوستی همکار بشیم

با حضورت خوشحالم کن :)

پاسخ:
شبهانگ؟!
شاید فردا شب یه پست در مورد رمانی که الان دارم می‌خونم بذارم
پاسخ:
چه خوب! :)
خداروشکر که تموم شد . تبریک میگم . من هر وقت به وبلاگت سر میزدم منتظر بودم یه همچین پستی ببینم که دیدم ولی یه چیزی طرح جلد کتاب که خیلی قشنگه و دست دکتر سین درد نکنه ولی کاش همون فانوس خودمون رومیذاشتی همون شکل عادی که همه تو خونه هاشون دارن چون بیشتر به ایران و فارسی و ... میخوره تا این شکل فانوس روی کتاب ، این فانوسی که روی جلده از مدل فانوسهای دوران حکومت دولت فاطمی کشورهای مغرب و مصره . ولی در هر صورت خیلی قشنگ شده حاشیه ی جلد کتاب هم خیلی به فانوسش میاد و با هم همخوانی دارن. بازم تبریککککککککک :*
پاسخ:
ممنونم ^-^
نمی‌دونستم این مدل فانوس‌ها مال چه دوره‌ایه ولی اون یکی عکس واقعاً غم‌انگیز بود خب :))
این رمانه، سی چهل صفحه اش مونده هنوز :دی
نمیرسم پستشو امشب بذارم :(
همممممم
حالا چیه اسم رمان😃😃
پاسخ:
نامیرا
از صادق کرمیار

همین الان تموم شد.
موضوعش طوری بود که امشب خواب صحرای کربلا رو نبینم صلوات :)))