دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

دُردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

آنچه گذشت

۴۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مریم» ثبت شده است

توی حیاط مسجد دانشگاه سابقم نشسته بودم و آدم‌ها و آجرها و کاشی‌ها و درها و شیرهای کنار حوضو می‌شمردم. سری هم به دانشکده زده بودم و اسم استادهایی که عکس‌هاشونو زده بودن جلوی در، روی دیوار، مرور کرده بودم. بعضی از استادها جدید بودن. نمی‌شناختمشون. با نام کاربری و رمز یکی از ورودی‌ها که خودش این‌ها رو بهم داده بود با وای‌فای دانشکده و آی‌پی شریف سری هم به وبلاگم زده بودم. یک زمانی دل‌خوشی‌م همین آی‌پی و چک کردن آماری بود که نشون می‌داد هنوز هم‌دانشگاهی‌هام وبلاگم رو می‌خونن. سری هم به مریم زده بودم. گفته بودم می‌شینم سالن مطالعۀ دانشکده تا کارش تموم بشه و بیاد پیشم. اومد و رفتیم بالا ناهارشو برداشتیم که بریم باهم بخوریم. دستپخت مادرشوهرش بود. گفت توی دانشکده یک آشپزخانه درست کردن. آشپزخونه‌شون یک یخچال بود و ماکروفر و در. در واقع یک کمد دومتری بود که توش یخچال و ماکروفر گذاشته بودن. کلید آشپزخانه رو پیدا نمی‌کرد. یکی‌یکی در اتاق دانشجوها رو می‌زد که کلید اونا رو بگیره. همین‌جوری دق‌ّالباب می‌کرد و هی به در بسته می‌خورد و می‌رفت در بعدی. کم‌کم داشت می‌رسید به دری که چهار سال پیش با یک بشقاب کیک آمدم و به خواننده‌ای که توی آن اتاق بود کیک تولد وبلاگمو دادم. یک در مانده به اون در بالاخره کلید پیدا شد. درِ ظرفو برداشتیم و گذاشتیم توی ماکروفر. تا گرم بشه و مریم بره و دو تا قاشق بیاره تو این فاصلۀ دودقیقه‌ای من درِظرفِ‌قرمه‌سبزی‌به‌دست ایستاده بودم و اون در بسته رو تماشا می‌کردم. بوی قرمه‌سبزی همۀ دانشکده رو برداشته بود. حالا توی حیاط زانوهامو بغل کرده بودم و تکیه داده بودم به دیوار سنگ قبر شهدای گمنام و می‌شمردم. روزها رو می‌شمردم. هفته‌ها و ماه‌ها و سال‌ها رو. از مرداد ۹۳ تا امروز، از تیر ۹۴ تا امروز، از مرداد ۹۴ تا امروز، از بهمن ۹۴ تا امروز، از اردیبهشت ۹۵ تا امروز. تا امروز، تا فردا، تا پس‌فردا، تا کی؟ شاید این شمردن رو هم یک روز کنار بذارم. هنوز تو فکر قرمه‌سبزی بودم. میشه منم یه روز دستپخت مادرشوهرمو بیارم بریم با مریم بشینیم شریف پلاس و قرمه‌سبزی بخوریم؟ بریز دور این فانتزیا رو. خسته نشدی از این همه خواستن و نشدن و نرسیدن؟ بریز دور. براشون قرآن خوندم. یک صفحه از جعبۀ نخوانده‌ها برداشتم و خوندم و گذاشتم تو جعبۀ خوانده‌ها. خیلی وقت نیست اینجا رو کشف کردم. اون موقع که دانشجوی این دانشگاه بودم ندیده بودم اینجا رو. شاید نبود اون موقع. شایدم بود و من دقت نکرده بودم. نسیم می‌گه بود. می‌گه حتی وقتی آورده بودنشون دعوا بود سر اینکه باشن یا نباشن. یک عده که نمی‌خواستن اینا اینجا باشن ریخته بودن سر رئیس دانشگاه و کتکش زده بودن. می‌گه اخبار هم نشون داده بود. رئیس دانشگاه گفته بود این‌هایی که منو زدن دانشجوهای اینجا نبودن. به دخترهایی که آخر هفته‌ها میرن بهشت زهرا و عکس سنگ قبر شهدا رو استوری می‌کنن و از شهدا می‌نویسن فکر می‌کردم. چجوری ارتباط می‌گیرن باهاشون؟ من الان یه ساعته اینجا نشستم هیچ اتفاقی نیفتاده. چجوری با شهدا حرف می‌زنن؟ این صمیمیته از کجا میاد که برای من نمیاد؟ حالا اگه دعای عاقبت‌به‌خیری باشه میشه ازشون خواست؛ ولی دیگه نمیشه ریز مسائل رو باهاشون در میون گذاشت. اتفاقاً خودم هم یکی از اون عکس‌ها گرفته بودم، ولی جایی نداشتم که بذارم و نشون بدم و کسی رو هم نداشتم که براش بفرستم. چند سالی میشه که من برای خیلی از عکس‌هام و خیلی از نوشته‌هام کسی رو ندارم باهاش به اشتراک بذارم. صدای اذان از بلندگوها پخش شد. یکی از استادهام اومد تو حیاط و رفت داخل مسجد. هر چی فکر کردم اسم درسی که باهاش داشتم یادم نیومد. زانوهامو بغل کرده بودم و تکیه داده بودم به دیوار و فکر می‌کردم. به ریز مسائل فکر می‌کردم. همون‌ها که نمیشه با کسی در میون گذاشت. هندزفری تو گوشم بود. پاوزش کرده بودم اذان تموم بشه. نشسته بودم همچنان. اذان تموم شد. نشسته بودم همچنان. توی سکوت. پسرا داشتن وضو می‌گرفتن. بلند شدم. این تبعیضو که اونا دارن با آب حوض وضو می‌گیرن و من باید برم وضوخانه رو کجای دلم بذارم؟ گذاشتم کنار بقیۀ تبعیض‌ها. کنار اون تبعیض‌بزرگه که منو کشونده اینجا و نشونده توی حیاط. رفتم تو. گوشیمو گذاشتم توی کیفم و کیفمو گذاشتم روی صندلی. چادرمو انداختم روش. خیره شدم توی آینۀ وضوخانه، توی چشمام. پرسیدم کولی کنار آتش، رقص شبانه‌ات کو؟ شادی چرا رمیده؟ آتش چرا فسرده؟ دو تا انگشت اشاره‌مو گذاشتم گوشه‌های لبم و کشیدم بالا. مشتمو پر آب کردم و پاشیدم روی صورتم. نماز شروع شده بود. با طمأنینه وضو گرفتم. در خالی‌ترین حالت ممکن. حسی شبیه وقتی که هیچی بلد نیستی پای برگۀ امتحان بنویسی و سفید سفید تحویلش می‌دی. کیفمو برداشتم و چادرمو سر کردم. خودمو یه بار دیگه تو آینه نگاه کردم. صدامو کلفت کردم و گفتم «اخم نکن دختر». رفتم سمت جاکفشی. کفشامو در بی‌حوصله‌ترین حالت ممکن گذاشتم تو یکی از کمدا. درشو بستم و کلیدو برداشتم. رفتم تو و یه مهر برداشتم و خودمو رسوندم صف آخر. کلیدو انداختم کنار مهر و یادم اومد که شکسته است نمازم؛ مسافرم. اینجا دیگه شهر دانشجویی من نیست. نمازمو وصل کردم به رکعت سومشون. بعدِ تشهّد و سلام، خیره به مهر، هنوز همچنان دمغ، هنوز همچنان تو فکر، هنوز همچنان سکوت. تو فکر ریز مسائل بودم. همون‌ها که نمیشه با کسی در میونش گذاشت. سراسر سکوت بودم. دیگه حتی با خدا هم در میون نمی‌ذاشتم. خیره به مهر، داشتم تعداد اضلاع و مجموع زوایای داخلیش رو حساب می‌کردم. احساس می‌کردم منتظره چیزی بگم، چیزی بخوام. اما من همچنان تو حال خودم بودم. الکی مثلاً قهرم. هشت منهای دو ضربدر صدوهشتاد. فرمول مجموع زوایای داخلی هشت‌ضلعی همین بود دیگه؟ شش هشت تا چهل‌وهشت تا. شش یک تا شش تا. با اون چهار میشه ده. نگاهم سُر خورد روی کلید. دستمو بردم جلو و آروم برش داشتم. منحنی محو و بی‌جانی نشست روی لب‌هام. برق زد چشمام. برقش چند میلی‌ولت بود ولی برق بود. انحنای لبخندم بیشتر شد. پشت و رو کردم. آوردمش نزدیک‌تر، دقیق شدم. بردم دورتر، چرخوندم و دوباره گرفتم جلوی صورتم و رفتم تو فکر. فرشتۀ سمت چپی خودکارشو گذاشت لای دفتر خبط و خطاها و معصیت‌هام و دفترو بست. آروم زد روی شونه‌م و گفت چیه خب کلیده؛ کلید کمد کفشات. گرفتم سمتش گفتم یه نشونه است. ولی کاش این گوشه کمرنگ با مداد یه جوری که فقط خودم بتونم بخونم روز و ماهشم می‌نوشتین. فرشتۀ سمت راستی بال‌هاشو گرفت سمت آسمون و گفت خدایا رد داده این؛ خودت شفاش بده.


  • ۰۱ آبان ۹۸ ، ۱۰:۵۱
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

صفر. به دلیل ضیق شدید وقت فعلاً همینا رو داشته باشید، شاید بعداً تو یه پست دیگه مبسوط توضیح دادم ماحصل سفرم رو.

۱. من بازم دارم می‌رم تهران. قرار بود کلاهمم اگه افتاد اون ورا نرم بردارم. ولی مجبوووووورم. می‌فهمین؟ مجبوووووور. الانم با مسافرا نشستم ستایش می‌بینم و منتظر قطارم. پونصد مگم بسته گرفتم قراره با همین پونصد مگ با گزارش لحظه‌به‌لحظهٔ سفرم در خدمتتون باشم.



۲. بیست‌وپنج دقیقه بعد از پست قبلی. دارن صدامون می‌کنن بریم سوار قطار شیم 😐 همه به جز این چند نفر رفتن صف وایستادن و من منتظرم همه سوار شن من آخری باشم 😂 هنوز بیست دیقه مونده تا حرکت. برم وایستم تو صف که چی بشه. نشستم ستایشمو می‌بینم دیگه. سروصدای سالنم انقدر زیاده که فقط می‌تونم لب‌خوانی کنم بفهمم چی به چیه.



۳. من کیک و آبمیوه با طعم موز و آناناس و هلو و انگور و سیب و گلابی و گیلاس و توت فرنگی و کلاً کیک با طعم میوه و آبمیوه جز پرتقال دوست ندارم. خب؟ تو این ده سالی که هی میرم میام حسرت به دل موندم یه بار تو قطار آب‌پرتقال یا شیرکاکائو یا کیک شکلاتی بدن. خب مگه پولشو نمی‌گیرین؟ بذارین طعمشو خودمون انتخاب کنیم دیگه. اه. از مسئولین خواهشمندم رسیدگی کنن.



۴. اومدم فرهنگستان، جلسهٔ تصویب واژه‌ها. بعدشم با استاد راهنما و مشاورم جلسه دارم. برای هردوشون نوقا آوردم‌. اون برند یادتونه سر معادل فارسیش درگیر بودن؟ هنوووووووز درگیرن. هنوووووووز تصویب نشده معادلش. هر کی یه چیزی میگه. یه عده میگن همین برندو تصویب کنید، یه عده دارن واژهٔ جدید می‌سازن‌، دکتر حدادم میگه بذارید بمونه نه برندو تصویب کنیم نه کلمهٔ جدید بسازید. فعلا یه ساعته که به توافق نرسیدن.



۵. منتظر استادهامم. به‌نظرم فرایند و روند هر پایان‌نامه‌ای باید یه دکمهٔ غلط کردم داشته باشه، که اونو بزنی برگردی به روزی که پروپوزال نوشتی و استادهاتو مشخص کردی و طرح اولیه رو تحویل دادی. که اون دکمه رو بزنی و طرح سنگین و پیچیده برنداری که مجبور نشی شونصد بار بیای بری و بیای بری و بیای و بری



۶. دوستم میگه تو بیای تهران نری شریف گویا رفتی قم و جمکرانو زیارت نکردی. هیچی دیگه. الان اومدم شریف ببینم چه خبره 😂😜



۷. اینجا مسجد دانشگاهه و بنده از ظهر با جمعی از صحابه عمود بر راستای قبله نشسته و ایستاده و حتی دراز کشیده بودیم و تحقیق می‌کردیم و مقاله می‌نوشتیم و من یتیشمیشدیم مقالنین شیرین یرینه کی یهو چراغا رو خاموش کردن کردن و به زبان بی‌زبانی گفتن شب شده و جل و پلاسمونو جمع کنیم بریم خونه‌هامون. که خب البته من بی‌خانمان محسوب میشم و دارم می‌رم خونهٔ دخترخالهٔ ابوی. آقا من که فردا صبح دوباره می‌خوام بیام نمیشه تو همین مسجد بخوابم؟! کی حالا حوصله داره از‌ این سر شهر پاشه بره اون سر شهر، دوباره صبح از اون سر شهر بیاد این سر شهر :(



۸. صبح اینا رو از دست‌فروش سر کوچه گرفتم. سیزده تا گرفتم. الان اومدم دانشکده مدیریت و اقتصاد شریف‌ و همین‌جوری که منتظر استادمم، جدولای اینارم حل می‌کنم خوابم نبره. ببینید جغداش چه بامزه‌ن. دارم می‌شمرم ببینم چند تان. بعدشم قراره برم یه جلسهٔ فوق تخصصی پیرامون اجراسازی مدل پویایی‌شناسی سیستم با استادم داشته باشم و امیدوارم اونجا مغزم یهو ایستی سُیوخ نشه 😂😜



۹. مثلا یه جوری عکس گرفتم که معلوم باشه تو اتوبوسم و رو صندلی نشستم و کیف بغلمه. از اتفاقات بسیار نادری که هر دویست‌هزار سال رخ میده اینه که تو مترو یا بی‌آرتی من جا برای‌ نشستن پیدا کنم و فرد مسن و ناتوان هم سر پا نباشه که بشینم و عذاب وجدان بگیرم که اون ایستاده. و اکنون این اتفاق میمون و مبارک به وقوع پیوسته و بعد از اینکه سوار شدم یه خانومه پیاده شد و جاشو داد به من. و اومدم این لحظهٔ تاریخیِ نشستنم روی صندلی رو در تاریخ ثبت کنم. الان از شادی این جلوس در پوست خود نمی‌گنجم و از خستگی دارم بیهوش می‌شم.



۱۰. اینجا نوشته مزمز انتخاب کسانی است که از فرهنگ غذایی بالایی برخوردار بوده و به سلامت و کیفیت تغذیهٔ خود اهمیت می‌‌دهند. ولی در واقع مزمز انتخاب کسانی هست که دو روز میان مهمان خوابگاه باشن و هر چی کابینتای آشپزخونه رو زیرورو و کندوکاو می‌کنن یه دونه کبریتم پیدا نمی‌کنن و فندکم ندارن و حال هم ندارن برن بخرن بیان باهاش غذا گرم کنن و چاره‌ای جز این ندارن که فعلا برای ناهار همین مزمزو بخورن تا شب ببینن چی میشه. مزمز تنها انتخابشونه در واقع. حالا خوبه برای آب اون یارو آب‌سردکن و آب‌گرم‌کنی که در گوشهٔ تصویر می‌بینید هست، وگرنه با آب شیر باید چایی درست می‌کردم.



۷+۴. لابه‌لای پستام اپلیکیشن‌های زیادی رو تا حالا معرفی کردم. امشبم می‌خوام اپ سُک‌سُک رو معرفی کنم. این اپ به درد مادران و پدران! می‌خوره. ابتدا باید برید سایت سُک‌سُک و از اونجا اپ رو دانلود کنید. سپس کتاب‌های رنگ‌آمیزی و هوش و سرگرمی و قصه‌های سُک‌سُک رو بخرید و با اپ ازشون عکس بگیرید تا از طریق اون عکس، ویدئوی کتابا رو که حجم کمی هم داره لود کنید. می‌تونید هم لود نکنید و کتابو خالی خالی بخونید برای بچه‌هاتون. چون شما الان هیچ کدوم از کتابا رو ندارین، من به نیابت از شما اینو گرفتم دستم. از صفحۀ نمایش لپ‌تاپ من، با اون اپ از این کتاب عکس بگیرید ببینید چی میشه.


  • ۲۴ مهر ۹۸ ، ۰۱:۰۸
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

به رسم هر ساله، ظهر تاسوعا شله‌زردا رو برداشتیم رفتیم خونۀ مامان‌بزرگ نگار اینا و شله‌زرد دادیم و آش گرفتیم. با خودمون بشقاب و قاشقم برده بودیم. این دفعه شکلاتم می‌دادن با آش. نذر کنکور برادر نگار بود، که دعا کنیم براش. ما هم دعا کردیم براش. شما هم دعا کنید براش. بعد همون‌جا دم در تو ماشین نشستیم سلفی‌هامونو با آش گرفتیم و خوردیم و روانۀ امامزاده شدیم. سمت راستی اخوی منه، سمت چپی اخوی پریسا. داریم می‌ریم امامزاده. و ما هر بار مسیر خونۀ مامان‌بزرگ نگار اینا تا امامزاده رو به تحلیل و چرایی خوشمزگی آش اختصاص می‌دیم و هیچ وقت هم دقیقاً نمی‌فهمیم چرا با همۀ آش‌هایی که جاهای دیگه می‌خوریم فرق داره. این بار یک فندق هم به جمعمان اضافه شده بود. یک فندق گرسنه که تا در ماشینو باز کردم پیاده شم آشو بگیرم خودش رو انداخت بغل من که منم ببر. و همچین که رسیدیم دم در خونۀ مامان‌بزرگ نگار اینا سرش رو انداخت پایین و رفت تو. کشیدمش بیرون که کجا گلم؟ وایستا بیرون بره بیاره. سپس به امامزاده رفتیم. امامزاده سید ابراهیم، که هر حاجتی بخواهی می‌دهد. راست هم می‌گویند. می‌دهد. فرایند حاجت‌خواهی ما و حاجت‌دهی ایشان بدین صورت است که یک روز من و پریسا رفتیم مراد خواستیم. سال بعد او مراد داشت. پس خانه خواست. رفتیم برای پریسا و مرادش خانه خواستیم و برای من هم مراد خواستیم. سال بعد پریسا و مرادش خانه داشتند. پس فرزند خواست و کم‌وکسری‌های خانه را خواست. رفتیم و برای پریسا و مرادش فرزند و کم‌وکسری‌های خانه را خواستیم و برای من هم همچنان مراد خواستیم. سال بعد پریسا و مرادش محمدیاسین را داشتند و کم‌کسری هم نداشتند. امسال به پریسا گفتم من که می‌دانم این بار هم ماشین می‌خواهید و تا سال بعد ماشین هم می‌خرید، پس بیا و رفاقتی مراد منم قاطی حاجاتت بکن که تو مستجاب‌الدعوه‌ای. برای برادر نگار هم دعا کن حتی.

و ای اونایی که کنار خیابون بساط چایی دارین و به رهگذاران چایی می‌دین، تو اینا چایی می‌دین نمی‌گین من جغد ببینم خل می‌شم دامن از کف می‌دم؟ هیچی دیگه. کم نذر داشتم، دو بسته لیوان جغدی هم به نذرای مراد اضافه شد.

و اما بعد. عکس‌هایی که تو عروسی مریم گرفته بودیم دست نگار بود و نمی‌خواستیم با تلگرام برای هم بفرستیم. قرار بود هر موقع همو دیدیم بگیرم. دم در گوشیشو آورد که با وای‌فای دایرکت بفرسته. همیشه می‌شد و این بار نشد. گفتم با شیریت بفرست. همیشه می‌شد و این بار نشد. زیاد بود و با دندان‌آبی! طول می‌کشید. فلش و تبدیلمو دادم بهش و ریخت رو فلش و منم آوردم خونه باز کردم دیدم حجم عکسا صفر کیلوبایته و باز نمی‌شه. بعد دم در که درگیر انتقال عکسا بودیم یه خانومه اومد و آش خواست. ساعت دو بود و آش تموم شده بود. کلی التماس کرد که مریضم و یه پیاله از سهم خودتون بیارید همین جا بخورم. تو یه پیالۀ کوچیک براش آش آوردن. خیلی هم خوشگل تزئینش کرده بودن. خانومه پیاله رو گرفت و نگاه کرد و گفت کشکش کمه. بیشتر بریزید کشکشو. نگار گفت تموم شده، همینو داریم. خانومه گفت نه این کشکش کمه. آشو پس داد رفت. و من و نگار و پریسا با بهت و حیرتی وصف‌ناپذیر همدیگه رو نگاه می‌کردیم که نه به اون همه التماس کردنش نه به این پس دادنش. 

عکس فندق است، توی بغل من، در حال خوردن آشی که نمی‌دونیم چرا انقدر خوشمزه است.


  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۷ مرداد ۹۸ ، ۲۰:۴۴
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۷ مرداد ۹۸ ، ۱۸:۴۴
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۷ مرداد ۹۸ ، ۱۷:۴۴
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۷ مرداد ۹۸ ، ۱۴:۰۰
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۷ مرداد ۹۸ ، ۰۴:۰۰
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۴ مرداد ۹۸ ، ۲۱:۴۴
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۲ مرداد ۹۸ ، ۰۴:۰۲
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

بعضی عنوان‌ها هستن که نمی‌تونی به‌راحتی از کنارشون عبور کنی. می‌ایستی و خوب نگاشون می‌کنی. واژه‌به‌واژه می‌خونیشون و می‌خونی و تکرار می‌کنی. به این سادگیا رهات نمی‌کنن. به این سادگیا رهاشون نمی‌کنی. انگار که میخکوبت کرده باشن. نمیشه و نمی‌تونی که به‌راحتی از کنارشون عبور کنی. انگار که صدات کرده باشن. انگار که مخاطبشون تو باشی. انگار که از زبان تو بوده باشه. انگار که تو هم سهیم باشی تو این عنوان. مثل عنوان اون کتابی که اون روز تو شهر کتاب دیدم. «دوستش داشتم.». غم‌انگیزتر از این جملۀ سادۀ ماضی؟ اگه یه کم صرف و نحو و دستور بدونی می‌فهمی که این فعل، یه فعلِ تموم شده است. چیزی بوده که دیگه نیست. حسی بوده که دیگه نیست. درد داره و حتی اگه از دستور زبان هم سررشته نداشته باشی دردشو حس می‌کنی. دردشو می‌فهمی. دردشو می‌کشی. مثل عنوان این نمایش. «لطفاً با مرگ من موافقت کنید.». باید بلاگر باشی و ۲۶۸۰ تا پست نوشته باشی و برای انتخاب عنوان تک‌تکشون فکر کرده باشی که بدونی چرا به‌راحتی نمیشه از کنار بعضی عنوان‌ها عبور کرد. باید بلاگر باشی، باید سال‌ها در دنیای وبلاگ‌نویس‌ها زندگی کرده باشی و مرگ وبلاگ‌ها رو دیده باشی که بفهمی چرا یه همچین عنوانی، هشتِ شب، وسط شلوغیای انقلاب میخکوبت می‌کنه. باید یه بلاگر خسته باشی که پای این عنوان وایستی و واژه‌به‌واژه بخونیش و بخونی و تکرار کنی: لطفاً با مرگ من موافقت کنید، لطفاً با مرگ من هم موافقت کنید.

قرار نبود از سفر چندروزه‌م به تهران چیزی بنویسم. نشون به این نشون که در طول سفر کلیدواژه نمی‌نوشتم و به مریم گفتم دیگه دل و دماغ وبلاگ‌نویسی ندارم و وقتی الهام گفت این چند روز که چیزی نمی‌نویسی فکر می‌کنم بعداً قراره بنویسی گفتم نه، قرار نیست چیزی بنویسم. قرار هم نبود بنویسم. اما اومدم نه یکی نه دو تا که پنجاه شصت تا نوشتم، که اگه یه روز گذر کسی به اینجا افتاد و از خودش پرسید اینجا چرا متروکه است با خودش فکر نکنه از بی‌سوژه بودن نویسنده بوده، فکر نکنه از سرشلوغی کار و کنکور بوده، فکر نکنه از خونه‌نشینی بوده که حتی از خیابون‌گردیای شهرم هم نوشتم. شاد نوشتم که کسی فکر نکنه از غم و غصه بوده که اینجا رو رها کردم. نوشتم که یه وقت کسی فکر نکنه نمی‌تونم بنویسم. می‌تونم. اما نمی‌نویسم. دلیل منطقی و محکمه‌پسندی ندارم. همین‌قدر می‌دونم که هر طور که شده باید تا ۲۵ بهمن دووم بیارم که سن وبلاگم رند و یازده باشه. بعدش احتمالاً منو به خیر و شما رو به سلامت.

+ ضمیمه شود به پست ۱۱۲۱ و ۱۱۹۲ و رطب‌خورده‌ای که دیگر منع رطب نمی‌کند.



  • ۰۹ دی ۹۷ ، ۱۱:۴۴
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۳۱. هدف اصلیم از رفتن به دانشگاه الزهرا، بستن یه قرارداد کاری با استادم بود. هر چند یه سر هم به دانشکدۀ مدیریتشون زدم که یه قدمی برای پایان‌نامه‌م برداشته باشم. اونجا که نشسته بودم منتظر استادم که قرارداد رو امضا کنه، یه آقاهه اومد که ازش ده دقیقه فایل صوتی ضبط کنن برای یه پروژۀ زبان‌شناسانه. بهش گفتن هر چی می‌خوای بگی بگو. اصن یه خاطره تعریف کن. مهم نیست محتوای حرفات. اینم گفت اینجا کسی ترک نیست؟ گفتن چطور؟ گفت می‌خوام یه خاطره بگم ممکنه به ترک‌ها بربخوره :| منم گوشامو تیز کردم ببینم چی می‌خواد بگه و اصن به روی خودم نیاوردم ترکم :| بعد این رفت تو یه اتاقک و شروع کرد به تعریف کردن خاطره. موضوع حرفاش اختلاف تبریزیا با اردبیلی‌ها بود. حال آنکه ما اصن با اونا، با ارومیه‌ای‌ها و کلاً با هیچ گروه دیگه‌ای هیچ مشکلی نداریم. شایدم داریم و من خبر ندارم :| بعضیا علاوه بر اینکه بین ترک‌ها و فارس‌ها تفرقه می‌ندازن، بین ترک‌ها هم تفرقه ایجاد می‌کنن. خب که چی آخه؟ اتّحدوا ایهاالناس، اتّحدوا و لاتفرّقوا!

۳۲. تندیس مهربون‌ترین نگهبان دانشگاه رو مشترکاً اهدا می‌کنم به نگهبانِ روز یکشنبۀ دانشکده مدیریت شریف و نگهبان روز چهارشنبۀ دانشکدۀ مدیریت دانشگاه خوارزمی. با اینکه نگه‌داشتن وسیله‌های دانشجو توسط نگهبان مرسوم نیست و همه‌شون توهم دارن بمبی، موادی چیزی تو کیفمون باشه، ولی اینا کوله‌پشتی سنگینمو که حاوی لپ‌تاپ، مقادیر متنابهی (قابل توجه) سوغاتی و یکی دو دست لباس بود نگه‌داشتن و مسیرو نشونم دادن. حتی نگهبان خوارزمی گفت حواسم به گوشیم باشه (همیشه هندزفری تو گوشمه و گوشی دستم). گفت همین چند وقت پیش گوشی یکی از بچه‌ها رو زدن. علاءالدین هم که همین بغله؛ سریع می‌برن اونجا و آبش می‌کنن. 

بین خودمون بمونه ولی تا چند دقیقه فکر می‌کردم علاءالدینِ چراغ جادو رو میگه و نمی‌تونستم ارتباط گوشی و علاءالدین رو بفهمم. اولین بارمم بود اونجا می‌رفتم و نمی‌دونستم نزدیک جمهوری‌ام و ساختمان علاءالدین.

۳۳. سه‌شنبه چهارمین روز سفرم بود. منتظر جواب ایمیل دکتر ح. بودم و تقریباً علاف و آواره. نگار اون روز مسابقۀ والیبال داشت و بهش گفته بودم اگه تهران بودم و وقتم آزاد بود می‌رم تشویقش می‌کنم. تولد مریم هم بود؛ اما به کل فراموش کردم بهش تبریک بگم. روز قبلش به مهدی و خانومش پیام دادم که اگه خانومش و خواهرِ خانومش دوست داشتن و فرصت داشتن بیان والیبال و نگارو تشویق کنن. تیم دانشکده فنی با تیم تربیت بدنی مسابقه داشت. گفتم نرگسی رو هم بیارن. انقدر به این نرگس کوچولو نرگسی گفتن که وقتی ازش می‌پرسیدم اسمت چیه می‌گفت نرگسی :دی از چپ به راست: مریم، من، مامان نرگسی، خالۀ نرگسی. نرگسی هم بغل منه و تمام هوش و حواسش پی بازیه :|

+ دوباره بخوانید: nebula.blog.ir/post/1103



۳۴. از والدینش اجازه گرفتم عکسشو ویرایش نکنم و نشونتون بدم. یه شکلاتم گذاشت تو جیبش ببره برای باباش. یکی از دخترا پرسید خواهرته؟ گفتم والا باباش از منم کوچیکتره :))) مهدی ۹۰ای بود :دی هر کی هم می‌پرسید کیه می‌گفتم دختر هم‌کلاسیم و دیگه توضیح نمی‌دادم مامانش هم‌کلاسیمه یا باباش.



۳۵. شیرین، بانمک، و بسیاربسیار شیطون و پرانرژی و از دیوار راست بالارونده و یک جا آرام و قرار نگیرنده.



۳۶. تیم نگار اینا باختن و دوم شدن. البته باختن به تیم تربیت بدنی، چیزی از ارزش‌های آدم کم نمی‌کنه. تازه نگار می‌گفت تیم دخترا با تیم پسرا هم بازی دوستانه داشته و پسرا گفتن تیمتون قویه و تربیت بدنی رو می‌برین و خلاصه شییییییییییییییییره! فنی :| 

آرایش کردن بعضی از دخترا قبل از بازی هم صحنۀ بامزه‌ای بود که دلم نیومد اینجا ثبت و ضبطش نکنم.

یه دختره هم بود ناخنای بلند و لاکی داشت. گفتم نگار این چجوری قراره بازی کنه؟ یواشکی با اشارۀ چشم و ابرو حالیم کرد که سرپرستشونه و قرار نیست بازی کنه :|

یکی از فانتزیام هم این بود که یه روزی یه مدالو گاز بگیرم که مدال نگار این رویای منو به واقعیت تبدیل کرد.



۳۷. بعد از مسابقه با نرگسی و مامان و خاله‌ش رفتیم همون‌جایی که پریروزش با سحر رفته بودم. میز، همون همیشگی و نوشیدنی هم همون همیشگی. اون سطل شنم خاله‌ش براش خرید. اون دو تا شیرینیِ کنار چیزکیک رو هم خانومای تونسی میز بغلی بهمون دادن.



۳۸. از اونجایی که مهدی و خانومش اهوازی هستن، عربی هم بلدن. من تا برم سفارش بدم برگردم، دیدم داره با خانومای میز بغلی عربی حرف می‌زنه. اونا هم با ما دوست شدن و بهمون از این شیرینیا دادن. سوغات کرمانشاهه و هنوز نفهمیدم تونس چه ربطی به کرمانشاه داره.



۳۹. اون روز (سه‌شنبه) فکر می‌کردم برمی‌گردم خونه و نمی‌دونستم قراره از قطار جا بمونم و نمی‌دونستم دکتر ح. جواب ایمیلمو می‌ده و موندنی‌ام. رفتم برای مامان و بابا و امید یه چیزی بگیرم و به خدیجه و خواهرش گفتم همون‌جا بشینن تا من زودی برگردم. ینی من این قابلیت رو دارم که در عرض ده دقیقه برای سه نفر خرید کنم برگردم. یه پلیور یشمی برای امید و یه پلیور سفید با یه تیکهٔ مشکی برای بابا و یه شال زمستونی هم که نصفش سفید بود نصفش مشکی برای مامان گرفتم. شال مامان و پلیور بابا همرنگ بودن و شبیه هم و زین حیث بسی ذوقمندم. موقع خرید پلیور، آقاهه گفت برای چه سنی می‌خواین؟ گفتم هم‌سن و سال خودتون. بعد در ادامه اذعان کردم البته برای داداشم :| نمی‌دونم واقعاً چرا اینو گفتم :)) همیشه موقع خرید برای بابا و امید، خجالت می‌کشم. همه‌ش فکر می‌کنم باید توضیح بدم به فروشنده که دارم برای کی خرید می‌کنم :| موقع پرداخت مبلغ، عددی که آقاهه باید وارد کارتخوانش می‌کرد ۷۰ تومن بود. به آقاهه گفتم حالا من چونه نزدم، شما نمی‌خوای تخفیف بدی؟ اونم نوشت شش و داشت به رقم یکانش فکر می‌کرد. منم یهو بدون اینکه فکر کنم داره بهم تخفیف میده و یه رقم پایین‌تر بگم گفتم هشت. اونم شصت و هشت تومن از کارتم کشید و همین‌جوری که داشت نگام می‌کرد گفتم عدد مورد علاقه‌مه :| اون: :| من: :| و کماکان من: :| خدایا خودت شفام بده دکترا قطع امید کردن :))

۴۰. یه هفته ده روزه که خواب نمی‌بینم.

  • ۰۸ دی ۹۷ ، ۰۸:۴۴
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۱. این چند روز، خونۀ دخترخالۀ بابا بودم. شبا حدودای ۹ می‌رفتم خونه‌شون و شام و خواب و صبح می‌زدم به دل خیابونا و دانشگاه‌ها. سر کوچه‌شون که می‌رسیدم زنگ می‌زدم ببینم اگه چیزی لازم دارن بگیرم. یه بار که زنگ زدم دخترخاله گفت نیم کیلو سبزی خوردن و نیم کیلو سبزی آش دوغ. حالا فکر کن منم نمی‌دونم سبزی خوردن شامل چیا میشه و تو آش دوغ چی می‌ریزن. خودم وقتایی که تو خوابگاه آش و کوکوسبزی و غذاهای سبز درست می‌کردم از همه‌شون می‌خریدم و از همه‌شون تو همه چی می‌ریختم و سبزی خوردنم هم شامل همه نوع سبزی‌ای بود :| گوشی دستم بود و دخترخاله تندتند داشت می‌گفت از فلان سبزی کم بذاره و فلان سبزی رو نذاره و اونو بیشتر بذاره و خب منم که یادم نمی‌مونه. اصن سبزیا رو درست و حسابی از هم تفکیک نمی‌دم که یادم بمونه چیو چقدر بخرم. خداحافظی که کردم، اومدم یه گوشه وایستادم و از اونجایی که گوشیم مکالمه‌ها رو ضبط می‌کنه، مکالمه‌مونو دوباره گوش کردم و لیست خرید رو یادداشت کردم. گشنیز و شوید و سیر تازه نیم کیلو. شویدش کم باشه. اگه ریحانش خوب بود نیم کیلو سبزی خوردن بگیرم. اگه خوب نبود نگیرم. اگه گرفتم تره و تربچه و ریحان باشه و پیازچه نباشه. شاهی کم باشه و اینا رو نوشتم و رفتم سبزی‌فروشی و گفتم سلام. بعد یادداشتو درآوردم و گفتم گشنیز و شوید و سیر تازه نیم کیلو. شوید کم باشه. بعد پرسیدم ریحان‌هاتون خوبه؟ اگه خوبه سبزی خوردن هم می‌خوام؛ شاملِ :|

۱۲. فرداش وقتی داشتم می‌رفتم خونه‌شون سر کوچه‌شون یه آقاهه که فرش‌فروشی داشت گفت دخترم یه دیقه وایستا. یه دیقه وایستادم. یه کم گوشت آورد گفت گوشت قربونیه. گفتم ممنون. لازم نداریم :| گفت قربونیه، بگیر :| یه پیرزنم کنارم بود. به اونم داد. گرفت و رفت. بعد من نمی‌دونستم چی کار کنم و چی بگم. خب تا حالا گوشت قربونی نگرفته بودم نمی‌دونستم چی میگن تو یه همچون موقعیتی. از طرفی فکر می‌کردم اگه نگیرم بهتره و آقاهه می‌تونه سهم منو بده به یکی که خیلی وقته گوشت نخورده. گرفتم و بردم خونۀ دخترخاله و فرداشبش برای شام آبگوشت داشتیم.

۱۳. خیلی دوست داشتم شرکت کنم تو این گردهمایی. ولی چهار روز بود که خونۀ دخترخاله بودم و با اینکه خودش و شوهرش خیلی مهربون و مهمان‌نوازن و بچه هم ندارن و راحتم تو خونه‌شون، ولی دیگه روم نمی‌شد بیشتر از این بمونم تهران. چهارشنبه برگشتم تبریز.



۱۴. یکشنبه صبح باید می‌رفتم فرهنگستان و بعدشم شریف. اول رفتم دانشکدۀ مدیریت که بیرون دانشگاهه. چقدر نگهبانشون مهربون بود. تا حالا همۀ نگهبان‌ها مهربون بودن باهام. همۀ نگهبان‌های همۀ دانشگاه‌ها و خوابگاه‌ها. هیچ وقت پیش نیومده راهم ندن یا اذیتم کنن. شاید یه وقتایی گفته باشن از این در نمیشه بری تو و از فلان در برو، شاید یه بار نگهبان خوابگاه کارشناسی و یه بارم نگهبان خوابگاه ارشدم به خاطر دیر اومدن مؤاخذه‌ام کرده باشن و گریه کرده باشم به خاطر رفتارشون و اینکه درک نکردن سر کار یا سر جلسۀ امتحان بودم، ولی برآیند رفتار همه‌شون مهربونی بوده و همیشه همکاری کردن و کارمو راه انداختن. و جا داره تشکر ویژه کنم از نگهبان دانشکدۀ مدیریت که فکر کرد اون منطقه رو نمی‌شناسم و داشت راهنماییم می‌کرد از کجا برم و مسیرو نشونم می‌داد و منم برای اینکه دلش نشکنه خودمو زدم به خنگی و الکی مثلاً اولین بارمه میام شریف و نمی‌شناسم اونجا رو.

۱۵. جلوی سلف لادنو دیدم. لادن هم‌رشته‌ایم بود و ۹۰ای. از قیافه‌ش حدس زدم ازدواج کرده، ولی از اونجایی که پرسیدن یه همچین سؤالی تو مرام ما نیست، مکالمه‌مون به احوالپرسی معمولی گذشت و بهش گفتم عصر با چند تا از دخترای ۸۹ای دورهمی داریم و خوشحال می‌شیم اونم بیاد. لادن تو بیشتر دورهمیامون بوده و بچه‌ها می‌شناسنش. گفت از صبح دانشگاه بوده و داره برمی‌گرده و نمی‌تونه تا عصر بمونه. بعد گفت تو یخچال آزمایشگاه یه جعبه شیرینی گذاشته. شیرینی عروسیشه. اینو که گفت ذوقمو بروز دادم و کلی تبریک و خوشحالی و آرزوی خوشبختی و بعدشم خداحافظی کردیم.



۱۶. این یخچالی که شیرینی توشه و لادن روش نوشته از شیرینای توش می‌تونید بخورید همون یخچالیه که بهمن ۹۴ کیک تولد وبلاگمو توش گذاشته بودم.



۱۷. با مریم رفتم آزمایشگاه و شیرینیو برداشتیم بردیم اتاقش و بعد رفتیم شریف پلاس یه چیزی بخوریم. چرا اول شیرینیو برداشتیم بعد رفتیم پلاس؟ چون فکر کردیم ممکنه تا ما می‌ریم یه چیزی بخوریم برگردیم یه عده بیان شیرینیو بخورن :| اون کاغذا پایان‌نامه‌م هستن، اون هات‌چاکلت هم اولین هات‌چاکلت عمرمه که می‌خورم. تا اون موقع فکر می‌کردم هات‌چاکلت دوست ندارم. این هفته چند تا چیز دیگه که دوستشون نداشتم هم خوردم. شب آخری که خونه بودم آناناس خوردم و تا بدان لحظه لب به آناناس نزده بودم. همون‌طور که فکرشو می‌کردم مزخرف بود. دانشگاه امیرکبیر کلوچه خوردم و من هیچ وقت کلوچه نمی‌خورم. دل‌درد و حالت تهوع گرفتم. چند وقت پیشم پیازداغ رو غذام ریختم. قابل تحمل بود. اما هنوز هم دوستشون ندارم. البته تجربۀ دردناکی نبود. ولی هات‌چاکلت رو دوست داشتم و راضی‌ام ازش. مزۀ شیرکاکائو می‌داد و صد البته که شیر و شیرکاکائوی داغ دوست ندارم. اون کیف پول جغدی هم کیف منه. هدیۀ یکی از خوانندگان وبلاگمه.



۱۸. همون‌طور که گفتم از وقتی با این تکنولوژی آشنا شدم تا جایی که جا داشت شورشو درآوردم و هر جا می‌رم موقعیت می‌دم. این اون لحظه‌ایه که تالار شش، روبه‌روی ابن سینا (ابنس) منتظر آقای خ. (و در واقع آقای ب.) بودم. تا چهار و نیم کلاس داشت و بچه‌ها رو تا ۱۶:۳۱ نگه‌داشت و درس داد. بعدشم دم در کلاس یه دانشجو داشت در مورد آقای میان‌آبادی باهاش صحبت می‌کرد. یاد فامیل فائلا اینا افتادم. اون ۵۱ هم ینی تا ۵۱ دقیقه این موقعیت با دوستان به اشتراک گذاشته بشه.



۱۹. جلوی کتابخونه مرکزی دو تا پسر داشتن راجع به فرکانس یه چیزی باهم صحبت می‌کردن. می‌خواستم برم دانشکده؛ از مسیر جکوز رفتم. ما اون موقع به بوفه‌هامون آیدا و هایدا می‌گفتیم. الان اونجا رو کوبیدن و از نو یه جایی به اسم شریف پلاس ساختن. اونجا چند نفر داشتن سیگمای یه دنباله رو حساب می‌کردن. بعد رفتم دانشکده کیفمو بذارم اتاق مریم. سنگین بود اذیت می‌شدم. جلوی دانشکده دو نفر داشتن در مورد اختلاف پتانسیل دو تا صفحه حرف می‌زدن. قشنگ معلوم بود لوکیشنم شریفه :|

تو این عکس منم و نگار و مریم و زهرا. نرگس نیومده هنوز.



۲۰. مریم گفت یه زمانی مامانم هم وبلاگتو می‌خوند. گفتم دیگه دل و دماغ و انرژی اون روزا رو ندارم. جلوی آسانسور، - مریم یه دیقه همین جا وایسا زود برمی‌گردم. - کجا می‌ری؟ - زود برمی‌گردم. زود برگشتم. تو آسانسور، - یکی از بلاگرا چند وقته ازش خبری نیست. رفتم ببینم اسمش هنوز رو در اتاقشه یا نه.

در حق خواننده‌های وبلاگم دعاهای زیادی کردم تا حالا. برای خوشحالی‌شون، خوشبختی‌شون، موفقیت‌شون، عاقبت به خیری‌شون. ولی اون دعای بلاگرانه که همیشه از ته دلم برای همه‌تون می‌کنم اینه که نیاد اون روزی که نباشم و انقدر دلتون برای من و نوشته‌هام تنگ بشه که آرشیومو برای چندمین بار بخونید. نیاد اون روزی که آرشیوم هم نباشه و از گوگل دنبال مقاله‌ها و کتابام بگردید.

  • ۰۷ دی ۹۷ ، ۱۲:۱۵
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1. درسته که این فرهنگ، فرهنگ واقعی و کامل نبود و پروژه‌ی کوچیک درسی بود؛ ولی باید شبیه یه کتاب واقعی تحویل استاد می‌دادیم. ینی هم اسمش مهم بود، هم طرح جلدش، هم صفحه‌آرایی، هم شکل و قیافه، هم فونت و سایز مطالب، هم مقدمه و پیش‌گفتار، هم تصاویر، هم همه چی. همه‌ی این ظواهر یه طرف و محتواش هم همون طرف.

4تقسیم‌بر2. دوست داشتم اسمشو تورنادو یا شباهنگ بذارم. حتی می‌خواستم اسم این چهل نفری که کامنت گذاشتن و توی تست تعریف‌ها کمکم کردنو بیارم و تشکر کنم ازشون. خیلی چیزای دیگه هم دوست داشتم و می‌خواستم بشه. اما کی گفته همیشه اون اتفاقاتی که ما دوست داریم و می‌خوایم بیافته می‌افته؟
ولی... 
مثل یک اتفاق خوب بیا و بیفت در زندگی‌ام.

3. اندر مشقت‌های کارم همین بس که 6 صبح بیدار می‌شدم و تو گروه پیام می‌ذاشتم که بچه‌ها برای تعریفِ گیلاس، چون فیلم خارجی نمی‌بینم، نمی‌دونم اینا توی گیلاس فقط مشروب می‌خورن یا آب هم می‌خورن توش. کسی می‌دونه؟ نیم ساعت بعد پیام می‌دادم مثالِ گیلاستو بخور، غیراسلامیه. براش مثال نوشتم: گیلاسشو ریخت روی زمین. و در ادامه می‌پرسیدم برای زیرمدخلِ حرم، مدافع حرمو دارم تعریف می‌کنم. کسی می‌دونه کدوم کشورا برای مدافعین حرم سرباز می‌فرستن؟ آخه ویکی‌پدیا نوشته ایران سازماندهی می‌کنه؛ ولی نژاد سربازاشو ننوشته. یه ربع بعد: بچه‌ها کیک نوعی نان نیست؟ شیرینیه؟ دسره؟ نوعی چیه کیک؟ یازدهِ شب: دوستان! من امشب تا حدودای دوازده تنهام. تو کل ساختمونم کسی نیست. همسایه‌هامونم نیستن. هی صداهای عجیب می‌شنوم. الان عین چی پشیمونم که با مامان و بابا نرفتم و موندم این فرهنگ کوفتی رو بنویسم. می‌ترسم. و تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل.

4. از اونجایی که استادمون 44 سالش بود و منم 44 کیلو بودم، گفتم به‌به چه حسنِ تصادفی! فلذا قیمت پشت جلدِ فرهنگو 4 هزار تومن نوشتم و 4 نسخه چاپ کردم و سایزشو 12 در 8 سانتی‌متر تعیین کردم که مضارب 4 باشن و زورمو زدم و فونت و سایز و حاشیه‌شو جوری تنظیم کردم که محتوای اصلی 40 صفحه بشه. به علاوه‌ی 20 صفحه فرانت مَتِر و بَک مَتِر! که شماره‌هاشون به صورت الف و ب و ج و دال و اینا بود! در کل شد 60 صفحه که ایشونم مضرب 4 هستن. 40 نفر هم برای پست‌های "هل مِن ناصرٍ یَنصرنی‌"م کامنت گذاشتن و تعریف‌ها رو حدس زدن. متأسفانه نتونستم تعداد تصاویرو کاریش بکنم. 30 تا شد. مضرب 4 نیست، ولی رُنده. ارجاعاتم هم انقدر کم و زیاد کردم که 40 تا بشه. و شد. کی گفته نمیشه اون اتفاقاتی که ما دوست داریم و می‌خوایم بیافته بیافته؟
پس... 
مثل یک اتفاق خوب بیا و بیفت در زندگی‌ام...

5. یه بار با یکی از هم‌کلاسیام (شِکَر توی کلامم! این هم‌کلاسی‌م خانوم بودن. نیست که زبان فارسی مثل عربی و فرانسوی ضمیر مذکر و مؤنث نداره، آدم یه وقتایی مجبوره توضیح بده داره کیو میگه. اتفاقاً به نظرم خوبه که اینجوریه. چون یه وقتایی آدم دوست داره متنشو در هاله‌ای از ابهام بنویسه و خواننده ندونه کیو میگی) بله عرض می‌کردم؛ یه روز با یکی از هم‌کلاسیام سر این موضوع که علاوه بر فایل pdf جزوه‌هام، فایل وُرد هم بهشون بدم بحثم شد. وُردشو ندادم. بچه‌ها هم برای اینکه دلداری‌م داده باشن گفتن تو حق داری و اصن از این به بعد ما هم تو نوشتن جزوه کمکت می‌کنیم و تقسیم کار می‌کنیم و تو خیلی زحمت می‌کشی و ما قدرتو می‌دونیم و بهت افتخار می‌کنیم و هیچ وقت نمی‌تونیم الطافتو جبران کنیم. منم گفتم اصلاً تایپ جزوه برای من کار سنگینی نیست. هم شیرینه هم لذت‌بخش، و هم اینکه به نفع خودمه و اگه ننویسم یاد نمی‌گیرم. تازه با این کار معروف هم شدم حتی. از همه‌ی اینا مهم‌تر اینکه که من این دو سال، نیاز داشتم به کارهای وقت‌گیری که وقتمو بگیرن و خسته‌م کنن. البته این از همه مهم‌تره رو بهشون نگفتم. گفتم چه شما هم بنویسید، چه ننویسید من باز هم خواهم نوشت. چون برای خودم می‌نویسم. گفتم این جزوه‌ها مثل فانوسی هستن که برای روشن شدن راه خودم روشن کردم. حالا بقیه هم از نورش استفاده بکنن. از نور فانوس من که کم نمیشه. و اینجوری شد که از اون به بعد جزوه‌هامو "فانوس" صدا می‌کردیم و موقع امتحانا که میشد بچه‌ها می‌گفتن چه خبر از فانوسِ فلان درس؟ یا وقتی جزوه رو آپلود می‌کردم تو گروه، می‌گفتن بالاخره فانوس روشن شد، یا چه فانوس ملوّنی. از این رو، برای اینکه فانوس در خاطره‌ها ماندگار بشه، اسم فرهنگو گذاشتم فانوس.

6. دوران دبیرستان، یه درسی داشتیم به اسم رایانه، کار با رایانه، یا یه همچین چیزی. سال اول وُرد و آفیس کار کردیم و سال دوم فوتوشاپ و سال سوم برنامه‌نویسی. فوتوشاپ 19 شدم و بعد از اون دیگه سراغش نرفتم و با paint کارامو راه انداختم. هر چند همیشه رو لپ‌تاپم فوتوشاپه رو باید داشته باشم. هر موقع هم کارم یه کم پیچیده می‌شد از فوتوفیلتر استفاده می‌کردم و برای کارهای خیلی پیچیده‌تر می‌رفتم سراغ داداشم که خداوندگار فوتوشاپه. برای طرح جلد فرهنگم هم قرار بود برم سراغ ایشون. ولی ایشون تو این بازه‌ی زمانی که بنده درگیر فرهنگم بودم رفتن مسافرت و من موندم و کاسه‌ی چه کنمی که دستم گرفته بودم. طرحی که برای جلد فرهنگ در نظر داشتم یه طرح تاریک و سیاه بود که با نور یه فانوس کوچیک روشن می‌شد [این عکس]. و بیشتر به درد اعلامیه‌ی ترحیم و سوگواری و عکس سر قبر آدم می‌خورد تا جلد فرهنگ :))) این موضوع رو با گروه رادیوبلاگی‌ها در میان گذاشتم و دکتر سین زحمت طراحی رو برعهده گرفت و طرحی پیشنهاد داد که توی خواب هم نمی‌دیدم. و چون با انتشاراتی خاصی قرارداد نداشتیم خودمون یه نشر و لوگوی قلابی! که همانا امضا و بخشی از نام خانوادگی من بود، درست کردیم و زدیم روی جلد :دی و در ادامه من از نبوغم استفاده کردم و این ایده رو دادم که حالا که داریم فرهنگ‌نویسی می‌کنیم، پشت جلدش اطلاعاتِ فانوس رو به صورت مدخل، با زیرمدخلِ فرهنگ فانوس ارائه بدیم [این عکس]. شایان ذکر است عکسی که برای مدخلِ تابلو، انتخاب کردم، تصویر تابلویی است که پدرم، وقتی هم‌سن و سال من بوده کشیده [این عکس].

7. «پیرامون» ینی چی؟ پیرامون ینی حول‌وحوش، اطراف، گرداگرد. پیرامون به‌معنی «درباره» نیست. بعضیا می‌گن گرته‌برداری از انگلیسی هست. چون یکی از معانی about در انگلیسی، به جز «درباره»، «پیرامون» هم هست. «درباره» رو که می‌دونستیم. ولی «about» در انگلیسی به‌معنی «پیرامون» هم میاد.

«Look about» به اطراف نگاه کن
«and see if you can find it» ببین می‌تونی پیداش کنی 

پس هر وقت در متن‌هاتون به پیرامون رسیدید دقت کنید ببینید اگر به‌معنی حول‌وحوش، اطراف و گرداگرد چیزی بود درسته ولی اگه خواستید به‌معنی «درباره» استفاده کنید، همان «درباره» یا «راجع به» و «در زمینۀ» رو بیارید. اینا رو گفتم که بگم عنوانم غلطه. غلط ننویسیم.

4ضربدر2. در شرایطی که بنده یکی تو سر خودم می‌زدم یکی تو سر جلد و صحافی، یکی تو سر تعاریف و تصاویر، خبر رسید که بچه‌ها زنگ زدن و از استاد خواستن که 2 هفته موعد تحویل رو تمدید کنه. کارد می‌زدی خون من درنمیومد. بس که حرص خوردم تو این 7 سال سر یه همچین مسائلی. هر چند تو دانشگاه سابقم و دوره‌ی لیسانسم کم بود یه همچین مواردی. خب عزیزان! بزرگواران! شش ماه فرصت کم بود به راستی؟ اگه هر روز سه چهار ساعت وقت می‌ذاشتن، یه ماهه تموم میشد! ولیکن استادمون زمان تحویل رو تمدید کرد. من اگه استاد بشم هرگز چنین کاری نمی‌کنم. در همین راستا، توی گروه و نه حتی توی پی‌ویِ استاد، پیام گذاشتم که ای استاد، کار من تموم شده و آدرستو بده پست کنم فرهنگو. و آدرس داد، و پست کردم فرهنگو. و تا جایی که تونستم خودمو توی چش و چال استاد نهادینه کردم.

9. مریم هر وقت وبلاگمو می‌خونه تحت تاثیر قرار می‌گیره و پیام حماسی و شورانگیز میده و ازم میخواد به چاپ خاطراتم فکر کنم. و هر بار من میگم این حرف‌های روزمره‌ی من به درد کسی نمی‌خوره جز همونایی که تو اون خاطره حضور داشتن و هر بار مریم، رضا امیرخانیِ شریفی و سمپادی و امیرعلی نبویانِ برقی رو مثال می‌زنه. و تأکید می‌کنه که اونا تونستن، پس تو هم می‌تونی.

10. نوشتن این فرهنگ کوچولو تجربه‌ی شیرین و لذت‌بخش و البته توان‌فرسایی بود. بدم نمیاد یه روز کتابمو دستتون ببینم و ازم بخواین صفحه‌ی اولشو براتون امضا کنم. دروغ چرا؟ یکی از رویاهامه؛ که یه کتاب برای بلاگرا بنویسم، از وبلاگ بنویسم، درباره‌ی وبلاگ بنویسم، و یه کتاب از حرف‌هایی که نگفتم هیچ وقت.

11. بارها اساتیدمون ازمون خواستن و اصرار و تشویق و حمایت کردن که حرفامونو چاپ کنیم. هنوزم که هنوزه ستون خالی برای حرفامون هست، خواننده هست، حرف برای گفتن هست، ولی یه چیزی کمه این وسط. یه چیز مهم‌تر. چیزی که نمی‌دونم چیه.

4ضربدر3. لیلی بنشین خاطره‌ها را رو کن، لب وا کن و با واژه بزن جادو کن. لیلی تو بگو، حرف بزن، نوبت توست، بعد از من و جان کندن من نوبت توست. لیلی مگذار از دَمِ خود دود شوم، لیلی مپسند این همه نابود شوم.

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

تولدِ 25 سالگی اردیبهشتی‌ها

تندیسِ دیالوگ برترِ امروزو می‌دم به اون سکانسی که یه تیکه کیک اضافی موند و بردم بدم بچه‌های اتاق بغلی و برگشتم و در زدم و اومدم نشستم و نرگس گفت انگار دارن در می‌زنن. مریم رفت دید کسی نیست و منم کاملاً جدی و بی‌شوخی گفتم لابد صدای در زدنِ من با تأخیر رسیده بهت. و کاملاً جدی داشتم فرایند این delay رو توضیح می‌دادم و بقیه پوکر فیس (ینی اینجوری: ":|") نگام می‌کردن.

  • ۱۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۰۳
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


تلفن‌مون از اینایی بود که شماره رو می‌خوند. تماس جدید: پنج پنج یک... «با من کار دارن» 
این شماره برام یه جور نوستالوژیه. یه چیزی تو مایه‌های «این سوالو بلد نیستم بذار زنگ بزنم از نگار بپرسم»
زنگ‌های تفریح، زنگ رفع اشکال من و نگار بود. من سوالای ریاضی و فیزیکمو از نگار می‌پرسیدم و اون سوالای عربی و ادبیاتشو از من. هر چیو بلد نبودم، تو دفترم می‌نوشتم که فردا از نگار بپرسم. با صبر و حوصله به چرت‌ترین سوالات من جواب می‌داد و همیشه همه رو بلد بود. همه رو، جز اون یه سوال مثلثات که هر چی باهاش کشتی گرفتیم حل نشد. بچه‌ها گفتن ببر ریاضی1. اونجا یکی هست به اسم مریم... احتمالاً بلده.
اولین باری که مریمو دیدم و اولین خاطره‌ای که از مریم دارم همین زنگ تفریحی بود که سه سوته این سوالو برام حل کرد. گذشت... ما دانشجو شدیم... من هنوز همون نسرینِ پر از سوال و ابهام بودم که هر چیو بلد نبودم، تو دفترم می‌نوشتم که فردا؟ نه دیگه... همون لحظه از نگاری که هم‌اتاقی‌م و از مریمی که بلوک بغلی بود می‌پرسیدم.

مطهره اولین و نرگس دومین دوست شریفی‌مه. با مطهره اردوی ورودیا، تو قطار مشهد آشنا شدم. هر جا می‌رفتیم گوشی‌مو می‌دادم ازم عکس بگیره. و با نرگس، سر کلاس فیزیک، همون هفته‌ی اول. با بهت و حیرتِ زایدالوصفی غرق در معادلاتِ نامفهومی که استاد داشت روی تخته می‌نوشت بودم و متوجه نمی‌شدم داره چی کار می‌کنه. از بغل دستی‌م پرسیدم این انتگرال از کجا اومد، کجا رفت؟! چی شد؟! برام توضیح داد. گفتم اسمت چیه؟ گفت نرگسم.

اگه فکر کردین ما یهو تصمیم گرفتیم سه‌شنبه، 17 اسفند، ساعت 3 شریف باشیم و همدیگه رو ببینیم، زهی خیال باطل. یکی کلاس داشت، یکی امتحان، یکی تهران نبود، یکی ایران نبود. یکی بود یکی نبود. مثلاً یه شب من خواستم زنگ بزنم نگار. هر چی زنگ زدم برنداشت. بعدش اون زنگ زد من نتونستم جواب بدم (داشتم با مامانم حرف می‌زدم) دوباره زنگ زدم اون برنداشت، بعدش من رفتم نماز بخونم و نگار زنگ زد من جواب ندادم. داشتم نماز می‌خوندم. بعد من زنگ زدم، نگار داشت نماز می‌خوند. بعدش من زنگ زدم نگار با مامانش حرف می‌زد بعدش نگار زنگ زد من داشتم غذا درست می‌کردم و دستم بند بود. بعدش من زنگ زدم اون دستش بند بود. ولی دیگه انقدر زنگ زدم که دیگه آخرش جواب داد و دیگه دلم نمیومد بعد از این همه زحمت قطع کنم و انقدر حرف زدم که فکّم داشت از جاش کنده می‌شد. مصائبِ همین یه مکالمه‌ی ناقابل رو تصور کنید، ببینید برای دورهمی چه دشواری‌ها و مرارت‌ها کشیدیم. اگه قبلاً قرارامونو با کلاسا و امتحانامون تنظیم می‌کردیم، حالا باید رعایت حال نوعروسا و مامانا و اونایی که قراره مامان بشن هم می‌کردیم و با بچه‌هاشون و همسر و مادر و مادرشوهراشون که قرار بود بچه‌هاشونو نگه‌دارن هم هماهنگ می‌شدیم. خونِ دل‌ها خوردیم تا تونستیم بعدِ دو سال، نیم ساعت همو ببینیم.

وقتی داشتیم عکس می‌گرفتیم: قراره بذاری وبلاگت؟ من اینجا وایمیستم. کِی پخش میشه؟ بنویس خیلی خوش گذشت. تازه تگ‌مونم می‌کنه. من همین جا می‌شینم. خوبه؟ همین جوری می‌ذاری عکسا رو؟ دیرمون شد. نه بابا همیشه ادیت می‌کنه عکساشو. بچه‌م رو گازه. لیوانا و قندا نیافتن. خوبه گفتم قند کم بیاریا. اسراف شد. وای من فردا امتحان دارم. این کتاب و اون سوغاتی تو کادرن؟ پلک نزنین بچه‌ها. یادت نره عکسا رو برای منم بفرستی. خب همه‌تون بگین سیب! صبر کنین یکی دیگه هم بگیرم. این کتاب و اون سوغاتی تو کادر بودن؟

  • ۲۳ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۰۱
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1: من دندون عقل ندارم. از اولشم نداشتم. ینی کلاً 28 تا دندون دارم. 4 تا از دندونای چپ و راست و بالا و پایینم عصب‌کشی کردم و اعصاب هم ندارم. تکیه‌کلام استاد شماره‌ی یازدهمونم مراده. همه‌ی پاراگراف‌های کتابشم با مراد از فلان چیز اینه و مراد از بهمان چیز اونه شروع کرده و مثالاشم با مراد زده. منظورشم از بی‌مراد منم. (فعلاً بی‌مرادم. به مرادم که رسیدم می‌شم بامراد.) 



2: سوالای امتحانشم اینجوریه که می‌پرسه مراد از فلان چیز چیه. عکس سوالای امتحانِ پارسال:



3: یکی از سکانس‌هایی که هی تو حرم تکرار می‌شد، سکانس ساعت پرسیدنِ مامان و ساعت دستم نیستِ من بود. هی هر بار می‌گفت پس اون ساعت به چه دردت می‌خوره و منم هی هر بار می‌گفتم می‌ترسم تو این شلوغی بندش باز شه و گم شه و خاطره‌ی خوبی تو ذهنم نمونه از گم شدن ساعتی که شش ساله باهاش خاطره دارم و چه کلاسایی که چشمم به ساعت بود تا بلکه استاد ما را بهلد (رها کند!)

ساعتمو قبل از سفر گذاشته بودم تو کیفم و اون موقع صحیح و سالم بود. صبحِ اولین امتحان وقتی داشتم می‌رفتم سر جلسه از کیفم درش آوردم و دیدم بندش درومده! به دلایل امنیتی نمی‌تونم عکسشو نشون بدم. اگه عکسشو ببینین تو گوگل سرچ می‌کنین مدلشو پیدا می‌کنین بعد میرید پستای مخصوص بانوان رو می‌خونید و بعدش دیگه آبرو حیثیت برای نگارنده‌ی این سطور نمی‌مونه.

دیشب بردم دادم درستش کردن. کار آقاهه که تموم شد گفتم هزینه‌ی تعمیر چه قدر میشه؟ جایی که رفته بودم ساعتای مارک می‌فروختن و اساساً دو سه تومن و حتی ده بیست تومن عددی نبود. آقاهه گفت هیچی. گفت فقط با انبر محکمش کردم و کار خاصی نکردم و هیچی نمیشه. منم نیست که آدم بی‌تعارفی‌ام! نمی‌دونستم داره تعارف می‌کنه یا جدی هیچی نشده. یه کم مکث کردم و گفتم ببخشید متوجه نمی‌شم هیچی ینی چی. ینی من الان ساعتو بردارم برم و هیچ هزینه‌ای در قبال کارتون ندم. درسته؟ آقاهه لبخند زد و گفت درسته. منم تشکر کردم و ساعتمو گرفتم و در قبال کارش هیچی بهش ندادم. ولی اسم مغازه‌ش یادم می‌مونه که اگه خواستم بعداً برای کسی ساعت بخرم اون مغازه در اولویت باشه.

4: هم‌اتاقیام امتحاناشون تموم شده و رفتن خونه. منم سر صبی (دقیقاً هشتِ صبح!) رفتم از این آبمیوه‌گیریای دستی گرفتم. لیمو تُرش و نارنج داشتم. سه کیلو نارنگی و پرتقالم گرفتم آوردم آبمیوه‌ی چهارصددرصد طبیعی درست کردم. زدم تو رگ!!! فقط الان احساس می‌کنم یه کم فشارم افتاده و سرشار از امگا 3 ام. امگا 3؟ اممممم... فکر کنم ویتامین 3 بود منظورم. شایدم ث، یا c! یا حالا هر چی.



5: وقتی این جزوه رو نوشتم به خودم فتبارک الله احسن الخالقین گفتم.
مکالمه‌ی من و استاد شماره‌ی 12 و 8 و یکی از هم‌کلاسیا







6: اون روز یکی از بچه‌های کلاس پرسید «مَجاز» و «مُجاز» و «ایجاز» و «اجازه» از یک ریشه‌ان؟
منم اول صبر کردم ملت جواب بدن و دیدم کسی چیزی نمیگه و اینا رو گفتم و از اونجایی که اینا برای خودم جالب بود می‌ذارمش اینجا که شما هم بخونید و البته مطمئنم اصلاً براتون جالب نیست.

گفتم نه اینا هم‌ریشه نیستن وَجَزَ، أوْجَزَ، یُوْجِزُ، اِوْجاز (=ایجاز) باب افعال هست؛ 
جاز، یَجوزُ، ثلاثی مجرد که اسم فاعلش میشه جایز. 
مَجاز بر وزن مَفال و از فعل جاز یجوز و مصدر میمی به معنای تجاوز از معناست. مَفال وزن اسم مکان از اجوف هم هست.
مُجاز بر وزن مُفعَل (مُفال = وزن اسم مفعول از فعل اجوف در باب اِفعال)
اجازه: بر وزن افاله، وزن مصدر باب افعال از فعل اجوف هست.

درسم که تموم بشه یه کتاب می‌نویسم عنوانشم می‌ذارم عربی آسان است. به خوانندگان وبلاگم هم 40 درصد تخفیف می‌دم. صفحه‌ی اولشم براشون امضا می‌کنم :)))

همچنین بد نیست بدانید که:



7: دخترِ یکی از هم‌کلاسیای کلاس تدبر.
از حیاط مسجد تا جلوی دانشکده برق تاتی‌تاتی‌کنان و بدون کفش داشت برای خودش پیاده‌روی می‌کرد. مامانشم خبر نداشت این شیطون‌بلا! سر از کجاها درآورده. اول می‌خواستم بذارمش تو کیفم و فرار کنم! اما کیفم جا نداشت و دستشو گرفتم ببرم مسجد. یکی دو تا سلفی هم گرفتم باهاش. ولی وسط راه به دلایلی ولش کردم خودش بیاد. چه دلایلی؟ والا از دور یه آشنای نزدیک دیدم و سریع باید فلنگو می‌بستم که رو در رو نشم باهاش و سرعت قدمای این بچه هم پایین بود و نمی‌تونستم بغلش کنم. فلذا رهاش کردم به امان خدا :))) و سوالم اینه که چرا کسی که الان باید اون ور آب باشه رو مدام سمت مسجد می‌بینم؟



8: یکشبنه یه سر رفتم دانشکده‌ی سابقم و مریم هم دیدم و کادوی تولد و سوغاتی‌شم دادم. وقتی گفتم کجا بیام و گفت طبقه‌ی 4 (اتاق دانشجوهای دکترا طبقه‌ی چهار دانشکده است)، تو دلم گفتم آی آلله اُزومو سنه تاپشیردم!!!
طبقه‌ی 4 یه چیزی تو مایه‌های منطقه‌ی ممنوعه‌ی مین‌گذاری شده است. بس که آشنا توشه!

9: آقا من هیچ وقت نفهمیدم این چیزایی که این تو می‌ذارن برای چیه! تبلیغاته؟ گم شده؟ نمونه‌ی جنسه؟ نخریم؟ بخریم؟ ببینیم؟ چیه؟ اصن اون جامدادی اونجا چه نقشی داره؟ کمدِ درمانگاه شریف:



10: دو تا از امتحانام مونده هنوز. یکی امتحان همین استاد شماره‌ی 11 که چهارشنبه است و یکی هم امتحان آهنگر دادگر که گفته امتحانشو شفاهی می‌گیره. ینی قراره عینهو بچه‌ی ابتدایی بریم پای تخته ازمون سوال بپرسه. وای خدای من. روز اول که دیدمش گفتم: آنکه روزم سیه کند این است. این ینی همین استاد!!!
آخه امتحان شفاهی از دانشجوی ارشد؟ خب کتبی چشه مگه؟ تازه کتبی خوبیش اینه که استاد نمی‌فهمه وقتی برگه رو گرفتی هیچی بلد نیستی و کم‌کم داره جوابا بهت الهام میشه. امتحان کتبی مزایای دیگه‌ای هم داره که چون خونواده رد میشه بی‌خیال.

علی ایُ حال! تا حالا 29 تا از نامه‌های مولانا رو بررسی کردیم و قراره از همین 29 تا امتحان بگیره. شماره‌ی درسا رو روی کاغذ می‌نویسه و ما برمی‌داریم و متن اون درسو می‌خونیم و معنی می‌کنیم و به سوالاش جواب می‌دیم. من میگم نامه‌ی شماره‌ی چهارو قراره بخونم. هر کدوم از دوستان هم یه حدسی زدن. شما چی فکر می‌کنید؟ قرعه‌ی کدوم درس قراره به نام من بیافته؟


و یکی از ویژگی‌های این بازی اینه که فقط و فقط در ایام امتحانات جذاب میشه برای آدم.

رکورد جدیدم:

  • ۲۳ دی ۹۵ ، ۱۶:۰۶
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

0.

مستحضر هستم و به این نکته واقفم که در شأن دانشجوی ارشد نیست که بیاد از خوابگاه و مشکلاتش با هم‌اتاقیاش پست بذاره؛ ولی بد نیست شرح حال دوره‌ی ارشدم رو هم مثل دوره‌ی کارشناسی‌م بنویسم.

1.

پریشب ازشون خواهش کردم برای دورهمی و فیلم دیدن و چای آخر شب، برن اتاق شیما اینا و شیما اینا نیان اینجا. هر سه شون رفتن و منم در آرامش و سکوت یه کم درس خوندم و خوابیدم. حدودای 2 برگشتن و تنها برنگشتن! شیما اینارم با خودشون آورده بودن که اینجا بخوابن. چند ماهه شام و ناهار و صبونه رو باهم می‌خورن و همین مونده بود بیان اینجا بخوابن و فکر کنم کم‌کم باید براشون کمد لباسم اختصاص بدیم. با سر و صداشون بیدار شدم و منتظر موندم بخوابن و خودم هم سعی کردم دوباره بخوابم. ولی تا 3 مشغول صحبت کردن بودن. ظاهراً دورهمیِ اونجا کافی نبوده و بقیه‌ی حرفاشونو اومده بودن اینجا بزنن. گوشی‌مو برداشتم و داشتم پیامای تلگراممو چک می‌کردم که هم‌اتاقی شماره‌ی 3 گفت "عه بچه‌ها نسرین بیداره." با همون لحن و تُنِ صدای خودش گفتم "بیدار نیستم، بیدار شدم. بیدارم کردید!" این آخرین جمله‌ای بود که همه‌مون شنیدیم. بعد از این جمله‌ی من همه‌شون سکوت کردن و حتی جمله‌ی ناتمامشون رو هم تمام نکردن و پتو رو کشیدن رو سرشون و خوابیدن. و من تا خود صبح بیدار موندم و کلاً دیگه نتونستم بخوابم.

صبح براشون چنین پیامی نوشتم و فرستادم و رفتم دوش گرفتم خشمم فروکش کنه و بعدش اومدم نماز صبح و صبونه و دیگه هیچی دیگه. تا موقعی که گشنه‌م بشه و بخوام بیام ناهار بخورم سالن مطالعه بودم. حدودای 5 صبح به همه‌شون به جز نسیم پیام دادم: "دوست عزیز! الان ساعت پنج‌ه و من هنوز نتونستم بخوابم. چرا؟ چون بدخواب شدم! چون دو ساعت پیش صدای شما بدخوابم کرد. چون در طی شبانه روز فقط یک بار می‌تونم بخوابم که این یک بار میتونه یک ساعت تا هر چند ساعت باشه و اگه بیدار شم دوباره نمی‌تونم بخوابم. و امشب مثل هر شب! صدای شما بیدارم کرد. شمایی که تا 3 نصف شب بیدار می‌مونید و فردا تا لنگ ظهر قراره بخوابید و البته که به خودتون مربوطه چه قدر و تا کی می‌خوابید. اما من که عادت دارم زندگیم رو از 6 صبح شروع کنم، مجبور خواهم بود تو اون بازه‌ی زمانی که شما خوابید آروم‌تر صبحانه بخورم، آروم‌تر ناهار درست کنم و حتی آروم‌تر درس بخونم. خب الان دلم می‌خواد اون چراغو روشن کنم و کتاب بخونم. ولی الان پنج صبه و شما خوابیدین و رعایت کردن حال کسی که خوابه یه رفتار انسانی و اجتماعی‌ه و مستلزم داشتن یه شعور حداقلی‌ه که من اونو دارم. برای همین الان بلند نمی‌شم آشپزی کنم، درس بخونم یا بلندبلند صحبت کنم. به نظر می‌رسه لازمه برای این اتاق که یه مکان اجتماعی محسوب می‌شه، ساعت خاموشی تعیین بشه. مثلا 12 شب. و حتی به نظرم لازمه مجددا تکرار کنم کسی که دوست داره آهنگی رو بشنوه از هندزفری استفاده کنه. به هر حال یه وقتایی یکی شاده و دوست داره آهنگ شاد گوش بده و بقیه که من هم عضوی از بقیه هستم ممکنه شاد نباشن و دوست نداشته باشن اون آهنگو بشنون. یا برعکس، ممکنه نخوان آهنگ غمگین شما و کلا آهنگ شما رو و حتی الفاظ و عبارت‌های غیرمودبانه و به تعبیری زشت و رکیک شما رو گوش بدن. کسی که واقف هست به کارش و به اشتباهش، حق عذرخواهی و بخشیده شدن نداره. و مستحضر هستیم که این اتفاق نه یک بار و نه برای اولین بار، بلکه یک ماهه که هر شب تکرار میشه و من هر روزی که صبح کلاس دارم، شبش خواب کافی نداشتم. حتی عصر که برگشتم و خواستم بخوابم هم موفق نشدم." بعدشم یه برچسب چسبوندم کنار کلید و روش نوشتم:


2.

شایان ذکر است من موقع خواب نه تنها به نور حساس نیستم، بلکه ترجیح می‌دم اطرافم روشن هم باشه به دلیل ترس از تاریکی. ولی باید به این نکته هم توجه کنیم که روشن نبودن برق، خاموش شدن صداشونم در پی خواهد داشت. و دلیل دیگر اینکه، بارها اتفاق افتاده که شب من داشتم درس می‌خوندم و اینا با لحن مهربون گفتن می‌خوایم بخوابیم و خواهش کردن که برقو خاموش کنن و منم چاره‌ی دیگه‌ای نداشتم جز خاموشی و دیگه نتونستم درس بخونم و الان با این یادداشت خواستم تلافی کرده باشم اون شبا رو. هم اون شبا رو، هم شبایی که برق روشن بود خودشون درس بخونن و هم همه‌ی صبایی که بدون آلارم گوشی‌م خودم بیدار شدم و به آهستگی صبونه خوردم که خوابشون دچار اختلال نشه و قدرِ این شعور منو ندونستن.

3.

چیزی که این وسط بیشتر اذیتم می‌کرد این بود که ظاهراً هم‌اتاقیامم از این شب‌نشینی‌ها دلِ خوشی نداشتن و هر بار که همسایه‌ها میومدن دورهمی و وقتی برمی‌گشتن نفس راحتی می‌کشیدن و می‌گفتن بازم از کار و زندگی افتادیم. یا وقتایی که نمیومدن می‌گفتن خوب شد نیومدن. ولی خب نکته‌ی تأمل‌برانگیز قصه اینجاست که اصلاً و ابداً اعتراض‌شون رو نه به این موضوع بلکه کلاً به موضوعات دیگه هم علناً نشون نمی‌دادن و لابد منتظر بودن من اعتراض کنم و بگن نسرین گفته دیگه نیاید اتاق ما؛ که چهره‌ی خودشون مخدوش نشه. به هر حال من آدمی نیستم که تظاهر کنم به حسی که ندارم یا دارم. ممکنه یه روز دو روز یه هفته یه ماه حتی یه سال صبر کنم، تحمل کنم، بیام تو وبلاگم غر بزنم و ناراحتی‌مو بروز ندم، ولی خب وقتش که برسه طرف رو در جریان می‌ذارم که بره روی رفتارش با من تجدید نظر کنه.

4.

صبح که اینا خواب بودن تاسیساتی خوابگاه با میخ و دریل داشت در و پنجره‌ها رو عایق‌بندی می‌کرد. بعدشم مسئول خوابگاه در زد و بی‌هوا درو باز کرد که بلند شید بیایم اتاق شمارم عایق‌بندی کنیم. که بچه‌ها گفتن نمی‌خوایم. بعدشم دزدگیر ماشین یه بنده خدا و بعدشم جیغ و از خواب پریدن هم‌اتاقی شماره‌ی 3 و تلفنِ هم‌اتاقی شماره‌ی 2 که یکی زنگ زده بود و یه کار اینترنتی داشت و بقیه خواب بودن و اینم باید پشت لپ‌تاپ و تلفنی، کار اون بنده خدا رو راه می‌نداخت. ینی فکر کنم یه خواب خوش از گلوی هیچ کدوم پایین نرفت. بیدار که شدن غر می‌زدن که چه وضعشه و نتونستیم بخوابیم و پیام منو هنوز نخونده بودن. تا بیان تلگرامشونو چک کنن رفتم سالن مطالعه که راحت‌تر خجالت بکشن :دی

5.

لابد الان پیش خودتون فکر می‌کنید ما باهم قهریم و حرف نمی‌زنیم و سایه‌ی همو با تیر می‌زنیم. ولی سخت در اشتباهید. دیشب شیما اینا (اینا یه گروهنااااا. ولی به ذکر سردسته‌شون اکتفا می‌کنم) آلو و آلبالو و زردآلو خشک ازم خواستن و دورهمی خوردیم و یکی‌شون مشکل کامپیوتری داشت و رفع و رجوع کردم و آپدیت ویندوز و نصب آنتی ویروس برای هم‌اتاقی شماره‌ی 2 و درست کردن دسر برای هم‌اتاقی شماره‌ی 3، و SMS زیر که مکالمات من و نسیم‌ه، همه و همه طی همین 24 ساعت گذشته اتفاق افتاد و در کل بچه که نیستیم قهر کنیم! اگه نگیم نخندیم، پیاز می‌شیم می‌گندیم. و من به هر دلیلی نسیم رو بیشتر از بقیه دوست دارم. برای تحمل کردن بقیه هم تمام تلاشمو کردم که ویژگی‌های مثبت و خوب‌شون که با اخلاقم سازگارند رو کشف کنم و مدام تو ذهنم تقویت کنم. و ناگفته نمانَد که دیشب هم اومدن اینجا بخوابن و اتفاقاً همین الان که من در حال تایپ این سطورم، خوابن و در جای‌جای اتاقمون یه رخت خواب پهنه و کوفتشون بشه که این همه می‌خوابن و من جمعه‌ها هم حتی بلد نیستم زیاد بخوابم.


6. 

اینجا تو این تصویر، تخم‌مرغ هیچ ضرورتی نداره و من اگه توی دسرا ازش استفاده می‌کنم دلیلش اینه که معمولاً کمتر به عنوان غذا (نیمرو و املت و...) از تخم‌مرغ استفاده می‌کنم و سعی می‌کنم حداقل بریزمش توی دسر که بدنم دچار کمبود تخم‌مرغ نشه به واقع! نکته‌ی دوم هم اینکه برید دعا به جونِ شباهنگ بکنید که حتی از میزان شعله‌ی گاز هم عکس می‌گیره. اون وقت ادمین کانالای آشپزی برای طرز تهیه‌ی غذاهاشون شماره حساب میدن و من مفت و مجانی، تمام فنون و فوت‌های کوزه‌گری‌هامو در اختیارتون قرار می‌دم.



7.

عکس جغد روی لباسشو! (از وبلاگ آقاگل کش رفتم این عکسو. که اخیراً کربلا بودن.)



8. الف

دوست، ینی کسی که تاریخ تولدشو بدون نگاه کردن به تقویم و سررسید حفظ باشی.


8. ب

دوست، ینی خواننده‌ی وبلاگت نباشه و بعد از دوره‌ی کارشناسی ندیده باشدت و دوره‌ی کارشناسی‌ت جغد نبوده باشی، ولی بدونه که الان عاشق جغدی و این عکسا رو برات بفرسته که کادوی تولد سال بعدتو انتخاب کنی.


9. الف

این روزا دارم این کتابو می‌خونم و از بعضی سطرا و صفحاتش عکس می‌گیرم و تموم که شد، پست بعدی منتشرشون می‌کنم و یه کم بیشتر در مورد این کتاب توضیح می‌دم. سه شنبه از کتابخونه فرهنگستان گرفتمش.


9. ب

تنها ایرادش اینه که فروردین 1324 چاپ شده و صفحاتش عین بیسکویت خرد میشه!


10.

دردی که انسان را به سکوت وامی‌دارد

بسیار سنگین‌تر از دردیست که انسان را به فریاد وامی‌دارد.

و انسان‌ها فقط به فریاد هم می‌رسند نه به سکوت هم!

+ بشنویم MP3-Milad-Derakhshani-Barf

  • ۰۵ آذر ۹۵ ، ۱۱:۱۱
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


+ اونجا هر چی تلاش کردم با اکانت نتِ شریف این پستو بذارم نشد. فکر کنم بالاخره بعد یه سال، اکانتمو غیرفعال کردن. یحتمل خوانندگان وبلاگم رفتن لو دادن منو. ولی خدایی این یه سال چرا نتمو قطع نمی‌کردن؟

+ خره آخر هفته تولدشه. رشته‌ش هوافضاست و عشق هواپیما و آسمون [عکس دیوار اتاقمون]. پریشب که شیما اینا اومده بودن برای چایی، قرار شد شیما گوشی نسیمو به یه بهانه‌ای بگیره و حواسشو پرت کنه و گوشیو بده به هم‌اتاقی شماره‌ی 2 و اونم یواشکی یه چند تا عکسو از گوشی نسیم برداره بفرسته گوشی خودش و بعدش عکسا رو برسونه دست من و یه طرحی بزنم روی لیوان و نسیمو از بی‌لیوانی نجات بدم. باشد که این یکیو گم نکنه.

+ صبح کیفمو عوض کردم و کارت ملی و دانشجویی‌م موند تو اون یکی کیفم. ولی کارت مترو همرام بود و اسم و شماره شناسنامه‌ام رو کارت متروم هست. به نگهبان دانشگاه گفتم فارغ‌التحصیلم و اگه لازمه شماره دانشجویی‌مو بگم سرچ کنن و با کارت متروم تطبیق بدن. گفت لازم نیست. موقع تحویل سفارشم به مسئولِ عکس پرینت هم کارت مترومو نشون دادم.

+ امروز اون جاهایی که آشنا می‌دیدم و مسیرمو خم و راست می‌کردم و حرکات مارپیچی می‌زدم که برخورد نکنم باهاشون یه طرف، اون جاها که تو چشمای طرف نگاه می‌کردم و با سکوتی سرد بی هیچ سلام و لبخندی به طی طریقم ادامه می‌دادم هم یه طرف. رسماً رد دادم!

+ دلِ زارم فغان کم کن Fereydoon_Farrokhzad_Deleh_Zaram.mp3

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1.

باهام قهره. وبلاگمم نمی‌خونه. البته این قهر و آشتی‌ها نمک زندگیه و اختلاف نظر بین دو دانشجوی آزاد و خرخون طبیعیه و ما هیچ وقت از نظر آموزشی و آکادمیک آبمون تو یه جوب نخواهد رفت. و با اینکه حق با من بود، ولی خب همین یه داداشو دارم... منتِ اینو نکشم منت کیو بکشم. معمولاً کادو براش کتاب یا یه چیز عمومی می‌خرم و اولین بارم بود می‌خواستم یه لباس پسرونه بگیرم. کلاً اولین بارم بود برای یه پسر می‌خواستم یه چیز پسرونه بخرم و حس می‌کردم روم نمیشه و دارم خجالت می‌کشم! وارد مغازه که شدم آقاهه سلام کرد و خوش آمدید و بفرمایید و از این صوبتا. سرمو انداختم پایین و رفتم سمت لباسای زنونه و روسری و شال و مانتوها. و داشتم فکر می‌کردم چه قدر سخته و چه جوری بگم چی می‌خوام!!! آقاهه اومد سمتم و گفت می‌تونم کمکتون کنم؟ گفتم از اون تی‌شرتای توی ویترین می‌خوام :| (ینی این شرم و حیام تو حلق تک‌تک‌تون!) (بخوانید: nebula.blog.ir/post/532)

2.

امروز رفتم از مسئول آموزش، رتبه‌مو بپرسم. گفتم معدل بچه‌ها رو نمی‌دونم و فقط می‌خوام ببینم نسبت بهشون چه قدر اختلاف دارم. گفتم عدد شانس من چهاره و ترجیح می‌دم چهارُم باشم. یه نگاه به معدلا کرد و گفت با اختلافِ یه دهم از نفرِ چهارم، پنجمی. نفسِ اندوه‌باری کشیدم و گفتم ترم قبل چی؟ ترم قبل رتبه‌ام چند بود؟ 
گفت با اختلاف یه دهم از نفرِ چهارم، سوم بودی.
دیگه خودتون قیافه‌ی منو تصور کنید :|

3.

الان که دارم این پستو می‌نویسم، دقایقی دیگر قراره آهنگر ازمون امتحان (به قول خودش آزمونک) بگیره؛ ولی وقتی شماها دارید می‌خونید ساعت 4 و 4 دیقه است و من توی کوپه‌ی 4 نفره نشستم و بلیتی که 44 تومن خریدمش دستمه و سوار قطار شماره‌ی 400 و خرده‌ای به مقصد تبریزم و دارم می‌رم خونه.
جلسه اول برگشته بهمون میگه تا می‌تونید متن ادبی و شعر و غزل حفظ کنید. می‌خواستم پاشم بگم داداچ مگه روز مصاحبه یادت نیست یه صفحه نثر مصنوع و متکلف تاریخ بیهقی رو از حفظ خوندم؟

4. معرفی فیلم: Divergent

من یکشو دیدم، فکر کنم 2 و 3 هم داشته باشه. شاید باورتون نشه، با صرف نظر از یکی دو فقره بوس!، کلاً صحنه نداشت. بازم شاید باورتون نشه، ولی صحنه نداشت! شاید باورتون نشه ولی دختره شبا میومد تو اتاق پسره بخوابه و پسره رو زمین می‌خوابید. عاشقِ کاراکترِ Four (همون پسره :دی) شدم به واقع! مراد اگه خارجکی باشه، ترجیح می‌دم اسمش فور! باشه و من اگه بخوام یه بار دیگه به دنیا بیام، صبر می‌کنم ده ماهه شم و 4 تیر به دنیا بیام.

5. 

هم‌اتاقیام یه سری دوست دارن به اسم شیما اینا. شیما اینا از هر 4 تا کلمه‌ای که از دهنشون خارج میشه یکیش 18+ و نیم ساعت هم‌صحبتی باهاشون، معادل با پاس کردن 4 واحد تنظیم خانواده‌ی پیشرفته است. شیما اینا هر شب میان اتاق ما که باهم چایی بخوریم. منم همیشه اتفاقاً تازه چایی خوردم و همیشه اتفاقاً برای فردا کلی تکلیف دارم و همیشه الکی مثلاً سرم شلوغه و کمترین میزان مشارکت رو در بحثاشون دارم. مباحث مهمی مثل اون پسره که تو پارک بهم پیشنهاد داد و اون پسره که زنگ می‌زنه و جواب نمی‌دم و اون پسره که پورشه داره و اون پسره که هی میاد ازم جزوه می‌گیره و اون پسر قدبلنده و اون پسر پلیور آبیه و نحوه‌ی پاسخ‌دهی به پیشنهاد پسرها و راهکارهای موفقیت در روابط و چگونگی پوشش در قرار ملاقات‌ها و میزان و نوعِ لبخند و عطر و رنگ لباس، رژ و لاک، مدل آرایش در برخورد اول و غیره و ذلک (بخوانید ذالک!).

6. 

هم‌اتاقی شماره‌ی 2 و 3 داشتن به زبان کردی راجع به چیزی صحبت می‌کردن که متوجه نمی‌شدم؛ ولی حس می‌کردم فاعل، مفعول یا مضاف‌الیه جمله‌شون منم. پرسیدم دارین در مورد من صحبت می‌کنین؟ گفتن آره؛ داریم می‌گیم خوش به حالش، لابد چون برنج نمی‌خوره شکم نداره.
(یه پست مشابه دیگه در همین راستا: nebula.blog.ir/post/705)

7.

یه بار شیما داشت می‌گفت هر شب قبل خواب فلان آهنگو گوش می‌دم. منم پای لپ‌تاپم بودم. گفتم شیما آهنگو دارم، بذارم؟ گفت بذار. همون لحظه گذاشتم و این آهنگه شد موسیقی متنِ حرفاشون. چند دیقه بعد دوباره وسط حرفاش اسم یه آهنگ دیگه رو آورد. در مورد آهنگ صحبت نمی‌کردن، ولی هر از گاهی مثلاً یه تیکه از یه آهنگو زمزمه می‌کرد. گفتم شیما دارم آهنگشو. بذارم؟ گفت بذار. همون لحظه پلی (play) کردم. چند دیقه بعد دوباره! و تا صبح اینا داشتن چایی می‌خوردن و حرف می‌زدن. فکر کنم منم ده بیست تا آهنگ پلی کرده بودم. یه چیزی گفت که فکرشم نمی‌کرد کسی اون آهنگو شنیده باشه و من گفتم شیما دارم آهنگشو... هنوز جمله‌ام تموم نشده بود که نگاه معناداری بهم انداخت و گفت ببینم من الان فلان کارو انجام بدم صدای اونم داری؟! (مثلاً فکر کنین منظورش یه کاری مثل عطسه یا سرفه بود).

8. 

ملت فوبیای ارتفاع و درِ بسته دارن و منم فوبیای اتوبوس دارم. تصور می‌کنم اتوبوس آدمو به یه جای دور می‌بره و تو یه جنگل مخوف و تاریک رها می‌کنه. میزان استفاده‌ام از اتوبوس و BRT نسبت به مترو و تاکسی، یک به صد بوده و همیشه قطارو به اتوبوس ترجیح دادم.

9.

بچه‌های خوابگاه هی میرن بیرون، خرید و پارک و هی دورهمی و فیلم و ورق و عرق و (نثر مسجّعو داشته باشین :دی) هر وقتم به من میگن وای من چه قدر تکلیف دارم و چه قدر سرم شلوغه و الکی مثلاً وقت ندارم.

صبح داشتم برای امتحان سه شنبه یه کتابیو می‌خوندم و از بس این کتاب ملال‌آوره، کانهو (بخوانید کَ اَنّهو) قرص خواب! حدودای یازده صبح خوابم برد و دو و ربع بیدار شدم و تا گوشیمو برداشتم ساعتو نگاه کنم، عکس و شماره‌ی نگار افتاد رو گوشیم. جواب دادم و توی عالم خواب و بیداری همینو فهمیدم که داره می‌پرسه "میای؟" گفتم "آره آره الان حاضر میشم. گفتی کجا؟" (آره آره حاضر می‌شم رو در جوابِ میایی گفته بودم که نمی‌دونستم کجا!) گفت چی چیِ ملت... ملتو شنیدم و فکر کردم میگه پارک ملت. گفتم الان راه می‌افتم. گفت سه تا پنجه. سه تا پنجو که شنیدم فکر کردم لابد همایشی، کنفرانسی، یا یه همچین چیزی هست. گفتم چه جوری بیام و گفت با بی‌آرتی بیا نیایش. گفت مریم هم میاد. میدون ولیعصر بودم که اسمس داد "پیاده که شدی بیا این ور خیابون تاکسی بگیر بیا سینما ملت." و من تازه اون موقع فهمیدم دارم میرم سینما، برای دیدن فیلمی که اسمشم نمی‌دونستم.

می‌خوام بگم بعضیا هستن که مهم نیست کی و کجا ببینیشون؛ مهم نیست تکلیف داری، امتحان داری، یا وقت نداری. می‌خوام بگم بعضیا با بعضیای دیگه خیلی فرق دارن.

10.

ظهر هوسِ املت کردم و شال و کلاه کردم برم تخم مرغ و گوجه بگیرم.
همچین که پامو از در خوابگاه بیرون گذاشتم، یادم رفت برای چی اومدم بیرون و یک ساعت تموم، علاف توی تره‌بار چرخیدم و یادم نیومد چی قرار بود بخرم و الکی دو کیلو سیب‌زمینی خریدم برگشتم و دقیقاً دم در خوابگاه دوباره هوس املت کردم. ولی دیگه به هوسم وقعی ننهادم و اومدم سیب‌زمینا رو سرخ کردم.

11.

استاد شماره‌ی 11 نشسته واو به واو جزوه‌ای که تایپ کردمو خونده و داده تصحیح کنم که مثلاً فلان جا فلان چیزو گفتی و بهتره قبلش از "شاید" استفاده می‌کردی. توی هر صفحه‌ش کلی خط و ضربدر کشیده! به نظرم این بشر پتانسیل اینو داره که استاد راهنمام بشه!
جلسه اول داشت یه سری ساختِ پایگانی و ناپایگانی مثال می‌زد؛ مثل جالباسی و جاکفشی و اون وسط یه جادندونی هم گفت که یه هفته است ذهنم درگیره که جادندونی دقیقاً چیه و شکلش چه جوریه.

12.

استاد شماره‌ی 12 (تاریخ و فلسفه‌ی علم) هفته‌ی پیش نیومده بود و این هفته اولین جلسه بود. اولِ بسم‌الله شروع کرده کسوف و خسوف و سرعت و شتاب جاذبه رو میگه و این هم‌کلاسیای انسانی ما هم بندگان خدا نهایت سواد ریاضی‌شون به قول خودشون ضرب دو رقم در دو رقمه و قیافه‌ی همه‌مون سر کلاس دیدنی بود. می‌پرسه علم ریاضی و تجربی با علومی مثل فلسفه چه فرقی داره و بچه‌ها هم بنا به اطلاعاتشون یه چیزایی گفتن و منم معمولاً صبر می‌کنم آخر از همه اظهار نظر کنم. گفت نظر شما چیه؟ گفتم والا فکر کنم بود و نبود بعضی از علوم توی زندگی و روی رفاهمون تاثیر چندانی نداشته باشه، یا بهتره بگم هیچ تاثیری نداشته باشه. نه به درد دنیا بخوره نه آخرت. (می‌خواستم بگم فقط یه مشت حرفه. مصداق بارزِ علمِ لاینفع!) ولی خب علومی مثل ریاضی و تجربی به پیشرفت تکنولوژی کمک می‌کنن.

یه نگاهی به کل کلاس کرد و گفت اینجا کسی مهندسی خونده؟
بچه‌ها گفتن خودش استاد!
استاد: همممم. حدس می‌زدم و دور از انتظار نبود که یه همچین جوابی هم بشنویم.

14. پستِ بدون عکسم که اصن پست نیست.



+ بشنویم: Homay-Divane Tari.mp3

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1. پروسه‌ی ساماندهی به کتابام و چیدنشون تو چمدون و شستن و خشک کردن و اتو زدن پتو و ملافه و لحاف تشکم تموم شد و از دیروز فاز اَلبسه رو کلید زدم و شستم و خشکوندم و اتو کردم و خدا اموات اون دانشمندی که لباسشویی رو اختراع کرده بیامرزه و قرین رحمت کناد!

2. داشتم لباسامو می‌چیدم تو چمدون و هر کدومشو برمی‌داشتم تا کنم نسیم می‌گفت اینو چرا هیچ وقت نپوشیدی و اونو چرا نپوشیدی و اینو ندیده بودم تا حالا و اون جدیده و اِ اینو! اِ اونو!

لباسا رو گذاشتم زمین و گفتم ببین دخترم؛ من اینا رو چند ساله دارم، ولی اگه دقت کنی مارک یه سریارو حتی نکندم که یه بار امتحان کنم و در ادامه افزودم من اگه فتحعلی‌شاه بودم (که انقدر زن و بچه داشت که لقبش باباخان بود)، اکثرِ قریب به اتفاق زنامو ندیده بودم تا حالا! و  اذعان کردم که چهار تا چادر و ده تا کیف تهران دارم و ده تای دیگه تو خونه و فقط همین یکیو همیشه استفاده می‌کنم و هنوز انگیزه‌ام از آوردنِ این همه تجهیزات به خوابگاه، اونم یه وجب جا و نه سوئیت خوابگاه سابق، مشخص نیست. عمق فاجعه این کاپشن و لباسای گرم و پالتو و بافتا هستن که نمی‌دونم کجای دلم بذارم و ببرم و هر سال به امیدِ برف و کولاک میارمشون تهران و دریغ از یه چیکه برف!

3. و یاد روز اول مهر پارسال افتادم که اومدم دیدم این خوابگاه نه کمد داره نه میز و رفتم کمد گرفتم و نگار میز و صندلی گرفت و تو این یه وجب جا، جاشون کردیم و انگار همین دیروز بود که سحر و الهام اومدن کمکم کنن چمدونامو بیارم بالا. حالا داشتم قطعات کمد لباسو یکی یکی جدا می‌کردم و انگار همین دیروز بود که مریم اومد خوابگاه کمکمون کرد کمدو درست کردیم. پستای اوایل فصل 3 رمز دارن و خوندنِ خاطره‌ی اون روز برای خواننده‌های جدید خالی از لطف نیست؛ رمزشو برداشتم (post/290)

4. آقا من یه کم سرمایی‌ام و جهت کولر اتاقمون، سمتِ تخت منه؛ فلذا اغلب لباس آستین بلند می‌پوشم و با دو تا پتو می‌خوابم. ولیکن این یکی دو روز هوا زیادی گرم بود و منم آستین کوتاه پوشیدم.

امروز یکی از بچه‌ها اومده بود یه چیزی بگیره و زیرچشمی اشاره کرد به النگوهایی که 20 ساله دستمن و زیرِ لباسای آستین بلندم از نگاه نافذش دور مونده بودن و یواشکی از نسیم پرسید نسرین ازدواج کرده؟! و من قبلاً در مورد خاله‌زنک بودن خوابگامون نوشته بودم (post/765) و دیگه حرفی ندارم! واقعاً حرفی ندارم :|| و به واقع حرفی ندارم :||| برای مورد 4 کامنت نذارید. مرسی؛ اَه

5. و از اونجایی که از پستِ بدون عکس خوشم نمیاد یه عکسم هویجوری می‌ذاریم برای خالی نبودن عریضه:


  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

از راست: لادن، نرگس، نسرین، مریم، نگار


این دو هفته‌ای که گذشت، خاطره‌انگیزترین و پرخاطره‌ترین و شیرین‌ترین روزهای دوره‌ی دانشجوییم بود؛

و با تقریب خوبی، هیچ روزی نبوده که صبح تا شبش بیرون نبوده باشم.

اون چادر مشکیه هست رو نرده؛ 

خب؟ 

اون مال منه!

امروز صبح، صبونه، پارک جمشیدیه:


  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

من آنم که گل دستشه:

از طرفِ نگار و نرگس و مریم و زهرا، دانشگاه، تالار1، ساختمان ابن سینا

و این دو دانشجویی که هم دانشجو اَن هم بابا! :دی و برای وضوح بهتر و بیشتر، از پرده‌ی نمایش عکس گرفتم


از اونجایی که هفته‌ی بعد 4 تا ارائه دارم، باقیِ حرفام بقایِ عمر شما :)

www.mashreghnews.ir

  • ۲۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۷:۴۱
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

حدودای یک، خوابگاه رو به مقصد دانشگاه سابقم ترک کردم برای گرفتن لباس جشن فارغ‌التحصیلی.

از درِ آزادی تا طبقه‌ی آخر ساختمان ابن‌سینا رفتم و مسئول لباسا گفت برو از امور دانشجویی برگه بگیر.

ساختمان امور دانشجویی رو که کوبیده بودن و اصن همچین جایی نبود.

تا طبقه‌ی آخر تحصیلات تکمیلی رفتم و گفتن برو ساختمون کناری!

رفتم و برگه رو گرفتم و دوباره برگشتم ساختمان ابن سینا که لباسو بگیرم.

اون برگه رو می‌تونستن بذارن روی میز مسئولِ لباسا که هر کی برگه‌ی خودشو برداره و 

لباسشو تحویل بگیره

ولی خب تو این ممکلت هر کی باید به هر نحوی یه جوری نون دربیاره دیگه.

باید اشتغال‌زایی بشه!

مثلاً سه نفر بشینن تو اون قسمتی که قراره به ما برگه بدن.

اون سه نفر اون سه تا میزو گرفتن که سر ماه نونِ حلال! ببرن سر سفره‌شون خب.


برای تحقیق میدانی‌م روی اصطلاحات باید یکی دو ساعتی با نمونه‌هام حرف می‌زدم و

اصطلاحات مهندسی که ناخوداگاه تو دیالوگاشون استفاده می‌کردن رو یادداشت می‌کردم. 

با پرسشنامه مشکلم حل نمی‌شد.

یه چند ساعتی با نرگس و مریم و نگار بودم و یه چند تا کلمه دستگیرم شده بود

ولی خب کافی نبود

گره کارمو فقط ارشیا می‌تونست باز کنه

ارشیایی که وقتی حرف می‌زد، باید یه دیکشنری انگلیسی به فارسی می‌ذاشتی دم دستت که بفهمی چی میگه!


آخرین پیامی که با تلگرام براش فرستاده بودم، بعد از چند ماه هنوز seen نشده بود و 

حدس زدم درگیر کنکور ارشده.

صبر کردم تا جمعه و خدا رو شکر seen شدن بالاخره و

اسمس دادم که اگه وقت داره این هفته یه ساعت همو ببینیم و حرف بزنیم

کلاً یادم نمیاد تا حالا به کسی گفته باشم که بیا همو ببینیم و حرف بزنیم،

ولی خب باید حتماً حرف می‌زدیم و با چت نمیشد

قرارمون امروز، حوالی سه.


حدودای دو لباسارو تحویل گرفتم و برگشتم دانشکده و رفتم سالن مطالعه و

یه سجاده پهن کردم رو زمین و نمازمو خوندم و رفتم نشستم عرشه و 

اینترنت داشتم هنوز :)

مطهره رو دیدم

همسرشو دیدم

دوست داشتم مهدی و خانومشم ببینم و

اسمس دادم که اگه دانشگاهه یه جایی قرار بذاریم و خانومش دانشگاه نبود و خودش کلاس داشت.


تو عرشه نشسته بودم و منتظر 3 شدنِ ساعت

نگارو دیدم و کار داشت و یه سلام و احوالپرسی و رفت و 

علی‌اصغر!

از کنکورش پرسیدم و از حداد حرف زدیم و از مسابقه‌ی خوشبخت دلنشین


ارشیا به سرعت از کلاس اومد بیرون و رفت اتاق (دفتر) دکتر صاد و

با علی‌اصغر رفتیم همکف و منتظر موندیم کارش تموم شه و 

بیرون که اومد با خنده گفتم تو هنوز این فیلترو پاس نکردی؟!

از کنکورش پرسیدم و با این درصدایی که زده یحتمل رتبه زیر چهارو میاره

گفت تا حالا به سه نفر قولِ ناهار دادم و تو هم چهارمی و گفتم نه آقا من خط‌کشتو می‌خوام!

گفتم اگه رتبه‌ات خوب شد، اون یکی خطکشتم بده من


علی‌اصغر کار داشت و رفت و گفت اگه مهدیو دیدیم سلام برسونیم و با ارشیا رفتیم آیدا (بوفه)

طبق معمول نه صبونه خورده بود نه ناهار و لابد شبم نخوابیده بود

گفت چی می‌خوری و گفتم ذرت، ولی کوچیک

یه بزرگشو برای خودش گرفت و کوچیک برای من و 

صندلیای جلوی آیدا رو رنگ زده بودن و روش نوشته بودن رنگی نشوید

ننشستیم و نیم ساعت، به صورت ایستاده در مورد کنکور و تحقیق من حرف زدیم 

در ابتدای مکالمه‌مون گفتم که دارم روی اصطلاحات تخصصی که تو زندگی روزمره‌مون استفاده می‌کنیم

و فقط هم عده‌ی خاصی و نه همه استفاده می‌کنن، کار می‌کنم.

یهو سعید و دوستاش اومدن و 

اون با دوستای سعید و منم با سعید، نیم ساعت، بازم ایستاده، جلوی صندلیا حرف زدیم و 

موضوع بحث من و سعید، حداد بود.


سعید و دوستاش سه کلاس داشتن و سه و نیم بود و ما داشتیم حرف می‌زدیم کماکان!

سه و نیم رفتن و اسمس دادم مهدی و گفتم ما جلوی هایدا (بوفه‌ی کنار آیدا) نشستیم و 

کلاسش که تموم شد بیاد اونجا

دفترمو دادم دست ارشیا و گفتم همین جوری که حرف می‌زنی،

هر چی اصطلاح به ذهنت می‌رسه رو توش بنویس و

این وسط هی ملت رد می‌شدن و سلام می‌دادن و ارشیا می‌شناختتشون و من نه


یکی اومد ازش در مورد یه فیلمی سوال کنه و تا اینا داشتن حرف می‌زدن من رفتم آب طالبی‌ای هندونه‌ای چیزی بگیرم و مهدی اومد و البته باید می‌رفت سر کار و اومد که بره و خیلی‌های دیگه رو هم دیدیم که علی‌رغم دروس متعددی که باهاشون داشتم، ولی چون تاکنون دیالوگی باهم نداشتیم، من سلام ندادم بهشون و اینا فقط احوالپرسی کردن.

نزدیک پنج بود و یه مسیری رو برای برگشت انتخاب کردیم که هم به محل کار مهدی نزدیک باشه، هم به خونه‌ی ارشیا و هم به مترو که من برگردم خوابگاه.

هی می‌پرسیدیم چه خبر و هی سلامتی و هی چه خبر و هی سلامتی. مهدی گفت چی کار می‌کنی و گفتم حوزه ثبت نام کردم و ارشیا خندید و مهدی گفت همین جوریشم با ما با اکراه و به قدر ضرورت ارتباط داری؛ دیگه شیخ بشی چی میشی!

گفتم اون موقع شماره‌هاتونو از گوشیم پاک می‌کنم و دیگه نمی‌شناسمتون :دی

لباسا و کتابامو دادم دستش که از کیفم لواشک درارم و تاکید کردم خونگیه و گفت لواشکمو می‌برم با خانومم بخورم و گفتم پس صبر کن بیشتر بدم.


نمی‌خواستم در مورد امروز بنویسم؛ ینی قرار نبود بنویسم. ولی یه اتفاقی افتاد که مهدی گفت اینم سوژه برای وبلاگت و ارشیا گفت حتماً بنویس و لینکشو بده بخونم و منم بدون مقدمه نمی‌تونستم فقط اون اتفاق رو بنویسم. حالا اون اتفاق چی بود؟

وقتی رسیدیم نزدیک مترو و سر کوچه‌ای که محل کار مهدی بود، وایستادیم که مکالمات آخرو انجام بدیم و خدافظی کنیم و بریم پی کار خودمون

هوا گرم و آفتابی بود؛ با یه نمه باد! ینی اگه چادرمو سفت نمی‌چسبیدم باد می‌بردش و خب تا منتهاالیه روسری‌م جلو بود و چادرمم سفت گرفته بودم و حالا بماند که اخیراً ساق هم خریدم و اصن من انقدر خوبم که دومی ندارم.

یه خانومه که داشت از جلوی کوچه‌ی مذکور رد می‌شد یه کم نگامون کرد و جلوی اون دوتا اومد بهم گفت چادرت زیادی رفته بالا و مانتو و شلوارت معلومه. 
مانتو تنم بود و مانتومم مشکی بود و انقدرام چادرم بالا نبود! اصن بود که بود...

من که شوکه بودم، وسیله‌هامو دادم دست مهدی که درستش کنم و تا خودم اقدام کنم خانومه چادرمو کشید که خیر سرش درست کنه و خب از سرم افتاد!!!

البته روسری‌م کماکان رو سرم بود ولی خب خانوم محترم!!! به تو چه آخه؟!!!

بعد بی‌خیال هم نمی‌شد و می‌خواست دوباره درستش کنه و اگه جلوی ارشیا رو نمی‌گرفتیم فکر کنم می‌گرفت خانومه رو یه دست می‌زد :دی

خانومه رفت و مهدی عذرخواهی کرد از من و گفتم نه بابا تو چرا معذرت می‌خوای و هر سه تامون دونقطه با چند تا خط  صاف بودیم.

می‌خواستم به خانومه بگم چی فکر کردی؟ من خودم الان شیخم! حوزه ثبت نام کردم! هر چند هنوز نه آزمونشو دادم نه مصاحبه، ولی خب حوزه می‌دونی چیه؟ اصن می‌دونی این مهدی خودش شیخه؟ اصن همین ارشیا رو الان نبین! این مکبّر نمازجماعتای مدرسه‌شون بود خیر سرش!

ولی خب اینا رو نگفتم و با لبخند تشکر کردم و هر سه داشتیم سعی می‌کردیم به اعصابمون مسلط باشیم و به این فکر کنیم که خب امروز خوش گذشت بهمون و بیاید به چیزای خوب خوب فکر کنیم.

امر به معروف و نهی از منکر خوبه، اتفاقاً من خودم شخصاً 24 ساعته در حال امر به معروف و نهی از منکر شماهام :دی ولی به پیر به پیغمبر شرایط داره!!!

  • ۱۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۴۹
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

کنفرانس دیروز:


صرفاً جهت سوزاندن دلِ مسلمین و المسلمات، بعد از گردنبند جغدیِ «هم‌اتاقی» و بعد از «مگهان» و ساک دستی و دفترچه و جامدادی و ساعت گردنبندی جغدی‌ش به مناسبت تولد وبلاگم و بعد از «شن‌های ساحل» و جاسوییچی جغدی‌ش، این بار نوبت «باران» بود و کلاسور جغدی و جاسوییچی جغدی و سوغاتِ کربلا و کتاب چهار اثر فلورانس به مناسبت تولد خودم و همچنین کیف پول جغدیِ «شن‌های ساحل».

و اگه فکر کردین از ایشان به یک اشارت و از من به سر دویدن، زهی خیال باطل. که بیچاره باران، بیشتر از یک ماهه ازم آدرس میخواد اینا رو بفرسته و منو ببینه و انقدر نه و نمیشه آوردم که با پیک موتوری فرستاد خوابگاه سابقم! :دی ینی یه همچین رفیق بی‌مروتی هستم من! ینی انقدر بی‌احساس و عوضی‌ام... ناز دارم خب... نازمم خریدار داره خوشبختانه :دی

اینم عکس دیروز و شریف و کنفرانس iwcit و پیتزا و همبرگر و شن‌های ساحل! 
بدبختِ بینوا! 5 سال خواننده‌ی وبلاگم بود و برای تک‌تک پستام کامنت میذاشت و رمز همه‌ی پستارم داشت؛ اون وقت یه شماره‌ی ناقابلم رو ازش دریغ کرده بودم! ایشونم یه روز رفت بست نشست تو مسجد نمایشگاه بین‌المللی صنعت برق، به این امید که حتماً گذرِ من به مسجد می‌خوره و منو می‌بینه و post 428

ترافیک اینترنت دانشگاه و خوابگاه سابقم هم کماکان هر ماه شارژ میشه!!! آقا اینا اصن حواسشون نیست که من فارغ‌التحصیل شدم 0-O


اینم به مناسبت امروز: beeptunes.com/track/7223022

یه سال پیش در مورد این آهنگ و بیپ تونز و دانلود حلال و تاثیر مبلّغ بر فرایند تبلیغ، یه چیزی نوشتم تو مایه‌های منبر، ولی خب حسش نیست منتشر کنم :دی ینی هنوز اون آمادگی روحی رو در مریدانم ندیدم :دی

  • ۱۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۰:۰۰
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

هر از گاهی آمار آی‌پیارو چک می‌کردم و ذوق مرگ می‌شدم از اینکه هنوز هفت هشت ده نفری از اون ور کلیک رنجه می‌کنن و حالا بماند که آمار شریف، بیشتر از آمار اهواز و حتی تبریز بود (+
چند ماهه که آی‌پیِ شریف دیگه شهر نیست و غمگینم از این بابت!!!

ولی خب غرض از این پست این بود که بگم یهو همچین ناغافل یاد آخرین اردوی کویری که دو سال پیش با بروبچ رفته بودم افتادم و این عکس و یاد یه صبح تا شبی که هیچی نخوردم تا گذرم به اونجا که توی تصویر می‌بینید نیافته!

خب آخه با هیشکی هم رو در وایسی اگه نداشتم، با دکتر نون. خعلی رو دروایسی داشتم.
فکر کن! یه درصد فکر کن استاد کنترل خطی‌ت وسط بیابون نشسته باشه و در حال تماشای طبیعتِ بکر و تو آفتابه بگیری دستت و پرش کنی و (بلاگفای بی‌شعور نمی‌ذاره لینک بدم وگرنه سه پست پشت سر هم خاطرات کویرو نوشته‌بودم پست 350 و 351 و 352 و 353 و...)

دیشب خواب دیدم برای این کنفرانس آی دبلیو سی آی تی که هفته‌ی بعده و دوستام ارائه دارن و قراره برم تشویقشون کنم، رفتم شریف؛ ولی لوکیشن خوابم اصن شبیه شریف نبود! تازه به جای اساتید و دانشجویان، فک و فامیلم اونجا بودن :|


  • ۰۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۲۹
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


عطر سنبل عطر کاج

روایت خانواده‌ی ایرانی (فیروزه جزایری دوما (نویسنده‌ی کتاب) و خانواده‌اش) که قبل از انقلاب به خارج! مهاجرت می‌کنن و مهاجرتشون به دلیل ماموریت پدر، موقتی بوده ولی دیگه موندگار میشن

عطر سنبل عطر کاج

از سلسله کتاب‌هایی که تو مترو می‌خونمش و خوندنشو از دیروز شروع کردم

از سلسله کتاب‌هایی که از مریم امانت گرفتم (اینو روز تولد وبلاگم بهم داده بود)

از سلسله کتاب‌هایی که معلم زبان فارسی اول دبیرستانمون معرفی می‌کرد بخونیم و فرصت خوندنشو نداشتم

از سلسله کتاب‌هایی که منو ترغیب می‌کنه یه مقاله بنویسم با عنوان زبان و مهاجرت!


  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

24 بهمن 94 - عرشه - دانشکده برق


دیروز حدودای 10 از خوابگاه کنونی راه افتادم سمت دانشگاه سابق

حال روحی‌م خییییییییییلی بد بود که از پست‌های شب قبلشم می‌شد حدس زد 

و اگه رودروایسی نداشتم با بچه‌ها زنگ می‌زدم قرار و مدار تولد رو کنسل می‌کردم و

سراغ کیکم نمی‌رفتم اصلاً


تو مترو بودم که مسئول آموزش زنگ زد و نمره امتحانای ترم پیشو اعلام کرد و

با بیستِ عربی یه لبخند نصفه نیمه‌ای اومد رو لبام ولی خب هنوز پاهام نایِ رفتن نداشت

با همه‌ی دوستام یه ساعت معین و یه جای معین قرار نداشتم

چون دوستام هیچ وقت هیچ اشتراکی باهم نداشتن که یه جا جمعشون کنم


اولین کسی که قرار بود ببینمش الهام بود

ویراستار این وبلاگ و کسی که با تقریب خوبی همه‌ی فصول وبلاگمو خونده و با دقت هم خونده!!!

ینی یه ویرگولم اشتباه بذارم تذکر میده و عاشقم ینی!

و قرار بود باهم بریم کیکو تحویل بگیریم


وقتی رسیدم دانشگاه، الهام سالن مطالعه دانشکده برق بود و من سمت درِ انرژی

داشتم می‌رفتم دانشکده که جلوی سلف و مرکز معارف یکی از خوانندگان وبلاگمو دیدم

برای اینکه رو در رو نشیم مسیرمو کاملاً طبیعی‌طور! کج کردم سمت دانشکده مهندسی شیمی

ولی خب ایشون متوجه شده بودن که من راهمو کج کردم!

ینی بعداً خودشون بهم گفتن

و البته ایشون تاکنون منو ندیده بودن به واقع!

و در ادامه خواهید دید که چگونه یهویی بُرقَع از رخ برفکندم و براشون کیک بردم!!!


دومین کسی که قرار بود ببینمش دکتر ن. استاد کنترل خطی‌م بود که

درس ایشونم با 13 پاس کردم؛ ولی خب این 13 کجا، سیزدهِ تاریخ زبان کجا!

دکتر ف. استاد اس اس دی و بیوسنسورمم دیدیم و

دکتر ن. نبود و یه چرخی تو دانشکده زدیم و رفتیم سراغ کیک (با الهام)

و بنده صبحانه و ناهار و حتی شب قبلش شام هم نخورده بودم و از الهام خواستم برام شکلات بخره

و این شکلات هدیه تولد وبلاگم بود به واقع :دی


روبه‌روی ساختمان ابن‌سینا 


اسم آقای شیرینی فروش شاهین بود

ینی همکارش صداش کرد که شاهین بیا کیک جغدی این خانومو بده و اونجا بود که اسمشو فهمیدم

و البته مهم هم نیست به واقع!

فقط یاد همسایه روبه‌رویی دوران کودکیم افتادم که دو تا پسر بودن به اسم شاهین و رامین و

باباشون پلیس بود

 کیکو گرفتیم و الهام دیرش شده بود و باید می‌رفت دنبال اَخَوی‌ش

باهم رفتیم خوابگاه سابق و من کیکو گذاشتم نگهبانی و با الهام تا دم مترو رفتم و 

الهام رفت و من برگشتم خوابگاه سابق و کیکو برداشتم و پیش به سوی دانشگاه سابق


سومین کسی که قرار بود ببینمش میم. بود

میم. دو سه سال پیش از طریق گوگل کشفم کرده بود و بعداً فهمیدیم هم‌کلاسی هستیم

و البته ایشون سال پایینی بودن

اسمس دادم کجایی و بیرون دانشگاه بود و داشت میومد سلف

گفت باتری گوشیم کمه و ممکنه خاموش بشه

گفتم میام جلوی درِ انرژی و

وقتی رسیدم جلوی دانشکده شیمی، اسمس داد که جلوی کتابخونه‌ام و

جلوی کتابخونه همو دیدیم

البته تا من برسم یه پسره رفت باهاش احوالپرسی کنه و کمی تعلل کردم (از معطلی میاد فکر کنم) 

املای تعلل رو شک دارم

پلیز ویت... برم چک کنم

آره درسته! تعلل ینی درنگ کردن!

درنگ کردم تا پسره بره و رفت و

میم. رو بعد از ماه‌ها دیدم

و از اونجایی که مدیریت چادر و کیف و کیک سخت بود، زحمت جعبه‌ی کیک رو تا تعاونی ایشون کشیدند

و خب چون دو روز پیش تولد خودش بود ملت فکر می‌کردن کیک خودشه


قرار بود ظرف یه بار مصرف بگیرم و

رفتیم تعاونی و گرفتم و 

می‌خواستم بگم میم. حساب کنه که کادوی تولد وبلاگم محسوب بشه ولی خب روم نشد به واقع!

الهام انقدر دوست داره این به واقع گفتنامو که هی دوست دارم بگم به واقع!


چهارمین عنصر دعوت شده به مراسم، جناب الف.، حضرت صاحبِ ماکسیمم تگِ فصل2 بود

این یکیو دیگه خییییییییییییلی وقت بود ندیده بودم

انتظار داشتم پیر شده باشه و عصا به دست ببینمش!!!


گفت دندونپزشکیه و ایشونم مثل من نصف عمرشونو سر کلاس بودن و در حال نوشتن جزوه و

نصف دیگه‌ش دندونپزشکی

با میم. و جعبه کیک و ظروف یه بار مصرف رفتیم دانشکده و 

میم. همکف دانشکده رفقاشو دید و مشغول احوالپرسی بود و

بهش گفتم میرم سالن مطالعه و احوالپرسی‌ش که تموم شد با الف. بره عرشه تا منم بیام


سالن مطالعه آناهیتا رو دیدم و ازش خواستم چند تا عکس ازم بگیره و

کیکو برداشتم و رفتم عرشه

الف.، یک و نیم با دکتر صاد فیلتر داشت و به خاطر دندونش قرار شد بعداً بیاد کیکشو ببره

ولی یه کوچولو از خامه‌شو خورد و 

موقع بریدن کیک، من: این روبانشو بردارم؟

الف.: آره فکر نکنم قابل هضم باشه

میم.: شمع نداری؛ نه؟

من: خط کش!!!

الف.: :دی

من: به خاطر این خط کش دو هفته ظرفای خونه رو شستم! نخند!!!


اون قسمت شباهنگ رو برش دادیم که برسد به دست کسی که این اسمو برای وبلاگم پیشنهاد داده

و مورد قبول واقع شده!

ینی بنده خدای شماره1



جعبه کیکو گذاشتم سالن مطالعه و 

با میم. رفتیم طبقه 4 تا طی یک حرکت انتحاری و فوقِ سورپرایزانه بنده خدای شماره 1 رو خوشحال کنیم!

من پشت ستون اختفا کردم و از میم. خواستم بره اون بنده خدارو به بهانه‌ای درسی بکشونه بیرون

خودم عمراً نمی‌تونستم برم همچین کاری بکنم

و این حرکتم رو مدیون حضور میم. هستم!

یه درصد فکر کن من کیک به دست برم درِ اتاقِ یه دانشجو دکترارو بزنم بگم بیا برات کیک آوردم!

تازه همکاراشم تو اتاقش بودن و اصن نمیشد

نکته قابل تامل اینجاست که بنده تو عرشه با الف. و میم. سلفی می‌گیرم 

اون وقت اونجا سرمم بلند نکردم ببینم این بنده خدا چه شکلیه دقیقاً :دی


میم.

الف.


سپس با میم. رفتیم سالن مطالعه و کیکو برداشتیم و من رفتم نشستم تو عرشه منتظر نگار و مریم و نرگس

میم. هم رفت پیِ کارش!

تو آسانسور، من خطاب به میم.: کاش امروز دکتر میم. رو نبینم!!!

آقا همین که این جمله‌ی وامونده از دهان مبارک بنده خارج شد،

دکتر میم. و ف. و دو تا دکتر دیگه وارد آسانسور شدن و

هیچی دیگه!

اتفاقاً صبم به الهام می‌گفتم امروز سر کار نرفتم و 

به رئیسم که استاد کامپیوتر اینجاست گفتم کار مهم دارم و

همین که اینو گفتم، دیدم رئیس محترم داره میاد سمت ما و :دی


تو عرشه نشسته بودم که آرزو رو دیدم و ایشان هم در جریان وبلاگم هست!

کلاً همه‌ی هم‌کلاسیام در جریان وبلاگم هستن به واقع

بعدش مریم اومد و نرگس و نگار همزمان رسیدن و کیکو برداشتیم رفتیم سالن مطالعه

مریم نسکافه مهمونمون کرد و از اونجایی که لیوان نداشتیم،

نگار هم لیواناشو مهمونمون کرد

هزینه خرید یک عدد ظرف یه بار مصرف رو هم متقبل شد که برای هم‌اتاقیامم کیک بیارم

و اینارم هدیه تولد وبلاگم محسوب کردیم

و آرزو همون لحظه که منو دید اشاره کرد به روسری‌م و 

خاطره پیارسال که یه بار یهویی بهم گفته بود "کصافط عجب رنگی داره" تجدید شد

الهام هم بعداً اسمس داد و خاطر نشان کرد که رنگ روسری‌مو لایک می‌کنه!

منم تشکر کردم و گفتم چشماشون خوشگل میبینه!


نرگس و آرزو کلاس داشتن و رفتن و من و مریم رفتیم آزمایشگاه مخابرات و

منتظر الهام و الف.

الهام قرار بود اخوی‌شو ببره کلاس زبان و دوباره بیاد دانشگاه و با ع. اومد

ع. مثل میم. 90ایه، ینی سال پایینی و الهام 88ایه (ینی سال بالایی)

همه‌ی اینایی که دارم در موردشون حرف می‌زنم، عکسشون تو پروفایلم هست


الف. هم اسمس داد که دارم مهمون میارم با خودم و

منم اول فکر کردم خانومشه و زهی خیال باطل

مهمون مورد نظر لیلا بود که بی‌خیال دیگه لیلا رو نمی‌تونم توضیح بدم و

نیومد البته!


کیکو گذاشته بودم تو یخچال آزمایشگاه و 

الهام و ع. و الف. اومدن و رفتن عرشه و منم کیکو از تو یخچال برداشتم رفتم اونجا

ینی از صبح این جعبه دستم بود و از این ور به اون ور منتقلش می‌کردم به واقع

الهام سریع کیکشو خورد و رفت دنبال اَخوی‌ش که ببره خونه


کلاس نگار تموم شد و رفت آزمایشگاه پیش مریم و

من و ع. و الف. تو عرشه نشسته بودیم و 

غیبتِ بابابزرگِ نوه‌ی مقام معظم رهبری رو می‌کردیم

نقطه اوج ماجرا اونجایی بود که یکی از پسرای هم‌دوره‌ایم که من با این بشر یه درس مشترک داشتم و

فقط هم یه درس مشترک داشتم

و به جز اون یه باری که ازم جزوه خواسته بود تاکنون باهاش هم‌کلام هم نشده بودم،

داشت از اونجا رد میشد و اومد و با سلام و صلوات بر محمد و خاندان پاکش پرسید چه خبر از زبان‌شناسی؟

ینی می‌خواستم خودمو از همون عرشه بندازم پایین مغزم منهدم بشه به واقع

حالا کجاشو دیدی؟

از همون 8 سال پیش و از همون پست اول تا حالا، پدر و مادرم در جریان پستای من هستن

و اون موقع که فیس بوک داشتم و لینک پستامو اونجا شیر می‌کردم، معلمام و فک و فامیلم لایک می‌کردن و میشه نتیجه گرفت که حتی اگه نخونن هم آدرس وبلاگمو دارن. یه سریاشون چند بار کامنت هم گذاشتن و فیدبک هم دادن؛ مثل دوست بابا!!! که عمو صداش می‌کنم و حتی آدمایی که چند ساعت تو قطار یا اتوبوس باهم بودیم و دوست شدیم هم آدرس اینجا رو دارن! و نیز فامیل‌های دوری مثل نوه‌ی دخترخاله‌ی مامان‌بزرگ و نوه‌ی پسرعمه‌ی بابابزرگ و حتی چند وقت پیش عروسی خواهر مریم، مامان عروس برگشت وسط مجلس گفت نسرین وبلاگتو می‌خونیماااا

و این نشون میده علاوه بر هم‌اتاقیام و هم‌کلاسیام، والدینشونم در جریان وبلاگم هستن و حتی مامان هم اتاقیام و پسر همسایه‌مون :دی، از اینا چون فیدبک داشتم مثال زدم (پسر همسایه‌مونم بچه است به واقع! افکارتونو پریشان نکنید به واقعو از همه مهم‌تر دانشگاه که موقع فارغ‌التحصیلی وقتی فرم اطلاعات شخصیو داد دستم که پر کنم و وقتی نوشته بود آیا وبلاگ هم دارید و آدرس؟ من نوشتم بله و آدرسمم نوشتم


تا چهار و نیم در مورد محیط کاری و درس و اینا حرف زدیم و 

حتی یه جا وسط منبر، الف. برگشت گفت کفشاتم مبارکه

گفتم آره اصن انگار نمیشه شما راجع به کفشای من کامنت ندی و

تجدید خاطره و (خوانندگان جدید نپرسن کدوم خاطره :دی با تشکر)

و یادی کردیم از اخویِ سهیلا که سال اولِ برقه و ریاضی شهشهانیِ کصافطتو 14 گرفته و

من و الف. یه کم بهش فحش دادیم که خجالتم خوب چیزیه والا!

ملت 14 می‌گیرن اون وقت ما به خاطرِ همین شَه شَهِ عوضی... عی بابا! عی بابا! عی بابا!!!


و در پایان، با نگار و مریم برگشتیم و مریم رفت خونه‌شون و من و نگارم اومدیم خوابگاه!

خیلی خوش گذشت دیروز.

و السلام علیکم و رحمه الله و برکاته!

  • ۲۵ بهمن ۹۴ ، ۱۲:۱۲
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1.

هم‌اتاقیام با دیدن این صحنه هر سه‌شون افسوس خوردن که برادراشون کوچیکتر از خودشونه

افسوس و دو صد افسوس!!! که یه همچین دختر کدبانویی رو از دست دادن

یادی از گذشته ها: deathofstars.blogfa.com/post/324


جعفری و اسفناج - بهمن 94

2.

آقا یه چیز بامزه‌ی دیگه در مورد سبیلِ بابای نسیم

نسیم میگه هر موقع به بابام میگیم برو یه کیلو سیب بخر، میره یه جعبه سیب و خیار و سیب‌زمینی و پیاز و گوجه می‌گیره میاره و وقتی اعتراض می‌کنیم چه خبره میگه من با این همه سبیل برم یه کیلو سیب بخرم زشت نیست؟

هیچی دیگه!

میره یه وانت کرایه می‌کنه و کل مغازه رو میخره میاره میریزه تو خونه :)))))

3.

با اینکه من و نگار و سهیلا و مریم هم‌مدرسه‌ای بودیم، 

به جز در موارد نادر اونم به مدت چند ثانیه، ترکی حرف نزدیم باهم تا حالا!

و از اول این جوری عادت کردیم به واقع!

ولی با مژده چون هم‌اتاقیام هم بودم (ترم اول و آخر)، وقتی خوابگاه بودیم ترکی و

تو دانشگاه و جلوی دوستای زبانِ ترکی نفهممون :دی مطلقاً ترکی حرف نمی‌زدیم


حالا این خصلتِ نیکوی من و دوستان رو داشته باشید فلش بک بزنیم به اتاقمون

منو تصور کنید که دستمو می‌ذارم زیر چونه‌م و با دقت به کردی حردف زدن اینا گوش میدم ببینم چی میگن 

و نمی‌فهمم چی میگن به واقع!


دیشب یه "توریز" از لابه‌لای حرفاشون دیتکت کردم و 

من: آقا این توریز همون تبریزه؟

اونا: بلی!

من: خب الان شما دارین در مورد تبریز حرف می‌زنین ینی؟

اون‌هم‌اتاقیم که کارشناسی‌شو تبریز خونده، همون شماره2: داریم در مورد تو حرف می‌زنیم

من: خب؟!!!

هم‌اتاقی شماره2: داریم می‌گیم آب و هوای شهرشون سرد و خشکه و لامصب تو اون چهار سال دوره کارشناسی پدر پوستمونو درآورد ولی پوست خودشون خوبه، جوش و اینا هم ندارن و داریم فکر می‌کنیم چرا این جوریه

خب دیگه! حالا فلش بک بزنین به عنوان پست

  • ۲۲ بهمن ۹۴ ، ۱۵:۴۰
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

دیشب هم‌اتاقیِ نگار اومده بود ازم سوال مدار مخابراتی می‌پرسید

نه جزوه داشت نه کتاب

جزوه و کتابای خودمم یا خونه است یا دادم به دوستام

یه چیزایی یادم بود و یه چیزایی هم نه


دو تا از هم‌اتاقیای نگار می‌خوان برن یه خوابگاه دیگه و

به اینی که داشت ازم سوال مدار مُخ! می‌پرسید گفتم هر موقع اون دو تای دیگه رفتن میام اتاق شما

بیرون، پشت در بودیم و 

حرفامون که تموم شد خدافظی کردیم و

وقتی اومدم تو اتاق، دیدم هم‌اتاقی شماره2 حالش گرفته و نسیم بغض کرده

گفتم چی شده و

نسیم گفت میری؟

تا بیام توضیح بدم شروع کرد به گریه کردن!!!

شماره3 هم اومد و گفت نمی‌ذاریم بری


والا به جز مامان و مامان‌بزرگم تا حالا کسی برام گریه نکرده تا حالا! (می‌دونم دوبار گفتم تا حالا!!!)

اونام وقتی داشتم میومدن تهران گریه می‌کردن

یه بارم ن. و م. از دخترای فامیل اشتباهی فکر کرده بودن تصادف کردم مُردم و گریه کرده بودن و

بعدش دیگه یادم نمیاد کسی برام گریه کرده باشه!

اصن من حتی شک دارم کسی دوستم داشته باشه!!!

والا!!! :دی

همیشه فکر می‌کردم

ﮔﻮﺭﯾﻞ ﺍﻧﮕﻮﺭﯼ ﺑﺎ ﺍﻭﻥ ﻫﯿﮑﻠﺶ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﺟﺎ ﻣﯿﺪﺍﺩ ﺗﻮ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ کوچیکی ﺑﯿﮕﻠﯽ ﺑﯿﮕﻠﯽ 

ﺑﻌﺪ ﻣﻦ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻢ ﺧﻮﺩﻣﻮ ﺗﻮ ﺩﻝ ﯾﮑﯽ ﺟﺎ ﮐﻨﻢ


هیچی دیگه!

دو قطره اشک دیدم و نظرم برگشت و منصرف شدم

برای همینه که نمی‌ذارن قاضی بشیمااااا!!!

والا



دیشب با نگار رفتم یه کیک جغدی سفارش بدم 

(والیبال نگار و کار من همزمان تموم میشه و باهم برمی‌گردیم خوابگاه)

یارو گفت کمتر از دو سه کیلو سفارش قبول نمی‌کنیم

منم گفتم دوستام نیم کیلو بیشتر نیستن :دی

نگار و نرگس و مریم و اگه الهام هم بتونه بیاد میشیم 5 نفر

هم‌اتاقیام آدرس وبلاگمم ندارن

پس هیچ سهمی از کیک ندارن به واقع!!!

همین قدر بی‌رحمم که می‌بینید!!!

  • ۱۹ بهمن ۹۴ ، ۲۲:۴۸
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1.

صبح، تو خیابون، دم در شرکت، جلوی آیفون!

خب الان اگه در بزنم، آیفونو بردارن چی بگم؟

بگم منم باز کن؟

باز کنید؟

بگم شباهنگم؟

نسرینم؟

اصن بگم چی کار دارم اونجا!!!

هوف!!!

نمیشد کلید در اصلیو بدن من در نزنم ینی؟!!!

2.

عه! آخ جون، دو نفر دارن میان بیرون، برم تا درو نبستن

3.

ساعت دهه و استاد (رئیس) هر نیم ساعت یه بار میاد سرِ میزم که خانم شباهنگ؟

با نرم‌افزار راحتی؟ مشکلی نیست؟ همه چی اوکیه؟ 

آقاااااااااااااااا! برو بذار به کارم برسم! آخه مگه اولین بارمه نشستم پای کامپیوتر؟

4. 

ساعت ده و نیم؛ 

یکی از همکاران، وبلاگ داره و همین الان یه پست گذاشت!

اول فکر کردم سایت شرکته ولی خب سایت نیست وبلاگه

اونم بلاگفا!!!

بلاگفا!!!

5.

تقطیع فایل به بخش‌های ده بیست ثانیه‌ای تموم شد و حالا باید تپق‌ها و تداخل صحبت و صحبت نامفهوم و ناقص و نویز طولانی بیشتر از دو ثانیه و عبارت‌های عربی و خنده رو حذف کنم و سکوت‌ها رو به زیر یک ثانیه کاهش بدم و بعدش با فایل متنی تطبیق بدم

6.

خیلی دلم می‌خواد کسیو که اینارو تایپ کرده از نزدیک ببینم!!! یارو به زعم من رو نوشته به ضحم من، مشیت الهی رو نوشته معیشت الهی، مستقر رو نوشته مستقل، مصدر قدرت رو نوشته مستر قدرت!!! مستر؟!!!! رشد و نمو رو نوشته رشد و نبوق! نبوغم ننوشته!!! نوشته نبوق!!! خوانین جمعِ خان رو نوشته قوانین، سرگرد و سرهنگ و سروان و ستوانم اشتباه نوشته!!! از ژِ سِ و کلاش و اینا هم هیچی حالیش نبوده ظاهراً!!! نه که من خیلی حالیم باشه ولی خب دبیرستان یه دو واحد آمادگی دفاعی داشتم به هر حال!!! و لو اینکه سربازی نرفته باشم!!! علی ایُ حال؛ اثناء که از ثانیه میادو نوشته اصناف!!! این یکی هم معلوم نیست تسهیلاته، تصریحاته، تسلیحاته!!! اینووووووووووووو ماحصل رو نوشته ماه عسل! :)))) آخی ماه عسل!!! خدای من؛ این چیزای کُردی دیگه چیه!!!  هوف!!! فاصله و نیم‌فاصله هم که هیچی!!! اول باید بشیم روی متن کار کنم بعد برم سراغ تطبیق با فایل صوتی ولو اینکه این کار وظیفه‌ی من نیست!!!

7. 

ساعت دوازده؛

یکی از اون 8 تا فایل تموم شد بالاخره. هوراااااااااااا

8.

ساعت 2؛ 

استاد یه سر رفت دانشگاه و سارا هم داره میره و من تنهام؛ 

ینی تنهای تنهام نیستما، پسرا هستن هنوز؛ ولی خب صبح که اومدم سلام هم ندادم بهشون

ینی همیشه‌ی خدا تنها بودم

چه تو اون کلاس اخلاق مهندسی دکتر ف.

چه زبان تخصصی و

چه 

چه می‌دونم آخه!!!

9.

ساعت یک و نیم؛ 

دومین فایل هم تموم شد. بازم هوراااااااااااا

10.

نمازمو کجا بخونم حالا؟!

نمیشه که جلوی اینا بخونم! زشته! زشت نیستاااا ولی خب نمیشه به هر حال!!!

هیچ کدوم از اتاقام خالی نیست

ینی من همیشه‌ی خدا درگیر مکان برای نماز بودمااااا!!!

حالا چه تو اتوبوس و تو جاده چه الان!!!

11. 

ساعت، یه ربع کم از 5 :دی

نمی‌تونم تا 7 بمونم، قضا میشه، پاشم برم شریف بخونم و از اونجا برگردم خوابگاه

12.

خب الان خدافظی کنم با این پسرا؟

چی بگم یهویی بهشون؟

خدافظ خسته نباشید؟

آهان!

الکی مثلاً بپرسم شما فردا کی میاین

خب به من چه که کی میان اینا!!! اصن نیان!!!

آهان!!!

می‌پرسم پنجشنبه‌ها تا کی اینجا بازه و تا کی می‌تونیم کار کنیم مثلاً

همینو می‌پرسم و بعدشم خدافظی می‌کنم و میگم خسته نباشن!!!

13.

ساعت 5، دم در انرژی!

ورودی خواهران بسته است و 

نگهبان نمیذاره برم تو!!!

من: میخوام برم مسجد، این کارتمه و 

خب بالاخره اذن دخول به صحن شریفو گرفتم!!!

14.

ینی تمام مسیر درِ انرژی تا سالن مطالعه‌ی دانشکده رو دویدماااااااااااااااا!

15.

خوندم بالاخره

و هنوز 4 دقیقه تا غروب آفتاب مونده

هورااااااااا! قضا نشد :دی

ینی همیشه‌ی خدا، پروژه‌هامم این جوری دقیقه نودی تحویل دادم!!!

16. 

امروز با مریم دانشگاه قرار داشتم و به بهانه اینکه کتاب بادبادک‌بازو برام بیاره، می‌خواستم کادوی تولدشو بدم

کتابه رو آورد ولی یادش رفت بده و 

رفت و 

کادوی تولدشم موند :(

ینی یه همچین دوستای حواس جمعی دارم من!!!

یادمه مامان مریم تو عروسی خواهر مریم می‌گفت وبلاگتو می‌خونیم و خوب می‌نویسی و 

الان اینجارو نخونن صلوااااااااااااات :))))

17. 

هنوز اکانت شریفم فعاله و ایمیلا و کامنتامو چک کردم و

صدای اذان مسجد دانشگاه و

انقدر خسته‌ام که نمی‌تونم بمونم برای نماز

کلی خرید هم دارم و بمونم دیرم میشه و بازم باید با این نگهبان کل کل کنم

18.

سیب‌زمینی، پیاز، هویج، شیر، میوه، نون، فعلاً همینا به ذهنِ خسته‌ام می‌رسه

و یک عدد ذرت از نوع مکزیکی که هیچ وقت نفهمیدم چیش مکزیکیه

ساعت 7 و نیم و خوابگاه و پست 661

  • ۰۳ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۲۲
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

مرکز خرید کوروش - بزرگراه شهید ستاری

از سمت چپ، اولی (شال قرمز)


خداوندا! مرسی بابت همچین دوستای خوبی! خیلی خیلی مچکر و سپاس‌گزارم ازت؛ تنکیو!

ناهار عروسی بود

عروسم کنار من نشسته

هیچی دیگه

همین

همیشه که نمیشه طومار نوشت

کلی کار آوار شده رو سرم

تا درودی دیگر بدرود.

  • ۲۶ آذر ۹۴ ، ۱۸:۵۲
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

امروز تولد نرگسه و من و نگار و مریم تا دقایقی دیگر قراره سورپرایزش کنیم

آی دی شریفم هنوز فعاله، ملت همین که فارغ التحصیل شدن نتشون قطع شد

ولی من چون بنده ی صالح و نظر کرده ی حق تعالی ام، یادشون رفته غیرفعالش کنن

به جاش شهید بهشتی از دیشب آی دیمو غیر فعال کرده و صبح باید زنگ بزنم پیگیری کنم

هفته بعد یه سمینار در مورد صرف و ساختار دارم که کتابی که باید ازش استفاده کنمو ندارم

کتابخونه دانشگاه خودمون داره ولی دست اساتیده و تا چند ماه دستم به کتابه نمیرسه

شریفم جلد یک به بعدشو داره

اسمشو نمیگم که یه موقع از شدت ارادتی که به بنده و وبلاگم دارید، خودتونو به زحمت نندازید که برام پیداش کنید :دی

جلد یکشو لازم دارم؛ خیال خریدنشم ندارم! 

نگار زنگ زده میگه برم دم در کتابخونه مرکزی که بریم خوابگاه

بقیه حرفام بمونه برای بعد...

  • ۰۱ آذر ۹۴ ، ۱۶:۴۸
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

داشتم تو آشپزخونه عدس می‌شستم که عدسی درست کنم (داخل پرانتز اینم بگم که من کلاً عدس و عدسی و عدس‌پلو و لوبیا و نخود و لپه و قیمه و قرمه‌سبزی و برنج حتی!!! و هر چی که توش حبوبات باشه رو دوست ندارم و یا نمی‌خورم یا با اکراه می‌خورم؛ حالام نمی‌دونم چه دردی به جونم افتاده که یهویی بعد از خوردنِ شام، تازه هوس عدسی کردم و فردام میرم خونه و معلوم نیست کِی قراره بخورمش) 

خلاصه دخترای واحد بغلی داشتن ظرفاشونو می‌شستن و منم داشتم عدس می‌شستم؛

یهو همچین ناغافل و بی هوا, دختره ازم پرسید نامزد کردی؟

سرمو بلند کردم ببینم کیه؟

در همین فاصله که داشتم سرمو بلند می‌کردم با خودم فکر می‌کردم که این چرا همچین فکری کرده؟ نه خدایی نکرده حلقه ای چیزی دستمه نه مثلاً روم به دیوار یهویی موهامو رنگ کردم یا مثلاً اممممم خب واقعاً متوجه منظورش نشدم

پرسیدم چه طور؟

گفت آخه 9 تا النگو دستته, همه‌شونم نو اَن! نامزدت خریده؟

نگاه کردم دیدم آره راست می‌گه, 9 تان (خدایی تا اون موقع نمی‌دونستم 9 تان :دی)

گفتم نامزدم کجا بود، اینا از بچگی دستمه، اولیو کلاس چهارم پنجم بودم گرفتم آخریو همین دو سه ماه پیش که بابتش شخصاً یک و دویست پیاده شدم (داخل پرانتز اینم بگم که علاقه‌ای به طلا ندارم و خوش به حال مراد :دی)

چند روز پیش دوستم و به عبارتی هم‌مدرسه‌ایم و هم‌دانشگاهیم، مریم اومده بود خوابگاه و برای اولین بار داشت النگوهامو می‌دید و کفِش بریده بود که تا حالا ندیده! و من داشتم فکر می‌کردم چه قدر به این آیه لایُبْدینَ زینَتَهُنّ إِلاّ ما ظَهَرَ مِنْها پایبندم من و چه قدر پاساژا و مغازه هارو زیر و رو می‌کنم که یه مانتو آستین دار پیدا کنم!

تف به ریا!

ادامه‌ی حرفامو پست قبل گفتم به علاوه یه عکس از این 9تا که اونم پست قبل گذاشتم که خانوما ببینن :دی

خانومایی که رمز ندارن یا یادشون رفته اطلاع بدن تا به مشکلشون رسیدگی کنم :)

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

ساعت 5 کارگاه زبان‌شناسی رایانه‌ای تموم شد و سوار تاکسی شدم و میدون فاطمی و از اونجا وصال و دانشگاه تهران و ساعت 6 وقت دندونپزشکی داشتم و ترافیک و ترافیک و ترافیک!

زنگ زدم دندونپزشکی و به خانومه گفتم من نوابم و هر دو دیقه یه بار یه چراغ قرمز دو دیقه‌ایه و نمی‌رسم متاسفانه؛ گفتم اگه من آخرین مریضشم, منتظر نمونن و  منم از همین‌جا برگردم خوابگاه

خانومه همون‌جا از دکتره پرسید که شباهنگ چی کار کنه؟ الان نوابه, بیاد یا برگرده؟

دکترم گفت اگه تا شش و نیم خودشو برسونه منتظر می‌مونم

(در مورد این وقت دندونپزشکی، لازمه یه نکته‌ای رو بگم و اونم اینه که من پاییز پارسال رفتم دندونپزشکی و گفت اوضاشون خرابه و دندون عقلت که جراحی می‌خواد, دو سه تاش عصب کشی و بقیه رم باید پر کنم! یکیو پر کرد و گفتم بقیه‌اش بذار بمونه بعد از کنکور بهمن ماه, بعد از کنکورم گفتم بذار بمونه بعد از عید و بعدشم گفتم بذار بمونه بعد از کنکور خرداد و تابستونم رفتم دندونپزشک خودم تو ولایت خودمون و گفت مینیمم 4 تومن خرج داره؛ تازه فامیلمون بود!!! و تا این بیاد پروسه درمانو شروع کنه اومدم تهران و گفتم برم دندونپزشک همین شریف؛ یکی دو بار وقت گرفتم؛ ولی هر بار یه مشکلی پیش اومد و نشد که بشه! تا اینکه چند روز پیش وسط کارای فارغ‌التحصیلی رفتم و دو تاشو پر کرد و دو تاشم دیشب پر کرد و دو تاشم موند برای شنبه و یکیشم بعد از محرم!)

خلاصه 6:31 دم در دندونپزشکی دانشگاه بودم!

ینی دیروز یه دور از ولیعصر رفتم بزرگراه کردستان، یه دور از کردستان سمت انقلاب و آزادی و شریف و تازه بعد از دندونپزشکی قرار بود برم پارک بوستان گفتگو اون سر تهران, دور همی دخترای گلِ 89 ای که مطهره و زهرا و مینا و آزاده و مریم اینا رو ببینم

رسیدم و دکتره گفت عکساتو نیاوردی؟

گفتم کیف مشکی‌مو برداشتم و تو کیف سفیدم جا موند و خانومه گفت عکس که نیاوردی, دیرم اومدی, دیگه باید برگردی

گفتم خب پس وقت بعدی کی باشه؟

خانومه گفت بشین بابا شوخی کردم


آقا من چرا فرق شوخی و جدی رو نمی‌فهمم؟!!! اصن چرا با مقوله شوخی مشکل دارم؟ چرا شوخی و دروغ برای من و مغز وامونده‌ام تعریف نشده؟ هوم؟ چرا؟!!!

خلاصه 7 و نیم کارم تموم شد و زنگ زدم به مطهره اینا که نمی‌رسم بیام پارک!

راستش دلم می‌خواست برم مسجد دانشگاه :دی

مطهره گفت بعد از پارک, با زهرا میخواد بیاد مسجد و 

این‌جوری با یه تیر دو نشون می‌زدم! ینی هم مطهره و زهرا رو می‌دیدم هم به مسجد می‌رسیدم

حالا اینا چه ربطی به عنوان داره!

یه دور بابا زنگ زده چه طوری و کجایی و چه خبر, یه دور مامان و یه دور خاله و عمه!

حالا با اون فک بی‌حسم باید براشون توضیحم می‌دادم که کجا بودم و کجام و کجا میخوام برم

به مامانم میگم مسجدم, میگه اومدی درس بخونی؟!

ینی خوشم میاد هیچ جوره ذهنیت قبلیشون نسبت به من عوض نمیشه! آخه مسجد جای درس خوندنه؟!!!

برگشتم می‌گم برای مراسم اومدم

میگه مراسم؟ مراسمِ چی؟!

خب اولین بارم بود که مراسم عزاداری مسجد دانشگاهو شرکت می‌کردم

ینی دوره کارشناسی‌م حتی یه بارم نیومده بودم

رفتم وضو گرفتم و دیدم رو در نوشته که ورودی خانوما به در شرقی یا شمالی منتقل شده

منم خب درای مسجدو نمی‌شناسم!

ینی فقط همون دریو می‌شناسم که روبه‌روی دانشکده فلسفه است

یه درِ دیگه هم تو حیاطه که خب پرِ پسر بود و فکر کردم لابد ورودی خانوما اونجا نیست

خلاصه درگیر در ورودی بودم و هیچ کسم نبود بپرسم!

تا اینکه کودکی دیدم که پیرامون من پرسه می‌زنه و با خودم فکر کردم لابد مامانش این وراست

اومدم بیرون و دیدم یه خانومه که پشتش به منه وایستاده و گفتم ببخشید خانوم...

همین که برگشت گفتم فلانی؟!!!!!!!!!!!!!!!!

اونم گفت فلانی؟!!!!!!!!!!!!!!!!

و ما همدیگر را در اغوش گرفتیم!

وی هم‌مدرسه‌ای بنده بود و یه سال از بنده بزرگتر!

پرسیدم این فسقلی کیه؟

گفت محمدتقی, پسرمه!!!

ینی قیافه‌ام دیدنی بودااااااااااااا! گفتم محمدتقی بیا با خاله عکس بگیر... تو رو خدااااااااا

بعد این بچه یه دیقه تو بغلم بند نمی‌شد

با مکافات یه همچین عکسی گرفتیم و 

همون‌جا از شدت ذوق! اینجانب اسم پسرمو از طوفان به امیرحسین ارتقا دادم :)))))



پ.ن: منتظر اذان صبم که بخونم بخوابم! از صبم یه جا بند نبودم و اصولاً باید الان خسته می‌بودم ولی نیستم

شباهنگ یه نوع خاصی از جغده که شبا پست می‌ذاره :دی

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

الان که اینارو تایپ می‌کنم, سالن مطالعه شریف, تنهایی نشستم و غرق تفکرم و

آقاهه اومده میگه ساعت کاری سالن مطالعه تموم شده و تشریفتونو ببرید منزل

منم اومدم نشستم عرشه (عرشه نام مکانیست در دانشکده که صدبار توضیح دادم)


بالاخره کمده رو خریدم و به کمک مریم و نگار درستش کردیم

خوابگاهیای عزیز شمام بیاین از سر کوچه ما بخرین اینجا ارزون تره (65 تومن :دی)

(یاد سیب زمینی پیازای ارزون سر کوچه رئیس جمهور سابقمون افتادم :دی)



همون طور که می‌بینید هر جایی که باهاش تماس دارم یا ممکنه داشته باشم رو روزنامه و کاغذ گرفتم

دسرم درست کردیم

ینی من و نگار کمدو درست می‌کردیم و مریم دسر درست می‌کرد

و من همچنان ژله دوست ندارم!



منم برای اولین بار فرنی درست کردم که مزه هر چیزی رو می‌داد جز فرنی

من جای مریم و نگار بودم نمی‌خوردم ولی خب چون بچه‌های خوبی بودن, چیزی نگفتن و خوردن

شکلش قشنگه هاااااااااااا ولی طعمش مزخرف بود

البته به یه معنی دیگه‌ی مزخرف که به معنی زیبا هست شکلشم مزخرفه

کلاً مزخرف بود :|



خب آخرین باری که فرنی خورده بودم امید دندون نداشت و منم خوندن نوشتن بلد نبودم :دی

و این پروژه‌ی کمد تلفات هم داشت و انگشت من از ناحیه میانی مصدوم شد



همون طور که می‌بینید بعد از رفتن بچه‌ها n بار جای یخچال و کمدو عوض کردم



این تصویر فعلاً نهاییه, تا ببینیم بعداً چی پیش میاد

اینم از فرط بیکاری:


در اقدامی انتحاری یهو این دستبندو یاد گرفتم و هفت هشت ده تا درست کردم برای مریم و الهام و نگار و

سه تای دیگه دارم که یکیش مال خودمه :دی

اون دو تای دیگه یکیش برای مطهره یکیشم سهیلا یا نرگس یا حالا هر کی که دستش زودتر بهم برسه


و غذاهای این چند روز اخیر:


قیمه مهمون نگار به علاوه ته دیگ!

درسته مهمون نگار بودم ولی اون اومد اتاق ما :))))


خوراک مرغ و قارچ:

و صبحانه!

من و نگار و معضلی به نام میز!


و مکالمه من و نگار (هفته‌ی پیش سه شنبه):

به ساعت مکالمه هم دقت کنید


نگارو که یادتونه؟ هم‌دانشگاهی و هم‌مدرسه‌ایم بود که شهید بهشتی قبول شده و الان تو یه خوابگاهیم!

دیشب یکی از دوستان (زی‌زی‌گولو) طی کامنتی پرسیده بود که من دوازده شبِ اون شبی که حداد اومده بود خندوانه کجا بودم که خونه نبودم و نت نداشتم و تلویزیون نداشتم و اینا!

عرضم به حضورتون که یه موقع‌هایی من دلتنگ میشم, آنچنان دلتنگ که با هیچ کسم میل سخن نیست

اون موقع‌ها نت و لپ‌تاپ و زار و زندگی‌مو رها می‌کنم میرم خونه مامان‌بزرگم اینا

اون روزم اونجا بودم که یهو ناغافل یادم اومد که ای بابا من قراره آخر هفته بیام تهران و بلیت نگرفتم هنوز

اینترنت خونه مامان‌بزرگم اینارم نمی‌خواستم شارژ کنم

زنگ زدم میترا (همون که دیشب عروسیش بود) که برم خونه‌شون بلیت اینترنتی بگیرم

خونه‌شون نزدیک خونه مامان‌بزرگم ایناست

رفتیم و بلیته رو خریدیم و دخترخاله‌ی بابارم دیدیم

عمه‌ی میترا دخترخاله‌ی باباست و تهران زندگی می‌کنه و به خاطر مراسم میترا اومده بود تبریز

عمه های منم اومدن که عمه‌ی میترارو ببینن

سرتونو درد نیارم, از وقتی رسیدیم بحث عروسی و تالار و جهیزیه میترا بود و

مقایسه با مراسم و جهیزیه‌ی ندا و پریسا که یکی دو ماه پیش بود مراسمشون

ندا هم مثل میترا نوه‌ی خاله‌ی 80 ساله‌ی باباست ولی نوه‌ی دختریشه

پریسا هم نوه‌ی عموی باباست

این که گرون‌ترین سرویس طلا و جهیزیه و لباس و خفن‌ترین تالارو گرفته بودن به کنار

این که چند ماهه دارن میرن کلاس رقص و خرید از فلان جا و فلان مارک و اینا بازم به کنار

مهریه‌هاشون هم حتی به کنار

ولی اینکه هر کدوم یواشکی از آدم بپرسن شوهر من بهتره یا شوهر اون یه کم یه جوریه

و این رقابت و استرس و حسشون به طرز فجیعی داشت به من منتقل میشد

هر جا می‌رفتم موضوع بحث قیمت طلاهای اینا بود که کدوم داماد بیشتر براشون مایه گذاشته

و ارزش داده بهشون!!!

منم وقتی اظهار نظر می‌کردم همه متفق القول می‌گفتن زن هرچی کم خرج‌تر کم ارج‌تر!

اینم بگم که ما چهار تا با رنج سنی 20 تا 23 گل سر سبد فامیلیم و 

همه‌ی ایل و طایفه تمرکز کردن رو ما چهار تا! مخصوصاً روی من :((((((((

خلاصه اون شب که رفتم خونه‌شون بلیت اینترنتی بگیرم, بحث سر این بود که من توی مراسم میترا چی بپوشم و موهامو چه جوری درست کنم و لاک چه رنگی به کدوم لباسم میاد

منم درسامو بهونه می‌کردم که دارم میرم تهران و نمی‌تونم دوباره برگردم و شاید نیام

از اینا اصرار و از من انکار و تهش گفتم دوشنبه بعد کلاس اگه بلیت هواپیما پیدا کردم میام شام می‌خوردم و برمی‌گردم و دیگه حال و حوصله بزن و بکوب و آرایشگاهو ندارم

از یه طرفم فکر کردم یه موقع ممکنه بذارن به حساب حسادت و اینکه چشم ندارم ببینم و نمیام

سریع حرفمو پس گرفتم و گفتم میام! (که نرفتم)

اینام گفتن پس امشب قبل اینکه بری تهران بریم آرایشگاه که هفته بعد وقتی میای مراسم آماده باشی

عمه ها زنگ زدن دوستشون بیاد خونه به چش و چال بنده برسه!!!

جاتون خالی این بنده خدا بند مینداخت و منم هی حرف می‌زدم و نخ رو صورتم واینمیستاد

مگه بسته میشد این فک بی صاحابم

ینی یه ریز حرف زدماااااااا, خاطرات دانشگاه و خوابگاهو می‌گفتم و اینم تلاش می‌کرد کارشو انجام بده

شما هم اون لحظه کامنت و زنگ و اسمس که شبکه نسیم و حداد و خندوانه

همین‌جوری که من حرف می‌زدم لابه‌لای حرفام این خانومه گفت داداشش استاد دانشگاهه

منم با این ذهنیت که اساتید معمولاً موجودات پیر و فرتوتی ان به سخنرانی‌م ادامه دادم

تا اینکه خانومه لابه‌لای حرفام پرش زد و گفت داداشم تهران درس خونده و ارشد فلان رشته است

منم بی وقفه حرف می‌زدم و اصن مهم نبود داداشش کجا چی خونده

تا اینکه خانومه لابه‌لای حرفام جهش نهایی رو زد و گفت داداشم قصد ازدواج داره و گفته براش دنبال دختر بگردیم و دانشجوهای خودش به دلش نمیشینن و فلانن و داداشم شاگرداشو خوب می‌شناسه و دنبال دختر خوبه که نه انقدر متعصب و گوشه گیر باشه نه ولنگ و واز باشه

البته انقدرام مستقیم نگفتااااااااااااا, خیلی ریز و ظریف اشاره کرد به قضیه!

و بدینسان فکّ من بسته شد

و من دیگه حرف نزدم

ینی یه جوری ساکت شدم که اصن یه وضعی :)))))))))

بعدشم خیلی ریز و ظریف به خانومه فهموندم که من برنمی‌گردم تبریز و برن دنبال یه کیس دیگه!


فیلمای خوابگاه شریف که دوستان خواسته بودن:

واحد 4 - سال سوم دانشگاه

واحد 74 - سال دوم دانشگاه

صداگذاری و میکسشون مال همون موقع است ینی این آهنگارو قبلاً رو فیلما گذاشتم

الان نرم افزارشو ندارم و برای همین نتونستم فیلمای خوابگاه ارشدم رو درست کنم

ضمن رعایت امانت‌داری در مورد این فیلما, توجه کنید که چیزایی که توی فیلم می‌بینید مال من نیست

به جز تخت پایینی سمت چپ و کیف و لپ تاپ روش و اون مداری که روی دیوار چسبوندمش 

به انضمام ساعت که پارسال افتاد و شکست و دیگه گذاشتم همونجا تو خوابگاه بمونه

بقیه وسایل مال هم اتاقیامه!

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

هفته‌ی پیش برای ثبت نام یه سر رفتم تهران و برگشتم و حالا دوباره دارم میرم؛

خانوم 102 ساله‌ی توی قطار و بعدشم مرور خاطرات دانشگاه تو مترو و

تا اونجا نوشتم که رسیدم خوابگاه و یه کم استراحت کردم و


 

11:39, زنگ زدم نگار؛

فکر کنم یه جایی بود که نمی‌تونست جواب بده


11:40, نگار زنگ زد؛

جواب ندادم که خودم زنگ بزنم (بالاخره من باهاش کار داشتم و من باید زنگ می‌زدم :دی)


11:41, زنگ زدم و ضمن سلام و ادب و احترام و تبریک مجدد قبولی و رسیدن به خیر و یه مشت دری وری

پرسیدم کجاست و مدارکمو برداشتم برم دانشگاه برای فارغ‌التحصیلی و ثبت نام؛


سر در دانشگاه و حتی نگهبان دم در هم عوض شده بود

خیلیا ایران نبودن, تهران نبودن, شریف نبودن

همه‌چی مثل روز اول دانشگاه بود

حس غریبانه‌ای داشتم :(((((((((

برای ورود باید کارت دانشجوییمو نشون می‌دادم؛

به خانوم نگهبان گفتم این کارتم برای ما وفا نداشت, موندنی نبود, اومدم تحویلش بدم و برم

گفت میری و از دست ما خلاص میشی

کارتو گرفتم سمتش و با یه لبخند حرفشو تایید کردم :دی


هنوز مثل همیشه حواسم به مورچه‌های روبه‌روی دانشکده شیمی بود که یه موقع له نشن و

دانشکده مکانیک و ساختمان جدید دانشکده ریاضی و ساختمان ابن‌سینایی که ابنس صداش می‌کردیم؛

یه چشمم به سلف بود, یه چشمم سمت مرکز معارف و میم شیمی‌نفت و کامپیوتر و فیزیک و

مثل روز اول دانشگاه یه جوری در و دیوار و دانشکده‌ها و آدمارو نگاه می‌کردم انگار اولین بارمه می‌بینمشون


11:58,  نزدیک دانشکده برق؛ دوباره زنگ زدم نگار مختصات دقیقشو بپرسم ببینم کجای دانشکده است

مثل روز اول دانشگاه, هیچ کسو نمی‌شناختم و به این فکر می‌کردم که امروز کیارو قراره ببینم

مثل روز اول دانشگاه احساس غریبی می‌کردم

هوا گرم بود و مقنعه‌ام سفت و مشکی و هنوز با نگار خداحافظی نکرده بودم, 

هنوز گوشی دستم بود

ارشیارو دیدم

از دور؛

گوشی دستش بود؛ سری به نشانه سلام و شاید حتی احوالپرسی خم کردیم و

دورتر شدیم...

چند روز پیش می‌گفت:


رسیدم دانشکده و هنوز گوشی دستم بود؛

با نگار خداحافظی کردم و موبایلو گذاشتم تو کیفم و ساعت12, وقت ناهار و نماز بود و آموزش دانشکده بسته؛

مدارکمو نشون نگار دادم که کم و کسری نداشته باشه و رفتیم آزمایشگاه, مریمو ببینیم؛

بعداً شیرین هم اومد و سر و صدامون بیشتر شد و رفتیم عرشه

مریم و نگار, باهم و من و شیرین باهم نشستیم

من

با شیرین

تا یک, یک و نیم حرف زدم!!!

من, شیرین!!!

باورم نمیشد این همون شیرینی باشه که 5 سال از کنار هم رد شدیم و به یه سلام اکتفا کردیم و

صمیمانه‌ترین حرفامون, در مورد چهار خط کد C بود

و حالا داشتم باهاش حرف می‌زدم!!!

بلند شدم و دو تا شکلات از کیفم دراوردم و یکیشو دادم شیرین و یه نگاهی به همکف انداختم و

مهدی رو دیدم

همون مه:دی که یه روز اتفاقی وقتی دنبال عکس ساختمان ابن‌سینا بوده, میرسه به وبلاگ من؛

یه همچین لوکیشینی بود: (البته این عکس محرم پارساله)



تا گوشیمو دربیارم زنگ بزنم که مهدی سرشو بالا بگیره منو ببینه, بچه‌ها بلند شدن بریم پایین

از همکف که رد می‌شدیم, سلام و احوالپرسی و بعدش مسجد و 

نرگس هم تو مسجد به ما ملحق شد


خوابگاه وضو گرفته بودم و تا بچه‌ها وضو بگیرن, همون پایین, کنارِ در نمازمو خوندم

نماز خوندم چه نماز خوندنی!!!



دوباره مدارکمو چک کردم و فهمیدم کارنامه و نمرات هم برای ثبت‌نام لازمه و سریع رفتم سراغ پرینت کارنامه!

روبه‌روی تالارها دم در آموزش, فرزادو دیدم و به طیّ مسیرم ادامه دادم

با دست و سر اشاره کرد بایستم

منم ایستادم خب!!!

گوشی دستش بود؛ با دوستش خداحافظی کرد و (کلاً اون روز هر کیو می‌دیدم با موبایل حرف می‌زد!!!)

سلام و احوالپرسی کردیم و "نجور سن, نه خبر و تبریک و زیارت قبول و هانی منیم سوغاتیم..."

گفتم سوغاتی شما محفوظه, فعلا بریم پرینت کارنامه رو بگیریم


و چه خوب که حداقل یکی یادش بود که ما یه ماه پیش کجا بودیم!!! 

گفت اول باید بری اتاق صد و دو یا سه فیش و رسید بگیری

اشتباهی رفتم اتاق بغلی و خانم شفیع زاده رو دیدم

مسئول امور بین‌الملل و کاراموزی, یا یه همچین چیزی

همون خانومه که میومد کلاس خط پهلوی و

نمی‌دونم چرا یهو با ذوق زایدالوصفی گفتم خانم شفیعییییییییییییییی زبان‌شناسی قبول شدم

بلند شد و اومد سمت من و بوس و بغل و تبریک و انگار نه انگار که ایشون مدیر و مسئول دانشگاهن و 

منم دانشجو!!!

 

پونصد تومن ریختم به حساب دانشگاه و تکیه داده بودم به دیوار و منتظر بودم نوبتم برسه و درخواستمو بدم

که یه دختره اومد سمت من و سلام کرد و جواب سلامشو دادم و مات و مبهوت نگاش می‌کردم که کجا دیدمش

ذهنم خسته‌تر از اونی بود که به هیستوریش فشار بیارم

پرسیدم ببخشید شما؟

گفت من شقایقم, خواننده وبلاگت :)

شقایقی که یه روز وقتی تمرینای دینامیک سیستم رو سرچ می‌کرده می‌رسه به وبلاگ من و

جلسه بعد میاد میشینه ردیف دوم, پشت سر من و اتفاقاً همون جلسه, ارشیا یه کاری داشت و

باید می‌رفت پروژه‌شو تکمیل می‌کرد و ازم خواست اون جلسه رو براش فیلم‌برداری کنم

منم گوشیو می‌گیرم دستم و یه کم فیلم‌برداری می‌کنم و دستم خسته میشه و گوشیو میذارم روی صندلی؛

هر چی تنظیم می‌کردم که گوشیمو یه جایی تکیه بدم که خودش فیلم بگیره نمی‌شد

یه دختره که پشت سرم نشسته بود چند تا ماژیک هایلایت بهم داد بذارم پشت گوشیم

کلاس که تموم شد, ماژیکارو بهش پس دادم و تشکر کردم و

بعداً شقایق کامنت گذاشت که اون دختره که پشت سرت نشسته بود و ماژیک داد, من بودم


و من چه قدر خواشحال بودم که اون روز آدمایی رو می‌بینم که بهم انرژی میدن, بدون اینکه خودشون بدونن :)

نگار زنگ زد که با جوجه کباب برای ناهار اوکی ام یا نه

تا پرینت کارنامه‌مو بگیرم, مریم و نرگس غذارو سفارش داده بودن و 



شب رفتیم خوابگاه, واحد نرگس اینا؛

برای شام پودر کتلت گرفته بودم که کتلت درست کنم باهم بخوریم؛ 

ماهیتابه و روغنم نداشتم و از نرگس گرفتم

ولی خب نمی‌دونستم توش تخم مرغم می‌ریزن

می‌دونستمااااااااااا, ینی قبلاً درست کرده بودم و تخم مرغم ریخته بودم توش ولی خب اون شب یادم نبود و

این جوری شد:

که پس از دو ساعت تقلا و خوددرگیری و کشتی گرفتن با کتلت‌های مذکور, رفتم از آقا جاوید تخم‌مرغ گرفتم و

این بار با ماهیتابه‌ی نگار نتیجه شد این:

+ پایان خاطرات یکشنبه 94/6/15

چرا خاطرات هفته پیش تموم نمیشن آخه؟!

عی بابا!!!


برای سال تحصیلی جدید یه کیف سفید - صورتی خریدم (خجالتم خوب چیزیه, انگار میخوام برم مدرسه :دی)



هر سال شهریور ماه یه همچین اوضاعی دارم؛ این عکس اتاقمه (شهریور پارسال)

امسال یه چمدون بزرگم اضافه شده


 

الان کمدمو یه کم جابه‌جا کردم و در شرایطی که در تصویر زیر مشاهده می‌نمایید, دارم اینارو تایپ می‌کنم

اون کوزه رو هم هیشکی دوستش نداشت و خانواده می‌خواستن بندازنش دور, نجاتش دادم

البته مال خودمه هااااااااا, یادگار سفر همدان چندین سال پیشه, خیلی خیلی چندین سال پیش!

اون عکس سمت چپی, عکس من و امیده,

قاب عکس سومی هم کادوی تولدمه که 6 , 7 سال پیش سهیلا برام خریده بود

قاب عکس کناریشم که خرس پوهه بازم کادوی تولدمه؛ از طرف مهسا, 6 , 7 سال پیش



دارم با خوندن غزلیات فاضل نظری خودمو برای مشاعره‌ی آخر هفته‌ی وبلاگ مسترنیما آماده می‌کنم! 

البته اگه بشه و نت داشته باشم با دو کاراکتر تورنادو و شباهنگ حضور به عمل می‌رسونم (بین خودمون بمونه)


  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

تولد من و زهرا اردیبهشت بود و 26 ام, 23 رو تموم کردم و تولدم تموم شد رفت پی کارش

هفته پیش نگار اسمس داد که 9 بیا جلوی سلف دور هم جمع شیم همدیگه رو ببینیم و


انتظارشو نداشتم هدفش غافلگیر کردن من به مناسبت تولدم باشه!

حتی فکر می‌کردم برای تولد خودش که اونم اردیبهشت بود داره برنامه ریزی میکنه

خلاصه اون روز انقدر درگیر پروژه و ارائه بودم که ده و ربع رسیدم سر قرار و

فقط ده دقیقه آخرو با بچه ها بودم.


و بدینسان سورپرایز شدم:



قابل توجه بعضیااااااا, باید خاطر نشان کنم که شما در این عکس, تصویر کامل منو نمی‌بینید, 

چون تو چشای من یه جادوی خاصی هست که این جادوی خاص همه رو مجذوب می‌کنه

منم نمی‌خوام مجذوب بشین 

.

.

.

.

عه! انیست؟!

خب حتماً بوده تموم شده...

به خدا بود!

ای بابا!!!



به ترتیب از راست به چپ: من, نگار, نرگس, مریم, زهرا

پ.ن: یکی نیست بگه تو که این جوری عکسارو ادیت می‌کنی و می‌پوشونی, 

فازت چیه از چپ و راست معرفی هم می‌کنی ملتو!!!؟

  • ۲۱ خرداد ۹۴ ، ۲۳:۵۵
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

عصر با بروبچ (نگار, مریم, نرگس) رفتیم یه کم بگردیم! بعد از چند سال!!!

اول رفتیم کافه کتاب, خوشمون نیومد

بعدش رفتیم یه کافی شاپ همون دور و برا یه چیزی بخوریم

ویژگی مهمش این بود که وایرلس داشت و سیگار آزاد بود



قیمتاشونم خوب بود به نظرم, همین 4 قلم جنس, 55 تومن! 

در حد چند سی سی قهوه ترک خوردم, هنوز دلم درد می‌کنه

بس که تلخ بود

یه عکس سلفی گرفتم, دستم لرزید و تار شد, خواستم پاکش کنم

بچه ها گفتن نگهش دار برا وبلاگت 

من این سمت راستی ام, بعدش نگار و مریم و نرگسم سمت چپ عکسه



عوضیا حتی قاشقشونم مخصوص راست دستا بود!!!



اینم فال قهوه‌ی من که همون طور که می‌بینید یه شاهزاده سوار بر اسب سفید توشه:


  • ۲۱ خرداد ۹۴ ، ۲۲:۱۰
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

زبانشو بلد نیستماااااااااا؛ خطشو می‌شناسم

امروز بعد از کلاس بیوسنسور نزدیک خوابگاه, پای اون درخته یه عکس سلفی گرفتم

بیوسنسور, آخرین کلاس دوره کارشناسیم بود



این عکس سمت راستی, روز اول دانشگاه, کار نگاره

گوشیمو دادم بهش گفتم از اولین روز دانشگاهم عکس بگیر

من بودم و نگار و مژده و فکر کنم مریم و سمیرا و همه برقیای هم‌مدرسه ای

ولی خب امروز کسی نبود گوشیمو بدم بهش عکس بگیره, سلفی گرفتم


دیروز با الهام و مهدی بودم (الهام 88 ای, الان ارشد, من 89 ای, مهدی 90 ای)

به مناسبت نیمه شعبان یه اطلاعیه رو دیوار دانشگاه زده بودن 

(راستی عیدتونم مبارک)

که روش نوشته بودن مهدی

ولی یه جوری نوشته بودن که انگار ژاپنی نوشتن

این جوری:

م

ه

د

ی

فونتشم فرق داشت

به بچه ها گفتم این یا چینیه یا ژاپنی, ولی کره ای نیست

بعدش داشتم کره ای رو توضیح می‌دادم, فرصت نشد بیشتر توضیح بدم

گفتم بذارم اینجا ببینن, شما هم استفاده کنید و

به هر حال خواستم دانش و استعدادمو بکنم تو چش و چال ملت

به عنوان مثال:



معنی کلمه هارو نمی‌دونمااااااا, صرفاً رسم الخط و نوشتنشو بلدم

که اینجوری بخش بخشه


در راستای ارائه پروژه بیوسنسور امروز, 

با این مقدمه که فرزاد همگروهی‌م بود, و با ذکر این نکته که همشهریمه و

این روزا حالش از من بدتر و به زور قرص و آمپول سر پا!!!

بیچاره چند روزه از این دکتر به اون دکتر و

انگار گوشاش سنگین شده بود و

موقع تمرین ارائه و درست کردن اسلاید حنجره ام تیکه تیکه شد خلاصه!


امروز قبل از ارائه بهم میگه اگه ارائه ترکی بود یه ساعت حرف میزدماااااا

ولی متاسفانه فارسیم زود تموم میشه 

قرار شد من شروع کنم و تا جایی که جان در بدن دارم حرف بزنم و بعدش این بیاد


یک دقیقه اول سمینار رو اختصاص دادم به شرح حال خودم و 

اینکه چرا گردنم نمی‌چرخه و مثل آدم آهنیا شدم و 

بعدشم گفتم گوشای فرزاد گرفته و نمی‌شنوه و 

گفتم بعد از ارائه اگه سوالی داشتید از خودم بپرسید


حالا بماند که چی ارائه دادیم و چی شد,

اینو گذاشته بودم زمان از دستمون در نره

16 دقیقه و 47 ثانیه دری وری گفتیم و 

یه مشت شر و ور راجع به سنسور تشخیص سرطان تحویل ملت دادیم



از اونجایی که گردنم نمی‌چرخید, نمی‌تونستم جلوی اسلاید ها بایستم,

تصمیم گرفتم بشینم و ارائه بدم

حالا فکر کنید فرزاد نشسته رو صندلی استاد

استادم کنار بچه ها

رفتم خیلی آروم بهش گفتم: "فرزاد دور من اتوروم" = فرزاد پاشو من بشینم

نشنید

بلندتر: " فرزاد دور من اتوروم صندلده" = فرزاد پاشو من بشینم رو صندلی

نشنید

بلندتر: "فرزااااااااد دور ایاغا گت اتی اوردا من اتوروم صندلده"

فرزااااااااد پاشو برو اونجا بشین من بشینم رو صندلی


خب همون طور که گفتم گوشاش سنگین شده بود 

  • ۱۳ خرداد ۹۴ ، ۰۱:۱۰
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)