شباهنگ

جایی برای یادآوری فراموش‌شده‎ها

شباهنگ

جایی برای یادآوری فراموش‌شده‎ها

شباهنگ

اگه نگیم نخندیم، پیاز می‌شیم می‌گندیم

آخرین نظرات

۱۲۰۷- کوله‌پشتی مهر

چهارشنبه, ۱۷ مرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۴۱ ب.ظ

آقای سه نقطه به‌همراه جمعی از وبلاگ‌نویسان در نظر داره به‌مناسبت آغاز سال تحصیلی جدید در قالب کمپین کوله‌پشتی مهر به دانش‌آموزان مناطق روستایی و محروم، لوازم‌التحریر هدیه کنه. دکتر میم هم این روزها در حال برگزاری مسابقۀ عکاسی هست. هزینۀ شرکت تو این مسابقه برای هر عکس دوهزار تومنه و قراره پول عکسا جمع بشه برای کمپین کوله‌پشتی مهر. اگه شما هم تمایل به همراهی دارید، می‌تونید به اینستاگرام یا وبلاگ آقای سه نقطه سربزنید و هر مبلغی که می‌تونید کمک کنید، یا تو مسابقۀ عکاسی دکتر میم شرکت کنید، و یا با انتشار پست‌های آقای سه نقطه و دکتر میم تو وبلاگ‌هاتون، اینستا، کانال و حتی گروه‌های خانوادگی و دوستانه‌تون تو این طرح شرکت کنید. باشد که یک در دنیا صد در آخرت خیرشو ببینین.



+ کسی یادشه این عکسِ کدوم پستم بود؟ [ببینید]، [اینم ببینید] :دی بعد کامنتاشونم بخونید :دی

موافقین ۹ مخالفین ۰ ۹۷/۰۵/۱۷
شباهنگ

نظرات (۲۸)

کامنت‌ها تمام خانوادگی بود که:))
پاسخ:
:)) آره دیگه. تو پستای دیگه‌م ونوس و مهسا و ویس و چند تای دیگه از دوستام کامنت گذاشتن که اونام یا هم‌مدرسه‌ایمن یا هم‌دانشگاهی. خیلی خوب بودن اون روزا
۱۷ مرداد ۹۷ ، ۱۴:۲۰ مصطفی فتاحی اردکانی
چه وبلاگ باحالی خانواده نظر عمومی می دادن ، غریبه ها نظر خصوصی
پاسخ:
آره خب غریبه‌ها اون اوایل معذب بودن مخصوصا جلوی بابام :دی
چند بارم معلما و دوستای بابا و فامیلامون کامنت گذاشته بودن. حتی نوهٔ پسرعمهٔ بابابزرگم و نوهٔ دخترخالهٔ مامان بزرگم هم آدرس وبلاگمو داشتن و کامنت می‌ذاشتن. چون اصن من با این هدف وبلاگ می‌نوشتم که خانواده و دوستان مدرسه‌ام از حال و روز من در غربت آگاه و مطلع بشن. بعد کم‌کم دوستان دانشگاهم هم اضافه شدن به خواننده‌ها و واقعا روزای خوبی بود اون روزا.
عکس دوم بیشتر شبیه اوردوز کردنه تا تقویت :)) خرما با نارنگی آخه:))
پاسخ:
پرتقال بود. بعد علاوه کنین به این بشقاب چند لیوان نسکافه رو :))
ایشالا بتونم شرکت کنم
پاسخ:
شرکت کنید. هم فاله هم تماشا :)
فقط کامنت بابات ^___^

جدی نسرین خجالت نکشیدی عکس اون ترشکا رو گذاشتی؟ :|||
پاسخ:
من عکسای ناجوانمردانه‌تر از اینم گذاشتم. تازه نه روزای معمولیا. فکر کن وسط چلهٔ تابستون، ماه رمضون یه عکسایی گذاشتم که ملت فقط تونستن به روح پرفتوحم درود بفرستن
ممنون :-)
پاسخ:
از شما هم ممنون :)
من عاشق این دماغیم که دکتر میم واس خنده هاش میذاره:))))
پاسخ:
من تا حالا دقت نکرده بودم به وجود دماغ توی لبخندا
من اینو دوست دارم: ^-^ 
منم اتفاقاً اون وبلاگ قبلیت به نظرم بهتر بود، کلاً روزانه نویسی بهتره و بیشتر تمایل به خوندنش هست....
پاسخ:
پستای سال نودوچهار و پنجِ اینجا هم تا حدودی همون رنگ و بوی تورنادو رو داره ولی خب باید قبول کنیم که هم مخاطبا بزرگ شدن، هم خودم، هم دغدغه‌هامون. مخاطب نوشته‌ها و آدمای دور و برم، تو این تغییر یا حتی میشه گفت رشد، نقش مهمی داشتن. اون موقع برای خودم می‌نوشتم، الان برای مخاطب. اون موقع خواننده‌هام آشنا بودن اغلب، الان اغلب غریبه‌ن. میانگین سنی آدمای دور و برم هم زیاد شد یهو. تو شریف چهار پنج هزار دانشجو هم‌سن و سال خودم بودن و تو فرهنگستان کلا هشت تا دانشجو بودیم که چهارتامون دهه هفتادی و چهارتای دیگه دهه شصتی و پنجاهی حتی. خوابگاه طرشت به او عظمت و شلوغی و خوابگاه رستاک کوچیک. حتی اینکه رستاک، خوابگاه دانشگاه دیگه‌ای بود باعث میشد من خیلی با بچه‌هاش جوش نخورم و با دو سه نفر بیشتر در ارتباط نباشم. سال ۹۴ یهو به طرز عجیبی دور و برم خالی شد و طبیعی بود روی نوشته‌هامم اثر بذاره.
سلام اون دوتاپست ونظراتشون خوندم چقدخوبه وبلاگ داری چن ساله اینکه خاطراتت هروقت بخوای یا دلتنگ اون روزا بشی میتونی مرور کنی ازطرفی تجدیدخاطرات دلتنگی روبیشترمیکنه که کاش اون روزا برگرده من برعکس توام دوس ندارم چیزی از گذشته رو باخودم داشته باشم حتی توذهنمم مرورش نمیکنم :((
پاسخ:
سلام :)
نه بابا کجاش خوبه. آدم دلش ریش‌ریش میشه وقتی جای خالی دوستای قدیمیشو تو کامنتدونی پستای جدیدش می‌بینه. برای همین زیاد نمی‌رم سراغ پستای قدیمی که کمتر یادشون بیفتم
:] انصافا تو زرد نیستی بنظرم
پاسخ:
ویار تکلم که اینو میگه :)))
گویند روی سرخ تو سعدی (شباهنگ) که زرد کرد؟ اکسیر عشق بر مسم افتاد و زرد! شدم
خخخخ اکسیر حداد :)
پاسخ:
نه همون عشق!
تو کامنتا به امید گفتی یه روز مامان بیدارت نکنه خواب میمونی نمیری مدرسه:| :)))) بچه رو خورد کردی که قشنگ! :دی
پاسخ:
خورد نه خرد!
خوندنِ روزانه ده تا از پستای این کانالو توصیهٔ اکید می‌کنم :دی که یاد بگیری خرد درسته یا خورد

دیگه نگم برات که الان که دانشجو شده هم اوضاع همینه. البته من خودمم دست کمی از اون نداشتم. این پستو ببین:
متاسفانه من کلمات رو با قانون من دراوردی خودم بکار میبرم
مثلا اصابمو خرد کردی شدتش ضعیفه.در حدی که یذره یه بچه اذیتت کنه
ولی وقتی میزنی یکی رو خوووورد میکنی میگم زدی خوردش کردی که! :دی
پاسخ:
آهان! ینی هر چی شدت خردشدگی بیشتر باشه واوهای بیشتری به‌کار می‌بری :))
مثل «من عاشششششششقتم» که تعداد شین‌ها میزان عشق رو نشون میدن یا زهای عزززززززیزم
فداااااااااتم منننننننن که انقد قشششششششنگ میفهمی :))))))))))****
پاسخ:
چاکر و مخلص و ارادتمندیم خلاصه
چه عکس خوبیه :)
پاسخ:
یه فولدر دارم به اسم مردم شهر. این تو اون بود. اغلبم از پیرمردا و پیرزنا و بچه‌ها عکس گرفتم یواشکی :دی از پشت سر البته
اون دنیا قراره یقه‌مو بگیرن بگن چرا از ما عکس گرفتی بی‌اجازه
خوشحالم تنبلی نکردم و کامنتای پستا رو هم خوندم :)
پاسخ:
آفرین. برنامه‌ریزی کن کامنتای پستای قبل‌ترم کم‌کم بخون :دی
خب عکسش خیلی قدیمی بود. من نبودم اون موقع‌ها. :)
البته اگر جدیدم بود باز احتمالش پایین بود یادم بیاد:d
پاسخ:
آره به‌نظر منم احتمالش پایین بود تو ذهنتون بمونه. به هر حال پیریه و هزاران درد که یکیش آلزایمره
۱۸ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۲۶ حسام کریمی
آخ آخ چقدر خووووووب واقعا یادش بخیر. من اول دبستان میکی موسش رو خریده بودم، خیلی دوسش داشتم . روز اول مدرسه بردم مدرسه بچه ها بهم میخندیدن، نمیدونستم چرا. ولی الان میدونم چرا خخخخ D:
پاسخ:
کیف اول دبستان من دوقلوهای افسانه‌ای بود
(: (: (:
پاسخ:
:| :)
۱۹ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۴۰ شهاب الدین ..
سلام
جدای از مطلبتون، اون قسمت پی نوشت خیلی چسبید. از اونجایی که همیشه اولین نفر بیرون رفتم،هنوز نتونسم دخترام رو ببرم مدرسه.
 از زهراکه گذشت. بایدبرنامه بذارم واسه فاطمه و این دو تا فسقلی.
عرضم به حضورتون که به دلایلی آدرسم تغییر کرده. خونه جدید رو اگه قابل دونستین، سر بزنید
پاسخ:
سلام
بعضی خاطرات کودکی، عجیب تو ذهن بچه‌ها می‌مونن. مخصوصا دخترا که بابایی‌ان. تا می‌تونید خاطره بسازید براشون.
ممنونم که اطلاع دادید. من وبلاگ دوستان رو از اینوریدر می‌خونم و وقتی آدرسشونو تغییر می‌دن چون از بیان دنبال نمی‌کنم متوجه تغییر نمیشم. شمام که کلا فید وبلاگو بسته بودین و از اینوریدرم نمی‌تونستم بخونمتون و هر چند وقت یه بار میومدم چند تا پستو باهم می‌خوندم. گویا فید این وبلاگم غیرفعاله و باید به روال سنتی سر بزنم و بخونم
ایشالا که چرخ این یکی وبلاگ هم براتون بچرخه :)
۲۰ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۰۱ فاطمه سادات داوری
سلام، وقتتون بخیر
در صورت تمایل وبسایت های ما رو دنبال کنید، ادرس :
matalebetanz.blog.ir
 تا ما هم وبسایت شما رو دنبال کنیم 
این کار باعث میشه امار وبسایتتون بره بالا، منتظرتون هستیم:))
خسته نباشید.
---------------------
پاسخ:
سلام. تمایلی برای افزایش بازدید ندارم :)
موفق باشی عزیزم :)
بالاخره رفتی تهران؟ خوش گذشت؟ :)
پاسخ:
سلام
نه. از اونجایی که من هر موقع می‌رم تهران با یه تیر صدها نشان می‌زنم و هزار تا کارو باهم انجام می‌دم و از اونجایی که متوجه شدم مردادماه فرهنگستان تعطیله و اساتید در تعطیلات به سر میبرن، با برگزارکنندهٔ سمینار ارتباط ایمیلی برقرار کردم و کارم حل شد :)
باورم نمیشه یک سال گذشته باشه از دفعه‌ی قبل که روز جهانی چپ‌دست‌ها رو بهت تبریک گفتم! ولی خب ظاهرا گذشته. مبارک باشه بازم پیشاپیش ^_^

پاسخ:
ممنون :) امروز هر چی فکر کردم یادم نیومد کدوم یک از دوستام چپ‌دست بودن. هیچ کدوم. هر چی فکر کردم، دوست، آشنا، فامیل، هم‌کلاسی، حتی یه نفرم یادم نیومد :( بعد الان که کامنتتو دیدم یاد وبلاگ یادداشت‌های یک چپ‌دست افتادم و هی داشتم فکر می‌کردم کدوم وبلاگ بود. ذهنم خسته و خالیه این روزا. 
حق با برادر امید بوده مگه وزن اون کیف چه قدر بوده که میخواستی با این ترفند بدیش دوش بابا.
چند جانبه  چند وجهی منتظم هنوز هم نامحسوس عکس می گیرین  خووو :\
در هر صورت حق با وی است.
پاسخ:
:)) پنج کیلو لپ‌تاپ و ماتعلقاتش، چند تا کتاب کت و کلفت و جزوه و فلاسک آب جوش یا بطری آب و گاهی ناهار و گاهی کتابای کتابخونه و خود کیف هم که کمِ کم یه کیلویی وزنش بود. هیچ وقتم دلم نمیومد کتابامو بذارم تو کمدای دانشکده :| سنگین بود خیلی
من هرچی فکر کردم همه رو احتمال دادم چپ‌دست باشن :/ در نتیجه فهمیدم که اشتباه می‌کنم و به کسی نگفتم. فقط الآن و اینجا یادم اومد که بانوچه با احتمال زیادی چپ‌دسته.
پاسخ:
آره!!! آفرین، بانوچه هم چپ‌دسته
دارم کامنتای این دو تا پستو مرور می‌کنم ببینم کیا کامنت گذاشتن عه منم چپ‌دستم

از این تریبون استفاده کرده و ۱۳ آگوست ، روز جهانی چپ دست‌ها رو تبریک می‌گیم.
پاسخ:
تشکر می‌نمایم :)
سلام 
روز چپ دستیمون مبارک شبا 
پاسخ:
سلام مهربان. روز تو هم مبارک :) 
قشنگ بود
پاسخ:
:)