شباهنگ

باز این چه شورش است که در خلق عالم است
شباهنگ

به قول نیکولا، «من از نالیدن و ژست افسردگی گرفتن و منتقل کردن انرژی منفی همیشه متنفر بوده‌ام. همه‌ی تلاشم را کردم و همه‌ی زورم را زدم که از بین اتفاق‌های خوب و بد شبانه روزم، بهترینش را برای نوشتن توی وبلاگم انتخاب کنم، چیزی که وقتی کسی می‌خواند لبخند بزند، یا لااقل اگر لبخند نمی‌زند یا توی فکر نمی‌رود یا چیزی بهش اضافه نمی‌شود غصه هم نخورد. که بعدا (حالا چه توی این دنیا چه آن دنیا) اگر خواستند بیخ گلویم را بگیرند که چرا برق را تو اختراع نکردی و چرا کوچکترین تغییری توی وضعیت مردم دنیا ندادی، بتوانم از خودم دفاع کنم و بگویم که حداقل لبخند روی لب یکی دو نفر نشانده‌ام.»
از لبخندت برای تغییر دنیا استفاده کن؛ نگذار دنیا لبخندت را تغییر دهد.

به ابر عظیمی از غبار، گاز و پلاسما در فضاهای میان‌ستاره‌ای، nebula یا سحابی گفته می‌شود؛ سحابی‌ها محل تولد ستاره‌ها هستند و شباهنگ یا شِعرای یمانی درخشان‌ترین ستارهٔ آسمان شب و از نزدیک‌ترین ستاره‌ها به زمین است و کمابیش از همهٔ نقاط مسکونی زمین دیده می‌شود.
همچنین شباهنگ یا مرغِ حق یکی از کوچک‌ترین انواع جغد است این پرنده تمام شب را بی‌حرکت و ساکت روی شاخه‌ها می‌نشیند و هر از گاهی با صدایی لرزان، سکوت شب را می‌شکند. صدای این پرنده طوری است که بعضی از مردم فکر می‌کنند «حق، حق» می‌گوید.

شباهنگ شما را امینِ کامنت‌های خصوصی و پست‌های رمزدارش می‌داند؛ پس محتوای این کامنت‌ها و پست‌ها بین خودمان بماند. اما "کپی" و انتشار محتویات پست‌های بدون رمز جهت استفاده و نه سوء استفاده چه با اجازه چه بی‌اجازه، چه با ذکر منبع چه بی‌ذکر منبع و یواشکی "بلامانع" است.

شباهنگ، هیچ وبلاگی را به صورت مخفی دنبال نمی‌کند و وبلاگِ خوانندگان و وبلاگِ دنبال‌کنندگان وبلاگش را از طریق inoreader می‌خواند.

آخرین نظرات

1123- من از یادت نمی‌کاهم

شنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۱۲ ب.ظ

شب آخری که داشتم چمدونامو می‌بستم برگردم خونه شیما اومد و کنارم نشست. من داشتم یکی یکی وسایلمو توی چمدون می‌چیدم و اون یکی یکی برمی‌داشت و نگاشون می‌کرد. چند تا دستمال مرطوب و چند تا چسب زخم و یکی دو بسته قرص مسکن برداشت و گفت اینا رو بذار همین‌جا بمونه؛ تو دیگه لازمشون نداری. بعد نگاه به اتو کرد و برش داشت و گفت هر جا می‌ری برو، این اتو رو نبر فقط. بعد گذاشت سر جاش. دو تا جعبه‌ی کوچیک تو چمدونم بود. کادوشون کرده بودم برای تولدهای یهویی. یکی رو برای تولد شیما آماده کرده بودم؛ از پارسال. ولی نداده بودم بهش. چون ازش خوشم نمیومد. آدم عجیبی بود. هزار دلیل برای دوست نداشتنش داشتم و هزار دلیل برای دوست داشتنش. به خاطر همون هزار دلیلِ اول، تولدم دعوتش نکردم و تولدش دعوتم نکرد و به خاطر هزار دلیلِ دوم وقتی برمی‌گشتم خونه براش ترشی می‌بردم. وقتی می‌رفتم تو لاک خودم تنها کسی بود که جزئت داشت بهم نزدیک بشه و با مسخره‌بازیاش سعی کنه حال و هوامو عوض کنه. ولی آبمون تو یه جوب نمی‌رفت. شبیه من نبود. نمی‌تونستم بیشتر از چند دقیقه تحملش کنم. نمی‌تونستم بیشتر از چند دقیقه باهاش صحبت کنم و باهاش باشم. ولی چیزایی رو بهش گفته بودم که به هم‌اتاقیام نگفته بودم. برای همین می‌گم آدم عجیبی بود. اون دو تا جعبه رو برداشت و خواست بازشون کنه. با تندی بهش گفتم بدون اجازه به وسایلم دست نزن. گذاشتشون سر جاش و رفت عقب‌تر و گفت همیشه تلخ بودی؛ حتی همین شب آخری. لبخند زدم. دلم می‌خواست بگم دلم براش تنگ میشه. نگفتم. چمدونو تا خرخره پر کردم و سعی کردم برای جعبه‌ی خرت و پرتام هم جا باز کنم. اومد نزدیک‌تر و بازش کرد. چیزی نگفتم. اون روز که با نسیم و فهیمه رفته بودن شمال یه عکس سه تایی گرفته بودن. نسیم ازم خواسته بود عکساشونو چاپ کنم. اینم چاپ کرده بودم. روز آخر عکسه رو از نسیم گرفتم که یادگاری نگهش دارم. شیما جعبه رو باز کرد و عکسه رو دید. برش داشت و نگاش کرد. عکسو گرفت سمتم. گرفتم و گفتم نگهش داشتم که هر موقع دلم براتون تنگ شد نگاش کنم. لبخند زد و گفتم فکر می‌کردم ازمون بدت میاد. گفتم اون حسابش جداست. هنوزم نمی‌خوام سر به تنت باشه. ولی خب دلیل نمیشه دلم برات تنگ نشه. چمدونو دوباره خالی کردم و اون دو تا جعبه‌ی کوچیکو درآوردم. قرمزه رو گرفتم سمتش و گفتم برای تولدت گرفته بودم. حسش نبود اون موقع بهت بدم. بازش کن ببین دوستش داری؟ لبخند زد و گفت تو عجیب‌ترین موجودی هستی که تو عمرم دیدم. منم لبخند زدم و گفتم تو هم همین‌طور.

موقع خداحافظی گفت فراموشت نمی‌کنم. چون از این به بعد هر جا جغد ببینم یاد تو می‌افتم. هر جا یه برقی ببینم یاد تو می‌افتم. هر کیو ببینم ساعت‌ها پشت لپ‌تاپ نشسته و از جاش تکون نمی‌خوره یاد تو می‌افتم. هر موقع از جلوی شریف رد شم و اسمشو بشنوم یاد تو می‌افتم. شیما علوم سیاسی می‌خوند. گفت هر موقع اسم اصولگراها و حدادو بشنوم یاد فرهنگستان می‌افتم و بعد یاد تو می‌افتم. یه چند ثانیه مکث کرد و خندید و گفت مراد! گفت هر موقع اسم مرادو بشنوم هم یاد تو می‌افتم.


نظرات  (۳۹)

انصافاً دامنه‌ی وسیعی از کلمات هستن که تونستین به خوبیِ هرچه تمام‌تر، به‌نامِ خودتون بزنیدشون! طوری که آدمی که چه از وبلاگ و چه در واقعیت باهاتون ارتباطی داره - هرچند اندک - با اون کلمات یا نشونه‌ها ناخودآگاه یادتون میفته :| چجوری اینقدر ژرف نفوذ کردین!؟ :)))
پاسخ:
:)))) جالبه خودم ترجیح می‌دم کسی منو به خاطر نسپره و از بیخ و بُن یادش بره
دوستان دوره‌ی راهنمایی و برخی از دوستان دبیرستانم که هیچی از شریف و برق و جغد و اینا نمی‌دونن هنوزم منو با لطفعلی خان و کریم خان زند یادشونه :|
۲۱ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۴۰ نیمه سیب سقراطی
کلی جزیئات و واژه حفظم که تک تک ـشون منو یاد یه جماعتی میندازه ... ولی نمیدونم کی با چی یاد من میفته ؟ 
پاسخ:
سیب قرمز همیشه منو یاد تو می‌ندازه :)
چرا انقدر تلخی ... 
پاسخ:
به وقتش شیرینم می‌شم :)
این شیما کاراکتر مورد علاقه من بود:))))) خیلی خل میزنه:دی ولی چون تو آبش باهاش تو یه جوب نمیرف منم ابراز علاقه نکردم
+ خاطره کم آوردی؟زدی تو خط از آینده و گذشته نوشتن
اشکال نداره سوژه نداری:دی از همون در و دیوار اتاقتم که بنویسی ملت میخونن خوششونم میاد

پاسخ:
:))) از شیما و هم‌اتاقیام نمی‌تونستم و نمی‌تونم زیاد بنویسم. چون آدرس وبلاگمو ندارن و وجدانم اجازه نمی‌ده وقتی خودشون نمی‌خونن ازشون بنویسم. هر چند می‌دونستن که تو وبلاگم ازشون می‌نویسم. 
خاطره کم نیاوردم. ولی همون طور که در جواب یکی از کامنت‌ها گفتم، تو سوژه کردنِ خونه و خانواده محدودیت دارم. وگرنه مگه میشه شباهنگ تو یه هفته دو تا عروسی دعوت باشه و به عکس بادکنک اکتفا کنه؟ فلذا می‌تونید کامنت‌هایی که این ور و اون ور می‌ذارم رو پیگیری کنید. کامنتای وبلاگ جولیک، الانور، الی، خانم ف، مدادرنگی و....
+ تو یادداشت‌هام نزدیک دویست تا کلیدواژه دارم؛ ولی خب هر چیزی رو هر موقعی نمیشه گفت.
راس گفته 
تلخی
بعضی وقتا با یه من عسلم نمیشه خوردت خدایی=)
البته تعیین مزه ت یه چیز کاملا شخصیه و کسی غلط کنه بگه تلخ نباش
ولی میتونه به صورت جمله خبری بگه تلخی..
خود من بعضی وقتا فوشت دادم با حرص صفه وبتو بستم باهات قهر کردم یکی دوروز خودمم گفتم اون بیشعوره،تو ببخشش آشتی کن و تو روحتم خبر نداره من صد دفه ازت شکست عشقی خوردم:))
+ اینایی که  عمومی میگن تلخن،خیلیم شیرینن
خنده هاشون از این همیشه خوش خنده ها خیلی قشنگتره حتی
رو نکردن هنو
مهربون بشن میترکونن
تهشم شیرینیشون واس یکی یا یه عده خاصه
اون وسط اون یه عده خیلی مستفیض میشن
یه عده رو هم از دور با این تلخی که معمولا با غرور و سنگدلی م هس خون به جیگر میکنن..
پاسخ:
:)))))))))))))))))) خودت تو خلوت باهام قهر می‌کنی شکست می‌خوری آشتی می‌کنی :))) بی‌شعورو خوب گفتی خدایی :دی
نچ.من ازت شیرینی ندیدم 
در همین راستا دقت کنی ی حد غیرقابل باوری پیش تو کم حرف شدم از آخرین بار
می بینمت ناخوداگاه سکوت میکنم
پاسخ:
حسی که نسبت به تو دارم همون حسیه که به شیما دارم و چیزایی که تو می‌دونی همون چیزاییه که شیما می‌دونه. شاید شکل و ظاهرت شبیه شیما نباشه، ولی احساسی که نسبت به شما دو تا دارم یکسانه.
و بعنوان حسن ختام در راستای حالی که یهو ازم گرفته شد :

آخرین پرنده را هم رها کردم
اما هنوز غمگینم
چیزی
در این قفس خالی هست
که آزاد نمی شود

#گروس عبدالملکیان
پاسخ:
پَر می‌کشی و وای به حال پرنده‌ای
کز پشت میلۀ قفسی عاشقت شده است


فاضل نظری
۲۱ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۱۱ 🔹🔹نیلگون 🔹🔹
منم با دیدن جغد،
شنیدن نام نامی شریف؛ علی الخصوص برق شریف و مراد یادت میفتم. 
راستش یه بارم از پشت ویترین یه مغازه ای؛عروسک جغد دیدم و یادت افتادم.حتی عکس گرفتم واست بفرستم.بعد اومدم وبت دیدم آپدیتی.نوشتی شما تنها کسی نیستید که برای من عکس جغد میفرستید!( کلید اسرار :)) ) و یه سری حرفای دیگه.واسه همین منصرف شدم از فرستادنش :D 


پاسخ:
:))))))))))) خب می‌فرستادی دیگه. اون موقع منظورم این بود که فکر نکنین فقط شما عکس می‌فرستی و من هی باید عکساتونو بذارم تو وبلاگم و هی ازتون تشکر کنم و اینا. منظورم این بود که هر روز دو سه تا عکس از طرف شماها دریافت می‌کنم! و اگه هر روز از این عکسا بنویسم خز می‌شه و نگه می‌دارم سالی یه بار یهو همه رو رونمایی کنم.
یه عده هم بودن انتظار داشتن هی بهشون توجه کنم و خب من اون پستو گذاشتم که بگم دویست سیصد نفرین و من نمی‌تونم هی بهتون توجه کنم! طرف قهر کرد رفت :|
۲۱ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۱۱ رفیعه رجعتی
هیچ وقت نتونستم با کسایی که دلم باهاشون صاف نیست، خوش برخورد شم :| حالا قضیه ی تو و شیما فرق میکنه ها، کلا گفتم :|
پاسخ:
:) مشکل ما عدم تفاهم در طرز تفکرمون بود
۲۱ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۲۳ 🔹🔹نیلگون 🔹🔹
نه بابا.پیش خودم گفتم بنده خدا راست میگه دیگه.جغد ندیده نیست که :)))))
نه من اصلا همچین انتظارات یا همچین فکرایی نداشتم.صرفا میخواستم بگم به یادت بودم.مطمئنم هرآدمی من جمله خودت خوشحال میشه ازینکه کسی از راه دور و زمانی که فکرشم نمیکرده به یادش بوده :)
پاسخ:
نه خب من عکساتونو دوست دارم و به اسم خودتون یادگاری نگهشون داشتم. ولی خب واقعاً درک نمی‌کنم چرا بعضیا انتظار توجه ویژه دارن :| هنوز تو شوکم که اون دو سه نفر که دختر هم بودن چرا قهر کردن :| فکر کن نه آدرس وبلاگ می‌ذاشتن نه ایمیل نه هیچی. بعد انتظار داشتن حالشونو بپرسم.

حالا عکسه رو بفرست خب... به اسم تو عکس ندارم :دی
۲۱ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۲۴ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
کسی هست که جغد نبینه و یاد تو نیفته؟!:)))))
خداروشکر که با یه خاطره خوب خداحافظی کردید:)
پاسخ:
:))) آره این اواخر مهربون‌تر شده بودم کلاً
۲۱ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۳۳ 🔹🔹نیلگون 🔹🔹
:))))))))
سرزمین عجایبه اینجا :)) 


عکسه رو چشم .. میرم تو آرشیو دنبالش میگردم اگه بود میفرستم برات.خیلییییی وقت پیش بود که انداخته بودمش.ازین جغد خنگول رنگی ها بودن :دی
پاسخ:
:))) به خدا هنوز تو شوکم!

+ خوب بگردیا. نیای بگی پیدا نکردم.
ک از من بدت میاد مث شیما .هاااا؟! =)))
پاسخ:
:))) حتی بیشتر از شیما
چقدر دیالوگاتون شبیه فیلم و کتاب و قصه هاس. 
یعنی می‌خوام بگم من خودم می‌میرم و این حرفام تو دلم می‌مونه. خوبه که گفتین و گفته.
خ. اعتراف می‌کنم خط قبل می‌خوام رو نوشتم میخوام و بعد یادم افتاد وبلاگ شباهنگه.. برگشتم بینش نیم فاصله گذاشتم.
پاسخ:
آفرین. نیم‌فاصله خوب است. نیم‌فاصله را دوست داشته باشیم.

شیما حرف زدنش خاص بود. پر از تلمیح و استعاره و کنایه و منظور حتی!
هر از گاهی حس می‌کردم رو مُخمه حرف زدنش :))
۲۱ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۵۵ ماهی کوچولو
شیما شبیه لیلی تو یادداشت های یک زن خانه داره تو شبیه شیدا :دی ارتباط تون حتی حداقل حس من اینه
پاسخ:
نمی‌دونم لیلی و شیدا کدومه. اسم اصلی‌شونو میگی؟
من زیاد فیلم نمی‌بینم که مثال خوبی به ذهنم برسه ولی من و شیما مثل جنّ و بسم الله بودیم :))))
دل ب دل راه داره پس :))
ادم عجیبی هستی ..عجیب .. عجیب
پاسخ:
دل من غلط بکنه به دل تو راه داشته باشه :)))
۲۱ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۵۸ ماهی کوچولو
شیدا اونیه که وبلاگ داره :) 
لیلی هم اون زن خل و چله است که زن پسردایی شوهر شیداست
پاسخ:
خب نه ما هیچ کدوم خل و چل نیستیم. کاملاً جدی و تلخ و قوی!
اتفاقاً این قوی بودنمون باعث میشد که نتونیم همدیگه رو تحمل کنیم. البته قوی به اون معنیِ جسمانی نه هااااا. یه جور سلطه‌طلبی یا اممممم نمی‌دونم چه واژه‌ای به جاش بگم. یه جورایی میشه گفت تو اتاق اونا حرف، حرف شیما بود. حرف اول و آخرو اون می‌زد. تو اتاق ما هم نه که حرف، حرف من باشه، ولی خب ابهت... آهان! ابهت!!! هر دومون یه جورایی جایگاه و ابهت داشتیم :)))
۲۱ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۰۹ ماهی کوچولو
:))) جان جان
با ابهت جانم :) 
مثل همون دو پادشاهی که تو یه اقلیم نمیگنجن و این حرفا 
پاسخ:
:)))))))))))))) احسنت! دنبال همین ضرب‌المثل بودمااااا هی دو شمشیر در یک غلاف یادم می‌افتاد و پادشاه و گلیم و درویش و اینا
مثلاً یکی از مشکلاتم با اتاق اونا این بود که هر موقع شیما یه چیزی لازم داشت بقیه رو می‌فرستاد بگیرن براش و منم می‌گفتم خودش باید بیاد و بخواد و بگیره و نمی‌دادم به دوستش :))) وقتایی هم که میومد در نمی‌زد و یه ایراد به در نزدنش می‌گرفتم. بعدِ گرفتنِ اون چیز (مثلاً ترشی) بدون تشکر می‌رفت و بلند می‌گفتم دستم درد نکنه :)))) 
۲۱ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۲۳ ماهی کوچولو
خب این رسما بیشعور بوده :)) من یکی سرشو بندازه تو بیاد تو اتاقم بدون در زدن نمیتونم بلند نگم دور از جون گاو :)) 
پاسخ:
:)) بی‌شعور نبود. خاص بود. منطق خاص خودشو داشت. تریپ فرزین و مشتی داشت. لاغر و ظریف و دخترونه بود ظاهرش؛ ولی می‌تونستی بهش تکیه کنی.
یه وقتایی فکر می‌کردم عمداً در نمی‌زنه و تشکر نمی‌کنه که لج منو دربیاره و منو به حرف بیاره
مثلاً میومد می‌نشست رو تختم و می‌گفت ها؟ چیه؟ ندیدی تا حالا کسی رو تختت بشینه؟ :))
۲۱ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۳۳ ماهی کوچولو
وااای :))) خدایی رو مخ بوده :)) ولی باحال هم بوده 
پاسخ:
یه ذره باهوشم بود و فکرتو می‌خوند و اینم برام غیرقابل تحمل بود :)))
۲۱ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۴۴ خانم فـــــ
بله همه مرادو میشناسن:)
+برم خونه کامل میخونم
پاسخ:
:)) فکر کنم تنها کسی که نمی‌دونه مراده خود مراده :))
منم دقیقا ماجرام شبیه نیلگون شده بود، به قصد عکس فرستادن اومدم که اون پست رو دیدم و خوندم.
پاسخ:
:))) عجبا!!! آقا من اگه از یکی خوشم نیاد می‌رم صاف و صریح بهش می‌گم برای من کامنت نذار یا عکس نفرست. به چند نفرم گفتم. دلایل خاص خودمو داشتم البته. اگرم نتونم بگم انقدر کوتاه جواب می‌دم به کامنتاش که خودش متوجه بشه که از کاراش، کامنتاش یا خودش خوشم نمیاد. (یه موردش آقایونی هستن که حد و حدود شوخی رو رعایت نمی‌کنن. از اینا خوشم نمیاد)
اون پستم وقت گیر آورده بود برای انتشار!
فی‌الواقع من عاشق شماهام که انقدر رعایت می‌کنید منو :) [بوس!]
اون عکستم پیدا کن بفرست لطفاً
سلام عزیزم خوبی؟ منو یادته ؟:)

حس نظردادن نبود ولی هنووووزم میخونمت اما خاموش نمیدونم باخودم گفتم شاید ازاینکه وبلاگ ندارم زیاد دوس نداشته باشی نظربدم اخه ایناها همشون وبلاگی ان خو ولی حالا دستم رفت سمت نظرات دوس داشتم بدونی که کماکان میخونمت البته یه مدتی هم کامنت دونی بسته بود یجورایی همونجوری عادت کرده بودم که فقط بخونمت :) 

فره تونمه مه :)) 
پاسخ:
سلام. ممنون. من شماها رو یادمه؛ این شمایی که ما رو فراموش کردی
اتفاقاً من اون خواننده‌هایی که وبلاگ ندارنو یه کم بیشتر از بقیه که وبلاگ دارن، دوست دارم. چون شماها وبلاگ ندارید که دنبالم کنید و ستاره‌ام براتون روشن بشه و پیاده میاید منو می‌خونید :دی ارج و اجر و قربتون بیشتره :)))
فره ینی خیلی. بقیه‌شو نفهمیدم
خب حالا گله نکردم که :))))) خواستم خبر داده باشم که روی یه ملتی تاثیر گذاشتی اون روز :دی
حذف کردم اون عکسه رو چند وقت پیش :| اون چیزی هم که ازش عکس گرفتم رو ندارم دوباره بگیرم، ایشالا دفعه بعد D:
پاسخ:
حذف!؟ چرا خب آخه؟؟؟ :((((
من که فراموشت نکردم عزیزم با تک تک کلمات وجملاتت وپست هایی که مینویسی خیلی چیزا ازت یاد گرفتم . یادته بهم ترکی یاد میدادی یادش بخیر:)

فره تونمه مه =ینی خیلی میخوامت 
پاسخ:
من دَ سنی چُخ ایستیرَم = من هم  تو را خیلی می‌خواهمت!
البته یه دلیلشم اینکه با گوشی نظرمیدم واس همین تنبلی میکنم:)

یه مدت رفته بودم تو لاک تنهاییم و ازهمه چی وهمه کس دوری میکردم وهنوزم البته .والا همیشه به یادتم 
پاسخ:
:) قربانت!
۲۱ مرداد ۹۶ ، ۱۷:۰۶ פـریـر بانو
یه حس غم‌انگیزی گرفتم. نمی‌دونم چرا! متاسفانه یا خوشبختانه آدم واسه کسایی که ازشون خوشش نمیاد هم دلتنگ میشه :/
پاسخ:
:))) دنیا همینه دیگه. منطق حالیش نمیشه.
میدونم خیلی بی معرفتم :-(اما خب مشغله زندگی وگرفتاری .

عه جواب دادی :) 

انشالا هرجا هستی موفق باشی مث همیشه وخوشبخت :)
پاسخ:
:) من که توقع کامنت ندارم :) همین که یاد ما هستی، ما را بس!
ممنونم. به همچنین عزیزم
این آدمای کوچیک و کم‌رنگ و عجیب توی زندگیای همه‌مون هستن و با نبودشون انگار یه چیزی کمه...
پاسخ:
اوهوم...
۲۱ مرداد ۹۶ ، ۲۰:۰۹ خاموش... اما دختر
سلام . منو یادته؟

اتفاقاً این قوی بودنمون باعث میشد که نتونیم همدیگه رو تحمل کنیم. البته قوی به اون معنیِ جسمانی نه هااااا. یه جور سلطه‌طلبی یا اممممم نمی‌دونم چه واژه‌ای به جاش بگم.

دقیقا به همین دلیل برات هیچوقت کامنت نمیذاشتم.

البته من یک مقدار فرق دارم. نمی دونم ممکنه خیلی لوس و نازنازی باشم برای (مثلا توی نوعی) یا برعکس ممکنه همین قضیه ابهت و غرور و سلطه طلبیه اتفاق بیفته.
اینکه کدومش نمود پیدا کنه بستگی به خیلی چیزا داره که من به عنوان شروع کننده , سرش ریسک نمی کنم.
پاسخ:
سلام. آره یادمه :)))
خب کامنت گذاشتن بحثش با زندگی مشترک و دوستی یه کم فرق داره. من شاید از دخترای لوس خوشم نیاد، ولی حتی اگه این لوس بودن تو کامنتشون نمود داشته باشه، واکنش خاصی نشون نمی‌دم و به ارتباط نویسنده-خواننده بودنمون لطمه نمی‌زنم
۲۱ مرداد ۹۶ ، ۲۰:۳۸ خاموش... اما دختر
نهههههه
لوس بودنو اشتباه فکر کنم متوجه شدی. البته کلا تعریف من از لوس فرق داره با بقیه :|  تقصیر منه.

منظورم از لوس بودن اینه که به جای اینکه از درِ سلطه گری و غرور وارد شم, ممکنه یهو حال کنم از درِ لوس بودن وارد شم. لوس هم یعنی مثلا ازت بخوام بهم توجه کنی , خوشم بیاد دوسم داشته باشی و از این کارا :|
پاسخ:
:))) چه قدر لوووووووووووووس! ازم بخوای بهت توجه کنم؟ دوست داشته باشم و از این کارا؟ ایشششششششش
در کل منظورم اینه که نوعِ ارتباطم با دوستان حقیقیم تو این فضای مجازی و توی کامنتدونی و جلوی جمع اینجوریه که شاید شما نتونید تشخیص بدید کدوم یک از این کامنت‌گذاران فامیلمه، کدومشون هم‌کلاسیم و کدوم هفت پشت غریبه
۲۱ مرداد ۹۶ ، ۲۱:۵۲ خاموش... اما دختر
نمخوام
پاسخ:
:)))
۲۱ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۴۸ 🔹🔹نیلگون 🔹🔹
خب 
من آمدم :دی
نسرین،گشتم تو آرشیو منتهی اون عکسه نبود.گویا چند وقت پیش که حافظه گوشیم پر شده بود پاکش کردم.
اماااااا
امروز مجددا رفتم پشت ویترین همون مغازه :دی
دیدم اثری ازون جغد خنگول ها نیست.اما جغد های دیگری یافتم و عکس انداختم برات :)))
ایناهاش

http://bayanbox.ir/info/5583971884649145056/image-1


اون جغدهای سه تاییِِ سمت چپ تو و مراد و نسیم یا طوفان(درهر حال بچه اولتونید! :دی)
اون جغدی که عینِ چی کنارتونه و چاقه(!) مادرشوهر دلبند شماست! :دی
جغد سمت چپی هم خودشو معرفی نکرد :)))) گمونم پدرشوهرته!نمیدونم چرا ناراحته یکم!فکر کنم با مادرشوهر عزیزت حرفش شده!
من برم تا بیشتر ازین تخیلاتم به کار نیفتاده :))
فعلا خداحافظ :دی
پاسخ:
بچه‌ی اولمون طوفانه. تو شناسنامه امیرحسینه البته ^-^
تخیلاتت از پهنا تو حلقم :))

+ ممنونم بابت عکس و زحمتی که کشیدی
۲۲ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۰۱ 🔹🔹نیلگون 🔹🔹
خواهش میکنم عزیزم
پدرشوهرت شبیه پروفسوراس ^_^ خیلی موتوشخصه :D (به متشخص ایراد نگیر لطفا :)))) )

:))))))

+خواهش میکنم عزیزم اصلا قابلتو نداشت
پاسخ:
ممنون :)
۲۲ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۰۳ 🔹🔹نیلگون 🔹🔹
چرا دوبار خواهش کردم؟! :| :)))
پاسخ:
محکم‌کاری کردی دیگه

[مسواک به دهن آخرین کامنت را پاسخ داده می‌رود لالا کند]
مهربان با ابهت مثل پدر...
پاسخ:
:)) خرید هندونه هم با ما بود
مثل این تبلیغاته، هندونه با ماست...
قبل از اون‌که بگم روزت مبارک باید بگم هرجا که پوسترش رو دیدم نوشته بود ۱۳ آگوست و تقویم گوشی من ۱۳ اوت‌ـه. ولی اینقدر در کانال‌ها و گروه‌های مختلف باهاش مواجه شدم که بالاخره قانع شدم امروز روز جهانی چپ‌دست‌هاست!
روزت مبارک! :)
پاسخ:
:)))) 13 ذی‌القعده هم تولد قمری‌مه 
26 / 2 (بیست و شش اردیبهشت) هم تولد شمسی. 26 تقسیم به 2 میشه 13
کلاً با 13 قراره محشور شم
شعرش قشنگه.
پاسخ:
آره :)
در میان جنس مذکر
رابطه ای با این کیفیت منجر به جدایی  بی بازگشت میشه
پاسخ:
عجب دلبرِ تمامیت‌خواهی