شباهنگ

شباهنگ

شباهنگ شما را امینِ کامنت‌های خصوصی و پست‌های رمزدارش می‌داند؛ پس محتوای این کامنت‌ها و پست‌ها بین خودمان بماند. اما "کپی" و انتشار محتویات پست‌های بدون رمز جهت استفاده و نه سوء استفاده چه با اجازه چه بی‌اجازه، چه با ذکر منبع چه بی‌ذکر منبع و یواشکی "بلامانع" است.

آخرین نظرات
پیشنهادهای شباهنگ

1193- یادداشت‌های پراکنده

پنجشنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۶، ۰۹:۵۰ ب.ظ

در زمان‌ها و مکان‌ها و شرایط روحی مختلف نوشتمشون. عید امسال، زمستون پارسال، عصر جمعه، صبح شنبه، تو خیابون، تو مهمونی، تو قطار، تو کلاس، قبل خواب، بعد امتحان، تو گوشیم، گوشه‌ی کتاب، و حالا اینجا.

0. چند ماه پیش یکی (یادم نیست کی) کامنت گذاشته بود و فرق زبان و گویش و لهجه رو پرسیده بود. اگه هنوز اینجا رو می‌خونی اینا رو ببین: [1] و [2

1. یکی از فانتزیام اینه که وقتی سرم درد می‌کنه و میرم دکتر و داره معاینه‌م می‌کنه ببینه چمه، بهش بگم دکتر دُرسولترال پرفرونتال چپم درد می‌کنه. بعدشم اشاره کنم به ناحیه‌ی پیش‌پیشانی خلفی جانبی نیم‌کره‌ی چپ مغزم و بگم همین جا. دقیقاً همین جا.

2. به نظرم استدلال به کار رفته در بیتِ هر دو شبیهیم مگر موی تو مثل دل ساده‌ی من صاف نیستِ آهنگ نیمه‌ی منِ حامد همایون همین قدر ضعیف و سخیف و غیرمنطقیه که بگیم هر دو شبیهیم مگر قد تو مثل ناخنای من دراز نیست.

3. دارم زبانِ مدرسان شریفو می‌خونم. ۳۴ تا نکته برای کاربرد حرف تعریف the نوشته. مورد هفتم و دهم اینه که قبل از اسامی کشورهایی که به صورت مشترک‌المنافع اداره میشه و رشته‌کوه‌ها به جز کوه‌ها و قله‌ها the میاد. ینی الان این از من انتظار داره فرق کوه و رشته‌کوه و قله رو بدونم و بدونم کدوم کشورا به صورت مشترک‌المنافع اداره میشن؟ واقعاً یه همچین انتظاری از منی داره که همیشه‌ی خدا جغرافیامو با بدبختی پاس کردم؟

4. هزار روز، خیلیه. خیلی. هزار روز و هزار شب. کلی ثانیه میشه.

5. وقتی استادم و دستیارش در جواب پیامم که «چون اسفند کنکور دارم و درگیرم، فعلاً نمی‌تونم همکاری کنم» میگن «شما جزء افرادی هستید که ما دوست داریم باهامون همکاری کنین. بنابراین هر موقع وقتتون آزاد شد حتماً بگین».

6. عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش، که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند. این هفته چند جای مختلف این شعرو از چند تا آدم مختلف شنیدم. بار اول، مشهد، صحن غدیر، حاج آقای نماز صبح گفت. بار دوم از تلویزیون، از جلوش رد می‌شدم یکی گفت، شنیدم. نمی‌دونم کی، برای کی، برای چی. بار سوم یه جایی خوندم. یادم نیست کجا. حس می‌کنم ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست در دست هم دارن سعی می‌کنن یه چیزی رو حالیم کنن. چه چیزی؟ نمی‌دونم.

7. داشتم دنبال یه جمله‌ی خوب برای استادم می‌گشتم بنویسم روی چیزی که قرار بود بهش بدم. استادم خانمه. اینو پیدا کردم: «عطرهای خوب شیشه‌ی خالی‌شان هم بوی خوب می‌دهد. درست مثل جای خالی تو». خوبه؛ جمله‌هه به دلم نشست. ولی خب الان تو این فاز و فضا به دردم نمی‌خوره. زیادی عاشقانه است. امیدوارم هیچ وقت هیج جا به دردم نخوره این جمله. کلی غم توشه لامصب.

8. شخصی می‌گفت: «من سی سال دارم.» بزرگی به او خرده گرفت و گفت: «نباید بگویی سی سال دارم، باید بگویی آن سی سال را دیگر ندارم». یادم باشه از این به بعد اینو روی کادوی تولد دوستام بنویسم. هر سال هی تکراری می‌نویسم با آرزوی بهترین‌ها. تولدت مبارک. دیگه خودمم از این جمله‌های کلیشه‌ای خسته شده بودم. زین پس همینو می‌نویسم براشون.

9. امروز یه کلمه‌ی جدید یاد گرفتم. کراش. قبلاً هم شنیده بودم چند بار. از دوستام، تو خوابگاه. ولی معنی‌شو نمی‌دونستم. ینی انقدر برام موضوعیت نداشت که برم کاربرد و معنی و ریشه‌شو پیدا کنم. هزار تا چیز دیگه هم شنیده بودم ازشون که معنی‌شو نمی‌دونستم. برای همین این کلمه توشون گم بود. امروز سه بار، سه جای مختلف به این کلمه برخوردم. صبح تو سایت فارسی شهری، ظهر تو کانال چهرازی، شب تو یه سریال. تو یه سکانسی، دختره داشت برای دوستش معنی این کلمه رو توضیح می‌داد و اونجا یاد گرفتم. تو کانال چهرازی نوشته بود «به دلبر به‌دست نیامده اطلاق می‌شود. به دلبری که تو هر چقدر دوستش داری، او همانقدر یا خبر ندارد؛ یا دارد و دوستت ندارد. هر چقدر در خیال توست و با او حرف می‌زنی، همانقدر او بودنت را عین خیالش نیست و هیچ نیازی به حرف زدن با تو ندارد. به دلبری که هر چقدر عاشقش هستی و دوست داری با تو باشد، او همانقدر دوست دارد با کسی جز تو باشد. معانیِ دیگری هم دارد؛ له‌شدن، خرد شدن و با صدا شکستن. به‌نظرم عجیب هر سه‌تایش درست است؛ خصوصاً آخری».

10. یه روز یه کتاب می‌نویسم و اسمشو می‌ذارم «بیا عاشقی را رعایت کنیم». تو یکی از صفحاتش که احتمالاً مضرب چهاره به سوال تا حالا عاشق شدی مهران مدیری جواب میدم و آخرشم اینجوری تموم می‌کنم که عشق یه کم با دوست داشتن فرق داره. یه تجربه است. یه فرصت برای شناختن جهان درون و جهان بیرون. لزوماً تهش وصال نیست. هدف رسیدن نیست، رفتنه. مقصد نیست. همه‌ش مسیره. یه مسیر پر پیچ و خم و صعب‌العبور. کسی که عاشق میشه اول مسیره. اول همین راه پر چاله چوله. همه عاشق میشن. در واقع همه می‌تونن اول اون مسیرو تجربه کنن. ولی هر کسی تحمل طی کردن این مسیرو نداره. هر کدوم از ما فقط چند قدم از این مسیرو می‌ریم. بعدشم اینترو می‌زنم و کتابو با این جمله تموم می‌کنم که مجنون تا تهش رفت.

11. از سرفصل‌های مهم این چند تا کتابی که این روزا می‌خونم مفهوم لذت و خوشحالیه. دارم فکر می‌کنم چند ساله از تهِ دلم خوشحال نبودم؟ نه که خوشحال نشده باشم این چند وقت، نه. ولی چند ثانیه بیشتر طول نکشیده این خوشحالیم. همه‌ش چند ثانیه، اونم نه از تهِ دل. یه جا راجع به داروها و مواد مخدر و تأثیرشون روی سیستم لذت و خوشحالی می‌خوندم. نوشته بود اینا بعضیاشون سطح شادی آدمو انقدر بالا می‌برن که دیگه برای رسیدن به اون سطح، مدام باید مصرف بشن. دارم فکر می‌کنم از کی سطح شادی من رفت چسبید به سقف که دیگه دستم بهش نرسید. یه جا می‌خوندم که «لذت بردن را یادمان ﻧﺪﺍﺩﻧﺪ. از گرما می‌نالیم. از سرما فرار می‌کنیم. در جمع از شلوغی کلافه می‌شویم و در خلوت از تنهایی بغض می‌کنیم. تمام هفته منتظر رسیدن روز تعطیل هستیم و آخر هفته هم بی‌حوصلگی، تقصیر غروب جمعه است. ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪگی‌مان هستند».

12. ده دوازده سالم بود. خیلی دوست داشتم تو اتاقم تلفن داشتم برای خودم. که هر موقع دوستام زنگ می‌زنن جلوی بقیه باهاشون صحبت نکنم. که بقیه نشنون؟ نمی‌دونم. صحبتامون همه‌ش چهار تا سوال درسی بود و اینکه خانوم برای فردا چقدر مشق گفته و دیکته‌ی فردا تا کجاست. ولی همینارم نمی‌خواستم کسی بشنوه انگار. بچه بودم. سقف آرزوهام همین یه تلفن بود. همین قدر پایین. اگه تو فیلما می‌دیدم کسی تو اتاقش تلفن داره با خودم فکر می‌کردم چقدر خوشبخته این آدم که تو اتاقش تلفن داره. الان که نشستم اینا رو می‌نویسم، یه تلفن روی میز کنار دستمه. یه تلفن که سال‌هاست از پریز درش آوردم و خاصیتی نداره جز اینکه یه وقتایی منو یاد بچگیام بندازه. هر بار که چشمم بهش می‌افته یاد شماره‌مون می‌افتم که چند ساله عوض شده و دوستام هیچ کدوم این شماره رو ندارن. ینی پیش نیومده که شماره‌ی خونه رو بهشون بدم و اگه کاری باهام داشتن زنگ زدن موبایلم. درست و حسابی خونه هم نبودم این چند سال که کسی زنگ بزنه و باهام کار داشته باشه. حالا یه تلفن تو اتاقمه. حالا که نه مشقی دارم و نه دوستی که زنگ بزنم و تکالیف فردا رو ازش بپرسم و بپرسه امتحان تا کجاست. بعضی آرزوها دیر برآورده میشن. از دهن می‌افتن انگار. انقدر دیر که بی‌رمق از پریز درش میاری و می‌ذاری یه گوشه و گاهی انگشتتو روش می‌کشی و میگی چه خاکی روش نشسته.

13. آخرای کلاس دوم یه چند وقت خونه‌ی مامان‌بزرگم اینا بودیم. خونه‌شون تا مدرسه‌م دور بود و یه وقتایی دیر میومدن دنبالم. یه بار خیلی دیر کردن. تنهایی پشت در مدرسه منتظر نشسته بودم و ماشینا رو می‌شمردم. یه خانومه اومد و شماره‌ی خونه‌ی مامان‌بزرگم اینا رو گرفت که بهشون زنگ بزنه. خودم دستم نمی‌رسید به تلفن. از این تلفنای سکه‌ای بود. کنار خیابون، روبه‌روی مدرسه. مثل قلک سکه رو می‌نداختی توش و شماره رو می‌گرفتی و حرف می‌زدی. فکر کردم یه روز منم بزرگ میشم و دستم به تلفن می‌رسه.

14. اولین روزِ کلاس چهارم، آخرای جلسه بود فکر کنم. معلممون پرسید کسی اینجا فرق معنی آمرزگار و آموزگارو می‌دونه؟ بعد زنگ خورد و متفرق شدیم. من روی یه تیکه کاغذ معنی این دو تا رو نوشتم و بردم که بهش بدم. یه دختره، فکر کنم مبصر کلاسمون بود، کاغذو ازم گرفت و گفت من می‌برمش. کاغذو بهش دادم. نمی‌دونم برد و به خانم خ. داد کاغذو یا نه. اسممو روش ننوشته بودم. انقدر عجله‌ای نوشتم معنی این دو تا کلمه رو که فرصت نکردم اسمم هم بنویسم. اسم برای چی. خودم داشتم می‌بردم دیگه. برای همین اسممو ننوشتم لابد. ولی خانم خ. هیچ وقت راجع به اون کاغذ حرف نزد. راجع به اون دو تا کلمه و معنیاشون هم همین طور. هیچ وقت نفهمیدم معنی‌شونو نمی‌دونست یا داشت ما رو امتحان می‌کرد. هیچ وقت نفهمیدم اون دختره برد اون کاغذو بهش داد یا انداختش دور. نکنه کاغذه رو به اسم خودش داد و کلی هم تشویقش کردن؟ یه وقتایی فکر می‌کنم چرا یه همچین اتفاق بی‌اهمیتی یادم نمیره؟ چرا با اینکه حتی اسم و قیافه‌ی اون دختره یادم نمیاد، این کارشو فراموش نمی‌کنم؟ چرا نذاشت خودم ببرم؟ بعضی سوالا انگار باید تا همیشه تو ذهنمون بمونن. بی‌جواب.

15. یه بارم معلم نقاشی کلاس اولم روی پرچمی که کنار مدرسه کشیده بودم خط کشید و گفت پرچمو اون وری نمی‌کشن. با خودکار پرچمو اینوری کشید و گفت این درسته. با خودم گفتم مگه جهت پرچم این ور و اون ور داره؟ باد از هر طرف بخوره، جهت پرچم اون ورِ دیگه میشه خب. تازه اگه از این ور ببینیم، یه وره، از اون ور ببینیم، یه ور دیگه. چرا اون معلم یه بچه‌ی هفت‌ساله رو با یه همچین سوال مهمی رها کرد و بی‌پاسخ گذاشت؟ فکر نکرد بعد هیژده سال، هنوز برام سواله که مگه جهت پرچم این ور و اون ور داره؟

16. ذهن، درآمدی بر علوم شناختی، فصل پنج، صفحۀ 109. دنیایی را تصور کنید که در آن مجبورید همیشه همه چیز را از اول شروع کنید؛ هر کلاسی تجربه‌ی اولتان است و هر رابطه‌ی دوستی را بار اول است که تجربه می‌کنید. خوشبختانه انسان‌ها قادرند تجارب قبلی را به خاطر بسپارند و از آنها یاد بگیرند. اما این نوع یادگیری همیشه منجر به کسب دانشی عمومی از نوع دانش موجود در قاعده‌ها و مفهوم‌ها نمی‌شود. تفکر تمثیلی یعنی با موقعیت جدید بر اساس موقعیت‌های مشابه قبلی رفتار کنید. تمثیل‌های نیرومند نه تنها مستلزم شباهت‌های ظاهری بلکه مستلزم روابط ساختاری عمیق‌تر نیز هستند. اگر امسال به علت ثبت‌نام نتوانستید مجموعه‌ی تلویزیونی بعدازظهرتان را تماشا کنید، ممکن است به یاد آورید که قبلاً به علت پرداخت شهریه، برنامه‌ی مورد علاقه‌ی خود را از دست داده بودید. بنابراین دلیل مطابقت میان این دو موقعیت این نیست که هر دو شامل تشریفات اداری و از دست دادن برنامه‌ی تلویزیونی هستند؛ بلکه تناظر میان این دو موقعیت یک رابطه‌ی سطح بالاتری است: "شما به علت تشریفات اداری، برنامه‌ی مورد علاقه‌تان را از دست دادید." اگرچه هر دو موقعیت، از این نظر که در یکی ثبت‌نام رخ داده و در دیگری پرداخت شهریه، متفاوت هستند، اما هر دو، ساختار دقیقاً یکسانی دارند. زیرا رابطه‌های «از دست دادن» و «علت» کاملاٌ هم‌تراز هستند. تصمیم‌گیری در باب اینکه کدام اعمال را انجام دهیم نیز غالباً به صورت تمثیلی انجام می‌گیرد. تمثیل‌ها می‌توانند به واسطه‌ی فراخوانی راه‌حل‌های موفقیت‌آمیز قبلی و یادآوری فاجعه‌های گذشته به رهبران، تصمیم‌گیری را بهبود بخشند.

17. یه روزم یه کتاب راجع به تربیت بچه‌ها می‌نویسم. اسمشو می‌ذارم.... نمی‌دونم. هنوز اسمی براش انتخاب نکردم. یه فصلشو اختصاص می‌دم به تصمیم‌هایی که بچه‌هامون می‌گیرن. نقل قول می‌کنم از معلم زبان فارسیم که بهمون می‌گفت تو همه‌ی مراحل زندگی‌تون با بزرگتراتون مشورت کنید و ازشون راهنمایی بخواید؛ از تجربیاتشون استفاده کنید و حرفاشونو بشنوید، و یادتون باشه که اونا خیر و صلاح شما رو می‌خوان. یه وقتایی اجازه بدید اونا براتون انتخاب کنن و اونا به جای شما تصمیم بگیرن. ولی دو تا چیز هست که باید خودتون انتخاب کنید و خودتون تصمیم نهایی رو بگیرید: یک. وقتی دارید رشته‌ی تحصیلی‌تونو چه حالا برای دبیرستان، چه برای دانشگاه، انتخاب می‌کنید و دو. وقتی دارید ازدواج می‌کنید. پدر و مادر صلاح شما رو می‌خوان و قطعاً بد براتون نمی‌خوان. نمی‌خوان بندازنتون تو چاه؛ ولی این شمایی که باید چند سال سر اون کلاس بشینی و سال‌ها با اون رشته کار کنی و با کسی که باهاش ازدواج کردی زندگی کنی نه پدر و مادر. پس خودتون انتخاب کنید و پای انتخابتون وایستید. اینو به مامان و باباها میگم. میگم من رشته، گرایش و حتی شهر و دانشگاهی که بزرگترهام با منطقشون صلاح می‌دونستن رو انتخاب نکردم. نه دبیرستان و موقع انتخاب رشته، نه برای لیسانس، نه ارشد، نه دکترا. ولی اونا به تصمیم‌های من احترام گذاشتن و حمایتم کردن. جلومو نگرفتن. نه نگفتن. بهم روحیه دادن. با این حال گاهی تهِ حرفاشون اگر فلان نمی‌کردی و بهمان می‌کردی چنین نمی‌شد و چنان میشدی بود؛ که مثل تهِ خیار تلخ بود برام. از تلخی همین کاش و اگر میگم.

18. از وقتی مدرسه می‌رفتم می‌شناختمش. ندیده بودمش؛ ولی همیشه تعریف و توصیفشو از مادربزرگم می‌شنیدم. همیشه از اخلاق و ادبش می‌گفت. می‌گفت دانشجوی مهندسیه و هر موقع کلاس نداشته باشه میاد نونوایی کمک پدرش. گذشت و من خودم دانشجو شدم و مادربزرگم فوت کرد. یه روز صبح که کسی نبود بره نون بخره پُرسون پُرسون خودمو رسوندم اونجا. همون نونوایی. همچین نزدیک هم نبود. یه نیم ساعتی پیاده راه بود. یه ساعتم تو صف نونوایی منتظر ایستادم. تکیه داده بودم به کیسه‌های آرد کنار دیوار. چادرم حسابی آردی شد. اون موقع این گوشیای لمسی تازه اومده بازار. اونم از این گوشیا داشت. گذاشته بود تو کیسه فریزر که آردی نشه. شیطنت کردم و وقتی برگشت سمت تنور عکس گرفتم از نونم. یه جوری گرفتم که اونم تو کادرم باشه. گذشت... تا همین پارسال که اتفاقی از جلوی اون نونوایی رد می‌شدیم که عمه گفت پسر نونوایی اینجا یادته مامان‌بزرگ هی ازش تعریف می‌کرد؟ گفتم آره آره! یه بارم خودم رفتم نون بگیرم و یواشکی عکسم گرفتم. امان از دست توئی گفت و چشم غره‌ای رفت و گفت طفلک تو مسیر دانشگاه تصادف کرده و چند ماهه کماست. ناراحت شدم و غصه خوردم برای کسی که نه اسمشو می‌دونستم، نه قیافه‌ش یادم بود، نه اصن منو می‌شناخت.
چند وقت پیش شنیدم به هوش اومده. خوشحال شدم. می‌گفتن دندوناش تو تصادف شکسته و دیگه اون آدم سابق نیست. ساکت و آروم و افسرده. ناراحت شدم براش. می‌دونم یه همچین غصه خوردن و خوشحال شدن و به فکر کسی بودنی تو سیستم فرهنگی و اجتماعی ما تعریف نشده. برای همین یه وقتایی با حسرت آه می‌کشم و میگم اگه دختر نبودم، یه دسته گل و یه جعبه شیرینی می‌گرفتم و می‌رفتم اون نونوایی و می‌گفتم خوشحالم که زنده‌ای. عکسشو نشونش می‌دادم و می‌گفتم دوست جدیدی که خیلی وقته می‌شناسدت نمی‌خوای؟ کمکش می‌کردم درسشو ادامه بده و ازش می‌خواستم راجع به دوره‌ای که کما بوده حرف بزنه، بگه چیا یادشه و چیا رو فراموش کرده، هنوز رانندگی می‌کنه یا نه، اگه نه حسش ترسه یا نفرت و هزار تا سوال دیگه. ولی خب من دخترم و همین چند خطی هم که دارم در مورد این موضوع می‌نویسم در شأنم نیست و درست نیست و خوب نیست و عیبه و زشته.

19. به نظرم یکی از بزرگترین و مهم‌ترین تفاوت‌های من با اطرافیانم اینه که پیله می‌کنم به چیزی که کوچکترین اهمیتی نه تنها برای اونا بلکه برای هیچ کس نداره. نمی‌فهمم چه طور می‌تونن از کنار مسائلی به این هیجان‌انگیزی بگذرن و از خودشون نپرسن چرا! چی چرا؟ دو سال پیش بزرگواری به اسم «سعیدم» هفت صبح بهم پیام داد که «سلام. صبح به خیر». جواب دادم «سلام. من شما رو می‌شناسم؟»، فرمود «نه. نمی‌شناسی». گفتم «خب؟»، گفت «من یک دوست میخوام». من هم در حالی که برو خدا روزی‌تو جای دیگه بده‌ی خاصی تو چشام بود گفتم امیدوارم به زودی یه دوست خوب پیدا کنید و بلاکتون می‌کنم که دیگه پیام ندید. بلاکش کردم. تا همین چند وقت پیش که موقع تعویض گوشیم، داشتم مخاطبین و مزاحمین و بلاک شدگانم رو سامان‌دهی می‌کردم از بلاک درش آوردم. همون لحظه پیام داد می‌خوای بدونی کی عکس پروفایلتو چک یا ذخیره کرده؟ روی این لینک کلیک کن. رایگان و واقعیه. سیامک‌انصاری‌طور خیره شدم به دورترین نقطه‌ی ممکن و دوباره بلاکش کردم و به این فکر می‌کردم که آیا ایشون دو سال آزگار منتظر بودن من از بلاک درشون بیارم پیام بدن که می‌خوای بدونی کی عکس پروفایلتو چک یا ذخیره کرده؟ اصن این سعیدم ینی سعید هستم، یا سعیدِ من؟ این میم، واژه‌بستِ فعلیه یا مضاف‌الیه؟ سوال مهمی بود که ذهنم درگیرش بود. شماره‌ش برام قابل رویت بود. و عکس پروفایلش دختری رو نشون می‌داد که روی اعضا و جوارحش اسم سعید رو هکاکی کرده. پس احتمالاً منظورش از سعیدم، سعیدِ منه. سعید من نه ها! من سعید ندارم. سعید خودش. در ادامه‌ی بررسی عکساش دیدم چند تا شعر و گل و بوس و بغل‌های کارتونی! و یه چند تا عکس عاشقانه از سریال‌های خز و خیل ترکیه‌ای گذاشته؛ با یه تعداد دیالوگ از بازیگرا. کف دستشم نوشته سعید لاو می. وقتی من شماره‌شو می‌تونم ببینم، پس شماره‌ی من تو گوشی اون ذخیره شده. ینی قبل از اینکه بهم پیام بده، یه شماره‌ای رو که شماره‌ی من باشه شانسی سیو کرده و پیام داده بهش. واقعاً شانسی تورم کرده یا می‌شناخته منو از قبل؟ چرا علی‌رغم اینکه دو سال بلاک بود پاک نکرده شماره‌مو؟ و چرا وقتی دارم با ذوق و هیجان یه همچین مسأله‌ای رو براتون تعریف می‌کنم که باهم روش فکر کنیم و در مورد اینکه آدم چطور می‌تونه هفت صبح به یه غریبه پیام بده و ازش بخواد باهاش دوست بشه، پوکر فیس نگام می‌کنید و می‌گید پاشو برو ظرفا رو بشور امشب نوبت توئه؟ و چرا وقتی نوبت خودتونه می‌رید مسافرت و آدمو با تلنبار ظرف نشسته تنها می‌ذارید؟

20. دوستم: امروز اولین دروغ زندگی‌مو گفتم. ازم پرسید قبل از من چند تا دوست‌پسر داشتی؟ خجالت کشیدم بگم نداشتم. دروغکی گفتم یکی قبلاً بوده که دیگه نیست. خیلی ضایع بود اگه می‌گفتم هفت سال تهران بودم و تنها بودم. یه دروغ دیگه هم گفتم. اون مانتو آبیه که چهارده تومن خریده بودمشو پوشیده بودم. خیلی خوشش اومد، پرسید چند خریدی؟ الکی گفتم هشتاد تومن.

21. شیما میگه انقدر قارچ خام نخور مریض میشی. چه مرضی رو نمی‌دونه دقیقاً. منم نمی‌دونم. هیچ کسم تو خوابگاه نیست علوم تغذیه بخونه و صحت و سقم این مطلبو ازش بپرسیم ببینیم اگه کسی چند سال قارچ خام خورده باشه چند وقت دیگه زنده است. نمیشه که تفتش بدم بریزم تو سالاد. چند روز پیشم داشتم چرخ‌کرده رو تفت می‌دادم. شیما اینا هم تو آشپزخونه بودن. واحدشون روبه‌روی آشپزخونه‌ست و دم به یه دیقه اونجان. نفیسه گیر داده بود این هنوز خامه و نپخته و بیشتر تفتش بده. یه تیکه خامشو برداشتم گذاشتم تو دهنم گفتم بببن اگه قرار بود بمیرم تا حالا مرده بودم. بهش گفتم مامان‌بزرگم هم همیشه می‌گفت چیی اَت دَت گتیرر، ینی گوشت خام درد میاره. اینکه چه دردی به کدوم ناحیه عارض میشه رو نمی‌دونم. مامان‌بزرگم هم نمی‌دونست. اصن مگه قبل از کشف آتش کسی غذاشو می‌پخت؟

22. حدودای دو، سه‌ی شب بود. خوابم نمی‌برد. من تخت بالایی بودم. خانومی که تخت بالای اونوری بود بیدار شد و یه سیگار از تو کیفش درآورد و خواست روشن کنه. دید من بیدارم. پرسید ایرادی نداره اینجا روشن کنم؟ به نظرم خیلی ایراد داشت. تو یه کوپه‌ای که در و پنجره‌ش بسته است خیلی ایراد داره سیگار کشیده بشه. بماند که از خانومای سیگاری بیشتر بدم میاد تا آقایون سیگاری. حالا نیاین بگین حقوق مرد و زن باید برابر باشه و خانوما هم حق سیگار کشیدن دارن و نباید بیشتر تعجب کنیم و باید به اندازه‌ی مساوی بدمون بیاد. خیر! من دوست دارم از کارِ خانومای سیگاری بیشتر تر بدم بیاد. ولی اون لحظه نمی‌دونم چرا دلم به حالش سوخت. کسی که یهو نصف شب بیدار شه سیگار بکشه، مستحق اینه که دلمون براش بسوزه. لابد یه دردی داره که می‌خواد با سیگار تسکین بده. گفتم از نظر من نه. بقیه هم که خواب بودن. کشید و من تا صبح داشتم خفه می‌شدم از بوی بد سیگارش. ولی خب، چیزی نگفتم. هر کس دیگه‌ای هم بود بهش اجازه می‌دادم بکشه. صبح خانم تخت پایینی یواشکی تو گوشم گفت من دیشب بیدار بودم و ترسیدم بگم نکشه. حساسیت هم دارم، ولی نتونستم بگم. چون سیگاری بود، ترسیدم ازش. 

دارم به این فکر می‌کنم که درسته من اون شب از حق خودم گذشتم، ولی وقتی قدرتِ نه گفتن داشتم و مثل خانوم تخت پایینی که جرئت بیان حرف حقش رو نداشت نبودم و این قدرت رو حداقل در کلامم داشتم، نباید فقط از طرف خودم بهش می‌گفتم اشکالی نداره. باید از حق بقیه‌ای که نمی‌تونستن از حقشون دفاع کنن هم دفاع می‌کردم. در واقع یه جاهایی شاید خودمون نه ذی‌نفع باشیم نه آسیبی بهمون برسه، ولی این قدرتو داشته باشیم که از حق کسی دفاع کنیم. اگه دفاع نکنیم ما هم تو اون ظلم شریکیم. یادم باشه دیگه این اشتباهو تکرار نکنم.

23. خانومه تا سوار شد، گوشی‌شو درآورد و شروع کرد به نشون دادن عکسای عروسی دیشب. عروسی برادرزاده‌ش بود و اومده بود عروسی. حالا داشت برمی‌گشت تهران. پرسید دانشجویی؟ گفتم آره. دو تا خانوم مسن دیگه هم بودن تو کوپه. چهار نفر بودیم. یکیشون اهل اون شهرستانی بود که همین چند وقت پیش سیل اومده بود. می‌گفت کلی از محصولات و داممون تلف شد. داشت می‌رفت تهران بچه‌هاشو ببینه. اون یکی خانومه هم می‌رفت خواهرشو ببینه. این دو تا خانوم مسیرشون نزدیک خوابگاه ما بود و یه ماشین گرفتیم و باهم بودیم. اون خانومه که از عروسی برادرزاده‌ش برمی‌گشت، قرار بود شوهرش بیاد دنبالش. می‌گفت از وقتی شوهر کردم اومدم تهران و بچه‌هام هم همین جا به دنیا اومدن. عکس دو تا دخترشو نشونمون داد. بعد دوربینشو از کیفش درآورد و بقیه‌ی عکسای عروسی رو نشون داد. چرا فکر می‌کرد عکسای عروسی برادرزاده‌ش برای ما جذابیت داره؟ بعدشم فیلمِ رقصیدن عروس و داماد و خودش. می‌گفت توی تالار اجازه‌ی فیلم‌برداری نمی‌دن و یواشکی فیلم گرفتم. یه بند داشت صحبت می‌کرد. بی‌وقفه! با تمام جزئیات. جزئیاتش در این حد بود که کی چی پوشیده بود و من چی پوشیده بودم. ضمن اینکه تأکید داشت جوراب هم پوشیده بودم. بعد داشت می‌گفت شوهرم به حجابم کاری نداره و اصن اونجا تو عروسی حجاب و روسری و اینا نداشتم. ولی شوهرم روی جوراب حساسه و میگه حتی اگه شده رنگ پا بپوشی، ولی بپوش. چرا داشت اینا رو به ما می‌گفت؟ نمی‌دونم. لابد انتظار داشت بگیم خب خب؟ بعدش چی شد؟ اینکه کیا دعوت بودن و کی چی کادو آورده بود و جهیزیه رو از کجا خریدیم و چی خریدیم و چقدر خریدیم و... مامان دختره انگار سکته کرده بود و همه‌ی کارای عروسی رو عمه‌ها که یکی از عمه‌ها همین خانوم بود انجام داده بودن. بابای دختره راننده‌ی کامیون بود و همیشه تو جاده. خانومه می‌گفت اگه ما نبودیم و اون یکی خواهرام نبودن فلان میشد و بهمان میشد و شوهرم فلان قدر داد برای خرید فلان چیز. یه ساعتی هم راجع مادر عروس صحبت کرد. اینکه خواهراش میرن بهش می‌رسن و یه ساعتی هم راجع خواهر کوچیکش صحبت کرد. (شکر و قند و نبات داخل کلام خودم. جهیزیه مقوله‌ی مهمیه تو فرهنگ ما. مثلاً همین چند وقت پیش از یکی شنیدم با آب و تاب می‌گفت دختره تو جهیزه‌ش کامپیوتر هم داره. خب اولاً، این رسم مزخرف جمع کردن جهیزیه تو یه مکان و نشون دادنش به ملت باید برچیده بشه. که چی آخه. به بقیه چه ربطی داره کی چی خریده یا نخریده. ثانیاً، کامپیوترِ خودشه خب. لابد تو خونه‌ی پدرش کسی نبوده ازش استفاده کنه و داره می‌بردش خونه‌ی شوهر. ثالثاً، کامپیوتر داشتن توی جهیزیه افتخار داره؟ اگه آره، احتمالاً دوربین و لپ‌تاپ و هارد و فلش! هم موجبات افتخار هستن. پرینتر و دستگاه فکس چی؟ پرینترمون سه‌کاره‌ستاااا.) بعد عکس پسرشو نشونمون داد و گفت رفته آلمان. اسمش سهرابه. قربون صدقه‌ش رفت و ابراز دلتنگی. تا اینجای داستان ساکت بودم. برای خالی نبودن عریضه گفتم رشته‌شون چی بوده؟ برای ادامه‌ی تحصیل رفتن؟ از کدوم دانشگاه بورسیه گرفتن؟ گفت نه بابا درس نخوند که. سربازی هم نرفت. رفت ترکیه و از اونجا فرار کرد آلمان و پناهنده شد. چند وقت دیگه قراره دادگاهی بشه. توی دادگاه از بدبختیای اینجا میگه و بعدش رسماً به عنوان پناهنده می‌پذیرنش. از اون تیمی که با قایق فرار کرده بودن، فقط پسر من زنده مونده و یه دختر و پسر دیگه. هی براش پول می‌فرستیم. ولی قراره بعد دادگاه حقوق هم بدن بهش. بچه‌م اینجا آزاد نبود. برای همین رفت. الان اونجا راحت مشروب می‌خوره، با هر کی بخواد هست، با هر کی نخواد نیست. بهش گفتم آزاد باش. الان هر کیو بخواد میاره خونه‌ش، با هر کی بخواد هست، با هر کی نخواد نیست. دخترامم آزاد گذاشتم. دختر بزرگه و دامادم هفت سال باهم دوست بودن. ازدواج که کردن، چند ماه بعد با گیس و گیس کشی طلاق گرفتن. دخترم می‌گفت پسره شکاک بود و اجازه نمی‌داد بره بیرون و وقتی خودش می‌رفت سر کار از اون ورِ در چوب کبریت می‌ذاشت لای در که اگه دخترم باز کرد درو بفهمه باز کرده درو. بهت‌زده گفتم ینی دخترتون نتونسته تو این هفت سال پسره رو بشناسه؟ چرا با یه همچین موجود شکاکی ازدواج کرده خب؟ بعد تو دلم گفتم یا شایدم پسره تو این هفت سال دختره رو خوب شناخته. اون وقت چرا با دختری که بهش شک داره ازدواج کرده؟ به من چه اصلاً. 

24. کتاب «منطق صوری» خوانساری، صفحه‌ی 15: «قانون لغتی است یونانی که در اصل لغت به معنی مسطره یعنی خط‌کش است»... مسطره، خط‌کش. کلیدواژه‌ای که دستتو می‌گیره و از تونل زمان ردت می‌کنه و پرتت می‌کنه تو حال و هوای یه پست، دو تا کامنت، یه ایمیل، چهل دقیقه می‌گذره و هنوز صفحه‌ی پونزدهی و به اون ایمیل فکر می‌کنی. ایمیلی که هنوز گاهی می‌خونیش.

25. بدون شرح:

نظرات  (۴۹)

همه پست عریض و طویلت یه طرف، اون دانشجو مهندسیه که تصادف کرد یه طرف دیگه... ذهنم رو بدجوری مشغول کرد.
پاسخ:
:( هر کدوم از ما قصه‌های خاص خودمونو داریم. ولی قصه‌ی زندگی بعضیا عجیبه. عجیب و غم‌انگیز...
20:ولی من ٱخرین دروغی که گفتم هم یادم نمیاد..چه برسه به اولیش
21:بخور.چیزی نمیده.اصن راز سلامتی انسانها اولیه و طول عمرشان خام خوری بوده:دی یکم به زندگی تو طبیعت هم عادت کنی حله
24:راستی این بند رو نخوندن.وقت خوندن اونو گذاشتم واس نوشتن کامنت.باید برم یکم دیگه مشتق بگیرم و وقت ندارمممم-_-
22:یکبار سر اینک من ب سیگار کشیدن یکی اعتراض کردم طرف برام فلاسک چایی پرت کرد:/بابایم باهوش دعواش شد چکار داری دخترمو. مامانم دعوام کرد خجالت نکشیدی بهش گفتی سیگار نقش؟دختره پررو ٱبرومو بردی!
11:درمان نداره؟منم اینطوری شدم.لواشکایی ک قبلا زیر دو روز تموم میشدن نزدیک ب یه ماهه گوشه اتاقم ول افتادن.دیگه م تاب بازی دوس دارم:/یکی میگف داری بزرگ میشی 


خودم نوشت:من واقعا دلم برات تنگ شده
هی هر روز بیشتر مشتق میگیرمو بیشتر یادت میافتم

آدرس ک نمیدی
کلا هیچ نشانی نمیدی
الان مشغول خوندن یه کتابی ام که وسطاش حس کردم چقد تو دوست خواهی داشت!
ولی بهرحال من نیتم آینه تا تولد سال بعدت آدرس بگیرم:)) و خواهم گرفت:دی
پاسخ:
آدرس چیو می‌خوای؟ خونه؟! :))
می‌خوای بیای ترورم کنی یا لواشکامو بدزدی؟

هر موقع دلت برام تنگ شد پست بذار بیام کامنت بذارم :دی
الان نگاه کردم دیدم کامنت قبلی کلی غلط املایی داره
من نیستم ٱقا
این املا تصحیح کن گوشی خیر سرش حرفای منو اصلاح کرده:\
پاسخ:
:)) غیرفعالش کن. یه وقتایی میره رو مخ آدم، روح و روان آدمو رنده می‌کنه
به قول شما نوشته ها حکایت اتفاقاتی است معمولی شاید ....
اما اون چیزی که تو ذهن آدم میمونه و درگیر میکنه ، شیوه ی بیان این رویداد هاست، میدونید با بالا و پایین شدن متن آدم هم درگیر میشه..
به قول خودتون پخته می نویسید....
پایدار باشید.

پاسخ:
خام بدم
پخته شدم
سوختم...

چه قدر خوب بودن این ۲۵  تا ... 
طعم زندگی و بوی نم خاطره هایی رو میدن که هر کدوم از ما به یه شکل اما با یه مضمون تجربه ش کردیم (: 
چقدر یهو دلم تنگ شد برای همینا ... 
پاسخ:
همه مون تجربه می‌کنیم
ولی همه مون نمی‌نویسیم
نوشتن خیلی خوبه
یه وقتایی فکر می‌کنم نوشتن بزرگترین نعمتیه که خدا بهم داده
یعنی منکه آرزو به دل موندم توی قطار یا اتوبوس همسفرام ساکت بشینن و به زندگیشون فکر کنن کلا ارتباط برقرار کردنی رو که میدونم عمرش چند ساعته دوست ندارم
قسمت ۱۹ که از ظرف شستن گفتی خواستم بگم یادش بخیر باشه اون عید و ظرف شستن و خط کش ولی قسمت ۲۴ میگه شاید زیادیم بخیر نبود ولی عوضش یه تجربه خوب بود
پاسخ:
ببین تو این هشت سال یک بار، حتی یک بارم هم‌کوپه‌ای ساکت نصیبم نشده 
این آرزو رو با خودم به مزارم خواهم برد :))

این نشون میده شما از اون خواننده‌های قدیمی هستی
ولی یادم نیست کدوم :دی

چند ماهه دست مامانم درد می‌کنه و بهش گفتن فعلاً کار نکنه و من و داداشم هم تقسیم کار کردیم و ظرفا رو نوبتی می‌شوریم و اون هفته داداشم خونه نبود همه‌ش من می‌شستم :(( بابا هم مسافرت بود و من کلاً خیلی طفلکی‌ام :((
مکالمه‌م با اخوی بود :دی
۲۰ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۴۷ نیمه سیب سقراطی
مرسی بابت معنی کراش !
منم شنیده بودم نمیدونستم چیه !

پاسخ:
:)) جدی؟
خدا رو شکر از گمراهی آشکار درت آوردم :دی
این طور نیست که از پست به این طولانی ای تنها چیزی که توجهم رو جلب کرده باشه و راجع بهش حرف داشته باشم اینی باشه که الان می خوام بگم ها. ولی چیزی هست که حس می کنم حتما باید بگم. امیدوارم ناراحت نشی.
بله تو حق داری از خانم هایی که سیگار می کشن بیشتر بدت بیاد تا آقایونی که سیگار می کشن، و من هم حق دارم بگم که این مصداق بارز سکسیسم هست و کاملا مثل این هست که بگی من از افغانی هایی که سیگار می کشن بیشتر بدم میاد از ایرانی هایی که سیگار می کشن. سکسیسم به اندازه ی ریسیسم و همه ی تبعیض های دیگه زشت و بی منطق و خطرناک هست.

می دونم این کامنتی هست که دوست نداری و مطابق با مودت نیست. اگه خوشت نمیاد هم پاکش کن. ولی باید حتما می گفتمش.
پاسخ:
:) نه اتفاقاً دوست دارم این جور کامنتا رو. چیه هی همه تاییدم می‌کنن. بذار یکی هم بگه مخالفم. اتفاقاً وقتی اونجا بوی سیگار داشت خفه‌م می‌کرد یاد بحثم با تو افتادم. چون قبلاً هم راجع به این موضوع صحبت کرده بودیم و من تقلب رو مثال زده بودم که زشته و وقتی یه شریفی تقلب می‌کنه زشت‌تره. یه جورایی انگار آدم از یه عده انتظار اون کارو نداره
حتی خدا هم ضریب مجازاتش متغیره و وقتی آدمای خوبی که ازشون انتظار اون کار بدو نداره اون کارو می‌کنن بیشتر بدش میاد و بیشتر مجازاتشون می‌کنه
منم تا همین چند ماه ویش معنی کراشو نمیدونستم

مورد ۱۸ رو دقیقا درک میکنم چون برای یکی که فقط چند بار‌بود دیده بودمش این اتفاق افتاد و اونم آرومو گوشه گیر شده از بعد تصادف همیشه میگفتم دختر نبودم کمکش میکردم 
آدم چشم نداره بهش برای دل خودش داره کمک میکنه مثه کمک به هم جنسش ولی بقیه اصلا این فکرو نمیکنن
پاسخ:
ما که از دستمون کاری برنمیاد جز دعا. امیدوارم خدا یکیو برسونه که دستشونو بگیره و بلندشون کنه :)
آره موافقم (: 
پاسخ:
:)
مورد 18 خیلی ناراحت کننده بود، ان شاءالله زودتر خوب بشه حالشون 
پاسخ:
ان شاء الله :)
خدا همه‌ی مریضا رو شفا بده
فکر کنم همون موقع هم در جوابت همین رو گفتم، که اگر بر مبنای یک چیز اکتسابی از یه عده یه توقعی رو داشته باشیم، مشکلی نداره (که حالا همین هم در موقعیت هایی قابل بحث هست). ولی وقتی به خاطر یه چیز ذاتی که خود طرف در انتخابش نقش نداشته (مثل جنسیت، نژاد، رنگ پوست، معلولیت) از طرف توقع دیگه ای داشته باشیم، این خیلی مشکل داره.

شریفی بودن یا نبودن، یا بنده ی خوب خدا بودن یا نبودن، اکتسابی هست و خود طرف باعث شده که در اون گروه قرار بگیره، با علم به همه ی چیزهایی که همراهش میاد.
پاسخ:
فکر کنم تو این بحث، اکتسابی بودن رو با اختیاری بودن و وراثت رو با جبر یکی می‌گیری. درسته این دو مفهوم هم‌ارزن و مربوطن به هم، ولی من میگم یه مرحله بیا جلوتر. ینی اصن کاری نداریم خودش شریفی شده یا از شکم مادرش شریفی به دنیا اومده. به این فکر کن که فرد ایکس در حال حاضر ویژگی‌های A , B , C رو داره. ممکنه یکی رو خودش به دست آورده باشه یکی رو تحمیل کرده باشن بهش و ناراضی باشه و یکی رو هم تحمیل کرده باشن و راضی باشه. من به قبل از عارض شدن این شرایط کاری ندارم. و تو به قبلش کار داری. تفاوت دیدگاهمون از اینجا نشئت می‌گیره. من میگم این الان این ویژگی رو داره. کاری به قبل از این شدن ندارم. چون معتقدم حتی همین شریفی شدن هم گاهی به اختیار نیست و گاهی حتی اکتسابی هم نیست. مثل ثروت. یه وقتی براش تلاش می‌کنی، یه وقتی بهت ارث می‌رسه. یه وقتی تو یه خانواده‌ی ثروتمند به دنیا میای، یه وقتی خودت میری دنبال ثروت و به دستش میاری. پس بیایم یه مرحله جلوتر و به اینکه چرا و چه طوری این ویژگی رو کسب کرده کاری نداشته باشیم. و به این فکر کنیم که خب الان ما با یه ثروتمند روبه‌رو هستیم. و این انتظارات رو ازش داریم و اینا رو نداریم.

احساس می‌کنم قبل از بحث، ما اول باید راجع به لیبرالیسم به توافق برسیم، بعد راجع به جبر و اختیار. بعد سیگار
یه تناقضی هم هست که من هیچ وقت نمی‌تونم حلش کنم و اونم اینه که اگه ایکس آزاده هر طور دلش میخواد باشه، منم آزادم هر طور دلم بخواد فکر کنم راجع به شخصیتش؟
باشه قبول، کاری به این که طرف چه جوری اون خصوصیت رو کسب کرده نداشته باشیم. به جاش ببینیم پیش فرض های ذهنی مون راجع به اون شخص چقدر منصفانه یا منطقی هست. الان یه سری پیش فرض های ذهنی مون رو لیست می‌کنم:
ینده ی خوب خدا کار بد نمی‌کنه -> منطقی، منصفانه 
آدم ثروتمند گدایی نمی کنه-> منطقی
دانشجوی شریف تقلب نمی‌کنه -> منطقی و منصفانه
دانشجوی شریف گشنه ش نمیشه -> پیش فرض غیر منطقی. گشنه شدن ربطی به دانشجوی شریف بودن (احتمالا معادل درس خون بودن) نداره
یه افغانی نمی‌تونه رئیس اداره ی بزرگی در ایران باشه -> با توجه به میانگینی که یه نفر از شرایط افغانی ها در ایران داره، این پیش فرض می‌تونه براش منطقی باشه. ولی منصفانه نیست. پیش فرض ناشی از شرایط ناعادلانه‌ی اجتماع و نژادپرستی پنهان در وجود فرد هست، و باید به صورت آگاهانه این پیش فرض برداشته بشه چون افغانی بودن هیچ منافاتی با این که یه نفر بتونه پیشرفت کنه و به مقام های بالا برسه نداره. به طور خلاصه، این پیش فرض غیر منطقی و غیر منصفانه ست.
یه دختر سیگار نمیکشه -> دقیقا چیزی که راجع مورد قبل گفتم. غیر منطقی. اشتباه.
پاسخ:
انصاف و منطق تو از کجا میاد؟ ینی روی چه حسابی میگی منطقی و منصفانه و عادلانه؟ اینکه یه چیزی زشته یا بده یا غیرقانونیه رو خود فرد تعیین نمی‌کنه و مجبوره تابع قوانین و باید و نباید و عرف محیطی باشه که توش زندگی می‌کنه. حتی این قانون ممکنه قرارداد بشری نباشه و قانون الهی باشه. مثل وقتی که یکی همسر داره و همزمان همسر دیگه‌ای هم داره. اگه این یکی، مرد باشه یه واکنش نشون میدیم، اگه زن باشه یه واکنش. اگه تو یه کشور اسلامی باشیم یه واکنش نشون میدیم، تو یه کشور غیراسلامی یه واکنش. و بر همین اساس مجازات میشن یا نمیشن. ما یه سری قوانین داریم که مطابق عقل بشری نیست، پس منطقی بودن و نبودنشو نمی‌تونیم با قطعیت بگیم منطقی هست یا نیست.
در مورد همین مثالت، عقل من میگه نه یک افغان، بلکه هیچ بیگانه‌ای نباید تو کشور من در جایگاهی باشه که برای کشور و مردم من تصمیم بگیره. می‌تونه تو کادر اجرایی باشه، ولی تو بخش مدیریت نه. چون ممکنه منافع کشور خودشو در نظر بگیره و بر ضد ما اقدام کنه. نمیگم نیروی خودی خیانت نمی‌کنه. به هر حال قانونه. قانون مهاجرته و غیربومیا باید تبعیت کنن.
همه‌ی قوانین و باید و نبایدها قرار نیست به مذاق ما خوش بیان. این منصفانه نبودنشم از احساس ما نشئت می‌گیره و بستگی داره ما کدوم سمتِ این خط قانون باشیم.
شش ماه پیش وقتی دنبال کتاب برای کنکورم بودم و تو کتابفروشیا نبود که بخرم، دانشگاه تبریز حتی نذاشت وارد کتابخونه‌ش بشم. قانون کتابخونه این بود که به غیر از دانشجوی اونجا کتاب و امکانات ندن. اینکه بشینم فکر کنم عادلانه یا منصفانه است مشکل منو حل نمی‌کنه. احتمالا از دید دانشجوی اونجا منصفانه است که امکانات و سهمش با من به اشتراک گذاشته نشه
و در مورد تناقضی که گفتی، هر کسی همیشه آزاد هست هر جور میخواد فکر کنه. در مواردی که کار طرف اشتباه هست، اصلا وظیفه داری که در قلبت از اون کار اشتباه بدت بیاد! ولی این که حق داشته باشی در مورد حست اقدامی بکنی، اگه طرف با کارش به تو و هیچ کس دیگه ای آسیب نمی‌زنه (آسیب هم فقط جسمی نیست!) نه حق نداری. فوقش اگه شرایطش بود خودش رو یواشکی نصیحت می‌کنی. 
از نظر من، آدم در مورد چیزی که می‌نویسه هم مسئوله. نوشته های آدم روی دیگران تاثیر میذاره. اگه یه چیز نژادپرستانه هم نوشته بودی من می‌اومدم اینجا به چالش می‌کشیدمت! 
و در مورد کامنت قبلم این رو بگم که پیش فرض های آدم خیلی مهمن. تا وقتی پیش فرض های اشتباه وجود داشته باشه بی عدالتی ها از بین نمیرن.
پاسخ:
به نظرم حس من حتی اگه تأثیر ملموس فیزیکی هم نداشته باشه، به هر حال یه جایی اثرشو می‌ذاره. لزوما نفرت من از یه فرد و کارش بهش آسیب نمی‌زنه، ولی یه جایی بالاخره حسم روش اثر می‌ذاره. مثلا یه جا که من قدرت انتخاب دارم که اون فرد رو به عنوان همکار، همسر، هم‌اتاقی و... بپذیرم و چون رفتار ایکس رو داره نمی‌پذیرم. پس این تأثیر متقابله.

یه موضوعی هست که هنوز باهاش درگیرم. اینکه خدا اولش فرق نمی‌ذاره بین بنده‌ها و همه رو به چشم اینکه انسانن می‌بینه و مثلا میگه گرامی‌ترین شما نزد من باتقواترین شماست. بعد میاد قوانینشو دو دسته می‌کنه و مردها و زن‌ها رو از هم جدا می‌کنه. تناقض نیستا. ولی نمی‌تونم برای خودم حل و فصل کنم که بالاخره منم تو زندگیم همه رو به چشم انسان ببینم یا مرد و زنو جدا کنم.
واسه این اولی رو صفر شماره گذاشتی که تعداد سالای تولدت بشن؟! 
با خوندن شماره ی سنت، خندم گرفت. ریزبینی ات دقیق مثل الانت بوده
پاسخ:
راستش یادداشت‌ها بیشتر از چهل تا بود. چرت و پرتاشو حذف کردم و شانسی ۲۵ تا موند. مثلا یه یادداشت راجع به اینکه صدای جیغ سوسک کشتنمو استادم برای پروژه‌ش لازم داشت و براش فرستادم و یه یادداشت در مورد چپ‌دستی خودم و اینکه چرا خیلی کارامو با راست انجام میدم و گل‌یاپوچ بازی کردنِ روز سیزده‌بدرمون که دسته‌جمعی با فامیل بازی می‌کردم و چقدر سختم بود دستم به دست آقایون نخوره موقع تقسیم گل و اینکه یکی اصن رعایت نمی‌کرد و یکی خیلی رعایت می‌کرد و حواسش بود که من معذبم و اینکه تشکمو که از تهران گرفته بودم و هفت سال روش خوابیده بودم دادم به هم‌اتاقی شماره‌ی دو و چقدر الان دلم برای اون تشک تنگ شده و چند تا ترقه از کف ماشین پیدا کردم که مال بچه‌های فامیل بود و ریختمشون قاطی آشغالا و اون دختره که زبان آلمانی می‌خوند و اون دختره که مامانش افسر بود قدیما و یه همچین یادداشت‌های بی‌اهمیتی :دی
اولی رو صفر گذاشتم که توجه اون شخصی که این سوالو پرسیده بود جلب بشه. یادمم نیست کی بود :))
۲۰ بهمن ۹۶ ، ۱۴:۰۳ خورشید ‌‌‌
این از اون پستای خوب شباهنگه. بعد مدت‌ها مزه داد. دستت درد نکنه.
پاسخ:
نوش جونت
گوارای وجودت
گوشت بشه به تنت :))
۲۰ بهمن ۹۶ ، ۱۸:۰۶ آرزو ﴿ッ﴾
به‌به پس از مدت‌ها یه پست طویل دیدیم *_* چند ساعت پیش تو مترو خوندمش و متوجه گذر زمان نشدم :)

منم موقع حرف زدن با گوشی یا تلفن دوست ندارم کسی صدام رو بشنوه. حتی موقع قدم‌زنی با دوستم هم اگه در حال حرف زدن باشیم وقتی از کنار دیگران رد میشیم یا حرفم رو قطع می‌کنم یا صدام رو میارم پایین :|  با توجه به این‌که به اینکه توی خوابگاه هیچ‌جایی نیست که واقعا مطمئن باشم کسی صدام رو نمی‌شنوه(اینجا یاد اون کاغذی افتادم که روی در اتاق‌تون که کنار راهرو بود، زده بودین :) )، به تدریج داره از حساسیتم کاسته میشه.

درباره‌ی پرچم... با توجه به این‌که درک نکردم چطور ممکنه پرچم این‌وری و اون‌وری باشه الآن یه عکس پرچم دانلود کردم و چپکی‌ش کردم. تنها اتفاقی که افتاد برای اون "الله اکبر"های کوچولو بود که آینه‌ای می‌شدن. ولی مگه تو اونا رو کشیده‌بودی؟ اگه نکشیدی که خب واقعا فرقی نداره این‌وری و اون‌وری‌ش!


پاسخ:
:) چه تذکراتی که روی در و دیوار خوابگاه نچسبوندم. یادش به خیر.‌‌..
کلاس اول بودم. الله اکبرم کجا بود. اون الله وسط پرچمم ننوشته بودم. یه میله، با یه مستطیل سمت راست یا چپ میله تصور کن. 
روی مستطیلم که همون پارچه پرچم باشه خط کشید و اونوری کشید. ینی اون ور میله
گفتم دیگه تموم نمی شه این مطلب:)
پاسخ:
:))) پستای من طویله، ولی بی‌کران و نامحدود نیست :دی
بند 17 و 18 رو چقدر قبول دارم!
و نوشته هات و که می خونم انگار خودم تنهام مغزم داره باهام حرف میزنه!! 

پاسخ:
:) خوشحالم که با نوشته‌هام ارتباط برقرار می‌کنین :)
من حدود نه یا ده تا بند رو خوندم و چقدر خوب بود این پست , یادم باشه بیام بقیه اشو هم بخونم 
الان چشمام از فرط خواب داره میسوزه :-\
پاسخ:
:) عزیزم...
خسته نباشی دلاور
خدا قوت پهلوان
برای اون آقا پسر مهندس نونوایی خیلی دلم یه جوری شد... غمگینم...
امیدوارم زندگیش خوب بشه و حالشم همینطور
پاسخ:
:( 
هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سر غیب
باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور
۲۱ بهمن ۹۶ ، ۰۱:۰۳ نیمچه مهندس ...
سوال صفر رو من پرسیده بودم.مرسی:)
واسه بقیه ی موردا کامنت دارم.پست جدید نذار تا بیام حرف بزنم:)
پاسخ:
عه! پس تو بودی :)
اینم اصلِ مقاله‌ای که اون دو تا عکسو از توش جدا کرده بودم:
از هر کدوم خواستی دانلود کن. فرقی نمی‌کنه :)
استاد شماره‌ی 6 که می‌گفتم ایشون بود :دی
معیارت برای انصاف و منطق رو می‌تونی عقل و common sense خودت یا اسلام یا لیبرالیسم یا ترکیبی از این ها بذاری، ولی چیزی که نباید معیارت برای تشخیص درست و غلط باشه عرف جامعه ست. عرف جامعه هیچ اصالتی نداره. اگه صد سال پیش تو همین جامعه به دنیا می‌اومدی با سواد بودنت خلاف عرف بود. اگه در زمان و مکان دیگه ای به دنیا می‌اومدی زنده به گور شدنت عرف جامعه بود! جوامعی هستن که گاو بازی یا بت پرستی یا هر چیز دیگه ای که غلط بودنشون واضح هست عرف هستن. 
عرف جامعه کاملا می تونه اشتباه باشه و وظیفه ی خود آدم ها هست که عرف اشتباه رو اصلاح کنن. 
در مورد مثالم، من اون مثال رو برای این زدم که از یک پایه ی مشترک بحث رو شروع کنیم. و اون پایه ی مشترک هم نژاد پرستی بود که فکر می‌کردم در موردش هم عقیده هستیم ولی گویا در همون هم اشتراک نداریم :))) اولا توجه کن که من راجع به درست بودن یا نادرست بودن این که یک افغانی (یا هر خارجی ای) شغل مدیریتی داشته باشه چیزی نگفتم، راجع به درست یا نادرست بودن پیش فرض گفتم. یعنی گفتم شاید ما این پیش فرض رو داشته باشیم که یک افغانی از یه حدی بیشتر نمی‌تونه شغل رده بالا داشته باشه، در حالی که بیخود این پیش فرض رو داریم. اگه طبق قوانین مهاجرت کرده باشه و کار کرده باشه و پیشرفت کرده باشه چرا نتونه. ما هستیم که باید پیش فرضمون رو اصلاح کنیم. ثانیا، حالا رئیس جمهور یا رده های بالای امنیتی خب آره شاید نباید آدم خارجی باشه. ولی مثلا مدیر عامل یک شرکت خیلی بزرگ و موفق چرا نباید خارجی باشه. حالا بگذریم این مرتبط به بحث نیست. 
در مورد این که میگی تناقض دارم که آدم ها رو به چشم انسان ببینم یا زن و مرد، خب معلومه! در مواردی که به جنسیت مربوط میشه به چشم زن و مرد و در مواردی که مربوط نمیشه، به چشم انسان. تشخیص دادن این موارد شاید بعضی وقت ها سخت باشه. ولی سیگار کشیدن واقعا نمی‌‌فهمم چه ربطی به جنسیت می‌تونه داشته باشه! همون طور که سواد داشتن ربطی به جنسیت نداره. همون طور که حق زندگی کردن ربطی به جنسیت نداره. 
عرف جامعه ی ما چیزها رو زیادی جنسیت زده می‌بینه، و وظیفه‌ی ماست تا جایی که می‌تونیم این وضعیت رو اصلاح کنیم. 
پاسخ:
یه سری صفات هستن که نمی‌تونن در کنار هم باشن. من نژادپرست نیستم، ولی لازمه‌ی وطن‌پرستی یه ذره نژادپرستیه. نمی‌تونم هم وطن‌پرست باشم هم نژادپرست نباشم. نمیگم اون افغان پیشرفت نکنه. ولی اگه هزار تا افغان بخوان بیان تو کشور من پیشرفت کنن چی؟ اگه بقیه‌ی همسایه‌ها بخوان بیان اینجا پیشرفت کنن چی؟ ما که نمیگیم تو کشور ما درس نخونن، بخونن، بعد برن کشور خودشون و اگر هم می‌مونن با محدودیت بمونن و فردا خودمونم بیرون نکنن.
شاید یه دلیل اینکه ما تو این بحث به نتیجه نمی‌رسیم اینه که تو خودت مهاجری و سال‌ها از ایران دور بودی و احتمالاً یه سری محدودیت‌ها رو اونجا تجربه کردی که من نکردم.
-------------------------------------
ببین من وقتی تهران قبول شدم، یه عده از آقایون فامیل داشتن بابامو نصیحت می‌کردن نذاره برم تهران. اصن دختر همین که دیپلمشو گرفت بسه براش. همین عده از آقایون معتقدن زن رانندگی نمی‌کنه و ماشین دست زنشون و دخترشون نمیدن. اینا رو هم از زبان خود این آقایون شنیدم، هم از زن و بچه‌هاشون.
خب من باهاشون مخالفم.
حالا فکر کن اینا رو به کسی می‌گفتن که من و امیدو از اول یه جوری بزرگ کرده که انگار دو تا خواهریم، یا دو تا برادر. ینی برای اونم عروسک می‌خریدن، برای منم. برای اونم تفنگ برای منم. ینی توی رنگ وسیله‌هامونم تمایز قائل نمیشدن که مثلاً من دخترم اون پسر. فکر کن می‌رفتیم کوه و پسرا از دیوار راست بالا می‌رفتن و بقیه به من می‌گفتن تو چی کم داری؟ پاشو از دیوار راست برو بالا. 
چیزی که اذیتم می‌کنه همینه. اینکه اتفاقاً همین مساواتشون باعث شده من دختر بودنمو یادم بره. نمیگم بگن بشین! دخترو چه به از دیوار راست بالا رفتن. ولی همین اصرارشون برای اینکه شبیه داداشم بشم هم به همون اندازه آزاردهنده است که بگن چون تو دختری فلان کارو نکن.
مشکل من با بعضی از خانوما اینه که "اصرار" دارن خودشونو شبیه آقایون کنن که بگن ما هم می‌تونیم، ما هم قوی هستیم، ما هم هستیم. که خودشونو ثابت کنن. خانمِ خلبان رو درک می‌کنم، ولی خانومی که تو جاده راننده کامیون باشه رو نه. من با نفسِ سیگار کشیدن مشکل ندارم، با اون هدفی که پشتشه مشکل دارم. اینکه چرا قبول نمی‌کنیم یه کارایی از توانمون خارجه و برای اون کارا ساخته نشدیم.
(اینو به شوخی میگما: وقتی ما ابزار گریه رو داریم برای هضم غصه‌هامون، سیگار چرا؟ :دی)
شاید از دید تو به نظر میاد که *اصرار* دارن خودشون رو شبیه آقایون کنن. از دید خودشون سیگار می‌کشن چون دلشون می‌خواد، چون آرومشون می‌کنه، چه می‌دونم! به هر دلیلی که آقایون سیگار می‌کشن! 
کلا کلیشه اعمال کردن از هر نوعی آزار دهنده ست. چه یه نفر رو وادار کنن مطابق کلیشه‌ی دخترونه رفتار کنه چه پسرونه. افراط و تفریط جفتش بده. آزاد بودن ولی هیچ وقت آزار دهنده نیست. 
و واقعا منظورت رو نمی‌فهمم از این که "دختر بودن یادت بره". دختر بودن چیه اصلا؟! هر کاری که بهت حس خوب و آرامش میده انجام بده و هر کاری که دوست نداری انجام نده. چی کار داری اسم بذاری، بگی فلان جور بودن و فلان کار رو کردن دخترونه س و فلان کار پسرونه؟! شاید یه نفر هم لاک زدن و آشپزی رو دوست داشته باشه، هم سیگار کشیدن و از کوه بالا رفتن، هم شغلش راننده کامیون بودن باشه. چه اشکالی داره؟ من اینجا یه دختر با حجاب دیدم که راننده ی این کامیون ها بود که آشغال خونه ها رو جمع می‌کنن!
در مورد وطن پرستی/نژادپرستی هم یه چیزی چند وقت پیش خوندم اگه پیدا کردم برات می‌فرستم.
پاسخ:
خب اگه داداشم دوست داشته باشه لاک بزنه حتماً باید ببریمش پیش روان‌پزشک. ولی اگه من بخوام رانندگی کنم نه. یه سری کارا مخصوص خانوماست، یه سری کارا مخصوص آقایون. یه سری کارا مشترکه. چرا اینو قبول نمی‌کنی آخه؟ [آیکون ضجه زدن از شدت اندوه و قاصر بودن زبان از قانع نشدن ملیکا] اصن اساسِ پژوهش‌هایی که راجع به تراجنسیتی انجام میشه روی همین اساسه. اینکه یه سری رفتارها مردونه و یه سری‌شون زنانه است.
منظورم از "دختر بودن یادت بره" اینه که معتقدم اگه در زمان صفر تاریخ باشیم و هیچ کس هیچ کلیشه‌ای تو ذهنش نباشه و میلیون‌ها دختر و پسر و مرد و زن رو بذاریم توی غار و رفتارشونو تحلیل کنیم، با تقریب خوبی اغلب مردان میرن بیرون غار، در دور دست‌ها برای شکار و اغلب خانوما نزدیک غار می‌مونن. شاید این تصورم اشتباه باشه، ولی به نظرم رفتارهای ما از فیزیک و طبیعتمون ناشی میشن و 
اصن یه چیز دیگه
تو همین علوم اعصاب و بحث‌های مغز و روان، وقتی صرف نظر از جنسیت نمونه‌ها آزمایش می‌کنن، بازم این تفاوت‌ها تو نتایج ظاهر میشه

۲۱ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۱۶ مهندس خانوم
اومدم در مورد شماره 22 نظر بدم دیدم چقدر روش بحث کردین که حوصله م نشد بخونمش!! ولی با اجازه ت نظرمو میگم. 
منم از اینکه خانوما سیگار بکشن خوشم نمیاد ولی نه به خاطر اینکه خانومن. بلکه به خاطر اینکه چون خانومن و خانوم ها معمولا به سلامتیشون حساس ترن نمیتونم بپذیرم که این خانوم چطور حاضره آگاهانه به خودش آسیب برسونه. دلیل دومم هم اینه که کلا سیگار رو یه چیز چرک میدونم اصلا نمیتونم کنار بیام که یه خانوم که کلی وقت گذاشته برای ست کردن لباسش و آرایشش و چقدر هم حساسه که لاک ناخنش نپره چرا باید یه چیز چرک دستش باشه!
حتی با توجه به دلیل اولی هم که اوردم دقیقا همین حس رو هم به پسرای همکلاسیم هم داشتم که با وجود اینکه رشته مون زمینه مشترک با پزشکی داره چرا بازم سیگار میکشن! و اینکه چرا این عادت سیگار کشیدن رو تو خودشون ایجاد میکنن.
پاسخ:
ببین راجع به این موضوع، من یه نکته‌‌ای رو لازمه شفاف‌سازی کنم
من یک رفتاری رو مثال زدم که 1. نفس اون رفتار زشت، بد، اشتباه یا به هر حال خوب نبود. سیگار کشیدن به سلامتی آسیب می‌زنه. 2. اغلب، مردان اون رفتار رو انجام میدن
و نظرم این بود که به نظر من رفتاری که ویژگی 1 رو داره، اگه توسط گروهی که متعلق به 2 نیست انجام بشه به نظر من 1 تره. ینی در نظرم اون رفتار زشت‌تره.

حالا یه مثال دیگه بزنم. آرایش کردن رو مثال نمی‌زنم که یه مثالی بزنم که آقایون هم انجام بدن، ولی اغلب خانوما انجام بدن. مثلا جراحی زیبایی
جراحی زیبایی (که آمارها نشون میده مقام اولو داریم تو این زمینه) اگه لزومی نداشته و از چشم و هم چشمی نشئت بگیره و بی‌رویه باشه 1. نفس اون رفتار زشت، بد، اشتباه یا به هر حال خوب نیست. به سلامتی آسیب می‌زنه. 2. اغلب، زنان اون رفتار رو انجام میدن
و نظرم اینه که به نظر من رفتاری که ویژگی 1 رو داره، اگه توسط گروهی که متعلق به 2 نیست انجام بشه به نظر من 1 تره. ینی در نظرم اون رفتار زشت‌تره. ینی اگه ببینم یه پسر دماغشو عمل کرده و نیازی هم به این عمل نبوده، بیشتر تاسف می‌خورم تا اینکه این رفتارو یه خانوم انجام بده.

این بود همه‌ی آن چیزی که تو بند 22 منظورم بود.
هر ریسرچی که انجام میشه در این زمینه قطعا بایاس وجود داره. هم روی خود محقق هم روی سابجکت ها. هیچ کس در جامعه ای که کاملا خالی از کلیشه های جنسیتی باشه رشد نکرده. واسه همین هم نمیشه گفت من درست میگم یا تو! من میگم اگه زن و مرد ها رو بذاری تو غار و هیچ کلیشه ای بهشون القا نکنی، رفتارهاشون هیچ فرقی با هم نمی‌کنه، به جز موارد مربوط به جنسیت. مثلا به نظرم در این شرایط مردها بیشتر از زن ها میل به چند همسری دارن و مفهوم خانواده عملا نمی‌تونه وجود داشته باشه. و اگه بچه دار بشن، تا وقتی بچه کوچیک هست و احتیاج به مراقبت داره احتمالا مادر ترجیح میده تو غار کنار بچه بمونه و پدر بره غذا بیاره. ولی در غیر این صورت، یعنی اگه پای بچه ی کوچیک در میون نباشه، و هم چنین از لحاظ تعداد و تنوع همسران!، فکر نمی‌کنم فرقی بینشون باشه. 
حالا به هر حال، واقعا راهی نیست که هیچ کدوممون بتونه اون یکی رو قانع کنه :) 

پی اس: الان در حال خوردن قره قوروت بعد از شام هستم. حسین (همسر!) میگه سیگار بعد از غذاست؟ :)))
پاسخ:
:)) من قره قروت نخوردم تا حالا. قروت به زبان ما ینی کشک. کشکم دوست ندارم من :دی
حتی به عمرم از نزدیک هم ندیدم قره قروت. قره ینی سیاه. حالا جدی سیاهه؟ گوگل کردم، اولین چیزایی که آورد خاکی‌رنگ بود.

+ این جوابی که به کامنت قبل (مهندس خانوم) دادم هم ببین.
+ چه خوبه که کامنتا بازه و بحث می‌کنیم. نمی‌دونستم انقدر تفاوت عقیده داریم و دارم فکر می‌کنم چه جوری تا حالا این طرز تفکر منو تحمل کردی تو این وبلاگ
من رندوم طور 12 رو خوندم :)
کی نوشته بودی اش؟
پاسخ:
۱۲ قدیمی نبود زیاد. دو سه هفته پیش
اگه هفته‌ای یه بار بیاید یکیشو رندوم بخونید تا مهر تموم میشه
۲۱ بهمن ۹۶ ، ۱۲:۲۸ نیمچه مهندس ...
کیف کردم از کامنت بازی تو و ملیکا:)
منم با ملیکا هم عقیده ترم و دلم میخواست جای تو باشم و این طوری بزرگ میشدم.مثل تو
آفرین به مامان و بابات
پاسخ:
وقتی داشتم کامنتاتونو می‌خوندم و جواب می‌دادم زیر بند خانم آرایشگر بودم :دی یه کم چون کم‌طاقتم، یه جاهایی که خیلی دردم می‌گرفت داد می‌زدم که رهایم کنید و شعارهای فمینیستی از خودم ساطع می‌کردم :))) 
آره اینی که من اینجا دارم سیاهه! قروت یعنی چی؟

خوندم جوابت رو. اتفاقا مثال خوبی زدی. فرض کن یه پسر دماغش یه کم بزرگه، و حالا مثلا اعتماد به نفسش کمه یا به هر دلیلی خیلی از این مساله عذاب می کشه. تو آینه و تو عکس‌ها فقط دماغش رو می‌بینه. هر جا فکر می‌کنه کسی ازش خوشش نمیاد فکر می‌کنه به خاطر دماغش هست و خلاصه این قدر این مساله عذابش میده که تن به تیغ جراحی میده (دقت کن دلایلی رو براش آوردم که احتمالا یک دختر هم به همون دلایل تن به جراحی میده). بعد حالا فرض کن یکی بیاد بگه این پسره *اصرار* داره که شبیه دخترها باشه!!! داره ادا درمیاره. بره سیبیل بذاره به جای دماغ عمل کردن! بی معنی نیست؟ یک کار رو بیخودی جنسیتی کردن نیست؟
 طرز فکرت رو تحمل نمی‌کردم! یعنی اذیتم نمی‌کنه. خب همه که نباید مثل هم فکر کنن. من یه جور دوست دارم زندگی کنم تو یه جور دیگه. مساله ای نیست. تو شاید دلت بخواد طبق همون الگویی که در جامعه برای خانم‌ها تعریف شده زندگی بکنی و خب زندگی خودت هست اختیارش رو داری هیچ کس هم حق نداره ایراد بگیره. ولی وقتی دیگرانی رو که مثل تو نیستن جاج می‌کنی منم میام اینجا واکنش نشون میدم :دی
پاسخ:
والا قروت به ترکی میشه کشک. الان ینی تو کشک جامد می‌خوری؟
پیرو پاسخم به کامنت نیمچه مهندس، هر موقع نخ پاره میشد یاد تو می‌افتادم :دی

اینی که تو گفتی ویژگی یک رو نداره. من گفتم یه رفتار بد و اشتباه و غیر منطقی که چشم و هم چشمی توشه. نه جراحی عادی.

من مشاهده‌گر بودم و مشاهده‌مو گفتم. و احساسی که اون لحظه داشتم. نجاجیدم :دی شاگرد حداد جاج نمی‌کنه، داوری می‌کنه :)))
عه معنی قروت رو الان دیدم نوشتی :دی
پاسخ:
ینی الان تو کشک نسابیده می‌خوری؟
ترشه؟
یاد همون رتبه ی کنکورت افتیدم :/
پاسخ:
با خوندن بند ۱۲؟!!!
منم از دخترای سیگاری خوشم نمیاد ولی اتفاقا تو دانشگاه خیلی از این دخترا رو دیدم یکی اش بود که تو بیرون دانشگاه سیگار می کشید و دو سه تا پسر هم دوره اش کرده بودند که سیگار کشیدن اش دیده نشه ولی متاسفانه دیده شد:) دختری که به سیگار پناه ببره دلم ام واسش میسوزه
پاسخ:
به نظر من اگه برای خودنمایی نباشه ایرادی نداره. مشکل من اینه که سیگار صرف نیست. در کنار سیگار پیام دیگه‌ای رو می‌خوان برسونن. این آزارم میده. البته اون خانوم توی کوپه پیام دیگه‌ای نمی‌خواست برسونه. اتفاقا اگه می‌رفت بیرون کوپه و کسی می‌دید، شاید متهم میشد به خودنمایی. ولی تو کوپه نه.
نه با جوابتون

که گفتین اگر ...
آنگاه ،  تا مهر :)
پاسخ:
آهان :)
جمله‌های مرکب و شرطی و طولانی رو دوست دارم در کل
اونا هم تو رو دوس دارن
اصلا با هم گره خورده نامتون :)
پاسخ:
خدا رو شکر :) بالاخره یکی پیدا شد که هم من دوستش دارم هم اون منو. به قول دکتر حداد یحبونهم یحبو کحب... یادم رفت. یه آیه بود که می‌گفت یه سری بنده‌ها هستن خدا رو دوست دارن، خدا هم اونا رو دوست داره. هی هر جلسه هم اینو تکرار می‌کرد. نمی‌دونم چه پیامی درش نهفته بود که بی‌خیالش نمیشد
یحبهم و بحبونه :)

+ شرح در لینک
پاسخ:
لینکه نیومده. فقط من می‌تونم لینک بدم. کامنت‌گذار از این امکان بی‌بهره است
منم بستمش دیگه
قسمتت نبود :)

http://yon.ir/mPVHi
پاسخ:
دکتر می‌گفت خدا هیچ جای قرآن نگفته عشق و تنها جایی که رابطه‌ی احساسی دوطرفه رو بیان کرده اینجاست
۲۱ بهمن ۹۶ ، ۱۸:۵۲ نیمچه مهندس ...
من دیدم با معنی و ماهیت قره قروت درگیری،گفتم بگم چجوریه تقریبا.پنیر خامه ای رو تصور کن،به رنگ های خاکی و سیاه و قهوه ای با طیف های مختلف که به شکل دایره یا مستطیل های کوچیک یا حالا هر شکلی درش میارن.بهش گیاه های مختلف میزنن گاهی تا طعمش خاص بشه.معمولا ترشه ولی بعضی قره قروت ها شیرین هم هستن قاطی با مزه ی ترش.لبنیات حساب میشه و ما با چای میخوریم گاهی.یعنی یکم رو قند میذاریم و با چای می نوشیم.
در ضمن فشار رو پایین میاره.

پاسخ:
به حق چیزای ندیده و نشنیده!!! 
تو یه همچین مواقعی یه ضرب‌المثل داریم که میگه کاسیب اوشاغی کدّی بالاسی المیسن. ینی بچه‌ی فقیر و دهاتی نباشی. ینی همون به حق چیزای ندیده و نشنیده و نخورده :))
۲۱ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۴۰ نیمچه مهندس ...
اگه لواشک دوس داری قره قروت هم دوست خواهی داشت.
من شنیده بودم تبریزی ها از نظر خورد و خوراک خوب به خودشون میرسن.هم خوراکی هاشون متنوعه و هم با عکس غذاهات این برام ثابت شد:)
حالا میبینم یه چیز رو ندیدی تعجب کردم.
پاسخ:
آخه منو از بچگی از خوردن لواشک و آلوچه و تمر هندی و اینجور چیزای ترش و یخمک و نوشمک و هر چی که رنگ و اسانس داره، به علت ناسالم بودنشون محروم کردن و خودم هم هیچ وقت تمایلی به خوردنشون پیدا نکردم. فقط یه بار یواشکی وقتی دوازده سالم بود یخمک خریدم. ۲۵ تومن بود اون موقع :)) یه یخمک قرمز و یه نارنجی. تازه یواشکی وسط زنگ ورزش از مدرسه رفتم بیرون و خریدم. مدیرمونم فهمیده بود فکر کنم. چون دم در وایستاده بود و منم نمی‌تونستم برگردم. دوستم به لطایف‌الحیل مدیرو کشوند دفتر و من تونستم برم تو. چی داشتم می‌گفتم؟... آهان. خلاصه این چیزا تو خونه‌ی ما حکم سیگارو داره و نمی‌خریم و نمی‌خوریم. لواشکم فقط خونگی، فقط هم تولیدات مامان و مامان‌بزرگم اینا رو می‌خورم. یه کم هم بدغذام خودم. چیزای کمی تو این دنیا هستن که دوستشون دارم. ارجاع میدم به کامنتایی که برای فوریه گذاشتم: 
۲۱ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۴۸ ابوالفضل ;)
آن سی سال را دیگر ندارم... به اینجای متن رسیدم دیگه نتونستم باقیش رو بخونم. بدتر شد که. داغونم کردی...
پاسخ:
بحران سی‌سالگی :)
بقیه‌شم بیاید بخونید بعدا :دی
دلم برا خانم سیگاری سوخت...
دارم، یعنی داریم همچی همکارایی، توجیه خوبی نیست ولی  وقتی نصف شب یه دفعه از خواب پا می شی سیگار دود میکنی حتما دردی هست. ولی موافقم بعضی کارا رو خانوما انجام بدن وجه ی بدتری  داره...مثلا بد دهنی .
..........
هفت سال کنار هم دوست بعد ازدواج بعد طلاق...پوکر فیس به تمام معنا....آزادی  یعنی این کارا....:|
خدا عاقبت جوون نونوا رو خیر کنه ....
ریختن عسل......اصلا بعضی خاطرات اینجورین......اولین خاطره ی من مربوط میشه به انفجار مخازن نفت  پالایشگاه توسط جنگنده های عراقی اونو قتا بین سه تا چهار سالم بود....
واقعا هم استدلال سخیفی هستش..... یعنی چی موی صاف:/


پاسخ:
دیشب کلی فکر کردم که مثال دیگه‌ای برای رسوندن منظورم پیدا کنم
مثالی که مخصوص خانوما باشه، بد باشه و آقایون هم انجام بدن. هر چی فکر کردم چیزی پیدا نکردم که این شرایطو داشته باشه و عجیب بود. بعد فکر کردم گروه آماری‌مو تغییر بدم به بزرگسال و بچه. مثالی که مخصوص بزرگسال باشه، بد باشه و بچه‌ها هم انجام بدن. مثل سیگار کشیدن. اینجا هم با اینکه انجامش توسط بزرگترا خوب نیست، در مورد بچه‌ها و نوجوونا بدتره. 
منظورم دقیقاً همین بود. ینی یه رفتاری اگه از گروه دیگه‌ای سربزنه ضریب تاثیرش روی مشاهده‌گر بیشتره.
۲۲ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۲۳ نیمچه مهندس ...
تو خونه ی ما راهی واسه بدغذایی نمی مونه وقتی شعار مامان و بابام اینه:هرکم یمی داش یسن
یا مثلا راه های خشنی مثل:درازت میکنیم با دم قاشق غذا رو میدیم پایین:)
لواشک و قره قروت و رب و مربا و ماست و حتی روغن رو ما خودمون درست میکنیم یا از کسی که درست میکنه و مطمئنیم ازش می خریم.واسه همین منعی واسه چیزی نداشتیم.فقط کیک و چیپس و هر هله هوله ی کارخونه ای رو برامون نخریدن  و الان هم زیاد تمایل نداریم.
پاسخ:
:)) من انقدر بدغذا بودم که همیشه کنار غذام شربت اشتهاآورم به خوردم میدادن :دی
در زمینه‌ی خرید هله هوله های کارخونه‌ای (مثل کیک و بیسکویت) ما افراط نموده و کارتن کارتن می‌خریم.
۲۲ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۱۹ نیمچه مهندس ...
یه خاله دارم که مثل شما زیاد هله هوله میخریدن و همیشه با قاشق دنبال بچه ش بود که یه لقمه غذا بخوره.همون بچه تو خونه ی ما بشقاب رو میذاشتیم جلوش و خودش غذا میخورد.
نمیدونم بدغذا بودن باعث میشه هله هوله بخوری یا هله هوله خورها بدغذا میشن.
پاسخ:
من تو خوابگاه خوب به خودم می‌رسیدم. چون خودم درست می‌کردم، چیزایی که دوست داشتم رو می‌خریدم و می‌خوردم و چیزایی که دوست نداشتم رو نمی‌خریدم. مثلا کدو و بادمجون حتی یه بارم نخریدم، پیاز کم می‌خریدم و هر هفته چندین کیلو هویج و سیب‌زمینی و کاهو و کلم می‌خریدم. هر شبم سوپ درست می‌کردم و گوشت زیاد می‌خوردم.
ولی خب ذائقه‌‌ی خونواده‌مون یه طور دیگه است و برای همین برچسب بدغذایی بهم می‌زنن
۲۳ بهمن ۹۶ ، ۰۷:۰۴ نیمچه مهندس ...
اوهوم،درک میکنم.
منم نوع دیگه ای از غذاها رو دوس دارم اما بی حوصله تر از اونم که خودم درست کنم.
پاسخ:
:) تصمیم بگیر که هر روز عکس غذاهاتو بذاری اینستا. اینجوری شاید انگیزه‌دار بشی
۲۳ بهمن ۹۶ ، ۰۸:۱۳ نیمچه مهندس ...
تو اینستا نیستم.یعنی فقط کامنت می ذارم و لایک میکنم.
با عکس گرفتن میونه ام خوب نیست،سالی چهار مرتبه شاید عکسی بگیرم.
پاسخ:
همممم نمی‌دونم.... به طرز عجیبی امروز بی‌حوصله‌ام.
کار دنیا کراش واره مثلا من نسبت به کسی کراش ام اون نسبت به کسی دیگه یه نفر نسبت به هر دوی ما ولی هر چقدر هم کسی نسبت به ما کراش باشه نباید دل اش رو بشکنیم حتی اگه رو دوست نداشته باشیم نباید طوری بگیم که دل اش بشکنه:(
پاسخ:
:) درسته
الان داشتم کامنت ها رو می خوندم درباره ای قره قورت منم نخوردم تو بازار هم ندیدم فقط تو ائل گلی تو مغازه ها دیدم هر مدل و با هر طعمی بود چون خودم لواشک و مزه های ترش دوست ندارم نخریدم
پاسخ:
دیدم اونجا لواشک و اینا هست، ولی نزدیکشون نرفتم و دقیق بررسی‌شون نکردم
من ولی می خوام یه بار امتحان کنم و قره قورت بخرم فقط می ترسم غیر بهداشتی باشه مریض بشیم
پاسخ:
یه بارش اشکالی نداره
ولی بپا معتاد نشی :))
۲۳ بهمن ۹۶ ، ۱۷:۲۲ نیمچه مهندس ...
اون مورد 17 هست که آخرش گفتی کاری رو خودت تصمیم می گیری و انجام میدی و والدین هم تشویق میکنن،ولی تهش میگن اگه نمی کردی فلان نمیشد خیلی غم انگیزه.
والدین من تشویق هم نکردن حتی.یعنی الان که دارم فکر می کنم نسبت تشویق هاشون به انتقاد هاشون1به 7هست.
21:قارچ خام خیییلی خوش مزه س.اصلا نباید سبزیجات رو زیاد پخت.ویتامین هاش نابود میشه.بچه بودیم می رفتیم دنبال قارچ میگشتیم.اون موقع ها قارچ تو بازار نبود.قارچ های صدفی پیدا می کردیم ، فقط تو بهار پیدا میشد.
22:من برام فرق نداره زن سیگار بکشه یا مرد.اما جای تو بودم اجازه نمی دادم.سیگار اذیتم میکنه و این برام مهم تر از هر چیز دیگه ایه.
23
:|
خوبه من تو شهر شما زندگی نمی کنم.دیوونه میشدم یا اگه دیوونه نمی شدم قطعا افسرده میشدم.

پاسخ:
23 :)) در دفاع از شهرم باید بگم شهرهای دیگه هم از این فرهنگ‌های روی اعصاب و روان دارن و به هر حال هر گلی یه عیبی داره :دی
۲۳ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۱۳ نیمچه مهندس ...
قطعا
میگن که nobody is perfect
قبلا ها مثلا ده سال پیش اینجا میرفتن جهیزیه دیدن.بعد کم کم جمع کوچیک تر شد و الان دیگه وجود نداره.
پاسخ:
الان خونه می‌خرن و می‌برن خونه رو می‌چینن و شب عروسی، ایل و طایفه به معیت عروس و داماد می‌ریزن تو خونه و شروع می‌کنن به تحلیل و نقد و بررسی مارک نمکدونا مثلا