دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

دُردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

آخرین نظرات
آنچه گذشت

۲۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ملیکا» ثبت شده است

بیر. رفتنی تو کوپه‌مون یه دختربچۀ پنج‌ساله بود که شبو رو تخت پایین تخت من خوابید. شب یهو گریه‌ش گرفت که چرا سفرمون تموم شد و برمی‌گردیم خونه. از پنج صبح هردومون بیدار بودیم. با لپ‌تاپم کار داشتم. بهش گفتم میشه تختمو جمع کنم (تا کنم سمت دیوار) و بیام پیشت بشینم؟ گفت بیا. منم برای تشکر، اون آبمیوه و کیک میوه‌ایمو دادم بهش. همین‌جوری که داشتم کارامو می‌کردم مکالمه‌شو با این جمله شروع کرد که آجیِ منم از اینا داره. از اونجایی که مامانش تقریباً هم‌سن من بود، این بچه نمی‌تونست یه آجیِ لپ‌تاپ‌دار داشته باشه. گفتم آجی خواهرته؟ گفت آره؛ البته مامانش فرق می‌کنه. سکوت پیشه کردم. دیگه نمی‌دونم مامانش زن دوم باباشه یا به دختر همسایه میگه آجی یا چی. اشاره کرد به سنگ‌های کنار ریل و گفت این سنگ‌ها مختلفن. اینکه معنی مختلف رو می‌دونست و توی جمله ازش استفاده می‌کرد برام جالب بود. شروع کرد به پرسیدن اینکه اینجا چی نوشته و اونجا چی نوشته. از نوشته‌های روی کیک و آبمیوه بگیر تا مقاله‌ای که جلوم بود. یه سری سؤالم راجع به خدا و آسمون و قبر پرسید. اینکه ماه بالاتره یا خدا، خدا بزرگتره یا خورشید و از این قبیل سؤالا. گفت مامانم میگه کرما وقتی بزرگ میشن، مار میشن. راست میگه؟ از اونجایی که خوب نیست به بچه بگی مامانت دروغ یا اشتباه میگه گفتم آره منم اینجوری شنیدم. بالاخره یه روز بزرگ میشه می‌فهمه کرم با مار فرق داره. یه سری سؤالم راجع به انقراض دایناسورها داشت که مطرح کرد. از خلقت حیوانات هم پرسید که از چی درست شدن و گفتم گوشت و استخوان. گفت نه، خدا از خاک آفریدتشون. بعد پرسید تو کِی گریه می‌کنی؟ گفتم هر موقع ناراحت باشم. گفت مثلاً وقتی عزیزتو از دست می‌دی؟ بعد پرسید می‌دونی اسم داداشم چیه؟ گفتم نه، ولی تو باید نازنین‌زهرا باشی. گفت از کجا می‌دونی؟ گفتم صبح داشتی فیلم می‌دیدی می‌شنیدم که بابات تو اون فیلم چی صدات می‌کنه. گفت داداشم هم اسمش مهرانه. دنبال کار می‌گرده. موتور داره. تو تا حالا موتور سوار شدی؟ گفتم نه. ماشین گرون‌تره یا موتور؟ لپ‌تاپ گرون‌تره یا تبلت؟ تبلت گرون‌تره یا گوشی؟ سؤالاش تموم نمی‌شد و من با حوصله و کوتاه سعی می‌کردم جواب بدم. گفت ما سی‌متری جی می‌شینیم. اسم مامانم هم شهلاست. بعد از اینکه خودش خودشو کامل تخلیۀ اطلاعاتی کرد، با کفشای خاله‌ش که بسی بزرگ بود براش، و تخت پایین تختی که روش نشسته بودیم خوابیده بود، رفت دستشویی و وقتی برگشت دیگه همه بیدار بودن. مامانش پرسید چرا کفشا توشون خیسه؟ گفت یه کوچولو جیش کردم توش. اینو گفت و اومد نشست پیشم و صحبتش رو با این سؤال که آیا تو دختری پی گرفت. نمی‌دونستم منظورش از دختر، دختر در تقابل با پسره یا دختر در تقابل با زن. چرا آخه یه بچه باید همچین سؤالی از آدم بپرسه. همین‌جوری که سرم تو لپ‌تاپ بود به این سؤالشم پاسخ دادم. بعد پرسید خونه‌تون کجاست که گفتم یه جای دور. مامانش گفت دیگه خاله رو اذیت نکن به کاراش برسه. برگشت با تمرکز نگام کرد گفت این که خاله نیست دختره. بعد از مامانش پول گرفت بره چیپس بخره. رفت بیرون از مأمور قطار پرسید بقالی قطار کجاست؟ آورد و چون خودش دلش نمیومد از چیپساش کم بشه خودش به بقیه تعارف نکرد و داد مامانش بگیره برامون. کم‌کم داشتیم می‌رسیدیم تهران و لپ‌تاپو جمع کردم و روسری‌مو پوشیدم و نشستم. نگام کرد و گفت با روسری شبیه مامان‌ها شدی. موقع پیاده شدن چادرمو که سر کردم گفت حالا شبیه مامان‌بزرگا شدی. 

چی تو سر این بچه‌ها می‌گذره واقعاً؟

ایکی. یه دختر هم‌سن‌وسال خودم که قیافه‌ش کپی قیافۀ شقایق بود هم تو کوپه‌مون بود. ینی انقدر شبیهش بود که اگه همون اول ترکی حرف نمی‌زد می‌گفتم خودشه. وقتی رسیدیم تهران تا یه مسیری تو مترو باهم بودیم و خب طبیعیه که داشتیم باهم ترکی حرف می‌زدیم. بعد یه جایی به یکی از مسافرا یه چیزی گفت. اون مسافرم همین‌جوری نگاش می‌کرد. یهو زدیم زیر خنده. یادمون رفته بود تهرانیم، با بقیه هم ترکی حرف می‌زدیم. مسافره گفت البته من یه کم ترکی بلدم و متوجه شدم چی گفتی.

اوچ. یکی از هم‌دانشگاهیامو تو مترو دیدم. آخرین باری که منو دیده بود هفت هشت سال پیش بود. پنجاه‌وسه کیلو بودم اون موقع. و حالا چهل‌وسه. شک داشت که منم. وقتی سلام کردم با تعجب بسیااااااااااااااااار گفت چقددددددددددددر لاغر شدی. و در ادامه پرسید چرا هنوز ایرانی؟ چرا نمی‌ری؟ گفتم دیر شده دیگه. زودتر از اینا باید یه همچین تصمیمی می‌گرفتم. گفت از فلانی شنیدم که ارشد کجا رفتی و دورادور ازت خبر داشتم. گفتم اتفاقاً فلانی رو دیدم قبل رفتنش، ولی از تو بی‌خبر بودم (برای اونایی که پستای عید تا عیدو خوندن: این دختره همونی بود که تو پست سی‌ام عید تا عید، جزوۀ ریاضی به دست اومد ازم یه سؤال بپرسه و بهش گفتم این جزوۀ کیه انقدر ناقصه. فلانی هم صاحب اون جزوه بود.)

دُرد. شنبه صبح با استادم جلسه داشتم. یه ساعت قطار تأخیر داشت، پنج کیلو هم وزن کتابایی بود که برای مرادی و علی آورده بودم. برای اینکه کیفم سبک‌تر بشه اول رفتم شریف و کتابا رو دادم نگهبانی و گفتم فارغ‌التحصیل شدم و لازمشون ندارم و با یکی از ورودیا هماهنگ کردم بیاد بگیره. گفت چه کار خوبی. یه دختر چادری با کیف جغدی هم اون دور و برا دیدم و به مرادی پیام دادم گفتم اون من نیستم. بعد زنگ زدم منشی دکتر و گفتم تازه رسیدم تهران و دیر می‌رسم فرهنگستان و عذرخواهی کردم. تو این چند ماه مثل دارکوب و کنه و سریش روی اعصاب و روان این بنده خدا بودم بس که هر روز زنگ می‌زدم و سؤال تکراریِ دکتر پایان‌نامه‌مو خوندن رو می‌پرسیدم. یه بار از یکی از دوستام شنیدم منشیا دوست ندارن بهشون بگیم منشی. رئیس دفتر بگیم چطوره؟

بِش. دیدین تو فیلما یه اتفاقی می‌افته و یه دیالوگی برقرار میشه و طرف یاد گذشته و یه سکانس و دیالوگ مشابه اون می‌افته؟ بعد از جلسه با استادم چیزمیزامو جمع کردم و خداحافظی کردم و رفتم. یه کم از دفترش دور شده بودم که دیدم صدام می‌کنه خانم فلانی، خانم فلانی؛ و داره میاد سمتم. برگشتم دیدم سه تا از برگه‌هام دستشه و گرفته سمتم و میگه اینا رو جا گذاشتی. صدا کردنش، پشت سرم اومدنش، اینو جا گذاشتی گفتنش منو برد حیاط دانشگاه سابقم، پرتم کرد جلوی دانشکدۀ برق. اون روز که با دکتر صاد جلسه داشتم و قرار بود ازش چند تا سلف برای مدارم بگیرم. گرفتم و گذاشتم روی میزش و یه کم صحبت کردیم و رفتم. تو حیاط بودم که دیدم یکی از دور صدام می‌کنه و صدازنان بهم نزدیک می‌شه. برگشتم سمت صدا. دیدم استادم سلف‌ها رو گرفته سمتم و میگه جا گذاشتی اینا رو.

آلتی. نتیجۀ جلسه این بود که من قبل از دفاع یه پیش‌دفاع داشته باشم. برای همینم رفتم دانشگاه خوارزمی و دانشکدۀ مدیریت شریف؛ که با استادهای اونجا مشورت کنم ببینم چی باید بگم تو این جلسه. تصمیم دارم بعداً بحث پایان‌نامه رو تو وبلاگم جمع‌بندی کنم و فعلاً در موردش بیشتر از این نگم. تابستون که می‌خواستم پایان‌نامه‌مو پرینت کنم بدم به استادهام، با خودم گفتم اینکه نهایی نیست و قراره کلی خط‌خطیش کنن و چیزمیز بنویسن روش. استاد مشاورم خودش هم روی برگۀ یک‌رو سفید پرینت می‌کنه و اگر من هم روی همچین کاغذی کارم رو تحویلش بدم ناراحت نمیشه. اصلاً چرا باید ناراحت بشه. ولی در مورد استاد راهنمام کمی مردد بودم و با خودم آچهار سفید برده بودم. فکر کردم نکنه چون رئیسه، بهش بربخوره وقتی ببینه روی کاغذ باطله پرینت گرفتم کارم رو. از طرفی دلم نمی‌خواست تبعیض قائل بشم و خیلی کلنجار رفتم و فکر کردم و در نهایت تصمیم گرفتم برای هر دو روی برگۀ باطله پرینت بگیرم. بعدها یکی از دوستام راجع به کار خودش از من مشورت می‌گرفت و وقتی بهش گفتم که من چجوری پرینت گرفتم ته دلم رو خالی کرد که کار بدی کردی و اصلاً برای همینه که نمی‌خونه پایان‌نامه‌تو. ذهنم دوباره درگیر این موضوع شد. گفتم بالاخره شنبه می‌فهمم ناراحت شده یا نه، که دیدم اصلاً چنین چیزی مطرح نبوده و دلیل تأخیر هم مشغله و سفرهاشون بود. می‌دونستم و مطمئن‌تر هم شدم که دکتر خاکی‌تر از این حرف‌هاست. می‌دونین که کیو می‌گم؟ خودم عمداً اسم نمی‌برم.

یِدّی. چهارشنبه صبح اون بزرگواری که گاه و بی‌گاه چیز میز می‌فرستاد و دیگر نمی‌فرستد پیام داد و پرسید که کی می‌رم فرهنگستان. گفتم ساعت دوازده ارائه دارم، ولی نه‌ونیم باید دانشگاه خوارزمی باشم برای یه جلسۀ دیگه و نمی‌دونم اون چقدر طول می‌کشه و کی می‌رسم فرهنگستان. گفت اگر زودتر از دوازده رسیدین خبر بدین؛ یه صحبتی باهاتون دارم. نگفت چه صحبتی، من هم نپرسیدم. حدودای یازده‌وربع، یازده‌ونیم رسیدم. اما نرفتم بالا و تو نمازخونۀ پارکینگ نشستم تا دوازده بشه. سرمو گرم کردم، یه چیزی خوردم و نماز خوندم تا دوازده شد. رفتم اتاق دانشجوها و تازه تصمیم گرفتم برای پیش‌دفاعم اسلاید درست کنم. زمان دقیق ارائه دوازده‌ونیم بود. پس با آرامش در این فاصلۀ نیم‌ساعته چهار صفحه اسلاید درست کنم و به تعداد افراد پرینت گرفتم. اومد و سلام و احوالپرسی کردیم و همچنان سرم توی لپ‌تاپم بود. گفتم بعد از ارائه برای جلسۀ دفاع دوستم هم می‌مونم و تا عصر فرهنگستانم و می‌تونیم بعد از جلسۀ دفاع صحبت کنیم. عصر هم نشد صحبت کنیم. چون کلاس داشت و من هم می‌دونستم کلاس داره.

سَگّیز. اومدم دانشکده مدیریت دانشگاه خوارزمی استادمو ببینم. اگه دقت کرده باشید من تو همۀ دانشگاه‌هاو حتی دانشکده‌ها یه استاد دارم که هی باید برم ببینمش. اومدم ایشونو ببینم. تو مسیر، یه جای خوشگل موسوم به ترنجستان، یا شایدم نارنجستان، پیدا کردم و رفتم تو و یه چرخی زدم و چشمم این پیکسلو گرفت و ابتیاع کردم. تو این خانوادۀ شش‌نفره که ملاحظه می‌فرمایید، دختر بزرگه اسمش نسیمه، پسر بزرگه طوفانه، که امیرحسین صداش می‌کنیم، دختر دومی خاطره است و اون کوچولو هم که بغل مراده اسمش چهارمیه. اونو چهارمی صداش می‌کنیم. یه پیکسلم رو کیفمه که در گوشۀ تصویر ملاحظه می‌کنید. روی اونم نوشته چرخ بر هم زنم ار (اگر) غیرمرادم گردد. اونو جولیک برام خریده.



دُقّوز. این عکس دفاع دوستمه. دیروز ظهر. نیم ساعت قبلشم من پیش‌دفاع داشتم همین جا. یک ساعت بی‌وقفه حرف زدم. دیگه آخراش حس می‌کردم فارسیم داره تموم میشه. حالا نمی‌دونم این پیش‌دفاع دیگه چه صیغه‌ایه و از کجا اومده. من اولین دانشجویی بودم که ازم پیش‌دفاع خواستن. با شانسی که من دارم بعد از دفاع یه پس‌دفاع و پسان‌پس‌دفاع هم ممکنه بخوان‌. ینی انقدر که من استیضاح میشم وزرا نمیشن. حالا چون تو پیش‌دفاع من همه غریبه بودن نتونستم بگم ازم عکس بگیرن، همین عکسو داشته باشید و به جای دوستم منو اونجا تصور کنید که دارم سخن می‌رانم. بعد بهم گفتن برای دفاع بگو پدر هم تشریف بیاره. گفتم حالا پدر هم اگه نتونست بیاد پسرخاله‌های پدرو میگم حتما بیان. اونا به اینجا و شما خیلی علاقه دارن.



اُن. تابستون برای مصاحبه که رفته بودم اصفهان، علاوه بر گز چند تا خیارم سوغاتی آوردم. خیاراشون خیلی گوگولی و نی‌نی! بودن. دوستم که عکسشونو دیده بود، از اون ور آب عکس یه خیار طویل رو فرستاده بود برای مقایسه. خیار اصفهانی نصف خیارای خودمون بود و خیار کانادایی دو برابرشون. شبش شام درست کردیم و خیارا رو هم برداشتیم رفتیم مهمونی. من اینا رو گذاشته بودم وسط سفره و هی می‌گفتم از خیارای اصفهانم بخورید و همه هم خوردن. بعد که برگشتیم مامان پرسید همۀ خیارا رو برده بودی؟ گفتم چطور؟ گفت من نخوردم. روم نشد بردارم و فقط تعریف و بوشو شنیدم. کلی ناراحت شدم که آخه خیار برداشتن از وسط سفره رودروایستی داره؟ اصلاً می‌گفتی من می‌دادم و خب حالا من از کجا خیار اصفهانی پیدا کنم. گفتم حالا شاید اصفهان قبول شدم و می‌رم می‌خرم میارم و خب قبول هم نشدم. گذشت تا همین هفته که تهران بودم و شب رفتم بنیاد سعدی بمونم. تنها بودم. شب آخر یه دختر از اصفهان اومد واحد بغلی و چون اونجا یه کم کثیف بود رفتم صداش کردم بیاد واحدی که من اونجا بودم. اسمش مریم بود. کلی خوشحال شد و تشکر کرد و دوست شدیم باهم و از گزایی که از اصفهان گرفته بودم بهش دادم و کلی به این حرکتم خندیدیم که یه ترک به یه اصفهانی داره گز میده. صبح وقتی داشتیم صبونه می‌خوردیم یه خیار کوچولو آورد که با پنیر بخوریم. بعد چون عجله داشتیم یه لقمۀ کوچولو برداشتیم و خیاره موند و میزو جمع کردیم. گفت خیارو تو بردار من بازم میوه دارم. منم برداشتم آوردم برای مامان :دی



اُن‌بیر. شب پشت پنجره وایستاده بودم و خونه‌ها رو تماشا می‌کردم. یاد چهار سال پیش افتاده بودم و کاسۀ چه‌کنمی که پشت همین پنجره دستم گرفته بودم. اون کاسه هنوز دستم بود. مریم گفت کاش این واحدی که اینجاییم مال ما دو تا بود. گفتم این خونه‌ها شصت هفتاد میلیاردی قیمتشونه. من که هیچ وقت نمی‌تونم یکی از اینا رو داشته باشم. گفت چرا نمی‌تونی؟ راهش اینه با یه پسر پولدار ازدواج کنی. با یه جرّاح. بدون اینکه فکر کنم گفتم نه. انگار هزار سال برای این نه فکر کرده باشم گفتم نه. مریم رفت بخوابه و من موندم و رویای طبقۀ ششم ساختمون روبه‌رویی. کاش می‌تونستم برم یکی‌یکی در خونه‌هاشو بزنم بپرسم شماها چجوری اینجا رو خریدین؟ به راه‌حل مریم فکر کردم. همیشه دوست داشتم وقتی ازدواج کردم از صفر شروع کنیم و باهم کار کنیم و باهم خونه بخریم. همین‌جوری که چراغای روشن و خاموش خونه‌ها رو می‌شمردم با خودم گفتم این رویا رو هم باید مثل خیلی از رویاها فراموش کنی. دیگه خیلی دیره برای باهم از صفر شروع کردن. اون نیمۀ گمشده هر کی که باشه تا حالا نصف مسیرو تنهایی رفته. تو هم همین‌طور. اصلاً تو این سن از صفر شروع کردن مسخره است و باهم از صفر شروع کردن مسخره‌تر.

اُن‌ایکی. این یکی هم بمونه برای بعد، ذیل عنوان ۱۳۶۸.

  • ۲۷ مهر ۹۸ ، ۰۰:۰۷
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)
نمی‌دونم در جریان این چالش «ده سال قبل» هستید یا نه. ملت عکس الان و ده سال پیششونو می‌ذارن اینستا و یه 2018vs2008 یا 2019vs2009 هم زیرش می‌نویسن و بقیه میان نظر می‌دن راجع به تغییراتی که طرف تو این ده سال کرده. بعد چند نفر دیگه هم به این چالش دعوت می‌شن و اونا هم عکساشونو می‌ذارن و خب از اونجایی که من الان تو سنی واقعم که عکسای ده سال پیشم قابل پخش نیست (می‌دونین که چی میگم؟ :دی)، فلذا داشتم تنهایی و یواشکی عکسای سال هشتادوهفتِ خودمو مرور می‌کردم و تنهاتنها ریسه می‌رفتم. همین‌جوری که داشتم خاطراتمو مرور می‌کردم رسیدم به این عکس تختۀ کلاسمون. عکسه رو گذاشتم تو گروه دبیرستان و گفتم بچه‌ها امضای من هنوز همونه. بعد بچه‌ها یکی‌یکی اومدن گفتن عه! امضای منم همونه یا همون نیست. 


این یکی عکسو ببینین. اینا امضاهای حضوری خوابگاه شریفه. وقتی برمی‌گشتیم خوابگاه، اگه قصد خروج! نداشتیم باید تو این دفتر امضا می‌زدیم. به اینا می‌گفتیم حضوری. اگه امضا نمی‌کردیم زنگ می‌زدن می‌گفتن پاشو بیا حضوریتو بزن. نکتۀ قابل تأملشم اینجاست که کل بلوک تو این بازۀ زمانی رفته بودن منزل، من مونده بودم خوابگاه معلوم نبود مشغول کشف یا شکافتن کدوم اتم بودم. حتم دارم یا امتحان داشتم، یا پروژه. چون من از اوناش بودم که تا یه فرصتی و لو یک‌روزه گیر می‌آوردم می‌رفتم خونه.


و از اونجایی که خب من یه بلاگرم، گفتم برم یه سر به پست‌های ده سال پیشم بزنم ببینم چه تغییراتی کردم تو این چند سال. تغییر چندانی حس نکردم. همون گلولۀ نمکی هستم که بودم :))
این پستو شهریور ۸۷ نوشتم. خاطرۀ اون شبی هست که بابا بازی کامپیوتری لطفعلی‌خان زند رو خریده بود و نمی‌تونستیم نصبش کنیم. موضوع بازی جنگ لطفعلی‌خان با سپاه آقامحمدخان قاجار بود.
این پستم خرداد ۸۷ نوشتم. خاطرۀ اون روزیه که رانندۀ سرویسمون ماشینشو گذاشته بود جلوی در مدرسه و خودش نبود. زنگ زدیم بهش که کجایی. گفت سوار شین و هر کدومتون که رانندگی بلدین ماشینو بیاره سر چهارراه، من اونجام. البته این اتفاق بهمن افتاده بود و من پستشو خردادماه نوشته بودم. موبایل هم ممنوع بود زمان ما. یواشکی می‌بردیم و یه همچین مواقعی به دردمون می‌خورد.
و از اونجایی که شما هم لابد بلاگرید، می‌خواستم از اونایی که هنوز آرشیو پستای قدیمی‌شونو دارن دعوت کنم چند تا از پستاشونو رو کنن بخونیم دلمون وا شه. که خب فکر کنم اینا الان یا خودشون نیستن یا پستاشون.

بعداًنوشت۱: یه عکس دیگه پیدا کردم که مال ده سال پیش نیست و عکس هشت سال پیشه. ولی تغییرات بنیادینی رو میشه از این عکس استنباط کرد. ترم اول دانشگاه، من در حد جوشوندن آب هم آشپزی بلد نبودم. غذای دانشگاه و خوابگاه و غذای بیرونم نمی‌خوردم. یَک موجود بدغذایی بودم که خدا نصیب هیچ پدر و مادری نکنه. هی می‌رفتم خونه و این‌جوری غذا می‌آوردم. یا نمی‌رفتم و هی از خونه برام غذا می‌فرستادن. این عکس خونه‌مونه و ماه اول دانشگاهه. دارم غذا می‌برم خوابگاه:



بعداًنوشت۲: یادم اومد وبلاگم اون موقع این‌جوری بود که وقتی بازش می‌کردی یه آهنگ، خودبه‌خود پخش می‌شد. آهنگ بی‌کلام و آروم هم نه ها. از این بندریای دالام دیمبولی و دوپس دوپس می‌ذاشتم. خز، به معنای واقعی کلمه. یه بار آهنگ دو تا چشم سیاه مهرشادو گذاشته بودم و آبروی چند نفرو تو اداره‌شون برده بودم. یکیشونم اون ور آب بود تازه. وطنم پارۀ تنم :|
بعد داشتم نظراتی که اون موقع برام می‌ذاشتن رو می‌خوندم. شونزده هفده ساله‌م بود و وقتی یه خوانندۀ بیست و چند ساله برام کامنت می‌ذاشت کلی اعتماد به نفس می‌گرفتم. فکر می‌کردم طرف بنده‌نوازی کرده و اومده وبلاگم و نظر داده. یه وبلاگی بود که خط میخی و چیزای باستانی یاد می‌داد. من همۀ مطالبشو بادقت می‌خوندم و یه بار کامنت گذاشتم و تشکر کردم بابت مطالب و جزوات. طرف در جواب کامنتم اومده بود وبلاگم و نظر گذاشته بود که «نسرین جان علاقه‌ات به تاریخ و فرهنگ پیشینیان قابل تقدیر و باارزش است. خوشحالم از اینکه می‌بینم در نسل جدید میل به دانستن از گذشتگانمان و هویتمان افزایش یافته. احساس شعف می‌کنم. خوشحالم از اینکه آموزش‌های من در خصوص خط میخی به دردت خورد. وبلاگ ساده و زیبایی داری. سعی کن مطالبت را در وبلاگ دسته‌بندی کنی. مثلاً داستان تاریخی، مشاهیر، علمی و... تا از الان یک نظمی داشته باشد. ضمناً برای اینکه به اعتبار وبلاگت افزوده گردد حتماً مطالبی را که می‌نویسی با ذکر منبع و مرجع باشد». خط آخر نظرشم نوشته بود «پاک زی، بی‌آک زی». یادمه همون موقع رفتم سراغ عمید که ببینم «آک» ینی چی.
برای همینه که دوست دارم برای بلاگرای کوچکتر از خودم بیشتر کامنت بذارم. وقتی وبلاگشونو می‌خونم و ذوق می‌کنن که براشون نظر گذاشتم یاد ذوق کردنای خودم می‌افتم.
  • ۲۸ دی ۹۷ ، ۱۳:۵۰
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

+ فردا چه ساعتی کلاس داری؟

- فردا پنج‌شنبه است! تازه اربعینم هست. تعطیله.

+ هممم...

مثل همیشه بی آلارم و زنگ بیدار می‌شم و تا وضو بگیرم لپ‌تاپمو روشن می‌کنم. نمازمو می‌خونم و پیام‌های تلگراممو چک می‌کنم. یکی از کانال‌هایی که برای آشنایی با علومِ شناختی دنبال می‌کنم یه ویدئو از تِد در مورد مدل‌های مغزی گذاشته. دانلود می‌کنم و می‌بینم. لهجه‌ی پسره اصلاً شبیه لهجه‌ی خارجیا نیست. فوروارد می‌کنم برای الهام و ملیکا و میگم فکر کنم ایرانیه. حتی فکر می‌کنم ترکه. می‌گردم و اسمشو پیدا می‌کنم. برمی‌گردم می‌بینم کاناله اسم و فامیلشم نوشته بوده و نیازی به حدس و تحقیقات نبود. پسوندِ "لَر" فامیلی‌ش توجه‌م رو جلب می‌کنه. با خودم میگم میشه انقدر به همه چی دقت نکنی و گیر ندی؟ از فولدر همیشگی و از بین 425 تا آهنگی که دارم، مدادرنگیِ اِبی رو انتخاب می‌کنم. "روزا با تو زندگی رو، پر از قشنگی می‌بینم"، در اتاقمو می‌بندم و صداشو بلندتر می‌کنم. می‌رم سمت تختم پتومو مرتب کنم، "شبا به یاد تو..." یاد حرف دیشب برادرم می‌افتم؛ که امروز اربعینه. گیج و خسته، جوری که انگار زمین و زمان رو گم کرده باشم برمی‌گردم سمت لپ‌تاپ و قطع می‌کنم آهنگو. حالا یه امروزو شاد گوش ندم نمی‌میرم که. صفحه‌ی گوگلو باز می‌کنم. چند وقت پیش یه جایی یه نوحه شنیده بودم از ترک‌های عراق؛ ترکی با لهجه‌ی عربی. چقدر تلفظ ح و ق و عین‌هاشونو دوست داشتم و برام جالب بود. سرچ می‌کنم نوحه + ترکی + کرکوک عراق.


میگن قراره از امروز، پنجشنبه‌ها (ساعت 15:15) جلسات واژه‌گزینی دکتر حداد از رادیو فرهنگ پخش بشه. اگه پخش بشه و این جلسات همون کلاسای ما باشه که از رادیو میومدن ضبط می‌کردن و ما هم سعی می‌کردیم حرف نزنیم صدامون ضبط نشه، یه پست راجع بهش طلبتون.

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

یک.

پارسال با دوستم (هم‌اتاقی شماره‌ی1) رفته بودیم ارگ (یه مرکز خریده؛ توی تجریش. قبلاً تو پست 433 در موردش نوشته بودم). یه مانتو دیدیم و دوستم گفت واو! چهارصد تومنه. یه نگاه به قیمتش کردم و گفتم نه بابا چهل تومنه. یه صفرش برای ریاله. دوستم گفت بدون همون صفر، چهارصد تومنه. دوباره یه نگاه به مانتو کردم گفتم پارچه‌ش شبیه گونی برنجه. بیشتر از چهل تومن نمی‌ارزه. دوستم گفت آخه اینجا ارگه و چون ارگه، پس چهارصد تومنه. یه کم بحث کردیم و رفتیم تو از فروشنده قیمتشو پرسیدیم و قیافه‌ی هر دومونو تصور کنید وقت فروشنده گفت چهار میلیون تومن!

هم‌اتاقی شماره‌ی2 می‌خواست یه دونه لیوان بخره ببره بذاره شرکت که وقتی میره سر کار، اونجا لیوان داشته باشه. از یه ماگ خوشش میاد و با خودش دو دو تا چهار تا می‌کنه و میگه سه تومن برای یه لیوان زیاده و میره تو و به فروشنده میگه از این ارزون‌ترشو ندارین؟ قیافه‌ی هم‌اتاقیمو تصور کنید وقتی فروشنده میگه جنسامون همه‌شون بالای سی تومنه و سی تومن دیگه حداقلشه.

دیروز رفته بودم فروشگاه. یه سری خرت و پرت خریدم برای خودم. یه چیزی هم خریدم ببرم خوابگاه. گفتم برای خونه هم بخرم. بعدش گفتم یکی هم بخرم برای خونه‌ی مامان‌بزرگم اینا. فکر کردم قیمتش ایکس تومنه. اومدم تو خونه فاکتور خریدو چک کردم دیدم ده ایکس تومن بوده قیمتش! می‌فهمین؟ ده برابرِ ایکس تومنی که فکرشو می‌کردم!

یه بار می‌خواستم برای 8 تن از دوستان یه چیز یادگاری‌طور! سفارش بدم؛ 
بقیه‌شو از اینجا بخونید: deathofstars.blogfa.com/post/179 
کامنتی که برای این پست گذاشتن رو هم بخونید.



دو.

دیروز یه کتابیو گذاشتم روی میز و زاویه و نورو تنظیم می‌کردم ازش عکس بگیرم.
داداشم: برای وبلاگت عکس می‌گیری؟
من: وبلاگ؟ نمی‌دونم. نه. چند وقته انگیزه‌مو برای نوشتن از دست دادم.
داداشم با مسخره‌بازی: آی قلبم! وای چه خبر بدی! بی تو هرگز!!! اگه بری ما روزمون شب نمیشه، شبمون روز نمیشه. آه روزهای بی‌تو بودن در راهه و چه روزای سختی... آه!
من: برووووووووووو! برو مسخره‌بازی درنیار... جدی میگم. احساس می‌کنم از ایده‌آل‌هام فاصله گرفتم و دچار روزمرگی شدم. دقیقاً دارم چیزایی رو می‌نویسم که دلخواهم نیست و آنچه که می‌خوام بنویسم رو قورت میدم. به قول استاد شفیعی کدکنی هیچ می‌دانی چرا چون موج در گریز از خویشتن پیوسته می‌کاهم؟ زانکه بر این پرده‌ی تاریک، این خاموشی نزدیک، آنچه می‌خواهم نمی‌بینم و آنچه می‌بینم نمی‌خواهم.

سه.

یکی از بلاگرا بود که نوشته‌هاشو خیلی دوست داشتم، قلم‌شو، فن بیان‌شو، کلاً سبک نگارشی‌شو دوست داشتم. ولی براش کامنت نمی‌ذاشتم. مثل صدها وبلاگی که می‌خونم و براشون کامنت نمی‌ذارم این وبلاگم می‌خوندم و براش کامنت نمی‌ذاشتم. با این تفاوت که اون صدها وبلاگ رو چون خواننده‌ی وبلاگ من بودن می‌خوندم و اینو مطمئن بودم وبلاگمو نمی‌خونه. ولی بازم می‌خوندمش. چون دوستش داشتم. اگه براتون مهمه بدونید دختر بود یا پسر؛ دختر بود. یه چند بار پست رمزدار گذاشت و خواست آدرس عوض کنه و گفت فقط به اونایی میده که همیشه براش کامنت می‌ذارن. من کامنت گذاشتم و گفتم نمی‌تونم همیشه کامنت بذارم. چون کامنت گذاشتنو دوست ندارم. رمزو نداد، آدرس جدیدشم نداد. آدرسشم عوض نکرد و تو همون آدرس قبلی به نوشتن ادامه داد. منم به خوندنم ادامه دادم. چند روز پیش نوشته بود متاسفانه بیان امکاناتی ندارد که انتخاب خواننده دست خود آدم باشد که اگر دست خودم بود تنها دوستانی که این مدت بودند و محبت داشتند و فراموش نکردند را نگه میداشتم و باقی را حذف... اما خب امیدوارم باقی خودشان بگذارند و بروند و خانه ی دنجم بماند برای خودم و چند دوست با معرفتم... و حتی امیدوارترم خوانندگان خاموش یکبار عمیقا فکر کنند چقدر دوستشان ندارم و چقدر نمیخواهم که باشند و آن ها هم بروند و واقعا بفهمند که من میخواهم بروند!... امیدوارترم بتوانم در این کلبه چوبی ام از نو بنویسم برای دل خودم و همه ی آنهایی که اینجا را دوست دارند.

به این پاراگراف که رسیدم حتی نرفتم پاراگراف بعدی. بعد از چند سالی که خواننده‌ی وبلاگش بودم، پذیرفتم که دوست داشتن قاعده داره و این رسمش نیست یکیو دوست داشته باشم و اون آدم با این احساس من اذیت بشه. بدون اینکه براش کامنت بذارم، یا حتی برم پاراگراف بعدی رو بخونم، رفتم inoreader و آدرس وبلاگشو دی‌اکتیو کردم. حذف نکردم. دی‌اکتیو کردم که پستای جدیدش نشون داده نشه. ولی قبلی‌ها موند. تا هر جا که خونده بودم موند. و من پامو از کلبه‌ی دنج اون بلاگر کشیدم بیرون و رفتم. نمی‌گم دیگه دوستش ندارم یا فراموشش می‌کنم. نه. ولی وقتی حضور منِ نوعی آزارش میده، اگه دوستش دارم، منطقیه که آزارش ندم. لابد میگین اگه واقعاً دوستش داری و می‌دونی کامنت گذاشتن رو دوست داره خب براش کامنت بذار. و جواب من کماکان اینه که نمی‌تونم همیشه کامنت بذارم. و اساساً کامنت گذاشتن و نظر دادن رو چه تو فضای حقیقی چه مجازی دوست ندارم.
وبلاگ دیگه‌ای بود که نوشته‌هاشو دوست داشتم. امکان نداشت پستی بذاره و من زیرِ دو سه پاراگراف کامنت نذارم براش. بعضی از وبلاگا هم هستن که کامنت گذاشتن براشونو دوست دارم. شرایطی پیش اومد که تصمیم گرفتم نباشم. و دیگه نیستم. امروز ملیکا یه همچین پیامی فرستاده بود که "یکی از سخت‌ترین خودکشی‌ها، سعی در کشتن خودت تو ذهن کسیه که دوستت داره ولی تو دوسش نداری". فکر کنم بی‌ربط به چیزی که نوشتم نباشه. می‌خوام بگم دوست داشتن و عاشقی و محبت چیز پیچیده و غیر قابل کنترل و غیر منطقی و غیر عاقلانه‌ای نیست. یه کم اون کسی که دوست داشته میشه رو درک کنیم. شاید دوست نداره دوست داشته بشه. 
مَخلص یا خلاصه‌ی کلام این که اینجا دیگه اون خونه‌ی دنجِ سابق من نیست. یه عزیزی می‌گفت اگر جایی را که ایستاده‌اید نمی‌پسندید، عوضش کنید. شما درخت نیستید. من اگه یه روزی بخوام از اینجا برم اول باید یه جای‌گزین پیدا کنم و به اون جای‌گزین عادت کنم؛ بعد برم. باید تو این ترید آف و بده بستون، چیزی که با رفتن به دست میارم بیارزه به چیزی که با نموندن از دست میدم. بعضی بلاگرا وبلاگشونو ترک می‌کنن و بعد از یه مدت میان میگن این مدت که نبودیم به خدا نزدیک‌تر شدیم، به سجاده‌مون نزدیک‌تر شدیم، به خانواده نزدیک‌تر شدیم، به دوستامون نزدیک‌تر شدیم. ولی من از اون بلاگرایی نبودم و نیستم که وبلاگم بین منِ حقیقی‌م فاصله بندازه. من به همه‌ی اینایی که ملت با حذف وبلاگشون بهشون نزدیک‌تر میشن نزدیکم. خواننده‌های اینجا آدمای حقیقی دور و برمن و من اساساً اینجا رو برای اونا ساختم که کانالی باشه که فاصله‌ی فیزیکی بینمونو کم کنه.

چهار.

اون شب که قرار بود صبش بریم خونه‌ی استاد، بابا زنگ زد گفت عکس مکس برای وبلاگت نگیریاااااا! این یه چند ساعتو بی‌خیالِ سوژه شو. اینا خونه‌شون دوربین مداربسته داره و می‌فهمن داری عکس می‌گیری. سرتو بنداز پایین عین بچه‌ی آدم فقط نگاه کن. 
اون روز آقای پ. سر جلسه‌ی آخرین امتحان با صدای بلند اعلام کرد که فردا می‌خوایم بریم خونه‌ی استاد و هر کی میاد اعلام آمادگی کنه. من و خانم ش. قبلاً اعلام آمادگی کرده بودیم (آقای پ. و خانم ش. هم‌ورودی‌م هستن). صحبت آقای پ. که تموم شد، گفتم دوستان! ما فردا ساعت 7، فلان ایستگاه مترو قرار داریم. نزدیک‌ترین ایستگاه مترو به خونه‌ی استاده. اگه میاید بگید منتظرتون بمونیم. آقای ه. (از ورودیای جدید) گفت میاد. بنده خدا از کرج قرار بود بیاد و از خونه‌شون تا ایستگاه متروی خونه‌ی استاد اینا، سه ساعت راه داشت و باید چهارِ صبح راه می‌افتاد. یکی دو نفر گفتن احتمالاً میان و شب پیام دادن که نمیان. دو سه نفرم بلیت داشتن و قرار بود برگردن شهرشون. منم می‌تونستم مثل اونا چهارشنبه برگردم خونه؛ ولی مگه می‌تونستم سوژه به این مهمی رو از دست بدم؟ آقای س. (همون پسر مؤمن) هم اومد. تنهایی اومد؛ ولی باهم برگشتیم. از دخترا فقط من بودم و خانم ش. که برگشتنی عجله داشت و زودتر از ما تنهایی برگشت. بعد از کلاس، یه ساعت پیاده تا مسیر مترو راه داشتیم. رفتنی با تاکسی رفتیم و برگشتنی مسیر تاکسی‌خور! نبود. من بودم و خیل عظیمی از جماعت ذکور که اولاً نمی‌دونستم موقع راه رفتن کجا و تو چه مختصاتی قرار بگیرم که خدا رو خوش بیاد و ثانیاً با کی راجع به چی صحبت کنم. تا برسیم ایستگاه مترو، مکالمات حول مباحث درسی چرخید. تو یه سکانسی آقای س. پرسید واقعاً چه جوری از دانشگاه سابقتون دل کندید، که خانومی کردم و به اعصابم مسلط موندم و به جمله‌ی مگه قرار بود تا آخر عمرم اونجا بمونم اکتفا کردم. تو یه سکانس دیگه آقای س. گفت حیف شد بچه‌ها دعوت رسمی استادو مبنی بر صرف صبحانه تو منزل شخصی‌شون قبول نکردن و نیومدن. آقای پ. هم خطاب به آقای ه. گفت می‌تونید تو رزومه‌تون بنویسید مشاور شخص اول مملکت منو خونه‌ش دعوت کرد و نرفتم (استاد همه رو دعوت کرده بود و چون همه نیومدن، اون مهمونی اصلی کنسل شد و به حضور در کلاسی که 5 شنبه صُبا همکف خونه‌شون برگزار میشه اکتفا کردیم). منم برای خالی نبودن عریضه گفتم عه! استاد مشاورِ رهبره؟ نمی‌دونستم. فکر می‌کردم فقط نوه‌ی بابابزرگشه. آقای پ.: نوه‌ی بابابزرگ نه؛ بابابزرگِ نوه. من: منظورم همین بود. ولی بین خودمون بمونه؛ من تا لحظه‌ی مصاحبه‌ی ارشد هم حتی نمی‌دونستم رئیس فرهنگستان ایشونه.


  • ۰۷ بهمن ۹۵ ، ۱۴:۱۱
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

0. یه سر رفته بودم دانشگاه و دانشکده‌ی سابقم. از جلوی یکی از کلاسا رد می‌شدم که کلاس تموم شد و یه سری دانشجو که از کیف و کفش نو و قیافه‌شون تابلو بود ورودی‌ن اومدن بیرون. استاد سابقمو دیدم. استاد ترم اول. می‌خواستم برم یقه‌ی یکی از این ورودیا رو بگیرم بهش بگم دارم می‌بینم اون روزو، نه اون (شریف) تورو بخواد نه تو، نه راه برگشت واسه من، نه راه جبران واسه تو! یه روز به حرفم می‌رسی، امروزو یادت بمونه، رفتنی میره می‌دونم، محاله یارت بمونه :دی (این آهنگ: Mehdi_Ahmadvand_Narafigh)

1. سعی کنیم به اتفاقات و پدیده‌های پیرامونمون منطقی نگاه کنیم. حتی اگه اون اتفاقات غیرمنطقی باشن، نباید منطق ما رو تحت‌الشعاع قرار بدن.

2. سعی کنیم هیجانات و احساساتمون اعم از خشم، ترس، غم و حتی عشق رو تحت کنترل داشته باشیم. سخته؛ ولی غیرممکن نیست. کافیه عوامل تشدیدکننده‌شونو کنترل کنیم.
3. خودمون رو بشناسیم. برای خودشناسی، وقت و هزینه صرف کنیم. خودشناسی خیلی خیلی خیلی مهم‌تر از علومی مثل زبان‌شناسی و روان‌شناسی و زمین‌شناسی و هواشناسی و غیره است. کسی که خودش رو می‌شناسه، راحت‌تر و سریع‌تر از کسی که خودآگاهی نداره مشکلاتشو حل می‌کنه.
4. فکر کنیم. زیاد فکر کنیم. قبل از هر تصمیمی، هر قدمی، هر کنش و هر واکنشی، فکر کنیم.
5. از دیالوگ‌های دو ماه پیش و مراحل اولیه‌ی ثبت‌نامم عکس گرفته بودم که بعد از قبولیم بخونیم و بخندیم. به نظرم هنوزم میشه خوند و بهشون خندید.


یه ماه پیش، بعد از اعلامِ نتایج آزمون کتبی:

یه هفته پیش:

* مالّا، همون مُلّا =آخوند، روحانی، طلبه و...


6. رفته بودم دانشکده‌ی جولیک اینا. با نگار کار داشتم. نگار نبود و چیزی که می‌خواستم به نگار بدمو به دوستش دادم. جلوی آسانسور به دوستم گفتم کاش درِ آسانسور وا شه و از توش یه جولیک بیرون بیاد. عصر اومدم تو گروهِ رادیوبلاگیا بهش گفتم امروز دانشکده‌تون بودم. پرسید چه ساعتی؟ گفتم سه و نیم. گفت من سه و نیم دمِ آسانسور بودم. صبح سوسن و صبا (از بچه‌های رادیوبلاگیا)، تو گروه پیام گذاشته بودن که پارک لاله‌ن. منم داشتم حاضر می‌شدم برم از بربری‌فروشی کنار پارک لاله نون بگیرم برای صبونه. به نظر می‌رسه دنیا خیلی کوچیکه.

7. خوبیِ حرف زدن با خدا اینه که نیازی نیست همه چیو براش توضیح بدی. اون همه چیو دیده، شنیده و می‌دونه و هیچ وقتم از حرف زدن باهاش پشیمون نمیشی. البته بدیشم اینه که وقتی باهاش حرف می‌زنی متکلم وحده‌ای و اون فقط گوش میده و چیزی نمیگه. نه کامنتی، نه فیدبکی، نه لایکی نه دیس‌لایکی. بچه که بودم، فکر می‌کردم قبله‌ی همه‌ی خونه‌ها باید عمود بر راستای دستشویی و به سمت پنجره‌ها و حیاط خونه باشه. وقتی فهمیدم قبله‌ی خونه‌ی مادربزرگ مادریم سمت دیواره و سمت حیاط نیست کلی غصه خوردم. اولین باری هم که رفته بودم خونه‌ی یکی از اقوام تهرانی، بدون اینکه ازشون بپرسم قبله‌شون کدوم وره عمود بر راستای دستشویی و به سمت پنجره‌های خونه نماز خونده بودم که خب قبله‌ی اونا هم سمت دیوار بود. قبله‌ی واحدی که پارسال اونجا بودم هم سمت دیوار بود و امسال بازم خوابگاه همون واحدو بهم داد. پریشب تنها بودم. امشبم تنهام. امیدوارم دانشجوی دیگه‌ای نفرستن اینجا و من به تنهایی‌م ادامه بدم. یادم نبود قبله‌ش سمت دیواره. شب بود. حالم بد بود. وقت نماز نبود. برداشتم سجاده رو پهن کردم رو زمین، سمت پنجره. چادرمو انداختم رو سرم و نشستم و زانوهامو بغل کردم. فکر کنم نیم ساعت بی‌وقفه گریه کرده بودم. الان یادم افتاده قبله سمت پنجره نبود و دارم خدا و ملائک و مقربین درگاهشو تصور می‌کنم که اون شب سمت دیوار نشسته بودن و با آیکونِ دو نقطه خط صاف نگام می‌کردن که سمت پنجره نشستم و

8.

جانا چه گویم شرح فراقت، چشمی و صد نم، جانی و صد آه

کافر مبیناد این غم که دیده‌ست، از قامتت سرو از عارضت ماه

شوق لبت برد از یاد حافظ، درس شبانه ورد سحرگاه

9. 

آیین تقوا ما نیز دانیم، لکن چه چاره با بخت گمراه

ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم، یا جام باده یا قصه کوتاه

حافظ چه نالی گر وصل خواهی، خون بایدت خورد در گاه و بی‌گاه

10.

بشنویم: همایون شجریان - تصنیف جانی و صد آه

تقویم مهرماه برای پس‌زمینه: yasdl.com/Mehr07.jpg

بشنویم: Mazyar_fallahi_Mahe_Haftom.mp3.html

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

13. استاد یه جمله‌ی پیجن (پیجنِ پایه انگلیسی) رو تخته نوشت که نامه‌ی یه معلمی خطاب به مسیونری در جزایر ماتاسو در قرن 19 بوده! و متن نامه بدین شرح است:

misi kamesi arelu you no kamu ruki me
مستر کامس، هاو آر یو؟ شما نه آمدید من نگاه کنی
me no ruki iuo
من نه نگاه کردم شما

استاد داشت اینو به فارسی و انگلیسی روان ترجمه می‌کرد و از اونجایی که جزوه ننوشتم، فقط صدای استادو دارم که میگه دییر مستر کامس هاو آر یو؟ وی هونت سین ایچ آدر فر اِ وایل!!!

خب؟

 Dear Mr. Kames, how are you? we haven’t seen each other for a while


14. استادمون تعریف می‌کرد یه روز یکی از خدماتیا بهش میگه "آقای دکتر؛ منم کم‌کم تو این محیط دارم فرهنگی می‌شم"
استادمون می‌پرسه چه طور؟
مستخدم: قبلاً اگه کسی می‌پرسید اتاق فلانی کجاست می‌گفتم تهِ راهرو؛ الان می‌گم انتهای راهرو

15. چند وقت پیش توی دفتر یادداشتم کلیدواژه‌ای ثبت کرده بودم بدین صورت: «ز»

یه مدت درگیرِ این حرفِ ز بودم که خدایا خداوندا! ینی من قرار بودم راجع به این ز چی بنویسم و اصن این ز چیه و کیه!!! 
الان که داشتم صدای جلسه 14 رو گوش می‌کردم، دیدم بحثِ زبان و جنسیته و داریم در مورد تفاوتِ گونه‌های زبانی خانم‌ها و آقایون صحبت می‌کنیم و یکی از بچه‌ها میگه زنان قبیله‌ی «زولو» به شدت از به‌کاربردن کلماتی که توشون حرف «ز» باشه پرهیز می‌کنن و استفاده از حرف «ز» رو تابو می‌دونن!

دوست دارم برم تو اون قبیله و این بیتو بخونم:دی

خیزید و خز آرید که هنگام خزان است باد خنک از جانب خوارزم وزان است

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

خب من ذوق می‌کنم وقتی یهو همچین ناغافل چشمم می‌خوره به اون آمار گوشه‌ی سمت چپ و عمر سایت و عدد رندی مثل 3000. ذوق مرگ میشم خب... شما که نمی‌دونی من چه قدر اعداد رندو دوست دارم!!! و الان انقدر ذوق بر من مستولی شده که نمی‌دونم چی بگم!!! اصن آمادگی‌شو نداشتم خب!!! باورم نمیشه من 3000 روزه که وبلاگ دارم. 8 سال و اندی!!!

و ذوق ثانویه هم بابتِ اینکه همین الان یهویی فهمیدم یکی از دوستای وبلاگیم دختره! ایشون به اسم سرباز جامانده کامنت میذاشتن و منم فکر می‌کردم پسره! پستای وبلاگشم با این دید که پسره می‌خوندم و با همین دید کامنتاشو جواب می‌دادم و با همین دید براش کامنت می‌ذاشتم! تا اینکه همین الان یهویی اومد برام کامنت گذاشت که عصر خوابتو دیدم و رفتم براش کامنت گذاشتم که خاک به سرم! کارم به جایی رسیده که به خواب نامحرم جماعتم می‌رم!!! ایشونم اومدن کامنت گذاشتن که نگو نمی‌دونی من دخترم و ینی لهم کردی و از این صوبتا... 
یکی دو تا خواننده‌ی بزرگسال هم داشتم که فکر می‌کردم بچه‌ی راهنمایی دبیرستانی‌ن! 
اینا به کنار! من حتی ملیکای خودمون (هم‌دانشگاهیم) که سال بالاییمه، یه مدت فکر می‌کردم سال پایینیمه!

به هر حال من الان بابتِ 3000 روزه شدن وبلاگم ذوق‌زده‌ام و خوشحالم که علی‌رغم سختیایی که این چند سال تو این فضای مجازی تحمل کردم، هنوز این وبلاگو دارم و هنوز می‌نویسم. بخشی از این "هنوز بودن"م رو مدیون هنوز بودنِ شمام :)

مرسی که هستید...
انگار همین دیروز بود که گلدان رو افتتاح کردم....
  • ۱۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۰۲
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1.

از اونجایی که بنده پروسه‌ی مسواکیدن رو از اتاقم شروع می‌کنم و همین جور مسواک زنان، به بقیه‌ی امورم می‌رسم و البته این ویژگی از نظر سایر اعضای خانواده ویژگی‌ای بس چندشناک محسوب میشه، یکی از بدبختیام در راستای همین ویژگی منحصر به فردم اینه که وقتی دارم مسواک می‌زنم یکی زنگ می‌زنه و دهنم پره و شرایط جواب دادنو ندارم و جایی که سریع تف کنم توش! و جواب پشت خطیه رو بدم هم در دسترسم نیست.

2.

آخرین باری که با درس شیمی مواجه شدم و آخرین سوالی که ازش حل کردم همون سوال آخر شیمی کنکور سال 89 بود که یادم هم نمیره که درست حل کردم و گزینه رو اشتباه زدم! 
ما برقی‌ها زیاد باهاش حال نمی‌کردیم و نه خودمون رو از شیمی و نه شیمی رو از خودمون می‌دونستیم.

3.

کم‌کم شروع کردم به نوشتن تمرین‌ها و تکالیف درسی. یکی از تکالیفمون که در راستای بحث نومینالیسمه، تحقیق در مورد تاریخ.چه‌ی نام‌گذا.ری عنا.صر و تر.کیبات شیمیایه. (دلیل اینکه این جوری نوشتم اینه که نمی‌خوام هم‌کلاسیام با سرچ گوگلی همین تمرین که یه ماهه درگیرشیم، وبلاگم رو کشف کنن! چون هنوز آمادگی‌شو ندارم وارد دنیای مجازیم بکنمشون و یادم نمیره که مستر آر، میم.، شقایق، مهتاب و خیلی‌های دیگه که هم‌کلاسی‌های دوره لیسانسم بودن، با همین سرچ تمرینات درسی، کشفم کردن)

4.

رشته‌ی دبیرستان هم‌کلاسیای ارشدم انسانی بوده و رشته‌ی دانشگاهی‌شون هم هیچ ارتباطی به شیمی نداشته و یه کم براشون سخته در مورد نامگذاری اسیدها و بازها و ترکیبات آلی و معدنی تحقیق کنن. این تمرین رو زودتر از بقیه‌ی تمرینام حل کردم (می‌دونم نباید از لفظ حل کردن، استفاده کنم ولی عادت کردم و دوست دارم از همین لفظِ حل کردن که یادگار دوره‌ی کارشناسیمه در همین مقطع ارشد هم استفاده کنم.) دیشب یکی‌شون ازم خواست نتایج تحقیقاتمو براش بفرستم و یکی‌شونم جزوه‌هایی که تایپ کردمو! خواست. فرستادم. 

5.

سخت‌ترین قسمت تایپ جزوه‌ها اونجایی بود که استاد می‌گفت لاکاتوش، شاگرد طغیان‌گر پوپر، با استادش مخالفت کرد و ادامه نمی‌داد سرِ چی باهاش مخالفت کرد و می‌ذاشت به حساب اینکه می‌دونیم و لابد کتاب‌های این فیلسوفان محترم رو هم خوندیم و منِ بدبختِ از همه جا بی‌خبر باید اسامی این عزیزان رو سرچ می‌کردم و بیوگرافی مختصری رو ازشون پیدا می‌کردم و عمق فاجعه اونجا بود که استاد می‌گفت ووستر فلان کارو کرده و وقتی به زبان فارسی سرچ می‌کردم، گوگل می‌پرسید آیا منظورم پوستره و هیچ نتیجه‌ای عایدم نمیشد و اسم انگلیسیشم ندیده بودم جایی و بلد نبودم و حتی نمی‌دونستم اهل کجاست یا چه کتابایی نوشته که اونا رو سرچ کنم و اگه میگم برای یه ساعت فایل صوتی، 5 ساعت زمان هزینه کردم، بی‌راه نمی‌گم.

6.

وقتی هم‌کلاسیام تمرین یا جزوه‌هامو خواستن، به درستی یا نادرستی کارم و کارشون فکر نکردم. می‌دونستم دارم بهشون لطف می‌کنم و وظیفه‌ام نیست، ولی به این هم فکر می‌کردم که خب آقای پ. هم لطف کرد و صداهای ضبط شده رو در اختیارم گذاشت، ملیکا هم لطف کرد و مقاله‌هایی که دنبالش بودم رو از اون ورِ آب! برام فرستاد و آقای الف. هم لطف می‌کنه که هر موقع مشکل ترجمه دارم، کمکم می‌کنه و قس علی هذا!

7.

صبحِ اون روزی که پایان‌ترمِ درس استاد شماره2 رو داشتم، زود رسیدم سر کلاس و یکی از فصل‌ها رو نخونده بودم. دم در نگهبانی نشستم و نرفتم بالا که هم‌کلاسیامو نبینم! موجودات استرس‌زایی هستن و منم آدم استرسی نیستم. فقط اعصابم خرد و خاک شیر میشه وقتی تظاهر به نخوندن و نمره‌ی تاپ گرفتنشونو می‌بینم. برای همین نرفتم بالا و نشستم دم در نگهبانی و اون فصلی که نخونده بودم رو می‌خوندم که رتبه‌ی یکمون اومد سراغم که چرا نمیای بالا و نیازی به توضیح نیست که ایشون رو اعصاب‌تر از بقیه ان! (موجوداتی که زیاد درس بخونن رو اعصابمن و البته خودم هم رو اعصاب خودم هستم گاهی.) بهش گفتم نمیام و می‌خوام تنها باشم و سرمو کردم تو کتاب تا بره! یه برگه از تو کیفش درآورد و گفت خلاصه‌ی همین فصلیه که نخوندی و چون با خوندن تموم نمیشه و زمان کمه برای خوندن، خلاصه‌های منو بخون. درسته خلاصه‌هاشو نخوندم و سوالی که از اون فصل اومده بود رو جواب ندادم و اون درسو با 18 پاس کردم، ولی از اون روز تا حالا یه جای خوب تو قلبم برای خودش باز کرده و دیگه رو اعصابم نیست.

8.

دو هفته‌ی قبل از عید و این چند روزی که فرصت داشتم، بر اساس صداهای ضبط شده، جزوه‌هامو تایپ کردم. 5 تا درس و هر کدوم 5 جلسه، معادل با 50 ساعت سیگنال صوتی که حداقل 250 ساعت زمان صرفش کردم. به علاوه‌ی 300 و اندی صفحه چکیده معادل با 90 هزار کلمه که ویرایش کردم و فردا میرسه دست رئیس اعظم.

9.

دغدغه‌هایی دارم بلند مدت و کوتاه مدت، حل‌شدنی و حل‌ناشدنی، که ترجیح می‌دم با تا خرخره زیرِ فشارِ درسی و کاری بودن و پر کردن ثانیه ثانیه‌های حیاتم! کمتر بهشون فکر کنم تا کمتر آزارم بدن.

10.

تو یه قسمت از فایل صوتی استاد از من میخواد روی متن درسو که حدوداً یه صفحه است برای کل کلاس بخونم!
خب آخه مگه مدرسه است؟!
ولی صدای خوبی دارم... باید گوینده‌ی خبری مجری‌ای چیزی می‌شدم من!

11.

تو یه قسمت دیگه از فایل صوتی، من یه چیزی می‌پرسم و استاد میگه باز این قاطی کرد!
خودت قاطی درس می‌دی آدم قاطی می‌کنه خب!
یه جای دیگه یه چیزی می‌پرسه و من جواب می‌دم و میگه همممم کم‌کم داری راه می‌افتی!
این همون استادیه که موقع مصاحبه ارشد هم بوده و از دل و روده‌ی زندگیم خبر داره!

12.

زنِ زندگی ینی کسی که روز زن، حقوق دو ماه گذشته‌شو بذاره رو هم بره چهار تا تیکه طلا بگیره و یه حال اساسی به خودش بده! ولی چه قدر شلوغ بودن طلافروشیا!!! بیچاره مردها و مرادها :دی گناه دارن خب... من که روز مرد براش جوراب می‌خرم.

مامان میگه کاش انگشتر می‌گرفتی، البته می‌دونم دوست نداری ولی کم‌کم انگشتاتو عادت بده

آقا حسِ در غل و زنجیر بودن بهم دست میده وقتی انگشتر دستم می‌کنم!

داداشم میگه همین شما و امثال شماهایید که اقتصاد مملکت رو فلج کردید و به خاک سیاه نشوندیدش و به جای اینکه پولتونو وارد چرخه‌ی اقتصاد کنید، ده‌تا ده‌تا النگو بگیرید بکنید تو دستتون که چی بشه! خب برو باهاش یخچال بخر، لباسشویی بخر، اتو بخر!!!

فکر کنم منظورش این بود که به فکر جهیزیه‌ات باش!

13.

و از اونجایی که خودم روحیه‌ی بازارگردی ندارم، به یکی از اقوامِ نزدیک سپرده بودم برن یه گشتی بزنن و یه چند تایی رو بپسندن و بهم بگن و من برم از بین اونا انتخاب کنم و از اونجایی که در مورد مشکل‌پسندی یا از این ور بوم می‌افتم یا از اون ور! وارد اولین مغازه که شدیم، اولین پیشنهادشونو اکسپت! کردم و قیمتش دو برابر پولی بود که کنار گذاشته بودم. پس بقیه‌شو اونا پرداخت کردن و اومدیم بیرون و یهو مثل اینایی که یه هزاری مچاله از ته جیب لباسی که مدت‌هاست تنشون نکردن کشف می‌کنن و ذوق می‌کنن، منم از تهِ یکی از حسابام پول گزافی رو کشف کردم و مقروض نموندم!

14.

دارم چمدونمو می‌بندم برم تهران و مامانم چهار تا بشقاب آورده برام میگه اینارم ببر بشکن، لازمشون ندارم!
خوشم میاد با این مسئله کنار اومده و پذیرفته که ظروفی که می‌برم خوابگاه، دیگه سالم برنمی‌گردن خونه. اصن دیگه برنمی‌گردن خونه! 

15.

از مسافرت که برگشتیم، همین که رسیدیم خونه، خواستم چمدونو باز کنم یه چیزی از توش بردارم و رمزش سه تا صفر بود. هر کاری کردم باز نشد و اول با چنگ و دندون افتادم به جونش و بعدشم از صفر تا نهصد و نود و نه رو امتحان کردم و باز نشد و ملت اومدن برای کمک و پیشنهاد شکستن قفلم دادم و اجرا نشد. چمدون یه گوشه افتاده بود و مهمونامونم که اومده بودن بگن زیارت قبول، میومدن نظرات کارشناسانه راجع به قفل گشایی‌ش می‌دادن ولی باز نمیشد.
این اقوام کرجی‌مون که خدا خیرشان دهاد، یه انبر و پیچ‌گوشتی (که هیچ وقت نفهمیدم گوشتِ این پیچ گوشتی چه ربطی به گوشت داره) طلب کردن و قفلو شکستن و قالِ قضیه رو کندن.

16.

ریشهٔ واژهٔ «پیچ‌گوشتی» هنوز به‌درستی دانسته نیست؛ یعنی منشأ ریشه‌شناختیِ جزء دوم (گوشتی)، نامشخص است. اینکه تحریف‌شدهٔ «پیچ‌گَشتی» باشد، در حد حدس و گمان است.

17.

یکی از مهمونا: بزن خندوانه
من: کدوم کاناله؟
مهمون: نسیم
کنترلو گرفتم دستم و با بهت و حیرت یه کم نگاش کردم و
اگه بگم پارسال یکی دو بار بیشتر، این کنترلو دست‌م نگرفتم اغراق نکردم!

با این شبکه‌ی نسیم و شبکه‌های جدیدی که بعد از مهاجرت من به خوابگاه تاسیس شدن هم اصن ارتباط برقرار نمی‌کنم. بالا برن پایین بیان، به رسمیت نمی‌شناسمشون! مثل این بچه‌های فامیلن که وقتی من نبودم به دنیا اومدن و کم کم موقع مدرسه رفتنشونه و من هنوز اسمشونم یاد نگرفتم. یا حتی مثل اینایی که وقتی من نبودم فوت کردن و تو مراسمشون نبودم و هی یادم میره که دیگه نیستن!!! 
غربت خر است. ولی خریه که به هر حال سوارش شدم و خیال پیاده شدنم ندارم به واقع.

18.

با اینکه فضای آرایشگاه‌های زنونه پر است از سوژه برای اینکه بیام و راجع بهشون برم رو منبر و بنویسم، ولی به واقع اعصابم ضعیف‌تر از اونه که مصاحبتِ حتی یک ساعته با جماعت نسوان رو تحمل کنم و این سری هم مثل اون سری زنگ زدم به دوست یکی از اقواممون که بیاد خونه و این خانومه انقدر خوبه که کاش می‌تونستم با خودم ببرمش تهران! 
بنده خدا هنوز باورش نشده من هیچ گونه وسیله‌ی آرایشی ولو در حدِ یه دونه رژ ناقابل هم ندارم! تازه وقتی بهش گفتم آینه هم ندارم گفت تو دیگه خییییییییییلی اعتماد به نفست بالاست! منم گفتم حالا کجاشو دیدی!!!

19.

یکی از مهمونا: نگاه کردن به آینه مستحبه.

20.

اون فامیل تهرانی که یه ماه پیش چند بار خونه‌شون دعوتم کردن و چون درگیر خرید مانتو بودم، نرفتم؛ همون یه ماه پیش، بعدِ خرید مانتو، عکس مانتومو خواسته بودن و منم همون عکس ادیت شده‌ای که صورتم معلوم نبود و با رمز مخصوص خانوما به خواننده‌های خانوم نشون داده بودم رو براشون فرستاده بودم (چون خانمِ فامیل تلگرام نداشت برای شوهر محترمشون فرستادم). حالا اومدن خونه‌مون، گله و شکایت که مگه ما غریبه بودیم که عکستو ادیت کردی و چرا کامل نفرستادی و اینا! منم خعلی رک گفتم اگه میخواین منو ببینین که الانم می‌بینین ولی خب راحت نیستم عکسم دست کسی باشه و از اونجایی که شماها به سیستم تلگرام تسلط ندارین، ممکن بود یه موقع عکسمو اشتباهی برای یکی فوروارد کنید و احتیاط واجب این بود ادیت کنم و یکی دیگر از فوامیل (جمع مکسر فامیل) به حمایت از اونا برخاست که چه طور عکساتو می‌ذاری این ور و اون ور و تو پروفایلت و چه طور هر موقع میومدیم خونه‌تون لپ‌تاپتو وصل می‌کردی به تلویزیون و عکسا و فیلمای دانشگاهی و خوابگاهی‌تو نشونمون می‌دادی و منم گفتم سه چهار ماهه اکانتام عکس ندارن و خلاصه تا اینا برن بحث عکس بود و مانتو و ما که غریبه نیستیم و اینا!

21.

اسم یکی از خانومای خادم حرم، احلام بود.

22.

از سلسله عجایبی که در طول سفر باهاش مواجه شدم این بود طبقه‌ی اول شبستان قبله‌شون به یه سمت بود و طبقه دوم با 90 درجه اختلاف درجه به یه سمت دیگه نماز می‌خوندن و خطای دیدشون به خاطر پله‌ها بوده و گردبودن صحنه و سکانس هیجان انگیز اونجایی بود که من و یه خانوم اصفهانی و سه تا خانوم لبنانی یه صف جدا تشکیل داده بودیم به سمت گوشه که نه این وری بخونیم نه اون وری! و هر کی رد میشد راجع به صحت نماز ما 5 تن که به سمت گوشه نماز می‌خوندیم، فتوا می‌داد و می‌رفت.

23.

روبه‌روی هتل کربلا، یه مدرسه‌ی پسرونه بود که تا روز آخر تو کفِش بودم که کشفش کنم چیه و کجاست و یه روز حدودای 12 که داشتیم می‌رفتیم حرم، یهو درِ مدرسه‌ی مذکور باز شد و جمعیتی انبوه مثل زندانیایی که از زندان گریخته باشن اومدن بیرون و فهمیدم اونجا مدرسه است. یه سریاشون کیف نداشتن و کتاباشونو با طناب بسته بودن و مثل جعبه‌ی شیرینی گرفته بودن دستشون.

24.

یکی از نکاتی که در طی سفر شدیداً حواسم بهش بود، این بود که تو این کشور اصن از فونت انگلیسی استفاده نمیشه مگر برای نوشتن کلمه‌ی HOTEL ولاغیر! بغدادو که پایتخته اگه بذاریم کنار، هیچ جای دیگه ندیدم از حروف لاتین برای نوشتنِ حتی اسم مغازه‌شون استفاده کرده باشن.

25.

و نکته‌ی دومی که بهش دقت کردم عکس شهداشون بود که همه جا رو در و دیوار و لباساشون بود. زیر عکسا تاریخ شهادتم نوشته بودن. مثلاً یکیشون ماه سوم 2016 بود، ینی همین چند روز پیش.  

26.

تو جاده‌ی کربلا به سمت سامرا یه آهن‌فروشی دیدم رو درش نوشته بود "حداده"‌ی فلان! نمی‌دونم حالا این "ه" بعد از حداد برای چی بوده ولی به هر حال یاد آهنگر دادگر خودمون افتادم.

27.

یکی از همسایه‌هامون اخیراً از کربلا اومده و رو درِ خونه‌شون بازگشت‌شونو تبریک گفتن و قبولی زیارت کربلایی و کربلاییه رو از خداوند منان مسئلت کردن! این "ه" بعد از کربلایی، چند شبه خواب و خوراک رو ازم گرفته!!! آخه مگه بعد از پسوند فارسی "ی"، تای مونث میذارن؟ مگه داریم همچین چیزی؟!!!

28.

بعد از مسافرت، بابا از امید می‌پرسه چند تا دوست جدید پیدا کردی و ایشونم یه لیست بلند بالا تحویلمون میده که فلانی پسر فلانی و بهمانی پسر بهمانی و چه عکسایی که باهم نگرفتیم و باهم حرم رفتیم و شماره دادیم و شماره گرفتیم و 
بعدش بابا از من پرسیده تو چی؟! تو دوست جدید پیدا نکردی؟
من: دو تا دختر بودن، فکر کنم دخترای آقای فلانی! یکی دو بار سلام و احوالپرسی و اینا! ولی اسماشونو نپرسیدم.

29.

یه امامزاده نزدیک سامرا بود... تو مسیر برگشت از امامزاده که عموی حضرت مهدی (عج) بود، من تو حال خودم بودم و کلیدواژه‌هامو تو گوشیم یادداشت می‌کردم و دو تا دختر داشتن باهم حرف می‌زدن و ناخواسته حرفاشونو شنیدم. داشتن می‌گفتن جنوبیا چون تو آب و هوای گرمن، زود صمیمی میشن و آدمای یه سری مناطق سردتر دیرجوشن! 
قشنگ معلوم بود دارن در مورد من حرف می‌زنن :دی 

30.

یه دختره تو همون امامزاده (همون دختر جنوبی خونگرم): آدم باید تکلیف خدا را به صورت واضح مشخص کنه! کار می‌خوام و شوهر می‌خوام که نشد دعا! دقیقاً بگو کیو میخوای و چه کاری و کجا می‌خوای کار کنی و با چه حقوقی!

31.

روزای آخر همه‌اش بارون میومد! آسفالت درست و درمونی هم نداشتن و به گل نشستیم خلاصه!
یکی دو بار کفش پاشنه بلند پوشیدم که کمتر برم تو گِل و حداقل اگه رفتم تو گِل! جوراب و شلوارم گلی نشن
کفشامو که تحویل کفش‌داری می‌دادم، آقاهه گفت "کفش، بزرگ!" گفتم "بزرگ نه! کفش، بلند!!!"

32.

تو یه سکانسی از مسافرت از والدین، طلبِ عروسک کردم و مامان گفت تو بالاخره تکلیفتو مشخص کن که مراد می‌خوای یا عروسک.

33.

تو یه سکانس دیگه، صبح بعدِ صبونه دیدم از دستم خون میاد.
کجا بریده بودش معلوم نبود، ولی دنبال چسب زخم بود و پیدا نکردم.
(والا نمی‌دونم هدفم از نوشتنِ کلیدواژه‌ی "چسب زخم" تو گوشیم چی بود. شاید یه نکته‌ای می‌خواستم بنویسم اون موقع که الان یادم نیست.)

34.

آقای قرائتی و یه نفر دیگه که قیافه‌اش آشنا بود و اسمشو بلد نیستم هم دیدیم.

35.

یه جایی بود که کله پاچه می‌فروختن. رو سردرش نوشته بود "باچه"
ینی الان اینا پ ندارن ولی چ دارن؟!
چه جوریاس؟ 

36.

یه خانومه از ام عمار پرسید چی کار کنم که دیگه غیبت نکنم؟
گفت برای خودت مجازات در نظر بگیر نماز اضافی، روزه‌ی اضافی، صدقه!
اون لحظه داشتم به این فکر می‌کردم که من پارسال یه سری مجازات این مدلی در نظر گرفتم و نتیجه نداد.
ولی یه بار تصمیم گرفتم به عنوان مجازات فلان وبلاگ و فلان وبلاگ رو نخونم
تصمیم گرفتن همانا و ترکِ آن معصیت همانا :دی

37.

ام‌عمار می‌گفت درست نیست تو خیابون جلب توجه کنید و می‌خواست آدامس جویدن رو مثال بزنه و هر چی توضیح می‌داد، آدامسِ فارسی یادش نمیومد و با پانتومیم و به زبان فصیح و شیرین عربی می‌گفت این آدامسو تو خیابون نجوید!

38.

بین‌الحرمین داشتیم از خودمون عکس می‌گرفتیم که به این نتیجه رسیدیم که عکس چهار نفری نداریم و دوربینو بدیم یکی از ما عکس بگیره. پس زمینه‌ی تصویر، گنبد حرم حضرت ابوالفضل بود و عکاس، یه پسر کت و شلواری بیست و هفت هشت ساله.
اومدیم این ورِ بین‌الحرمین و پس‌زمینه‌ی تصویر، گنبد حرم امام حسین بود و خواستیم دوربینو بدیم یکی ازمون دوباره عکس بگیره و دیدیم همون یارو هم‌گام با ما اومده این ور و بابا حواسش نبود و می‌خواست دوربینو بده به اون و من بال بال می‌زدم نه!!! بدین به یکی دیگه.
دادیم به یکی دیگه!

39.

بعد از اینکه عکسامونو گرفتیم، داشتیم در مورد اینکه تا چه ساعتی زیارت کنیم و برگردیم تصمیم می‌گرفتیم که من حواسم نبود و دست یه پسره رو که روی زمین نشسته بود و به دستش تکیه داده بودو له کردم و به جای اون من گفتم آخ!
دیگه روم نشد برگردم عذرخواهی کنم :دی
سعی کردم بین جمعیت محو شم 

40.

بحثِ ماشین بود. به داداشم میگم یه ساله هم‌کلاسیم منو تا خوابگاه می‌رسونه، ولی مدل ماشینشو نمی‌دونم! فقط می‌دونم سفیده و هیچ وقت دقت نمیکنم چیه ماشینش
داداشم: هم‌کلاسیت پسره یا دختر؟
من: بهم میاد یه سال آزگار، هم‌کلاسی پسر، منو تا خوابگاه برسونه؟
داداشم: سنن بعید دییر (= از تو بعید نیست)
خوشم میاد هیچ جوره نمی‌خوان با شیخ بودنِ من کنار بیان!!!

41.

امر به معروف و نهی از منکر کارِ هر ننه قمری نیست این یک.
دوم اینکه این فریضه شرایط داره (فریضه ینی یه کار واجب)
چه جور واجبی؟ واجب کفائی! ینی اگه بعضی از افراد به این وظیفه عمل کنند، از دیگران ساقط می‌شود
و در امر به معروف و نهی از منکر باید حیثیت و شخصیت خلافکار در نظر گرفته شود و سبب انزجار او از دین و برنامه‌های دینی نشود.
شرایط داره!
یکیش اینه که خودت اون کار خوبی که یارو انجام نمیده یا کار بدی که انجام میده رو بشناسی و عالم و واعظ بی‌عمل نباشی
دوم، احتمال تأثیر در شخصه که خب باید تا حدودی شخصو بشناسی (شاید یکی مثل من یه دنده باشه و باید بشناسی طرفو و بدونی یه دنده است یا نه)
شرط سوم هم اینه که بدونی یارو قصد تکرار و ادامه‌ی اون کارو داره (شاید حواسش نبوده و روسری‌ش غیر عمدی رفته عقب)
و دیگه اینکه ضرر جانی یا آبرویی و یا مالی نداشته باشه

تااااااااااااااااازه! یهو که امر به معروف و نهی از منکر نمیکنن
اول، اظهار انزجار درونی و قلبی و مثلاً حرف نزدن با طرف 
بعدش با زبان خوش! تکرار می‌کنم: زبان "خوش"
مرحله سوم هم که کار شهروند معمولی نیست و باید بسپری به ماموری که وظیفه‌اش تنبیه و اخطاره

پس اون فروشنده وظیفه‌اش نبود در کنار خانواده‌ام اشاره کنه به روسریم و بگه یه کم بکش جلوتر. اصن حق نداشت نگام کنه و به این نتیجه برسه که روسریم عقبه که اصن عقب هم نبود! ولی از اونجایی که اینا همیشه خانوما رو با روبند دیدند، دیدن گردی صورت هم براشون زیادیه!
دوم اینکه اون خانم هم حق نداشت تو رستوران، جایی که فقط خانوما بودن بهم تذکر بده. اونم نه با لحن خوش و مکالمه‌ی درست و درمون!
همین جوری که داشت رد می‌شد بدون سلام و هیچ پیش‌زمینه‌ای: "روسری‌تو بکش جلو!"

خب آقا هدایت کردنِ من قلق داره و کارِ هر کسی نیست!!!
یادمه بچه بودم، رفته بودیم مشهد (سیزده چهارده سالم بود)
کفشامو که تحویل کفش‌داری می‌دادم گفتم میشه کفشامو بذارم اینجا؟
خادمه که یه مرد مسن بود گفت بله چرا نمیشه، ولی میشه شمام یه کوچولو روسری‌تو بکشی جلو؟
خب لحن این کجا و لحن اون دوتای دیگه کجا!!!

42.

داشتیم شام می‌خوردیم که یه خانومه مسن اومد مشکل گوشی‌شو حل کنم. واتساپش پاک شده بود و وقتی داشتم درستش می‌کردم یه نفر به اسم "پسر خوبم حسین" هی به تلگرامش پیام می‌داد. 
هنوز تو کفِ پسرِ خوبمِ قبل از اسم پسرشم.
فکر کن منم تو گوشیم برای اساتیدم بنویسم "استاد منفورم فلانی"

43.

تو یه سکانسی تو رستوران، چند تا زیتون از کنار بشقاب قل خورد افتاد تو سینی و مامان گذاشتشون کنار که نخوره. برداشتم خوردمشون که اسراف نکن خواهرم! الله لایحب المسرفین
مامان برگشته میگه بالاخره نفهمیدم تو وسواس داری و به این سینیا دست نمی‌زنی یا زیتونی که تو سینی افتاده رو می‌خوری؟

44.

روز آخری که کربلا بودیم با مامان و امید رفتیم خرید و منم اگه با چیزی ارتباط برقرار نکنم نمی‌تونم بخرمش. کلی گشتیم و گشتیم و یه جای شیک پیدا کردیم و بازم چیزی به دلم ننشست... یه مغازه پایین‌تر (مغازه که می‌گم یه جای هفتصد هشتصد متری بود) امید دو تا لباس برداشت و من کماکان سعی می‌کردم با یه چیزی ارتباط برقرار کنم و مامان همه‌ی تلاششو می‌کرد از یه چیزی خوشم بیاد و نمیومد!
یهو یه سویی‌شرت صورتی دیدم تو این مایه‌ها که عکس یه جغد روش بود و من مامانو نگاه کردم مامان امیدو امید منو من فروشنده رو فرشنده امیدو و من جغده رو و مامان گفت نه! جغد نحسه و نمیشه و یه طرح دیگه بردار و منم گفت یا همین یا هیچی و دست خالی اومدیم هتل و چاره‌ی کارم راضی کردن بابا بود! دیگه به چه لطایف‌الحیلی بابا رو راضی کردم و چه روایت‌ها که در مورد جغد و پرنده‌ی ولایی بودنش براشون نخوندم هم بماند و بالاخره بابا راضی شد و به تبع اون مامان هم راضی شد و دوباره برگشتیم اون مغازه‌هه و گفتیم جغده رو بده و داد و... 
بزرگ بود!  ینی تو تنم زار می‌زد به واقع. سایز کوچیکشم نداشتن... ینی یه سایز کوچیک داشت که عکس خرگوش روش بود (فروشنده‌هه به خرگوش می‌گفت هرگوش) هیچی دیگه... یه چند تا جَک و جونور دیگه هم نشونمون داد و گفتم الّا و للّا که باید جغد (=بوم!) باشه و نبود و آیکون هق هق و شیون و زاری و ضجه زدن که من جغده رو می‌خوام و ضجه‌زنان برگشتیم هتل.

45.

یکی از دوستان کامنت گذاشته بودن که در روایات خوندن که "جغـد" پرنده‌ی ولاییه. یعنی دوستدار ولایت اهل بیت و در ادامه‌ی کامنت گفته بودن: اگه یادم باشه بیشترین ارتباط وجودیش، با امام حسینه و خانواده‌ی اون حضرت. رفتار جغدها بعد از "واقعه‌ی عاشورا" تغییر کرد و ساکت و گوشه‌گیر شدن. انگار غم بزرگی تو دلشون وجود داره، روزها ساکتن، و شبها با لحن عارفانه‌ای "هو هو" یا "حق‌حق" میگن و پرنده‌های دوست داشتنی هستن.

46.

چند روزه عده‌ای از مریدان، کامنت میذارن که چرا وبلاگت تو لیست صد وبلاگ برتر 94 نیست و منِ از همه جا بی‌خبر تازه شستم خبردار شده که وبلاگم جزو 100 وبلاگ برتر نیست. خب که چی؟ خب که هیچی... خب تقلب شده آقا! تقلب شده!!! مگه میشه من وبلاگ برتر سال نباشم؟!!! آهااااااااااااااای طرفدارای من، بریزید تو خیابونا سطل آشغالا رو آتیش بزنید... من اعتراض دارم عاقا! اعتراض دارم!!! اسم جنبشمونم می‌ذاریم جرس! البته این جرس با اون جرس فرق داره و سین این جرس سینِ رنگ سفیده!

47.

در راستای مسابقه‌ی خوشبخت دلنشین آقایِ روانی، ضمن تقدیر و تشکر از دوستانی که 20 دادن و حتی اونایی که 20 ندادن و حتی اونایی که شَستشون دیر خبردار شد و فرصت یه هفته‌ای‌شون برای نمره دادن تموم شد و عذرخواهی کردن و اینا (با تو ام جلبک! شونه‌هام دیگه جای تو نیست!) عارضم به حضور انورتون که نسبت به پیشنهاد و انتقاداتون در راستای طولانی نوشتنم که اتفاقاً برخی دوستان با همین معیار، نمره کم کردن، اتفاقاً من این سبک رو حُسن می‌دونم و خودم در جایگاه خواننده ترجیح میدم اگه قراره خاطره‌ای رو بخونم، نویسنده با حوصله و با جزئیات برام شرحش بده و یا اگه در مورد چیزی که در گذشته نوشته بوده و ممکنه یادم رفته باشه لینک بده و اینا! منظورم اینه که همینه که هست و طویله‌نویسی از ویژگی‌های بارز آن بانو بود.

48.

در راستای "خبردار شدن شست" که پاراگراف قبلی و قبل از پاراگراف قبلی ازش استفاده کردم، عارضم به حضورتون که شست، قلابی از آهن است که ماهی‌گیران با آن ماهی می‌گیرند. هنگامی‌که قلاب ماهی‌گیری در داخل دریا و یا رودخانه در حلقوم ماهی فرو رفت ماهی به تکاپو می‌افتد تا شاید خلاصی پیدا کند. در این موقع صیاد ماهیگیر انگشت شستش که از طریق نخ به شست قلاب وصله، خبردار می‌شود و بلافاصله قلاب را می‌کشد و ماهی صید شده را از قلاب جدا کرده و در سبد می‌اندازد!

49.

حافظ در راستای پاراگراف قبلی می‌فرماید:

یارم چو قدح به دست گیرد / بازار بتان شکست گیرد
هر کس که بدید چشم او گفت / کو محتسبی که مست گیرد
در بحر فتاده‌ام چو ماهی / تا یار مرا به شست گیرد
در پاش فتاده‌ام به زاری / آیا بود آن که دست گیرد؟
خرم دل آن که همچو حافظ / جامی ز می الست گیرد

50.

و اما عنوان!

طولانی‌ترین کلمه در زبان انگلیسی: antidisestablishmentarianism به معنی پادنهادزدایش‌گرایی هست. این کلمه به همان اندازه که در فارسی نامأنوس است، در زبان انگلیسی نیز چنین است. هدف از عنوان کردن این مثال این است که در گذشته، به چنین ترکیباتی نیاز نبود و با کلمات بسیط و دو جزئی هم امر ارتباط میسر بود؛ اما امروزه نیازمند جزئیات بیشتری برای توصیف هستیم و به کمک پیشوندها و پسوندها کلمات جدیدی می‌سازیم. و از اونجایی که این پست طولانی‌ترین یا جزو طولانی‌ترین پست‌های بنده محسوب میشه، این عنوان را انتخاب نمودم. به هر حال، طویله‌نویسی از ویژگی‌های بارز آن بانو بود. :دی

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

کیکِ مجازی پارسال و امسال



پارسالیه چون جزو فصل دوم بود دو طبقه است امسالیه سه طبقه

اون قورباغه سبز اون گوشه هم بازمانده فصل اوله

و چون بلاگفای بی‌شعور اجازه‌ی لینک نمیده پست پارسالو با یه رنگ دیگه باز نشر می‌کنم:

وروجکم داره 7 ساله میشه و دندونای شیری‌ش دارن میافتن و دیگه کم کم وقت مدرسه رفتنشه. ملیکا میگه: "پست‌هات رو خیلی دوست دارم، شاید چون محیطش مشترکه با محیط خودم و آدمایی که ازشون نام می‌بری یا برات کامنت می‌ذارن رو هم می‌شناسم، برای همین خیلی برام جذابیت داره. جذاب می‌نویسی. این که تعداد اینتر زدنات هم زیاده، باعث می‌شه آدم از خوندن پست‌های طولانیت هم خسته نشه! این که از عکس هم زیاد استفاده می‌کنی خیلی خوبه. یه خواهشی ازت داشتم؛ هیچ وقت نوشتنت رو متوقف نکن! از بقیه خبر ندارم ولی من یکی تا همیشه وبلاگت رو می‌خونم و دوست دارم مثل الان، همیشه ازت خبر داشته باشم. مثلا وقتی فارغ‌التحصیل میشی، میری سر کار، ازدواج می‌کنی، بچه‌دار می‌شی، نوه‌دار می‌شی!... دوست دارم از زبونت بشنوم!

این کامنتِ چند سال پیش ملیکا بود و فارغ‌التحصیلی و سر کار رفتنمو دید... امیدوارم مراحل بعدی‌رم ببینه! (لال از دنیا نری بگو ایشالا)

اینم یادداشت 17 دی پارساله:

  • ۲۳ بهمن ۹۴ ، ۱۶:۱۳
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

  • ۱۸ بهمن ۹۴ ، ۱۱:۰۹
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

  • ۱۱ دی ۹۴ ، ۱۳:۵۱
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

خواننده‌هام کلهم اجمعین ده نفرم نبودن که اونام هم‌مدرسه‌ایام بودن

ولی الان این آمار خوشحالم نمی‌کنه

ینی راستش دستمو می‌بنده تا کمتر چرت و پرت بنویسم و تحویل ملت بدم (+)

مثلاً از صبح می‌خواستم یه پست بذارم با عنوان کچلِ آبیِ گوگولی

حتی می‌خواستم بگم الویه‌ی فردا هم مرغ داره هم سس هم نمک

ولی خب از آمار میلیونی‌م خجالت می‌کشم که خب که چی!

تازه با این اخلاق گند و بستن کامنتا فکر می‌کردم آمار و مخاطبا ریزشم داشته باشه 

که از قضا سرکنگبین صفرا فزود!!!

به هر حال دیشب عکس سمینارو برای دوستام فرستادم و دو تا نتیجه گرفتم:


دو تا نتیجه‌ای که گرفتم عبارتند از:

اولاً چه دوستای با فرهنگی دارم که برای سیو کردن و نشون دادن عکسم به خواهرشون ازم اجازه می‌گیرن

ثانیاً اینکه من فکر می‌کردم رئیسم یه سیبیلوی عینکیه

ولی دوستان از ابعاد دیگه‌ای به قضیه نگاه کردن

ایشالا یه روزم عکس مرادو براتون می‌فرستم :))))

لال از دنیا نری، بگو ایشالا!

  • ۱۴ آذر ۹۴ ، ۱۵:۲۲
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

چند روز پیش، از یه بافت خوشم اومد خریدم برای مامان، یه ماه دیگه تولدشه، 

فکر نکنم شب یلدارو بتونم برم خونه؛ مثل همه‌ی این شب یلداهایی که نبودم

دیشب پیشاپیش تبریک گفتم و کادوشم دادم

من همیشه آخرین نفری ام که خبرا بهم میرسه :(

دیروز صبح رفتم کرج برای مراسم کفن و دفن و تشییع و

کوچه‌شون پرِ ماشین پلاک تبریز بود

صرف نظر از ده دوازده تا ماشین شخصی، با هواپیما و قطار هم اومده بودن

دایی همیشه نگران تنهایی و مرگٍ غریبانه بود...

بیست سالی میشد که کرج بودن

سر خاک دیدم همه‌ی اموات مونث عکس هم دارن رو سنگ قبرشون و از اونجایی که تبریز از این رسما نداره، علی‌الحساب وصیت کردم منم همین‌جا دفن کنن و آخرین عکس پروفایلمم بزنن رو قبرم

خاله‌ی 80 ساله بابا برگشته میگه نه!!!!!!!!!! نامحرم می‌بینه قیافه‌تو، گناهه!!!

من: خب رمز می‌ذارم، یا ویرایش می‌کنم با paint که صورتم معلوم نباشه و همه نبینن :دی تازه فقط گردی صورت و دست ها تا مچ!

خاله‌ی 80 ساله‌ی بابا: نه اصن نمیشه، تو حتی نباید به سنگ قبر نامحرم دست بزنی، همین جوری بدون تماس با سنگ قبر باید فاتحه بخونی براش، نامحرمم همون جوری باید فاتحه بخونه برات

من: کجا نوشته اینو؟ :)))))

خاله‌ی 80 ساله‌ی بابا: تو اینارو نمی‌دونی!

من: به هر حال قبرم اگه عکس پروفایل نداشته باشه من روحم آروم نمیشه، هی میام به خوابتون میگم قبرمو عکس دار کنید

خاله‌ی 80 ساله‌ی بابا: نه، گناه داره، نامحرم می‌بینه، می‌برنت جهنم

من: به هر حال من هی میام به خوابتون.


داشتم نماز می‌خوندم؛ یه چادر سفید با گلای ریز آبی از صابخونه گرفتم و

وایستاده بودم جلوی آینه و محو تماشای خودم بودم که چه قدر بهم میاد این رنگ :دی

بعد شروع کردم به خوندن و همچین که الله اکبر و بسم الله گفتم ایلیا اومد چراغو خاموش کرد و

وایستاد جلوم که نسین نسین نسین؟ منم که نمی‌تونم بگم چیه!

ایلیا: نسین چراغو بستم، بازش کنم؟

منم که نمی‌تونم بگم برای چراغ از فعل روشن و خاموش کردن استفاده می‌کنن

ایلیا: نسین؟ چراغو چی کار کنم؟

رفتم رکوع و به زور جلوی خنده‌مو گرفته بودم و ایشونم بی خیال نمیشد

ایلیا: نسین؟ برگردونم به حالت اولیه اش؟

یه کم منتظر موند و دید صدایی ازم درنمیاد

ایلیا: خب برش می‌گردونم به حالت اولیه و

رفت روشنش کرد (ایلیا نوه‌ی دایی بابا و اون یکی خاله‌ی باباست)

می‌گفت نسین لِوِلِ چندِ کلشی؟

گفتم من کلش بازی نمی‌کنم

ایلیا: پس چی بازی می‌کنی؟

من: کلاً بازی ندارم تو گوشیم

ایلیا: چه آدم عجیبی!!!

موقع شام خلاصه‌ی یه هفته‌ی کیمیارو می‌دیدن (البته هفته‌ی پیش با داییِ خدابیامرز)

بیتا(خواهر ایلیا): کیمیارو می‌بینی؟

من: نه، معمای شاهم نمی‌بینم! اگه سریال دیگه‌ای هم پخش میشه اونم نمی‌بینم

بیتا: چه آدم عجیبی!!!

شش هفت ساله تلویزیون هیچ نقشی رو تو زندگی من ایفا نمی‌کنه!

موقع شام دست به دست داشتن ته دیگ رو می‌چرخوندن، من گرفتم دادم بغلی

بغلی: بردار!

من: دوست ندارم

بغلی: چه آدم عجیبی!!!

بعد از مراسم بچه‌ها خیلی سر و صدا می‌کردن و رو اعصاب ملت، از جمله خودم بودن؛ 

جمعشون کردم دور خودم و به ایلیا گفتم بره از تو حیاط یه مشت گلبرک بیاره تا بازی کنیم

گلبرک همین گلایی که برای یادبود آورده بودن :دی

بازی این جوری بود که یکی از گلبرگارو میذاشتم تو مشتم و می‌گفتم چه رنگیه؟

خودمم نمی‌دونستم چه رنگیه

هر کی درست می‌گفت یه گلبرگ همون رنگی بهش می‌دادم و اگه اشتباه می‌گفت اون رنگو ازش می‌گرفتم

این سمت راستی (ملیکا) رنگارم بلد نبود حتی :))))

ایلیا (وسطی) هم صبر می‌کرد ببینه محدثه (سمت چپی، دختردایی‌ش) چی میگه همونو بگه

هر سه تاشونم تبلت و گوشی داشتن ولی پیشی برده بود :دی



راستی بنده نسبت به اینستا کافرم؛ ندارم! ینی دارماااااااااااا ولی هر صد سال یه بار سر می‌زنم که صرفا ریکوئستامو دیلیت کرده باشم، حدوداً بیست نفر فالور دارم که واقعاً برام سواله چیو دارن فالو می‌کنن و همون بیست نفر که دوستای نزدیکمن فالو می‌کنم؛ شمام اگه دوست دارید فالوتون کنم قبل از ریکوئست از طریق "کامنت" خبر بدید که ریکوئستتونو در نطفه خفه نکنم. دایرکت و اینا هم حالیم نیست چیه، ینی نمی‌دونم چیه کلاً، نمی‌خوام هم بدونم، چون به این پدیده‌ی اینستا کافرم، پستم نمی‌ذارم و نذاشتم تا حالا و اصن نمی‌دونم چه جوری پست می‌ذارن توش، صرفاً دارمش که یه موقع یکی از دوستام یه چیزی شیر کرد و گفت ببین ببینم! چند تا ریکوئست فیس بوکم داشتم اخیراً، اگه شماهایید بگید که دیلیت و بلاک نکنم :دی پس اگر احیاناً تاکنون ریکوئست یا هر چی که اسمشه ارسال کردید و بنده پاک کردم یا قبول نکردم به معنی خصومت شخصی نیست؛ کلاً این بی‌مهری بنده رو در مورد لایک نکردن یا کامنت نذاشتن به بزرگواری خودتون ببخشید.

+ بابت پیام‌های تسلیتتون ممنون، ایشالا بقای عمر شما

+ بابت کشف غلط‌های املایی‌م (برخواست، توجیح و ...) هم تشکر :)

+ تولدت مبارک ملیکا

  • ۰۳ آذر ۹۴ ، ۱۲:۳۴
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


پ.ن: ولی آخرش نفهمیدم شهریار میخواد به یار برسه یا به ثریا یا نگار یا بهار یا کی؟

من که می‌روم شاید روزی به مرادم برسم :دی

  • ۲۰ آبان ۹۴ ، ۰۸:۰۶
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

سه تا کامنت مستقل طی یک هفته (البته علی‌رغم بسته بودن کامنتا :دی)

که فرستنده هاشون در 3 نقطه مختلف کره‌ی زمین‌ند و هیچ ربطی به هم ندارن

ملیکا: Salam. Ino didam yade to oftadam :D

دلنیا: اینو نگا یاد تو افتادم وقتی دیدمش!

اینم از طرف زی‌زی‌گولو:

و نگار:

  • ۱۷ آبان ۹۴ ، ۲۲:۳۳
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

صبح وقتی داشتم پست آخر ملیکارو می‌خوندم, یاد حس و حال دیشبم افتادم

خیلی از دوستان, مشکل تطبیق داشتن و درگیر معرفی به استاد و نامه و درخواست بودن

من از همون ترم اول چارت آموزشیو گرفته بودم دستم و سعی می‌کردم حواسم به همه چی باشه

حواسم به واحدایی که برمی‌دارم و برنمی‌دارم باشه

کاش نبود

کاش حواسم نبود و تازه مثلاً دیروز یادم می‌افتاد عه! من فلان درسو پاس نکردم

کاش به جای فلان درس یه درس دیگه برمی‌داشتم و گیر می‌دادن و می‌گفتن نمیشه 

تمام مدتی که درگیر مهر و امضای اساتید بودم, با اینکه دلم می‌خواست سریع کارام تموم شه و برم

ولی ته دلم, اون ته تهای دلم, دلم می‌خواست گیر بدن و امضا ندن و نگهم دارن

همین‌جوریشم خیلی درگیر بیوسنسور بودم که به عنوان واحد اصلی قبولش کنن

ولی دلم معرفی به استاد می‌خواست, دلم امتحان دوباره می‌خواست

دلم برای کتابام, جزوه‌هام, ماشین حسابم, حتی دلم برای چهار تا جمع و تفریق ساده تنگ شده


90 درصد کارام ینی تاییدیه‌ها و امضاهای آموزشی تموم شد و موند 9 تا امضای دیگه از

کتابخونه مرکزی و مسئول دوست داشتنی و مهربونش

که همیشه بیشتر از 4 تا کتابی که سهمم بود کتاب گرفتم و

همیشه لبخند زد و پرسید این کتابارو برای چی می‌بری؟

تایید دفتر ارتباط با دانش‌آموختگان که نمی‌دونم چیه

تایید معاونت فرهنگی که نمی‌دونم کجاست

تایید اداره‌ی تغذیه‌ای که نمک‌گیرش نشدم

ولی حالا دلم پر پر می‌زنه واسه یه وعده غذای سلف,

اینکه برای یه بارم شده برم تو صف سلف وایسم و بگم ته دیگ هم می‌خوام...

ولی من هیچ وقت ته دیگ دوست نداشتم, هیچ وقت نرفتم سلف, هیچ وقت تو اون صفا واینستادم

تایید اداره امور خوابگاه‌ها

تایید اداره رفاه و وام‌هایی که نگرفتم

اداره دانش‌آموختگان

معاون مدیر کل آموزش

و خود مدیر کل آموزش و 

تمام

+ دارم گوش میدم

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)



در راستای این پست Elanor و این آهنگی که الان دارم گوش میدم و 

اون آهنگی که صبح گوش می‌کردم

عنوان پست, بیتی است  از طبیب اصفهانی شاعر دوره صفویه

با صدای شادمهر


بیت آخری از وحشی بافقی و قبلی از فریدون مشیری و 

متن آهنگ اولی هم از شهریاره!!!

  • ۰۱ تیر ۹۴ ، ۲۰:۵۹
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

فکر می کنی گذشته رو کامل یادته. همه ی وقایع رو با جزئیات کامل به خاطر داری، حتی توی تقدم تاخر و توالی اتفاقات هم اشتباه نمی کنی… وقایع رو یادته اما حسی که داشتی یادت نیست. فکر می کنی که حست رو هم به یاد میاری. مثلا یادته که غمگین بودی، دلتنگ بودی یا هیجان زده بودی. ولی فقط در قالب کلمات به یاد می یاری. اصولا حس، به یاد آوردنی نیست. فقط تجربه کردنیه. باید یه چیزی بگیرتت، پرتت کنه وسط گذشته تا یادت بیاد، تا دوباره حس کنی.

خاطرات، موذی تر از این هستن که توی ذهنت جا خوش کنن، که هر وقت دلت خواست بری سراغشون. مثل یه ماهی لیز می خورن، می رن یه جا قایم می شن، هر چی می گردی پیداشون نمی کنی. بعد یهو لابه‌لای نت های یه آهنگی که اصلا فکرش رو نمی کردی پیداشون می کنی. یا بین کلمات و شکل های یک کتاب، توی کوچه پس کوچه های یه محله ی قدیمی، توی بوی یک عطر، لای یک لباس کهنه، توی ورق های یک دفتر مشق قدیمی یا بین در و دیوار یه جای خیلی خلوت و ساکت، باهاشون رو به رو می شی. اون وقت فرقی نداره تو چه زمانی باشی، چه حسی داشته باشی. برای چند لحظه برمی گردی به گذشته. می ری تو جلد ملیکای چند سال پیش. اون وقته که تازه یادت میاد «غمگین بودم» یعنی چی. «تنها بودم» یعنی چی… چه بسا بفهمی که فکر می کردی غمگین بودی ولی در واقع شاد بودی، یا یه حس خیلی شیرینی داشتی. یا فکر می کردی که از موقعیتی که داری راضی ای، در حالی که اون ته ته های قلبت، چیزی در حال مچاله شدن بوده و تو انکارش می کردی… فقط بعد از گذشت زمانه که آدم می تونه قضاوت کنه در اون موقع چه حسی داشته.

هر وقت سر و کله ی خاطراتتون از جایی که فکرش رو نمی کردین پیدا شد، فرصت رو غنیمت بشمرید. بشینید قشنگ مزه مزه شون کنید، توی خاطراتتون فرو برید و چند دقیقه ای غرق شید. تلخ و شیرین فرقی نداره. گذشت زمان خوشمزه شون کرده. بچشیدشون، روحتون صیقل پیدا می کنه.


+ این چند خط از وبلاگ ملیکا بود.

  • ۲۲ خرداد ۹۴ ، ۱۰:۵۴
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

در حالی که دارم این آهنگ موزون رو گوش میدم و در حالی که خوشحالم:



چندین روز پیش:



پ.ن: الان این آهنگ عربیه رو بیشتر به خاطر ریتمش گوش می‌دم نه محتوا, 

ولی اگه ترجمه‌شو میخواین, کامنت گذاشتم

  • ۰۴ خرداد ۹۴ ، ۰۲:۴۶
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

خوانندگان عزیز, آیا افسرده اید؟ آیا به پوچی رسیده اید؟ آیا بن بست؟ آیا فنا؟ آیا معتاد شده اید؟ آیا خودکشی؟ آیا سیگار؟ آیا حذف ترم؟ آیا حذف اضطراری؟ آیا حذف پزشکی؟ آیا قبلاً جزوه می نوشتید و دیگر اکنون سر کلاسم نمی آیید؟ آیا قبلاً ردیف اول تو حلق استاد و اکنون از ته نشینان کلاسید؟ آیا قبلاً وبلاگ ما را می‌خواندید و دیگر نمی‌خوانید؟ آیا زندگی تان بی معنی است؟ 

امیدتان را از دست ندهید 

کافی است تاریخ تولد خود را با ما در میان بگذارید, تا از طرق مختلف تبریک بگوییم

اسمس می دهیم, وایبر, تلگرام, ایمیل! یاهو, جیمیل, حتی ایمیل شریف حتی کبوتر نامه بر!

حتی فیس بوکمان را موقتاً به خاطر شما اکتیو می‌کنیم

تاریخ تولد خود را به ما بسپارید

ما در کمتر از آنی شما را به زندگی برمی‌گردانیم


از طریق وایبر!



حتی به زبان فرانسوی هم تبریک می‌گوییم!

از طریق تلگرام!


از طریق پست الکترونیک! هم به جیمیلتان میل می‌زنیم, هم یاهو, ایمیل شریف, aol , ...



حتی به دوستان مشترک هم اطلاع می‌دهیم که حواسشان باشد که ولادت با سعادت کیست!




حتی اسمس!

حتی سر کلاس مدار مخ!

باشد که تولدش خیلی مبارک باشد!



  • ۰۲ خرداد ۹۴ ، ۱۷:۴۲
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)