دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

دُردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

آنچه گذشت

۹۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مراد» ثبت شده است

یک وقتی اگر احیاناً گذرتون به خوابگاه پسران شریف افتاد و اونجا این سینی رو دیدید، صاحبش علی، خوانندهٔ وبلاگ منه و اینم مامانش براش جهاز خریده. اونم تا سینیه رو دیده عکس گرفته فرستاده برام.

دو تا از خواننده‌های وبلاگم (الکی مثلاً بلد نیستم آدرس وبلاگاشونو لینک کنم) شریف قبول شدن. انقدر که من الان خوشحالم و ذوق دارم و در پوست خود نمی‌گنجم، خودشون بعید می‌دونم باشن.

سه. حس مادرانه‌ای که الان نسبت به این دو تا دارم قابل وصف نیست. انگار امیرحسین خودم دانشگاه قبول شده باشه. ینی انقدر که من پیگیر خرید تشت و تشک برای خوابگاهشون بودم مامانشون نبوده فکر کنم. کم مونده صُبا لقمهٔ نون‌پنیرگردو بگیرم ببرم دم در نگهبانی بذارم تو کیفشون بگم یه وقت تو سالن مطالعه دوستاتون چیزمیز تعارف کردن نگیرینا. دغدغهٔ فعلیم هم اینه که آیا خوابگاه پسرا هم مثل خوابگاه دخترا لباسشویی داره یا نه و آیا بلدن کته درست کنن یا از بین غذاهای اونجا و پیتزا و ساندویچ کدوم مضرتره.

چهار. موقع ثبت‌نام این لیستو به دانشجوها دادن. مرادی هم عکسشو گرفته فرستاده برام. آدم الکی‌خوشحال‌تر و الکی‌ذوق‌کن‌تر از خودم خودمم فقط. و صدالبته که هر گردی گردو نیست.

+ باز بودن نظرات بهانه‌ای باشه که شما هم عکس بفرستید از چیزمیزایی که دیدین یادم افتادین و یه جون به جونام اضافه کنید.

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

یک وقت‌هایی مصوّبات فرهنگستان را دستم می‌گیرم و دنبال معادل فارسی واژه‌ای می‌گردم. همین‌طور که ورق می‌زنم، اتفاقی چشمم می‌خورد به کلمه‌ای که با دیدنش ناخودآگاه و بی‌اختیار لبخند می‌زنم. لبخندی به پهنای صورت. به واژه‌ای می‌رسم که در آن آدرس وبلاگم هست، شمارۀ دانشجویی‌ام هست، جغد هست، و نجوم هست. مراد هست. و واژۀ جدیدی که تاکنون آن را نشنیده‌ام. در خیالم نقطۀ نون را می‌آورم پایین و حالا می‌شود شباهنگ.


  • ۱۵ شهریور ۹۸ ، ۱۹:۰۰
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۶ مرداد ۹۸ ، ۱۸:۴۴
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)



+ می‌بینی؟ هر موقع با هر کی راجع به هر چی حرف بزنم تهش می‌رسم به تو. به جای خالی تو. می‌شینم حساب کتاب می‌کنم ببینم چقدر نیستی، از کی نیستی، تا کی نیستی، چرا نیستی. تو چجوری نبودن من تو زندگیتو تاب میاری؟ سخت نمی‌گذره؟ ینی بود و نبود من فرقی نداره برات؟ اصن یه بار نشستی فکر کنی اگه من تو زندگیت بودم چی می‌شد؟ چونی بی‌من واقعاً؟

  • ۱۱ دی ۹۷ ، ۲۳:۵۹
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱. برگشتم خونه. برگشتنی (برگشتنی قیده؛ ینی وقتی داشتم برمی‌گشتم خونه)، هم‌قطارانی داشتم به‌غایت خسته و ساکت. از وقتی سوار شدن لام تا کام حرف نزدن و از ساعت هفت (شش سوار شدیم و حرکت کردیم)، همه رفتن خوابیدن. این اولین باری بود که چنین موجودات ساکتی که هستن ولی انگار نیستن به پستم خورد و جا داشت بیام در تاریخ ثبت کنم این کوپه رو.

۲. مسیر تهران-تبریز دوازده ساعته. شش که راه بیافتی شش می‌رسی. شش رسیدم تبریز و قرار هم نبود کسی بیاد دنبالم. یه نگاه به ساعتم کردم دیدم هنوز اذان صبح رو نگفتن. رفتم نمازخونه هوا یه کم روشن بشه. دختری که تو کوپۀ ما بود و قزوین سوار شده بود و اینجا درس می‌خوند هم اومد. خوابید و وسایلشو سپرد به من. یه ربع به هفت بیدارش کردم که یه ساعت دیگه تازه قراره آفتاب بزنه. گفتم من که حوصلۀ این همه (یک ساعت :دی) انتظارو ندارم. پا شدیم و مسیر من بی‌آرتی بود و مسیر اون مینی‌بوس‌هایی که می‌بردن یه جایی اطراف تبریز. خوابگاهش اونجا بود. دانشگاهشم اونجا بود. دوازده ساعت تو قطار حتی اسممونم نپرسیده بودیم، اون وقت تو اون مسیر سه چهار دقیقه‌ای راه‌آهن تا بی‌آرتی از کار و تحصیل و ازدواج و آینده حرف زدیم و کلی اطلاعات بینمون رد و بدل شد. سال دوم ارشد بود. بعد از اینکه در مورد رشته‌هامون حرف زدیم بی‌مقدمه رفت سراغ سرفصل شیرین ازدواج که تبریزیا دختراشونو زود شوهر می‌دن و تو چرا ازدواج نکردی؟ نگفتم منتظر مرادم و توپ رو انداختم زمین خودش ببینم خودش چرا ازدواج نمی‌کنه. گفت خیلی وقته یه خواستگار دارم که تحصیلاتش از من پایین‌تره و شغل و درآمد خوبی هم نداره. و علی‌رغم جواب‌های ردی که هر بار به درخواستش می‌دم به طرق مختلف خواسته‌شو تکرار می‌کنه و هر بارم بهم میگه من با کار و تحصیل تو هیچ مشکلی ندارم و تا هر جا می‌خوای ادامه بده درس خوندن رو. گفت مردّدم و نمی‌دونم چی کار کنم. وقتی این بحث رو پیش کشید نصف راه که معادل با دو دقیقه بود رو اومده بودیم و من دو دقیقه فرصت داشتم نظرمو راجع به خواستگارش بیان کنم. گفتم مدرک و دانشگاه و درآمد انقدرام مهم نیست. هست، ولی چیزای دیگه‌ای هم هستن که در اولویتن و اون چیزا اگه نباشن، این چیزا باشن هم به درد نمی‌خورن و کلی مثال زدم از دوستان و اقوام و آشنایان و خلاصه وقتی رسیدیم دم مینی‌بوس نظرشو به سمت بله متمایل کرده بودم.

۳. رفتنی (رفتنی هم مثل برگشتنی قیده. ینی وقتی داشتم می‌رفتم تهران)، رئیس قطار وقتی اومد کوپه‌مون برای دیدن بلیت‌ها گفت تو رستوران سفرۀ یلدا چیدیم. ما هم رفتیم عکس بگیریم با سفرۀ یلدا. یه دختره تو کوپه‌مون بود که رو مخم بود یه کم. می‌گفت دانشجوی دکتراست و هفته‌ای یه بار می‌ره تهران و برمی‌گرده. سی‌وپنج سالش بود و قصد ازدواج نداشت. می‌گفت دیگه انقدر دیر شده که حسش نیست ازدواج کنم. می‌گفت دیگه دستم تو جیب خودمه؛ ازدواج برای چی؟ گفتم مگه هدف از ازدواج تأمین مالیه فقط؟ نیاز به دوست داشتن، دوست داشته شدن، مادر شدن، پدر شدن، اینا چی پس؟ در هیچ زمینه و موضوعی از جمله کار، تحصیل و ازدواج وجه اشتراک نداشتیم و هم‌نظر نبودیم. گفت ده سال دیگه که به سن من برسی، اگه تا اون موقع ازدواج نکرده باشی می‌رسی به همین چیزی که گفتم. حتی با این حرفشم موافق نبودم. می‌گفت مامانم خانم جلسه‌ایه، اما خودم به این چیزا اعتقاد ندارم. وقتی مأمورین قطار میومدن چیزی بپرسن روسری نمی‌پوشید. این رفتارش رو مخم بود؟ خیر؛ می‌گفت برای این و اون پایان‌نامه و مقاله می‌نویسم و خودشم کلی مقاله داشت. اسمشو نپرسیدم ببینم راست میگه یا نه و اصلاً به من چه چند تا مقاله نوشته یا ننوشته. آنچه که اینجا مهمه و رو مخمه این کارشه. من از آدمایی که پول می‌دن دیگران براشون کتاب و مقاله و پایان‌نامه بنویسن متنفرم و از آدمایی که پول می‌گیرن برای دیگران چنین چیزهایی بنویسن متنفرترم. بی‌تعارف حالم ازشون به هم می‌خوره و هیچ جوره نمی‌تونم توجیهشونو بپذیرم. و رفتار دیگری که دوستش نداشتم شماره گرفتن از بقیه برای گروه تلگرامی قطارش بود. چون این بزرگوار دانشجوی دکتری بود و هفته‌ای یکی دو روز کلاس داشت، در رفت‌وآمد بود و زیاد مسافرت می‌کرد. و شمارۀ ملت رو تو این سفرها می‌گرفت و اضافه می‌کرد به گروه قطار. حال آنکه من حتی اسم هم‌قطارانم رو هم نمی‌پرسم هیچ‌وقت. چند بار به طرق مختلف سعی کرد شمارۀ من و خانم تخت پایینی رو بگیره و ندادیم. موقع گرفتن عکس سفرۀ یلدا، گفت کیفیت گوشیت خوب نیست و بذار من بگیرم برات تلگرام کنم و اولاً کیفیت گوشیم خوبه و ثانیاً من به این راحتیا با موبایل بقیه عکس نمی‌گیرم و ثالثاً نمی‌خوام شماره و تلگراممو یه غریبه داشته باشه. اونم یه غریبۀ رو مخ. واپسین تلاششم آهنگ‌هایی بود که پخش کرد و خوشمون اومد و گفت می‌ذارم تو گروه یا تلگرام می‌کنم براتون. خانم تخت پایینی شماره‌شو داد بفرسته براش. منم شماره و آی‌دی تلگراممو دادم بفرسته برام؟ حاشا و کلا. گفتم خودم دانلود می‌کنم. یه خانوم و دخترشم تو کوپه‌مون بودن که کرج پیاده شدن. خوراکیای منم اشتباهی با خودشون بردن کرج :((



۴. شب یلدا ببین چه فالی اومد برام؟ جانا! با توام. می‌بینی فالمو؟ حالمو؟ نمی‌بینی...



۵. دوی شب تازه رسیده بودیم میانه؛ که شهریست از شهرهای استان خودمون. بیدار بودم و داشتم از موقعیتم اسکرین شات می‌گرفتم. کامنت می‌ذاشتم، کامنت جواب می‌دادم و صبم باید تو جلسۀ دفاع دوستم حضور به هم می‌رسوندم. اون روز که با سهیلا برج بلور قرار داشتم، یه کم دیر اومد. تا برسه لوکیشن یا موقعیتشو فرستاد و منم تا بدان لحظه با این پدیده آشنا نشده بودم. وی منو با این تکنولوژی آشنا کرد و زان پس هر جا می‌رم برای ملت موقعیتمو گزارش می‌دم و تو این زمینه تقریباً شورشو درآوردم. ینی الان از این اتاق به اون اتاقم برم لوکیشنمو می‌ذارم تو گروه تلگرامی خانواده :|

اون 6h هم ینی تا ۶ ساعت موقعیتمو به کسی که باهاش به اشتراک گذاشتم گزارش کنه. Qatar stansiyanin yolu ینی ایستگاه راه‌آهن قطار؟ ایستگاه قطار؟ ایستگاه راه قطار؟ نمی‌دونم. اصن نمی‌دونم گوگل‌مپ چرا این تیکه رو ترکی نوشته :|


  • ۰۶ دی ۹۷ ، ۱۲:۲۱
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)
چند روز پیش رادیوبلاگی‌ها پستی منتشر کرد با این مضمون که آهای ایهاالناس، یه جمله دربارۀ رادیوبلاگی‌ها بگین ضبط کنین و بفرستین برای پادکست یلدا. جمله‌ای که حستون راجع به رادیو که تو این مدت داشتین رو دربرداشته باشه. تا دیروزم فرصت داشتین. دیروز سوسن پیام داد که نسرییییییییییین!!! گفتم جانم؟ گفت فقط یه نفر ویس داده، چه کنیم؟ گفتم تهدید :)) الان رفتم ازش بپرسم ویسا چند تا شد؟ میگه سه تا :| پرسید چاره چیست شیخ؟ گفتم ترغیب :))
الان من یه فیلم از آشپزخونۀ سال اول کارشناسی براتون آپلود می‌کنم. این فیلمو فقط خودم دارم و فقط به معدود کسانی که مطمئن بودم رازدار هستن و هرگز به مراد نخواهند گفت که من چه پیشینه‌ای داشتم نشونش دادم :دی داستان از اینجا شروع میشه که سال اول کارشناسی بودیم و شب بود و من و مژده و دنیز و سحر و نگار دور هم نشسته بودیم و جک می‌گفتیم و جک می‌شنیدیم. یکیشون گفت یه روز یه آتشنشانه... من گفتم وای سوپم از ظهر رو گازه و دویدم سمت آشپزخونه :| (دقت کنید که شب بود و سوپم از ظهر رو گاز بود) خوابگاهمونم سوئیت بود و آشپزخونه تو فاصلۀ پنج شش متریمون. و حس بویایی همه‌مونم که خدا رو شکر داغون :| و فیلمه از جایی شروع میشه که من گوشی به دست دارم میرم آشپزخونه گاز رو خاموش کنم. تو سکانس پایانی در ماهیتابه رو برمی‌دارم (دقت می‌کنید که سوپ رو تو ماهیتابه درست کردم؟) و دوربین تو افق سیاه‌رنگی از کربن! محو میشه و من خودم هم با دوربین رهسپار افق‌های دور می‌شم.


حالا چجوری دانلودش کنیم این ۹ مگابایت رو؟ ساده است. خیییلی ساده است. ویس می‌دید و رمز می‌گیرید. تو ویستون از حستون نسبت به رادیوبلاگی‌ها بگین. مثلاً بگین رادیو مثل این دستگاه‌های الکتروشوکه که وقتایی که یکی سکته می‌کنه طرف رو باهاش احیا می‌کنن. دیدین تو فیلما؟ دکتره میگه فلان‌قدر ژول و بعدش چند بار به یارو شوک می‌دن زنده میشه. به‌نظر من که رادیو همچین چیزیه و به بلاگستان شوک میده هر چند وقت یه بار که وبلاگ‌ها نمیرن. نقش من چیه این وسط؟ من نقش تقویت کننده رو دارم این وسط. بله؛ اینجوریاس :))
خب بچه‌ها، این آیدی تلگرام سوسنه: @artihoo همین الان ویستونو بفرستین براش و رمز دانلود رو بگیرید ازش. اگرم تلگرام ندارید صداتونو ضبط کنید و آپلود کنید برای خودم بفرستید. می‌تونید اینجا آپلود کنید و لینکشو بفرستید: www.picofile.com. من چجوری رمز می‌دم؟ اگه وبلاگ داشته باشین که براتون کامنت می‌ذارم یا در جواب کامنتتون که بدیهیه باید خصوصی باشه پاسخ می‌دم و رمز رو میگم. اگرم وبلاگ ندارید، وقتی لینک صداتونو می‌فرستین یه عدد ۶ رقمی هم برام بفرستین. مثلاً ۱۲۳۶۵۴. من صدای شما و این عدد رو از کامنتتون که بدیهیه باید عمومی باشه که زیرش بتونم جواب بدم سانسور می‌کنم و می‌گم ۳۲۰۷۹۰ تا بذار روش. و فقط شمایی که می‌دونی ۳۲۰۷۹۰ تا رو روی چی باید بذاری که بفهمی رمز ۴۴۴۴۴۴ هست.

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱. در هفته‌ای که گذشت مشغول خواندن کتابی بودم که دو سال پیش (بند ۲۷، ۲۸، ۲۹، ۳۰، ۳۱ و ۳۲ پست ۹۹۸) از سهیلا امانت گرفته بودم و قرار بود سری بعد که همو دیدیم پس بدم کتابو. دو ساله که همو ندیدیم. و دو سال پیش، سه سال بود که سهیلا رو ندیده بودم. به عبارت دیگر، طی پنج سال گذشته فقط یک بار دیدمش :|

۲. تصویر جلد کتاب رو بسیار دوست می‌دارم :)



۳. وصیت‌نامه:

نوشتم که: با عرض سلام و ادب و احترام خدمت بازماندگان محترم. این کتاب سهیلاست. سال ۹۵ ازش امانت گرفتم. اگر قبل از پس دادن دار فانی را وداع گفتم برسونید دستش، وگرنه روحم عذاب می‌کشه :دی



۴. این کتاب رو یک بار همون دو سال پیش خونده بودم و این هفته دومین بارم بود می‌خوندم. و اگه فکر کردین برام تکراری بود حاشا و کلا که من در امر فیلم‌بینی و رمان‌خوانی حافظه‌ای دارم در حد حافظۀ ماهی قرمز سفرۀ هفت‌سین :|

۵. از جملات و بندها و صفحاتی که برام جالب بود عکس گرفتم. اگر می‌خواید این کتاب رو بعداً بخونید و دلتون نمی‌خواد داستان لو بره بی‌خیال بقیۀ پست بشید و عکس‌ها رو نبینید. کیفیت عکس‌ها رو پایین آوردم. جهت رفاه حال مشتری :|

کتاب، آلمانیه. طنزه، ولی من از ب بسم الله تا نون پایانش لبخند هم نزدم چه برسه خنده. موضوعش سفرهای کارل فریدریش گاوس، ریاضیدان آلمانی و الکساندر فون هومبولت جغرافی‌دان و بن‌پلان هست. کسایی که ریاضی فیزیک خوندن و با دماسنج و متر و تلسکوپ رفیقن و کسایی که اهل سفرن شاید بیشتر هم‌ذات‌پنداری کنن با شخصیت‌های کتاب. اواسط کتاب، زن گاوس، یوهانا می‌میره و گاوس با مینا یا نینا (چند جا نوشته مینا، چند جا نینا. اوایل فکر می‌کردم اینا دو نفرن ولی گویا اشتباه تایپیه و آخرای کتاب فهمیدم مینا همون نیناست) ازدواج می‌کنه. یه دختر و پسر از یوهانا داره و یه پسر به اسم اُیگن از مینا یا نینا. زن دومشو دوست نداره و صرفاً برای بزرگ کردن بچه‌هاش و رسیدگی به کارای خونه باهاش ازدواج کرده. اُیگن زبان‌شناسی دوست داره ولی باباش چون دستیار لازم داشته پسرشو فرستاده ریاضی و حقوق بخونه. آخرای داستان پسره کارای سیاسی می‌کنه و می‌گیرنش و تبعیدش می‌کنن و داستان تموم میشه. صفحۀ آخر کتابو دوست داشتم. موقع تبعید اُیگن با یه آقای ایرلندی آشنا میشه و آقاهه به ایگن میگه بیا شریک شیم یه کسب‌وکاری راه بندازیم و اونم قبول می‌کنه. بعد این ایرلندیه میگه یه خواهرم دارم خوشگل نیست ولی آشپزیش خوبه و نامزدم نداره :| هیچی دیگه کأنّهو فیلمای ایرانی تموم میشه داستان :))

یه برادر که آشپزیمونو تعریف کنه، مرادو گیر بندازه چیه؟ اونم نداریم :|

[بیر]، [ایکی]، [اوچ]، [درد یا شایدم درت]، [بش]، [آلتی]، [یدّی]، [سگّیز]، [دقّوز یا شایدم دگّوز]، [اُن]، [اُن‌بیر]، [اُن‌ایکی]، [اُن‌اوچ]، [اُن‌درد یا درت]

  • ۲۳ آذر ۹۷ ، ۲۱:۵۵
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

من که از عنفوان کودکیم عاشق این سلسله بودم و قدمت لطفعلی‌خان خیلی بیشتر از قدمت مراده. ولی ذوقم مضاعف می‌شه وقتی می‌بینم این همه مراد تو این سلسله بوده. بعد می‌دونستین اگه روزای اول دورۀ ارشدم دوستم اون یه لیوان آبو نمی‌داد دستم و نمی‌گفت بخور آب نطلبیده مراده، کاراکتر مراد هیچ وقت خلق نمی‌شد؟

داشتم از جلوی تلویزیون رد می‌شدم، نگاهم ناخودآگاه و گذرا افتاد رو زیرنویس برنامه‌ای که پخش می‌شد و کسی نگاش نمی‌کرد. یه برنامۀ مذهبی بود راجع به اربعین و یه آقایی داشت صحبت می‌کرد و اون پایین نوشته بود امامزاده زید، بازار بزرگ تهران. چند قدم از تلویزیون فاصله گرفته بودم که یهو برگشتم گفتم امامزاده زید؟!!! امامزاده زید!!! مامان، امامزاده زید. ببین. ببین اونجا رو. می‌بینی؟ سمت راست آقاهه رو ببین. یه در سبزه. دره یه کم این‌ورتره و دیده نمیشه. ولی ببین، ببین ایناهاش. لطفعلی‌خان اونجاست. اونجا دفنش کردن. قبرش اونجاست. الان امامزاده رو مرمت کردن. قبلاً این‌جوری نبود که. داغون بود. اونجا رو می‌بینی؟ یه کم اون‌ورتر. اونجا تالار کامران‌میرزاست. اینجا بازار کفاش‌هاست. تهِ بازار کفاش‌ها. ببین. و تمام مدت مامان که خدا شفات بدۀ خاصی تو چشاش بود چیزی جز یه آقاهه که روی صندلی نشسته و راجع به عطر اربعین صحبت می‌کنه نمی‌دید و من همچنان داشتم توضیح می‌دادم یه کم اون‌ورتر از آقاهه کجاست و یه کم این‌ورتر از آقاهه و پشت دوربین تو زاویه‌ای که ما ایستادیم چیه.

پ.ن: اگه هشت سال پیش عقل و تجربۀ الانمو داشتم، هیچ وقت تنهایی تو روز تعطیل پا نمی‌شدم برم امامزادۀ مخروبه‌ای که تا حالا نرفتم و تهِ بازاره و بازار تعطیله (+، +، +).

  • ۰۴ آبان ۹۷ ، ۱۷:۲۸
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

اعتراف می‌کنم که یکی از دردناک‌ترین کارهای دنیا اینه که پنج صبح بیدار شی و در حالی که چشمات از شدت خستگی باز نمی‌شن نور صفحۀ گوشیتو به‌سختی و با بدبختی تحمل کنی و هر کلیدواژه‌ای که به‌نظرت بعداً در نوشتن جزئیات و شرح خوابت کمک می‌کنه رو یادداشت کنی. اینکه اون لحظه نمی‌تونی جمله‌بندی کنی و فقط کلمه می‌نویسی و کلمات رو هم گاهی با غلط املایی می‌نویسی یه طرف؛ درد آنجاست که می‌ری دست و صورتتو می‌شوری و میای می‌بینی هیچی از خوابت یادت نیست جز این چند تا کلمه. یکی از فانتزیامم اینه که یه کانالی داشته باشم که هر روز صبح خواب‌هامو توش بنویسم. ولی به دلایل مختلف شدنی نیست و تو ورد برای خودم می‌نویسمشون. چون اولاً همۀ خواب‌هام مسخره و بامزه نیست که برای بقیه جذاب باشه. خواب پریشان و غم‌انگیز هم می‌بینیم و اونا رو دوست ندارم تعریف کنم. دو اینکه آدم وقتی برای خودش می‌نویسه می‌دونه چقدر توضیح لازم و کافیه، اما وقتی برای بقیه می‌نویسه هم باید اطلاعات شخصی رو سانسور کنه و هم یه چیزی که برای خودش بدیهیه رو کلی توضیح بده تا خواننده متوجه بشه. سه اینکه بعضی خواب‌ها تعریف کردنشون دردسر داره. مثلاً همین دیشب، اپیزود یا بخش اول خوابم سلف دانشگاه دوستم بود و یکی از مسئولین اومده بود از غذای دانشجوها بخوره و ما تو دلمون می‌گفتیم آره جون خودت! از کی انقدر مردمی و خاکی بودی و خبر نداشتیم؟! که خودم می‌دونم این خوابو چرا دیدم ولی نمی‌تونم توضیح بدم. فلذا به شرح اپیزود دوم بسنده می‌نماییم:

گفت مامان، پس کی آدرس وبلاگتو می‌دی منم بخونم؟ گفتم هر موقع همۀ حروف الفبا رو یاد گرفتی. که خب البته می‌دونستم همۀ حروفو بلده و قبل از معلم یادش دادم :| گفت همه رو بلدم. گفتم ولی این کافی نیست و باید تا فردا صبر کنیم ببینیم نمرۀ املای دو تا حرف آخرو هم بیست... یاد تمام زجرهایی که خودم برای به دست آوردن این نمره کشیده بودم افتادم. یادم افتاد هر بار هر نمره‌ای که می‌گرفتیم مامان و بابا باید امضا می‌کردن و یادم افتاد بابا هیچ وقت نمرات زیر بیستم رو امضا نمی‌کرد و مامان امضاشون می‌کرد. یادم افتاد املا نوزده گرفته بودم و مامان تهران بود و معلممون گفته بود باید با امضا بیاید مدرسه و بابا به نیابت از مامان امضایی شبیه امضای اونو روی برگه زد و من چقدر غصه خوردم که بیست نگرفتم. اینا تو خواب یادم افتاد و حرفمو پس گرفتم و گفتم اگه من و معلمت از عملکرد فردات راضی باشیم و من مطمئن بشم که دیگه همۀ حروف الفبا رو بلدی و همۀ کلماتو می‌تونی بخونی آدرس وبلاگمو می‌دم بهت که خاطراتمو بخونی. یه دختر یک‌روزه و اگه بخوام دقیق‌تر بگم یکی دو ساعته هم تو بغلم بود و داشتم یه جایی می‌نوشتم که دخترم چهار صبحِ پنجمین ماه هزار و چهارصد و چهار به دنیا اومد و پنج و پنج دقیقه برای اولین بار شیر خورد. بعد تو کفِ این چهار و پنج بودم که نامبرده محتویات معده‌شو روی شونۀ راستم خالی کرد و شما که غریبه نیستین، یه کم چندشم شد از این کارش، ولی ضمن ذوق مضاعف با خودم گفتم حتماً از این صحنه باید عکس بگیرم و بعد به یادداشتم این نکته رو افزودم که دخترم برای اولین بار آروغ زد. باباشونم خونه نبود. لابد سر کار بود دیگه. حالا نمی‌دونم این چه کاریه که قبل از پنج صبح باید خانه و کاشانه و زن و زندگی رو ترک بگه. ولی موضوعی که بیشتر ذهنمو درگیر کرده اینه که پسرم مردادماه امتحان املا داشت؟ نظام آموزشی ینی قراره دگرگون بشه تا هفت هشت سال آینده؟ یا بچه‌م تجدیدی آورده و مونده برای تابستون؟ همچین لباسی به همین رنگ هم تنم بود و الان حتی دارم به این هم فکر می‌کنم که آیا مردادماه زمان مناسبی برای پوشیدن این لباسه؟ بعدشم اینکه هر جوری حساب می‌کنم سال ۱۴۰۴ نمی‌تونم یه پسر کلاس اولی داشته باشم و همه‌ش هم تقصیر توئه که هنوز پیدام نکردی.


  • ۰۱ آبان ۹۷ ، ۰۸:۳۴
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۶۸. پاییز باشه، تو باشی، اینجا باشیم. تو کنار حوض وضو بگیری و من وضو گرفتنتو تماشا کنم. یواشکی ازت عکس بگیرم و یاد امروز بیفتم. یاد عکسی که از وضو گرفتن بابا گرفتم. به این دفترم فکر کنم، به امروز، به اینجا، به تو. بپرسی تو صحن بخونیم یا بریم رواق؟ بگم سرده، بریم تو. کاپشنتو دربیاری و بگی تو بپوش من زیاد سردم نیست. یاد امشب بیفتم. یاد سویشرت داداشم که من پوشیدمش امشب. بعدِ نماز، کیف و کفشمو نگه‌داری که برم زیارت. اشاره کنی به ساعتت و بگی زود برگرد. بگی زیاد جلو نرو، بگی مواظب خودت باش. برگردم و ببینم نیستی. بغض کنم. هی دور و برمو نگاه کنم و نباشی. بشینم همین‌جا، زیر همین ایوان طلا تا برگردی و بگی کجا بودی (۱۷ مهر ۹۷)


  • ۲۲ مهر ۹۷ ، ۰۰:۰۱
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

پریروز

پریسا، وقتی ازش پرسیدم پس یاسین کو؟: «گذاشتم پیش مامانم»

امید، خطاب به محمدرضا بعد از دیدن عکس‌های یاسین: «دایی بودن چه حسی داره؟»

محمدرضا، وقتی ازش پرسیدم چه خبر از نتایج ارشد: «قبول شدم، ولی کار و سربازی هم هست. دو هفته دیگه یا پادگانم یا سر کلاس»

من، وقتی می‌شنوم یکی قراره بره سربازی: «اگه ازدواج کنی می‌تونی امریه بگیری»

پریسا: «بچه‌ها هر کدومتون که ازدواج کردین تو شرط ضمن عقدتون دو ساعت ظهر تاسوعای هر سالو مرخصی بگیرید از همسراتون. بچه‌هاتونم نیارید»

من: «ولی من مرادو میارم ببینه در فراقش هر سال کجاها چی نذرش کردم. یکی از نذرامم اینه هر سال با خودش بیام این امامزاده شمع روشن کنم»

امید: «می‌تونیم بیاریمشون و ون بگیریم. به نگارم بگیم هر سال یکی دو کاسه بیشتر آش بده بهمون. بعد ونو گسترش می‌دیم و اتوبوس می‌گیریم»

من: «میشه مادرشوهرمم بیاد؟»

امید بعد از اینکه گفتم مستقیم نرین، بپیچین سمت امامزاده: «بی‌خیال، انقدر خودتو سنگ رو یخ نکن پیش این امامزاده‌ها. می‌بینی که اصن وقعی نمی‌نهند»

محمدرضا، وقتی رسیدیم امامزاده: «بچه‌ها، شما به اینجا اعتقاد دارین؟»

یه خانومه تو امامزاده، بغل ضریح: «می‌شناسین این امامزاده رو؟ نوهٔ امام حسینه. هر چی بخواین میده بهتون»

  • ۳۰ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۴۶
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

نذری بپزم پخش کنم خانه به خانه؟

چهار سال در یک نگاه:

  • ۲۸ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۵۴
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

برای پستی که نگارنده‌اش نیازمند یک نفر جزوه‌خوان سریع برای خواندن پروپوزال تکنیکال کامرشال ۵۰۰ صفحه‌ای بود که خودش برود بخوابد و اون صبح خلاصه رو براش توضیح بده و گفته بود اگه دلبر بود شاید برام می‌خوند همهٔ اینا رو، کامنت گذاشتم که «با شناختی که از دلبرها دارم مطمئنم نه تنها می‌خوند و خلاصه می‌کرد برات، بلکه فردا تا شرکتم می‌رسوندت که بتونی تو راه نکات رو مرور کنی و اگه چیزی برات مبهم بود توضیح بده» و وقتی پرسید این شناختی که داری از کدوم دسته دلبرهاست دقیقاً؟ چون هیچ کس دیگه‌ای الان با کامنت تو موافق نیست گفتم: «واقعاً؟! :)) پس با این اوصاف میشه دلبرها رو به دو دسته تقسیم کرد. با دستهٔ اول که مد نظر سایر کامنت‌گذاران بوده کاری نداریم. اون دلبرا فیکن. الکی فقط اسمشونو گذاشتن دلبر. دلبرای قلابی. اینا همونایی‌ن که تو قطار تو گوشم می‌خوندن مرادو باید چلوند و چزوند. با اینا کاری نداریم. خب؟ اون دسته‌ای که مد نظر من بود صبح (با اینکهٔ همهٔ شبو بیدار بودن و جزوه خلاصه می‌کردن و خسته‌ن) از این پن‌کیکای بدون فر شکلاتی درست می‌کنن، چایی دم می‌کنن، میزو می‌چینن، عکس می‌گیرن :)) می‌ذارن اینستا، بعد آپلود می‌کنن وبلاگشون، بعد یه آهنگ ملایم؟ خیر! از این آهنگای خز و خیل دوپس دوپسی می‌ذارن و می‌دونی مرادشونو چجوری بیدار می‌کنن؟ صدای آهنگو تا منتهاالیه سمت راست بلند می‌کنن و جزوه رو لوله می‌کنن و با چماق کاغذی ‌دست‌سازشون می‌افتن به جون اون بدبخت و با ریتم ملایم سیناحجازی‌طوری صبح شده رو می‌خونن و از اون ورم سیروان خسروی داره داد می‌زنه یه صبح دیگه! آره پسر، دلبرای راست‌راسکی اینجوری‌ن. بقیه فیکن»


  • ۱۴ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۰۷
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

به دعوت صبای عزیزم و دکتر سین، برای شرکت در چالش آقای صفایی‌نژاد؛ اینکه اگه یه روز خواستید کتابی بنویسید، دوست دارید موضوع کتابتون چی باشه و در چه زمینه‌ای باشه.

1. دوست دارم یه کتابِ یه کم تخصصی راجع به زبان‌آموزی کودک بنویسم. اینکه یه نوزاد چطور از مرحلۀ غان‌وغون و تولید آواهای بی‌معنی می‌رسه به ساخت کلمه و جمله و کدوم قواعد نحوی رو زودتر یاد می‌گیره و کدوم رو دیرتر. می‌تونم یه فصلشم اختصاص بدم به زبان‌آموزی بچه‌های دوزبانه و کتابمو تقدیم کنم به بچه‌هام: امیرحسین (طوفان سابق)، نسیم، خاطره و چهارمی که اسمشو قراره باباش بذاره و فعلاً چهارمی صداش می‌کنیم.

2. دوست دارم یه کتاب با موضوع وبلاگ و وبلاگ‌نویسی بنویسم. ترجیحاً با اسم مستعار وبلاگیم. یه فصلشو اختصاص بدم به بلاگرها و اصول و قواعد نویسندگی، یه فصل برای خواننده‌ها، یه فصل راجع به تعامل خواننده و نویسنده و کامنت و تجربیات این چند سال خودم و فصل آخر هم از رفتن و بستن و حذف کردن وبلاگ و دلایل این کار. و این کتاب رو تقدیم کنم به پدر و برادرم که بلاگر بودند، برادرم هنوزم بلاگره و مرادمم اگه بلاگر باشه فبهاالمراد! تقدیم ایشونم می‌کنم.

3. دوست دارم یه کتاب تخصصی و علمی در مورد خواب و فرایند خواب دیدن در رد و ابطال کتاب‌های تعبیر خواب بنویسم. من منکر رویای صادقه و وحی و الهام نیستم، ولی وقتی می‌بینم یه عده چطور خوابشونو جدی می‌گیرن و چقدر کتاب تعبیر خواب الکی و بی‌خود همه جا ریخته کهیر می‌زنم. و چون آدما خوابی که دیدنو زود فراموش می‌کنن، من اولین کاری که می‌کنم بعد از بیدار شدن، نوشتن خوابمه و از اونجایی که یه مدت بعد یادم میره چی نوشتم یکی از تفریحاتم اینه که هر چند وقت یه بار نوشته‌هامو بخونم و ریسه برم از خنده. و این کتاب رو هم تقدیم کنم به همۀ مادران، به پاس لالایی‌هایی که تو گوشمون خوندن و اولین بار تو آغوش این عزیزان خواب رفتیم.

4. من اصولاً آدمِ ابراز احساسات جلوی جمع نیستم. ندارم، ولی اگه استعداد سعدی و حافظ رو داشتم قطعاً هیچ وقت نمی‌تونستم شعرهایی که برای یار گفتم رو منتشر کنم و به جهانیان عرضه بدارم و همون یه نسخه‌ای که نگاشته بودم رو می‌بردم به یار می‌دادم و می‌گفتم فقط خودت بخونیا. همون طور که اگه یه غذایی برای یکی که دوستش دارم درست کنم تأکید می‌کنم فقط خودت بخوریا. آخه نیست که عشق قاطیش می‌کنم، خوشم نمیاد کس دیگه‌ای بهره ببره. در همین راستا دوست دارم یه کتاب بنویسم که برای تو باشه، از تو باشه، از با تو نبودن و با تو بودنم باشه. یه نسخه و فقط هم همون یه نسخه رو داشته باشم و یه روزی که نمی‌دونم کی بدمش به تو.

5. دوست دارم یه روز برم جنوب، مناطق جنگی و اخراجی‌هاطور و حتی معراجی‌هاطور متحول بشم و برای ادای دینم به شهدا یه کتاب با موضوع دفاع مقدس بنویسم. فعلاً چون از این فضا خیلی دور و پرتم و تا حالا یه صفحه کتابم راجع به این موضوع نخوندم، ایده‌ای راجع به محتواش ندارم و نوشتن این کتاب در حد فانتزیه برام.

6. دوست دارم یه فرهنگ لغت جامع شامل فحش‌ها و حرف‌های خیلی زشت و بی‌ادبانه بنویسم. چند وقتیه که با استادم و تیمش در تهیه پیکرۀ گفتاری همکاری می‌کنم. کار ما اینه که فایل‌های صوتی طبیعی رو، ینی صداهایی که بدون اطلاع گوینده ضبط شده رو جمله به جمله و کلمه به کلمه با نرم‌افزار خاصی که داریم تقطیع کنیم و برای اولین بار در ایران! یه سری کارهای زبان‌شناسانه روش انجام بدیم. دلیل اطلاع ندادن بهشون اینه که اگه بدونن صداشون ضبط میشه یه چیزایی رو نمی‌گن و به چیزایی رو یه جور دیگه میگن. بعد شما فکر کن یه عده تو این فایل‌های صوتی حرف‌های زشت هم می‌زنن. خیلی زشت ها. بعد من به واسطۀ هم‌صحبتی با دوستان بی‌ادبم تو خوابگاه، متوجه می‌شم که این فحشه، ولی معنی‌شو نمی‌فهمم. املاشم بلد نیستم. اگه بدونین این روزا چیا از گوگل جست‌وجو می‌کنم. بعد هر بار یاد مصرع هر چیز که در جستن آنی، آنیِ مولوی می‌افتم خنده‌م می‌گیره. روم هم نمیشه از استادم یا سایر همکاران معنی این عبارات وزین رو یا حتی املا و آوانویسی‌شونو بپرسم و فرهنگ لغتی هم پیدا نکردم که جامع و مدون به این مبحث پرداخته باشه. یه فرهنگ عامیانه دارم که خب اسمش روشه دیگه عامیانه است، هر عامیانه‌ای که فحش نیست. این شد که تصمیم گرفتم خودم یه روز یه همچین کتابی بنویسم و تقدیم دوستان بی‌ادبم کنم که مرا در تهیۀ این کتاب یاری نمودند.

6.5. تو این پروژه، من تو تیم ضبط صدا نیستم. نمی‌خوام اطرافیانم همه‌ش حس کنن وقتی دارن با من حرف می‌زنن صداشونو ضبط می‌کنم. هر چند میشه بعد از ضبط بهشون اطلاع داد و اجازه گرفت و هیچ اسمی از اون فرد برده نمیشه و مهم‌تر اینکه این جملات و کلمات به تیکه‌های دو سه ثانیه‌ای تقطیع میشن و اسامی خاص هم از فایل صوتی حذف میشه. با این حال من کارهای نرم‌افزاری و زبانی رو انجام میدم فقط و می‌دونم که تیم ضبط صدا چقدر با مشکل کمبود موقعیت روبه‌رو هست. به عنوان مثال ما از کلانتری و زندان و دادگاه و پادگان و اینجور جاها، فایل صوتی نداریم و پیکره‌مون کلمات و جملاتی که تو این موقعیت‌ها به‌کار میره رو نداره. چون اغلبمونم دختریم صدای مردونه و موقعیت مردونه هم کم داریم. من خودم صدای خودمو حین کشتن سوسک تو خوابگاه برای استادم فرستادم. البته اون موقع که اون بزرگوار رو می‌کشتم و ازش فیلم می‌گرفتم فکر نمی‌کردم قراره بعداً به دردم بخوره. 

+ زین پس می‌تونید به جای عکس جغد فایل صوتی هم برام بفرستید بفرستم برای استادم.

+ با تشکر از دوستان که از این چالش‌ها برگزار می‌کنن و تشکر ویژه‌تر از دعوت کنندگان.

+ منم باید دعوت کنم؟ خب، دعوت می‌کنم ازتون شما هم شرکت نمایید و بگید دوست دارید چه کتابی بنویسید؟


  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

راهی تهرانم برای مصاحبهٔ دکتری. واگن هفت، کوپهٔ نه. طبق معمول بحث، بحث شوهر و ظلم‌های مادرشوهر و خواهرشوهر و فواید مهریه و مشقت‌های زندگی مشترک و راه‌های مقابله با جاری و فک و فامیل شوهره. خانومه میگه من تحصیل‌کرده بودم، کار هم داشتم. موقع ازدواج شوهرم گفت سر کار نرو، خودم هر ماه حقوق میدم بهت. بیست سال پیش ماهی یه تومن می‌گرفتم و الان سه تومن. شوهرم یه مرد ایده‌آله ولی دعوا هم کردم باهاش یه موقع‌هایی. مهرم هم خواستم به اجرا بذارم و تهدیدشم کردم یه وقتایی. پونصد تا سکه مهریه‌مه. پرسیدم می‌تونم شغل همسرتونو بپرسم؟ گفت مدیر فلان جاست. بحث شیرین گربهٔ دم حجله رو ادامه دادیم. از این حرفا که مهریه برای دوام زندگی لازمه و چهارده تا چیه و مگه عقل نداری تو و ناسلامتی تحصیل‌کرده‌ای و پسرا رو می‌شناسی و مهریه‌ت کم باشه طرف هر موقع بخواد برت می‌گردونه خونهٔ بابات و ارزشی برات قائل نیست و فلان شرطو باید حتماً تو عقدنامه بنویسی و امضا بگیری و یادت باشه عندالمطالبه، نه استطاعه و اول زندگی فلان رفتارو باید داشته باشی و نمی‌خوام و لازم ندارم تو کارِت نباشه و با مثال و نمودار و توضیح و تفسیر تجربیات گرانبهاشونو در اختیارم گذاشتن که زن هر چی کم‌خرج‌تر کم‌ارج‌تر. خاطر نشان کردند شوهر که کردی این حرفامونو یادت بیار و به روان پاکمون درود بفرست. از بدو آشنایی و سوار شدن تا الان که رسیدیم به یه ایستگاهی که سیم‌کارتم آنتن بده و این پستو بذارم دارن شست‌وشوی مغزیم میدن و به خیال خودشون چشم و دلمو به روی حقایق زندگی روشن کردن. قانعم کرده بودن که مرد رو باید چزوند و چلوند و پدرشو درآورد و هر از گاهی هم با مهریه تهدیدش کرد. پس از ساعت‌ها اندرز، وقتی که خیالشون راحت شد که توضیحاتشون کافی و مبسوط بوده و من دیگه متقاعد شدم، خانوم کنار پنجره از خانوم روبه‌روییش مسیر مترو و بی‌آرتیا رو پرسید که چجوری میشه رفت فلان جا که خونه‌شونه. مسیرش سرراست بود. اما چون اصالتاً تهرانی نبود و ترک هم نبود و رفته بود تبریز داداششو ببینه که یه زن ترک گرفته و زنه اگه مهریه‌ش زیاد نبود تا حالا طلاقش داده بود، و چون اولین بارش بود با قطار میومد تهران بلد نبود خونه‌شونو. سپس از همدیگه پرسیدن کی می‌رسیم و خانوم روبه‌رویی گفت حدودای پنج. خانوم کناریم که دامادش دخترشو با یک عدد بچهٔ هنوز پا به عرصهٔ وجود ننهاده رها کرده و رفته تصدیق کرد و خانوم کنار پنجره گفت پس زنگ بزنم شوهرم حدودای چهار راه‌آهن باشه. هر چند می‌دونم خواب می‌مونه و خودم میرم. داشت گوشیشو درمیاورد به شوهرش زنگ بزنه که یهو گفتم وای نه تو رو خدا بنده خدا رو بدخواب نکنین صبح سر کارم باید بره بیچاره. بذارین تا هفت بخوابه. شمام تا شش صبر کنین هوا روشن بشه خودتون برید. منم تا یه جایی باهاتون میام مسیرو نشونتون می‌دم. جمله‌م که منعقد شد چنان سکوتی فضای کوپه رو فراگرفت و چنان چپ‌چپی نگام کردن و یهو زدن زیر خنده که خودم متوجه شدم زحمات چندساعته‌شونو مبنی بر چلوندن و چزوندن مراد به هدر دادم.

  • ۰۱ تیر ۹۷ ، ۲۳:۰۲
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

بیات‌نوشت چیست؟ نوشته‌های منتشر نشده، از دهن افتاده و بیاتی که پیام، خاصیت و اهمیت چندانی ندارند.

واگن سوم بودم. برگشتم سمت سالن و دستمو بردم بالا و برای بابا تکون دادم. قلبم مچاله شد. تنگ شد. باورم نمیشه هنوزم وقتی میرم تهران گریه‌ام می‌گیره. قبلنا وقتی می‌رفتم بغض می‌کردم و برگشتنی (می‌دونین که؛ برگشتنی قیده. ینی وقتی داشتم برمی‌گشتم خونه) خوشحال بودم. حالا وقتی برمی‌گردم هم از اون ور دلم تنگه و باز بغض می‌کنم برای تهران. دائم‌البغض که میگن منم. سهراب در همین راستا می‌فرماید: اهل کاشانم اما، شهر من کاشان نیست. شهر من گم شده است. 

سه تا پسر و دو تا دختر هم واگن سه بودن. شایدم دو تا پسر و سه تا دختر. باهم بودن. هر پنج تاشون کوپه‌ی اول. من کوپه‌ی دوم بودم. کوپه‌ی شش‌تخته گرفته بودن و قرار بود کیفا و چمدوناشونو بذارن روی تخت ششم. تا برسیم و سوار شیم پشت سرشون بودم و حرفاشونو می‌شنیدم. ینی هم بغض کرده بودم و دلم تنگِ خونه بود، هم فال گوش وایستاده بودم. واینستاده بودم البته. فال گوش حرکت می‌کردم. دانشجو بودن. اینو وقتی بلیتاشونو دستشون گرفته بودن و دنبال واگن سه می‌گشتن و از خوابگاه می‌گفتن فهمیدم. ولی نفهمیدم ساکن تبریزن و دانشجوی تهران، یا اهل تهرانن و دانشجوی تبریز. همه‌شون فارسی حرف می‌زدن باهم و لهجه هم نداشتن. به تجربه، ششِ دی، موقعِ فرجه‌هاست و ملت تو یه همچین روزی برمی‌گردن خونه‌شون. مگه اینکه پروژه‌ای چیزی داشته باشن.

مأمور قطار قبل از سوار شدن بلیتاشونو دید و پرسید باهمین؟ گفتن آره. مأموره فکر کرد منم با اونام. شش تا بودیم و کوپه‌ها شش‌تخته. بعد که بلیتمو نشونش دادم از گمراهی درومد. زمانه چقدر عوض شده. دوره‌ی ما راننده‌های اتوبوس نمی‌ذاشتن خانوم کنار آقا بشینه. باید شناسنامه نشونشون می‌دادی و ثابت می‌کردی محرمین. اون وقت اینا کوپه‌ی دربست گرفتن. [نچ نچ نچ گویان سوار قطار می‌شود]

سوار قطار که شدم، تو کوپه‌مون فقط من بودم. از مأمور واگن پرسیدم تنهام؟ گفت نه بین راه قراره سوار شن. دفتر و دستکامو درآوردم و شروع کردم به درس خوندن. صدای خنده‌هاشون رشته‌ی افکارمو می‌گسست. پانتومیم بازی می‌کردن، خاطره تعریف می‌کردن، چیپس می‌خوردن و می‌خندیدن. دلم می‌خواست مثل بچه‌ها خوراکیامو ببرم باهاشون تقسیم کنم و بگم منم بازی میدین؟ :دی

یاد سال اول کارشناسی افتادم. هم سن و سال همینا بودیم. دم عید بود و نمی‌دونم چه امتحان و پروژه‌ای داشتیم که همه‌مون تا یه تاریخی نتونسته بودیم بریم خونه و بلیت اتوبوس و هواپیما هم تموم شده بود و همه‌مون برای همون روز بلیت قطار گرفتیم. من، ریحانه، سمیرا، بهناز، نگار، دنیز، مریم؟ مژده؟ سحر؟ یادم نیست چند تا بودیم. برای نماز نگه‌داشته بودن. وقتی داشتم پیاده می‌شدم فریدو دیدم. اون داشت سوار می‌شد و من پیاده می‌شدم. از دیدنِ هم‌کلاسی‌ای که تا همین چند ساعت پیش سر یه کلاس بودیم انقدر شوکه شده بودم که هیچی نگفتم. نه سلامی نه علیکی. برگشتم به ریحانه بگم فریدم تو همین واگنه که ریحانه پیش‌دستی کرد و گفت افشین اینا هم با همین قطار میرن تبریز. ریحانه عمران بود و افشین اینا یه باند عمرانی بودن. بعد پوریا رو دیدم. پوریا و فرید و یه چند تای دیگه که هنوز اسماشونو یاد نگرفته بودم برقی بودن. اون روز کلی نخبه و نابغه تو اون واگن بودن. واگن شریفیا :))

هنوز داشتن پانتومیم بازی می‌کردن و خاطره تعریف می‌کردن و چیپس می‌خوردن و می‌خندیدن. چقدر احساس پیری می‌کردم وقتی بهشون فکر می‌کردم. برای شام جوجه سفارش دادن و یه کم تو سالن قدم زدن و بعد دیگه صداشون قطع شد. 

یکی دو سه ساعتی از تبریز فاصله گرفته بودیم که یه خانومه ۳۸ ساله (وقتی ۱۷ سالش بوده ازدواج کرده و همون سال، اولین بچه‌ش که یه پسر ۲۱ ساله‌ست و تهران افسری می‌خونه و قصد ازدواج نداره به دنیا اومده) با دخترش سوار شد. شبیه یکی از بچه‌های تیم شیما اینا حرف می‌زدن. حدس زدم باهم همشهری باشن. همان‌طور که زبان فارسی لهجه‌های متعددی داره و از طرز حرف زدن طرف می‌فهمیم اهل کجاست، ترکی هم اینجوریه. لهجه‌شناسی‌م خوب نیست زیاد و فقط می‌تونم تشخیص بدم طرف همشهری‌م هست یا نه. بعد یه خانم ۶۸ ساله (گفت ۹ تا بچه دارم و بچه‌ی آخرم ۲۹ سالشه و وقتی ۳۹ سالم بوده به دنیا اومده) با یه دبّه ترشی و ده تا ساک و چمدون و سطل ماست و روغن و کره و دخترش (که همین دختر ۲۹ ساله باشه) سوار شد و بعد یه خانوم دیگه که مثل خانم ۳۸ ساله و دخترش حرف می‌زد با یه جعبه سیب و یه گونی پیاز و سیب‌زمینی و چند تا قابلمه و یه دبّه ترشی و دو تا ماشین کنترلی که برای نوه‌هاش خریده بود و چند تا ساک سوار شد.

یه کم در مورد دندون مصنوعی صحبت کردن. خانم ۳۸ ساله دندوناشو تازه کشیده بود و می‌خواست دندون مصنوعی بذاره. بعد در مورد محله‌شون و در واقع آدرس خونه‌هاشون صحبت کردن. اینکه کجا می‌شینن و خونه‌شون بزرگه، کوچیکه، حیاط داره، نداره. بعد در مورد شغل شوهراشون و آدابِ پول گرفتن از شوهراشون و اینکه کاش مستقل بودن و چشمشون به دست شوهرشون نبود. به من هم توصیه کردن مستقل شم و چشمم به جیبِ شوهرم نباشه. در مورد گوشتِ «گچی» هم صحبت شد. گِچی به زبان ما نمی‌دونم بز، گوزن، آهو یا چیه. بلد نیستم فارسی‌شو. در مورد گوشت این حیوون صحبت می‌کردن. دخترِ ۲۹ ساله‌ی خانم ۶۸ ساله رفت از عموش چیزی بگیره یا بهش بده. در ادامه، مامانش اون آقا رو شوهر خطاب کرد. یه کم گیج شده بودم، ولیکن ساکت بودم و وارد بحثشون نمی‌شدم. خانومی که روبه‌روم نشسته بود از دختر ۲۹ ساله‌ی خانم ۶۸ ساله پرسید با عموت اومدین یا پدرت؟ دختره گفت بابامه، ولی عمو میگیم بهش. اونجا بود که فهیدم اینا به بابا میگن عمو. بقیه‌ی خانوما هم تأیید کردن که ما هم همچین رسمی داریم که بابا رو عمو صدا کنیم و عمو رو بابا. تعداد بچه‌های همو پرسیدن. و اونجا بود که فهمیدم خانم ۶۸ ساله، ۹ تا بچه داره. پنج تا پسر و چهار تا دختر. آخریه همین دختره بود که به گفته‌ی خودش کلی خواستگار داشت، خودشم خواستگارهاشو می‌خواست و یکیش همسایه‌شون بود، ولیکن دختره رو نمی‌دادن بهش. زیرا پدر دختره از پسره خوشش نمیومد. ظاهراً یه خواستگار تهرانی هم داشت و به اونم نمی‌دادن. کلاً نمی‌دادنش به کسی. دختره ضمن اظهار نارضایتی از عملکرد پدرش مبنی بر اینکه سخت می‌گیره اذعان کرد: نه به دور میدن منو نه به نزدیک. کلاً نمی‌دن منو به کسی. 

خانوم ۳۸ ساله از خانومی که روبه‌روم نشسته بود پرسید چند تا بچه داری؟ خانومه جواب داد سه تا کنیز داری. منظورش این بود که سه تا دختر دارم. گفت تهرانن و بعد در همین راستا از مشقت‌های مادر بودن گفت. یه ضرب‌المثل یا سخن نغز هم گفت که متأسف شدم. خواست مثلاً بگه مادر بودن سخته، گفت سگ باشی مادر نباشی. بگذریم... بهشت زیر پای مادران است به هر حال. این خانوما اهل یه شهرستانی بودن که اهالی اون شهرستان از اهالی یه شهرستان دیگه خوششون نمیومد. و تا می‌تونستن پشت سر اون شهرستانیا حرف زدن که فلانن و بهمانن. معلوم بود از ماها هم متنفرن و دو صد چندان حالشون از ما به هم می‌خوره. ولیکن به احترام من چیزی نمی‌گفتن پشت سر اهالی شهر ما. 

وقتی دیدن حرف نمی‌زنم، سر صحبتو اینجوری باهام باز کردن که اهل کجام و اصرار داشتن که بدونن خود تبریز یا اطرافش. این خیلی مهمه برای بعضیا. دلیلشم کشف نکردم هنوز. دیدم اگه بحثو ادامه بدن، باید مساحت فرشای خونه‌مونم در اختیارشون بذارم. فلذا سرمو کردم تو گوشیم تا خودشون با خودشون به بحثشون ادامه بدن. در ادامه داشتن در موردِ خانواده‌ی شوهرشون، عروسِ خواهرشوهراشون و خواهرشوهرای عروساشون صحبت می‌کردن. یه ضرب‌المثلم اینجا و در همین راستا یاد گرفتم که سگ از توله نجس‌تر هست یا نیست یا توله از سگ نجس‌تره یا یه همچین چیزی. انقدر تند تند حرف می‌زدن و بحثو عوض می‌کردن و چیزای جدید می‌گفتن که مطالب، خوب جا نمیفتاد برام. به هر حال یه چیزی نجس بود این وسط. و در کل منظورشون این بود که عروس و خواهرشوهر اه اه و پیف پیف. اینجا بود که خانم ۳۸ ساله به این نکته اشاره کرد که پسرش قصد ازدواج نداره و ابراز نگرانی کرد بابت عروس آینده‌ش. 

ینی هر چقدر من عاشقِ خانواده‌ی فرضیِ شوهرِ فرضی‌م ام، اونا متنفر بودن از خانواده‌ی شوهر و حالشون به هم می‌خورد ازشون و هر چقدر من عاشق شهرستان‌ها و لهجه‌های مختلفم اونا بدشون میومد از هر کی و هر چی جز خودشون.

خانم ۳۸ یه سوال شرعی بانوان هم داشت که تو جمع مطرح کرد و من چون می‌دونستم حکمشو، براش توضیح دادم و برای مطمئن‌تر شدنش از گوگل هم جستجو کردم براش. داشت می‌رفت تهران که با پسرش برن قم، زیارت. پسرش دانشجو بود و قرار بود بیاد دنبال مادر و خواهرش. خواهرش کلاس ششم بود. همون اولِ آشنایی اسممو پرسید. دوست شدیم باهم و نصف شب که بدخواب شده بودم اونم بیدار بود و باهم پفیلا خوردیم. نسبتاً ازشون خوشم اومد. مهر خانومه تا حدودی به دلم نشست. مهربون بود، ولی نه انقدر که آرزو کنم همچین مادرشوهری داشته باشم. تو این چند سال کمِ کمش با صد تا خانوم که پسر دم بخت داشتن همسفر بودم و هر بار مصمم‌تر شدم که قبل از ازدواج، در مورد مادر مراد بیشتر تحقیق کنم و نسبت به مادرش حساس‌تر باشم تا خودش. ینی انقدر که اینا رو مخن، پسراشون رو مخ نیستن فکر کنم.

ظاهراً سر و صدای کوپه بغلی نذاشته بود اینا خوب بخوابن. صبح یه کم بد و بیراه پشت سر اونا گفتن و وقتی فهمیدن کوپه‌شون مختلط بوده، نچ نچ نچ گویان به خدا پناه بردن و انگشت حیرت به دهان گذاشته و گزیدن.

بعدشم رسیدیم و ادامه‌ی این پست میشه همون پست 1177

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

این چند وقتی که فیلم‌های مکتب‌خونه رو می‌دیدم، نکات و چیزهای جدیدی که یاد می‌گرفتم رو برای خودم یادداشت می‌کردم. نکاتی رو هم که فکر کردم ممکنه برای شما هم جالب باشه، اینجا میارم. اگه روی اعداد کلیک کنید، فیلمشم می‌تونید ببینید.

قسمت 155، بازیِ سنگ، کاغذ، قیچی و فعالیت ناحیه‌ی پاراسینگولیت؟ (این اسمای اجغ وجغ چیه آخه روی نواحی مغز می‌ذارین. خدایی مختصات بدیم بهتر و راحت‌تر نیست؟ مثلاً ناحیه‌ی 89 و 100 و 587. اینجوری می‌فهمیم باید 89 میلی‌متر بیایم جلو، 100 تا بریم سمت راست و 587 تا بالا. والا به قرآن.) چی داشتم می‌گفتم؟ همین دیگه. فعالیت این ناحیه رو موقع بازی نشون میده.

قسمت 158. ینی هر چی قسمت تا حالا دیدین و خوندین یه طرف، این قسمت هم یه طرف. می‌فرمایند اگر روی پلی داغون و در حال ریزش و در موقعیت‌هایی مثل زلزله و سیل و طوفان (شایدم توفان) و آتش‌سوزی و خطر و اینا باشیم، اون قسمت از مغزمون که کسی رو دوست داره فعال‌تر میشه و بیشتر دوست می‌داریم اونی که کنارمونه. آزمایش‌ها حاکی از آن است که اگه تنهایی روی پلی که در حال تکون خوردنه باشیم ترس رو حس می‌کنیم و وحشت بر ما مستولی میشه. ولیکن چنانچه با کسی باشیم، هر چقدر هم این فرد کریه‌المنظر و کچل و چاق و سیبیلو و بی‌کار و بی‌پول و بی‌سواد باشه، ناحیه‌ی مهر و محبت به اون فرد فعال میشه و عاشقش می‌شیم. و در ادامه توصیه می‌کنه وقتی با کسی آشنا شدید و قصد ازدواج و این صوبتا بود، برای تحکیم رابطه و احساساتتون جلسه‌ی اول برید شهربازی و سوار ترن هوایی و تله‌کابین بشید و تا می‌تونید خودتون رو در شرایط خطر قرار بدید. حالا منم از اینایی‌ام که از ارتفاعِ 5 سانتی هم واهمه دارم. واهمه که چه عرض کنم تو بگو وحشت تا سر حد مرگ. اصن یه چیزی می‌گم یه چیزی می‌شنوی. هفت هشت ده سال پیش بود فکر کنم. خونه‌ی مامان‌بزرگم‌اینا بودیم و بچه‌ها رفتن پشت بوم برای چیدن توت. پشت بومشون از اینایی بود که باید تا یه جایی رو با نردبون می‌رفتی و بقیه رو مرد عنکبوتی طور طی می‌کردی و خب امید و محمدرضا و پریسا رفتن و من نرفتم و گفتم اصن توت نمی‌خوام. ملت شیرم کردن که برو تو می‌تونی و چی کم از اینا داری و خب منم خر شدم و رفتن همانا و اونجا گیر کردن همانا. اونا توتاشونو چیدن و خوردن و من اون بالا جیغ می‌زدم که منو بیارین پایین و خب نه پام به آخرین پله‌ی نردبون می‌رسید و نه اصن جرئتشو داشتم برسونم پامو به نردبون. اونجا اون لحظه آخر دنیا بود و فکر می‌کردم دیگه هیچ وقت نمی‌تونم پایین بیام. بابا هم خونه نبود. بابای پریسا و محمدرضا نردبونو بلند کرد رو هوا و نزدیکم کرد و پامو گذاشتم روش و آروم‌آروم آوردم پایین. غلط کردمِ خاصی تو چشام بود. ینی اگه خورشیدو بدن دست راستم و ماهو بدن دست چپم که سوار تله‌کابین شم و امپراطوری شرق و غرب رو بذارن پشت بوم و بگن برو برش دار، هرگز. بعد تو قسمت 164 میگه مهم‌ترین ناحیه‌ای که در هیجان دخالت داره آمیگداله که دروازه‌ی هیپوتالوموس محسوب می‌شه. ینی تو روحتون با این نام‌گذاری نواحی. ولی ما نسبت به هیپوتالاموس هشیار و آگاه نیستیم. ینی متوجه می‌شیم و متوجهِ متوجه شدنمون نمی‌شیم. مثل این نیست که ببینیم یکی صورتش قرمزه و به این نتیجه برسیم که خشمگین و عصبانیه. در واقع یه اتفاقی می‌افته، بدون اینکه دلیلشو بفهمیم و متوجه دلیلش بشیم. ینی مثلاً از یکی خوشمون بیاد و نفهمیم چرا چنین شد. بعد میاد آزمایش مردمکِ باز رو مثال می‌زنه و میگه بدون اینکه خودمون متوجه بشیم و آگاهانه باشه، مردمک باز رابطه‌ی عاطفی جدی‌تری رو ایجاد می‌کنه و یه حسی به طرف مقابل میده که طرف مقابل از این حس آگاه نیست، ولی اون حسه رو داره. و در ادامه توصیه می‌کنه وقتی با کسی آشنا شدید و قصد ازدواج و این صوبتا بود، برای تحکیم رابطه و احساساتتون جلسه‌ی اول که خواستید برید شهربازی و سوار ترن هوایی بشید، مردمک چشمتونم گشاد کنید با لنز و اینا. 

مراد، من همین جوری بدونِ ترن هوایی و تله‌کابین و با مردمکِ بسته هم دوستت دارم. 

ای آنکه دوست دارمت اما ندارمت، بر سینه می فشارمت اما ندارمت
ای آسمان من که سراسر ستاره‌ای، تا صبح می‌شمارمت اما ندارمت
در عالم خیال خودم چون چراغ اشک، بر دیده می‌گذارمت اما ندارمت
می‌خواهم ای درخت بهشتی، درخت جان، در باغ دل بکارمت اما ندارمت
می‌خواهم ای شکوفه‌ترین مثل چتر گل، بر سر نگاه دارمت اما ندارمت

[بشنوید]

ادامه دارد...

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

این چند وقتی که فیلم‌های مکتب‌خونه رو می‌دیدم، نکات و چیزهای جدیدی که یاد می‌گرفتم رو برای خودم یادداشت می‌کردم. در مجموع تو این دو ماه، چهار تا درس دانلود کردم و دیدم. هر کدوم از درسا، ده دوازده جلسه بود و هر جلسه‌ی دو ساعته، به بخش‌های هفت هشت دقیقه‌ای تقسیم شده بود. هر چند موقع دانلودشون خیلی سختم شد و نتونستم یه جا دانلود کنم و 733 بار راست کلیک کردم و لینکشو کپی کردم به IDM، ولیکن خوبیِ تیکه تیکه بودنِ جلسات این بود که هر چند دیقه یه بار که بحث عوض می‌شد، فیلم هم اونجا کات می‌شد و می‌دونستی اون موضوع تموم شد و اینی که استاد الان میگه یه نکته‌ی جدیده. عنوان موضوع رو هم ابتدای فیلم نوشته بودن. مبانی علوم اعصاب شناختی 201 قسمت بود، روش‌های مطالعه‌ی مقدماتی 120 قسمت، تکمیلی 265 قسمت و کارگاه تصویربرداری مغزی 147 تا. اون 265 قسمت تکمیلی شامل 120 تای مقدماتی هم میشد و درواقع 120 تا فیلم تکراری دانلود کرده بودم. کارگاه هم اصلاً و ابداً مفید نبود. تقریباً همون چیزایی بود که تو درس مبانی و روش مطالعه گفته شده بود.

برای همه‌ی قسمت‌ها، برای خودم در حد یکی دو پاراگراف خلاصه نوشتم. نکاتی رو هم که فکر کردم ممکنه برای شما هم جالب باشه، اینجا میارم. اگه روی اعداد کلیک کنید، فیلمشم می‌تونید ببینید. اگه خواستید دانلود کنید با حجم پایین دانلود کنید. امیدوارم به دردتون بخوره و خوشتون بیاد.

قسمت 1، مقدمه و معرفی درس بود. یه آزمایشی به اسم آزمایش مارشمالو روی چند تا بچه انجام میدن و بهشون یه مارشمالو میدن و تو یه اتاقی تنهاشون می‌ذارن و بهشون میگن اگه مارشمالو رو نخورن یه مارشمالوی دیگه هم جایزه می‌گیرن. بعد میان کنترل تمایل اینا و زمانی که صبر می‌کنن رو ثبت می‌کنن. چهل سال بعد دوباره روی همون بچه‌ها همین تستو انجام می‌دن ببینن اونایی که روی تمایلاتشون کنترل بیشتری داشتن آخر و عاقبتشون چی شد و اونای دیگه چه جوری‌ن.

قسمت 2، در مورد خودمهاریه. میگه اونایی که یه مدت تمرین می‌کنن با دست غیرغالبشون بنویسن و کارهایی می‌کنن که مطابق میلشون نیست، راحت‌تر سیگارو ترک می‌کنن و موفقیتشون و احتمال ترک کردنشون سه برابر میشه. خشمشونم بهتر کنترل می‌کنن. من خودم از این کارا زیاد کردم. مثلاً وقتایی که شدیداً دلم یه چیزی و یه کاری می‌خواست، انجامش نمی‌دادم. از کامنت نذاشتن، پست نذاشتن تا ذرت مکزیکی نخوردن و فلان لباس رو نپوشیدن. یه وقتایی یه لیست می‌نوشتم از کارای مورد علاقه‌ام که هر روز انجامشون می‌دادم، بعد یهو تصمیم می‌گرفتم چهل روز فلان خوراکی رو نخورم یا فلان جا نرم یا فلان کس رو نبینم یا حتی در مورد فلان چیز فکر نکنم. خلاصه من اگه معتاد شم موفقیتم در ترک، چهل برابر بقیه است :دی

قسمت 3، در مورد مهار خودمون هنگام خریده. من جزو اون دسته از آدمایی هستم که تبلیغات، یه درصدم روم اثر نداره. درواقع اون قسمت مهاریِ مغزم خوب کار می‌کنه خدا رو شکر.

قسمت 4، جایگاه ایران و بقیه‌ی کشورها رو تو این حوزه میگه. تو آسیا و خاورمیانه سومیم، تو دنیا سی و هشتم.

قسمت 8 و 26، میگه میمون‌ها هم مثل ما تو مغزشون ناحیه‌ی بروکا و ورنیکه دارن. بروکا بخش زبانه، ورنیکه بخش فهم. ولی چون تو مغز میمونا، این دو ناحیه با فیبر به هم وصل نشده، نمی‌تونن حرف بزنن. و فقط یه دونه ژن هست که همچین تفاوتی رو ایجاد کرده.

قسمت 21، در مورد گفتار درونی و تصویرسازی ذهنیه. میگه آدمایی که گفتار درونی‌شون بیشتره، تنهایی رو راحت‌تر و بیشتر تحمل می‌کنن. مثل من. ینی صد سالم لام تا کام با کسی صحبت نکنم نمی‌میرم از حرف نزدن و بی‌هم‌صحبتی.

قسمت 24، یه موسیقی‌دان انگلیسی رو معرفی می‌کنه که یه روز تب می‌کنه و مغزش ویروسی میشه و هیپوکامپش نابود میشه. و همه چیزو فراموش می‌کنه. نه می‌تونه چیزی رو ذخیره کنه و نه قدیمی‌ها رو بازیابی کنه. بعد میاد یه کتاب می‌نویسه به اسم forever today. برای همیشه در حال. منم اگه بخوام کتاب بنویسم اسمشو می‌ذارم برای همیشه در گذشته.

قسمت 25، در مورد تأثیر آموزش روی قسمت‌های جلوی مغزه. یه شوخی‌ای با رانندگی خانوما می‌کنه و میگه یه چک‌لیست دارن که علاوه بر قانونِ صاکدراتِ صندلی و آینه و کمربند و دنده و راهنما و آینه بغل و ترمز، چهل پنجاه تای دیگه هم تو اون لیسته می‌نویسن :دی که خب من تأیید می‌کنم. تازه من یه لیستِ معکوس هم داشتم برای وقتی که می‌خواستم خاموش کنم پیاده شم :دی ولیکن الان دیگه این اطلاعات به مخچه‌ام منتقل شده و بدون لیست می‌رانم!

قسمت 29، میگه سال 1848 یه میله‌ای میره تو چشم یه معدن‌کار و یه قسمت از مغزشو منهدم می‌کنه. میله رو که درمیارن، این آدم شخصیتش عوض میشه و کارهای پرخطر و هیجانی انجام میده و کلاً دیگه نمی‌تونه خودشو کنترل کنه.

قسمت 35، یه چند تا نکته در مورد سیناپس و نورون و دندریته. میگه سیستم بدن طوریه که اگر کمبودی داشته باشه، هر چی گیرش بیاد اول مغز رو تغذیه و سیر می‌کنه بعد میده به بقیه‌ی نواحی. ینی در مناطق محروم افرادی هستند که عملکرد ذهنی خوبی دارن و باهوشن؛ هر چند ممکنه از نظر جسمی لاغر و ناتوان باشن.

قسمت 44، اسم سری فوریه که اومد آه از نهادم بلند شد. باورم نمی‌شد سروکلّه‌ی ریاضیات مهندسی اینجا هم پیدا بشه.‌ ینی من بمیرم، نکیر و منکر سوال اول نه، سوال دوم نه، سوال سومشون قطعاً همینه. شک نکن یه سیگنال جهنمی بهم میدن، بعد میگن به مجموع چند تا سیگنال سینوسی تبدیلش کن فوریه بگیر.

قسمت 47، میگه میمون‌ها هم پاچه‌خواری می‌کنن و رنک و طبقه‌ی اجتماعی دارن. طبقه‌ی اجتماعی‌شونم به طبقه‌ی مادرشون برمی‌گرده. یه چیزایی هم در مورد وزن و شکل مغز آدما و حیوونا و تفاوتشون گفت.

قسمت 51، در مورد زوال عقل هست؛ با یه چند تا مثال. مثلاً آدمایی که صداهای عجیبی می‌شنون که بقیه نمی‌شنون، آدمایی که نصف صورتشونو آرایش می‌کنن، یا نصف ریششونو می‌زنن، یا دقیقاً نصف غذا رو می‌خورن و کلاً نصف هر کاری رو انجام میدن.

قسمت 54، در مورد اینسولا یا قشر جزیره‌ای مغزه. این قسمت، همون جاییه که احساسی که از خودمون داریم اونجاست. قضاوت شکمی که میگن هم همین جاست.

قسمت 64، یه دستگاهی به اسم MEG رو معرفی می‌کنه که ما تو ایران نداریم و اسرائیلیا یه خفنشو دارن و نحوه‌ی کار باهاش رو توضیح میده.

قسمت 70، خیلی جالب بود برام. در مورد ایناییه که مرگ مغزی شدن. یه آزمایشی انجام میدن و می‌خوان ثابت کنن که این افراد، می‌شنون و بیرون رو کاملاً درک می‌کنن؛ ولی نمی‌تونن خروجی داشته باشن و واکنش و پاسخ کلامی بدن. برای اثبات حرفشون و اینکه اینا از فضای بیرون ورودی می‌گیرن (ولی خروجی ندارن)، باهاشون صحبت می‌کنن و میگن برای پاسخ دادن و بله گفتن تصور کنن که دارن بیسبال بازی می‌کنن و اگه جوابشون به سوال، نه هست تصور کنن وارد اتاقی شدن و در حال نگاه کردن به در و دیوارن. توی هر کدوم از این فعالیت‌های ذهنی یه سری از قسمت‌های مغز فعال میشه. وقتی پزشک، از بیمار می‌پرسه آیا نام پدرت فلان هست، اون قسمت از مغز بیمار روشن میشه و پزشک می‌فهمه که این داره جواب میده به سوالش. این آزمایش و مقالات مربوط بهش خیلی جنجالی بوده و اینایی رو که می‌خواستن اعضای بیمارشونو اهدا کنن دچار تردید می‌کرد. ولی خب این آزمایش فقط نشون میده که اونا از هشیاری برخوردارن، ولی هیچ وقت نمی‌تونن به زندگی برگردن.

قسمت 78، تقسیم‌بندی مغزه و حجم ماده‌ی سفید و خاکستری. میگه بین حجم هیپوکامپ و حافظه رابطه وجود داره و به‌شوخی پیشنهاد داد از خواستگارا ام‌آرآی بگیریم و شخصیتشو با بررسی مغزش کشف کنیم و بعد بهش جواب بدیم. 
مراد، من بدونِ ام‌آرآی هم قبولت دارم :دی تو فقط بیا. نذار منو بدن به پسر کدخدای دهمون :دی

قسمت 79، در مورد مغز آدم‌هاییه که شغل یا ویژگی خاصی دارن؛ مثل راننده‌تاکسیا، دوزبانه‌ها، یا آدم‌های عابد و زاهد و مسلمان. میگه وزن مغز موقع فکر کردن تغییر می‌کنه. اینو با این آزمایش ثابت کردن که طرفو خوابوندن روی یه چیزی مثل الاکلنگی که در حال تعادل بوده. وقتی طرف فکر می‌کرده مغزش سنگین‌تر می‌شد و از تعادل خارج می‌شد این الاکلنگه.

قسمت 83 و 84، در مورد مغز سوسک! و بودجه‌هاییه که کشورهای مختلف برای تحقیقات تو این حوزه‌ها خرج می‌کنن.

قسمت 85 و 86 و 87 و 88 و 89، یه بنده خدایی رو معرفی می‌کنه که استخوان سقف حفره‌ی بینی‌شو عمل می‌کنه و موقع عمل یه آسیبی به قشر پیشانی مغزش وارد میشه و از اون عمل به بعد، رفتارش عوض میشه و نمی‌تونه درست تصمیم بگیره. یه جورایی انگار حس ششمش رو از دست میده. از نظر مالی ورشکست میشه و روان‌شناسان میان یه آزمونی رو طراحی می‌کنن ببین کجای مغزش اختلال پیدا کرده.
کلا این چند قسمت در مورد عواقب بدِ تصمیمات و ریسک و حس ششم صحبت می‌کنه و میگه معتادها و قماربازها هم همین قسمت از مغزشون مشکل داره.

قسمت 99، در مورد ایناییه که پشتکار دارن و یه کاری رو تا تهش انجام می‌دن و کم نمیارن و نصفه نیمه رهاش نمی‌کنن و به‌واقع لنگه‌ی خودمن. بعد میاد علامه طباطبایی رو مثال می‌زنه و میگه این بنده خدا انقدر کار می‌کرده و زمان براش مهم بوده که نشسته بوده حساب کتاب کرده بوده که اگه اول متنو بنویسه بعد نقطه‌هاشو بذاره وقتش کمتر تلف میشه و اینجوری کتاباشو نوشته بوده.

قسمت 101، در مورد پی‌اف‌سیِ آدمایی که رشد بیشتری نسبت به بقیه داشته. این جور آدما درک بیشتری از پیچیدگی‌های معنوی و روح و اینا دارن. درواقع اینا همونایی‌ن که به روح اعتقاد دارن. بقیه به روح اعتقاد ندارن و مثل کریم مسلمون نیستن :)))

ادامه دارد...

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

گوشی‌مو گرفته بودم یه دستم و یه دستمم کفگیر بود. از رو لیست شماره تلفنا، اسم دوستامو یکی‌یکی زیر لب می‌گفتم و شله زردو هم می‌زدم و برای راست‌وریس شدن کارها و رفع مشکلات و برآورده شدن خواسته‌هاشون صلوات می‌فرستادم. می‌دونم همه دنیا بخواد و تو بگی نه، نخواد و تو بگی آره تمومه؛ ولی من صلواتمو می‌فرستادم. بقیه‌ش دیگه با خودت. برای مخاطبایی که همین چند وقت پیش شماره‌شونو پاک کردم هم صلوات فرستادم. چند روزه که گوشیم حالش ناخوشه و باید یکی دیگه بخرم. دیروز پریروز مخاطبای گوشیمو سر و سامون دادم و چهل و یکی دو نفرو پاک کردم و بعدشم بک‌آپ گرفتم از شماره‌ها که بریزم تو گوشی جدید. مزاحم و غیرمزاحم و شناس و ناشناس، دوست و دشمن؛ لازمشون نداشتم اون چندتایی که پاک کردمو. امیدوارم اونا هم هیچ وقت منو لازم نداشته باشن. هر اسم یه دنیا خاطره‌ی خوب و بدو تداعی می‌کرد برام. به بعضیاشون که می‌رسیدم چند ثانیه‌ای مکث می‌کردم. ملت داشتن یکی‌یکی اسم امواتشونو میاوردن و صلوات می‌فرستادن براشون. گفتم این سری گلابش با من. کفگیرو دادم این یکی دستم و گوشیمو با اون یکی گرفتم. مرادو که پیدا کردم، باهم می‌ریم مشهد و از اونجا زعفران میاریم و از اون به بعد گلاب و زعفرانش میشه سهم ما. دوباره سرمو کردم تو گوشی. همه یه جوری از تهِ دل ایشالا گفتن و صلوات بعدی رو جلی‌تر ختم کردن چنانکه گویی از صحبت من نیک به تنگ آمده باشن.

داشتم فکر می‌کردم چی بنویسم رو شله زردای خودمون؛ یاد اون روزی افتادم که با بهنوش روی فوتودیود کار می‌کردم. مدارمون کار نمی‌کرد. ینی صُبش جواب گرفتیم و دیگه کار نکرد و تا شب هر کاری کردیم دیوده روشن نشد. دیگه هردومون دیرمون شده بود. هوا تاریک شده بود و دانشگاهم داشت تعطیل میشد. رفتیم منفی یک. آزمایشگاه استادمون اونجا بود. گفتیم مدارشو درست طراحی کردیم و بستیم، ولی کار نمی‌کنه. مامان بهنوش زنگ زده بود ببینه کی کارمون تموم میشه. گفت براتون فال گرفتم و ایشالا جواب می‌گیرین. مامانش ادبیات خونده بود. آهی از سر دردِ تلف شدنِ یه روز از عمرمون و جواب نگرفتن از مدارمون کشیدیم و مدارو گذاشتیم جلوی استاد. ولت‌مترو گرفت دستش و گفت ترانزیستور تو که سوخته و ترانزیستور بهنوشم اُپن کلکتوره. درستش کرد و دیوده روشن شد. 

پرسیدم کدوما مال خودمونه؟ گفتن این سه تا. گفتم مطمئنین دیگه؟ الان یه چیزی روش ننویسم بعد بیاین بگین فلانی مونده، بدیم بهش؟ پارسال هر چی مراد نوشته بودمو دادین این و اون. آبرو برا آدم نمی‌ذارین که. پرسیدم مال خودمونه دیگه؟ گفتن آره. نوشتم گذاشتم خنک شه. صبح دیدم شباهنگو بردن برای همسایه. هر سال کارشون همینه. کار منم همینه هر سال البته.

اون شب که داشتم برمی‌گشتم خوابگاه و بهنوش می‌رفت سمت مترو که بره خونه ازش پرسیدم مامانت نگفت فالمون چی بود؟ گفت چرا؟ مامانم گفت حافظ گفته گر چه وصالش نه به کوشش دهند، هر قدر ای دل که توانی بکوش
لطف خدا بیشتر از جرم ماست، نکته سربسته چه دانی خموش
ای ملک العرش مرادش بده، و از خطر چشم بدش دار گوش

+ دو تا لیوان نطلبیده‌مو شستم گذاشتم کنار لیوان آب نطلبیده‌م. اون کیفمم که یادتونه از کجا خریدم؟

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

شب آخری که داشتم چمدونامو می‌بستم برگردم خونه شیما اومد و کنارم نشست. من داشتم یکی یکی وسایلمو توی چمدون می‌چیدم و اون یکی یکی برمی‌داشت و نگاشون می‌کرد. چند تا دستمال مرطوب و چند تا چسب زخم و یکی دو بسته قرص مسکن برداشت و گفت اینا رو بذار همین‌جا بمونه؛ تو دیگه لازمشون نداری. بعد نگاه به اتو کرد و برش داشت و گفت هر جا می‌ری برو، این اتو رو نبر فقط. بعد گذاشت سر جاش. دو تا جعبه‌ی کوچیک تو چمدونم بود. کادوشون کرده بودم برای تولدهای یهویی. یکی رو برای تولد شیما آماده کرده بودم؛ از پارسال. ولی نداده بودم بهش. چون ازش خوشم نمیومد. آدم عجیبی بود. هزار دلیل برای دوست نداشتنش داشتم و هزار دلیل برای دوست داشتنش. به خاطر همون هزار دلیلِ اول، تولدم دعوتش نکردم و تولدش دعوتم نکرد و به خاطر هزار دلیلِ دوم وقتی برمی‌گشتم خونه براش ترشی می‌بردم. وقتی می‌رفتم تو لاک خودم تنها کسی بود که جزئت داشت بهم نزدیک بشه و با مسخره‌بازیاش سعی کنه حال و هوامو عوض کنه. ولی آبمون تو یه جوب نمی‌رفت. شبیه من نبود. نمی‌تونستم بیشتر از چند دقیقه تحملش کنم. نمی‌تونستم بیشتر از چند دقیقه باهاش صحبت کنم و باهاش باشم. ولی چیزایی رو بهش گفته بودم که به هم‌اتاقیام نگفته بودم. برای همین می‌گم آدم عجیبی بود. اون دو تا جعبه رو برداشت و خواست بازشون کنه. با تندی بهش گفتم بدون اجازه به وسایلم دست نزن. گذاشتشون سر جاش و رفت عقب‌تر و گفت همیشه تلخ بودی؛ حتی همین شب آخری. لبخند زدم. دلم می‌خواست بگم دلم براش تنگ میشه. نگفتم. چمدونو تا خرخره پر کردم و سعی کردم برای جعبه‌ی خرت و پرتام هم جا باز کنم. اومد نزدیک‌تر و بازش کرد. چیزی نگفتم. اون روز که با نسیم و فهیمه رفته بودن شمال یه عکس سه تایی گرفته بودن. نسیم ازم خواسته بود عکساشونو چاپ کنم. اینم چاپ کرده بودم. روز آخر عکسه رو از نسیم گرفتم که یادگاری نگهش دارم. شیما جعبه رو باز کرد و عکسه رو دید. برش داشت و نگاش کرد. عکسو گرفت سمتم. گرفتم و گفتم نگهش داشتم که هر موقع دلم براتون تنگ شد نگاش کنم. لبخند زد و گفتم فکر می‌کردم ازمون بدت میاد. گفتم اون حسابش جداست. هنوزم نمی‌خوام سر به تنت باشه. ولی خب دلیل نمیشه دلم برات تنگ نشه. چمدونو دوباره خالی کردم و اون دو تا جعبه‌ی کوچیکو درآوردم. قرمزه رو گرفتم سمتش و گفتم برای تولدت گرفته بودم. حسش نبود اون موقع بهت بدم. بازش کن ببین دوستش داری؟ لبخند زد و گفت تو عجیب‌ترین موجودی هستی که تو عمرم دیدم. منم لبخند زدم و گفتم تو هم همین‌طور.

موقع خداحافظی گفت فراموشت نمی‌کنم. چون از این به بعد هر جا جغد ببینم یاد تو می‌افتم. هر جا یه برقی ببینم یاد تو می‌افتم. هر کیو ببینم ساعت‌ها پشت لپ‌تاپ نشسته و از جاش تکون نمی‌خوره یاد تو می‌افتم. هر موقع از جلوی شریف رد شم و اسمشو بشنوم یاد تو می‌افتم. شیما علوم سیاسی می‌خوند. گفت هر موقع اسم اصولگراها و حدادو بشنوم یاد فرهنگستان می‌افتم و بعد یاد تو می‌افتم. یه چند ثانیه مکث کرد و خندید و گفت مراد! گفت هر موقع اسم مرادو بشنوم هم یاد تو می‌افتم.


  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

هر واقعه ابتدا به صورت رویاست، آنگاه اتفاق می‌افتد. و هیچ‌چیز رخ نمی‌دهد مگر در آغاز، رویایی باشد (کارل سندبرگ، شاعر، نویسنده و ویراستار آمریکایی). چند وقت پیش اینو جایی خوندم و صرف نظر از اینکه کی با چه هدفی و برای کیا گفته در موردش فکر کردم. بیاید به جای "هر واقعه" و "هیچ‌چیز" بگیم بعضی واقعه‌ها، بعضی چیزها. «بعضی وقایع ابتدا به صورت رویا هستند، آنگاه اتفاق می‌افتند. بعضی چیزها رخ نمی‌دهند مگر در آغاز، رویایی باشند». این منطقی‌تره. بعدشم می‌تونیم داخل پرانتز بنویسیم شباهنگ، مهندس، زبان‌شناس، نویسنده و ویراستار ایرانی. 

بارها بلاگرها به چالشِ نامه به ده سال بعد، نامه به سی‌سالگی، چهل‌سالگی و تصورتون از چند سال بعد دعوتمون کردن و استقبال خوبی هم شده از این چالش‌ها. آخریش، دعوتِ ماری جوانا بود تو کانالش از بلاگرها و خواننده‌هاش که رویاهاشونو بنویسن و براش بفرستن. چند وقت پیش هم مریم پستی نوشته بود با عنوان «رویاپردازی خوبه، به شرطی که». پستشو که خوندم براش کامنت گذاشتم «رویا همون آرزوئه؟» بهش گفتم «نمی‌دونم من کلاً از اول بی‌رویا بودم، یا از ترس نرسیدن بهشون، سعی کردم به فکرم هم خطور نکنن. طوری زندگی کردم که اگه یه طور دیگه زندگی می‌کردم فرقی برام نداشت». گفت «نه آرزو نیست. رویا رویاست. همون ایده‌آل‌هاست».

نمی‌گم هیچ‌وقت هدفی نداشتم و هیچ‌وقت به بعداً فکر نکردم. ولی هیچ‌وقت دوست نداشتم از آینده بنویسم، از تخیلاتم، از رویاهام، از آرزوهام. هیچ‌وقت دوست نداشتم خیال‌پردازی کنم، به فردا فکر کنم، به آینده و هر چیزی و هر کسی که احتمال وقوعش کمتر از یکه. اصلاً مگه احتمال حضور من پشت همین لپ‌تاپ یک دقیقه بعد چند درصده؟ برای همین خیلی اهل فیلم و رمان و هر قصه‌ای که ساخته و پرداخته‌ی ذهن کسی باشه نبودم. برای همین همیشه سعی کردم خاطره بنویسم. از چیزایی بنویسم که اتفاق افتادن و تموم شدن. خاطره نوشتم؛ از گذشته و حال نوشتم که بمونه برای بعد. بعدی که به زودی بخشی از گذشته و حال می‌شد.

داشتم رویاهایی که ملت برای ماری جوانا فرستاده بودن رو می‌خوندم. بیشتر رویاها رو میشد در غم، غربت، پوچی، تنهایی و حتی مرگ خلاصه کرد. خیلیا از ایران رفته بودن، دخترا شوهر نکرده بودن، پسرا زن نگرفته بودن. یک سری هم تو رویاهاشون ازدواج کرده بودن و تو همون رویا طلاق هم گرفته بودن حتی. یه چند تا رویای خوشگلِ رنگی‌رنگیِ حال‌خوب‌کن هم بینشون بود البته. نوشتن از زمانی که نرسیده، آدمایی که ندیدی و اتفاقاتی که هنوز تجربه نکردی سخته؛ با این حال من هم سعیم رو کردم و یه چیزایی نوشتم. نه که برای ماری جوانا بفرستم. حتی تصمیم داشتم نذارم اینجا. شما هم بنویسید. یا همینجا تو کامنت‌دونیِ شباهنگ، یا تو وبلاگ‌هاتون، یا تو دفتر خاطرات. بنویسید و بفرستید برای ماری جوانا. به رویاهاتون فکر کنید. به فردا. آینده رو تصور کنید. «بعضی وقایع ابتدا به صورت رویا هستند، آنگاه اتفاق می‌افتند. بعضی چیزها رخ نمی‌دهند مگر در آغاز، رویایی باشند»

من هیچ وقت پستامو توی ادامۀ مطلب نمی‌نویسم. ولی این بار سنت‌شکنی می‌کنم و می‌ذارمش ادامۀ مطلب...

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

کمتر از 48 ساعت دیگه کنکور دارم و رفتم سه کیلو هویج و سیب‌زمینی گرفتم آوردم خرد کردم پختم گذاشتم توی فریزر (من میگم فریزر، شما بخون جایخی) که بمونه برای بعد. اون خورشتِ قلبیِ روی برنج، خورشتِ قارچ و سیب‌زمینیه. خودم کشفش کردم. حاویِ مقداری سیب‌زمینی سرخ‌کرده و قارچ و گوشت و رب و پیازه. پایینی سالاد کلم و زیتون و هویجه. همزمان با اینا داشتم ماکارونی هم درست می‌کردم. توی ماکارونی تن‌ماهی و قارچ ریختم. اون سوپم سوپ قارچ و مرغ و عدسه. تصویر بعدی شام و دسره. عدسی درست کردم که بخورم سر جلسه‌ی امتحان دچار کمبود آهن مغز نشم. عدس دوست ندارم و توش سیب‌زمینی ریختم که این عدم علاقه رو جبران کنه. عکس دسرای شکلاتی رو فرستادم برای گروه خانواده و فک و فامیل و عمه‌ها برگشتن میگن وای آبرومون رفت. چرا تو ظرف پلاستیکی ریختی؟ الان هم‌اتاقیات میگن این ظرف درست و حسابی نداره. عمه‌هام نمی‌دونن هم‌اتاقیام منتظرن شکلات صبونه‌م تموم بشه تو لیوانش چایی بخورن. چه تصوراتی از محیط پیرامونم دارن والا. اون سبزی‌پلو با ماهی هم با تمام سبزی‌پلو با ماهی‌های دنیا فرق داره. فرقشم اینه که استخونای ماهی‌شو طی عملیاتی کثیف! درآوردم و قاطی سیب‌زمینی سرخ‌کرده کردم و یه کم رب هم بهش اضافه کردم. اون ظرف پلاستیکی قرمزو گذاشتم بغل دستم و موقع درس خوندن ازش مستفیض میشم. از پنج شش سالگی‌م دارمش. بچه که بودم توش گوجه سبز می‌ریختم و با مامان‌بزرگم می‌رفتم پارک و گوجه سبزا رو می‌خوردم برمی‌گشتیم. قراره قاطی جهیزه‌م ببرم خونه‌ی مراد و کماکان توش چیز میز بریزم. با این حال، الان دارم فکر می‌کنم برای شام چی درست کنم؟ آخه من ازوناشم که وقتی امتحان دارن میرن آشپزخونه و هی سیب‌زمینی سرخ می‌کنن، هی هویج رنده می‌کنن، هی پیاز پوست می‌کنن، هی سبزی پاک می‌کنن، هی یه چیزی رو هم می‌زنن و هی شعله رو کم و زیاد می‌کنن و فشار روانی‌شونو روی گوشت و سبزیجات و حبوبات تخلیه می‌کنن. وگرنه در حالت عادی حس و حال آشپزی ندارم به واقع. فکر کن مثلاً مراد معلم یا استاد دانشگاه باشه و هی هر روز ازم امتحان بگیره. اینجوری منم هی هر روز تو آشپزخونه‌ام :)))

+ بشنویم: www.irmp3.ir

این آهنگ خودش یه طرف، اون جمله‌ای که دقیقه‌ی دوم میگه یه طرف

عیدتون مبارک.

بک‌گراندِ غذاهام همون زیرانداز؟ روفرشی؟ گلیم؟ قالیچه؟ چیه اسمش؟ خلاصه همونیه که هم‌اتاقیام شستن و من با قدرمطلقِ تانژانت زاویه‌ی جارو با سطح افق منهای پی‌چهارم جاروش کردم.

  • ۰۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۶:۵۹
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

بچه که بودیم، فکر می‌کردیم اگه دو نفر باهم یه چیزیو بگن، باید موهای سر همدیگه رو بکشن و آرزو کنن و آرزوی اونی که زودتر موی طرفو کنده برآورده میشه. یه وقتایی معلم سر کلاس یه چیزی می‌پرسید و بغل دستی همون جمله‌ایو می‌گفت که من گفتم. یواشکی از زیر مقنعه می‌افتادیم به جونِ همدیگه و

یه لینکی برای یکی فرستادم و تا اومدم صفحه‌ی مدیریت وبلاگ خودم دیدم همزمان با من اونم همون کامنتو گذاشته. گفتم می‌تونیم تار موی خودمونو بکَنیم برای طرف مقابل آرزو کنیم. چند دیقه بعد یه تار مو کنار لپ‌تاپ من بود، یه تار مو کنار لپ‌تاپ اون. 

بلند شدم تار موی سحرآمیزو بذارم یه جای امن. کمدم تا خرخره پر بود و جا نداشت. حتی برای همین یه تار مو هم جا نداشت. همه رو ریختم بیرون ببینم زورم به کدومشون می‌رسه که پرتش بدم بره.

این جعبه‌ی خالی چیه نگه داشتم؟ تکونش دادم و بدون اینکه بازش کنم پرتش کردم سمت سطل آشغال. جزوه‌ها نه، کتابام نه. نقاشی‌ها نه. مدادرنگیا بمونه، مدادشمعیا بمونه، آخرین گچی که معلما باهاش درس دادن هم نه. این ماژیکه که خشک شده! ولی بمونه. جایزه‌های شاگرد اولی، بلیت‌هایی که تو این 6، 7 سال باهاشون رفتم و اومدم، رسید خرید از سوپری و تره‌بار، عصب دندونم، ناخنای دوسانتی‌م، شمع‌هایی که نذر امامزاده‌ها کردم، نقل و نبات سفره‌های عقد فک و فامیل، کارت عروسیاشون، چوبِ بستنی، ظرف بستنی، ظرف فالوده، لیوان ذرت مکزیکی، ظرف یه بار مصرف آش، پاکت شیرکاکائو؟!!! مداد و پاکنی که باهاشون رفتم سر جلسه کنکور، شکلاتایی که ده بیست سال از تاریخ انقضاشون می‌گذره، جوراب یه سالگیم، پیرهن قرمز دو سالگیم، اسباب بازیام، عروسکام، ترانزیستورا و دیودایی که تو آزمایشگاه سوزوندیم، هندزفزیای سوخته، پوستِ! چیپس و پفک، عیدیای بچگی‌م (کلی دویست تومنی و پونصد تومنی و هزار تومنی)، سکه‌های یه تومنی، یه قرونی، چند تای دیگه که عکس شاه روشه و کلی آت آشغال دیگه. همه رو برگردوندم سر جاش و رفتم سراغ سطل آشغال. جعبه رو باز کردم دیدم خالی نیست. یه لیوان یه بار مصرف توش بود. از اون یه بار مصرفای غیرکاغذی. تا کرده بودم. برخلاف بقیه‌ی چیزا که تاریخ و اسم و امضا داشتن، این یکی هیچی نداشت. یادمم نیومد لیوانِ چیه. دوباره انداختمش تو سطل آشغال و اومدم سراغ کمدم. یهو مثل این فیلما که طرف حافظه‌ش تکون می‌خوره و یاد یه چیزی می‌افته برگشتم سمت سطل آشغال و زیرِ لب گفتم آبِ نطلبیده!


بیشتر بدانید: خالقِ کاراکتر مراد، هم‌کلاسی ارشدم، مطهره بود. الان دیگه هم‌کلاسیم نیست. یه ماه از ترم نگذشته بود که با آقای ط. انصراف داد. روزای اول ترم اول بود. تایم استراحت بین کلاسا، هندزفری به گوش خیره شده بودم به آسمون. داشتم به همون موضوعی فکر می‌کردم که الان که ترم آخرم فکر می‌کنم. لیوانِ آبو گرفت سمتم و گفت آب می‌خوری؟ گفتم نه، مرسی. گفت میگن آب نطلبیده مراده و post 373

  • ۱۶ فروردين ۹۶ ، ۱۸:۱۱
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

اون اوایل وقتی این کتابای فلسفی رو می‌خوندم، به معنای واقعی کلمه هیچی ازشون نمی‌فهمیدم (هنوزم نمی‌فهمم البته). یادمه صفحه‌ی 126 یکی از کتابا نشونه گذاشته بودم که بعداً برگردم و از همون صفحه ادامه بدم؛ حواسم نبود و از صفحه‌ی 80 شروع کردم به خوندن و وقتی رسیدم به 126 و نشونه‌مو دیدم، اصلاً حس نمی‌کردم این مطالبی که خوندم تکراری بودن. اصطلاحات جدید، بیان جدید و حتی سبک تفکر جدید. یه جاهایی نمی‌دونستم فلان کلمه رو با فتحه بخونم یا کسره یا چی؟ خب نشنیده بودم قبلاً و همه چی برام تازگی داشت. 

سوم دبیرستان، معلم فیزیک‌مون توصیه می‌کرد قبل از درس و قبل از اینکه سر کلاس بشینیم کتابامونو مثل روزنامه ورق بزنیم و حتی اگه متوجه نمیشیم چی میگه، با اصطلاحات و بیانش آشنا بشیم. می‌گفت همین که این کلمات و معادلات به گوش‌تون می‌خوره و یه بار می‌بینید کافیه و به تثبیتش در آینده کمک می‌کنه. یادمه مثل این شاگردای جوگیرِ همیشه حرف‌گوش‌کن فردای اون روز رفتم جهان در پوست گردوی هاوکینگ و چند تا کتاب کوانتومی گرفتم و حالا بماند که حتی یه سطرشم نفهمیدم.

تو اون کتاب فلسفه‌ی قبلی چند بار کلمه‌ی "مرادف" رو دیدم و اولش یه لبخند زورکیِ رنگ و رو رفته‌ای روی لبام نشست و بعدشم چون کتابه قدیمی بود و چند تا اشتباه تایپی داشت، با خودم فکر کردم لابد اون "ف" اشتباهی دستشون خورده و الکی تایپ شده. تو این کتاب جدیدی که می‌خونم هم چند بار این کلمه رو دیدم و فکر کردم لابد می‌خواستن بعد از مراد شیفت و ف رو بگیرن و ویرگول بذارن و شیفت رو محکم فشار ندادن و فقط ف تایپ شده. دیشب رسیدم به فصلی که پرِ مرادُف بود!!! تازه مثل این اسامیِ شوروی سابق، اُف تلفظش می‌کردم. وقتی رسیدم این صفحه یهو ارشمیدس‌وار فریادِ یافتم یافتم سردادم. یافته‌ها حاکی از آن است که این مُرادِفه نه مرادُف و همون مترادف هست. به نظرم مرادِف از بابِ فاعَلَ یُفاعِلُ مُفاعَله هست و مترادف، بابِ تَفاعُل و اینا هم‌معنی هستن.

تا کشفی دیگر بدرود.


  • ۱۶ فروردين ۹۶ ، ۱۱:۰۹
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

ویژه‌برنامه‌ی رادیوبلاگیها، تبریک و پیام صوتی شیخ شباهنگ (دامَ ظلها العالی)

radioblogiha.blog.ir/post/194

این پیام صوتی رو از ساحل زیبای خزر براتون می‌فرستم. جاتون خالی، اومدیم شمال جوج بزنیم با نوشابه

سال نو رو تبریک میگم. سالی سرشار از موفقیت، خیر و برکت و تجربه های خوب و متفاوت براتون آرزو می‌کنم. امیدوارم امسال همه تون به مراد دلتون برسید. مراد دل ما هم به ما برسه

تا میتونید پستای شاد بنویسید و برای همدیگه کامنتای پرانرژی بذارید و یادتون نره که شاد بودن هنر است، شاد کردن هنری والاتر

قلمتون پرتوان، حضورتون پایدار، تنتون سالم، ساز زندگیتون کوک، و دلتون سرشار از عشق و آرامش

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1: من دندون عقل ندارم. از اولشم نداشتم. ینی کلاً 28 تا دندون دارم. 4 تا از دندونای چپ و راست و بالا و پایینم عصب‌کشی کردم و اعصاب هم ندارم. تکیه‌کلام استاد شماره‌ی یازدهمونم مراده. همه‌ی پاراگراف‌های کتابشم با مراد از فلان چیز اینه و مراد از بهمان چیز اونه شروع کرده و مثالاشم با مراد زده. منظورشم از بی‌مراد منم. (فعلاً بی‌مرادم. به مرادم که رسیدم می‌شم بامراد.) 



2: سوالای امتحانشم اینجوریه که می‌پرسه مراد از فلان چیز چیه. عکس سوالای امتحانِ پارسال:



3: یکی از سکانس‌هایی که هی تو حرم تکرار می‌شد، سکانس ساعت پرسیدنِ مامان و ساعت دستم نیستِ من بود. هی هر بار می‌گفت پس اون ساعت به چه دردت می‌خوره و منم هی هر بار می‌گفتم می‌ترسم تو این شلوغی بندش باز شه و گم شه و خاطره‌ی خوبی تو ذهنم نمونه از گم شدن ساعتی که شش ساله باهاش خاطره دارم و چه کلاسایی که چشمم به ساعت بود تا بلکه استاد ما را بهلد (رها کند!)

ساعتمو قبل از سفر گذاشته بودم تو کیفم و اون موقع صحیح و سالم بود. صبحِ اولین امتحان وقتی داشتم می‌رفتم سر جلسه از کیفم درش آوردم و دیدم بندش درومده! به دلایل امنیتی نمی‌تونم عکسشو نشون بدم. اگه عکسشو ببینین تو گوگل سرچ می‌کنین مدلشو پیدا می‌کنین بعد میرید پستای مخصوص بانوان رو می‌خونید و بعدش دیگه آبرو حیثیت برای نگارنده‌ی این سطور نمی‌مونه.

دیشب بردم دادم درستش کردن. کار آقاهه که تموم شد گفتم هزینه‌ی تعمیر چه قدر میشه؟ جایی که رفته بودم ساعتای مارک می‌فروختن و اساساً دو سه تومن و حتی ده بیست تومن عددی نبود. آقاهه گفت هیچی. گفت فقط با انبر محکمش کردم و کار خاصی نکردم و هیچی نمیشه. منم نیست که آدم بی‌تعارفی‌ام! نمی‌دونستم داره تعارف می‌کنه یا جدی هیچی نشده. یه کم مکث کردم و گفتم ببخشید متوجه نمی‌شم هیچی ینی چی. ینی من الان ساعتو بردارم برم و هیچ هزینه‌ای در قبال کارتون ندم. درسته؟ آقاهه لبخند زد و گفت درسته. منم تشکر کردم و ساعتمو گرفتم و در قبال کارش هیچی بهش ندادم. ولی اسم مغازه‌ش یادم می‌مونه که اگه خواستم بعداً برای کسی ساعت بخرم اون مغازه در اولویت باشه.

4: هم‌اتاقیام امتحاناشون تموم شده و رفتن خونه. منم سر صبی (دقیقاً هشتِ صبح!) رفتم از این آبمیوه‌گیریای دستی گرفتم. لیمو تُرش و نارنج داشتم. سه کیلو نارنگی و پرتقالم گرفتم آوردم آبمیوه‌ی چهارصددرصد طبیعی درست کردم. زدم تو رگ!!! فقط الان احساس می‌کنم یه کم فشارم افتاده و سرشار از امگا 3 ام. امگا 3؟ اممممم... فکر کنم ویتامین 3 بود منظورم. شایدم ث، یا c! یا حالا هر چی.



5: وقتی این جزوه رو نوشتم به خودم فتبارک الله احسن الخالقین گفتم.
مکالمه‌ی من و استاد شماره‌ی 12 و 8 و یکی از هم‌کلاسیا







6: اون روز یکی از بچه‌های کلاس پرسید «مَجاز» و «مُجاز» و «ایجاز» و «اجازه» از یک ریشه‌ان؟
منم اول صبر کردم ملت جواب بدن و دیدم کسی چیزی نمیگه و اینا رو گفتم و از اونجایی که اینا برای خودم جالب بود می‌ذارمش اینجا که شما هم بخونید و البته مطمئنم اصلاً براتون جالب نیست.

گفتم نه اینا هم‌ریشه نیستن وَجَزَ، أوْجَزَ، یُوْجِزُ، اِوْجاز (=ایجاز) باب افعال هست؛ 
جاز، یَجوزُ، ثلاثی مجرد که اسم فاعلش میشه جایز. 
مَجاز بر وزن مَفال و از فعل جاز یجوز و مصدر میمی به معنای تجاوز از معناست. مَفال وزن اسم مکان از اجوف هم هست.
مُجاز بر وزن مُفعَل (مُفال = وزن اسم مفعول از فعل اجوف در باب اِفعال)
اجازه: بر وزن افاله، وزن مصدر باب افعال از فعل اجوف هست.

درسم که تموم بشه یه کتاب می‌نویسم عنوانشم می‌ذارم عربی آسان است. به خوانندگان وبلاگم هم 40 درصد تخفیف می‌دم. صفحه‌ی اولشم براشون امضا می‌کنم :)))

همچنین بد نیست بدانید که:



7: دخترِ یکی از هم‌کلاسیای کلاس تدبر.
از حیاط مسجد تا جلوی دانشکده برق تاتی‌تاتی‌کنان و بدون کفش داشت برای خودش پیاده‌روی می‌کرد. مامانشم خبر نداشت این شیطون‌بلا! سر از کجاها درآورده. اول می‌خواستم بذارمش تو کیفم و فرار کنم! اما کیفم جا نداشت و دستشو گرفتم ببرم مسجد. یکی دو تا سلفی هم گرفتم باهاش. ولی وسط راه به دلایلی ولش کردم خودش بیاد. چه دلایلی؟ والا از دور یه آشنای نزدیک دیدم و سریع باید فلنگو می‌بستم که رو در رو نشم باهاش و سرعت قدمای این بچه هم پایین بود و نمی‌تونستم بغلش کنم. فلذا رهاش کردم به امان خدا :))) و سوالم اینه که چرا کسی که الان باید اون ور آب باشه رو مدام سمت مسجد می‌بینم؟



8: یکشبنه یه سر رفتم دانشکده‌ی سابقم و مریم هم دیدم و کادوی تولد و سوغاتی‌شم دادم. وقتی گفتم کجا بیام و گفت طبقه‌ی 4 (اتاق دانشجوهای دکترا طبقه‌ی چهار دانشکده است)، تو دلم گفتم آی آلله اُزومو سنه تاپشیردم!!!
طبقه‌ی 4 یه چیزی تو مایه‌های منطقه‌ی ممنوعه‌ی مین‌گذاری شده است. بس که آشنا توشه!

9: آقا من هیچ وقت نفهمیدم این چیزایی که این تو می‌ذارن برای چیه! تبلیغاته؟ گم شده؟ نمونه‌ی جنسه؟ نخریم؟ بخریم؟ ببینیم؟ چیه؟ اصن اون جامدادی اونجا چه نقشی داره؟ کمدِ درمانگاه شریف:



10: دو تا از امتحانام مونده هنوز. یکی امتحان همین استاد شماره‌ی 11 که چهارشنبه است و یکی هم امتحان آهنگر دادگر که گفته امتحانشو شفاهی می‌گیره. ینی قراره عینهو بچه‌ی ابتدایی بریم پای تخته ازمون سوال بپرسه. وای خدای من. روز اول که دیدمش گفتم: آنکه روزم سیه کند این است. این ینی همین استاد!!!
آخه امتحان شفاهی از دانشجوی ارشد؟ خب کتبی چشه مگه؟ تازه کتبی خوبیش اینه که استاد نمی‌فهمه وقتی برگه رو گرفتی هیچی بلد نیستی و کم‌کم داره جوابا بهت الهام میشه. امتحان کتبی مزایای دیگه‌ای هم داره که چون خونواده رد میشه بی‌خیال.

علی ایُ حال! تا حالا 29 تا از نامه‌های مولانا رو بررسی کردیم و قراره از همین 29 تا امتحان بگیره. شماره‌ی درسا رو روی کاغذ می‌نویسه و ما برمی‌داریم و متن اون درسو می‌خونیم و معنی می‌کنیم و به سوالاش جواب می‌دیم. من میگم نامه‌ی شماره‌ی چهارو قراره بخونم. هر کدوم از دوستان هم یه حدسی زدن. شما چی فکر می‌کنید؟ قرعه‌ی کدوم درس قراره به نام من بیافته؟


و یکی از ویژگی‌های این بازی اینه که فقط و فقط در ایام امتحانات جذاب میشه برای آدم.

رکورد جدیدم:

  • ۲۳ دی ۹۵ ، ۱۶:۰۶
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1.

پنج‌شنبه رسیدیم کربلا. دعای کمیل تو شبستان خانوما با صدای امّ عمّارِ عزیز، نازنین و دوست‌داشتنی.

2.

سکانس‌های متعدد و مشابهی داشتم که خانومای مفتّش دستکشامو لایک کردن. تو یکی از همین سکانسا، دستکشا تو کیفمه و خانومه داره کیفمو تفتیش می‌کنه و دستکشا رو درمیاره و بررسی می‌کنه و می‌پرسه: مِن ایران؟ منم میگم بله. ایرانی‌ام.

3.

تو صفِ تفتیش! یه چند تا خانومِ ایرانی از لباسای یه خانوم هندی خوششون اومده بود و داشتن ازش می‌پرسیدن اهل کجاست و خانوم هندی متوجه نمی‌شد. بعد از تلاش‌ها و پرس و جوهای فراوان خانوما فهمیدن که این خانوم، هندیه. ولی کماکان خانوم هندی متوجه نشده بود اینا از چی خوششون اومده.
خانوما که رفتن به خانوم هندی گفتم لباسش خوشگله و چون نمی‌دونستم به لباساشون چی میگن؛ از لفظِ clothes و dress استفاده کردم که بگم Your dress look really nice and looks good on you

4.

نماز صبح دیروز با جماعت در حرم؛ نماز صبح امروز خواب موندم و قضا!
حالا یه وقت پیش خودتون فکر نکنید شیخ‌تون همیشه خواب می‌مونه! 
چشمِ شیطون کور، گوشاش کر امسال فقط سه چهار بار نماز صبم قضا شد. تف به ریا!

5.

تو یه سکانسی تو نجف یه پرنده‌ای روی آستین اخوی یه حرکت ناشایست انجام داد و من قاه قاه خندیدم. تو یه سکانس دیگه یه پرنده‌ی دیگه توی کربلا انتقام اخوی رو گرفت و روی چادرم، عملیات شماره‌ی 2 انجام داد.

6.

تو یه سکانسی توی بازار نحوه‌ی شستنِ استکان توسطِ یکی از آقایونِ عرب که یه جایِ قهوه‌خونه‌طوری داشت و به ملت چای می‌داد رو دیدم و حالم از چای و چای‌کار و چای‌ساز و چای‌دان و چای‌خور و هر چی که به چای مربوطه به هم خورد. با یه لیتر آبی که توی کاسه ریخته بود، استکان‌ها رو می‌شست... چِندش...

7.

می‌خواستم یه فلاسک کوچیک، از اونایی که خودم دارم برای دوستم سوغاتی بخرم. از آقاهه قیمتشو پرسیدم و ایشون که از قضا ایرانی بودن به زبان شیرین فارسی گفتن یه چیز دیگه بخر؛ اینا اینجا گرونه. اینا رو برو از ایران بخر. ما خودمون از اونجا میاریم.
تا حالا فروشنده تا بدین حد از انصاف ندیده بودم به واقع.

8.

از جلوی یه مغازه‌ای که لوازم تحریر می‌فروخت رد می‌شدیم و دیدم یه سری جامدادی داره که روش عکس جغده. با صدایی نه چندان آهسته گفتم خدایا!!! خداوندا!!! بار الهی!!! آخه چرا من یه بچه هفت ساله ندارم از اینا براش بخرم و مامانم دو نقطه خط وار نگام می‌کرد. یهو رفتم تو مغازه و با سه تا جامدادی برگشتم.
مامان: برای کی خریدی؟
من: زرده برای خودمه، صورتیه برای نسیم، آبی برای امیرحسین (طوفانِ سابق).
مامان: !!!
پ.ن برای خوانندگان جدید: نسیم و طوفان بچه‌های منن. هنوز به دنیا نیومدن البته :دی

9.

تو یه سکانسی ما می‌ریم برای من چادر لبنانی بخریم و خریدای قبلی دست منه و من از شدت ذوق با همون چادر لبنانیه از مغازه میام بیرون و چادر قبلی‌مو می‌ذارم تو کیفم و خریدا رو تو مغازه‌ی چادرفروشی جا می‌ذارم و تا روزِ بعدش خریدا همون جا می‌مونه و بعداً می‌ریم می‌گیریم.

10.

تو یه سکانس دیگه من و مامان داریم از جلوی یه مغازه‌ای رد می‌شیم که یهو فروشنده مامانو صدا می‌کنه که خانووووم! خانووووم!
مام برمی‌گردیم سمت مغازه ببینیم چی میگه و چی می‌خواد
آقاهه در حالی که داره یه مقدار خاک رو تو یه کیسه‌ی صورتی می‌ذاره از مامان می‌پرسه دخترتون مجرده؟
و در حالی که ما با چشمای از تعجب گرد شده تایید می‌کنیم، کیسه رو میده به مامان که بذاره تو جهیزیه‌ی دختری که من باشم و تاکید می‌کنه سید علی رو دعا کنیم حتماً.
و ما تا بدین لحظه نفهمیدیم سید علی خودش بود یا باباش یا داداشش یا عموش یا پسرش یا کی! حتی گمانه‌هایی وجود داره که شاید اصن منظورش رهبر بوده.
الان منم و تُربَت متبرّک و دعا برای سید علی‌ای که نمی‌دونیم کیه.

11.

در بازار
یه آقاهه که پشت سرم بود خطاب به فروشنده: بولار نِچه دیلَر؟
فروشنده: !!!
من چونان قاشق نشسته خطاب به آقاهه: آقا اینا عربن، ترکی که بلد نیستن. خب فارسی بپرسین سوالتونو.
آقاهه: !!!
ظاهراً آقاهه ترکیه‌ای بود و جمله‌ی فارسیِ منو متوجه نشد.
فلذا
من خطاب به آقاهه: بولارین قیمتین سُروشوسوز؟ (=قیمت اینا رو می‌پرسین؟)
آقاهه با سر تایید کرد.
من خطاب به فروشنده: آقا این تسبیحا چنده؟
فروشنده: [...] هفت تومن (اون قسمتِ نقطه چین رو متوجه نشدم)
من: بیست و هفت تومن؟
فروشنده: نه نه؛ هفت تومن.
من خطاب به آقاهه: یِدّی تومن، ایکی یاریم عراقی (= هفت تومن، معادل با دو و نیم عراقی)
آقاهه: یدّی خمینی؟ (= هفت خمینی؟)
من: بله یدّی خمینی، یدّی مین. (= بله هفت خمینی، معادل با هفت هزار تومن)
دقیقاً جمله‌های بعدی‌مون یادم نیست؛ ولی گفت گرونه و نخرید و رفت.
منم در حالی که به واحد پولی به نام "خمینی" می‌اندیشیدم به طیّ مسیرم ادامه دادم.

12.

جامدادیا، تربتِ متبرّکِ سید علی و روسریام!


13.

پارسال خانومِ ت. یه ذکری یادم داده بود که تو حرم حضرت ابوالفضل بگم. (حضرت ابوالفضل داداشِ امام حسین‌ه؛ ولی مامانش حضرت زهرا نیست. حرمش با حرم امام حسین 378 متر فاصله داره. حرمِ یکیشون این ورِ بین‌الحرمینه، یکیشون اون ورِ بین‌الحرمین. می‌دونم بدیهی‌ه ولی یه دوستی داشتم اینا رو نمی‌دونست. وقتی براش توضیح دادم پرسید پس حضرت عباس کیه؟ عرضم به حضورتون که حضرت عباس همون حضرت ابوالفضل‌ه) ذکری که خانم ت. یادم داد این بود: یا کاشف الکرب عن وجه الحسین اکشف کربی بحق اخیک الحسین. (ای برطرف‌کننده‌ی غم و اندوه از روی حسین به حق برادرت حسین، اندوه و مشکل من را برطرف کن).

از آقای قرائتی شنیده بودم که می‌گفت وقتی دعا می‌کنید برای همه دعا کنید. نه فقط خودتون، نه برای شیعه‌ها یا مسلمونا؛ برای همه‌ی آدما! برای شفای همه‌ی مریضا، برای حاجت‌روا شدنِ همه‌ی اونایی که حاجت دارن، برای همه‌ی اونایی که درد و مشکل و غم و گرفتاری دارن. می‌گفت حتی وقتی فاتحه می‌خونین هدیه کنین برای همه‌ی اموات؛ نه فقط اموات خودتون.

این شد که من وقتی این ذکرو از خانمِ ت. یاد گرفتم، تغییرش دادم به  اکشف کربَنا (ضمیرِ «نا» ینی ما، ضمیرِ «ی» ینی من). از اون موقع هر موقع این ذکرو می‌گم، نه فقط برای اندوه و مشکل خودم، برای گیر و گرفتاری بقیه هم دعا می‌گم.

14.

چند وقت پیش دکتر سین ختم وبلاگ قرآنی... منظورم ختم قرآن وبلاگی بود :دی (تپقِ تایپی زدم؛ ولی دلم نیومد پاک کنم تپقمو.) بله عرض می‌کردم! چند وقت پیش ایشون طی پستی بلاگران را به خواندن قرآن فراخواندند و تا من برسم کربلا رسیده بودن انعام. منم از انعام شروع کردم و این یه هفته سه چهار تا از سوره‌ها رو خوندم.
معمولاً قبل یا بعدِ نماز و زیارت یه چند صفحه می‌خوندم و روزای آخر رسیده بودم به سوره‌ی توبه.
ایستاده بودم جلوی ضریح و این سوره رو می‌خوندم که یه خانوم عرب اومد کنارم وایستاد و فکر کنم فکر کرد دارم زیارت عاشورا می‌خونم. شاید گفت بلند بخون منم بخونم. متوجه نشدم دقیقاً چی میگه و چی میخواد. وقتی چند بار درخواستِ مبهمشو مطرح کرد، سوره رو نشونش دادم و گفتم توبه است! توبه. بعدش رفت.
من تا سوره‌ی توبه رو خوندم؛ شمام اگه می‌تونین تو کامنت‌دونیِ پستِ زیر اعلام وجود کنید و توی این ختم قرآن شریک بشید.

پستِ دکتر سین: inja-minevisam.blog.ir/1395/10/05

15.

سعی می‌کردم هر روز لیست دوستای وبلاگی و مخاطبین گوشی‌مو چک کنم و آدما یادم بیافتن و حتی اگه خبر ندارن من کجام برای برآورده شدن آرزوهاشون و سلامتی و موفقیت‌شون دعا کنم. بعضیا بدون اینکه اسمشونو جایی بنویسم همیشه جلوی چشمم بودن و اسمشون روی زبونم. ولی یه عده به بامزه‌ترین شکل ممکن میومدن به ذهنم. مثلاً فرض کنید اسم بعضیا آمانگالدا باشه. یه بچه تو صحن می‌دوید و مادرش دنبالش بود و هی صدا می‌کرد آمانگالدا آمانگالدا وایستا. یا مثلاً مسئول تور یه شهری پرچمی گرفته باشه دستش که مسافرا گم نشن و اسم تور، آمانگالدا گشتِ آمانگالدستان باشه. یا مثلاً کنار ضریح یه خانومه اون یکی خانومو صدا می‌کرد که خانومِ آمانگالدازاده... خانومِ آمانگالداپور... خانومِ آمانگالدانیا... خانومِ آمانگالدامند... و من یادِ آمانگالداها می‌افتادم. مورد داشتیم با دیدنِ مارشمالو، تیرِ چراغ برق، کابل مخابرات، انار، صفحه‌ی عربیِ گوگل و حتی ته‌سیگارِ کف خیابون یاد یه عده افتادم.

16.

علاوه بر سیستمِ کفشداریِ سنتی و قدیمی که کفشا رو می‌دادیم و یه شماره می‌گرفتیم و شماره رو می‌دادیم و کفشا رو پس می‌گرفتیم، یه سری کمد دور تا دور حرم تعبیه شده بود که ملت خودشون کفشاشونو می‌ذاشتن اون تو و کلیدا رو با خودشون می‌بردن.
معمولاً پیرمردا و پیرزنا به شماره‌ی کمدشون دقت نمی‌کردن و یا سواد و توانایی خوندن شماره‌ی کمد و کلید رو نداشتن و یکی از تفریحات سالمم این بود که بعد از نماز برم پیرمردا و پیرزنا رو در کشفِ کفشاشون کمک کنم. انقدر دعا می‌کردن آدمو که آدم دلش می‌خواست تا صبح کنار کمدا وایسه و شماره‌ی کمد و کلیدا رو براشون بخونه.

17.

یکی از خادمای خانوم داشت توضیح می‌داد که نمازو باید شکسته بخونیم و خانوم مسنی کنارم نشسته بود که متوجه نمیشد خادم چی میگه. براش توضیح دادم و دو رکعتِ اول که تموم گفتم بلند شه و با جماعت دو رکعت دیگه همین جوری برای خودش نماز بخونه. نماز که تموم شد تشکر کرد که این مورد رو یادش دادم و گفت اهل گیلانه و پرسید اهل کجام و از آشنایی باهم خوشحال شدیم و خدافظی کردیم و رفتیم پی کارمون. 

18.

یه خانوم مسن می‌خواست برای دخترش که اسمش لیلی بود یه سری عکس بفرسته. براش ارسال فایل به وسیله‌ی تلگرام رو توضیح دادم. کلی تشکر کرد و رفت. روز بعد دوربینش خراب شده بود و تو رستوران همو دیدیم. تا منو دید گفت کاش دوربینمو می‌آوردم درستش می‌کردی.
حیف ما داشتیم برمی‌گشتیم تهران و نتونستم درستش کنم.
کلاً تف به ریا :دی

19.

تو حرم نشسته بودم و منتظر مامان بودم بیاد که بریم. سه تا خانوم مسن روبه‌روم نشسته بودن. داشتم قرآن می‌خوندم که سمت چپیه ازم خواست بطری آبی که کنارم بودو بهش بدم. گفتم بطری مال من نیست. ولی آبمیوه دارم. گفت آبمیوه ضرر داره برام و نخورد.
چند دیقه بعد مامان اومد و می‌دونستم که تو کیفش آب داره. بهش گفتم به اون خانوما آب بده و وقتی سمت چپیه داشت آب می‌خورد سمت راستیه از مامانم پرسید تو خواهر فلانی نیستی؟ مامانم گفت چرا. من فلانی‌ام.
کاشف به عمل اومد این خانوما همسایه‌های خاله‌م اینا هستن و سلام و احوالپرسی و چه طوری و چه خبر و سلام برسون و از این صوبتا.

20.

لایِ سجاده‌ای که برای علی گرفته بودم چند تا نخِ سبز بود. علی پسر دوستمه. علی دو ماهشه. مامانِ علی خبر نداره برای پسرش یه سجاده‌ی کوچولوی سبز خریدم؛ مگه اینکه این پستو بخونه و سورپزایزم لو بره.
صبحِ اون روزی که قرار بود برگردیم تهران، برای نماز صبح رفتم حرم. نخ‌های سبزم برداشتم ببرم گره بزنم کنارِ گرهِ بقیه‌ی مردم. بردم حرم، تلّ زینبیه، قتلگاه، ضریح حبیب‌بن‌مظاهر و امام حسین و حضرت ابوالفضل. هر کدومو یه جا گره زدم. هم شل می‌بستم، هم مثل بندِ کفش یه جوری می‌بستم خادمای حرم راحت بتونن باز کنن و اذیت نشن. نمی‌دونم چرا داشتم این کارو می‌کردم. نخ آخریو که گره زدم با خودم گفتم این کارا از تو که باسوادی بعیده.

21.

سجاده رو کشیدم روی هر دو ضریح که متبرک بشه. تو هر دو حرم با همین سجاده دو رکعت نماز حاجت خوندم به نیت همه‌ی اونایی که گفته بودن التماس دعا و حتی اونایی که می‌خواستن بگن و نگفته بودن و اونایی که نمی‌خواستن بگن و نگفته بودن.

22.

سر میز شام (شام سوم)، من، بابا، مسئول غذای ایرانی... امممم نه!، مسئول ایرانی غذا... به عبارت دیگه، یه آقاهه که ایرانی بود و مسئول غذا بود.
بابا و آقاهه داشتن باهم صحبت می‌کردن و من چونان قاشق نشسته پریدم وسط حرفشون که یه چیزی به بابا بگم.
بابا: ایشون دخترم هستن.
آقاهه: سلام، منم یه دختر هم‌سن و سال شما دارم. کلاس دهمه.
من: سلام. خدا حفظشون کنه. ولی من یه ده سالی ازش بزرگترم فکر کنم.
بابا: :دی
آقاهه: پس هم‌سن اون یکی دخترمی. داره پزشکی می‌خونه. 
من: موفق باشن. (ولی احتمالاً از ایشونم بزرگترم)

23.

میز، میز که میگم منظورم اینه. غذا رو هم حتماً باید توی سینی بخوریم. دلیلشم نمی‌دونم. یه چند بار سینی برنداشتم و بشقابو همین‌جوری آوردم گذاشتم رو میز و اون آقاهه که مسئول جمع کردن ظرفا و تمیز کردن میز بود برام سینی آورد.


24.

دقت کردین چیزایی که خریدمو همون جا پوشیدم؟ کیف، روسری، چادر... کلاً بعداً برای من یه مفهوم تعریف نشده است.

25.

در سطح شهر، به ندرت راننده‌ی زن دیدم. اگه دقیق‌تر بگم فقط یه دونه راننده‌ی زن دیدم.

26.

تو فرودگاه یه جایی بود به اسم اتاق سیگار (اسموکینگ روم). یه خانوم محجبه‌ی غیرایرانی البته! رفت اون تو و نشست و یه نخ سیگار زد و برگشت.

27.

این چند روز موقتاً برای پروفایل تلگرامم یه عکس از کربلا گذاشته بودم (همون عکسِ پست قبل). صبح وقتی داشتم عکسمو عوض می‌کردم، یه سر رفتم تو اون فولدری که قبلاً عکسای پروفایل‌هامو می‌ریختم توش. از ابتدا تاکنون هر عکسی رو گذاشتم برای هر پروفایلی (پروفایل ایمیل، فیس‌بوک، اینستا، تلگرام، وایبر یا حالا هر چی) تو اون فولدره. معمولاً آدما عکسایی که خیلی خیلی خیلی دوست دارن رو می‌ذارن برای پروفایلشون.
یکی از این عکسا که بی‌نهایت دوستش داشتم، عکس دورهمی با هم‌مدرسه‌ایام بود. نمی‌دونم دوربین دست کی بود؛ ولی من داشتم بالارو نگاه می‌کردم.
چند وقته به هر دلیلی من برای هیچ کدوم از پروفایل‌هام عکسی که صورتم معلوم باشه نمی‌ذارم و با باز کردن اون فولدر یهو پرت شدم لابه‌لای خاطرات اون روزا.
چند وقت پیش مامانم برای تلگرامش عکس سه نفری خودم و خودش و داداشمو گذاشته بود و کلی جیغ و داد و کولی بازی درآوردم که اون عکسو برداره. 
مطلقاً نمی‌خوام راجع به این موضوع و این بند، کامنت داشته باشم. مطلقاً به هر دلیلی!

28.

روی میزِ مأموری که گذرنامه‌هارو مهر میزنه یه دوربینه که تصویر ملت رو ثبت و ضبط می‌کنه.
پیرمردی قبل از من توی صف بود. وقتی رفت جلوی دوربین انگشتشو گذاشت رو چشمیِ دوربین. بنده خدا فکر کرد برای اثر انگشته. نمی‌گم خنده‌ام نگرفت. کارش بامزه و خنده‌دار بود. ولی غمی تهِ دلم نشست. شاید اگه سازنده‌ی اولین دوربین هم تو زمین و زمانی که این بنده خدا به دنیا اومده به دنیا میومد جلوی دوربین همین کارو می‌کرد. آیا به یه همچین کسی میشه گفت مستضعفِ علمی؟ مستضعف با ضعیف فرق داره. مستضعف خودش نمی‌خواد ضعیف باشه و جامعه ضعیفش کرده. اصن از کجا معلوم پیرمردای اروپایی هم در مواجهه با یه همچین پدیده‌ای همین کارو انجام میدن؟ چرا من سرمو نمی‌ندازم پایین و راجع به کوچکترین حرکات بی‌اهمیت ملت ساعت‌ها فکر می‌کنم و ذهنمو مشغول می‌کنم؟

29.

من منکرِ این نیستم که فرودگاه امام انقدر از تهران دوره که اگه اهل تهران باشی و بخوای اونجا نماز بخونی، نمازت شسکته میشه. ینی قبول دارم که مسافتش زیاده. ولی خب آخه 85 تومن زیاد نیست یه کم؟ همین شش سال پیش بلیت قطار تهران-تبریز 4 تومن و اتوبوس 9 تومن بود. ینی با 8 تومن میشد رفت تبریز و برگشت! اصن همین هفته‌ی پیش مگه کرایه‌ی همین مسیر 60 تومن نبود؟

30.

تمام مسیر کربلا تا نجف، لپ‌تاپ بغلم بود و جزوه‌هایی که تایپ کرده بودمو ویرایش می‌کردم که کامل کنم و بفرستم برای اساتید و بچه‌ها. فرودگاه نجف باتری لپ‌تاپم تموم شد و رفتم دو ساعتِ تمام کنار مأمور اطلاعات وایستادم که از پریزِ کنار میزش استفاده کنم و جزوه‌هامو ویرایش کنم. انقدر وایستادم که دیگه منو با مأمور اطلاعات اشتباه می‌گرفتن و یه وقتایی مسافرا میومدن سراغ من و من هدایتشون می‌کردم سمت مأمور!
دیدم یکی از هم‌کلاسیام اسمس داده که تا دو ساعت دیگه لطفاً جزوه رو بفرست. گفتم تا شب فرودگاهم و نت ندارم و فردا می‌فرستم. جواب داده من فردا نت ندارم.
سوال من اینه که آیا من مسئول اینترنت نداشتن شمام؟

31.

دیشب وقتی رسیدم تهران چند تا حس رو توأمون داشتم. (توأمان مثناست؛ ینی دو تا حس. ولی از اونجایی که من چند تا حس داشتم حسّ‌هام توأمون بودن نه توأمان :دی)
حسِ اولم وای بازم خوابگاه! حس بعدی دلتنگی برای جایی که چند ساعت پیش اونجا بودم. حس بعدی حس خستگی ناشی از راه (صبح از کربلا راه افتادیم سمت نجف و ظهر از نجف سمت تهران و مسیر فرودگاه تا خوابگاهم یه ساعت طول کشید.)، حس بعدی دلشوره و نگرانی و نیز دلتنگی برای خانواده که داشتن برمی‌گشتن تبریز. حس بعدیِ استرس امتحانِ شنبه و دوشنبه و چهارشنبه و شنبه و چهارشنبه‌ی بعدی و نیز حسِ خشم نسبت به بعضی از هم‌کلاسیا که انتظار داشتن من تو این شرایط! جزواتی که تایپ کردم رو براشون بفرستم و حس نهایی: گرسنگی. که چون دیروقت بود و چون دخترا 9 به بعد اجازه‌ی خروج از خوابگاهو ندارن، نمی‌تونستم برم خرید و دلم هم نمی‌خواست از هم‌اتاقیام چیزی بگیرم. با مرغ و گوشت یخ زده هم نمیشه یه چیز فوری درست کرد.
خاطرتون جمع! گرسنه سر بر بالین ننهادم و یه چیزی خوردم به هر حال. ولی سخته یه هفته شام و ناهار هتلو بخوری و یهو بیای جایی که یه بطری آبم پیدا نشه. از پارچ آب مشترکمونم که آب نمی‌خورم اصولاً. ینی برم بمیرم با این ادا و اطوارای مزخرفم.

32.

یه جایی می‌خوندم آدما سه دسته‌ن.
بصری‌ها، تصاویر براشون بیشتر جلب نظر می‌کنه و از آنچه که دیدن، بیشتر صحبت می‌کنن. هیجانی‌ترن. سریع‌تر صحبت می‌کنن. از حرکات دست زیاد استفاده می‌کنن. به رفتارها، به ظاهر و هر آنچه به چشم میاد، بیشتر توجه می‌کنن. بصری‌ها، تصویری‌ان. با اون‌ها باید خیلی خلاصه صحبت کرد. توضیح و تفسیر زیاد، حوصله‌شونو سر می‌بره. آرامش افراطی و شل بودن، بصری‌ها رو کلافه می‌کنه. 
به نظر خودم شصت درصدِ من  بصری‌ه.

سمعی‌ها از آنچه که شنیدن بیشتر صحبت می‌کنن. کلام و طنین و آهنگ رو به خاطر می‌سپارن و هیجان آرام‌تری دارن. آهسته صحبت می‌کنن و سعی می‌کنن بیانشون شیوا و رسا باشه و به گفتار خودشون و طرف مقابل، توجه خاصی دارن. و نیز به اظهار علاقه‌ی گفتاری، به جمله‌ی دوستت دارم، به لحن و طنین و به موسیقی و خوش‌آهنگی صدا. با سمعی‌ها باید کمی آرام‌تر از بصری‌ها صحبت کنید اما خلاصه هم نکنید. شرح و تفسیر فراوان هم ندهید. یک آفرین برای یک سمعی هزار مرتبه بیشتر از یک شاخه گل می‌ارزه.
به نظر خودم سی درصدِ من سمعی‌ه.

اما لمسی‌ها! اینا از آنچه که لمس کردن بیشتر حرف می‌زنن. خیلی آرومن و حتی یک نوع رخوت و سستی رو میشه در اون‌ها دید. احساس‌شون عمیق‌تره و با آنچه که با دست و تن حس می‌کنن میانه‌ی خوبی دارن. لمسی‌ها را باید در آغوش کشید و بوسید و دستاشون رو به گرمی فشرد. نه با هدیه و گفتنِ دوستت دارم.
و به نظر خودم فقط ده درصدِ من لمسی‌ه.

نمی‌دونم و سواد و تخصصشو ندارم که بگم این صفتِ بصری و سمعی و لمسی ارثی‌ن یا اکتسابی؛ ولی در موردِ خودم مطمئنم بلاگر بودنم و حضور تو این فضای مجازی و رفاقت‌های با فاصله و دوستی از راهِ دور و تحصیل تو یه شهر دیگه و حتی دوزبانه بودنم، تو این درصدها بی‌تاثیر نبودن.

دیشب وقتی رسیدم خوابگاه، سلام دادم و احوالپرسی و زیارت قبول و همین.
بوس و بغل و وای عزیزم دلم برات تنگ شده بود افسانه است. تعریف نشده برام.

33.

صبح بعدِ نماز برای آخرین بار رفتم حرم. روبه‌روی ضریح، کنار دیوار، نزدیک در نشسته بودم و آخرین زیارت عاشورا رو می‌خوندم. خانومه مفاتیح‌شو نشونم داد و گفت میشه دعای وداع رو برام پیدا کنی؟
فهرستو باز کردم و پیداش کردم و نشونش دادم.
گفت میشه بلند بخونی منم تکرار کنم؟ عینکمو نیاوردم.
بلند و شمرده خوندم و تکرار کرد.
گفتم ببخشید که بعضی جاها مکث کردم. اولین بارم بود می‌خوندم. یه سری کلمه‌هاش برام تازگی داشت.
پرسید اولین بارته میای؟
گفتم نه. ولی اولین بارم بود این دعا رو می‌خوندم.
سرمو بلند کردم و برای آخرین بار خیره شدم به ضریح. بلند شدم و رفتم سمت کفشداری و دلم تنگ شد.

مرا هزار امید هست و هر هزار تویی

34.

ضریحِ سمتِ خانوما ردیفا رو جدا کردن که صف وایستی و راحت زیارت کنی. دیگه داشتیم برمی‌گشتیم و قیافه‌م محزون و غمگین بود و سعی می‌کردم همه‌ی اونایی که التماس دعا گفته بودن رو یادم بیارم. وقتی رسیدم زیر قبّه (قُبّه همون جای گنبدی شکله. دقیقاً کنار ضریح. زیرِ اون مخروط ِ گرد و برآمده شکل) وقتی رسیدم، کیفمو باز کردم سجاده رو دربیارم بکشم روی ضریح. قیافه‌ام کماکان محزون بود. یهو پیرزنی که کنارم ایستاده بود به زبان شیرین فارسی گفت آی خانوما اینجا زیر قُبّه است، اینجا هر چی آرزو کنین برآورده میشه، اینجا مراد میدن، مرادتونو بخواین، مراد همین جاست.
آقا تا من این کلیدواژه‌ی مرادو شنیدم نیشم تا بناگوش باز شد. ینی یهو یه جوری از قیافه‌ی محزون به آیکونِ دو نقطه دی تغییر فاز دادم که خانوم خادم فکر کرد خل شدم. نمی‌تونستم جلوی خنده‌مو بگیرم. یه نگاه به پیرزنه کردم یه نگاه به خادم یه نگاه به سجاده‌ای که دستم بود. سرمو بلند کردم دیدم درست زیر قُبّه‌ام.

حتی حافظ هم یه شعر داره  توش گفته "ای ملک العرش مرادش بده"

35.

گر چه وصالش نه به کوشش دهند

هر قدر ای دل که توانی بکوش

لطف خدا بیشتر از جرم ماست

نکته‌ی سربسته چه دانی، خموش

ای ملک العرش مرادش بده

و از خطر چشم بدش دار گوش


36. یه خاطره از کربلای قبلی: nebula.blog.ir/post/777

  • ۱۷ دی ۹۵ ، ۰۲:۱۱
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

0. بندها به هم مربوط و مرتبطن و با ترتیب خاصی نوشته شدن.

1. با اینکه موکت و روفرشی اینجا نوئه و خودم هم روفرشیِ مخصوص دارم! که اگه لازم بود روی زمین بشینم، روی اون بشینم؛ ولی بازم راحت نیستم رو زمین غذا بخورم یا درس بخونم و این تخت‌خواب، علاوه بر تختِ خواب برام حکم میز مطالعه و میز غذاخوری هم داره. اون روز، مثل همیشه لبه‌ی تخت‌خوابم نشسته بودم و سفره رو چیده بودم روی تختم و داشتم به خوابگاه دوره‌ی کارشناسی‌م می‌اندیشیدم که سوئیت بود. یه خونه‌ی پنجاه شصت متری که اتاق خواب و آشپزخونه و سرویس و بالکن و همه چی داشت. هم میز مطالعه داشتیم، هم میز ناهارخوری. آشپزخونه اُپن بود و کلی کابینت و کلی کمد و حتی من تو اتاق خواب یه میز جدا و مخصوص! علاوه بر میزای مطالعه داشتم و کلاً 4 یا 5 نفر بودیم. واحدهای 5 نفره بزرگ‌تر بودن و هر موقع تعدادمون فرد بود تخت‌خواب تکی رو من برمی‌داشتم که بالای سرم کسی نباشه. حالا برای ارشد به جای پیشرفت، پسرفت کردم و اومدم تو یه اتاقی که از این سرش تا اون سرش 4 قدم هم نمیشه و 4 نفر توش زندگی می‌کنن و علاوه بر خودشون همسایه‌هاشونم میارن که باهاشون زندگی کنن. خبری از میز و صندلی نیست و اگه خودم کمد نمی‌خریدم باید مثل بقیه لباسامو می‌ذاشتم تو چمدون می‌موند. رشته‌ی ارشد من اصلاً خوابگاه نداشت. تو دفترچه هم نوشته بود که این رشته هنوز خوابگاه نداره. ولی یه جایی بود (قبلاً عکساشو تو پست 903 نشون‌تون داده بودم) که می‌تونستیم بریم اونجا. یه جایی که هزینه‌ش خیلی خیلی کمتر از هزینه‌ی اینجا بود. ولی بقیه‌ی هم‌رشته‌ایام هفته‌ای یه شب تهران بودن و برمی‌گشتن شهر خودشون و اگه می‌رفتم اونجا، کل هفته رو تنها می‌موندم. نرفتم و اومدم اینجا که خوابگاهِ دانشگاه خودم نیست و چون خوابگاه دانشگاه خودم نیست هزینه رو آزاد حساب می‌کنن و تازه نه میز داره نه صندلی.

2. اون هفته که برای سالگرد دایی بابا رفته بودم کرج، نسیم و هم‌اتاقی شماره‌ی 2 و شیما اینا اردوی شمال بودن و چون با دو تا قطار مختلف قرار بود برن شمال، بلیتا و کارت‌ملیاشونو با دو نفر دیگه عوض کرده بودن که بچه‌های اتاق ما و اتاق شیما اینا باهم تو یه کوپه باشن. بعد از اینکه برگشتن، اون دو نفر کارت اینا رو برگردوندن و اینا گفتن کارتشون دست ما نیست و ما اصن کارت نگرفته بودیم ازشون و کارتشون دست مسئول اردوئه و خلاصه این وسط کارت اون بندگان خدا هپلی هپو شد! اون بندگان خدا هم این چند روز پیگیر و درگیر کارت‌ملی‌شون بودن و مسئول اردو و امور فرهنگی و کل دانشگاهو به هم ریخته بودن که خب البته حق داشتن. اون روز که من لبه‌ی تختم نشسته بودم و داشتم به فقدان میز و صندلی می‌اندیشیدم، هم‌اتاقی شماره‌ی 2 کیف پولشو باز می‌کنه و کارت ملیه رو می‌بینه و کلی عذاب وجدان و فلان و بهمان! بعدشم مسئول اردو (یه دختره هم‌سن و سال خودمون) اومد و از نسیم خواست اونم دوباره کیفشو بگرده و نسیم گفت شما اصن به من کارت نداده بودی و همزمان داشت کیفشو می‌گشت و کیفه رو جلوی چشم ما خالی کرد رو زمین و کارته افتاد رو زمین و خب کارت دوم هم پیدا شد. مسئول امور فرهنگی زنگ زد که این دو نفر باید بیان از اون دو نفر و از ما عذرخواهی کنن و اینا نرفتن. چون معتقدن عمدی نبوده کارشون! اون دو نفرم بی‌خود قیل و قال کردن و حالا مگه چی شده که رفتن امور فرهنگی و گزارش دادن که کارتمون گم شده. کارته دیگه. 
کلی نصیحت‌شون کردم که برن یه عذرخواهی خشک و خالی بکنن و قتل هم اگه غیر عمد باشه بازم مجازات داره و به هر حال بی‌مسئولیتی کردید که کیف‌تونو خوب نگشتید و اصن نگشتید! و ده روز تمام اون دو تا رو بدون کارت گذاشتید. والا اون دو نفرم متانت به خرج دادن که تازه بعدِ دو هفته رفتن امور فرهنگی. گفتم برن عذرخواهی کنن و من اگه جای اونا بودم همون فردای اردو پدرِ هر دو تونو بابت گم کردن کارت‌ملی‌م درمیاوردم که دیگه شماره‌ی ملی خودتونم یادتون بره. 
هم‌اتاقیا خندیدن و بدون اینکه اشاره‌ی مستقیمی به پیام تلگرامی اخیرم در راستای ساعت خواب داشته باشن گفتن: بله تو رو می‌شناسیم. یکی از اعضای اتاق شیما اینا هم که طبق معمول اتاق ما بود گفت تو باید وکیل می‌شدی و خونِ یه وکیل تو رگاته!
آخرشم نرفتن برای عذرخواهی.

3. هم‌اتاقی شماره‌ی 2 کفش خریده بود و آورد تو اتاق پوشید که ببینیم و تبریک بگیم و لابد قیمتشو بپرسیم و بگیم از کجا خریدی و من تمام حواسم 6 دانگ به تهِ کفش مذکور بود که یه موقع خاکی نباشه و روفرشی کثیف نشه. همین جا بود که کیف پولشو باز کرد و کارت ملی اون بنده‌ی خدا رو نشونم داد و عذاب وجدانشو ابراز کرد.

4. با دوست، هم‌رشته‌ای و هم‌دانشگاهی سابقم مطهره حرف می‌زدم (چت می‌کردم)، گفت با تمام مشغله‌ای که جدیداً با ورودِ نی‌نی به زندگی‌شون درست شده، همچنان وقتی میاد پای لپ‌تاپ جزو اولین وبلاگ‌هایی هستم که می‌خونه و لذت می‌بره و وسط حرفاش اشاره کرد به نی‌نی و گفت این فسقلی یکم بخوابه که من لااقل ناهار درست کنم و نماز بخونم.

5. صبح که بیدار شدم دیدم بازم کتری‌مون نیست. حدس زدم اتاق شیما اینا باشه و یه یادداشت دیگه نوشتم برای هم‌اتاقیام و چسبوندم کنارِ یادداشت قبلی. نوشتم دوستان عزیزی که کتریِ شخصی منو امانت گرفتید و سوزوندید و بعدش یه کتری بزرگ گرفتید که مشترکاً استفاده کنیم، لطفاً یا کتری‌مونو ندید به شیما اینا، یا اگه می‌دیدید یا می‌برید اونجا دورهمی چایی بخورید، شب قبل از خواب بیارید اتاق خودمون که منی که دلم نمی‌خواد صبح برم درِ اتاقشون و بیدارشون کنم و از همه مهم‌تر ببینم‌شون و کتری‌مونو پس بگیریم، صبونه‌مو بدون چایی نخورم. و در ادامه‌ی یادداشت با رنگ قرمز افزودم: "این چندمین باره که دارم این نکته رو تذکر می‌دم". ظهر! که بیدار شدن یادداشتو خوندن و خودشون رفتن کتری رو آوردن و دیگه نمی‌دونم چی گفتن به شیما اینا که همون روز رفتن برای خودشون کتری خریدن :دی

6. نسیم دیرتر از همه یادداشتمو خوند و با خنده گفت فکر کنم تا آخر سال دیوار اتاقو پرِ تذکر و اطلاعیه و اعلامیه می‌کنی و منم با خنده گفتم آره مثلاً یادداشت بعدی در مورد جاکفشیه. خوشبختانه عادتِ پوشیدنِ دمپاییای منو ترک کردید، ولی لازمه یه تذکر بنویسم بزنم رو دیوار که دوستان عزیز، کفش و دمپاییاتونو نذارید روی کفشای من.

7. همون شب با هم‌اتاقی شماره‌ی 3 که به یادداشتای روی در و دیوار من میگه منشورِ نسرین، رفتیم جمهوری که از پاساژ علاءالدین برای گوشی شوهرش lcd بگیریم. تو راه داشتیم صحبت می‌کردیم و گفت همه‌مون کاملاً متوجه هستیم که تو این چند ماه اخیر رفتارت عوض شده و منم گفتم دلیل تغییر رفتارم حضور مستمر شیما اینا تو اتاقمونه. درسته که بعضی وقتا برای خوابیدن و غذا خوردن میان اتاق ما، ولی یادشون رفته که به هر حال مهمونن و مثلاً برای باز کردن درِ یخچال باید اجازه بگیرن و موقع ورود در بزنن. یه موقعی شماها نیستین و من تنهام. اینا سرشونو می‌ندازن پایین نه در می‌زنن نه اجازه می‌گیرن. همین جوری میان تو! والا تا وقتی نگار تو این خوابگاه بود، یادم نمیاد بدون اطلاع اومده باشه اتاق ما و حتی یادمه که در می‌زد و یا منتظر بفرمای من می‌موند یا خودم می‌رفتم درو باز می‌کردم. اینا رو گفتم و سکوت کردم و دیگه نمی‌دونم بعد از این حرفا به شیما اینا چی گفته که از اون به بعد موقع ورود در می‌زنن و حتی یه بار که حواسشون نبود در بزنن عذرخواهی کردن که در نزدن. فکر کنم دیگه لازم نیست یادداشت دیگه‌ای بچسبونم کنار یادداشت قبلی و روش بنویسم: دوست عزیز، قبل از ورود، در بزن و اجازه‌ی ورود بگیر و بعد وارد شو.

8. هم‌اتاقی شماره‌ی 3 متاهله (همونی که پست 669 در موردش نوشته بودم و لازمه دوباره این نکته رو یادآوری کنم که من مخالف درس خوندن خانوما نیستم. ولی مخالفِ خوابگاه اومدن و چند ماه اینجا موندنِ خانومای متاهلم. کلاً مخالفِ اینم که یکی که مناسبِ یه کاری نیست، بیاد جای یکی که برای اون کار وقت و انرژی و تمرکز بیشتری داره و مفیدتره رو بگیره). شش ساله ازدواج کرده و برگشتنی (برگشتنی قیده؛ ینی وقتی کارمون تو پاساژ علاءالدین تموم شد و داشتیم برمی‌گشتیم خوابگاه) داشت از تجربه‌های زندگی مشترک‌ش با خانواده‌ی شوهرش می‌گفت و با رفتار فعلی من و یادداشت‌هایی که روی در و دیوار می‌چسبوندم مقایسه می‌کرد و بهم هشدار می‌داد که در زندگی‌م کلاً یه کم کوتاه بیام و تحملم رو بیشتر کنم که در آینده دچار مشکل نشم. منم گفتم در زدن و اجازه گرفتن موقع ورود چیزی نیست که آدم بتونه باهاش کنار بیاد یا کوتاه بیاد. حتی من بارها دیدم مسئولین خوابگاه هم بدون اجازه یا درو باز کردن اومدن تو یا در زدن و بدون بفرما اومدن تو! و برای همینه که من اغلب درو قفل می‌کنم که سرشونو نندازن پایین و بیان تو و فکر نکنن اینجا کاروانسراست. و هر کی این قانون رو رعایت نکنه، از کمترین میزان شعور هم برخوردار نیست و باید یه یادداشت براش بنویسی که عزیزم قبل از ورود، در بزن و اجازه‌ی ورود بگیر و بعد وارد شو.
هم‌اتاقیم که هفت هشت ده تایی خواهر شوهر داشت خندید و گفت ببینیم و تعریف کنیم.

9. رفتنی (رفتنی هم قیده؛ ینی وقتی داشتیم می‌رفتیم جمهوری) یه خانومه با یه بچه تو بغلش تو بی‌آرتی بودن و صورت بچه سمت من بود. این بچه به قدری شیرین و خوردنی بود که من تا تونستم چلوندمش و هی قربون صدقه‌ش رفتم و دماغ‌شو، لپ‌شو، انگشتاشو، گوششو و هر قسمتی که در دسترسم بود رو کشیدم و فشار دادم و بوسیدم! این خانومه که پیاده شد، یه خانوم دیگه سوار شد که اونم بچه بغلش بود و همین اعمال رو روی اون بچه هم پیاده کردم و این قابلیت رو در خودم می‌دیدم که بچه رو یواشکی بذارم تو کیفم و پیاده شم و فرار کنم حتی.

10. برگشتنی (ینی وقتی داشتیم برمی‌گشتیم خوابگاه) به هم‌اتاقی‌م گفتم تا چهارراه ولیعصرو پیاده برگردیم که من مغازه‌هایی که لباس بچه می‌فروشنو ببینم و ذوق کنم. تو مسیرمون یه دست‌فروش، کفشای بچگونه می‌فروخت و یه کفش پسرونه‌ی خیلی ناز داشت که عن‌قریب بود بخرم‌ش. ولی نخریدم. به هم‌اتاقی‌م سپرده بودم هر چی لباس جغدی دید نشونم بده و هی بهش می‌گفتم تو که شوهر داری تا عید یه نی‌نی بیار که من اینا رو براش بخرم.

11. هم‌اتاقی‌م اون روز دو تا امتحان داشت و شب قبلش بیدار مونده بود و بعد امتحان هم تا 9 شب جمهوری و ولیعصر بودیم و دنبال lcd و لباس بچگونه. فقط می‌خواست برسه خوابگاه و بخوابه. فلذا تند تند جلوتر از من راه می‌رفت که فقط برسه و بخوابه. نزدیک میدون سه تا دختر که به قیافه‌شون نمی‌خورد ایرانی باشن، جلومو گرفتن که اکسکیوز می، دو یو آندرستند انگلیش؟ گفتم نه زیاد. یه کم بلدم و اشاره کردم هم‌اتاقی‌م وایسه. دخترا گفتن دنبال گِگ هستن و گِگ کجاست؟ اول فکر کردم منظورشون گیتِ مترو یا بی‌آرتی‌ه ولی با دستشون عملِ خوردن رو اجرا کردن و فهمیدم منظورشون کیکه. اون دور و ورا یه جایی می‌شناختم که نون و کیک صبحانه و پیراشکی می‌فروشن و بردیم‌شون اونجا و تو راه پرسیدم اهل کجان و گفتن کشمیر. هم‌اتاقی‌م گفت پاکستان؟ گفتن نه!!!! ایندیا! و من همیشه به این فکر می‌کردم که حالا که دولت هند و پاکستان سر کشمیر دعوا دارن، خودِ کشمیریا دوست دارن از کدوم کشور باشن که به نظر می‌رسه هند رو ترجیح می‌دن. وقتی رسیدیم و مغازه رو نشون‌شون دادم گفتن منظورشون گگ هست، گِگ، قند! گفتم کیک تولد؟ قنادی؟ برث‌دی؟ و تازه فهمیدم اینا دنبال قنادی‌ن و خب نزدیک خوابگاه و یه کم جلوتر یه قنادی هست که امسال کیک تولدم هم از همونجا گرفته بودم و خدا خدا می‌کردم شب وفات پیامبر و شهادت امام حسن بسته نباشه. تا برسیم قنادی، خودمو معرفی کردم و اسمشونو پرسیدم. اسمشون مهوش، تابش و وظیفه بود. دانشجوی دندان‌پزشکی.
گگ‌فروشی رو نشون‌شون دادیم و خداحافظی کردیم و برگشتیم خوابگاه. هم‌اتاقی‌م از خستگی نای راه رفتن نداشت و می‌گفت هیچ وقت فکر نمی‌کردم تو انقدر پرانرژی و اجتماعی باشی. همیشه تو خوابگاه ساکتی و انقدر تو خودتی که فکر می‌کردم خوشت نمیاد با کسی ارتباط برقرار کنی و کلاً امشب تصوراتم رو در مورد خودت دگرگون کردی.

12. اون شب از شدت خستگی بیهوش شدم و خواب دیدم داریم می‌ریم (با کی داریم می‌ریم؟ الان می‌گم.) داشتیم می‌رفتیم خونه‌ی مادرشوهرم اینا! خواب من از اون سکانسی شروع شد که وارد یه خونه‌ای شدیم که خیلی شیک و تر و تمیز و باکلاس بود؛ ولی میز و صندلی نداشت و رفتیم روی زمین نشستیم! فکر کنم این قسمت از خواب، مغزم تحت تاثیر بند 1 پست بوده. ما (من و مراد و یه بچه که بغل مراد بود) در نزدیم و به نظرم بدون اجازه رفتیم تو. مدام داشتم تو ذهنم به دیالوگ‌های خودم و هم‌اتاقی‌م و بند 8 و اون یادداشته فکر می‌کردم که "قبل از ورود، در بزن و اجازه‌ی ورود بگیر و بعد وارد شو". کسی نیومده بود استقبال ما و یحتمل ما خودمون کلید داشتیم. به محض ورود، به مراد گفتم کفشای بچه رو دربیار. با کفش داشت روی فرش راه می‌رفت و حواس من 6 دانگ به تهِ کفشاش بود که خاکی نباشه (ذهنم تحتِ تاثیر بند 3 و کفشای هم‌اتاقی‌م بود.) و دقیقاً همون کفشایی پای بچه بود که چهارراه ولیعصر (بند 10) دیدم و بچه همون بچه‌ای بود که تو بی‌آرتی (بند 9) بغل مامانش بود. در همون حین مادرشوهر وارد کادر شد. بچه رو دادم بغل مادربزرگش و خودم هم رو زمین نشستم و لپ‌تاپ بغلم بود و داشتم پست می‌ذاشتم (من حتی توی خواب هم بلاگرم). سکانس بعدی، بچه کنار من نشسته بود و هی اینتر می‌زد :دی ینی انگشت من روی بک اسپیس بود و انگشتای کوچولوی اون روی اینتر و نمی‌ذاشت تایپ کنم. یادمم نیست چی داشتم تایپ می‌کردم. همین یادمه که تا یه کلمه تایپ می‌کردم اینتر می‌زد و می‌خندید و آب از لب و لوچه‌ش می‌ریخت و ذوق می‌کرد و نمی‌ذاشت به کارام برسم (ذهنم تحت تاثیر فسقلی بند 4 بود). آخرش بچه رو نشوندم جلوم گفتم پسرم! اینتر برای وقتیه که جمله یا پاراگراف تموم بشه. بعدش نسیمو نشونش دادم که عین بچه‌ی آدم یه گوشه نشسته بود و گفتم از نسیم یاد بگیر. ببین چه قدر آرومه، ساکته! بذار به کارام برسم و انقدر اینتر نزن. بعدش پشیمون شدم که چرا بچه‌ها رو با همدیگه مقایسه کردم (تو این مقایسه هم ذهنم تحت تاثیر یه چیزی بود که بماند...). به هر حال نباید بچه رو این جوری تربیت کنی که به یکی بگی از اون یکی یاد بگیر و کلاً نمی‌دونم نسیم کِی و چه جوری وارد کادر شد. ولی یکی دو سالی از طوفان بزرگتر بود و ساکت و مظلوم یه گوشه نشسته بود و شبیه بچگی خودم بود. طوفان هم کماکان داشت اینتر می‌زد و می‌خندید و آب از لب و لوچه‌ش می‌ریخت رو لپ‌تاپم.

و تندیس حس خوب‌دارترین و شیرین‌ترین خوابی که تا حالا دیدم رو به این خواب می‌دم و همون طور که ملاحظه می‌کنیم اغلب خواب‌هایی که می‌بینیم از اتفاقات روزمره نشأت می‌گیره و رویای صادقه نیست. پس اگه میام اینجا تعریفشون می‌کنم دلیلش اینه که چون بامزه و مسخره به نظر می‌رسن، فکر می‌کنم می‌تونن بهونه‌ای باشن برای اینکه دورهمی بخندیم بهشون. علی ایُ حال اگر در آینده‌ای دور دیدید که من دارم این جوری
پست
می‌ذارم
که
هی
یه
کلمه
می‌نویسم
و
بعدش
اینتر
می‌زنم
بدانید
و
آگاه
باشید
که
طوفان
کنارم
نشسته

+ بشنویم: Ehsan_Khaje_Amiri_Khab_o_Bidari.mp3.html



امشب، شایدم فرداشب، شایدم آخر هفته (دقیقاً نمی‌دونم کی!) رادیوبلاگی‌ها ویژه‌برنامه داره (به مناسبِ چی؟ :دی) و احتمالاً سعادت اینو داشته باشید که 40 ثانیه صدای منو بشنوید. به محض انتشار پست مذکور لینکشو می‌ذارم اینجا. گوش به زنگ و چشم به راه باشید.


radioblogiha.blog.ir/post/174

  • ۱۴ آذر ۹۵ ، ۱۹:۱۴
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

دیشب آقای پ. تماس گرفته بود و سوالاتی در مورد وبلاگ و وبلاگ‌نویسی می‌پرسید. 

سال آخر کارشناسی، بعد از کنکور ارشد، چهل پنجاه نفر اولو دعوت کردن برای مصاحبه. من دیر رسیدم و تو اتاق انتظار جا برای نشستن نبود و من و چند نفرو فرستادن بشینم دفتر آقای آهنگر دادگر. اون چند ساعتی که منتظر بودم، داشتم پست می‌ذاشتم و خیلیاتون پستِ روز مصاحبه‌ی ارشدم رو خوندید (پست 75). تو اون پست از دختر و پسر اصفهانی که کنارم نشسته بودن نوشتم و از آقای ق. و ط. و آدمای جدیدی که داشتم باهاشون آشنا می‌شدم. بعداً فهمیدم اون دختر اصفهانیه عاطفه است و پسره، آقای پ. و دقیقاً ما پنج شش نفری که جا برامون نبود بشینیم، قبول شدیم.

اون موقع هنوز فصل سوم وبلاگمو شروع نکرده بودم و تورنادو بودم. تورنادو یه دختر شرّ و شیطون بود که تو همون برخورد اول، روز مصاحبه، وقتی حتی نمی‌دونست که کیا قراره از مصاحبه قبول شن، یه برگه داد دست آقای پ. و گفت میشه شماره‌تونو داشته باشم؟ حتی بعدتر که نتایج اومد، روز اول ترم اول ارشد، برگشتم بهش گفتم شما چه قدر منو یاد هم‌کلاسی دوران کارشناسی‌م می‌ندازید. بهش گفتم وبلاگ دارم و توش خاطره‌هامو می‌نویسم. گفتم جزوه نوشتن‌تون، خط‌تون، مدل درس خوندن و بیاید قبل از امتحان نکاتو مرور کنیم گفتن‌تون، حتی لهجه‌ی اصفهانی‌تون منو یاد هم‌کلاسی‌م می‌ندازه. گفتم اون هم‌کلاسی‌م یکی از کاراکترای وبلاگم بود و قراره فصل جدید رو با کاراکترهای جدید شروع کنم. 

اون روز فکر می‌کردم آقای پ.، ارشیای دوم وبلاگمه. یه کاراکتر جدید که فکر می‌کردم آدرس وبلاگمو می‌دم بهش و میشه ماکسیمم تگِ این فصل. اما زهی خیال باطل که من حالا دارم وبلاگمو از هم‌کلاسیام پنهان می‌کنم. زهی خیال باطل که من دیگه اون دختر شرّ و شیطون دو سال پیش نیستم. زهی خیال باطل که یه حصار کشیدم دور خودم و سایه‌ی هر کی داره بهم نزدیک میشه رو با تیر می‌زنم.

دیشب آقای پ. تماس گرفته بود که سوالاتی در مورد وبلاگ و وبلاگ‌نویسی بپرسه. چند وقت پیش هم بعد از کلاس، بحث وبلاگ رو پیش کشید و از فضای بلاگستان و سرویس‌های ارائه دهنده پرسید. با تمام قوا سعی کردم منحرفش کنم. گفتم این روزا اصن کسی وبلاگ نمی‌نویسه، اصن کی وبلاگ می‌خونه، گفتم کانال تلگرامی بهترین ایده است، گفتم اصن فضای بلاگستان مناسب ایشون و در شأن ایشون نیست و اصن بعد اتفاقی که برای بلاگفا افتاد همه انگیزه‌شونو از دست دادن و الان همه‌ی بلاگرا یه مشت بچه مدرسه‌این و وقتی دیدم مصممه که حتماً وبلاگ داشته باشه، شروع کردم به تعریف و تمجید از بلاگفا و بلاگ‌اسکای و تا جایی که در توانم بود سعی کردم به بیان فکر نکنه. وقتی تعداد کاربرا و امکانات این سرویس‌ها رو  می‌پرسید اسم بیان از دهنم پرید بیرون و خب  راستش دلم نمی‌خواست فردا پس فردا وقتی دارم لیست دنبال‌کنندگانم رو چک می‌کنم ببینم آقای پ. هم داره دنبالم می‌کنه. 

حالا پیام داده که وبلاگ ساختم. آدرسشو نپرسیدم و حتی نپرسیدم بلاگفا یا بیان یا چی؟ حتی تبریک هم نگفتم. حتی هیچی نگفتم.

اینا بچه‌های منن:

وقتی تو آشپزخونه داشتم ناهار درست می‌کردم رفتن سر وقتِ لپ‌تاپ من و باباشون و آدرس وبلاگمو پیدا کردن و یواشکی دارن پستامو می‌خونن (اون سفیده لپ‌تاپ منه، مشکیه لپ‌تاپ مراده)



کامنت گذاشتن حق مسلم خواننده است؛ ببخشید که این حق رو ازتون گرفتم. یه مدت به خلوت نیاز دارم. دلتنگم. دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست...

  • ۰۱ آبان ۹۵ ، ۱۴:۵۰
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1.

هم‌اتاقیام پارچ آب ندارن و بطری هم ندارن و آبو توی کاسه و قابلمه می‌ذارن تو یخچال و موقع خوردن می‌ریزن تو لیوان. هفته‌ای یه بار قاشقاشونو گم می‌کنن و هیچ وقت قاشق ندارن. همیشه دستگیره‌هایی که باهاش ظرف داغ برمی‌دارنو می‌سوزونن یا گم می‌کنن و امشبم لیوان ندارن.

2.

مامان یه سری ظرف که از چشش افتاده بودو گذاشته بود دم در که سر به نیستشون کنه. 
این سری که رفتم خونه دیدم ظرفا هنوز تو راه‌پله است و گفتم پارچ و این قاشقا رو بده ببرم برای هم‌اتاقیام. الان هم‌اتاقیام از شدت ذوق در پوست خودشون گنجیده نمیشن و هر پنج دقیقه یه بار میگن خدا خیرت بده و هی دارن آب می‌خورن. 
یه سری پارچه هم آوردم دادم نسیم بدوزه دستگیره درست کنه.

3.

سال تحصیلی که شروع میشه، ملت میرن کتاب و دفتر و خودکار می‌خرن و من قابلمه و ماهیتابه و کتری و وسایل آشپزخونه برای خوابگاه. و هیچ وقت اینایی که ظرفای درب و داغون خونه رو با این طرز تفکر که اینجا موقتیه میارن خوابگاه درک نکردم. با محاسباتی که انجام دادم، یک چهارم عمرم رو خوابگاه بودم و مگه ما چند سال قراره عمر کنیم که ظرف و لباسای خوب رو از خودمون دریغ کنیم؟

4.

به نظر من دمپایی، کتری، فندک آشپزخونه، دستگیره‌ی قابلمه، اسکاچ ظرفشویی، قابلمه، ماهیتابه، قاشق، کارد، چنگال، بشقاب، لیوان ، اتو و حتی مُهر! وسایل شخصی محسوب میشن. دقیقاً مثل مسواک و حوله! برای همین، هیچ وسیله‌ی مشترکی با هم‌اتاقیام ندارم و هیچ وقتم از کسی چیزی نمی‌گیرم.
من وقتی دارم در مورد خوابگاه می‌نویسم، در مورد خوابگاه می‌نویسم نه در مورد عادات و اخلاقیاتم در زندگی مشترک. در این مورد بیشتر از این نمی‌خوام توضیح بدم؛ چون باعث سوء تعبیر میشه و حمل بر وسواسی بودنِ من میشه. مورد داشتیم، مورد که چه عرض کنم، مواردی داشتیم که طرف اومده گفته خانم فلانی، بر اساس فلان پست که فرمودید خمیردندونمم باید جدا باشه یا فلان پست که فرمودید کسی میوه پوست بکنه نمی‌خورید، آیا فلان و بهمان...

5.

پنجمین واگن، اولین کوپه. از اونجایی که به دلایلی خانواده همرام نیومده بودن، کسی نبود که براش دست تکون بدم و خدافظی کنم و شر شر اشک بریزم و فین فینِ دماغمو پاک کنم و  عین بچه‌ی آدم رفتم کوپه‌‌مو پیدا کردم و نشستم. اولین کوپه، صندلی شماره‌ی 4.

اول مامان زنگ زد و ضمن آرزوی سفری خوش، اذعان کرد: "خدا کنه هم‌کوپه‌ایات خانوم باشن". بعدشم عمه جون طی تماسی تلفنی اظهار داشت: "خدا کنه هم‌کوپه‌ایات آقا نباشن". و من بعد از شش سال قطارسواری، هنوز نتونستم مفهوم کوپه‌ی خواهران رو برای خانواده‌ام تبیین کنم و بندگان خدا همیشه نگران هم‌کوپه‌های من هستن.

تا یکی دو ایستگاه بعدِ تبریز تنها بودم و خوشحال از اینکه هر چهار تا تخت مال خودمه و برای اولین بار می‌تونم روی تخت پایین بخوابم. همیشه هم قطارام یا پیر و از کار افتاده‌ن و درد پا و درد کمر دارن، یا پا به ماهن و نمی‌تونن خودشونو تکون بدن، چه برسه به اینکه برن بالا. ولی این بار بخت با من یار بود و نه تنها یه تخت، بلکه هر دو تخت پایین مال خودم بودن.

البته زهی خیال باطل!

یکی دو ایستگاه بعد سه تا پیرزن با 9 تا ساک سوار قطار شدن و آه از نهادم برخاست و مظلومانه و مذبوحانه داشتم پله‌های نردبونو طی می‌کردم برم بالا که خانم شماره‌ی 1 گفت قربون دستت، این ساکای مارم بذار رو تخت بالایی. خانم شماره‌ی 2 گفت من رو زمین می‌خوابم و ما نمیایم بالا و یه بسته پفک بهم داد و علی‌رغم "نه مرسی" گفتنای من گفت بگیر بخور بابا! منم گرفتم. بعدش یه بسته های‌بای داد و تشکر کردم و از وی اصرار و از من انکار و بالاخره اینم گرفتم. خانم شماره‌ی 3 چند تا چیز! شبیهِ سنجد بهم داد و گفت بیا بخور عناب‌ه و من با شنیدن اسم عناب یاد یه جوکی افتادم که خب در شان این مجلس نیست اینجا تعریف کنم. ظاهراً یه ارتباطی به فرهنگستان و معادل فارسی یه چیزی داره این کلمه... که بگذریم.

خانم شماره‌ی 1 خواهر شوهر خانم شماره‌ی 3 بود و خانم شماره‌ی 2، اسمش نسرین بود. و من چه قدر بدم میاد یکی هم‌اسم من باشه. دوست دارم اسمم فقط مال خودم باشه و خدا رو صد هزار مرتبه شکر نه تو مدرسه‌مون و نه ورودیای برق و نه سال بالایی و نه سال پایینی نسرین نداشتیم. البته توی طالع‌بینیم نوشته قراره یه خواهر شوهر یا جاری به اسم نسرین داشته باشم. شایدم مراد سرم یه هوو بیاره به اسم نسرین.

من داشتم ساک‌های خانوما رو یکی یکی می‌ذاشتم اون بالا و خانم شماره‌ی 2 که اسمش نسرین بود یهو به صورت خودجوش شروع کرد از کمالات پسرش گفتن! ظاهراً پسر بزرگه متاهل بود و کوچیکه که 18 سالش بود سال اول رشته‌ی نمی‌دونم چی چی بود. چون گوش نمی‌کردم یادم نموند رشته‌ش چی بود. همین تو خاطرم موند که پسرش غذای خوابگاه و دانشگاهو نمی‌خوره و مامانش براش خونه گرفته که نره خوابگاه. کدوم شهر و کدوم دانشگاهم یادم نموند. خانومه داشت از غذاهایی که پسرش دوست داشت می‌گفت و من داشتم به طالع‌بینی‌م فکر می‌کردم. به اینکه علاوه بر خواهرشوهر و جاری و هوو، ممکنه مادرشوهر آدمم اسمش نسرین باشه. پرسید چند سالته و با این سوال رشته‌ی افکارم پاره شد. گفتم ارشدم. خانم شماره‌ی 3 گفت وااااااااااااا، بهت میومد نهم باشی. (نهم ینی اول دبیرستان!) و با تبیین و شفاف‌سازی سنّم، موضوع بحث عوض شد. چون یه دختر 24 ساله به درد پسر 18 ساله نمی‌خوره.

پرسیدن اهل کجام و برای چی دارم میرم تهران و منم گفتم اهل کجام و برای چی دارم میرم تهران. پرسیدن آیا اونجا فامیل هم دارین یا نه و منم گفتم اونجا فامیل هم داریم یا نه. خانم شماره‌ی 3 تلگرامشو باز کرد و پرسید تو هم تلگرام داری یا نه و منم گفتم من هم تلگرام دارم یا نه. خانم شماره‌ی 3 برام لقمه‌ی کتلت درست کرد و خیار و گوجه هم توش گذاشت. منم بدم میاد کسی برام میوه پوست بکنه و میوه خرد کنه. خیار و گوجه هم میوه محسوب میشه و چون تخت بالایی بودم، منو نمی‌دیدن و یواشکی خیار و گوجه‌ها رو ریختم دور و به زور! کتلت رو خوردم. لقمه‌هه تموم نشده، دومی رو دادن و گفتم من تو خونه شام خوردم و پرسیدن چی خوردی و گفتم چی خوردم. ولی بی‌خیالِ کتلت نشدن و گفتن باید بخوری و دومی رو دیگه داشتم بالا می‌آوردم! ولی خوردم.

شب که شد هیچ کدوم نیومدن بالا و هر سه تاشون پایین خوابیدن. خانم شماره‌ی 2 وسط قطار رو زمین خوابیده بود و منی که یه لیوان دوغ خورده بودم و یه بطری آب و یه لیتر شیرکاکائو و در حال انفجار بودم، باید تا خود صبح صبر می‌کردم که اینا بیدار شن که برم دستشویی. چون ما انسان‌ها توانایی پرواز کردن و پرش با بُردِ دو متر نداریم.



صبح داشتن برام لقمه‌ی نون و پنیر درست می‌کردن که گفتم پنیر دوست ندارم. از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون تو کیفم یه ظرف پنیر لیقوان داشتم و سفارش کرده بودم به مامانم که آبِ پنیرم بریزه که خراب نشن. خانم شماره‌ی 1 آجیل تعارف کرد و یه دونه نخود برداشتم و بدون جویدن قورتش دادم! خانم شماره‌ی 3 نخود و کشمش گرفت سمتم و گفتم از کشمش متنفرم. واقعاً از کشمش متنفرم و تو عمرم یه دونه کشمش هم نخوردم.

برخلاف هم‌قطارانِ قبلی، اینا از شوهراشون راضی بودن و حتی می‌گفتن اگه مُهر و خدا نبود، شوهرامونو می‌ذاشتیم جلومون سجده می‌کردیم براشون. بس که خوبن!

خانم شماره‌ی 1 داشت لحظه‌ی فوتِ مادرشو برای خانوما توضیح می‌داد و گریه می‌کرد. مامان خانم شماره‌ی 1 مادرشوهر خانم شماره‌ی 3 بود و همه‌ی خانوما نوه نتیجه داشتن. همون طور که در ابتدای مقاله عرض کردم پیر بودن.

منم داشتم روزنامه می‌خوندم. روزنامه‌ی اعتماد که مامور قطار آورده بود برامون.

نوشته بود:



6.

اون روز که داشتم می‌رفتم خونه هم‌اتاقیام گفتن فندک و دستگیره و کتری‌تو بده این چند روز که نیستی استفاده کنیم. روی دمپاییام حساسم و اجازه دادم فقط یکیشون از دمپاییام استفاده کنه.
حالا برگشتم می‌بینم دمپاییام تو پای یکی از بچه‌های یه اتاق دیگه است، کتری‌م ذوب شده، دستگیره‌ها آتیش گرفته، سوخته و بعدشم گم شده.

7.

در پیِ واکنش به این حادثه، رفتن برام یه کتری بزرگ خریدن که باهم استفاده کنیم. برام!!! و باهم!!! بعدشم آوردن توش آبو جوشوندن و چایی رو ریختن توش. من چایی رو توی قوری دم می‌کنم و آب جوش رو جدا از چایی می‌جوشونم و بدم میاد کتری رنگ چایی بگیره. فلذا نمی‌تونم با اینا باهم از کتری استفاده کنم. چون حالم از کتری‌ای که رنگ چایی بگیره به هم می‌خوره. فلذا فردا باید برم دوباره برای خودم یه سری وسیله بخرم و تصمیم بگیرم دیگه به کسی چیزی امانت ندم. هر چند همین الان که در حال تایپ این سطورم، هم‌اتاقی داره با اتوی من لباساشو اتو می‌کنه.

8.

شیما اینا اومدن برای چایی و موضوع جلسه‌ی امشب کتک‌هاییه که از والدین‌شون خوردن. دارن از شیلنگ و کمربند!!! صحبت می‌کنن... تازه دخترم هستن! تازه قرن 21 ایم.

9.

برای صبونه اگه چایی نخورم لقمه از گلوم پایین نمیره و من فردا بدونِ چایی قراره صبونه بخورم. فی‌الواقع می‌تونم تو قابلمه آب بجوشونم تی‌بگ (چای کیسه‌ای) بخورم تا یه کتری بخرم. عصبانی نیستم، ناراحت نیستم، فقط خسته‌ام... خیلی خسته... خسته از همه چی.

بشنویم: Amir_Tataloo_Be_Man_Che_Han.mp3

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


1. وقتی داره میره سفر و یواشکی اون دو تا شکلاتی که دوست داشتیو هی دلت نمیومد بخوریو می‌ذاری تو چمدونش و دلت تنگ میشه.

2. من تحمل این حجم عظیم دلتنگی رو ندارم... من تحمل تنهایی رو ندارم... من کلاً دیگه تحمل ندارم... تو خودت گفتی خُلِقَ الإِنسَانُ ضَعِیفًا... چه انتظاری داری از منِ ضعیف، منِ ناتوان، منِ کم‌تحمل... چه طور دلت میاد برای مقاومتِ چند اُهمی و توانِ نحیفِ من، مگاولت اعمال کنی؟ یا رب فکر کنم مدارم سوخته... تو بفرما که منِ سوخته خرمن چه کنم؟

3. تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول، آخر بسوخت جانم در کسب این فضایل

4. یا رب اندر کَنَف سایه‌ی آن سرو بلند، گر منِ سوخته یک دم بنشینم چه شود؟

5. غم در دلِ تنگ من از آن است که نیست، یک دوست که با او غم دل بتوان گفت...

6. چند روزه دارم یکی از کتابای استاد شماره‌ی 11 رو می‌خونم. تکیه کلامش "مراد"ه. جمله‌هاشو با "مراد از فلان چیز اینه" شروع می‌کنه و امکان نداره یه پاراگرافیو پیدا کنی که توش مراد نباشه :| فکر کنم اگه فایل وردِ کتاب 100 و خرده‌ای صفحه‌ایشو داشتم و کلیدواژه‌ی مرادو سرچ می‌کردم، چهارهزار و چهارصد و چهل و چهار بار find میشد. اتفاقاً سوالای امتحانشم اینجوریه که می‌پرسه مراد از فلان چیز چیه [عکس سوالای امتحانِ پارسال]

7. امروز خوندنِ اون کتاب احکامو که تو بخش هشتمِ پست 946 هم در موردش نوشته بودم، تموم کردم. مطالبی رو که خوندم به سه دسته تقسیم می‌کنم. دسته‌ی اول یه سری باید و نبایده که با عقلم جور درمیاد و هیچی. دسته‌ی دوم برام تازگی داشت و نشنیده بودم و با عقلم هم جور درنمیاد؛ ولی خب اینارم می‌پذیرم. این احکامی که در مورد ارتباط با جنس مخالف بودو گذاشتم توی دسته‌ی دوم و علی‌رغم اینکه نمی‌تونم توجیه منطقی براشون داشته باشم، ولی از دم همه رو قبول دارم. یه سری احکام هم در مورد سلام دادن بود که جالب بود برام. اینکه سلام واجب نیست ولی جوابش واجبه. جالب‌تر از همه، کراهتِ سلام دادن به خانومای جوون بود. ینی نه تنها واجب نیست و ثواب نداره، مکروه هم هست... 

دسته‌ی سوم یه سری احکام بودن که تا وقتی یکی نیاد و قانعم نکنه "نمی‌تونم" بپذیرم. مثلِ چی؟ مثلِ این: "خوردنِ غذا با دستِ راست مستحبه" و "خوردنِ آب با دستِ چپ مکروهه". خب این برای من که چپ‌دستم و قاشقو دست چپم می‌گیرم، قابل پذیرش نیست. اساساً چرا باید یه همچین حکمی تو کتاب احکام باشه؟

8. بچه که بودم، زیاد کتاب می‌خوندم و هی معنی کلمه‌ها رو از بزرگترا می‌پرسیدم و خب همه‌ی کلمه‌ها هم معنیِ قشنگی نداشتن. مثلاً یه بار تو یه مهمونیِ بزرگ، از حاضرین پرسیدم این "زِنا" که خدا گفته بهش نزدیک نشید چیه (سوره‌ی اسرا/32). حالا بماند که 9 سالم بود و سوالم در نطفه خفه شد و بی‌پاسخ موند... بابا بعداً برام یه لغت‌نامه گرفت که دست از سرشون بردارم (جوان بودم و طالبِ علم :دی)

چند روز پیش یکی از دوستان معنی منحنح رو پرسید و گفت ممکنه فحش باشه و منم خب بلد نبودم معنی‌شو. تو گروه درسی هم خجالت کشیدم بپرسم. گفتم یه وقت ممکنه بازم معنیِ قشنگی نداشته باشه! خصوصی از یکی از بچه‌ها که ارشد ادبیات داشت و با بچه‌های ادبیات عرب دوست بود پرسیدم و گفت تو بیهقی اومده و معنیش اینه که وقتی می‌خوای یه جایی وارد بشی سرفه یا صدایی تولید می‌کنی که متوجه ورودت بشن. 
تَنَحنُح کردن: سرفه کردن، گلو روشن کردن. در رفت در سرای پرده بایستاد و تنحنح کرد. من آواز امیر شنیدم که گفتی چیست. (تاریخ بیهقی).

9. تهران، معمولاً روزی دو بار مسواکو حتماً می‌زنم. ولی از وقتی اومدم خونه، حسِ مسواک زدنم پریده و یه ترشیِ سیرِ 4 ساله هم داریم که هر روز کنار غذام ازش مستفیض میشم. امروز سر نماز از بارگاه احدیت و مقربین بارگاهش خجالت کشیدم و تصمیم گرفتم امشب حتماً مسواک بزنم. :))))

10. آیا به جای قمه زدن و ایجاد رعب و وحشت، نمیشه خون اهدا کرد؟!

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

یکی از هم‌رشته‌ای‌های رشته‌ی سابقم! برای عروسی یکی از اقوام رفته آلمان و کانالشو دنبال می‌کردم و

ملاحظه بفرمایید:


من از بچگی آرزوم این بود که شب عروسیم خودم جای مهمونا و لباسا (یونیفرم) مهمونا رو مشخص کنم. مثلاً خانواده‌ی پدری عروس فلان رنگ و خانواده‌ی مادری عروس فلان رنگ و دوستان و در و همسایه فلان رنگ! و خانواده‌ی پدری داماد بهمان رنگ و خانواده‌ی مادری‌ش فلان و دوستان و در و همسایه هم رنگ جدا. و حتی دوستان مشترکشون هم رنگ جدا!
و هر کدوم جایگاه مشخصی داشته باشن و عینهو جلسه کنکور :)))) هر کی بر اساس شماره‌ش بره سر جاش بشینه و موقع رقصش که شد بلند بشه و توی تایمی که براش در نظر گرفتن برقصه و بعدش بشینه سر جاش. و همیشه فکر می‌کردم چه قدددددددددددددر حرص و جوش خواهم خورد توی مراسمم از این بابت و وقتی این فانتزیامو با سهیلا مطرح می‌کردم بهم برچسب دیوانگی می‌زد! آقاااااااااا من دیوونه نیستم، فقط چون تو اقلیتم این جوری فکر می‌کنید. مردم آلمانو ببینید... اصن معلومه خونِ آریایی تو رگمونه که انقدر تفاهم داریم.

حاشیه:
از اونجایی که از عنفوان کودکی‌م هر کی شوهر کرده و زن گرفته کارت دعوت عروسیشو نگه داشتم، نسبت به این مقوله حساسم. حتی بیشتر از خود مراسم. چند وقت پیش که عروسی دخترای فامیل بود، اینا خفن‌ترین تالار شهر عروسی گرفتن و کارتشون یه کارت ساده بود. می‌گفتن وقتی ملت کارتو دور می‌ندازن چرا این همه هزینه کنیم و خب من این طور فکر نمی‌کنم. این کارت و یادبودی که موقع دادن هدیه می‌گیرن تنها یادگاری‌های مراسمه و باید یه چیز خوب باشه؛ حتی اگه مراسم توی یه تالار خفن برگزار نشه و یه مراسم با شام معمولی باشه.
چند سال پیش پسر دوست بابا وقتی داشت زن می‌گرفت (البته برای مراسمش نرسیدم و امتحان داشتم و تهران بودم) از کارتش که شبیه در بود و باباش می‌گفت درِ خیبر! خوشم اومد و تصمیم گرفتم منم یه کارت چوبی شبیه در بخرم. چند روز پیش پسر یکی دیگه از دوستان بابا زن گرفت و کارتش شبیه صندوقچه بود و کاغذه لوله شده بود و داخلش بود و از این بیشتر تر تر خوشم اومد و تصمیم گرفتم کارتم صندوقچه باشه. البته نظر مراد هم مهمه هاااا ولی همین که من می‌گم :دی
این والدین ما ید طولایی (طولانی درست نیست) دارن، در زمینه‌ی شکوندن جعبه! مثلاً جعبه‌ی ساعتم به دستِ همین پدر گرام شکست؛ وقتی داشت بازش می‌کرد! این صندوقچه‌ی مذکور رو هم مامانم شکوند! نمی‌دونم اینا چه مشکلی موقع باز کردن این چیزا دارن و خلاصه اینکه درش شکست و از چشَم افتاد... صندوقچه رو عرض می‌کنم. فلذا تصمیمم مبنی بر کارت دعوت صندوقچه‌ای عوض شد.
مورد بعدی، این یادبوداییه که وقتی کسی کادو میده بهش میدن. مثلاً اینا یادبودای یک سالِ اخیرِ طایفه‌ی ماست. برای دندونیِ بچه و کادوی سر سفره‌ی عقد و اینا که خب به نظرم اینم باید یه چیز خوب و درخور و ماندگار باشه.
تقصیر خودشه دیگه!
انقدر دیر میاد که منم مجبورم این چیزا رو در غیابش برنامه‌ریزی کنم
مرادو عرض می‌کنم
تازه چند روز پیش تصمیم گرفتم بچه‌هامو بذارم مهدِ قرآن!
آخه خودم چهار تا سوره هم حفظ نیستم و بچه‌هایی که قرآن می‌خوننو می‌بینم ذوق می‌کنم
به نظرم هیچ اشکالی نداره پدر و مادر آرزوهای خودشونو روی بچه‌هاشون اعمال کنن :دی


خدایا؟ میشه مرادم مثل من همین قدر و نه بیشتر، خل وضع باشه؟ پلیز!!! خدایا میخوام زنگ بزنم از آموزش نمره‌مو بپرسم! هوامو داشته باش...

خدایا زنگ زدم... معاون آموزش گفت استاد هنوز نمره‌ها رو نیاورده برامون... خدایا اگه نمره‌م خوبه که استادمون سالم برسه فرهنگستان، اگرنه که ایشالا به حق پنج تن ماشینش پنجر شه، بعد یهو وایسه هر چی استارت بزنه روشن نشه!
پ.ن: اون دوست عزیزی که چند وقته داره پستامو دیس‌لایک می‌کنه؛ عزیزم! پست قبلیو یادت رفته دیس‌لایک کنی.
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

موقع امتحانا و ارائه‌هام یکی تو سر خودم می‌زنم یکی تو سر کتابام.

بدخلق میشم و دنبال بهونه می‌گردم برای گریه کردن و دوست دارم همه چیو رها کنم و 

فرار کنم و سر به کوه و بیابون بذارم رسماً.

به جای یبوست فکری، استفراغ ذهنی می‌گیرم و بیشتر پست می‌ذارم 

و البته کمتر حرف می‌زنم.


امروز از صبح نشستم پای ترجمه‌ی مقاله‌هایی که باید ارائه بدم

این appeare شدن فلان کتاب رو هر جا می‌دیدم نمی‌دونستم چی ترجمه کنم

به نظر رسیدن و ظاهر شدنه معنیش ولی منتشر شدن معنی کردم

مثلاً فلان کتاب فلان سال منتشر شد

الان یه جا دیدم نوشته فلان کتاب publish و appeare شد و دیگه اینجا هر دوشون معنی انتشار نمی‌دن

یهو برای appeare رونمایی شدن به ذهنم رسید


دیشب پای لپ تاپِ روشن خوابم برد و دیگه نای خاموش کردنشو نداشتم

هم‌اتاقیام خاموشش کردن و صبح بهشون گفتم این چند روز بیش از پیش هوامو داشته باشن و

حواسشون به غذاهایی که میذارم رو گاز و کتری آب و اینا باشه

خودم حواسِ درست و درمونی ندارم

امشبم پام خورد زدم قندونِ نسیمو شکستم

آخه جای قندون رو زمینه؟!!!


دیروز حاج‌آقای نمازخونه در مورد انجام کارای مستحب می‌گفت

می‌گفت لازم نیست هر مستحبی رو هر کسی و همیشه انجام بده

مثلاً یه ذره نمک خوردن قبل غذا مستحبه؛ ولی نه برای کسی که فشارش بالاس

امشبم داشت در مورد خواستگاری کردنِ دختر از پسر صحبت می‌کرد

والا به خدا کسی چیزی نپرسید!

یهویی خودش گفت

می‌گفت نه تنها اشکالی نداره، بلکه روال اسلامیش همینه

ولی اصول خاص خودشو داره این کار

فردا قراره اصولشو بگه و یاد که گرفتم میام تو یه پست مخصوص بانوان یادتون میدم :دی


امشب یه کم دیر اومد و بچه‌ها گفتن فردا شب باید به تلافی تاخیر امشب، با بستنی بیاید

این همه سوژه تو اون نمازخونه بود و من خبر نداشتم؟

افسوس...

کاش زودتر هدایت می‌شدم


استادمون می‌گه یه قبیله هست، یادم نیست قاره امریکا بود یا افریقا

اینا با هم‌زبانشون ازدواج نمی‌کنن، 

ینی حرامه!

ینی هم‌زباناشونو محرم می‌دونن و 

مثل ما که با برادرامون ازدواج نمی‌کنیم، اینام هم‌زباناشونو مثل برادرشون می‌دونن و

موقع ازدواج میرن از یه قبیله‌ی دیگه دختر می‌گیرن میارن

حالا نمی‌دونم بچه‌هاشون زبون مادرو یاد می‌گیرن یا پدر

ولی بچه‌هاشونم وقتی بزرگ شدن نمی‌تونن برن با قبیله‌ی پدر و مادرشون وصلت کنن

می‌تونه توطئه‌ی آقایون اون قبیله باشه واسه اینکه از پر حرفی خانوماشون در امان باشن


داشتم فکر می‌کردم اینا وقتی ازدواج می‌کنن و زبون همدیگه حالیشون نیست، 

اون اوایل زندگی چه جوری زندگی می‌کنن؟

خب من یه کم استعداد یادگیری زبانیم ضعیفه؛ 

خب اگه منم از این قبیله بودم، خب چه جوری با مراد حرف می‌زدم؟

خب من کلی حرف دارم برای گفتن خب...

بعد مثلاً اگه غذا رو حاضر کردم چه جوری بگم بیاد غذا بخوریم؟ 

بکوبم رو میز؟ برم دستشو بگیرم بیارم سر میز؟ داد بزنم؟ شکلک درارم؟ خب چی کار کنم؟


میگماااااااا

خرقه پوشیّ من از غایت دین‌داری نیست

پرده‌ای بر سر صد عیب نهان می‌پوشم

  • ۱۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۴۸
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

قرآن از کسانی که به هنگام خطر یاد خدا می‌کنند ولی همین که نجات یافتند او را فراموش می‌کنند، به شدت انتقاد کرده و می‌فرماید "اذ رکبوا فی الفلک دعوا الله" گروهی به هنگام غرق شدن خدا را می‌خوانند، اما چون نجات می‌یابند، خدا را فراموش می‌کنند.

اصولا ایمان لحظه ای ارزشی ندارد، فرعون نیز که دید در دریا غرق می‌شود، ایمان آورد و گفت "آمنت" که این گفتار دیگر ارزشی نداشت. خداوند فرمود "الان و قد عصیت" اکنون دیگر توبه و ایمان سودی ندارد.

در قرآن از ایمانی ستایش شده که همراه با پایداری و استقامت باشد "قالوا ربنا الله ثم استقاموا" در زندگی نیز تنها ازدواج مهم نیست، همسرداری مهم است. زایمان مهم نیست، تربیت فرزند مهم است.



+ عنوان، ربط مستقیمی به پست نداره؛ ولی به صورت غیرمستقیم، نشون میده نگارنده احتمالاً داره آهنگ عشقِ عارف رو گوش میده

  • ۱۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۸:۱۲
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

  • ۰۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۵:۳۱
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


پ.ن1: ساعت نزدیک 4 صبه و 8 صبح باید سر کلاس باشم و هنوز هیچی نخوندم و هنوز دلم جیگر میخواد!!!

پ.ن2: امتحان گرفتن از دانشجوی ارشد به والله توهین به شعور بشریته!!!

  • ۰۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۳:۰۵
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1.

از اونجایی که بنده پروسه‌ی مسواکیدن رو از اتاقم شروع می‌کنم و همین جور مسواک زنان، به بقیه‌ی امورم می‌رسم و البته این ویژگی از نظر سایر اعضای خانواده ویژگی‌ای بس چندشناک محسوب میشه، یکی از بدبختیام در راستای همین ویژگی منحصر به فردم اینه که وقتی دارم مسواک می‌زنم یکی زنگ می‌زنه و دهنم پره و شرایط جواب دادنو ندارم و جایی که سریع تف کنم توش! و جواب پشت خطیه رو بدم هم در دسترسم نیست.

2.

آخرین باری که با درس شیمی مواجه شدم و آخرین سوالی که ازش حل کردم همون سوال آخر شیمی کنکور سال 89 بود که یادم هم نمیره که درست حل کردم و گزینه رو اشتباه زدم! 
ما برقی‌ها زیاد باهاش حال نمی‌کردیم و نه خودمون رو از شیمی و نه شیمی رو از خودمون می‌دونستیم.

3.

کم‌کم شروع کردم به نوشتن تمرین‌ها و تکالیف درسی. یکی از تکالیفمون که در راستای بحث نومینالیسمه، تحقیق در مورد تاریخ.چه‌ی نام‌گذا.ری عنا.صر و تر.کیبات شیمیایه. (دلیل اینکه این جوری نوشتم اینه که نمی‌خوام هم‌کلاسیام با سرچ گوگلی همین تمرین که یه ماهه درگیرشیم، وبلاگم رو کشف کنن! چون هنوز آمادگی‌شو ندارم وارد دنیای مجازیم بکنمشون و یادم نمیره که مستر آر، میم.، شقایق، مهتاب و خیلی‌های دیگه که هم‌کلاسی‌های دوره لیسانسم بودن، با همین سرچ تمرینات درسی، کشفم کردن)

4.

رشته‌ی دبیرستان هم‌کلاسیای ارشدم انسانی بوده و رشته‌ی دانشگاهی‌شون هم هیچ ارتباطی به شیمی نداشته و یه کم براشون سخته در مورد نامگذاری اسیدها و بازها و ترکیبات آلی و معدنی تحقیق کنن. این تمرین رو زودتر از بقیه‌ی تمرینام حل کردم (می‌دونم نباید از لفظ حل کردن، استفاده کنم ولی عادت کردم و دوست دارم از همین لفظِ حل کردن که یادگار دوره‌ی کارشناسیمه در همین مقطع ارشد هم استفاده کنم.) دیشب یکی‌شون ازم خواست نتایج تحقیقاتمو براش بفرستم و یکی‌شونم جزوه‌هایی که تایپ کردمو! خواست. فرستادم. 

5.

سخت‌ترین قسمت تایپ جزوه‌ها اونجایی بود که استاد می‌گفت لاکاتوش، شاگرد طغیان‌گر پوپر، با استادش مخالفت کرد و ادامه نمی‌داد سرِ چی باهاش مخالفت کرد و می‌ذاشت به حساب اینکه می‌دونیم و لابد کتاب‌های این فیلسوفان محترم رو هم خوندیم و منِ بدبختِ از همه جا بی‌خبر باید اسامی این عزیزان رو سرچ می‌کردم و بیوگرافی مختصری رو ازشون پیدا می‌کردم و عمق فاجعه اونجا بود که استاد می‌گفت ووستر فلان کارو کرده و وقتی به زبان فارسی سرچ می‌کردم، گوگل می‌پرسید آیا منظورم پوستره و هیچ نتیجه‌ای عایدم نمیشد و اسم انگلیسیشم ندیده بودم جایی و بلد نبودم و حتی نمی‌دونستم اهل کجاست یا چه کتابایی نوشته که اونا رو سرچ کنم و اگه میگم برای یه ساعت فایل صوتی، 5 ساعت زمان هزینه کردم، بی‌راه نمی‌گم.

6.

وقتی هم‌کلاسیام تمرین یا جزوه‌هامو خواستن، به درستی یا نادرستی کارم و کارشون فکر نکردم. می‌دونستم دارم بهشون لطف می‌کنم و وظیفه‌ام نیست، ولی به این هم فکر می‌کردم که خب آقای پ. هم لطف کرد و صداهای ضبط شده رو در اختیارم گذاشت، ملیکا هم لطف کرد و مقاله‌هایی که دنبالش بودم رو از اون ورِ آب! برام فرستاد و آقای الف. هم لطف می‌کنه که هر موقع مشکل ترجمه دارم، کمکم می‌کنه و قس علی هذا!

7.

صبحِ اون روزی که پایان‌ترمِ درس استاد شماره2 رو داشتم، زود رسیدم سر کلاس و یکی از فصل‌ها رو نخونده بودم. دم در نگهبانی نشستم و نرفتم بالا که هم‌کلاسیامو نبینم! موجودات استرس‌زایی هستن و منم آدم استرسی نیستم. فقط اعصابم خرد و خاک شیر میشه وقتی تظاهر به نخوندن و نمره‌ی تاپ گرفتنشونو می‌بینم. برای همین نرفتم بالا و نشستم دم در نگهبانی و اون فصلی که نخونده بودم رو می‌خوندم که رتبه‌ی یکمون اومد سراغم که چرا نمیای بالا و نیازی به توضیح نیست که ایشون رو اعصاب‌تر از بقیه ان! (موجوداتی که زیاد درس بخونن رو اعصابمن و البته خودم هم رو اعصاب خودم هستم گاهی.) بهش گفتم نمیام و می‌خوام تنها باشم و سرمو کردم تو کتاب تا بره! یه برگه از تو کیفش درآورد و گفت خلاصه‌ی همین فصلیه که نخوندی و چون با خوندن تموم نمیشه و زمان کمه برای خوندن، خلاصه‌های منو بخون. درسته خلاصه‌هاشو نخوندم و سوالی که از اون فصل اومده بود رو جواب ندادم و اون درسو با 18 پاس کردم، ولی از اون روز تا حالا یه جای خوب تو قلبم برای خودش باز کرده و دیگه رو اعصابم نیست.

8.

دو هفته‌ی قبل از عید و این چند روزی که فرصت داشتم، بر اساس صداهای ضبط شده، جزوه‌هامو تایپ کردم. 5 تا درس و هر کدوم 5 جلسه، معادل با 50 ساعت سیگنال صوتی که حداقل 250 ساعت زمان صرفش کردم. به علاوه‌ی 300 و اندی صفحه چکیده معادل با 90 هزار کلمه که ویرایش کردم و فردا میرسه دست رئیس اعظم.

9.

دغدغه‌هایی دارم بلند مدت و کوتاه مدت، حل‌شدنی و حل‌ناشدنی، که ترجیح می‌دم با تا خرخره زیرِ فشارِ درسی و کاری بودن و پر کردن ثانیه ثانیه‌های حیاتم! کمتر بهشون فکر کنم تا کمتر آزارم بدن.

10.

تو یه قسمت از فایل صوتی استاد از من میخواد روی متن درسو که حدوداً یه صفحه است برای کل کلاس بخونم!
خب آخه مگه مدرسه است؟!
ولی صدای خوبی دارم... باید گوینده‌ی خبری مجری‌ای چیزی می‌شدم من!

11.

تو یه قسمت دیگه از فایل صوتی، من یه چیزی می‌پرسم و استاد میگه باز این قاطی کرد!
خودت قاطی درس می‌دی آدم قاطی می‌کنه خب!
یه جای دیگه یه چیزی می‌پرسه و من جواب می‌دم و میگه همممم کم‌کم داری راه می‌افتی!
این همون استادیه که موقع مصاحبه ارشد هم بوده و از دل و روده‌ی زندگیم خبر داره!

12.

زنِ زندگی ینی کسی که روز زن، حقوق دو ماه گذشته‌شو بذاره رو هم بره چهار تا تیکه طلا بگیره و یه حال اساسی به خودش بده! ولی چه قدر شلوغ بودن طلافروشیا!!! بیچاره مردها و مرادها :دی گناه دارن خب... من که روز مرد براش جوراب می‌خرم.

مامان میگه کاش انگشتر می‌گرفتی، البته می‌دونم دوست نداری ولی کم‌کم انگشتاتو عادت بده

آقا حسِ در غل و زنجیر بودن بهم دست میده وقتی انگشتر دستم می‌کنم!

داداشم میگه همین شما و امثال شماهایید که اقتصاد مملکت رو فلج کردید و به خاک سیاه نشوندیدش و به جای اینکه پولتونو وارد چرخه‌ی اقتصاد کنید، ده‌تا ده‌تا النگو بگیرید بکنید تو دستتون که چی بشه! خب برو باهاش یخچال بخر، لباسشویی بخر، اتو بخر!!!

فکر کنم منظورش این بود که به فکر جهیزیه‌ات باش!

13.

و از اونجایی که خودم روحیه‌ی بازارگردی ندارم، به یکی از اقوامِ نزدیک سپرده بودم برن یه گشتی بزنن و یه چند تایی رو بپسندن و بهم بگن و من برم از بین اونا انتخاب کنم و از اونجایی که در مورد مشکل‌پسندی یا از این ور بوم می‌افتم یا از اون ور! وارد اولین مغازه که شدیم، اولین پیشنهادشونو اکسپت! کردم و قیمتش دو برابر پولی بود که کنار گذاشته بودم. پس بقیه‌شو اونا پرداخت کردن و اومدیم بیرون و یهو مثل اینایی که یه هزاری مچاله از ته جیب لباسی که مدت‌هاست تنشون نکردن کشف می‌کنن و ذوق می‌کنن، منم از تهِ یکی از حسابام پول گزافی رو کشف کردم و مقروض نموندم!

14.

دارم چمدونمو می‌بندم برم تهران و مامانم چهار تا بشقاب آورده برام میگه اینارم ببر بشکن، لازمشون ندارم!
خوشم میاد با این مسئله کنار اومده و پذیرفته که ظروفی که می‌برم خوابگاه، دیگه سالم برنمی‌گردن خونه. اصن دیگه برنمی‌گردن خونه! 

15.

از مسافرت که برگشتیم، همین که رسیدیم خونه، خواستم چمدونو باز کنم یه چیزی از توش بردارم و رمزش سه تا صفر بود. هر کاری کردم باز نشد و اول با چنگ و دندون افتادم به جونش و بعدشم از صفر تا نهصد و نود و نه رو امتحان کردم و باز نشد و ملت اومدن برای کمک و پیشنهاد شکستن قفلم دادم و اجرا نشد. چمدون یه گوشه افتاده بود و مهمونامونم که اومده بودن بگن زیارت قبول، میومدن نظرات کارشناسانه راجع به قفل گشایی‌ش می‌دادن ولی باز نمیشد.
این اقوام کرجی‌مون که خدا خیرشان دهاد، یه انبر و پیچ‌گوشتی (که هیچ وقت نفهمیدم گوشتِ این پیچ گوشتی چه ربطی به گوشت داره) طلب کردن و قفلو شکستن و قالِ قضیه رو کندن.

16.

ریشهٔ واژهٔ «پیچ‌گوشتی» هنوز به‌درستی دانسته نیست؛ یعنی منشأ ریشه‌شناختیِ جزء دوم (گوشتی)، نامشخص است. اینکه تحریف‌شدهٔ «پیچ‌گَشتی» باشد، در حد حدس و گمان است.

17.

یکی از مهمونا: بزن خندوانه
من: کدوم کاناله؟
مهمون: نسیم
کنترلو گرفتم دستم و با بهت و حیرت یه کم نگاش کردم و
اگه بگم پارسال یکی دو بار بیشتر، این کنترلو دست‌م نگرفتم اغراق نکردم!

با این شبکه‌ی نسیم و شبکه‌های جدیدی که بعد از مهاجرت من به خوابگاه تاسیس شدن هم اصن ارتباط برقرار نمی‌کنم. بالا برن پایین بیان، به رسمیت نمی‌شناسمشون! مثل این بچه‌های فامیلن که وقتی من نبودم به دنیا اومدن و کم کم موقع مدرسه رفتنشونه و من هنوز اسمشونم یاد نگرفتم. یا حتی مثل اینایی که وقتی من نبودم فوت کردن و تو مراسمشون نبودم و هی یادم میره که دیگه نیستن!!! 
غربت خر است. ولی خریه که به هر حال سوارش شدم و خیال پیاده شدنم ندارم به واقع.

18.

با اینکه فضای آرایشگاه‌های زنونه پر است از سوژه برای اینکه بیام و راجع بهشون برم رو منبر و بنویسم، ولی به واقع اعصابم ضعیف‌تر از اونه که مصاحبتِ حتی یک ساعته با جماعت نسوان رو تحمل کنم و این سری هم مثل اون سری زنگ زدم به دوست یکی از اقواممون که بیاد خونه و این خانومه انقدر خوبه که کاش می‌تونستم با خودم ببرمش تهران! 
بنده خدا هنوز باورش نشده من هیچ گونه وسیله‌ی آرایشی ولو در حدِ یه دونه رژ ناقابل هم ندارم! تازه وقتی بهش گفتم آینه هم ندارم گفت تو دیگه خییییییییییلی اعتماد به نفست بالاست! منم گفتم حالا کجاشو دیدی!!!

19.

یکی از مهمونا: نگاه کردن به آینه مستحبه.

20.

اون فامیل تهرانی که یه ماه پیش چند بار خونه‌شون دعوتم کردن و چون درگیر خرید مانتو بودم، نرفتم؛ همون یه ماه پیش، بعدِ خرید مانتو، عکس مانتومو خواسته بودن و منم همون عکس ادیت شده‌ای که صورتم معلوم نبود و با رمز مخصوص خانوما به خواننده‌های خانوم نشون داده بودم رو براشون فرستاده بودم (چون خانمِ فامیل تلگرام نداشت برای شوهر محترمشون فرستادم). حالا اومدن خونه‌مون، گله و شکایت که مگه ما غریبه بودیم که عکستو ادیت کردی و چرا کامل نفرستادی و اینا! منم خعلی رک گفتم اگه میخواین منو ببینین که الانم می‌بینین ولی خب راحت نیستم عکسم دست کسی باشه و از اونجایی که شماها به سیستم تلگرام تسلط ندارین، ممکن بود یه موقع عکسمو اشتباهی برای یکی فوروارد کنید و احتیاط واجب این بود ادیت کنم و یکی دیگر از فوامیل (جمع مکسر فامیل) به حمایت از اونا برخاست که چه طور عکساتو می‌ذاری این ور و اون ور و تو پروفایلت و چه طور هر موقع میومدیم خونه‌تون لپ‌تاپتو وصل می‌کردی به تلویزیون و عکسا و فیلمای دانشگاهی و خوابگاهی‌تو نشونمون می‌دادی و منم گفتم سه چهار ماهه اکانتام عکس ندارن و خلاصه تا اینا برن بحث عکس بود و مانتو و ما که غریبه نیستیم و اینا!

21.

اسم یکی از خانومای خادم حرم، احلام بود.

22.

از سلسله عجایبی که در طول سفر باهاش مواجه شدم این بود طبقه‌ی اول شبستان قبله‌شون به یه سمت بود و طبقه دوم با 90 درجه اختلاف درجه به یه سمت دیگه نماز می‌خوندن و خطای دیدشون به خاطر پله‌ها بوده و گردبودن صحنه و سکانس هیجان انگیز اونجایی بود که من و یه خانوم اصفهانی و سه تا خانوم لبنانی یه صف جدا تشکیل داده بودیم به سمت گوشه که نه این وری بخونیم نه اون وری! و هر کی رد میشد راجع به صحت نماز ما 5 تن که به سمت گوشه نماز می‌خوندیم، فتوا می‌داد و می‌رفت.

23.

روبه‌روی هتل کربلا، یه مدرسه‌ی پسرونه بود که تا روز آخر تو کفِش بودم که کشفش کنم چیه و کجاست و یه روز حدودای 12 که داشتیم می‌رفتیم حرم، یهو درِ مدرسه‌ی مذکور باز شد و جمعیتی انبوه مثل زندانیایی که از زندان گریخته باشن اومدن بیرون و فهمیدم اونجا مدرسه است. یه سریاشون کیف نداشتن و کتاباشونو با طناب بسته بودن و مثل جعبه‌ی شیرینی گرفته بودن دستشون.

24.

یکی از نکاتی که در طی سفر شدیداً حواسم بهش بود، این بود که تو این کشور اصن از فونت انگلیسی استفاده نمیشه مگر برای نوشتن کلمه‌ی HOTEL ولاغیر! بغدادو که پایتخته اگه بذاریم کنار، هیچ جای دیگه ندیدم از حروف لاتین برای نوشتنِ حتی اسم مغازه‌شون استفاده کرده باشن.

25.

و نکته‌ی دومی که بهش دقت کردم عکس شهداشون بود که همه جا رو در و دیوار و لباساشون بود. زیر عکسا تاریخ شهادتم نوشته بودن. مثلاً یکیشون ماه سوم 2016 بود، ینی همین چند روز پیش.  

26.

تو جاده‌ی کربلا به سمت سامرا یه آهن‌فروشی دیدم رو درش نوشته بود "حداده"‌ی فلان! نمی‌دونم حالا این "ه" بعد از حداد برای چی بوده ولی به هر حال یاد آهنگر دادگر خودمون افتادم.

27.

یکی از همسایه‌هامون اخیراً از کربلا اومده و رو درِ خونه‌شون بازگشت‌شونو تبریک گفتن و قبولی زیارت کربلایی و کربلاییه رو از خداوند منان مسئلت کردن! این "ه" بعد از کربلایی، چند شبه خواب و خوراک رو ازم گرفته!!! آخه مگه بعد از پسوند فارسی "ی"، تای مونث میذارن؟ مگه داریم همچین چیزی؟!!!

28.

بعد از مسافرت، بابا از امید می‌پرسه چند تا دوست جدید پیدا کردی و ایشونم یه لیست بلند بالا تحویلمون میده که فلانی پسر فلانی و بهمانی پسر بهمانی و چه عکسایی که باهم نگرفتیم و باهم حرم رفتیم و شماره دادیم و شماره گرفتیم و 
بعدش بابا از من پرسیده تو چی؟! تو دوست جدید پیدا نکردی؟
من: دو تا دختر بودن، فکر کنم دخترای آقای فلانی! یکی دو بار سلام و احوالپرسی و اینا! ولی اسماشونو نپرسیدم.

29.

یه امامزاده نزدیک سامرا بود... تو مسیر برگشت از امامزاده که عموی حضرت مهدی (عج) بود، من تو حال خودم بودم و کلیدواژه‌هامو تو گوشیم یادداشت می‌کردم و دو تا دختر داشتن باهم حرف می‌زدن و ناخواسته حرفاشونو شنیدم. داشتن می‌گفتن جنوبیا چون تو آب و هوای گرمن، زود صمیمی میشن و آدمای یه سری مناطق سردتر دیرجوشن! 
قشنگ معلوم بود دارن در مورد من حرف می‌زنن :دی 

30.

یه دختره تو همون امامزاده (همون دختر جنوبی خونگرم): آدم باید تکلیف خدا را به صورت واضح مشخص کنه! کار می‌خوام و شوهر می‌خوام که نشد دعا! دقیقاً بگو کیو میخوای و چه کاری و کجا می‌خوای کار کنی و با چه حقوقی!

31.

روزای آخر همه‌اش بارون میومد! آسفالت درست و درمونی هم نداشتن و به گل نشستیم خلاصه!
یکی دو بار کفش پاشنه بلند پوشیدم که کمتر برم تو گِل و حداقل اگه رفتم تو گِل! جوراب و شلوارم گلی نشن
کفشامو که تحویل کفش‌داری می‌دادم، آقاهه گفت "کفش، بزرگ!" گفتم "بزرگ نه! کفش، بلند!!!"

32.

تو یه سکانسی از مسافرت از والدین، طلبِ عروسک کردم و مامان گفت تو بالاخره تکلیفتو مشخص کن که مراد می‌خوای یا عروسک.

33.

تو یه سکانس دیگه، صبح بعدِ صبونه دیدم از دستم خون میاد.
کجا بریده بودش معلوم نبود، ولی دنبال چسب زخم بود و پیدا نکردم.
(والا نمی‌دونم هدفم از نوشتنِ کلیدواژه‌ی "چسب زخم" تو گوشیم چی بود. شاید یه نکته‌ای می‌خواستم بنویسم اون موقع که الان یادم نیست.)

34.

آقای قرائتی و یه نفر دیگه که قیافه‌اش آشنا بود و اسمشو بلد نیستم هم دیدیم.

35.

یه جایی بود که کله پاچه می‌فروختن. رو سردرش نوشته بود "باچه"
ینی الان اینا پ ندارن ولی چ دارن؟!
چه جوریاس؟ 

36.

یه خانومه از ام عمار پرسید چی کار کنم که دیگه غیبت نکنم؟
گفت برای خودت مجازات در نظر بگیر نماز اضافی، روزه‌ی اضافی، صدقه!
اون لحظه داشتم به این فکر می‌کردم که من پارسال یه سری مجازات این مدلی در نظر گرفتم و نتیجه نداد.
ولی یه بار تصمیم گرفتم به عنوان مجازات فلان وبلاگ و فلان وبلاگ رو نخونم
تصمیم گرفتن همانا و ترکِ آن معصیت همانا :دی

37.

ام‌عمار می‌گفت درست نیست تو خیابون جلب توجه کنید و می‌خواست آدامس جویدن رو مثال بزنه و هر چی توضیح می‌داد، آدامسِ فارسی یادش نمیومد و با پانتومیم و به زبان فصیح و شیرین عربی می‌گفت این آدامسو تو خیابون نجوید!

38.

بین‌الحرمین داشتیم از خودمون عکس می‌گرفتیم که به این نتیجه رسیدیم که عکس چهار نفری نداریم و دوربینو بدیم یکی از ما عکس بگیره. پس زمینه‌ی تصویر، گنبد حرم حضرت ابوالفضل بود و عکاس، یه پسر کت و شلواری بیست و هفت هشت ساله.
اومدیم این ورِ بین‌الحرمین و پس‌زمینه‌ی تصویر، گنبد حرم امام حسین بود و خواستیم دوربینو بدیم یکی ازمون دوباره عکس بگیره و دیدیم همون یارو هم‌گام با ما اومده این ور و بابا حواسش نبود و می‌خواست دوربینو بده به اون و من بال بال می‌زدم نه!!! بدین به یکی دیگه.
دادیم به یکی دیگه!

39.

بعد از اینکه عکسامونو گرفتیم، داشتیم در مورد اینکه تا چه ساعتی زیارت کنیم و برگردیم تصمیم می‌گرفتیم که من حواسم نبود و دست یه پسره رو که روی زمین نشسته بود و به دستش تکیه داده بودو له کردم و به جای اون من گفتم آخ!
دیگه روم نشد برگردم عذرخواهی کنم :دی
سعی کردم بین جمعیت محو شم 

40.

بحثِ ماشین بود. به داداشم میگم یه ساله هم‌کلاسیم منو تا خوابگاه می‌رسونه، ولی مدل ماشینشو نمی‌دونم! فقط می‌دونم سفیده و هیچ وقت دقت نمیکنم چیه ماشینش
داداشم: هم‌کلاسیت پسره یا دختر؟
من: بهم میاد یه سال آزگار، هم‌کلاسی پسر، منو تا خوابگاه برسونه؟
داداشم: سنن بعید دییر (= از تو بعید نیست)
خوشم میاد هیچ جوره نمی‌خوان با شیخ بودنِ من کنار بیان!!!

41.

امر به معروف و نهی از منکر کارِ هر ننه قمری نیست این یک.
دوم اینکه این فریضه شرایط داره (فریضه ینی یه کار واجب)
چه جور واجبی؟ واجب کفائی! ینی اگه بعضی از افراد به این وظیفه عمل کنند، از دیگران ساقط می‌شود
و در امر به معروف و نهی از منکر باید حیثیت و شخصیت خلافکار در نظر گرفته شود و سبب انزجار او از دین و برنامه‌های دینی نشود.
شرایط داره!
یکیش اینه که خودت اون کار خوبی که یارو انجام نمیده یا کار بدی که انجام میده رو بشناسی و عالم و واعظ بی‌عمل نباشی
دوم، احتمال تأثیر در شخصه که خب باید تا حدودی شخصو بشناسی (شاید یکی مثل من یه دنده باشه و باید بشناسی طرفو و بدونی یه دنده است یا نه)
شرط سوم هم اینه که بدونی یارو قصد تکرار و ادامه‌ی اون کارو داره (شاید حواسش نبوده و روسری‌ش غیر عمدی رفته عقب)
و دیگه اینکه ضرر جانی یا آبرویی و یا مالی نداشته باشه

تااااااااااااااااازه! یهو که امر به معروف و نهی از منکر نمیکنن
اول، اظهار انزجار درونی و قلبی و مثلاً حرف نزدن با طرف 
بعدش با زبان خوش! تکرار می‌کنم: زبان "خوش"
مرحله سوم هم که کار شهروند معمولی نیست و باید بسپری به ماموری که وظیفه‌اش تنبیه و اخطاره

پس اون فروشنده وظیفه‌اش نبود در کنار خانواده‌ام اشاره کنه به روسریم و بگه یه کم بکش جلوتر. اصن حق نداشت نگام کنه و به این نتیجه برسه که روسریم عقبه که اصن عقب هم نبود! ولی از اونجایی که اینا همیشه خانوما رو با روبند دیدند، دیدن گردی صورت هم براشون زیادیه!
دوم اینکه اون خانم هم حق نداشت تو رستوران، جایی که فقط خانوما بودن بهم تذکر بده. اونم نه با لحن خوش و مکالمه‌ی درست و درمون!
همین جوری که داشت رد می‌شد بدون سلام و هیچ پیش‌زمینه‌ای: "روسری‌تو بکش جلو!"

خب آقا هدایت کردنِ من قلق داره و کارِ هر کسی نیست!!!
یادمه بچه بودم، رفته بودیم مشهد (سیزده چهارده سالم بود)
کفشامو که تحویل کفش‌داری می‌دادم گفتم میشه کفشامو بذارم اینجا؟
خادمه که یه مرد مسن بود گفت بله چرا نمیشه، ولی میشه شمام یه کوچولو روسری‌تو بکشی جلو؟
خب لحن این کجا و لحن اون دوتای دیگه کجا!!!

42.

داشتیم شام می‌خوردیم که یه خانومه مسن اومد مشکل گوشی‌شو حل کنم. واتساپش پاک شده بود و وقتی داشتم درستش می‌کردم یه نفر به اسم "پسر خوبم حسین" هی به تلگرامش پیام می‌داد. 
هنوز تو کفِ پسرِ خوبمِ قبل از اسم پسرشم.
فکر کن منم تو گوشیم برای اساتیدم بنویسم "استاد منفورم فلانی"

43.

تو یه سکانسی تو رستوران، چند تا زیتون از کنار بشقاب قل خورد افتاد تو سینی و مامان گذاشتشون کنار که نخوره. برداشتم خوردمشون که اسراف نکن خواهرم! الله لایحب المسرفین
مامان برگشته میگه بالاخره نفهمیدم تو وسواس داری و به این سینیا دست نمی‌زنی یا زیتونی که تو سینی افتاده رو می‌خوری؟

44.

روز آخری که کربلا بودیم با مامان و امید رفتیم خرید و منم اگه با چیزی ارتباط برقرار نکنم نمی‌تونم بخرمش. کلی گشتیم و گشتیم و یه جای شیک پیدا کردیم و بازم چیزی به دلم ننشست... یه مغازه پایین‌تر (مغازه که می‌گم یه جای هفتصد هشتصد متری بود) امید دو تا لباس برداشت و من کماکان سعی می‌کردم با یه چیزی ارتباط برقرار کنم و مامان همه‌ی تلاششو می‌کرد از یه چیزی خوشم بیاد و نمیومد!
یهو یه سویی‌شرت صورتی دیدم تو این مایه‌ها که عکس یه جغد روش بود و من مامانو نگاه کردم مامان امیدو امید منو من فروشنده رو فرشنده امیدو و من جغده رو و مامان گفت نه! جغد نحسه و نمیشه و یه طرح دیگه بردار و منم گفت یا همین یا هیچی و دست خالی اومدیم هتل و چاره‌ی کارم راضی کردن بابا بود! دیگه به چه لطایف‌الحیلی بابا رو راضی کردم و چه روایت‌ها که در مورد جغد و پرنده‌ی ولایی بودنش براشون نخوندم هم بماند و بالاخره بابا راضی شد و به تبع اون مامان هم راضی شد و دوباره برگشتیم اون مغازه‌هه و گفتیم جغده رو بده و داد و... 
بزرگ بود!  ینی تو تنم زار می‌زد به واقع. سایز کوچیکشم نداشتن... ینی یه سایز کوچیک داشت که عکس خرگوش روش بود (فروشنده‌هه به خرگوش می‌گفت هرگوش) هیچی دیگه... یه چند تا جَک و جونور دیگه هم نشونمون داد و گفتم الّا و للّا که باید جغد (=بوم!) باشه و نبود و آیکون هق هق و شیون و زاری و ضجه زدن که من جغده رو می‌خوام و ضجه‌زنان برگشتیم هتل.

45.

یکی از دوستان کامنت گذاشته بودن که در روایات خوندن که "جغـد" پرنده‌ی ولاییه. یعنی دوستدار ولایت اهل بیت و در ادامه‌ی کامنت گفته بودن: اگه یادم باشه بیشترین ارتباط وجودیش، با امام حسینه و خانواده‌ی اون حضرت. رفتار جغدها بعد از "واقعه‌ی عاشورا" تغییر کرد و ساکت و گوشه‌گیر شدن. انگار غم بزرگی تو دلشون وجود داره، روزها ساکتن، و شبها با لحن عارفانه‌ای "هو هو" یا "حق‌حق" میگن و پرنده‌های دوست داشتنی هستن.

46.

چند روزه عده‌ای از مریدان، کامنت میذارن که چرا وبلاگت تو لیست صد وبلاگ برتر 94 نیست و منِ از همه جا بی‌خبر تازه شستم خبردار شده که وبلاگم جزو 100 وبلاگ برتر نیست. خب که چی؟ خب که هیچی... خب تقلب شده آقا! تقلب شده!!! مگه میشه من وبلاگ برتر سال نباشم؟!!! آهااااااااااااااای طرفدارای من، بریزید تو خیابونا سطل آشغالا رو آتیش بزنید... من اعتراض دارم عاقا! اعتراض دارم!!! اسم جنبشمونم می‌ذاریم جرس! البته این جرس با اون جرس فرق داره و سین این جرس سینِ رنگ سفیده!

47.

در راستای مسابقه‌ی خوشبخت دلنشین آقایِ روانی، ضمن تقدیر و تشکر از دوستانی که 20 دادن و حتی اونایی که 20 ندادن و حتی اونایی که شَستشون دیر خبردار شد و فرصت یه هفته‌ای‌شون برای نمره دادن تموم شد و عذرخواهی کردن و اینا (با تو ام جلبک! شونه‌هام دیگه جای تو نیست!) عارضم به حضور انورتون که نسبت به پیشنهاد و انتقاداتون در راستای طولانی نوشتنم که اتفاقاً برخی دوستان با همین معیار، نمره کم کردن، اتفاقاً من این سبک رو حُسن می‌دونم و خودم در جایگاه خواننده ترجیح میدم اگه قراره خاطره‌ای رو بخونم، نویسنده با حوصله و با جزئیات برام شرحش بده و یا اگه در مورد چیزی که در گذشته نوشته بوده و ممکنه یادم رفته باشه لینک بده و اینا! منظورم اینه که همینه که هست و طویله‌نویسی از ویژگی‌های بارز آن بانو بود.

48.

در راستای "خبردار شدن شست" که پاراگراف قبلی و قبل از پاراگراف قبلی ازش استفاده کردم، عارضم به حضورتون که شست، قلابی از آهن است که ماهی‌گیران با آن ماهی می‌گیرند. هنگامی‌که قلاب ماهی‌گیری در داخل دریا و یا رودخانه در حلقوم ماهی فرو رفت ماهی به تکاپو می‌افتد تا شاید خلاصی پیدا کند. در این موقع صیاد ماهیگیر انگشت شستش که از طریق نخ به شست قلاب وصله، خبردار می‌شود و بلافاصله قلاب را می‌کشد و ماهی صید شده را از قلاب جدا کرده و در سبد می‌اندازد!

49.

حافظ در راستای پاراگراف قبلی می‌فرماید:

یارم چو قدح به دست گیرد / بازار بتان شکست گیرد
هر کس که بدید چشم او گفت / کو محتسبی که مست گیرد
در بحر فتاده‌ام چو ماهی / تا یار مرا به شست گیرد
در پاش فتاده‌ام به زاری / آیا بود آن که دست گیرد؟
خرم دل آن که همچو حافظ / جامی ز می الست گیرد

50.

و اما عنوان!

طولانی‌ترین کلمه در زبان انگلیسی: antidisestablishmentarianism به معنی پادنهادزدایش‌گرایی هست. این کلمه به همان اندازه که در فارسی نامأنوس است، در زبان انگلیسی نیز چنین است. هدف از عنوان کردن این مثال این است که در گذشته، به چنین ترکیباتی نیاز نبود و با کلمات بسیط و دو جزئی هم امر ارتباط میسر بود؛ اما امروزه نیازمند جزئیات بیشتری برای توصیف هستیم و به کمک پیشوندها و پسوندها کلمات جدیدی می‌سازیم. و از اونجایی که این پست طولانی‌ترین یا جزو طولانی‌ترین پست‌های بنده محسوب میشه، این عنوان را انتخاب نمودم. به هر حال، طویله‌نویسی از ویژگی‌های بارز آن بانو بود. :دی

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

من: مامان فکر کنم ما از این مسیر نیومده بودیم

خانم ر.: آره اصن اومدنی خبری از ماشین و خیابون و این ساختمونا نبود

من: تمام طول مسیر موقع اومدن گنبدو می‌دیدیم و الان اصن گنبد کو؟!

مامان: می‌خوای از این سرباز بپرسیم

مامان و خانم ر. آیه‌الکرسی می‌خوندن و صلوات می‌فرستادن که هتلو پیدا کنیم و سالم برگردیم

دوازده شب بود و قانون کاظمین این جوریه که 11 شب همه رو از حرم و صحن بیرون می‌کنن و

همه‌ی مغازه‌ها و همه‌ی شهر تعطیل میشه

حالا ما بودیم و یه خیابون خلوت و مغازه‌های بسته و چند تا سرباز نگهبان

من: سلام. ببخشید، هتل فلان کدوم سمته؟ فکر کنم ما گم شدیم

افسر عراقی آدرس هتل و اسم خیابونی که هتل اونجاستو پرسید و نمی‌دونستیم

گفت نمی‌دونم! ولی این ورا اصن هتل نیست

از درِ شمالی وارد حرم شده بودیم و حالا از درِ جنوبی یه ربع نیم ساعتم دورتر شده بودیم

مسیری که اومده بودیمو برگشتیم سمت حرم و نه خادمی و نه زائری که ازش آدرس بپرسیم

قانون کاظمین این جوریه که 11 شب همه رو از حرم و صحن بیرون می‌کنن و

همه‌ی مغازه‌ها و همه‌ی شهر تعطیل میشه

مامان و خانم ر. آیه‌الکرسی می‌خوندن و صلوات می‌فرستادن و من داشتم استدلال می‌کردم که اومدنی دو تا گنبد می‌دیدیم و الان تو یه زاویه‌ای هستیم که یکیشو می‌بینیم و اون یکی گنبد پشت این یکیه و باید 90 درجه ساعتگرد یا پادساعتگرد حرم رو دور بزنیم

من خطاب به یه افسر عراقی دیگه: سلام. چه جوری می‌تونیم بریم هتل فلان؟

افسر عراقی: از کدوم در وارد حرم شده بودید؟

من: نمی‌دونیم

افسره رفت دوستشو صدا کرد

دوستش: اسم خیابونی که از اونجا اومدید یادتونه؟

من: نه! فقط اسم هتلو بلدیم!

افسره یه کم فکر کرد و منم یه کم فکر کردم و اسم هتل‌های اطراف هتلمونم یادم اومد و گفتم و 

افسره گفت آهاااااااان خیابان مراد!

خنده‌ام گرفت :)))

افسره گفت از باب‌المراد رفتید تو حرم، همین جا رو مستقیم برید، دست راست، بپیچید تو خیابان مراد

مامان و خانم ر. آیه‌الکرسی می‌خوندن و صلوات می‌فرستادن و من داشتم ریز ریز می‌خندیدم و کوفی شابِ مراد و مطعم و فندق مرادو می‌دیدم و از اینکه گوشیم همرام نبود عکس بگیرم افسوس می‌خوردم و به این فکر می‌کردم که چرا اومدنی اصن به اسم خیابون و مغازه‌ها دقت نکرده بودم!!! اسم به این مهمی رو چه طور ندیده بودم و مامان و خانم ر. همچنان آیه‌الکرسی می‌خوندن و صلوات می‌فرستادن که برسیم هتل و منم نیشم تا بناگوش باز...


+ عذرِ تقصیر! که سرماخوردگی‌ام را بهانه کردم برای کمی بیشتر با خودم بودنم...

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

برای نماز مغرب و عشا رفتیم شبستان

نماز جماعتش منظم‌تره و چون مخصوص خانوماست آدم راحت‌ترم هست

حتی واعظی که میره رو منبر هم خانومه

اُمّ عمّار صداش می‌کردن

خانم موعظه کننده رو عرض می‌کنم!

قبل نماز و وسط نماز و بعد نماز میره رو منبر و منبرشم به زبان عربیه

حوصله نداشتم

آدمِ پای منبر بشینی هم نیستم به واقع

بلند شدم که بریم برای شام

یه خانوم ایرانی از وسط جماعت با صدای بلند  گفت ما اینجا همه‌مون ایرانی هستیم میشه فارسی موعظه کنین

راستم می‌گفت بنده خدا

با تقریب خوبی همه‌مون ایرانی بودیم

امّ عمّار با فارسی دست و پا شکسته گفت من فارسی خوب بلد نیستم ولی براتون فارسی دعا می‌کنم

هنوز سر پا وایستاده بودم که دعا کنه و بریم

امّ عمّار: عزیزم، عزیزانم، من خاک پای شمام، ایشالا بازم بیاید، دعا می‌کنم همه‌تون به مرادتون برسین

من: :دی


* عنوان از باباطاهر

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

میگن یه روز یکی داشته بالای یه ساختمون پنجاه طبقه کار می‌کرده، یهو یکی از اون پایین داد میزنه: هوی اصغر! خونه‌تون آتیش گرفته، زن و بچه‌ت سوختن، مردن! یارو هم میگه: دیگه این زندگی برای من معنی نداره، خودشو از اون بالا پرت می‌کنه پایین. همین جور که داشته میافتاده، یهو به خودش میگه: اِااه.. من که بچه ندارم! دوباره یه خورده میره، یهو میگه: اِاِاه.. من که زن ندارم! می‌رسه نزدیکای زمین، میگه: اِاِااه..! من که اصغر نیستم!

حالا حکایت من و کامنت هولدن هم حکایت همین جکه!

ینی اینا برای شما جکه، برای من یکی خاطره!

یه روز که اون روز مصادف بود با تعطیلات بین دو ترم و بسته بودن کامنتا، هولدن هم مثل خیلیای دیگه که کامنت خصوصی میذاشتن و با یه عکسی یا آهنگی تفقّدی (=دلجویی) می‌کردن و لطفشون رو نشون می‌دادن، یه کامنتی برام گذاشت و یه عکسی فرستاد

حالا مضمون کامنتش چی بود؟ 

"امروز تو و مراد رو باهم دیدم :|"

ینی نه یه نیم سکته، بلکه یه سکته‌ی کامل رو رد کردم که ای داد بی دود!!! کی و کجا و چه جوری من و مرادو دیده و وقتی دیده داشتیم چی کار می‌کردیم و آقا تا این عکسه که لامصب حجمشم بالا بود لود بشه دلم هزار راه رفت که مگه میشه یکی از من عکس بگیره و نفهمم و از اون جایی که خودم از این عکسای یواشکانه خیلی می‌گرفتم، مثلاً سر کلاس وقتی ملت چرت می‌زدن یا حواسشون به درس نبود و اینا، خلاصه قلبم عینهو توپ بسکتبال، مثل اون بنده خدای توی جکه شده بودم که دیگه زندگی براش معنی نداشت و خودشو از ساختمون پرت کرد پایین. منم یه همچو حسِ پرت کُنایی بهم دست داده بود و عکس لامصبم هنوز لود نشده بود ببینم توش چیه که یک آن به خودم اومدم که من که امروز اصن دانشگاه نرفتم که با یکی باشم و آخر هفته هم بود و فکر کنم شرکت هم نرفته بودم که باز با یکی باشم و بعد یه خرده دیگه به خودم اومدم که اصن مگه هولدن منو دیده و میشناسه که عکس بگیره ازم و یه خرده دیگه هم به خودم اومدم که اصن مگه این مراد بدبخت وجود خارجی داره که باهاش باشم که عکس بگیرن ازمون و مگر نه اینکه این کاراکتر توهمی بیش نیست و عکسه لود شد و دیدم این دو تا کیفو تشبیه کرده به من و مراد! و بدین سان رفتیم براش کامنت گذاشتیم و روح پر فتوحشو مورد عنایتمون قرار دادیم که زین پس چنین و چنان سکته ‌مون ندن.


  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

+ عنوان از علیرضا بدیع

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


+ عنوان، از سلسله عاشقانه‌های یک عدد دانشجو که یکی از فانتزیاش این بود که مراد یکی از مهمونای جشن فارغ‌التحصیلی‌ش باشه

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

اما من مراد صدایت می‌زنم به واقع :دی



+ رادیو بلاگی‌ها

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


اون هم‌کلاسی ارشدم که یه خانوم چهل ساله‌ی معلمه یادتونه؟

یه دختر 15 ساله داره و فقط هم همین یه دخترو داره

حالا پشیمونه که فقط یه دختر داره و

راه به راه به من و اون سه تا هم‌کلاسیم که امسال عقد کردن میگه بچه اولو از شیر نگرفتین فکر دومی باشین و

تا دومی خواست دندون دربیاره سومی، همچین که سومی شروع کردن به راه رفتن، چهارمی

تازه اون روز برگشته میگه فلان میوه‌ها و غذاهارم بخورین چند قلو میشه و

خلاصه کمر همت بسته در راستای هر چه شادتر کردن زندگی هم‌کلاسیاش!

اون سه تا رو که تازه عقد کردن بعد ماه رمضون دعوت کرده خونه‌شون (لرستان)

به منم تا عید فرصت داده مرادو پیدا کنم!!!

حالا جدای از شوخی

این هم‌اتاقی شماره2، دو تا خواهر و دو تا برادر داره

فکر کن 5 تا بچه تو خونه!!!

حالا درسته من آدم حسودی ام و همین‌جوری‌شم به داداشم حسودیم میشه و 

به چشم هوو نگاش می‌کنم

ولی خب خعلی حال میداد الان یه هفت هشت ده تایی خواهر برادر داشتمااااااا

والا



روی سنگ قبر آن بانو بنویسید: وی علاقه‌ی وافری به عدد 4 داشت!!!

4 تا پسر 4 تا دختر :دی با خودم و مراد میشیم 10 نفر و 10 رند هم هست تازه!

آن بانو علاقه‌ی وافرتری به اعداد رند هم داشت حتی!!!

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

استاد شماره 6 امر فرموده‌اند صفحه 1-16 کتاب فلان را مطالعه بنمایید بعد بیایید بنشینید سر کلاس

و استاد شماره 11 نیز 25 صفحه از بهمان کتاب را

و به همین برکت قسم از هر دوان (از هر دو کتاب) به همین یک پاراگراف اکتفا نموده‌ام و

هیچ نخوانده‌ام جز همین یک مثال

که همین یک فقره مثال ما را بس که صبح شنبه نیشمان را تا بناگوش باز کند و  

آیکون دو نقطه دی بر ما مستولی گردد!


  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

سال 94 را این گونه آغاز کردیم که در اقدامی محیرالعقول و یهویی، دختر پسرخاله ابوی و دختر دخترخاله ابوی و دختر دخترعمو و پسرعمه ابوی یهویی ازدباج نمودند و نیز این سال را بدینسان به فرجام می‌رسانیم که دختر دخترخاله اموی (نقطه مقابل ابوی اموی میشه؟ :دی) هم ازدباج نمود! و نکته قابل تامل اینه که این عزیزان از من کوچیکترن به واقع! هر چهارتاشون به واقع! برن از خدا بترسن و خجالت بکشن به واقع!

والا!!! به واقع!!!


همان گونه که مشاهده می‌نماییم ویرگول و فاصله و نقطه و سایر علائم نگارشی برای خاله‌ی ما تعریف نشده به واقع! حالا اگه استاد شماره 6 بود (همون که موقع حرف زدن هم علائم نگارشی رو ذکر می‌کنه) می‌گفت: درضمن ویرگول یه خبر دو نقطه معصومه رو می نیم‌فاصله شناسی دیگه دو نقطه ویرگول ازدواج کرد نقطه

به همین برکت قسم دقیقاً همین مدلی حرف می‌زنه!!!

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

  • ۱۸ بهمن ۹۴ ، ۱۱:۰۹
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

شخصاً از برنامه‌های مصاحبه‌طور که یه مهمون داشته باشه و یه مجری و این بپرسه و اون جواب بده خوشم نمیاد و آدم فیلم‌بینی هم نیستم و اصن اهل تماشا و دیدن و خوندن نیستم و ترجیح میدم نشون بدم و بنویسم و تولید رو به مصرف ترجیح میدم کلاً

ولی

چند شب پیش، شب امتحانی حوصله‌ام سر رفته بود و (دو هفته است تنهام خب! من مانده‌ام تنهای تنها میان سیل غم‌ها) برای اولین بار داشتم تو آپارات یه چرخی می‌زدم و از این لینک به اون لینک، رسیدم به دید در شب و مصاحبه‌های رضا رشیدپور و یه عده بازیگر و خواننده و فوتبالیست و رجال سیاسی و مذهبی و حتی یه عده که نمی‌شناختمشون راستش!

به شخصه آخرین باری که رضا رشیدپورو دیده بودم مجری صبح به خیر ایران بود و منِ سیزده چهارده ساله لقمه به دست وایمیستادم جلوی تلویزیون و منتظر سرویس (ینی همون آژانس) ایشونم تیتر اخبارو می‌خوند و آهنگ و نماهنگ پخش می‌کرد و پیام‌های ملتو می‌خوند که برنامه‌تون چه خوبه و وقتشو بیشتر کنید و از این صوبتا. آخرین باری هم که خانم شیلا خدادادو دیده‌بودم بازم مربوط میشه به همون ده دوازده سالگی و مسافری از هندش!

روی یکی از مصاحبه‌ها که مصاحبه ایشون و خانم خداداد بود کلیک کردم و یه تیکه‌هایی تو دیالوگاشون بود که خب لایک داشت ولی بگذریم و بریم سر اصل مطلب! 

کل مصاحبه یکی دو ساعت بود و حوصله‌ام بیش از پیش داشت سر می‌رفت؛ چون همون طور که گفتم شخصاً از برنامه‌های مصاحبه‌طور که یه مهمون داشته باشه و یه مجری و این بپرسه و اون جواب بده خوشم نمیاد و اصن نمی‌دونم با چه انگیزه‌ای نشسته بودم پای اون لینک؛ ولی خب از رو نمی‌رفتم و همچنان با تمام قوا سعی می‌کردم ادامه بدم ببینم تهش چی میشه مثلاً!

مصاحبه کم کم داشت تموم میشد و یه چند تا عکس نشون خانم خداداد دادن و قرار شد یه جمله برای هر تصویر که در واقع تصویر یه شخصیت ورزشی یا هنری یا سیاسی بود بگه. مثلاً می‌گفت این خانوم از دوستای خوبمه و ایشون یه بازیگر تواناست و ایشون یه سیاستمدار تواناست و ورزشکار فلانه و قهرمانه و ایشون فلان و ایشون بهمان و رسید به گلزار و گفت ایشون از دوستان همسرم هستن (حالا بماند که همسرش دکتره و خودش بازیگر و گلزار هم بازیگر)

وقتی عکس حسام نواب صفوی رو نشون دادن گفت از دوستان قدیمی من هستن و از مجری اجازه خواست یه توضیح مختصر بده و شاید همین توضیح مختصرش بود که خستگی اون روزو از تنم به در کرد و برای روز بعد و روزهای بعدش هم حتی، کلی و کلی بهم انرژی داد؛ توصیح مختصری که رفت تو لیست کلیدواژه‌هام که بعداً که اون بعداً امروز باشه بیام در موردش بنویسم...

گفت حسام از دوستان قدیمی و صمیمی منه که قبل از ازدواج حال و احوالی از هم می‌پرسیدیم و تماس تلفنی هم داشتیم و رفت و آمد هم داریم ولی بعد از ازدواج، ایشون با موبایل همسرم تماس می‌گیرن و یه سلامی می‌رسونن و اگه بخوان حالمم بپرسن از فرزین (شوهرم) می‌پرسن و من و فرزین هم همیشه میگیم ای بابا این کارا چیه و

مصاحبه که تموم شد، لپ‌تاپمو خاموش کردم و فردا صبش امتحان داشتم و کتاب جلوم باز بود و داشتم به حسام فکر می‌کردم و هر چند ثانیه یه بار می‌گفتم لایک به اون شیر پاک و لقمه‌ی حلالی که بهت دادن!!!


فرزین، سامیار، حسام



  • ۰۲ بهمن ۹۴ ، ۱۱:۱۱
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

این کلیپ: bayanbox.ir/info/8609577984643382071/VID-20160111-155704

بخشی از فیلم دندون طلا

و کامنت‌ها و مکالمات بنده و فوریه در راستای کلیپ مذکور! (یادآوری: +)


  • ۲۲ دی ۹۴ ، ۰۲:۲۳
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

من و مراد؛ وقتی باهم قهریم :))))

حدودای 5 صبح خوابیدم و قرار بود شش و نیم مامان زنگ بزنه بیدارم کنه

زنگ زد و بیدارم کرد و بهش گفتم یه چند دیقه دیگه هم زنگ بزن ببین بیدارم یا نه

اینو گفتم و دوباره خوابیدم :))))

هفت امید زنگ زد و اصن یادم نیست چی گفت و چی گفتم و قطع کردم خوابیدم

دوباره زنگ زدن و به هر زحمتی بود هفت و نیم خوابگاه رو به مقصد جبهه‌ی علم و دانش و مبارزه با دیو جهل و نادانی ترک نمودم و به شدت بارون میومد و چتر برنداشتم و می‌دونستم یه ربع قبل مترو و یه ربع بعد مترو راهم پیاده است ولی با چتر میونه خوبی ندارم و اصن برای همینه چترم بعد 16 سال هنوز سالمه و هنوز دارمش و دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی (لینک)

در مواجهه با بارون دو برخورد متضاد دارم:

اگه تو خونه باشم و پشت پنجره، دلم حسابی می‌گیره و تحت این شرایط از بارون بدم میاد

ولی اگه بیرون باشم و زیر بارون و چترم نداشته باشم و حسابی خیس شم، در این صورت عاشق بارونم

مترو مسیر قائم دیر به دیر میاد و وقتی رسیدم داشت درارو می‌بست که حرکت کنه و بره و من با واگن خانوما که ابتدا و انتهای قطاره خیلی فاصله داشتم و باید تصمیم می‌گرفتم که همون جا قسمت مختلط که همه‌شون آقایون بودن سوار شم یا یه ربع بیست دیقه دیگه صبر کنم و سوار شدم و خوشحالم که نسل اون دسته از آقایونی که شرایط رو درک می‌کنن و جاشونو با آدم عوض می‌کنن منقرض نشده هنوز!

پیاده که شدم تا برسم فرهنگستان، بارون به حدی شدید شد که دم در کلاس از چادر و مانتوم آب می‌چکید، چنان که گویی از زیر دوش بیرون اومده باشم و همزمان با من یکی از بچه‌هام رسید و اوضاع اون انقدر وخیم بود که رفت از یکی از کارمندا لباس بگیره، عوض کنه

حالا تو اون هاگیرواگیر، اون شعر آهنگر که میگه باران ببار بر من و شهر و دیار من، باران ببار بر من و باغ و بهار من، باران بشوی دود و دم از آسمان شهر، باران ببر غبار غم از روزگار من مدام تو ذهنم ریپیت می‌شد!!!

مسئول پارکینگ به یکی از بچه‌ها اجازه نداده بود ماشینشو پارکینگ بذاره و بیرون گذاشته بود و یه تیکه رو پیاده اومده بود و اونم تا حدودی خیس شده بود و وقتی رفتار مسئول پارکینگو به مسئول آموزش گزارش کرد، مسئول آموزش گفت زین پس اینجا هر کی بهتون گفت بالا چشتون ابروئه بگید ما از آهنگر نامه داریم و راحت باشید کلاً :دی

اون هم‌کلاسی‌م که معلمه قبل امتحان بهم میخک داد، گفت برای کاهش استرسه و گفتم نمی‌خوام. نه اعتقاد دارم به این چیزای گیاهی و نه خوشم میاد و نه دوست دارم و... گفت بیگیر بخور باباااااااااا! سوسول!!!

گفت همه‌مون خوردیم و بخور آروم شی و منم داشتم قورتش می‌دادم که گفت بذار همون‌جوری تو دهنت باشه ولی خب من قورتش دادم! لامصب مزه‌ی داروی بی‌حسی دندونپزشکیو می‌داد



8 تا سوال بود که 7 تاشو باید جواب می‌دادیم و من اون از همه آسون‌تره رو که همه اونو جواب داده‌بودن بلد نبودم، ینی یادم نبود، ینی حتی یه جمله چرت و دری وری طور هم در موردش یادم نیومد بنویسم و به جاش به سوال بعدی جواب دادم و خداروشکر یکی از سوالات اختیاری بود!!! و یه سوال نیم نمره‌ای رو هم ناقص جواب دادم... ینی منظور سوالو متوجه نشدم، ینی این گفته بود GTT چیه و چی میگه و من نوشتم چیه ولی اینکه چی میگه رو ننوشتم و البته بلد بودم و نمی‌دونستم منظورش اینه که نظریه همگانی‌های زبان رو توضیح بدیم و GTT این نظریه رو میگه و من نمی‌دونستم این نظریه همونه که GTT میگه!

عکسامون رو برگه‌ی سوالات بود و ملت کلی ذوق کرده بودن و از اونجایی که دانشگاه سابقم از این ادا و اطوارا داشت من ذوق خاصی نداشتم نسبت به این حرکت! به هر کی یه برگه دادن و جوابارو قرار بود تو اون بنویسیم و همه همون یه برگه رو پر کردیم و تحویل دادیم و اون دختره رتبه1 که همزمان با من رسیده بود و خیس شده بود، هفت صفحه جواب نوشت! چی نوشت رو کسی نمی‌دونه، خودشم نمی‌دونه! و ما همه‌مون نیم ساعته برگه‌هامونو تحویل دادیم و اون بشرِ عجیب‌الخلقه یکی دو ساعت بعد ما تموم کرد! وی مرا یاد هم‌کلاسیای سابقم می‌ندازه! اصن روح اونا در وی حلول و شایدم هلول کرده! (چرا من املای این هلول/حلول یادم نمی‌مونه؟!)

علی‌ایُ‌حال، نیم ساعت امروز کجا و چهار پنج ساعتای دانشگاه سابق که تا شب زمان امتحانو تمدید می‌کردن کجا!!!

اون دختره که نذاشته بودن ماشینشو بذاره پارکینگ، هفته پیش کرمان بود و کلمپه آورده بود و سر جلسه کلمپه پخش شد و از اونجایی که کلمپه توش خرماست من دوست ندارم! اصن من شیرینی دوست ندارم و شکلات البته شیرینی محسوب نمیشه!


کلمپه

چه حس خوبیه ملت جزوه آدمو پرینت کنن و همه همونو بخونن!

به هر حال بعداً اگه استاد شدم :دی به کارم میان این جزوه‌ها...

اینم از امتحان پایان‌ترم اصطلاح‌شناسی

نمی‌خواستم خاطره امروزو بنویسم ولی یاد این دو تا پست افتادم و حس خوبی که الان برام دارن و 

نوشتم که حس خوب این پست هم بمونه برای فرداها! 

+ یادی از گذشته‌ها - امتحان پایان‌ترم سیسمخ

+ یادی از گذشته‌ها - امتحان پایان‌ترم کارگاه برق


  • ۱۹ دی ۹۴ ، ۲۰:۴۳
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

این ترم از دار دنیا فقط یه هم‌اتاقی داشتم که نسیم نامی بود از خطه‌ی کردستان

و هر چی فکر می‌کنم می‌بینم جز 17 رکعت نماز، هییییییییییچ شباهت ظاهری و باطنی و رفتاری و فکری با این بشر ندارم و با اون سابقه درخشانی که بنده در زمینه تعویض و تعدد هم‌اتاقی داشتم و در جریان هستید، اعتراف سختیه اگه الان بگم دلم براش تنگ شده و میخوایم ترم بعد هم باهم باشیم و از اون سخت‌تر اینه که اعتراف می‌کنم دوستش دارم... حسی که نسبت به اغلب هم‌اتاقیام نداشتم :دی و روایت داریم دانشجویان شریفِ شریف به استثنای جماعت ذکور یا هم‌اتاقی من بودن یا دوست هم‌اتاقیای من یا هم‌اتاقی دوستای من و بنده با اون سابقه درخشان ناسازگاری با محیطم! رسماً حق آب و گل تو خوابگاه شریف و تک تک واحداش دارم و در راستای تفاوت ظاهری و باطنی با نسیم، همین بس که روز اولی که رسیدم خوابگاه، آینه رو گذاشتم بیرون ینی دم در که یکی بیاد ببره، چون فکر کردم چیز به درد نخوریه که الکی فضا رو اشغال می‌کنه! ولی وقتی نسیم و مامانش اومدن، مامان نسیم که از این خانوم چادریای مهربون بود، آینه رو آورد تو اتاق و گفت بدون آینه که نمیشه آرایش کرد و (بنده قبل از اینکه اینا بیان همه‌چی و همه‌جارو شسته بودم و سابیده بودم و ضدعفونی کرده بودم جز آینه؛ یه آینه‌ی تقریباً قدی بزرگ که باید رو دیوار نصبش می‌کردیم. این آینه رو گذاشتم پشت در که هر کی به آینه‌ی بیشتری نیاز داره ببره) و نسیم عاشق ظرف شستن بود من نه! من عاشق آشپزی‌ و اون نه، اون در زمینه خواب مثل خرس :دی و من جغد و اون ناهار و شام برنج و من چند ماهه لب به برنج نزدم و اون صبونه نمی‌خوره و من صبونه نخورم اصن روزم شروع نمیشه و اون عاشق خرید و با خرید حالش خوب میشه و من نه، اون عاشق تماشای مغازه‌ها و من نه و اون از نزدیک‌ترین سوپری خرید می‌کنه و من از باشخصیت‌ترین و باشعورترین و چشم و دل پاک‌ترین و مودب‌ترین و فلان‌ترین و بهمان‌ترین! ولو اینکه دورترین هم باشه! من دائم پای لپ‌تاپ و اون هر از گاهی هفته‌ای یه بار یه ساعت و من علاوه بر سهم نت خودم، نت اون و اون یکی هم‌اتاقیمون که نیومده رو هم مصرف می‌کنم و کم میارم و اصن دنیای مجازی برای اون تعریف نشده و هزار تا تفاوت ظاهری و باطنی و فکری و فرهنگی دیگه که تشریح و تبیینش خارج از حوصله مجلسه!

ولی دوستش دارم :)

دو تا آهنگ کردی با مضمون نسرین برام فرستاده که فقط متوجهِ نسرینش میشم و نمی‌فهمم یارو چی می‌خونه و در همین راستا میخوام توصیه اکید کنم که یکیو دوست داشته باشین و دلتون براش تنگ بشه که لااقل هم‌زبونتون باشه! مثلاً الان تصور کنید همین دو فقره آهنگو مراد برام می‌فرستاد! اون وقت مجبور بودم برم کردی یاد بگیرم...



لینک آهنگارو گذاشتم تو یکی از پستای مخصوص خانوما :دی (nebula.blog.ir/post/404)

به هر حال یه عده از خواننده‌ها نامحرمن و بنده صلاح نمی‌دونم این دو تا آهنگو بشنون :دی

کامنت: اتفاقا من برعکسشو فکر میکنم. ازدواج با کسی که زبونش فرق میکنه باهات و مثلا تو بخاطرش یا اون بخاطر تو یه زبون دیگه یاد میگیره خیلی هیجان انگیزه. خیلی ^_^

پاسخ: فقط یه زبان‌شناس می‌دونه که یاد گرفتن یه زبان دیگه اصلنم هیجان انگیز نیست و خیلی هم خره!
  • ۰۳ دی ۹۴ ، ۱۱:۵۵
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

چندی پیش دکتر جلیل اصلانی، دانشیار دانشگاه آزاد همدان، در کلاس درسی خود دانشجویان را به فرستادن مقاله برای سومین کنفرانس بین‌المللی علوم رفتاری دعوت کرد. چند نفر از دانشجویان او ضمن پذیرش این دعوت استاد و ارسال چکیده مقاله برای کنفرانس، چکیده خود را برای اصلانی هم ارسال می‌کند. این استاد دانشگاه به خبرنگار داناخبر می‌گوید «پیش از اینکه چکیده‌ها را بخوانم و بتوانم برای برخی از آن‌ها بنویسم که اصول علمی چکیده نویسی در آن رعایت نشده است؛ دانشجویان به من خبر دادند که چکیده‌شان در همایش پذیرفته شده است.»

این استاد دانشگاه آزاد همدان پس از این شک می‌کند و چون پیش از آن با نام اصلی خود مقاله‌ای به کنفرانس ارسال کرده بود، با نام مستعار و ایمیل دیگری، یک چکیده طنز برای این همایش ارسال می‌کند. البته او در قسمت عنوان هم نام دانشگاه علامه طباطبایی را ذکر می‌کند. او می‌گوید چنین کاری را کرده تا ثابت کند که چکیده‌ها بدون مطالعه مورد پذیرش قرار می‌گیرد. چکیده طنز اصلانی به این شرح است:

تاثیر همنوایی گروهی بر تصمیم گیری دانشجویان

دکتر اصلان جلیل خانی

دانشیار گروه روانشناسی دانشگاه علامه طباطبایی

چکیده

هدف پژوهش حاضر بررسی تاثیر همنوایی گروهی بر تصمیم گیری دانشجویان بود. بدین منظور از میان کلیة دانشجویان دانشگاه بوعلی سینا همدان به صورت در دسترس 100 دانشجو انتخاب و بر اساس وضعیت اقتصادی و میانگین در دو گروه 50 نفری همتا شدند. ابزارهای پژوهش شامل مقیاس همنوایی منوچهر و محمود و همچنین پرسشنامه چند وجهی سنجش تصمیم گیری مش مراد و همسرش می باشند. نتایج تحلیل کواریانس چند متغیری نشان داد که قهر بودن مش مراد با برادر بزرگترش می تواند به صورت معناداری کاهش محصول ذرت را به دنبال داشته باشد(01/0> P و 27/5 = F2, 98). بر اساس یافته های این پژوهش می توان اینگونه نتیجه گیری کرد که چنانچه این مقاله پذیرش بگیرد نشان دهندة این است که شما هدفی جز کلاه گذاشتن بر سر دانشجویان بخت برگشته ندارید. همچنین نشان دهندة به ثمر نشستن زحمات چند سال اخیر وزارت علوم می باشد. باید گریست به حال این وضعیت که چنگیز و تیمور هم به این عمق، زخمی بر پیکیرة این مرز و بوم نزدند.

کلمات کلیدی: همنوایی گروهی، تصمیم گیری، دانشجویان.

چکیده طنز پذیرش گرفت!

پس از مدت مشابه آن وقتی که برای تایید چکیده قبلی این فرد و نیز دانشجویانش لازم بود، ایمیلی برای او ارسال می‌شود و وضعیت چکیده را پذیرش برای بررسی در هیات داوران می‌خواند و بعد از مدتی هم مقاله پذیرش نهایی می‌شود. 


منبع: pap.blog.ir/1393/12/11

وبلاگ دکتر اصلانی: dys.blogfa.com

  • ۲۸ آذر ۹۴ ، ۲۱:۰۷
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

امشب نسیم مهمون داره

یکی از دوستاش از ایلام اومده

از طایفه خزل

این طایفه خزل دختراشون معروفن به زیبایی!

البته به نظر من نسیم که از طایفه ملکشاهیه خوشگل‌تر از دوستشه

ملکشاهیا معروفن به جنگاوری و شجاعت و خشونت

کلاً معیار زیبایی و حتی معیار ازدواجشون با معیار ما و حداقل با معیارهای من زمین تا آسمون متفاوته

این دوستش که مثلاً خوشگله هر روز صد تا خواستگار داره و 

دختراشون پسرای چارشونه قوی هیکل و ریش و سیبیل دار تیریپ هرکولیو دوست دارن

اون وقت من دنبال مرادِ نی قلیونم :دی

خب آخه خودمم نی قلیونم!!!

و از اونجایی که بنده با امور بشور و بسابانه حال نمی‌کنم، اول ترم تقسیم کار کردیم و

مسئولیت یخچال و آشپزخونه و امور مربوط به شکم رو بنده به عهده گرفتم 

و نسیم، امور مربوط به جارو و بشور بسابانه!

البته منم یه بار یه تیکه از اتاقو جارو کردم (post/416)

الانم نشستم غذا درست کردن و نحوه پذیرایی نسیمو تماشا می‌کنم و نیشم تا بناگوش بازه

تازه به دوستش قول خاگینه و کیک بدون فرم داده :)))))

منم گفتم امتحان دارم و خودش باید درست کنه

به هر حال تن‌پروری تا به کی!!!

درست کنه یاد بگیره... همیشه که من نیستم...

تازه چون من دو سری پتو و لوازم خواب! دارم، پتومم باید بهشون بدم

چه وضعشه آخه، چرا من کردی بلد نیستم!!!

شیطونه میگه پاشم زنگ بزنم ولایت یه کم ترکی حرف بزنم دلم خنک شه :))))

شش صبم باید پاشم برای اینا کیک درست کنم

این نسیمی که من می‌شناسم، زودتر از 9 عمراً بیدار شه

دیشب خواب دیدم پروژه ویرایش و خلاصه‌نویسی لغتنامه دهخدارو سپردن به من و

منم از جلد اول شروع کرده بودم به تایپ مجدد لغت‌نامه‌ی مذکور

چون فایل وردش گم شده بود و باید از اول تایپ می‌کردیم

لوکیشن خوابم دبیرستانم بود و اساتید پروژه، جمعی از اساتید دوره لیسانس و ارشد بودن

تعبیرشو نمی‌دونم ولی داداشم میگه تو هر خوابی ببینی تعبیرش اینه که به زودی به مرادت می‌رسی

  • ۲۸ آذر ۹۴ ، ۰۰:۳۳
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


در اولین اقدام ساختمون فرهنگستانو می‌کوبم از اول درست می‌کنم

نرده‌هاشم این شکلی درست می‌کنم

حالا نمی‌دونم این نرده‌ها فوتوشاپه یا واقعیه ولی ایده‌ی خوبیه!

تازه میارم روبه‌روی شریف! نه تو برهوت!!!

به من رای بدید :دی

فرهنگستانو کن فیکون می‌کنم

دیگه مجبورتون نمی‌کنم به جای کامپیوتر و سلفی بگید رایانه و خویش انداز که یاد خاک انداز بیافتید

و از اونجایی که جناب آهنگر شعرهای خودشو رو سر در نوشته، منم دو بیت شعر از خودم در می‌کنم و 

نرده‌هارو میدم مزیّن به اشعار من بکنن

اگه یه کم به مغزم فشار بیارم و سعی کنم فکر کنم بتونم شعر بگم، سخت نیست

آخرِ مصراع‌ها یه چند تا قافیه می‌ذارم و اولشو با چند تا کلمه پر می‌کنم؛ کاری نداره!

حتی میشه با تضمین به یه مصراع از حافظ شروع کرد شعرو

مثلاً این جوری: عشق و شباب و رندی مجموعه‌ی مراد است و

بقیه‌شم خودم میگم

برای تضمین اینم خوبه: قلب بی‌حاصل ما را بزن اکسیر مراد

یا این: کلک مشاطه صنعش نکشد نقش مراد

اینم خوبه: چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد

و این: به ره دوست نشینیم و مرادی طلبیم

بعدشم یه سری قافیه بر وزن مراد پیدا می‌کنم؛ مثل شاد، باد، یاد، آباد، آزاد، سمپاد، اقتصاد، 

دکتر صاد، ای داد بیداد، بی‌بنیاد، با بنیاد، افتاد، فریاد، داماد، خداداد، هر چه بادا باد،

حالا اگه قافیه کم آوردم میام پست میذارم و کامنتارم باز می‌کنم و از شما می‌پرسم :دی

از اطاق فرمان اشاره می‌کنن تا بیشتر از این تن حافظ و سعدی رو تو گور نلرزوندی،

گزینه ذخیره و انتشارو بزن و برو سر درس و مشقت :دی

به من رای بدین

فرهنگستانو کن فیکون می‌کنم :دی

دوباره می‌سازمت فرهنگستان :دی

  • ۲۷ آذر ۹۴ ، ۲۰:۰۲
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


ولی من می‌گم کاش 4 نفر بودم!

یکی زندگی‌اش را می‌کرد

یکی وبلاگش را به رگبار پست می‌بست

یکی اسلایدهای ارائه‌هایش را درست می‌کرد

و یکی هم فقط تو را دوست می‌داشت


هممم. یه نفرم باید فردا پاشه بره نمایشگاه برق الکامپ!

نبینم پاشین بیاین منو ببینینااااااااااا! 

این دفعه لباس مبدل می‌پوشم و در خفا می‌رم که به سهولت شناسایی نشم

nebula.blog.ir/post/428

هم‌اتاقیم میگه امشبم نخوابی با دیشب و پریشب و پس پریشب و پسان پریشب و پسان پس پریشب میشه 6 شب که درست و حسابی نخوابیدی و احتمالاً دچار ایست قلبی و مغزی میشی و می‌میری

راست میگه :)


+ کامنتی رسیده که شما باید 5 نفر می‌شدید که یکیتون بخوابه

اینم راست میگه

  • ۲۲ آذر ۹۴ ، ۲۱:۵۱
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


امروز سر کلاس عربی، خواستم ریشه فعل "اَرادَ" رو از استاد بپرسم که ببینم مهموزه مثاله چیه

فکر کردم اراده هم از همین ریشه باید باشه

بعد فکر کردم لابد مراد و مرید هم از همین ریشه است

بعدش دیگه رفتم هپروت و یادم رفت بپرسم و الان نمی‌دونم بالاخره مهموزه مثاله چیه :)))))

اینم سوال جمعه‌ی هفته‌ی پیش قلم چی - کامنت دلنیا:

مفهوم کدام بیت با بیت زیر معادل است؟

"هر که آنجا نشیند که خواهد و مرادش بود، چنانش کشند که نخواهد و مرادش نبود!"

الف) همای عشق عراقی چو بال باز کند. کسی بدو نرسد از بلند پروازی

ب) خیال سرو تو خواهد بلندپروازی. به این شکسته پر اما نمی‌توانم کرد

ج) کمال،باز گزیدی هوای قامت یار. بدت مباد که مرغ بلند پروازی

د) اگر هر چه باشد مرادت خوری. ز دوران بسی نامرادی بری

می‌خواستم "د" رو بزنم چون توش مراد بود :)))



از اونجایی که من عاشق عدد 4 ام، فکر کنم همون گزینه 4 درسته

اگه 13 تا گزینه داشت، گزینه 13 هم می‌تونست درست باشه حتی!!!

  • ۲۲ آذر ۹۴ ، ۱۹:۱۳
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)



  • ۲۰ آذر ۹۴ ، ۱۳:۳۳
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

اینکه من چپ دستم و

همیشه موقع لاک زدن، طرح روی ناخنای دست راستم یه چیزی تو مایه‌های آثار فرشچیانه و

دست چپم نقاشیِ نسرین 7 ساله از تبریز!

تو این عکسم، مراد دقیقاً در همین راستا داره کمکم می‌کنه

عکس پست 500 رو عرض می‌کنم


دوستِ مراد در خیابان به دوستش (مراد) که سال‌ها او را ندیده بود رسید و پرسید: 

خب بگو ببینم ازدواج کردی یا هنوز خودت ظرفارو می‌شوری؟

مراد آهی کشید و گفت: هردوتاش!


+ تصمیم گرفتم هفته‌ای دو جزء قرآن بخونم و تا عید تمومش کنم (با معنی)

به کوری چشم عنودان بدگهر و حسودان تنگ نظر، عربیم خوبه و

نیازی به معنی و ترجمه نیست و موقع خوندن می‌فهمم چی میگه

هر آیه‌ای که توجه‌مو به خودش جلب کنه می‌ذارم ادامه مطلب پست ثابت همون هفته

مطمئن نیستم می‌تونم یا نه

دعا کنید که بتونم

هر روز 6 صفحه فکر نکنم زیاد باشه

هممم...

  • ۱۷ آذر ۹۴ ، ۲۰:۱۱
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

بعد از انتشار پست 500 که تو اون پست مرادو به تصویر کشیده بودم

یکی از دوستان کامنت گذاشته بودن که تصور ما از مراد اینه:



این؟!!!

خدایی این مراده؟!!! :(((

تصور شما از مراد اینه؟؟؟

یکی دیگه از دوستان هم همچین چیزی فرستاده بودن:



این کامنتو می‌ذارم کنار یه همچین دیالوگی و عمیقاً به فکر فرو میرم!


  • ۱۷ آذر ۹۴ ، ۱۳:۳۵
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

خواننده‌هام کلهم اجمعین ده نفرم نبودن که اونام هم‌مدرسه‌ایام بودن

ولی الان این آمار خوشحالم نمی‌کنه

ینی راستش دستمو می‌بنده تا کمتر چرت و پرت بنویسم و تحویل ملت بدم (+)

مثلاً از صبح می‌خواستم یه پست بذارم با عنوان کچلِ آبیِ گوگولی

حتی می‌خواستم بگم الویه‌ی فردا هم مرغ داره هم سس هم نمک

ولی خب از آمار میلیونی‌م خجالت می‌کشم که خب که چی!

تازه با این اخلاق گند و بستن کامنتا فکر می‌کردم آمار و مخاطبا ریزشم داشته باشه 

که از قضا سرکنگبین صفرا فزود!!!

به هر حال دیشب عکس سمینارو برای دوستام فرستادم و دو تا نتیجه گرفتم:


دو تا نتیجه‌ای که گرفتم عبارتند از:

اولاً چه دوستای با فرهنگی دارم که برای سیو کردن و نشون دادن عکسم به خواهرشون ازم اجازه می‌گیرن

ثانیاً اینکه من فکر می‌کردم رئیسم یه سیبیلوی عینکیه

ولی دوستان از ابعاد دیگه‌ای به قضیه نگاه کردن

ایشالا یه روزم عکس مرادو براتون می‌فرستم :))))

لال از دنیا نری، بگو ایشالا!

  • ۱۴ آذر ۹۴ ، ۱۵:۲۲
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

امروز اَددم کردن تو گروه کاری‌شون، 

ینی گروه کاری‌مون!

منم رفتم سرک کشیدم تو مکالمات قبلی‌شون و فهمیدم نه بابا، همچین الکی الکی هم وارد پروژه‌شون نشدم

ولی الان عین چی تو گِل گیر کردم!!!

پیغام رسیده که


تا 12 ، ینی دقیقاً تا دو ساعت و 45 دقیقه دیگه، قراره یکی تو سر خودم بزنم یکی تو سر گزارش!

  • ۱۲ آذر ۹۴ ، ۲۱:۱۵
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

  • ۱۲ آذر ۹۴ ، ۱۵:۲۳
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

اینم امیرحسینم‌ه که داره مارو نگاه می‌کنه


طفلک بچه‌ام مثل من و باباش دانشمنده؛ همیشه یه کتاب جلوش بازه :))))

تو این جمع، دکتر یا روانپزشک نداریم؟

میخوام ببینم کِی خوب میشم؟ اصن خوب میشم؟ :پی

+ 500 امین پستِ بعد از به فنا رفتن بلاگفا!

  • ۱۱ آذر ۹۴ ، ۲۳:۳۰
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

همون دوستی که در شرف انصراف بود...

9=10-1 و آقای ط.، پَر و حالا 8=1-9 و خالق کاراکتر مراد هم، پر!


داستان زندگی خودمه

من زیستنم قصه‌ی مردم شده است

یک تو وسط زندگی‌ام گم شده است


+ بزرگترین ظلمی که شریف در حقم کرد این بود که عکس پیش‌دانشگاهیمو زد رو مدرکم :دی

+ ورودی رشته ما 10 نفر بود که یه ماه پیش آقای ط. انصراف داد، حالا یه نفر دیگه!

  • ۱۱ آذر ۹۴ ، ۲۲:۲۷
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

اولاً اگه فکر کردید عنوان پستو خطاب به مراد نوشتم، زهی خیال باطل!

ثانیاً صدای بنده رو از سالن مطالعه دانشکده سابقم می‌شِنَوید و امروز دکتر صادو دیدم و 

ثالثاً اینا چرا اکانت نت منو غیر فعال نکردن هنوز؟ :)))))

ینی الان این پستایی که می‌ذارم حلالن؟ :دی

طفلک نگار همین که مدرکشو گرفت شریف آیدیش به فنا رفت :دی

به هر حال من شیخم و یه سری کرامات دارم که بقیه ندارن :پی

رابعاً صبح قرار بود بیام پرینت کارنامه‌مو بگیرم و شال و کلاه کردم و دم در دست کردم تو کیفم که ساعتمو بردارم و دیدم نیست! یه کم گشتم و دیدم نیست! همیشه میذارم تو کیفم که اگه یه موقع وسط راه یادم افتاد، ساعتم تو کیفم باشه و خلاصه کیفمو و جیبامو گشتم و نبود! اومدم جیب مانتویی که دیروز تنم بود گشتم و نبود، کیف دیروزی رو هم گشتم و خالی بود، کیفمو دوباره گشتم، جامدادی مو، اون یکی جامدادی مو، بقیه کیفامو، بقیه جیبامو، لای کتابا و جزوه‌ها و زیر تخت، روی تخت، زیر تشک! روی تشک، روی بالش، زیر بالش، توی بالش!!! توی کمد و زیر کمد و روی کمد و داخل چمدونا و سطل آشغال و دیگه همه جارو به هم ریخته بودم و نبود! هم‌اتاقیم بیدار شد و با کمک هم دوباره شروع کردیم به گشتن و حتی توی وسیله‌های اونم گشتیم و نبود! حالا خوبه دو نفریم و انقدرام وسیله نداریم ولی خب تا جایی که عقلمون می‌رسید و عقل جن هم نمی‌رسید گشتیم و آخرش نسیم گفت بیا ساعت منو ببر، بی خیال!
گفتم الان موضوع، گم شدن ساعتم نیست، چه ساعت، چه درِ بطری آب!!! تا وقتی پیداش نکنم نمی‌تونم برم بیرون و کارامو انجام بدم و تا شب آشفته‌ام! فلذا دوباره شروع کردیم به گشتن و زیر تخت و روی تخت و برای اِن امین بار توی کیفام و ظرفا و لباسا و کتابا و دیگه حسابی کلافه شده بودم و خیر سرم صبح می‌خواستم کارنامه‌مو بگیرم و ظهر برم مسجد دانشگاه و زودی برگردم خوابگاه و حالا اذانم گفته بودن و من هنوز خوابگاه بودم!!!
نسیم گفت میخوای یخچالم بگردیم؟
گفتم خدایی دیگه انقدرام اسکول نیستم ساعتمو بذارم تو یخچال ولی خب بگردیم
لباسامم عوض نمی‌کردم و با همون مانتو و روسری که از صبح پوشیده بودم عملیات تجسس رو ادامه دادم
شروع کردیم به گشتن و لای نونا و داخل ترشیا و میوه‌ها و جایخیو گشتیم نبود و نگرد که نیست
حسابی ضعف کرده بودم و با ناامیدی جعبه‌ی های بایو از تو یخچال برداشتم دو تا های بای کوفت کنم که یهو جیغ زدم؛ جیغ زدماااااااااااااااا!
بیچاره نسیم فکر کرد جک و جونوری چیزی دیدم :))))



خامساً چون مدل ساعتم رمز پستای مخصوص خانوماست ادیتش کردم :دی

سادساً دنبال یکی می‌گردم لپ‌تاپمو بسپرم بهش برم پرینت کارنامه‌مو بگیرم دوباره بیام سالن مطالعه :دی

دوستی که معنی طفّ رو پرسیده بودن: wiki.ahlolbait.com/%D8%B7%D9%81%D9%91

  • ۱۰ آذر ۹۴ ، ۱۴:۳۷
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

ولی اونجایی که بانو فروهر می‌فرماید عروس باید ببوسی شاه دومادو، این عاشق رسیده به مرادو، همه بگین عروس ببوس دیالا، مبارکه عروسیتون ایشالا، به نظرم مراد از مراد، مراد نیست، آخه عروس باید دومادو ببوسه و دوماد مفعول جمله است که جمله‌ی معترضه‌ی بعدی به دوماد اشاره داره و میگه دوماد همون عاشق رسیده به مراده، ینی مراده که به مراد رسیده و اینجا تو این بیت مراد از مراد همون عروسه :دی

با تشکر از جناب هولدن که با این آهنگ دلنواز و جان فزا و روح انگیز مشعوفمون کردن

و شاعر در همین راستا می‌فرماید:


صبح بعد از مصاحبه، قرار شد هفته‌ای 30 ساعت براشون کار کنم

پروژه‌ی استانداردسازی و خطایاب متن

ولی اگه مراد بگه کار نکن، میرم قراردادمو لغو می‌کنم میگم آقامون اجازه نمیده :))))))))))))

والا :دی

  • ۰۸ آذر ۹۴ ، ۱۶:۴۷
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

با سلام و تقدیم احترام،

حالا که این مراد اینقدر مهم شده و همه دنبالشن،

یک غزلی دیدم که توش از مراد، یک رد پایی به چشم می‌خوره:


رباید دلبر از تو دل ولی آهسته آهسته

مراد تو شود حاصل ولی آهسته آهسته

سخن دارم ز استادم نخواهد رفت از یادم 

که گفتا حل شود مشکل ولی آهسته آهسته

تحمل کن که سنگ بی بهایی در دل کوهی

شود لعل بسی قابل ولی آهسته آهسته

مزن از ناامیدی دم که آن طفل دبستانی

شود دانشور کامل ولی آهسته آهسته

...

کامنتِ یک معلم

  • ۰۸ آذر ۹۴ ، ۰۱:۰۵
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

سلام نسرین جان

داشتم روزنامه می‌خوندم یه شعر بود اسم مراد توش بود یاد تو افتادم :) 

ازش عکس گرفتم واست

لیدی :)

روزنامه ایران

زین پس آقا مراد صداش می‌کنیم :دی

  • ۰۷ آذر ۹۴ ، ۲۳:۵۳
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

برایِ آدمِ همیشه هندزفری به گوشی مثلِ من، جا گذاشتن هندزفری یه اتفاق غم‌انگیز محسوب میشه

مسیر برهوت تا کریم‌خان، با احتساب ترافیک و چراغ‌های قرمز، یه مسیر بیست دقیقه‌ایه و

اگه ماشین گیرت نیاد و با مترو برگردی، خدا ساعت طول می‌کشه؛

مسیر مترو ده دیقه بیشتر طول نمی‌کشه ولی اون مسیر برهوت تا ایستگاه متروئه که پدر آدمو درمیاره... 

با هر چی که برگردم کریم خان پیاده میشم و تا بلوار پیاده میام؛

تنها فرصت پیاده‌رویم همین مسیر کریم خان تا بلواره که یه نیم ساعتی طول می‌کشه

اون مسیر بیست دقیقه ای و این مسیر نیم ساعته، شاد باشم شاد گوش میدم، غمگین باشم غمگین

افتخاری، اصفهانی، عقیلی، شجریان و هر از گاهی هم همین‌هایی که جوونا گوش میدن

اون روز صبح سر کوچه فهمیدم که هندزفری‌م رو تختم جاموند، ولی دیگه نمی‌تونستم برگردم و بردارم

(دارم تلاش می‌کنم این پستو شاد بنویسم ولی نمی‌دونم چرا نمیشه!!!)

خب بذار از اول بگم...

اون روز هندزفری‌مو جا گذاشتم و سر کوچه فهمیدم ای داد بی دود!!! هندزفریم کو؟!

خب داشت دیرم میشد و به طی طریقم ادامه دادم و سعی کردم تا عصر بهش فکر نکنم

عصری که برمی‌گشتم، تا کریم خان که سوار ماشین بودم، با مطالعه و تفکر در باب آفرینش سرمو گرم کردم و

دیدم اصن نمی‌تونم! انگار حتماً باس یه چیزی تو گوشم باشه و بخونه!

شروع کردم به زمزمه‌ی یه چند تا از آهنگایی که فکر می‌کردم حفظم ولی خب زهی خیال باطل!

همچین که می‌خوندم بگذر ز من ای آشنا، بقیه‌اش نمیومد!!!

یه چندتاییشو تا نصفه خوندم و دیدم نه آقا نمیشه!

زدم تو خط شعرهای حفظی ادبیات! که اونم به حول و قوه الهی هیچی یادم نیومد

شکر خدا جز ناس و کوثر و عصرم که چیز دیگه ای از کتاب آسمانی‌مون بلد نبودم و 

تنها گزینه‌های روی میزم یه صفحه تاریخ بیهقی و داستان بوسهل و بر دار کردن حسنک بود و

فرمول تبدیل جمع به ضرب و ضرب به جمع توابع مثلثاتی و

آیة الکرسی!

ینی اون لحظه همینا و فقط همینارو حفظ بودم!!!

کریم خان پیاده شدم و شروع کردم به خوندن آیة الکرسی

تا میدان ولیعصر بیست و سه چهار تایی خوندم و تا سر کوچه خوابگاه شد سی و هفت هشت تا

رسیدم و در زدم و تا نگهبان برسه و درو باز کنه (خوابگاهمون مثل خونه ها آیفون و اینا داره)

منتظر نگهبان بودم و خبری نبود

فکر کردم لابد دستش بنده، چه می‌دونم، نمازی، ناهاری، لابد یه کم باید صبر کنم

تا نگهبانه برسه چهل تا تکمیل شد و تا دم در اتاقمونم چهل و یکمی رو خوندم

هیچی دیگه... همین!

مگه دستم به این مراد نرسه 

که آدمو به چه کارایی وادار می‌کنه!

عنوان را دریابید :دی

  • ۰۷ آذر ۹۴ ، ۰۹:۵۱
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)