شباهنگ

شباهنگ
پیشنهادهای شباهنگ

۱۲۰۱- جام جهانی چشم‌هات

پنجشنبه, ۲۴ خرداد ۱۳۹۷، ۰۸:۲۰ ب.ظ

هر چی فکر کردم برای این چالش رادیوبلاگی‌ها و در جواب دعوت و لطف دوستان چی بنویسم، چیزی به ذهنم نرسید. من تو نوشتن متن‌های احساسی و عاشقانه کُمیتم لنگ می‌زنه. و صد البته که پیش از این، با پستِ «سعی نکن به زور خودتو توی دل کسی جا کنی؛ چون جا نمیشی، مچاله میشی» حجت رو بر عاشقان و عاشقانه‌نویسان تمام کردم. اطلاعاتم هم از فوتبال و جام جهانی از شعاع توپ و مساحت زمین بازی و طول و عرض دروازه و تعداد بازیکنان دو تیم فراتر نمیره. لیکن هنوز توجیه نشدم تو این چالش، حریفم کیه، زمینم کجاست، کجای بازی‌ام و تهش چی بهم می‌رسه. گویا چشم‌های تو به جام تشبیه شده و تصاحبشون به رقابت‌های جام جهانی. مثل اونجا که می‌رقصد زندگی در «جام چشم تو»، سر زد صبح امید از شام چشم تو. من رام چشم تو. یه سوال. چشمات می‌رسه به اونی که رقبا رو شکست بده؟ یا تو با چشمات میای وسط میدون که دل‌ها رو تصاحب کنی؟ از ناوک مژگان چو دو صد تیر پرانی بر دل بنشانی؟ سخت شد که. آخه من هیچ وقت بازیکن خوبی نبودم. یه بار تو مدرسه هر بیست تا پنالتی امتحان پایانی رو زدم به در و دیوار و هر کاری کردم توپم نه گل شد نه رفت تو سبد. بعد بهم گفتن این بیست تا رو بی‌خیال؛ تو هر چند تا می‌خوای از هر فاصله‌ای پرت کن فقط یکیش بره تو گل، یکیش بره تو سبد، بیستتو می‌دیم. نرفت. به معدلم رحم کردن و شونزده دادن تهش. من همیشه بازیا رو به حریفام باختم و هر بار گند زدم به بازیای تیمی و نقشه‌های مربی. من اصن بازی بلد نیستم. تو بازی گل‌یاپوچ وقتایی که گل دست منه رنگم می‌پره. میشم مثل گچ دیوار. دستام یخ می‌کنه؛ می‌لرزه؛ صدام می‌لرزه؛ حرف نمی‌زنم؛ اگه بگن پاشو راه برو پاهام قفل میشه. فلج می‌شم انگار. زانوهام هم می‌لرزه. وقتایی که گل دستمه نمی‌تونم تو چشمای کسی نگاه کنم. بلد نیستم چیزی رو قایم کنم. همین چند وقت پیش بود؛ دو بار گل رو دادن دست من و هر دو بار تو همون حدس اول بقیه فهمیدن دست منه. ینی اگه ببینی‌م، تو همون حدس اول می‌فهمی دوستت دارم؟ می‌فهمی تو قلبمی؟ می‌فهمی یا خودم باید مشتمو باز کنم؟ من بازیکن خوبی نیستم؛ بازیگر خوبی نیستم؛ نویسندهٔ خوبی هم نیستم. من از تو نوشتنو بلد نیستم. نوشتن از کسی و برای کسی که نیست سخته. از اون سخت‌تر نوشتن از کسی و برای کسی هست که هست، ولی نیست. و سخت‌تر از همۀ اینا نوشتن از کسی و برای کسی هست که نمی‌دونی هست یا نیست...


[۱]، [۲]. این دو تا عکسو نشونتون می‌دم که با ابعاد دیگۀ شخصیتم آشنا بشید و تصورتون ازم کامل‌تر شه و فکر نکنید همیشه سرم تو کتاب بوده. ضمن اینکه اون عینک روی توپو خودمم نتونستم هضم کنم، ولی آره ما تو عکسامون آستینمون بالا رفته باشه ادیت می‌کنیم نامحرم نبینه. راستی کی باید می‌برد کاپ قهرمانی رو؟ پپ گواردیولا یا خوزه لوییز مورینیو؟ جنب دروازه‌ها میدن عدس‌پلو.

موافقین ۱۵ مخالفین ۲ ۹۷/۰۳/۲۴
شباهنگ

نظرات  (۴۷)

سلام 
اول از همه پیشاپیش عیدتون مبارک 🌸
دوم اینکه خیلی خوب بود شباهنگ انصافا آفرین :)
بخصوص اون عکسا :دی 
آخه کی با این شلوار دروازه بان میشه ؟:)))
سوم اینکه عینکتو فاکتور میگیرم :) 
دیگه همین فعلا من برم تا فطریه ام نیافتاده گردنت :دی :))
بنظرم پست رو ببند تا فطریه دوستان نیافتاده گردنت بعد از عید بیا بازش کن :))))

پاسخ:
سلام :)
عید شما هم مبارک :)
ممنونم لطف داری :)
من از این دروازه‌بانا بودم که جاخالی می‌دادم توپ نخوره بهم. چون به نظرم کثیف بود :))
فطریهٔ بلاگستانیا چجوری حساب میشه؟ قوت غالبمون پست نیست مگه؟ چند گرم پست باید بدیم الان؟ :))
عکسااا  *ـــــــــــــــــ*

تو میتونی ببری چالش و :))))))))))))))))))
پاسخ:
چالشو ببرم؟ کجا ببرم؟ مسابقه بود مگه؟!!! :)))
فقط اون عینک و دیگر هیچ :))
نه نه فطریه ،  پست نیست حداقل در مورد تو فرق میکنه :))
شباهنگ شاید باور نکنی تو این تهران کلی ذهنم رو مشغول کردی بخصوص زمان خرید :))
همش به جغدهات فکر میکردم و تلاشم این بود که هر چی میگیرم بیاد تو و جغدهات جغدی باشه :دی 
در این حد مریدت شدیم :دی 
البته اگر ما رو مرید خودت میدونین :))



ممنونم :)
من هیچوقت تو پست دروازه بانی نبودم ولی واقعا دروازه بانی از خط حمله و دفاع سخت تره انصافا :)
البته حقم داری بگی توپ کثیف ات میکنه پس بزار جای خالی بدم :)))
من اکثرا تو خط حمله بودم و واقعا هم بجز یکی دو بار مصدومیت هیچوقت مصدوم نشدم :))
البته برای اینکه جا خالی ندی شباهنگ بنظرم زین پس تو فوتبال دستی بازی کن :)
اونموقع توپ ها تمیزه :))

پاسخ:
عزیزم... لطف داری
همهٔ برگه‌های امتحانی ارشدمو گذاشتم تو همون کلاسور جغدی که تو بهم هدیه دادی و هی می‌بینمش و هی یادت می‌افتم :)
من نای دویدن ندارم. همون دروازه خوبه برام :))
۲۴ خرداد ۹۷ ، ۲۰:۵۸ خورشید ‌‌‌
سلاااااام شباااااااهنگ =)))
چه خالی بوده جای تو این چند وقت.
ان‌شاالله جام جهانی بعدی در معیت مراد. یا تا همین فینال اصلا. :دی

+عیدتون مبارک.
پاسخ:
سلام به روی ماهت :)
خب وقتی نیستم، شما باید سنگرو پر کنین دیگه :)
جام جهانی بعدی سی سالمه و دچار بحران و افسردگی سی‌سالگی‌ام لابد :))
+ عید شما هم مبارک و طاعات و عباداتتون قبول حق
دراز نشست چی؟ می‌تونستی بری؟؟؟

شلوار، فقط دم‌پاااا :)))
پاسخ:
نه :( من حتی طناب زدن هم بلد نبودم و تو دانشگاه، برای پاس کردن تربیت یک یاد گرفتم. انقدر عذاب بود این ورزش که یکی از موضوعات فصل دورهٔ کارشناسیم وقایع جلسات تربیت یک و دو بود
آخ آخ نمی‌دونی چقدر عاشق شلوار دم‌پا بودم و هستم. عجیبه که مثل مانتوهای اپل‌دار از یه سالی به بعد منقرض شدن.
واقعا نوشتن از کسی که نیست سخته.یه زمانی قوه تخیلم خیلی خوب بود اما هرچی رفتم جلو دیدم واقعیت چیز دیگه ایه و واسه همین از تخیلات زده شدم
متن قشنگ بود عکسها باحال :)
پاسخ:
من تخیلم صفره. سرِ چالش ماری جوانا و تصور ده بیست سال بعد، کلی فسفر سوزوندم تا پست ۴۴ سالگی‌مو بنویسم
ممنون :)
عینک دودی روی توپ گذاشتن از جمله کاراییه که ممکنه من و بابام انجام بدیم :دی
و این که حقیقتا وجه دیگری از شباهنگ رو به نمایش گذاشتی :)))
منم در کودکی دروازه‎بان بازی‎های پسرعموهام بودم و گلی نبود که نخورم :دی دیگه بعد از یه مدت خبرم نمی‎کردن که باهاشون بازی کنم :)))
پاسخ:
گفتم تصورتون منحصر به کتاب و کتابخونه و منبر و کیک بدون فر و قابلمه نباشه ازم :دی
با تقریب خوبی می‌تونم قسم بخورم توپ به دستم نخورده تا حالا :))
من فک میکردم فقط ما تپل هاییم که آدم ورزشکاری نیستیم و ورزشکار ها رو هم دوست نداریم:)، تو که تپل نبودی چرا؟؟ 😁
پاسخ:
خب تپل‌ها به خاطر تپل بودن نای حرکت کردن ندارن، لاغرا به خاطر نحیف بودن انرژی و به عبارتی جون ندارن قدم از قدم بردارن
من همچنان با صلابت دم‌پا می‌پوشم :))
پاسخ:
خوبه که پیدا می‌کنی از این شلوارا. الان نسبت شلوارای دم‌پای من به ساپورت‌های لوله‌تفنگی! یک به پنجه
لاجرم یاد بوفون افتادم!:))9
پاسخ:
من عاشق این بشر بودم یه زمانی :)))
در کل ارادت ویژه‌ای به دروازه‌بانا و هافبک‌های چپ تیم‌ها دارم من
حتی مجتبی محرمی؟
پاسخ:
اولین باره اسمشو می‌شنوم. یه دیقه وایسین برم گوگل سرچ کنم به چشم برادری ببینم چه شکلیه

متولد ۴۳؟ :))) از بابام بزرگتره که!
معتادم هست که بنده خدا :(
سلام...
شباهنگ میگم عکست رو رعد و برق زده؟!
بنظرم عشق و عاشقی بهت میاد. 
پاسخ:
سلام :)
آره عکسای منو همیشه رعد و برق می‌زنه :دی همیشه هم رعد و برقه می‌افته روی صورتم :))
حافظ میگه عیش و به نظر من عشق! بی‌یار مهیا نشود، یار کجاست؟
عاشق چپ نبودید مگه؟:)
پاسخ:
آره دیگه. نیست که خودمم چپ‌دست و چپ‌پام، لذا آدمای چپکی رو دوست دارم
بحث اعتیاد شد، یاد علیِ بچه‌های آسمان افتادم. بنده خدا اونم معتاد بود یه مدت :(
خخخخخخخ تو هم که تو دروازه ای
فقط عکسا

عیدتم مبارک🌹
پاسخ:
:)) تو صندوقچهٔ اسرار کلی از این عکسا دارم
عید شما هم مبارک :)
منم چپ دستم ولی دستم چپ نیست! احتمالا چپ پا هم باشم...جالبه بگم من با دست چپ خوشنویسی هم میکردم...با قلم نی و تا قبل از درجه ممتاز رفتم...ولی خیلی سخت بود
گفتم که بدونید با چه آدم فهمیده ای طرف هستید:))))))))))))))))))))))))))))
پاسخ:
منم خوش‌خطم. اصن اینی که میگن چپ‌دستا بدخطنو قبول ندارم
نه کاکو نه.
تصور ما که با عکسای 11 سال پیش عوض نمشد.
شما همون بچه درسخون ،سر تو کتاب ، قانون مند، متصور میشین  :دی.
پست خوبی بود.
پاسخ:
:))) می‌خواین برگهٔ امتحان پایانترم الکمغو رو کنم تصورتون از این بچهٔ درسخون دگرگون بشه؟
ببین چشممون به جمالِ ستاره‌ی کی روشن شده. :)))
تا باشه از این چالش‌ها.
پاسخ:
چشم و دلت روشن :)
از پارسال که هر ماه یه چالش داشتیم. ببینیم چالش تیرماه چیه :))
۲۴ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۵۰ آسـوکـآ آآ
من عاشق ابعاد دیگه شخصیتت شدم :-D
چه خوب شد نوشتی :-*
اما مرادش کو:-D

پاسخ:
:)) ابعاد دیگری هم دارم. به مرور رونمایی می‌کنم
مفقودالاثره :))
آسوکا راست میگه مرادش کو؟
بعدم خوش به حال مراد راحت میتونه تو رو بفهمه
اون بدبختی که بخواد با من ازدواج کنه هیچ وقت هیچی رو نمیفهمه مگه خودم بگم :/
من از بیرونم درونم لو نمیره متاسفانه :(
تازه خیلی احساساتمو بروز میدما مثلا احساس گرما سرما گرسنگی تشنگی و اینا ولی درک نمیشم :))
پاسخ:
:)))  شهیدِ مفقودالاثره
آره از این حیث خیلی خوبم. یادی کنیم از سخن گهربار شیما که وسط دعواشون با هم‌اتاقیام خطاب به اونا و در وصف من فرمود نسرین هر اخلاق گ...ی (:دی فرض کنید گفت هر اخلاق گندی) داشته باشه، یه اخلاق خوب داره و اونم اینه که تکلیفش باهات روشنه و می‌دونی چند چندی باهاش
:))

وااای یاد خودم افتادم تو راهنمایی داشتم با یکی دعوا میکردم نمیدونم گفت فلانی چی گفتم این خر رو ولش کن جواب منو بده حالا فلانی دقیقاااا کنارمون بود و هاج و واج نگاه میکرد چرا این وسط فحش خورد :))
پاسخ:
:)) اون موقع حس نه سر پیاز و نه ته پیاز بودگی به آدم دست میده
حالا جالبیش اینجاست بعد دعوا خودم یادم افتاد یهو هم خنده ام گرفت هم خجالت میکشیدم ازش هم سرکلاس بودم و آخر سر خنده های ریز از کلاس شوت شدم بیرون :))
پاسخ:
:)) یه عذرخواهی هم می‌کردی بد نبود
هممممم
نهههه نذارید یعنی تصمیم با خودتون.
ولی تازه ما به دنبال کسب توانایی های لیست توانایی های شماییم ،بعله :دی
پاسخ:
:)) باشه. ولی بدانید و آگاه باشید که با بدبختی با ده پاسش کردم
ضمن اینکه چه عکسایی بود :)
اعتراف کنم چه هدر وبلاگت خوب شده.
پاسخ:
من فوتبالو از همون زمینای خاکی توی عکس شروع کردم و همونجام تمومش کردم
ساعت‌ها روی این هدر کار کردم و با پی‌هوتوشاپ :)) درستش کردم
ما اینو اینجوری می‌گفتیم که دم دروازه میدن عدس‌پلو، [نام تیف حریف‌] تیمتُ بردارُ برو :)
پاسخ:
:))) بنده از کلیپِ می‌کشیمِ جناب حامد زمانی اقتباس کردم این عبارتو
سلام شبتون بخیر عیدتون هم مبارک و طاعات قبول ایشالا
ما منتظر مطلبی درباره ی مراد و چشمهاش بودیم:))
عکسها باحال بودن ولی خداییش سوای استعدادهای دیگه تون اصلا استعداد عکس و ژست ورزشی ندارین:)))
پاسخ:
سلام و صبح به خیر. عید شما هم مبارک
تخیلم خیلی قوی نیست متاسفانه.
عنایت داشته باشید که من تو این عکس پونزده سال بیشتر ندارم و ژست و اینا هنوز نمی‌دونم چیه. 
فقط چند خط آخر... به امید پیدا شدن مراد دلت به زودی و ترکیدن وبلاگت با پست های عاشقانه! 
پاسخ:
ترکیدن وبلاگ رو خوب اومدی، لیکن ما از اوناش نیستیم که مرادمونو بکنیم تو چش و چال بقیه :)))
وای الان دیدم گفتی جام جهانی بعدی ٣٠ ساله ای یادم افتاد من اون موقع ٢٩ و اندی ساله ام و در آستانه ی ٣٠ سالگی، یه جوری شدم :-//
پاسخ:
دقیق‌تر که می‌اندیشم سی سال رو تموم کردم و وارد 31 شدم. آیکون گریه و زجه؟ ضجه؟ آخ چرا من املای این لعنتیو یاد نمی‌گیرم آخه
+ گوگل میگه ضجه. با ضِ صابون! خب بذار یه رمز برای خودم بذارم یادم نره. مثلاً کسی که ضجه زده، بعدش باید بره دست و صورتشو با آب و صابون بشوره که محتویات بینی و چش و چالش از روی صورتش پاک بشه. ضجه، ضِ صابون :))) یاد بگیر تو رو قرآن!
ای جانم رنگ صورتی مورد علاقم :)

پاسخ:
من وقتی پونزده شونزده سالم بود تقریباً همه چیم صورتی بود. از کیف و مانتو و بیشتر لباسام تا دیوارای خونه‌مون که صورتی کردیم همون سال :)
...عدس پلووو... (پژواکشونه)

+درسته اینجا سرت تو کتاب نیست، ولی معلومه در حد ژسته ((:
 به خودم امیدوار شدم. چون من یه دو سه بار زدم تو دروازه. البته اشتباهی|:

پاسخ:
:)) خودِ عدس‌پلو رو خیلی دوست ندارم. فلذا اگه دم دروازه قارچ و سیب‌زمینی میدن تیممو بردارم برم
+ عه معلومه ژستم الکیه؟ :دی 
تا حالا پست های زیادی ازینجا نخوندم ولی این یکی از هموناش بود که خیلی دل نشین بود برام. 

پاسخ:
پست‌هایی که از دل برآید، لاجرم بر دل‌ها نشیند
خدا رو شکر قبلیا رو نخوندید :)) به همین متون فاخر اخیر بسنده کنید که قبلیا فووووووق‌العاده خز و خیلن
اون دروازه بان که داخلش وایستادین فکر کنم دیگه نشلش منقرض شده :|   کجا بوده این بازمانده؟
پاسخ:
لوکیشن دقیق اگه بخوام بدم،
در سال ۲۰۰۷، در اردوگاه دانش‌آموزی شیخ ولی شهرستان شبستر :)))
عطف به همون پستی که لینک کردی:
اولندش که خیلی پست قوی‌ای بود اون پست حقاً. یه نمونه‌ی عالی از تعلیق. احسنت! اصن کسی که این مدلی بتونه مخاطب رو معلق کنه، اگه بگه نویسنده نیستم، شکسته‌نفسی کرده. :)
دومندش که فقط اون کامنت اولش! صددرصد موافقم باهاش. :پی
سومندش که همون پست رو لینک می‌کردی برای چالش! :دی
و از اینجا به بعد، عطف به همین پست:
چهارمندش: اما نه! سومندش رو ولش کن. همون بهتر که همچین متنی نوشتی. دل همه برای ستاره‌ی روشن وبلاگت حسابی تنگ شده بود.
پنجمندشم که همون بهتر که در زمینه‌ی عشق نمی‌تونی بازی دربیاری و خودت نباشی. اتفاقاً خیلی کمک‌کننده‌ست. کسایی که می‌خوان با بازی و سیاست عشق رو به خیال خودشون مدیریت کنن، نادانسته بزرگ‌ترین خطر بالقوه برای خودشون و کسی که دوستش دارن محسوب می‌شن.
شیشمندش اسکار مستترترین کلیدواژه‌ی قرن تعلق می‌گیره به کلمهٔ «مراد» که نبودش توی تک‌تک سطرهای این پست بود! :دی
پاسخ:
۱. لطف داری :) وقتی داشتم اون پستو می‌نوشتم قیافه‌ی خواننده‌ها رو موقعی که می‌رسیدن به تهِ متن تصور می‌کردم و ریسه می‌رفتم برای واکنش‌های احتمالی‌شون. لیکن غمی پشت کلماتم بود که غمی در عالم واقع رو برام تداعی می‌کرد. شاید دلیل خوب درومدن چنین متن‌هایی این باشه که نویسنده‌ش پیش‌تر اون حسِ اشتباهی انتخاب کردن و اشتباهی انتخاب شدن رو تجربه کرده.
۲. ما به چنان خودکفایی‌ای رسیده‌ایم که خودمون پست می‌ذاریم، خودمون لایک می‌کنیم، خودمون نظر میدیم و خودمون هم پاسخگوی نظرمونیم :)) اون وقت امریکا ما رو از تحریم می‌ترسونه؟
۳،۴. دل خودم هم برای خودم تنگ میشه گاهی
۵. من انقدر شفاف عمل می‌کنم که بخوام برای کسی کادو بگیرم تو مغازه از کادوی مذکور عکس می‌گیرم می‌فرستم براش می‌گم ببین میخوام اینو برات بگیرم روز تولدت باهاش غافلگیرت کنم.
۶. ضمیر مستتر از نوع مفرد مذکر غائبش
۲۶ خرداد ۹۷ ، ۱۰:۵۱ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
 نوشتن از کسی و برای کسی هست که نمی‌دونی هست یا نیست...

همین یه جمله برای انصراف بسه واقعا:/
پاسخ:
آره :(
۲۶ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۳۵ آشنای غریب
نوشتن رو که خوب بلدین

بعضی وقتها هر چند گل دستت هم که باشه ، هر چند ناشی گری  کنی و دستات بلرزه یا رفتارت متفاوت باشه یا اصن حرف زدنتو گم کنی و دری وری بگی 
باز طرف مقابل اگه نخواد نمیفهمه که گل دست توئه.
پاسخ:
اُسکار و سیمرغ بلورینِ سخت‌ترین پست رو میدم به این پست که حتی جواب دادن به کامنتاشم سخته برام
۲۶ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۰۸ آشنای غریب
نابرده رنج گنج میسر نمیشود:))
پاسخ:
قبول ندارم. رنج‌های بی‌حاصل و گنج‌های بی‌رنج هم داریم
۲۸ خرداد ۹۷ ، ۱۰:۴۹ مصطفی فتاحی اردکانی
به دلم نشست...
شاید باید دوباره بخونم
پاسخ:
پستی که از دل برآید لاجَرَم بر دل نشیند
تو مباحث مهدویت اگه اشتباه نکنم غیر غیبت صغری یه ظهور صغری هم هست که قبل از ظهور اصلی اتفاق می‌افته و فقط عده محدودی از امام خبر دارن و علایم ظهور داره اتفاق می‌افته و... حالا بلاتشبیه، ولی این که قرار بود اینجا تعطیل باشه ولی گهگاهی می‌نویسی نشونه غیبت صغری است یا ظهور صغری؟ یعنی الان بعدش قراره اوضاع عادی شه یا قراره کلا جمع کنی بری؟:دی

خودتم که از باختن که بهش معترض بودی، نوشتیا⁦;-)⁩
پاسخ:
چه روایت جالبی. نشنیده بودم. ظهور صغری اتفاق افتاده؟ یا نه هنوز؟

این پستا سوسو محسوب میشن. دیدی ستاره‌ها سوسو می‌زنن؟ 
من فکر می‌کردم مهر ۹۷ خیلی دوره که پارسال گفتم تا اون موقع نمی‌نویسم. هر چی به مهر نزدیک‌تر میشیم ترسم از برگشت بیشتر میشه و هر چی میگذره انگار دارم به ننوشتن عادت می‌کنم.

:)) دین و دل به یک دیدن، باختیم و خرسندیم، یا رب چی چی و حافظا. بقیه‌ش یادم نیست
ها. یادم اومد. در قمار عشق ای دل، کی بود پشیمانی :))
راجع به ظهور صغری نظرات متفاوته. بعضیا می‌گن الان داره اتفاق می‌افته و در واقع توی این دوره‌ایم الان و بعضی‌ها هم موافق نیستن. 

و الله اعلم.
پاسخ:
چه جالب :)
و نحن لانعلمون :))
عکسا رو دوس داشتم :))

آقا قالبت چقد خوبه. از جزئیات هدر که بگذریم، محو بک‌گراندش شدم اصن. دو نقطه قلب و این چیزا :) ^_^ 
پاسخ:
ممنون :) هدرم قابل شما رو نداره :دی
منم قالب تو رو دوست دارم. قالب وبلاگت یه زمانی قالب وبلاگ بلاگفای من بود :)
۳۰ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۴۰ فروشگاه جزیره
مطلب قشنگی بود.
عکسا هم قشنگ بودن ، یادش به خیر شلوار دمپا گشاد !!!
چقدر زود پیر شدیم:)
پاسخ:
بله پیر شدیم :)
لانعلمون؟!!
پاسخ:
وات؟!
۳۰ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۴۱ فروشگاه جزیره
هوپ مجدد ، این نوشته باعث شد بیشتر مطالب وبلاگت رو بخونم ، چشام عادت به مطالعه ندارن (: خشک شدن.
از ارشیو یکی یکی ماهها رو باز کردم و پست هارو یا دید خاطرات خودم خوندم زمان وبلاگ نویسی تو بلاگفا و ماجرا ها ، اتفاقات  آدمهای مجازی و ....یه مطلب میخوندم یه ساعت میرفتم تو یه خاطره خودم که شاید اصلا به موضوع ربطی نداشت.
در کل خیلی برام جذاب و لذت بخش بود، اینو میخاستم بگم هرچقدر هم مشکلات و گرفتاری زیاد شدن نوشتن رو کم نکن با اینکه خوندم توی اینستا  مینویسی اما مطالب کوتاه بودن و اینکه احتمال میدم این انرژی نوشتن رو جایی مثل آموزش دادن به بقیه داری مصرف میکنی باز هم پینشهاد میکنم این وبلاگ رو ادامه بدی.
یه سوالم برام پیش اومد بالاخره تو چند تا کنکور دادی؟ چند تا رشته خوندی ؟

پاسخ:
سلام
سال ۸۹ کنکور کارشناسی
سال ۹۳، زمستون، ارشد برق، ارشد زبان‌شناسی
سال ۹۴، بهار، ارشد مهندسی پزشکی، ارشد انفورماتیک پزشکی
از این چهار تا فقط رتبه زبان‌شناسیم خوب بود و قبول شدم.
سال ۹۶، بهار، ارشد فلسفه علم (قبول شدم، ولی نرفتم. چون در حال تحصیل بودم)
سال ۹۶، زمستون، دکتری علوم شناختی (قبول شدم، منتظر نتایج مصاحبه‌ام)
نخیر ولت
شما نمی‌خواد انگلیسی صحبت کنی فعلا یه خورده عربی راهنمایی کار کن که سوتی قد کله قوچ ندی و فعل عربی رو با "ون" جمع نبندی
پاسخ:
ای واااااااای! خاک بر سرم همین دو سال پیش عربیو با بیست پاس کردم به خدا. اینجوری نگام نکنین من خدایگان عربی بودم و تستای عربیو به زیر صد راضی نمی‌شدم در طول دوران مدرسه
نچ نچ نچ نچ چه سوتی بدی!
سلام
ببخشیدا ولی هیش وقت با چنین لباسی فوتبال بازی نکنید..ا.ز فوتبال لذت که نمیبرید لباساتون هم ممکنه آسیب ببینن، خودتون هم عادت میکنید از لحاظ عادت تحرکی، حرکات های نابجا و خطرناک انجام میدید
پاسخ:
سلام :))
اینا که چیزی نیست ما با پاشنه ده سانت کوه هم رفتیم
مدارکشم موجوده فقط چون بلاگفا اون پستمو خورده! عکس پی‌دی‌افشو می‌فرستم 
یا پیغمبر!
نکنه با بوت لی لی هم بازی میکنید؟ 
پاسخ:
:))) اینو دیگه امتحان نکردم
امتحان کنید....خیلی فاز میده..البته شماره تلفن یه درمانگاه و دکتر ارتوپد همراه تون باشه بد نیست:!

من هنوز موندم با اون کفش چطور رفتید کوه؟ البته معلوم بود که فقط پوشیدید عکس بگیرید..معلوم بود خاکی نشده...عمرا اگر با اون تا قله رفته باشید!
پاسخ:
اون پست، پست سیزده بدر نود و چهاره. دو سه خانواده جمع شدیم رفتیم کوه. از مسیر آسفالت رفتیم. با داداشم و پریسا و محمدرضا که این دو بزرگوار از اقوام هستن یه بخشی رو خواستیم کوهنوردی کنیم و پسرا گفتن نمی‌تونی با این کفشا. منم به نیت آسفالت اونا رو پوشیده بودم. یه مسیر طولانی رو با اینا پیمودم که روی این دو عزیز رو کم کنم. بامزه‌ترین قسمتاش اونجا بود که من وسط راه می‌موندم و می‌گفتم دیگه نمیام :)) آدمِ زودخسته‌شونده‌ای‌ام. نا ندارم کلا :))
پس حسابی خاطره انگیز ناک بوده..البته نمیدونم اینجا خاطر یا خاطره احتیاط مستحب داره یا واجب؟
من جای شما بودم برای رو کم کنی دوستان تا نوک قله میرفتم...به رو کم کردنش میارزید!
پاسخ:
:)) یه بارم برای روکم‌کنی همین دو عزیز و حتی پریسا، که سه تایی رفته بودن پشت بام خونه مامان‌بزرگم‌اینا توت بچینن رفتم پشت بوم و دیگه نتونستم برگردم. پله نداشتن، با نردبان رفتم و بقیه مسیرو مرد عنکبوتی‌طور طی کردم و موقع برگشت به غلط کردم افتادم و با مصیبت برم گردوندن