دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

دُردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

آخرین نظرات
آنچه گذشت

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مریم زندگی بهتر» ثبت شده است

هر واقعه ابتدا به صورت رویاست، آنگاه اتفاق می‌افتد. و هیچ‌چیز رخ نمی‌دهد مگر در آغاز، رویایی باشد (کارل سندبرگ، شاعر، نویسنده و ویراستار آمریکایی). چند وقت پیش اینو جایی خوندم و صرف نظر از اینکه کی با چه هدفی و برای کیا گفته در موردش فکر کردم. بیاید به جای "هر واقعه" و "هیچ‌چیز" بگیم بعضی واقعه‌ها، بعضی چیزها. «بعضی وقایع ابتدا به صورت رویا هستند، آنگاه اتفاق می‌افتند. بعضی چیزها رخ نمی‌دهند مگر در آغاز، رویایی باشند». این منطقی‌تره. بعدشم می‌تونیم داخل پرانتز بنویسیم شباهنگ، مهندس، زبان‌شناس، نویسنده و ویراستار ایرانی. 

بارها بلاگرها به چالشِ نامه به ده سال بعد، نامه به سی‌سالگی، چهل‌سالگی و تصورتون از چند سال بعد دعوتمون کردن و استقبال خوبی هم شده از این چالش‌ها. آخریش، دعوتِ ماری جوانا بود تو کانالش از بلاگرها و خواننده‌هاش که رویاهاشونو بنویسن و براش بفرستن. چند وقت پیش هم مریم پستی نوشته بود با عنوان «رویاپردازی خوبه، به شرطی که». پستشو که خوندم براش کامنت گذاشتم «رویا همون آرزوئه؟» بهش گفتم «نمی‌دونم من کلاً از اول بی‌رویا بودم، یا از ترس نرسیدن بهشون، سعی کردم به فکرم هم خطور نکنن. طوری زندگی کردم که اگه یه طور دیگه زندگی می‌کردم فرقی برام نداشت». گفت «نه آرزو نیست. رویا رویاست. همون ایده‌آل‌هاست».

نمی‌گم هیچ‌وقت هدفی نداشتم و هیچ‌وقت به بعداً فکر نکردم. ولی هیچ‌وقت دوست نداشتم از آینده بنویسم، از تخیلاتم، از رویاهام، از آرزوهام. هیچ‌وقت دوست نداشتم خیال‌پردازی کنم، به فردا فکر کنم، به آینده و هر چیزی و هر کسی که احتمال وقوعش کمتر از یکه. اصلاً مگه احتمال حضور من پشت همین لپ‌تاپ یک دقیقه بعد چند درصده؟ برای همین خیلی اهل فیلم و رمان و هر قصه‌ای که ساخته و پرداخته‌ی ذهن کسی باشه نبودم. برای همین همیشه سعی کردم خاطره بنویسم. از چیزایی بنویسم که اتفاق افتادن و تموم شدن. خاطره نوشتم؛ از گذشته و حال نوشتم که بمونه برای بعد. بعدی که به زودی بخشی از گذشته و حال می‌شد.

داشتم رویاهایی که ملت برای ماری جوانا فرستاده بودن رو می‌خوندم. بیشتر رویاها رو میشد در غم، غربت، پوچی، تنهایی و حتی مرگ خلاصه کرد. خیلیا از ایران رفته بودن، دخترا شوهر نکرده بودن، پسرا زن نگرفته بودن. یک سری هم تو رویاهاشون ازدواج کرده بودن و تو همون رویا طلاق هم گرفته بودن حتی. یه چند تا رویای خوشگلِ رنگی‌رنگیِ حال‌خوب‌کن هم بینشون بود البته. نوشتن از زمانی که نرسیده، آدمایی که ندیدی و اتفاقاتی که هنوز تجربه نکردی سخته؛ با این حال من هم سعیم رو کردم و یه چیزایی نوشتم. نه که برای ماری جوانا بفرستم. حتی تصمیم داشتم نذارم اینجا. شما هم بنویسید. یا همینجا تو کامنت‌دونیِ شباهنگ، یا تو وبلاگ‌هاتون، یا تو دفتر خاطرات. بنویسید و بفرستید برای ماری جوانا. به رویاهاتون فکر کنید. به فردا. آینده رو تصور کنید. «بعضی وقایع ابتدا به صورت رویا هستند، آنگاه اتفاق می‌افتند. بعضی چیزها رخ نمی‌دهند مگر در آغاز، رویایی باشند»

من هیچ وقت پستامو توی ادامۀ مطلب نمی‌نویسم. ولی این بار سنت‌شکنی می‌کنم و می‌ذارمش ادامۀ مطلب...

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


صبح تا ظهر فرهنگستان بودم. امتحان داشتم. سوال امتحانمون چی باشه خوبه؟ دو تا موضوع داده بودن که همون جا برای هر کدوم یه مقاله‌ی دو صفحه‌ای بنویسیم. مقاله که نه؛ ایسِی مدّ نظرشون بود. امیدوارم فرق essay و مقاله رو بدونید. از اونجا یه راست رفتم شریف. انقدر گرسنه‌ام بود که مستقیم رفتم بوفه و منِ فست فود نخور، همبرگرو توی کمتر از 5 دقیقه بلعیدم و حتی به خودم فرصت ندادم ازش عکس بگیرم. تا 6 سر کلاس تدبّر بودم و بعدشم وقت دندونپزشکی داشتم. هشت باید میومدم ساعت‌فروشی میدون ولیعصر و بند ساعتمو درست می‌کردم. همون ساعته که مدلش رمز پستای مخصوص خانوماست. حدودای 9 جنازه‌م رسید خوابگاه. خسته، گرسنه، سرماخورده و سرفه‌کنان، با دندون عصب‌کشی شده که کم‌کم داشت اثر ماده‌ی بی‌حسی‌ش از بین می‌رفت. از 9 شب تا موقعی که بخوابم فرصت داشتم به پیام‌ها و تماس‌ها و ایمیل‌های درسی و کاری و خانوادگی و دوستانه جواب بدم و غذا درست کنم و برای امتحان بعدی یه کم درس بخونم.

اومدم دیدم یکی از خوانندگان وبلاگم که وبلاگ نداره! بعدِ چند ماه پیام داده که چرا تو این مدت سراغمو نگرفتی و حالمو نپرسیدی و من دوستت داشتم و تو دوستم نداشتی و دوستی‌مون یه طرفه بود و تو اصلا منو نمی‌دیدی و دوست داشتنمو ندیدی و حضورمو ندیدی و دیگه دوستت ندارم. (اینی که اینو فرستاده دختره و یکی از خوانندگان قدیمی که همیشه به من ارادت داشت و معمولاً برای همه‌ی پستام کامنت می‌ذاشت.) بعد میام می‌بینم یکی دیگه از شماها پیام داده سلام و فلان و بهمان و یه چیزی پرسیده و منم خدا شاهده هیچ پیام و کامنتی رو بی‌جواب نمی‌ذارم. بعد طرف برمی‌گرده میگه چرا انقدر سرد و کوتاه جواب میدی؟ (البته این مورد هم دختره و خواننده‌ی قدیمی که بازم نسبت به من لطف و ارادت داره.)

می‌دونید داستان چیه؟

نمی‌دونید!

که اگه می‌دونستید یه طرفه به قاضی نمی‌رفتید.

داستان اینه که فقط تو (توِ نوعی) نیستی که برام آهنگ و عکس جغد می‌فرستی و کامنت می‌ذاری. صد تای دیگه هم مثل تو هستن و من نمی‌تونم برای هر صد تاتون وقت و انرژی بذارم. هر صد تا تونم فکر می‌کنید با بقیه فرق دارید و عشق‌تون نسبت به من یه چیز دیگه است. بی‌جواب نمی‌ذارمتون. ولی من یه نفرم و با صد تای دیگه که معلوم نیست کی‌ن طرفم. با اینکه کامنتام بسته است، تا حالا 108 صفحه‌ی 100 تایی معادل با 10800 فقره کامنت داشتم. اشکال درسی پرسیدید جواب دادم، اشکال شرعی پرسیدید جواب دادم، مشاوره‌ی خانوادگی و ازدواج و درمان افسردگی‌هاتون حتی! من کامنتای بدون آدرستونم یه جوری جواب دادم. ولی خب بذارید بی‌تعارف بگم. منی که 9 شب می‌رسم خوابگاه، صرف نظر از زمانی که برای استراحتم دارم، برای فرصت باقی‌مانده‌ام خانواده و دوستان حقیقی‌م در اولویتن نه شماها! بی‌انصافیه بگو بخندم با شماها باشه و بدخلقیا و بی‌حوصلگی‌م با اینایی که چشم تو چشمم باهاشون. من انقدر وقت و انرژی ندارم که بیام یکی یکی حالتونو بپرسم و سراغتونو بگیرم. عکسایی که می‌فرستینو به اسم خودتون می‌ریزم تو یه فولدر و اسم فولدر آهنگارم گذاشتم شله قلم‌کار. آش شله قلم‌کار برای من نماد آشیه که همه چی توش می‌ریزن. بس که همه مدل آهنگی برام می‌فرستید. 525 آدرس وبلاگ (البته با احتساب وبلاگ‌های حذف شده‌ی بلاگفا) تو اینوریدرم دارم و خاموش و گذرا در جریان پستاتون هستم.

می‌دونم تلخه. ولی بپذیرید این وقعیت تلخو. بپذیرید که بیشتر از این نمی‌تونم دوستتون داشته باشم. با این تفاسیر! اگه انتظارتون محبتی بیش از اینه؛ من بلد نیستم. ینی نمی‌تونم. پس شما هم مثل اون دختری که امروز ایمیل زده بود دوستم نداری پس دوستت ندارم، ترکم کنید. قول میدم ناراحت نشم.



این کامنتا رو برای مریم گذاشته بودم. سنجاق شود به سلسله‌پست‌هایی با عنوانِ من جای شما بودم، وبلاگ‌هایی که شباهنگ براشون کامنت میذاره رو هم دنبال می‌کردم.

  • ۲۳ دی ۹۵ ، ۰۱:۵۹
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)