شباهنگ

ماییم و سینه‌ای که در آن ماجرای توست
شباهنگ

اصول و ضوابط کامنت‌گذاری در این وبلاگ:
۱. هر پستی کامنت‌هاش باز بود، مختارید که کامنت بذارید یا نذارید، عمومی و خصوصیش دیگه بستگی به میل خودتون داره. ولی اگه خصوصی کامنت گذاشتید برای دریافت پاسخ حتماً آدرس وبلاگتونم بذارید‌.
۲. هر پستی کامنتش بسته بود، ینی ترجیح دادم عمومی و جلوی جمع راجع به اون موضوع کامنت نذارید. اما می‌تونید به‌صورت خصوصی حرفتونو بگید یا نگید. بازم بستگی به میل خودتون داره. ولی اگه خصوصی کامنت گذاشتید برای دریافت پاسخ حتماً آدرس وبلاگتونم بذارید‌.
۳. مورد دوم، شامل پست‌هایی که کامنتشون باز بوده و بعد از مدتی کامنتشونو غیرفعال کردم و بستم هم میشه. ینی بازم می‌تونید به‌صورت خصوصی حرفتونو بگید یا نگید. بستگی به میل خودتون داره. ولی اگه خصوصی کامنت گذاشتید برای دریافت پاسخ حتماً آدرس وبلاگتونم بذارید‌.
۴. هر جا دیدید یه ستاره کنار شمارۀ پست یا کنار شمارۀ بخشی از پست گذاشتم، ینی اون پست یا اون بند رو برای خودم نوشتم و دوست ندارم با شما راجع بهش صحبت کنم و دوست ندارم به هیچ طریقی کامنت بذارید.

۱۱۲۵- آمدگان و رفتگان

چهارشنبه, ۱۱ مهر ۱۳۹۷، ۰۱:۰۴ ب.ظ

دیشب وقتی داشتم لباسامو می‌ذاشتم تو چمدون و بار سفر می‌بستم، یاد اون کاغذی افتادم که پارسال نه، پیارسالم نه، پس‌پیارسال یا شایدم پسان‌پیارسال و حتی پسان‌پس‌پیارسال (به عبارت دیگر سال ۹۴ :|) اسم دوستان و آشنایانو توش نوشته بودم و عید سال بعدش که میشه پیارسال با خودم برده بودم کربلا، تا کنار ضریح اسما رو بخونم و حاجتشونو بخوام و براشون دعا کنم. یه لیست ششصد هفتصد نفری که بخشیش رو دوستان وبلاگیم تشکیل داده بودن. نمی‌دونستم دورش انداختم یا نگه‌ش داشتم. چند ساعتی گشتم و کمد و کتابخونه و جعبه‌ها و پوشه‌های اسناد به درد نخور و به درد بخور و بی‌ارزش و باارزش و یادداشت‌های یادگاری‌مو زیر و رو کردم تا پیداش کردم. وقتی دستم گرفتم و مثل وقتایی که معلما حضور و غیاب می‌کردن شروع کردم به خوندن اسامی دوستان مجازیم، دیدم خیلیا غایبن، خیلیا نیستن، خیلیا رفتن. بعضیا جوری از خاطرم رفته بودن که انگار اولین بارم بود اسمشونو به زبون میاوردم.

عازم مشهدیم. قطار تازه راه افتاده. یه سفر چهارنفره، تو یه کوپهٔ چهارتخته، تو واگن شمارهٔ چهار. چهار، این عدد دوست‌داشتنی. 

اون برگه رو با خودم نیاوردم. شاید بهتره که از نو یه لیست جدید بنویسم. خب یکی‌یکی اسماتونو بگین یادداشت کنم :دی

+ در طول مسیر خودم هم برای این پست کامنت خواهم گذاشت :دی


[عکسی که وقتی کربلا بودم از اون کاغذ گرفتم]

[قبل از التماس دعا این پستو بخونید :دی]

موافقین ۱۵ مخالفین ۰ ۹۷/۰۷/۱۱
شباهنگ

نظرات (۲۱۱)

۱۱ مهر ۹۷ ، ۱۳:۱۱ زِدْ عِِـچْ آرْ …
اگه بارون اومد اونجا یاد منم باشید :دی
پاسخ:
بارون...
بعیده بارون بیاد این موقع سال
ولی چشم، به یادتم :)
به به زیارتت پیشاپیش قبول :)
پس اونجا نوشته ای چیزی روی در و دیوار دیدی یاد من بیفت :)
پاسخ:
ممنونم. ایشالا قسمت شما هم بشه.
در و دیوارا که پر نوشته است :))) اینجوری هی یادت می‌افتم
سلام 
عدد چهار قشنگ و جالب بود :))
یادش بخیر مشاعره آقا نیما :) که همیشه تو با عدد چهار مشاعره میدادی:)
(اسم ایشون هم که اومد برای خودشون و خانمشون بیزحمت دعا فراموش نشه ) 
سفرتون بیخطر ایشالا  
زیارتتون قبول :)

نمیدونم تو اون لیست کربلات بودم یا نه ؟:)
ولی تو این لیست مشهدت اسم من یادت نره عزیز :**
التماس دعا 




+

لطفا برای تعجیل در ظهور امام زمان (عج الله) هم دعا کن و خواهشا اسم ایشون رو  اول لیست قرار بده💚
ممنونم .
پاسخ:
سلام :)
ممنونم. چشم. برای ایشون و خانومشونم دعا می‌کنم. ولی من تو مشاعره‌ها دوست داشتم دوم باشم. نه که عاشق عدد دو باشما. مسترنیما خودش همیشه یک بود، من دوست داشتم دو باشم. یه وقتایی که الانور دوم بود و من سوم قهر می‌کردم :))) از بعدِ مشاعره‌ها عاشق عدد چهار شدم. اون موقع چهار برام یه عدد معمولی بود.
تو لیست کربلا بودی، به مشهد هم اضافه کردم اسمتو :)
+ شاید این جمعه بیاید... شاید!
منم به لیست اضافه میکنی دیگه. :)
من میگم مستجاب الدعام باور نکید اینهاش دعا کردم امام رضا شباهنگ رو هم طلبید. :)
خوش بگذره!
پاسخ:
ممنونم. تو که تازه اومدی و خودت هر چی می‌خواستی و گفتی دیگه. من چی بگم؟ :)))
سفر خانوادگی توی کوپه ی اختصاصی خیلی کیف میده :)
حالا که مقصدش مشهد هم هست که دیگه خیلی قشنگ تره۰۰۰

+ التماس دعا رو راستش من خوشم نمیاد چون توش التماس داره حس میکنم یه بار منفی داره ۰ البته حس من اینه۰
راستش من خودم اولین بار زمانی که تازه راه افتاده بودم رفتم مشهد و هیچی یادم نبود قطعا و حدود سه چهارسال پیش که رفتم، میشد اولین باری که دارم واقعی اون شهر و حرم و میبینم و میتونم درکش کنم۰ راستش اولین بار بود که بودن توی یک مکان تونسته بود انقدر حالم رو خوب کنه انگار تمام دنیا پر از آرامشه و اون بیرون هیچ غم و خبر بدی وجود نداره ۰۰۰
اولا دوس دارم تو هم این حس آرامش رو داشته باشی و تو حال خوبت منم یادت باشه در واقع من و خانواده م رو دعا کنی :)
ممنون :*
پاسخ:
با بازی آمیرزا و منچ کیفش بیشترم میشه :دی
ایشالا که آرامش تو زندگیت همیشگی باشه :)
التماس از خدا انقدرام منفی نیستا. شیرینه.
۱۱ مهر ۹۷ ، ۱۳:۲۷ نلیسا 🌠🌟
یه جوک قدیمی بود میگفت:( یه بنده خدایی فوت میکنه. تو مراسمش میگن مرحوم وصیت کرده مشکی نپوشید. یکی داد میزنه میگه مرحوم غلط کرده، ما به احترامش میپوشیم)
لینک دومو خوندم یاد اون افتادم:) اینکه ترک و تغییر یه سری عادات خیلی زمان بر و طولانیه.

هر وقت اسکرین گوشیتو دیدی یاد من بیفت که از استرس خواب نموندن شب تا صبح یه ساعت به یه ساعت، ساعتو باهاش چک میکنم:)
پاسخ:
جک بامزه‌ای بود :))
من اسکرین گوشیمو معمولا هر یه ربع نیم‌ ساعت یه بار می‌بینم
آخه ساعت نمی‌بندم وقتی میرم حرم و گوشیم ساعتمه :)
۱۱ مهر ۹۷ ، ۱۳:۳۳ حامد سپهر
پیشاپیش زیارت قبول ،خوش بگذره بهتون
ما رو هم یادتون نره دعا کنید توی لینک ضمیمه نوشتم که منو چطوری یاد بکنید:)
شما احتمالا پارتیتون خیلی کلفته که اینجوری عددها رو ست میکنید سفارش مارو هم بکنید:))
پاسخ:
ممنونم. ایشالا قسمت شما هم بشه.
والا این‌جور عددا خودشون میان سراغ من
علاوه بر قطار و واگن و کوپه، اسم خیابونی هستیمم چهار داره :))
حیف که طبقهٔ چهار هتل نیستیم
۱۱ مهر ۹۷ ، ۱۳:۴۰ شهـــ ـــرزاد
سلام
هر وقت یکی از اون خادمای حرم که سن و سالی ازشون گذشته، از اون پیرغلامای امام رضا که لباس فرم بلند مشکی میپوشن، مهربون و باحوصله زوار رو راهنمایی میکنن و آدم دوست داره دورشون بگرده انقدر که گوگولی‌ان رو دیدی، یاد من بیفت و برام دعا کن، لطفا و خواهشا...
سفرت به خیر و پر از حال خوب :)
پاسخ:
سلام :)
باورت نمیشه امروز هر خادمی دیدم چه خانوم چه آقا زیر سی سال و جوون بود :))) مسن‌ترینشون چهل اینا بود
پیشاپیش زیارتت قبول ^_^
پاسخ:
ممنونم :)
ایشالا به زودی قسمت شما هم بشه عزیزم
۱۱ مهر ۹۷ ، ۱۴:۲۲ مصطفی فتاحی اردکانی
منم دعا میخوام
پاسخ:
همه‌مون محتاجیم به دعای هم :)
۱۱ مهر ۹۷ ، ۱۴:۳۲ آشنای بی نشان
التماس دعای خیلی زیاد.
پاسخ:
برای شما باید سس و پیازداغ دعاهامو بیشتر کنم :))
من کلا اگر خیلی در مضیقه باشم به کسی میگم التماس دعا.در غیر اینصورت اصن هیچی نمیگم.
ولی خداییش الان باید بگم التماااااااس دعا بدجوری التماس دعا دارم.به هرحال یا یادت میمونه یا نه دیگه‌.مهم اینه همین لحظه هم که واسه بار اول میخونی یه کلمه بگی به امام رضا حالا مهم نیست اونجا یادت بمونه یا نمونه.
باتشکر.
انشالله که ارزوها و دعاهاتون برآورده و قبول بشن.
پاسخ:
یادم می‌مونه :)
منم اگه یه موقع یادمه بره، امام رضا خودش حواسش هست و از دلتون خبر داره
۱۱ مهر ۹۷ ، ۱۴:۴۹ دکتر یونس
خب هر وقت "گنبدطلا" رو دیدی یاد من بیفت و برام حسابی دعا کن! :) 
پاسخ:
چشم چشم :) ایشالا که حسابی به حاجتاتون برسین :)
۱۱ مهر ۹۷ ، ۱۴:۵۵ 🔹🔹نیلگون 🔹🔹
من من من
اسم منم بنویس ^_^
پاسخ:
نوشتم نوشتم :))
من التماس دعا نمی‌گم اصلا. تهش می‌گم «دعا بفرمایید» یا «دعام کن» یا «دعا یادت نره» و الخ. چون واقعا همون طور که تو اون پست فرهنگستان هم بود، از ادا درآوردن، مظلوم‌نمایی و غیر واقعی حرف زدن متنفرم.

اگه مسیرتون از باب‌الرضا بود یا اگه رفتی گوهرشاد، به یاد منم باش پلیییز:)
پیشاپیش قبول باشه و خیلی خیلی خوش بگذره:)
پاسخ:
اتفاقا امروز از باب‌الرضا رفتیم :)
ایشالا قسمت خودتم بشه
از امام رضا آرامش بخواید واسه این روزا
واسه همه ی مردم کشورم.:)
تو واگن شماره چهار:)
پس طبق اون لینک اگر ساعت۴ ای تو حرم بودید ما رو دعا کنید:)))
پاسخ:
انصافا همهٔ مردم (به جز مسئولین :|) تحت فشارن و جز دعا کار دیگه‌ای نمیشه کرد. دعا کنیم مسئولین یه کم به فکر باشن
+ ایشالا قسمت خودتم بشه
۱۱ مهر ۹۷ ، ۱۵:۰۸ مهندس خانوم
منو هم تو لیست بذار. برام دعا کن که ...!
پاسخ:
دعا می‌کنم که... :)))
این دانشجوهای کوله به دوشی که تو راه‌آهن دیدم و الان کوپهٔ بغلن،
وقتی دیدمشون یه حسرتی تو نگاهم بود که در قالب کلمات نمی‌گنجه

پاسخ:
همین تو نبودی که تا پارسال آه و ناله می‌کردی و از غم غریبی و غربت می‌گفتی؟ :)))
دیشب داداشم برای مامانم یه کیف کادو داد. بی‌مناسبت‌. منم خیلی وقته کیف مجلسی نخریدم و داشته‌هامم یا دادم رفته یا کهنه شدن و کیف نو ندارم خلاصه. تصمیم داشتم یه کیف برای خودم بگیرم و هی صبر می‌کردم اوضاع اقتصادی مملکت به ثبات برسه بعد. کیف مامانو که دیدم گفتم منم ایشالا از مشهد می‌گیرم. 
تو کوپه، یهو مامانم یاد کیفش افتاد و کلی از داداشم تشکر کرد و کلی دعاش کرد و بعد برگشته به من میگه تو هم که گفتی از مشهد می‌خری برام. زیپش فلان باشه و رنگش بهمان باشه و پیشاپیش از تو هم ممنونم و خیر از جوونیت ببینی و ایشالا به مرادت برسی و خوشبخت شین و اینا. بعد داداشم میگه بیا همینی که من خریدمو دنگی حساب کنیم تو دیگه نخر.
آقاااااا من اصن منظورم این نبود که می‌خوام برای مامان کیف بخرم. برای خودم می‌خواستم بخرم :| :))) سوء تفاهم شده به خدا :|
نتیجهٔ اخلاقی: هنگام ادای جملات، فاعل و مفعول و مضاف‌الیه و متمم و مسند و فعل و حروف ربط و اضافه و سایر ملزومات جمله رو دقیق بیان کنید که تو این اوضاع اسفناک اقتصادی خرج‌های پیش‌بینی نشده و بی‌مناسبت و کمرشکن تراشیده نشه براتون.
پاسخ:
الان قیمتا ( قیمت هر چیزی) یه جوری گزاف و عجیب و تخیلیه که نمی‌دونی اون عددی که روی اجناس زدن به ریاله، تومنه، چیه؟! همین‌جوری صفر بی‌زبونو ردیف کردن کنار هم :(
هم‌قطاران خسته‌ای دارم این سری. از وقتی سوار شدن خوابن :| به این حجم از سکوت عادت ندارم. معمولاً قطارای دوران دانشجوییم اینجوری بود که تو همون نیم ساعت اول همه سیر تا پیاز زندگیشونو می‌ریختن وسط دایره (در واقع وسط زمین مستطیل‌شکل بین دو تا تخت) و آی حرف می‌زدن! آی حرف می‌زدن :))) ولی اینا اصن هیچی نمیگن :دی
پاسخ:
انصافاً تو هم زیادی کم‌خوابی :|
گشنمه :| بیدارشون کردم میگم ناهار نمی‌خورین؟ بیست دیقه به چهاره. میگن نه. اگه تو گشنته بخور :|
سیر و خسته‌ن :)))
پاسخ:
چقدرم غذا خوردی
اون همه داد و بیدار کردی نصف ساندویچم به زور خوردی
۱۱ مهر ۹۷ ، ۱۵:۴۹ حامد سپهر
چقدر راحت میتونن تو قطار بخوابن!! من هیچوقت نتونستم تو قطار یا اتوبوس بخوابم


پاسخ:
من خودمم وقتی می‌خوابم راحت می‌خوابم. اصن مهم نیست کی باشه و کجا باشم. خسته باشم بیهوش میشم
عازم دیار مایی پس :)
افسوس و صد افسوس که خودم عازم یه دیار دیگه‌م امروز فردا :| وگرنه دیداری می‌کردیم اگر مایل بودی :)
التماس ادعیه‌ی زیاااااد. شباهنگ! زیاااااااااااااااد...
پاسخ:
آری. دارم میام مشهد. الان اونجام ولی تو اینجا نیستی :دی
محتاجیم به دعا
من و دیدار وبلاگی؟! بسم الله :))) به حق چیزای ندیده و نشنیده
زیارتت پیشاپیش قبول، به امام رضا سلام برسون و  از طرف من بگو امسال نمی‎دونم چه کردم که هیچ جوره نطلبیدی.
در راستای التماس دعای خلاق هم، اگه تو حرم، اطرافت لهجه یزدی شنیدی( که اگه بشناسی زیاد می‎شنوی :دی) یادی از من بکن.
پاسخ:
ممنونم
آره آره می‌شناسم لهجهٔ یزدیو. اطفاقا (آخه با این ط؟ :|) اتفاقا مینا، یکی از هم‌کلاسیای سابقم که یزدیه استوری گذاشته بود مشهده
۱۱ مهر ۹۷ ، ۱۶:۴۳ نلیسا 🌠🌟
هم قطارات مثل خودمن😁
الان که اینا رو میگی دلم واسه همسرم سوخت😅
پاسخ:
همه اینجوری‌ان والا
من تا به حال چون خودی ندیدم. 
اگه موقع نقاره زدن اونجا بودی، حتما برام دعا کن ^_^ اخه من نقاره‌ها رو خیلی دوست دارم و هیچوقت هم نشده که موقع زدنش تو حرم باشم :( 
پاسخ:
فکر کنم صبح موقع طلوع وقتش باشه
الان داریم می‌ریم برای نماز صبح.حواسمو جمع می‌کنم ببینم می‌شنوم یا نه
رفتی زیارتش بهش بگو مضراب گفت اگر قسمتم بشه زیارت قم، میرم چُقلی ات رو به خواهرت می کنم! 
پاسخ:
باشه باشه :دی
دیروز آقایی که دعای کمیل می‌خوند یه شعر خوند که می‌گفت فاصلهٔ حرم امام رضا و حضرت معصومه بین‌الحرمین ایرانه
۱۱ مهر ۹۷ ، ۱۷:۱۴ آقاگل ‌‌
یه لحظه گفتی انداختم رفته کاغذ رو داشتم از تعجب شاخ در می‌آوردم. شیخنا و انداختن کاغذی به این مهمی؟ به این خاطره‌انگیزی؟ داریم مگه؟
ما هم باید اسم بدیم؟ یا همین‌طوری بدون اسم دعامون می‌کنی؟ :)

پاسخ:
البته از من بعید نیست دور انداختن عمدی چنین چیزهایی :)))
رفتید تو لیست دعا، بخش اعضای رادیو :دی
ساعت چهار ناهار خوردیم، فیلم دیدیم و الان داریم منچ بازی می‌کنیم. از این منچ‌های موبایلی :دی منم همیشه رنگم آبیه.
حدودای سه سه و نیم قطار داشت محمد رسول الله رو پخش می‌کرد و اوایلش که خواب بودیم (بودند) و و ندیدیم. از بعدِ فوت آمنه دیدیم و چقدر خوب بود، چقدر قشنگ بود. چقققققققدر عالی. چقدر دوستش داشتم و چقدر افسوس می‌خورم که پیش از این ندیدمش. یادم باشه بعداً دوباره و سه‌باره و چهارباره ببینمش. 
چقدر لذت بردم از این فیلم ^-^
پاسخ:
انقدر خوب بود این فیلم که بیش از پیش‌ عاشق حضرت محمد شدم ^-^
اممم 
نسرین جان میشه وقتی باد کولرهای حرم خورد بهت و لرزت گرفت، یاد منِ سرمایی بکنی؟ :-))
پاسخ:
اینجا که نشستم خبری از کولر نیست و گرمم هست تازه. بعد نماز صبح میرم سمت حرم و ضریح. اونجا شاید کولر داشته باشه
زیارت قبول ایشالا برگشتی مراد هم همرات بیاری 
التماس دعا
پاسخ:
مراد مشهدی بیارم با خودم؟ :)))
من وقتی شش سالم بود با مامان‌بزرگم اینا اومده بودم مشهد. تو اتوبوس به ملت و راننده گفته بودم میرم شوهر پیدا کنم. برگشتنی (ینی وقتی داشتیم برمی‌گشتیم) پرسیده بودن پس چی شد؟ گفته بودم همه‌شون سیاه بودن. خوشم نیومد.
گویا دنبال مراد بور و چشم‌آبی بودم :))))
سلام التماس دعا


پاسخ:
سلام :)
محتاجیم به دعا
ایشالا قسمت شما
سلام زیارت ات قبول منم رفته بودم مشهد
میگم شباهنگ خودت وبلاگ ات رو طراحی کردی؟ چون خیلی خوشگله
من الان ظراحی و برنامه نویسی وب سایت انجام میدم می بینم که وبلاگت خیلی عالی و خلاق طراحی شده اگه عکس بگ کراند صفحه ات رو داری واسه منم ایمیل کن
پاسخ:
سلام :)
زیارت شما هم قبول باشه.
بله کار خودمه. ولی من خیلی هم حرفه‌ای نیستم و یکی از قالب‌های بیانو یه کم تغییرش دادم و شده این. هدر وبلاگ کار خودمه و عکس پس‌زمینه رو از وبلاگ یکی از دوستان برداشتم. از اینجا:
ببخشید که نمی‌تونم ایمیل کنم. از این لینک دانلودش کن :)
وقتی گنبد حرم رو دیدی و خیره به اون شدی یاد من هم باش...
پاسخ:
هنوز ندیدم. بعد نماز صبح می‌رم سمت گنبد و حرم و 
گنبدو که ببینم یاد شما و دکتر یونس قراره بیفتم
سلام 
میخواستم بگم اگه دعام نکنی چنان با فرق سر بخوری زمین که نفهمی از کجا خوردی!
اینطوری یادت میموند قطعا.
ولی دلم نیومد چون من شما را دوست دارم .
من همیشه خدا تو خونمون،مهمونی،عروسی ،سفر و...نقش سقا رو ایفا می کنم و کاسه به دست به اهل بیتم آب می دم حالا شباهنگ جان هر وقت اسمال(؟) طلا رو دیدی یاد ما هم باش.
پیشاپیش زیارتت قبول،دعاهای خودتم مستجاب
پاسخ:
سلام
یه جوری نفرین کردی که جرئت نمی‌کنم دمی را بی یاد تو سپری کنم :دی
اسمال طلا کیه؟ چیه؟ کجاست؟
+ بازی منچو من بردم
+ میانه (اسم یه شهریه تو استان خودمون) نگه‌داشته بودن برای نماز.
همه‌مون پیاده شدیم و چون لپ‌تاپ خودم و داداشم و دوربین و کلی چیز میز مهم تو کوپه داشتیم بدو بدو خوندم و زودی برگشتم قطار که مراقب وسیله‌هامون باشم. داشتم سوار می‌شدم که یه خانوم شیک و مسن گفت دخترم؟ از گوشی و اینترنت سردرمیاری؟
منم که عاششششششق کمک کردن به ملتم، گفتم بله یه کم.
گوشیشو داد و گفت ما از ترکیه میایم و داریم می‌ریم مشهد. لهجه‌ش مشهدی بود. گفت خطم روشنه ولی هر چی دادهٔ گوشی‌مو باز می‌کنم تلگرامم وصل نمیشه. اینترنت نمیره کلاً. گوشی‌شو گرفتم و گفتم ایرانسلین یا همراه اول؟ گفت ایرانسل. گفتم برنامهٔ ایرانسل من دارین؟ گفت آره. رفتم اون تو و دیدم بستهٔ اینترنتیش ۲ تا ۷ صبحه. گفتم الان این ساعت بسته ندارین. گفت کار واجب دارم. چی کار کنم؟ ۱۴۰۰ تومن شارژ داشت فقط. گفتم با این مبلغ می‌تونم براتون یه گیگ یه ساعته بگیرم. بگیرم؟ گفت آره. بعد که اینترنتشو فعال کردم دیدم تلگرام ایکس و پلاس و از این تلگراما داره که فیلترشکن لازم داره. گفتم تلگرام فیلتره. فیلترشکن ندارین؟ داشت، ولی کار نمی‌کرد. سریع رفتم بازار و براش تلگرام طلایی دانلود کردم. قبلش بازارش نیاز به آپدیت داشت. اونو اول به‌روزرسانی کردم. شمارهٔ تلگرامشو که پرسیدم گفت ۹۱۵. از اونجا فهمیدم مشهدی‌ان. نصب که شد، از قسمت تنظیمات، دانلود خودکارشو غیرفعال کردم و گوشیو دادم دستش و گفتم درست شد. بعد قطار سوت زد که ینی سوار شین دارم میرم. سوار شدیم و همهٔ این کارا رو تو کمتر از سه چهار دقیقه انجام دادم :دی کلی تشکر کرد و منم کلی ذوق‌زده و خوشحالم الان. 
و جالبه با اینکه تو اکانت ایرانسل من و تلگرامش اسمشو نوشته بود و شماره‌شم گفت بهم، مطلقاً هیچی یادم نمیاد و الان نه اسمشو می‌دونم نه شماره‌ش یادمه.
پاسخ:
عاشق این اخلاقتم :دی
۱۱ مهر ۹۷ ، ۲۱:۰۴ ملکه بانو
اسم منو پسرا و همسرمم به لیست اضافه کن. خواستی یه فامیل و دوست و آشنا هم می تونی به آخر اسمم اضافه کنی D:
پاسخ:
بنویسم ملکه، شاه و شاهزاده‌ها :))))
اینکه شما اینقدر زیارت میرید پیشنهاد کدوم یکی از اعضای خانواده است؟؟
البته خیلی خوبه و بیشترش کنید.

چند روز پیش یکی از سخنران ها داشت میگفت این لیست نوشتن برای دعا کردن برای دیگران خیلی خوبه! (منظورش این بود که طرف یادش میمونه که دعا کنه و....)

از طرف من هم موقع زیارت سلام برسونید.
پاسخ:
زیاد نمی‌ریم :))) زیاد طلبیده می‌شیم :دی
ولی جدی زیاد نیومدیم مشهد. آخرین باری که مشهد اومدیم خانوادگی، ده سال پیش بود. بعد یه بار با اردوی ورودیای شریف تنهایی اومدم و یه بارم پارسال با مامانم اومدم

جاهای دیگه هم می‌ریم. مثلا شهرکرد رفتیم یه بار، اصفهان، همدان، رامسر، سرعین. ینی هر بار که رفتیم مقصدمون این شهرا بودو رد نشدیم و یه هفته ده روز موندیم. ولی خب من اونا رو نمی‌نویسم و زیارتیا رو می‌نویسم معمولا :دی

همین الان فاصلهٔ ده‌متری ضریحم. سلام رسوندم :دی گفتم ب سلام می‌رسونه :)))
۱۱ مهر ۹۷ ، ۲۳:۴۸ آرزو ﴿ッ﴾
امممم... اگه بچه‌ی شیطونی دیدی که با تذکرهای خادمان به خودش و مامانش هم‌چنان دست از فعالیت و احتمالا سر و صدا برنمی‌داره یاد من بیفت! :))
می‌خوام ببینم قسمت چجوریاست! :دی
من هنوز محمد رسول الله رو ندیدم. با توصیفت ترغیب شدم ببینم.
پاسخ:
دیشب چند تا بچهٔ شیطون دیدم که هر چی بهشون تذکر می‌دادن برن بشینن پیش مامانشون، می‌رفتن کنار آبسردکن و هی آب می‌خوردن و لیوانا رو الکی دور می‌ریختن. حتی دیدم لیوانای سالم و تمیزو برمی‌داشتن می‌نداختن سطل آشغال
می‌خواستم برم بزنمشون :دی گفتم استغفرلله و نزدمشون :))) و یاد تو افتادم :دی

آره حتما ببین :)
۱۲ مهر ۹۷ ، ۰۰:۲۷ شهاب الدین ..
سلام
زیارتتون پیشاپیش قبول. خوش به سعادتتون، کاش به همین زودی قسمت ما هم بشه. 
خب در راستای اینکه چطور یاد ما هم بیفتید و برامون دعا کنید، اگه دخترای کوچولو دیدین که دنبال کبوترا میکنن و انگار نه انگار پدر مادری دارن، یاد دو تا فسقل ما بیفتین و برای همه مون دعا کنید. 
از همه بیشتر از آقا بخواین برای اربعین که قسمتمون بشه. 
پاسخ:
سلام. ایشالا زودی قسمتتون بشه :)
پارسال یه جایی بود که کبوتر زیاد بود و بچه‌ها دنبالشون می‌کردن. ندیدم اونجا رو هنوز
ایشالا اربعین و هر موقعی که صلاحه قسمتتون بشه و ما رو هم دعا کنید هر جای زیارتی که رفتید
سلام نسرین جان
پیشاپیش زیارتتون قبول
سفرتون بسلامت ان شاالله
صحن انقلاب، روبروی گنبد و ایوان طلا سلام ما رو هم برسونید و دعامون کنید...

دلم برای سفرنامه هات تنگ شده بود چه خوب که دوباره مینویسی :))
پاسخ:
سلام به روی ماهت :)
چشم، حتما
چه خوب که هنوز می‌خونی. اصن به عشق تو بیشتر می‌نویسم :دی
فکر کنم سه چهار ساعت پیش تهرانو رد کردیم. خواب بودم اون موقع. ایستگاه قزوین که رسیدیم رفتم بخوابم. گفتم اینجا قزوینه و خوابیدم. مامان گفت از کجا فهمیدی قزوینه؟ گفتم از ساعت، از این دار و درختا. ناسلامتی خاطره داشتم چهار پنج ماه پیش از این ایستگاه. چه صبحی بود اون صبح. دلم فقط خواب می‌خواست و باید می‌رفتم سر جلسهٔ امتحان. الان بیدارم و دلتنگ... دقیقاً هم نمی‌دونم تنگِ چی و کی و کجا. شاید دلتنگ تاکسیای روبه‌روی کوچهٔ رستاک که صُبا وقتی می‌رفتم فرهنگستان راننده‌ها داد می‌زدن آریاشهر، جنت‌آباد، خانم آریاشهر؟
امان از بی‌خوابی‌های شبانه که با آنتن ندادن گوشی و کمبود باتری و فاصله از پریز همراه باشه و جز خیره شدن به سقف و یادداشت‌های بی‌سروته راه دیگه‌ای نداشته باشی
پاسخ:
آره منم دلم تنگه، ولی نه تا این حد :))
زیادت قبول. من رو یادت نره شباهنگ جان
پاسخ:
مگه میشه یادم بره :)
ایشالا قسمت خودتم بشه
اون لینک التماس دعا رو که دیدم ناخودآگاه یاد اون آهنگی افتادم که می‌گفت:

هرکجا سازی شنیدی،از دلی رازی شنیدی، چون شدی گرم شنیدن.. وقت آه از دل کشیدن یاد من کن.. یاد من کن

و نمی دونم چه ربطی داشت. شایدم داشت. هوم.

+به نظرم این دفعه که می‌ری کاغذ حاوی اسامی رو تا کن بنداز تو ضریح، بگو یا امام، اینا با تو کار دارن. خودت به احوالاتشون رسیدگی کن :)) تبرک هم می‌شن تازه :د


+آخجان ازین گزارش لحظه‌ایا :د

پاسخ:
نشنیدم
باید دانلودش کنم سر فرصت :)
آهنگ خوبی به نظر می‌رسه و منم عاشق این تیپ آهنگا

من تو عمرم دستم به ضریح نخورده چجوری کاغذو بندازم اون تو؟ البته به جز وقتی که شش سالم بود و روی شونه‌های بابابزرگم رفتم دست به ضریح زدم. 

+ خودمم عاشق گزارشام شدم :دی
۱۲ مهر ۹۷ ، ۰۶:۱۰ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
توی حرم از هر دری وارد شدی یاد منم باش:-)
پاسخ:
:))) اینجا هر دو قدم یه دره که یه در دیگه توشه
در شهری به نام گرداب (که از گوگل جست‌وجو کردم و سر از استان مازندران و لرستان و کهکیلویه و بویر احمد درآوردم) نماز صبح خوندیم. نمی‌دونم کجاییم دقیقاً ولی حدسم به سمنانه.
برای صبونه، عمه‌ها کیک درست کرده بودن و آورده بودن راه‌آهن. خاله‌ها هم نون روغنی گرفته بودن برامون. الان دارم کیک می‌خورم و می‌بینم کیک کشمشیه. اسم کشمش هم حتی حالم رو متحول می‌کنه چه برسه به خوردنش. داشتم دونه دونه کشمشا رو شناسایی می‌کردم و جدا می‌کردم و می‌دادم به بابا که یکیش انگار خودشو مخفی کرده بود و ندیدم و خوردم. آقا وقتی حضور کشمشو زیر دندونم حس کردم و خرچ صدا داد چنان عقی زدم که می‌خواستم شام و ناهار دیروز و پریروز و پس‌پریروز و هر چی تو معده‌م از روزهای پیشین ذخیره دارمو بالا بیارم.
کشمش نریزید تو کیکایی که من قراره بخورم. مرسی :)
پاسخ:
میشه به کامنتایی که خودت برای خودم گذاشتی جواب ندم؟ 
چی بگم آخه؟! :))
صبح یه کم بعد نماز خوابیدم، همه‌ش خواب وبلاگمو می‌دیدم. خواب می‌دیدم پستمو ۱۵ نفر لایک و ۱۴ نفر دیس‌لایک کردن. بعد داشتم دنبال کلمهٔ سلام تو کامنتا می‌گشتم و گوگل همهٔ کامنتای سلام‌دارو نشونم داد. بقیه‌ش یادم نیست دیگه. با صدای بلند بچهٔ کوپه بغلی بلند شدم. با صدای فوق‌العاده بلند داشت آواز می‌خوند :|
پاسخ:
تا ظهر صداش رو مخم بود :|
از دیشب همه‌ش به این سریال شبکهٔ سه فکر می‌کنم که نتونستم ببینم. بعداً باید دانلود کنم. سر جمع نیم ساعتم ندیدم فصل اولشو. دوست نداشتم. هم به خاطر اسم فیلم و پیش‌فرضی که از فیلمای عاشقانهٔ ایرانی داشتم، هم به خاطر این دختره ارغوان. اصلا از حرف زدن و ادا و اطواراش خوشم نمیومد. نه تنها اون، بقیهٔ کاراکتراشم دوست نداشتم. غیرقابل درک و ناملموس بود رفتاراشون. لوس :|، چندش :|. بعد یادمه تو یه سکانسی پسر کوچیکهٔ خانواده (فکر کنم اسمش حامد بود) گفت رتبهٔ تک‌رقمیه و المپیادیه و مهندسی می‌خونه و اِله و بِله و جیمبله. گفتم ایول لابد شریفیه. بعد تو یه سکانسی داشت از شهرستان که دانشگاه و خوابگاهش اونجا بود میومد تهران :| مگه داریم؟ مگه میشه؟ ینی نویسنده به این فکر نکرده اینا معمولا میرن شریف؟ تازه این پسره که تهرانی بود، چه مرضی داره بره شهرستان و خوابگاه؟ شریف نشد امیرکبیر، خواجه نصیر، علم و صنعت، ولی دیگه شهرستان آخه؟ ولی چون سریالو دقیق نمی‌دیدم پیگیری ببینم چی به چیه.
ولی فصل دومشو دوست داشتم. بازیگراشم همین‌طور. در کل این سریالایی که دههٔ شصت و هفتادو نشون میده رو دوست دارم. وقتی اون دوره رو می‌بینم خاطره‌هام زنده میشن انگار :))) مانتوهای اپل‌دار بلند، تاکسیای نارنجی و زمان جنگ و در کل چیزای قدیمی رو دوست دارم
شباهنگ که سریال نمی‌دیدی همه عمر
دیدی که چگونه سریال، شباهنگ گرفت؟
پاسخ:
یه چیزی بگم؟
من فکر می‌کردم شنبه تا چهارشنبه پخش میشه و هیچ وقت پنج‌شنبه و جمعه ننشستم پای تلویزیون و متوجه هم نشدم هر هفته دو قسمتشو نمی‌بینم :)))
امروز (جمعه) که پخش شد فهمیدم اینو
سلام کاکو
پاسخ:
علیک سلام :)
کاکو مگه برادر نیست؟ منم می‌تونم کاکو باشم؟
۱۲ مهر ۹۷ ، ۱۰:۲۴ آرزوهای نجیب (:
کبوترهای حرم رو دیدی یاد من کن لطفاً.

زیارت قبول.
سفر بی‌خطر ان‌شاءالله.
پاسخ:
ممنونم. ایشالا قسمت خودتم بشه
امروز دو بار دیدم و یادت افتادم
کبوترا بیشتر سقانه‌خونن :)
الان فکر کنم نزدیکیای نیشابور باشیم. یکی از دوستان کامنت گذاشته که دیشب معلوم شد که ارغوان دختر مالکه. منم با ذوق داداشمو که نه فصل یکو دیده نه دو رو و نه کلا سریال می‌بینه و هر موقع هم ما می‌بینم مورد تمسخر قرار میده که داریم عمرمونو تلف می‌کنیم بیدار کردم میگم اون دختر لوس که ازش خوشم نمیومد دختر مالک بود!!! خمیازه‌کشان با یه چشم باز و یه چشم بسته جواب داد میگی چی کار کنم؟ :| و دوباره خوابید.
حالا ما یه بار از یه سریالی خوشمون اومدااااا. ببین چجوری ذوقمو کور می‌کنه؟ الان دارم افسوس می‌خورم قسمتای اولشو ندیدم و آیا دانلود کنم یا نکنم؟
ولی به خدا دختره رو مخمه هنوز. خییییلیا، نه یه کم.
پاسخ:
من فصل سه رو هم مثل یکش دوست ندارم. میشه نبینی؟ :))) جذاب نیست برام خب
۱۲ مهر ۹۷ ، ۱۱:۱۴ صـــا لــحـــه
خواستم بگم هر وقت دلدادگان دیدی یا هر وقت از قطار پیاده شدی که بری نماز بخونی یا هر وقت که دو تا مهره منچت هنوز وارد بازی نشده بود ولی به طرز حیرت آوری با ۵ ۶ تا ۶ِ پشت سر هم بردی، یاد من بیافت ولی دیدم اینا هیچ کدوم به حرم ربطی نداره :)))

رفتی صحن گوهرشاد و نمازِ صبح جمعه، حاج آقا سوره جمعه رو خوند یاد من بیافت و تو قنوت بگو اینو هم بطلبید... با تشکر :)))
پاسخ:
باورت میشه من هنوز نمیدونم این سریال چه روز و چه ساعتایی پخش میشه؟ :)) امروز شانسی دیدم. نمی‌دونستم جمعه هم پخش داره
و بازم خوشم نیومد از این فصل. نمیشه کلا فصل دو رو نشون بده؟ :دی
سورهٔ جمعه نمی‌دونم کدومه ولی تو قنوتا برات دعا می‌کنم طلبیده بشی :دی
قبلا فکر میکنم با الهام از همون پست بود که وقتی رفتم اعتکاف آقاگل گفته بودن هر جا تسبیح سبز دیدی منم دعا کن، دقیقا ماجرای گربه برام تکرار شده بود:)
توم هر جا خادم مهربون از نوع آقا دیدی که همش لبخند میزنه و حس امنیت میده بهت و خوب راهنمایی میکنه منو یاد کن،
البته کیف چرم رو بهتره از خود تبریز بخری چون چرم تبریز از نظر کیفیت بهتر از همه جاست در ضمن قیمتش هم خیلی از چرم مشهد ارزون تره :)

پاسخ:
امروز کلللللللی خادم آقای مهربون دیدم. عکسم گرفتم ازشون :دی
هنوز نخریدم. فردا برم بازار ببینم چی چشمو می‌گیره
گرون باشه میام همون تبریز. ولی تبریزم گرونه :|
نیم ساعت پیش رسیدیم
اگه قول بدین نیاین پیدامون کنین و ترورم نکنین بگم‌ که جایی که در اونجا سکنا گزیده‌ایم خیابان چهل‌وچهارمه :))
چهار، این عدد دوست‌داشتنی
پاسخ:
اگه دقیق‌تر بگم چهار تا خیابون بعد از ۴۴ :دی
۱۲ مهر ۹۷ ، ۱۵:۲۸ 🔹🔹نیلگون 🔹🔹
رسیدن بخیر
حالا که صحبت از عدد و سفر و اینا هست این عکس از پیج هدی رستمی رو ببین.
اعداد روزهای ماه در دین زرتشتی و معانیشون!
چهار مساوی است با شهریور.ماهِ میلادِ با سعادت من😁😁😁و به معنی شهریاری نیک و نیرومند😌
سه مساوی است با اردیبهشت 😝
پاسخ:
:) تو دوران ابتدائی و راهنمایی زیاد راجع به اینا مطالعه و تحقیق کردم :دی
اینا معانیشون نیستنا. اغلب فرشته‌های موکل هستن که اون روز مراقب آدمن. من چون ۲۶ ام به دنیا اومدم اشتاد رو بلدم فقط
۱۲ مهر ۹۷ ، ۱۵:۲۹ 🔹🔹نیلگون 🔹🔹
رسیدن بخیر
حالا که صحبت از عدد و سفر و اینا هست این عکس از پیج هدی رستمی رو ببین.
اعداد روزهای ماه در دین زرتشتی و معانیشون!
چهار مساوی است با شهریور.ماهِ میلادِ با سعادت من😁😁😁و به معنی شهریاری نیک و نیرومند😌
سه مساوی است با اردیبهشت 😝

اینم لینکش
http://bayanbox.ir/download/953356694297019046/image-1.png
😁
پاسخ:
لینکت از کامنت قبلی حذف شده 
لینکو فقط به صورت آدرس میشه کپی کرد برای کامنت
ای وای من گفتم التماس دعا اما نخونده بودم
اگه اون چیزایی که باهاش تمیز میکنن ضریحو دیدی یاد من بیفت :)
پاسخ:
آره زیاد می‌بینم. قبلا رنگشون رنگین‌کمانی بود. حالا ولی زرد یا آبی یا تک‌رنگه
تو این بیست و چند سال عمر بابرکتم کمِ کم بیست و چند تا هتل دیدم و تجربه کردم و این اولین باره می‌بینم بعد از گرفتن خدا تومن هزینه برای هر شبش، برای آبِ خوردن و اینترنت هزینهٔ جدا می‌گیرن. خب یا نگیر یا روی همون هزینهٔ هتل بگیر. یه بطری آب دو تومن، پونصد مگ پنج هزار، با سرعت حلزون :|
پاسخ:
واااای غذاهاشو بگو. ینی هر چی از منو سفارش میدم، سری بعدی اون غذا رو می‌فرستم لیست سیاه و حاضر نیستم حتی بهش فکر کنم :|
داریم با اسنپ می‌ریم سمت باب‌الرضا و من دارم اینا رو هی تمرین می‌کنم یادم نره:
هر جا زعفران دیدم: حامد سپهر
کبوتر و یاکریم دیدم: من مبهم، گلی آرزوهای نجیب
دختر کوچولو دیدم: نیلگون
یاد وبلاگ و کامنت افتادم: بلوئیش
نسیم خنک صبح وزیدن بگیره: صبا مهدوی
خادم مهربونی که لبخند می‌زنه: نسرین
هر وقت دلدادگان دیدم یا هر وقت از قطار پیاده شدم که برم نماز بخونم یا هر وقت که دو تا مهره منچم هنوز وارد بازی نشده بود ولی به طرز حیرت آوری با ۵ ۶ تا ۶ِ پشت سر هم بردم، رفتم صحن گوهرشاد و نمازِ صبح جمعه، حاج آقا سوره جمعه رو خوند: صالحه
هر جا در دیدم: حورا منتظر اتفاقات خوب
صحن انقلاب، روبروی گنبد و ایوان طلا: نیایش
دخترای کوچولو دیدم که دنبال کبوترا میکنن و انگار نه انگار پدر مادری دارن: شهاب‌الدین
 بچهٔ شیطونی دیدم که با تذکرهای خادمان به خودش و مامانش هم‌چنان دست از فعالیت و احتمالا سر و صدا برنمی‌داره: آرزو
هر وقت اسمال(؟) طلا رو دیدم: فاطمه (این اسمال چیه خدایی؟!)
گنبد: احسان
وقتی باد کولرهای حرم خورد بهم و لرزم گرفت: هوپ
اگه موقع نقاره زدن اونجا بودم: آنشرلی
سقاخونه رفتم: راضیه
اون چیزایی که باهاش ضریحو تمیز می‌کننو دیدم: بهاره
و حاجت‌روایی دوستان که خالی خالی التماس دعا گفتن :دی
پاسخ:
و اینا:
نوشته‌ای چیزی روی در و دیوار دیدم: مهرناز
بارون اومد: زد عچ آر
هر وقت اسکرین گوشی‌مو دیدم: نلیسا
هر وقت یکی از اون خادمای حرم که سن و سالی ازشون گذشته، از اون پیرغلامای امام رضا که لباس فرم بلند مشکی میپوشن دیدم: شهرزاد
گنبد طلا رو دیدم: دکتر یونس
باب‌الرضا و گوهرشاد رفتم: مهتاب
ساعت چهار تو حرم باشم: دیوانه
و
اگه تو حرم، لهجه یزدی شنیدم: ezefa
دو رکعت نماز به نیابت از همه‌تون خوندم و الانم می‌خوایم نماز مغرب بخونیم به جماعت
شب شهادت امام چهارم هم هست
پاسخ:
کشتی ما رو با این چهار!
کشتی ما رو با این چهار!
کشتی ما رو با این چهار!
کشتی ما رو با این چهار!
چهار بار گفتم بری خوش باشی :)))
منو یادت نره که خیلی بهش نیازه!
پاسخ:
نه نه یادم نمیره :)
ارغوان دختر مالکه؟چرا واقعا؟جم تی ویه مگه؟خجالت نکشیده پیرمرد گنده؟اصن تو فیلم مادر ارغوان و مالک رو که نشون میداد مث غریبه ها با هم حرف میزدن.انگار نه انگار قبلا با هم بودن.کارگردان الان فکر کرده خیلی خفنه؟:دی مسخره بی مزه:|
فصل اول رو چون تو یه صحنه دیدم دختره به پسره گفت امیر،با من ازدواج میکنی؟دنبال کردم ببینم تو فیلمای ایرانی عاقبت پیشنهاد دختر به پسر واس ازدواج و برخورد خونواده هاشون چیه .ولی فصل دوم رو دیگه ندیدم و از شما خواهشمندم هر چی شد خبرشو بدی بهم :|ولی پسره خیلی مظلوم بودا.گناه داره زنش خواهرش از آب دراد

پاسخ:
دختر دزدیده شدهٔ مالکه. هنوز قسمت آخر فصل دو رو ندیدم و فکر نکنم ببینم. اصولا قصه که لو بره دیگه وقت نمی‌ذارم برای دیدنش. ولی بذار خلاصه‌شو بگم کلا در جریان قرار بگیر. فصل اولو نمی‌دونم، ولی ۲ اینجوری شروع شد که مالک و فرزانه می‌خواستن باهم ازدواج کنن که آقای شیرینی‌فروش (نادر) از فرزانه خوشش میاد و مالک رو به ساواکیا لو میده و کاری می‌کنه تبعید بشه و فکر کنن مرده. بعد با دختره ازدواج می‌کنه. فرزانه یه دوستی به اسم مرضیه داشته که مالک وقتی برمی‌گرده با اون ازدواج می‌کنه. این آقای نادر آدم بدی بوده و تو کار مواد و اینا بوده و داداش مالک که اسمش عادل بوده رو هم معتاد می‌کنه. عادل قرار بوده با افسانه خواهر فرزانه ازدواج کنه. ولی عادل می‌میره، مامان مالک و عادل هم می‌میره، بابای افسانه و فرزانه هم می‌میره و افسانه با برادر نادر ازدواج می‌کنه
چند سال بعد که انقلاب میشه، کمیته میاد نادرو دستگیر کنه و حین فرار خونه‌ش آتیش می‌گیره و بچه‌شون و خواهر فرزانه و برادر نادر جزغاله میشن. فرزانه و نادر فرار می‌کنن و ملت فکر می‌کنن جزغاله‌شدگان اینان. ولی در واقع خواهر و برادر اینا می‌سوزن. فرزانه بعداً با هویت افسانه به زندگی ادامه میده و نادر هم تصادف می‌کنه حین فرار و می‌میره
افسانه یا همون فرزانه هم بچهٔ مالکو می‌دزده که ازش انتقام بگیره. در حالی که اصن تقصیر مالک نبوده
ارغوان همون بهار، بچهٔ مالک و مرضیه است
من همین‌قدر می‌دونم
ولی انگار انتقام‌های افسانه ادامه داره و داره تلاش‌ می‌کنه بقیهٔ بچه‌های مالکم بدبخت کنه
دعای کمیل، باب‌الجواد :)
پاسخ:
قبول باشه :)
۱۲ مهر ۹۷ ، ۲۰:۲۱ منِ مُبهم
دستت درد نکنه 
زیارتتم قبول حق باشه

پاسخ:
ممنونم :)
ایشالا قسمت شما هم بشه
۱۲ مهر ۹۷ ، ۲۰:۳۷ פـریـر بانو
خیلی حوصله می‌خواد اسم همه رو نوشتن. درود بر تو :))
به سلامتی ایشالا. سفر بی‌خطر. سلام ما رو هم برسون به آقاجانمون... ایشالا سلامت برین و برگردین! :) :*
پاسخ:
چیزی که من اصولاً زیاد ازش دارم حوصله است :))
سلامت باشی. چشم. ایشالا قسمت خودت و خانواده هم بشه به زودی 
۱۲ مهر ۹۷ ، ۲۲:۳۵ سفیر رنج ها
هر وقت خواستی مرادتو از خدا بخوای ، برای مراد منم دعا کن :)))
پاسخ:
:دی چشم. یه وقت مرادامون قاطی نشه :))))
۱۲ مهر ۹۷ ، ۲۲:۴۶ آشنای بی نشان
اره واقعا خیلی دعام کنید
پاسخ:
چشم، شما خودتم باید همت کنیا. با دعای خالی نمیشه
۱۲ مهر ۹۷ ، ۲۲:۵۷ شهـــ ـــرزاد
زیارت قبوووول
وااای خدا مگه میشه! :))) خب این سری برو دارالشکر (بالای سر امام؛ همونجا که همیشه شلوغه و خانما صف میبندن برای نماز) دو رکعت نماز حاجت بخون با تسبیحات حضرت زهرا (سلام الله علیها)، بعدش هم یادی از من بکن که دو ساله پشت کنکور دکترام :'(
امیدوارم دارالشکر دیگه سرجاش باشه :)
پاسخ:
اسمشو نشنیدم. می‌پرسم امروز :)
وای کنکور دکتری میگی داغ دلم تازه میشه :(
چی کشیدی این دو سال :|
دارم از خستگی شهید میشم. جواب باقی کامنتا بمونه برای فردا
پاسخ:
امروز چهاردهمه و جواب نصف کامنتا مونده هنوز :)))
سلاااام 
ٔزیارتت قبول
 التماس دعا که نه ! ولی به امام رضا بگو مطهره دلش خیلی تنگ شده برات
منو به اسم مطهره میشناسه هاااا ، نگی مطهره ۲ :)))
پاسخ:
سلام :)))) گفتم مطهره۲ :دی که با اون یکی مطهره اشتباه نشه. گفتم دلش تنگه و بطلبش لطفا که بیاد و از نزدیک زیارتتون کنه
مرسی عزیزم :)
نه اینکه به بندش التماس کنم واسم دعا کن واسم جذاب نیست۰
پاسخ:
این تفکر، با تفکر شیعی یه کم در تضاده و شبهه‌ایه که سایر فرقه‌ها و مذاهب ایجادش کردن. توسل ینی همین چیزی که میگی برات جذاب نیست. خدا میگه با خودم حرف بزنین و از خودم بخواین و نیازمند بندگانم که خودشون محتاجن نباشین، ولی خدا یه سری دوستان و نزدیکان و بنده‌های خوب داره که اگه خواسته‌مونو به اونا بگیم اونا هم به گوش خدا می‌رسونن. این برای وقتایی که کار بدی کردیم و خدا باهامون قهره هم روش خوبیه. دیدی وقتی بچه بودیم می‌خواستیم بریم اردو بابا اجازه نمی‌داد و به مامان می‌گفتیم که با بابا صحبت منه و اجازه بگیره؟ یه همچین چیزیه
۱۲ مهر ۹۷ ، ۲۳:۵۹ دکتر یونس
واقعا از شما و ریز بینیت بعید بود! قرار نبود گنبد میبینی یاد من بیفتی؟! اینطوری به خواننده ها اهمیت میدی؟! دیگه قهرم!:(
پاسخ:
به خدا روز اول اصن گنبدو ندیدیم. از باب‌الرضا تا گوهرشاد رفتیم و نماز خوندیم و برگشتیم برای دعای کمیل و دیگه نرفتیم زیارت. ولی روز بعدش که گنبدو دیدم یادت افتادم :)
۱۳ مهر ۹۷ ، ۰۰:۰۰ شهـــ ـــرزاد
آخ آخ آخ دعای کمیل، باب‌الجواد؟! قلبمُ متلاشی کردی :)
پاسخ:
ایشالا قسمت خودتم بشه :)
سلام.ای جان مشهدی؟؟ چقدر دلم هواشو کرده .التماس دعا .دعاکن من امسال قبول بشم دیگه خسته شدم واقعا.


پاسخ:
سلام
دعا می‌کنم اگه قبول شدن به صلاحته امسال قبول شی و یه سفر مشهدم ایشالا زودی قسمتت بشه
من برا خودم هیچ‌وقت هیچی نمیخوام.
تو برام دعا کن :)
پاسخ:
هم باید خودمون برای خودمون دعا کنیم. هم از دیگران بخوایم
به قول شاعر
از هر کرایه تیر دعا کرده‌ام روان
باشد کزان میانه یکی کارگر شود
کامنت تو اسنپت رو که خوندم کلی ذوق کردم :) چقدر خوب و با معرفتی تو آخه! :)
از همین راه دور منم دعا میکنم اول به مراد دلت و بعد هر چه زودتر به مراد زندگیت برسی:) ( اولی کنایه از آرزو و دومی بدون کنایه خود خود مراد بود :)) )

راستی برای دلدادگان منم هیییچیش رو ندیده بودم، اصلا با فیلمش ارتباط برقرار نمی کردم! دیشب بیکار بودم و قسمت آخر فصل دوم رو دیدم و کنجکاو شدم بدونم فصل اول جریانش چی بوده!
از تلوبیون خلاصه کل ۲۵ قسمت فصل اول رو دیدم و دعا کردم به جونشون که هم عمرم تلف نشد هم کنجکاوی رهام کرد :))
بنظر من که حیف وقت برای دیدن این ۲۵ قسمت! 
خداییش باز این ارغوان و نامزدش!/ برادرش!! نبودن فیلم قابل تحمل تر بود :|
پاسخ:
مراد دل من همون مراد زندگیه دیگه :دی یه آرزو بیشتر نداریم ما :)))

من با بازی ارغوان ارتباط برقرار نمی‌کنم. و در کل از فیلمایی که چند تا آدم خیلی پولدار دارن ایفای نقش می‌کنن خوشم نمیاد. این فیلما مردمی نیستن. ناملموسن.
اون پسره انگار پسر مالک و مرضیه نیست و اونا بزرگش کردن فقط. دقیقا نمی‌دونم چرا و چجوری. تو هتل که تلویزیون نمی‌بینم. یه سکانسشو اتفاقی دیدم که پسره می‌گفت من تفاوتی بین خودم و حامد احساس نمی‌کنم و یه همچین چیزی.
۱۳ مهر ۹۷ ، ۰۳:۱۴ آشنای بی نشان
هر جا هم خانوادتون رو دیدید چون اشناتون هستن یاد آشنای بی نشان بیوفتید:)
پاسخ:
من هر جا دفترچه یادداشتمو ببینم یاد شما می‌افتم :)))
فکر کنم اسمتون دفترچه بود قبلا
تو لابی (یادم باشه بعداً معادل فارسیشو چک کنم ببینم چیه) نشستیم منتظر سرویس هتلیم ما رو برای نماز صبح ببره حرم
پاسخ:
چقدرم به موقع اومد این سرویس
کلاً تو این سه روز یه بار با سرویس رفتیم حرم :| کلاً یه بار :|
اولین دعای ندبهٔ عمرم :)
اون حیاطی که (حیاط می‌گن؟) ایوان طلا داره (ایوان رو هم مطمئن نیستم که درست می‌گم. یه جای طلاییه). تو اون حیاطیم خلاصه.
پاسخ:
فکر کنم صحن انقلابو میگی
عرضم به حضورتون که،
خانواده گفتن بعد نماز، ساعت پنج برگردیم هتل. من گفتم بیشتر بمونیم و دعای ندبه هم بخونیم. گفتن پس تا هفت. گفتم نه یه کم بیشتر بمونیم و حیاطا رو هم بگردیم (من می‌گم حیاط، شما بخون صحن). بعدش متفرق شدیم که تا هشت هر کی‌ هر کاری خواست بکنه.
اینم بگم که من با اینکه کم‌خوابم ولی اون مقدار خواب لازمم رو باید انجام بدم.
نتیجه آنکه من اواسط دعای ندبه داشتم بیهوش می‌شدم و متفرق بودیم و من نمی‌تونستم ابراز ندامت کنم و برگردیم و داشتم از خواب و خمیازه می‌مردم
ولی الان زنده‌ام و دارم حیاطا رو می‌گردم
پاسخ:
خدایی من خیلی کم می‌خوابم. ولی اون کمو حتما باید بخوابم :|
مثلا الان که دارم کامنتا رو جواب میدم خانواده خوابن. ولی برای من همون چند ساعت خواب دیشب کافی بود.
وای منم دعا کن. بعد از دعاهای زندگی... دعا کن خودم بیام مشهد. بغض:
هر وقت از اون خیابون که میرسه به حرم، حرم رو دیدی یاد من بیافت. 
پاسخ:
ایشالا میای و اگه قسمتت باشه دعا می‌کنم برای غذای امام رضا هم دعوت بشی
ما از بلوار امام رضا رد میشیم و کلا تو هر خیابونی که منتهی بشه حرم سعی می‌کنم یادت باشم
داریم با بی‌آرتی برمی‌گردیم هتل صبونه بخوریم
بی‌آرتیای اینجا هم مثل بی‌آرتیای شهر خودمون خانوما عقبن آقایون جلو. تهران ولی برعکسه
به جای بی‌آرتی هم بهتره بگیم اتوبوس تندرو
قیمت بلیت اینجا ۵۰۰ تومنه. تهران و تبریزو نمی‌دونم چنده :|
پاسخ:
وای اون بچهٔ گوگولی تو بی‌آرتی یادته؟
یه آقای عرب داشت به زبان عربی دنبال نونوایی می‌گشت و از مغازه‌داری که ما از جلوی مغازه‌ش رد می‌شدیم آدرس می‌پرسید. مغازه‌دار، عربی متوجه نمیشد. بابا متوجه میشد ولی نونوایی رو بلد نبود. بابا از مغازه‌دار آدرس نونوایی رو پرسید و به آقای عرب گفت.
به این میگن کار تیمی. ینی یکی آدرس بلده عربی بلد نیست، یکی عربی بلده آدرس بلد نیست. و با همکاری هم یه آدرس عربی رو به مرد عرب میگن و اونو به مقصود می‌رسونن
پاسخ:
در همین راستا یه انیمیشن هست که خرگوش و لاکپشت همکاری می‌کنن باهم و به هم کمک می‌کنن که به هدفشون برسن
با این مقدمه که صبحانه سلف‌سرویسه و هر کی خودش میره هر چی می‌خواد برمی‌داره، مامانم سر میز صبحانه برگشته بهمون میگه وقتی داشتم پنیر برمی‌داشتم یه آقایی تو بشقابم گوجه و خیار می‌ذاشت. نمی‌دونم رو چه حسابی بود. شاید اشتباه گرفته بود‌.
داداشم هم مامانو پوکرفیس نگاه می‌کرد که اون آقا من بودم :|
منم داشتم میز و صندلیا رو گاز می‌گرفتم از شدت خنده :)))))))
پاسخ:
دیروزم بابا داشت عکسایی که خودم موقع وضو گرفتنش یواشکی ازش گرفته بودمو نشونم می‌داد می‌گفت امید گرفته :|
دارم با مامان می‌رم حرم برای نماز جمعه
کیا نماز جمعهٔ کربلای ما یادشونه؟ :)))
هنوزم همون‌قدر بلدیم که اون موقع بلد بودیم :دی
الان تو صف بازرسی هستیم. از  اینا که آدمو می‌گردن چیز خطرناکی همراش نباشه. یه خانومی صف کناری ایستاده که قاب گوشیش جغد بنفشه
پشت سرش یه خانوم دیگه با یه بچه تو کالسکهٔ قرمز ایستاده و یه کیف دستی جغدی دستشه
اینا رو دیدم یاد خودم افتادم :دی
پاسخ:
روی دیوار پل عابر پیاده هم یکی نوشته بود مرادلو. اونو دیدم یاد تو افتادم. عکسم گرفتم ازش :دی
نیم ساعته نشستم به خیال اینکه خطبه گوش می‌دم با دقت دارم به حرفای یه آقایی که صداش از بلندگو پخش میشه و راجع به مسائل روز از جمله اینترنت و فضای مجازی و ازدواج اینترنتی و طلاق و تصادفات و امنیت کشور و آمار استان خراسان صحبت می‌کنه گوش میدم. الان یه آقایی اومده میگه گوش جان بسپارید به خطبه‌های پرصلابت امام جمعهٔ محترم حضرت آیت الله علم‌الهدی :|
پس اینی که گوش می‌کردم چی بود؟ کی بود؟
پاسخ:
خطبه رو مگه نباید کسی که نماز می‌خونه بخونه؟ پس چرا صدای خطبه‌خوان و نمازخوان (امام جمعه میگن؟) فرق داشت؟ 
شایدم اون حرفا خطبه نبودن کلا.
الان اذانو گفتن. نمی‌دونم دیگه بعدش چی میشه. یه آقایی داره حرف می‌زنه و موضوع حرفاش مذهبی و تفسیر قرآنه. فعلا گوش می‌دم ببینم شبیه خطبه است یا نه.
از یه خانومه پرسیدم ما مسافریم. آیا نماز عصر جمعه رو هم باید شکسته بخونیم؟ گفت آره. گفتم ظهر هم دو رکعته دیگه؟
یه کم بعد اونم نحوهٔ بی‌صدا و خاموش کردن گوشی‌شو ازم پرسید.
پاسخ:
یادته وسط خطبه یه شعر از باباطاهر خوند که دل و دیده داشت؟ ز دست دیده و دل هر دو فریاد نه ها. یه شعر دیگه. هر چی فکر می‌کنم یادم نمیاد
وقتی دارم اینا رو می‌نویسم، مامانم هم می‌خونه. منم سعی می‌کنم ریزش کنم نتونه بخونه :دی ولی بازم می‌تونه بخونه :)))
نخون خب :دی
مامان سمت چپم نشسته، یه خانومه هم سمت راستمه. خانومه عطر مامانو برداشت یه نگاهی کرد و گفت خوش‌بوئه و گذاشت سر جاش. بعد تسبیح مامانو که از کربلا گرفتیم برداشت و نگاه کرد و گفت خوشگله و گذاشت سر جاش.
چند لحظه بعد مامان تسبیحو برداشت ذکر بگه، تسبیح منهدم شد پاشید نابود شد اصن :)))
چشم‌هایش :| :دی
پاسخ:
تو به چشم زدن اعتقاد داری؟ من یه کم اعتقاد دارم. یه کماااا.
چند تا خانوم عرب‌زبان تو صف ما هستن که دارن وسط خطبه نماز می‌خونن. اون خانومه که نحوهٔ خاموش کردن گوشیشو ازم پرسید، گفت بهشون بگم باید به خطبه گوش بدن و نماز مستحبی نخونن. گفتم اینا فارسی متوجه نمیشن و خطبه‌ها رو نمی‌فهمن. برای همین نماز می‌خونن :) گفت آهان. باشه پس :)
اینا همون حسی رو دارن که ما تو کربلا داشتیم. ولی اونجا یه وقتایی به خاطر ما سخنرانی فارسی هم ارائه می‌کردن و چقدرم لهجهٔ فارسیشون بامزه بود. اینجا ولی ندیدم سخنرانی به زبان عربی باشه
پاسخ:
روز آخر یه جایی رو کشف کردم سخنرانی عربی داشت.
یه پسر و دخترم یادته صحن غدیر انگلیسی حرف می‌زدن؟ به چیزی به هم گفتن بعد گفتن ان‌شاءالله اِگِین. 
ولی خدایی سخته یه جایی باشی زبونشو نفهمی.
مامانم میگه اینا رو برای کی می‌نویسی؟ کی می‌خونه؟
میگم اینا پست نیست. یادداشته. چون دوست ندارم دم به دیقه ستارهٔ وبلاگم روشن بشه و ملت هی بیان ببینن من دارم گزارش لحظه به لحظه میدم، بی‌صدا دارم تو قسمت کامنتا یادداشت می‌کنم حرفامو. بعد تعداد آنلاینا رو نشونش می‌دم میگم ببین، اینا الان دارن حرفامو می‌خونن :)))
پاسخ:
کار خوبی می‌کنی :دی
بیشتر بنویس
در جواب کامنتی که گفته بودین نیان بگردین ما رو پیدا کنین و ترور کنین 
 به این فکر کردم یه مدت کنار سه تا از خوابگاه های مدرس بوده خوابگاهتون چرا نیومدم ترور کنم.
 ایده خوبی بوده:)

سفر به سلامت و خوشی 
پاسخ:
من فقط خوابگاهِ اگه اشتباه نکنم باقری رو دیدم. تو همون کوچه‌ای بود که بیمارستانم بود. خوابگاه ما هم کوچهٔ بعدی بود. چند بار لابه‌لای پستام از این خوابگاه اسم برده بودم. ولی نمی‌دونستم شما هم اون اطرافین.
خب به سلامتی، دومین نماز جمعهٔ زندگی‌مو به منصهٔ ظهور رسوندم و تقدیم درگاه احدیت کردم :دی
خیلی باحال بود. دو تا قنوت داشت. قنوتاشو چون متوجه نمی‌شدم چه ذکری میگه و چون دوست نداشتم الکی تکرار کنم، همون ذکر همیشگی خودمو گفتم
پاسخ:
یه موقع تو مصاحبه‌ای جایی ازت پرسیدن نماز جمعه میری یا نه، بگو من پشت سر آقای علم‌الهدی نماز خوندم. چی فکر کردین؟ :)))
تو که سرت همه‌ش تو گوشی بود! نمازت قبول نیست! :دی
پاسخ:
سرم تو گوشی بود، ولی چشم و گوشم پی خطبه بود. انقدر دقیق گوش می‌دادم که سؤال هم برام پیش اومد. یه جا یه شعری خوند از باباطاهر و گفت چشمه که دل رو عاشق می‌کنه. 
ولی به‌نظر من میشه کسی و چیزی رو ندید و عاشقش شد. البته داشت در مورد شیطان صحبت می‌کرد و اینکه با چشم، ما رو منحرف می‌کنه. در کل مثال و شعرش قابل بررسی بیشتریه
۱۳ مهر ۹۷ ، ۱۳:۳۶ حامد سپهر
هیچ میدونی با این کاری که میکنی همه ما رو یه سفر مجانی بردی زیارت آقا؟
ممنون که بیاد همه هستی:)
یه پیشنهاد دارم: اینکه یه صحنی هست اسمش یادم نمیاد یه دیواری داره که هر کسی میتونه یه یادگاری برای دوستش یا نامزدش یا مراد آیندش بنویسه اگه اسم صحن رو از دوستان مشهدی یا خدام بپرسین میگن میخواستم خواهش کنم یه یادگاری از طرف خودت و بلاگرا اونجا بنویسی و یه عکس هم ازش بگیری و بزاری اینجا و اون یادگاری بمونه تا هر کدوم از دوستان میرن مشهد اونو ببینن و ازش عکس بگیرن و تو وبلاگشون بزارن
ممنون

پاسخ:
آره می‌دونم :))) 
تازه از هر کدومتون پنج تومن بگیرم خرج سفرم هم درمیاد

ندیدم این دیوارو. فکر خوبیه. امشب می‌پرسم از خادما.
۱۳ مهر ۹۷ ، ۱۵:۱۲ 🔹🔹نیلگون 🔹🔹
کالسکه دیدی هم یاد من و نگار بیفت😁
پاسخ:
باشه. میگم اسم نگارتو بذار نگار۲ که با دوستم نگار اشتباه نگیرم :)))
اسم منم لحاظ کن
پاسخ:
لحاظی از روز اول :دی
من،من!
پاسخ:
تو، تو :))))
۱۳ مهر ۹۷ ، ۲۰:۴۱ نگــ ❤ـار
آقا منم هستم ولی خسته ام :دی
پاسخ:
خدا رو شکر که هستی. تو اسمت یه جوریه که یاد دوستم نگار بیفتم ناخودآگاه یاد تو هم می‌افتم :)))
۱۳ مهر ۹۷ ، ۲۲:۳۵ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
چون میدونم درها زیاده اینجوری گفتم:-)))

پاسخ:
:))) زرنگیاااا. یه وقتی تو یه زاویهٔ دید، چهار پنج تا در می‌بینم یادت می‌افتم خنده‌م می‌گیره
برای نماز صبح، خانواده رو با خودم آوردم رواق غدیر. این رواق کوچیکه و زود پر میشه و باید از حدودای سه بیای بشینی تو صف نماز و بعدش درو می‌بندن. الان که من اینو می‌نویسم کامل پر شده و درو بستن و نیم ساعتم تا اذان مونده هنوز.
بعد نمازم قرآن می‌خونن و گل می‌دن به ملت :)
پارسال تنهایی اومده بودم اینجا
پاسخ:
پارسال تو این پست راجع بهش نوشته بودم:

وضو با ناخن مصنوعی درسته؟ الان چند نفر تو صف نماز هستن ناخن مصنوعی دارن :| یکیش لاک هم داره :|

ظهرم یه دختره اومده بود از خانم خادمی که کنارم نشسته بود می‌پرسید بعد از وضو لبم خونی شده، وضوم باطل میشه این‌جوری؟ خانومه هم گفت نه، ولی اگه خون رو صورتته هنوز، چون نجسه بشور. ولی وضوت سر جاشه.

یه خانوم مسن هم اومد از خانوم سمت راستی که آب داشت آب خواست. گفت خوابم برده و وضوم باطل شده و یه کم آب بده همین جا وضو بگیرم. وضو گرفت. ولی دستاشو نشست اصن. در گام اول دست راستشو پر آب کرد و صورتشو شست :| تموم که شد بهش گفتیم اول دستاتونو باید می‌شستینا. گفت الان که تموم شده دستام خیسه دیگه :|
پاسخ:
ارجاعت می‌دم به کامنت بعدی، کامنت نیایش خانوم
دوباره سلام:)
چه جالب نمیدونستم صحن غدیر گل میدن! شنیده بودم گاهی گل میدن ولی نمیدونستم کجا! (سفرنامه به همراه اطلاعات مفید :)) ) دستت دردنکنه
جواب اول:در صورت کاشت ناخن، برای وضو و غسل باید مانع ـ ولو با صرف هزینه ممکن ـ برطرف گردد و چنانچه می‌داند امکان برطرف‌کردن آن نیست و یا رفع آن با مشقّت غیر قابل تحمّل همراه بوده و یا ضرر قابل توجهی دارد، در وقت نماز باید وضو یا غسل را انجام دهد سپس مبادرت به این کار کند و وضو و غسل‌های بعدی را باید به‌صورت جبیره انجام دهد(یعنی با دست مرطوب مانع را مسح نماید)؛ اما در صورتی که امکان برطرف کردن آن ـ ولو در روز‌های بعد ـ باشد و برطرف نکند، وضو و غسل جبیره باطل خواهد بود. (و معمولا همه امکان برطرف کردن دارن ولی بی توجهدان پس وضو و غسلشون مشکل پیدا میکنه)وضوی اون خانمه هم درسته شستن دستها قبل از وضو مستحبه نه واجب.

خواننده های وبلاگت هم یه پا شیخ شدن :)))
پاسخ:
آره منم نمی‌دونستم. پارسال راضیه گفت. اولین بار تصورم یه شاخه گل رز تازه بود. ولی خشک شده شو میدن. گل‌های بالای ضریحه.
+ ممنون.گ بابت اطلاعات و احکام. من خیلیا رو می‌شناسم ناخن کاشتن. بعضیاشون نمازشونم می‌خونن. اگه یه روز مراجع تقلید مجوزشو بدن بدم نمیاد منم امتحان کنم این ناخنا رو. دوست دارم نخن بلندو‌. سه سال پیش تو یکی از پستای مخصوص بانوان دیده بودی که ناخنامو؟
دیشب رفته بودیم فروشگاه رضوی. دونات گرفتیم و به یاد دوستان! داشتم دنبال مارشمالو می‌گشتم :)) و نبود. به امید گفتم بپرسه از یکی از مسئولین ببینیم دارن یا نه. اصن نمی‌دونستن مارشمالو چیه. امید گفت فارسیش چی میشه؟ اونو بگو بپرسم ازشون. گفتم والا فرهنگستان نبات‌پفی، پف‌نباتی، یا یه همچین چیزی معادل گذاشته ولی دقیق نمی‌دونم. که خب بعید بود کسی که مارشمالو نشنیده معادلشو شنیده باشه. بیرون فروشگاه تو یه مغازه دیدم و به بابا گفتم ایناهاش. اینو می‌گفتم. کلی هم سلفی گرفتیم با مارشمالوها :)))
پارسال و پیارسال مارشمالو می‌خریدم هزار تومن، دیشب گرفتیم هفت تومن :|
چه خبره واقعا؟ قیمت روشم پاک کرده بودن نامردا. نهایتش دو تومن، یا اصن سه تومن. هفت تومن خیلی دیگه ستمه
پاسخ:
در مورد دلایل گرونی، ارجاعت می‌دم به پست آخر آشنا: شرافت می‌رود
ما چند سال اخیر وقتی می‎رفتیم مشهد، از بس خانواده خوش خواب بودن هیچ وقت به موقع نمی‎رسیدیم به رواق غدیر. همیشه مثل بچه‎های کتک خورده می‎رفتم یه جای دیگه نمازم رو می‎خوندم، بعدش دوباره می‎اومدم دم اون رواق، بلکه یکی گلش رو نخواد و بده به من :|
:دی
بابت غذای حرم هم همین جوری بود. همیشه خدا مسیرمون از بغل آشپزخونه رد می‎شد و بوش می‎پیچید تو دماغمون و هیچ وقت هم نصیبمون نشد :||
دیگه به یه مرحله‎ای رسیده بودیم که وقتی از کنارش رد می‌شدیم مسخره بازی در می‎آوردیم که آره، امروز امام رضا قرمه سبزی داره، امروز ماهیه،...
:دی
پاسخ:
مگه میشه کسی گلشو نخواد؟ :))) مخصوصا بعد از اون همه زحمت. فکر کن از سه باید بری روضه و مداحی و خطبه و موعظه بشنوی و نماز و قرآن بخونی‌. بعد تازه چند تا گلبرگ گل بدن بهت. کی دلش میاد گلشو بده به یکی دیگه؟ :دی

ما دیشب شام مهمون امام رضا بودیم. ظهری اپ رضوان بهم پیام داد دعوت شدی و چهار نفرم می‌تونی با خودت بیاری. چهار تایی رفتیم و پنجمی رو دادم به یه خانم اصفهانی که همسرش داشت روش عضویت و استفاده از اپ رو ازم می‌پرسید. منم گفتم ما یه وعده غذای اضافی داریم و کارت خانومشو گرفتم و اسم خانومشو ثبت کردیم تو سیستم :) کلی خوشحال شد
من اینو جایی نخونده بودم صرفا تفکر خودم بود نمیدونستم همچین جریانی وجود داره :دی
توضیحی که دادی جالب بود مرسی :)
پاسخ:
اگه فرصت کردی و دوست داشتی این مطلب رو هم بخون. در مورد توسل و شفاعته. 

واااای بچه‌ها همین الان بهم پیام اومد که برای غذای امام رضا، مهمانسرای حرم دعوت شدم و چهار نفر همراه هم می‌تونم با خودم ببرم. 
قبل اومدن اپ رضوانو رو گوشی خودم و مامان و بابا و امید نصب کرده بودم و پیامو از این طریق دریافت کردم
ذوق‌مرگم الان :دی
پاسخ:
از اینجا می‌تونید دانلود کنید اون اپو:

- در رابطه با اون وضو که گفتی تا جایی که اطلاع دارم اصلا دست شدن قبل از شستن صورت واجب نیست

- زیارت قبول
پاسخ:
ممنونم. تا حالا نمی‌دونستم اینو.
۱۴ مهر ۹۷ ، ۱۵:۰۴ آشنای بی نشان
تلاشمو میکنم شما هم به قول خودت پیاز داغ دعاتو زیاد کن
پاسخ:
خدایا خداوندا خودت به داد این بندهٔ بینوای بیچارهٔ سرگردانت برس :))) خدایا یه سر هم به وبلاگش بزن خودت می‌فهمی اوضاش خرابه :دی
۱۴ مهر ۹۷ ، ۱۶:۴۹ دکتر یونس
حالا که داری تو حیاطا میگردی، حتما برو زیارت شیخ حر عاملی(روبروی پنجره فولاده از پله ها باید بری پایین، یه حرم کوچولو موچولو خوشگل داره. 
بعد تو یه حیاط دیگه برو سر قبر شیخ بهایی از پله ها بیا بیرون دست راستت حتما به سید الاحرار آقا سید علی اکبر ابوترابی و پدرشون سر بزن. من خیلی بهش اعتقاد دارم. همونجا یه عالمی هم دفنه که مثل آقا بهجت بوده فکر کنم اسمش آقاشیخ جعفر مجتهدی هست..
آقا نخودکی هم اگر این خانوما امون دادن برو سر بزن یاسین بخون، گویا خواهرا رو به مراد میرسونن! ولی سر شیخ بهایی خیلی توقف نکن، پر پسر و مامانه که برا پسراشون دعا میکنن! گویا ورژن مردونه ی آقا نخودکی هستن، پسرا رو به نبات میرسونن!:) 
پیر پالاندوز هم اون طرف حرم باید بیای بیرون تا ببینیش، البته چسبیده به حرمه. صحن و سرایی داره. من عاشق حیاطشم. پولدار شدم میخوام حیاط خونه ام اون شکلی باشه!:)
خلاصه خیلی از علما و عرفا تو حرم دفنن. موزه های داخل حرم رو هم از دست نده.. 
پاسخ:
هیچ کدوم اینایی که گفتی رو نمی‌شناسم و ندیدم قبرشونو. فردا ایشالا می‌رم همه رو کشف می‌کنم
البته پیرپالان‌دوزو پارسال با خاله‌م رفتم دیدم. 
اینجا روز اول خاطره‌شو نوشتم:
شام خوردیم و داریم از مهمانسرای امام رضا برمی‌گردیم و به‌شدت داره بارون میاد. به‌شدت!!!
موقع بستن چمدون مامان گفت چتر برداریما. ما گفتیم نمی‌خواد. مشهد و بارون؟! اگرم بیاد که بعیده بیاد چتر می‌خریم.
حالا اگه آسمون با همین روال به باریدن ادامه بده باید چتر بخریم :|
پاسخ:
چقدر خوش گذشت مهمانسرا. حتماً بنویس موقع برگشتن چی شد و چجوری یه عده تو بارون حمله کردن غذاتو بگیرن :|
دارم از خستگی شهید میشم و نه چشام باز میشه نه انگشتام نای تایپ داره، ولی باااااید بنویسم :دی
یه قنادی سر کوچهٔ هتلمون هست. من هر موقع از جلوش رد میشم یه کم وایمیستم کیکاشو تماشا می‌کنم. خیلی خوشگلن. ولی روم نمیشه عکس بگیرم. دیوانه‌وار عاشق کیکم من. هی نگاه می‌کنم و هی روزا رو می‌شمرم ببینم کی ۲۶ اردیبهشت می‌رسه تولد بگیرم. عاشق کیک خوردن نیستما، عاشق قیافه‌شونم بیشتر. نسبت به بقیهٔ قنادیا هم اینجوری‌ام. هر جا قنادی ببینم وایمیستم کیکاشو تماشا می‌کنم. دیدی بعضی خانوما وقتی از جلوی طلافروشی رد میشن جذب میشن؟ من همین حسو نسبت به قنادیا دارم :)
پاسخ:
وای الان که کامنتمو خوندم باز یادش افتادم دلم ضعف رفت برای کیکا :)))
اینم بگم که بعد از قنادی نسبت به قصابیا این عشقو دارم. از جلوشون که رد میشم می‌خوام بمونم فقط بوی گوشتا رو استشمام کنم :)))
ظهر تو صحن جامع (اسم صحن‌ها رو تازه یاد گرفتم) یه دخترِ کوچولوی ناز دست باباشو گرفته بود و ده بیست متر جلوتر از من داشتن می‌رفتن. یهو دمپایی دختره که زرد بود رنگش، از پاش درومد و مامان و باباش نفهمیدن. دختره هم یه نگاه به دمپایی کرد و مسیرشو ادامه داد و رفت. از بی‌اعتناییش خنده‌م گرفت. صداشون کردم: دم، دمپایی، خانوم، دمپایی. نشنیدن و رفتن. برش داشتم و دویدم دنبالشون. حین دویدن کماکان می‌خندیدم به دختره که با یه پای برهنه و با یه دمپایی داشت تاتی‌تاتی می‌کرد :))) رسیدم به مامانش و گفتم دمپایی و خندیدم دوباره. تشکر کردن و ما هم بعدش رفتیم مسجد گوهرشاد نماز ظهر خوندیم.
پاسخ:
:))) الان باز یادش افتادم خنده‌م گرفت
یکی از همکاران آدم خوبی هست.خودشون یه ماه پیش مشهد بودن، اهل جنوبن.
کلی دوا درمون کردن و پزشک رفتن ولی بچه دار نمی‌شن،  با لطف خدا در کنار اینا اگه یه ذکر خیری هم ازشون پیش امام رضا بکنین.
سپاسگزارم می‌شویم.
پاسخ:
بابام یه دوستی داره که خودش و خانومش هم‌سن بابان. بیچاره‌ها سی ساله که برای بچه‌دار شدن دعا و نذر و نیاز و دوا درمون کرد و چند سال پیش خدا بهشون یه دختر و یه پسر ناز و خوشگل داد. این دوست شما هم ناامید نشه. اگه به صلاحشون باشه، خدا حتما به وقتش دعاشونو مستجاب می‌کنه
هنوز هوا بارونیه. نماز صبو تو هتل خوندیم. صبح می‌خوایم هتلو تحویل بدیم بریم یه هتل نزدیک‌تر به حرم. 
خواب تهران و دوستای تهرانی و پایان‌نامه‌مو می‌دیدم امشب :(
خواب عجیب و غریبی بود. کلی آدم بی‌ربط به هم تو خوابم بودن
پاسخ:
جدیداً از خواب‌هایی که لوکیشنشون تهرانه بدم میاد :|
۱۵ مهر ۹۷ ، ۰۹:۵۱ الهام شمسی
سلام
زیارت قبول. احیاناً آیا (شایدم باید بنویسم «آیا احیاناً») منم تو خوابت بودم؟ :)
پاسخ:
سلام :)
ممنونم. ایشالا قسمت خودتم بشه :)
این کامنت از اونا کامنتاست که باید پارتی‌بازی کنم و خارج از نوبت بهش جواب بدم :دی
اون تسبیح صورتی و جانمازی که برام سوغاتی آورده بودی یادته؟ با خودم آوردم مشهد و تو حرم موقع نماز هی یادت می‌افتم و می‌دونستم می‌دونی مشهدم، ولی شرمندهٔ اخلاق گندمم که حالتو نمی‌پرسم و نمی‌ذارم بپرسی :|
آره دقیقا تو خوابم تو رو دیدم و فرزانه و معصومه هم‌کلاسی ارشدم و مسئول آموزش و چند نفر دیگه که گویا دوستم بودن ولی صبح هر چی فکر کردم یادم نیومد. خواب دیدم نمی‌ذارن فرزانه دفاع کنه و منم گفتم آقا این بنده خدا الزهرا دکتری قبول شده بذارید دفاع کنه. مسئول آموزشم گفت دانشگاه فردوسی مشهد قبول شده و الزهرا بعدا انگار رد کرده فرزانه رو. ولی احتمالا نخواد بره فردوسی مشهد. بعد نمی‌دونم تو از کجا اومدی و با خودت چند تا تخم‌مرغ آورده بودی برای آبپز کردن و خوردن. یکیش شکسته بود. بهت گفتم اینو نگه‌دار برای نیمرو کردن. بعد چند تای دیگه از دوستامم بودن که یادم نمیاد چی کار داشتن تو خوابم.
احیاناً آیا و آیا احیاناً هر دو درسته فکر کنم.
اومدیم همون هتلی که پارسال با مامان و خاله اومده بودیم. البته بابا اینو نمی‌دونست. طبقهٔ چهارمیم :)
از دیشب حالم گرفته است. و می‌دونم که به خاطر بارونه. بارون به تنهایی بی هیچ عنصر کمکی دیگه‌ای این قابلیت رو داره که حال روحی منو از عرش اعلی به فرش؟ خیر! از فرش هم پایین‌تر و تا بخش گوشتهٔ زمین و حتی پایین‌تر، تا هستهٔ مرکزی ببره.
خدا یه چیزی می‌دونست که منو شمال و تو منطقهٔ بارونی نیافرید.

پاسخ:
این‌جور موقع‌ها میرم فولدر آهنگ‌های مورد علاقه‌م و اینا رو انتخاب می‌کنم و هندزفری رو می‌کنم تو گوشم و بارونو تماشا می‌کنم:
بارونِ امین رستمی
من و بارونِ بابک جهانبخش و رضا صادقی
بزن بارونِ حمید عسکری
بودنت هنوز مثل بارونه
ببار ای بارونِ شجریان
بارونِ مهدی شکوهی
بزن بارانِ ایهام
بزن بارانِ حبیب
بوی بارانِ محمد اصفهانی
باران که می‌باردِ خواجه‌امیری و
یاغیش آلتیندا (زیر باران) علی پرمهر
۱۵ مهر ۹۷ ، ۱۱:۱۹ الهام شمسی
آمین.

بلی یادمه. ممنون، خوش به حالم پس، که هی اونجا یادم میفتی. اتفاقاً خوب کاری می‌کنی یعنی من خودمم چند وقته که به طور تقریباً کلی توی حالت سکوت هستم و همون کامنت بالا رو هم خیلی کلنجار رفتم که بذارم یا سکوت کنم و بالاخره گذاشتم.

خواب خیلی پیچیده بود؛ ایشالا که تعبیر خوبی داشته باشه.

:)
پاسخ:
:) کار خوبی کردی پرسیدی. نمی‌پرسیدی نمی‌گفتم :| چند وقت پیشم تو چند تا از خوابام حضور داشتی. یادم نیست الان چی بودن ولی نوشتم و تو فایل ورد خوابام هست.

تعبیر نداره. همه‌ش از افکار و اتفاقات روز قبل نشئت گرفته. روز قبلش از فرزانه و معصومه پرسیدم ببینم دفاعشون کیه که اگه به این زودیا باشه نرم تبریز و از اینجا برم (بیام) تهران. صبح روز قبلم وقتی رسیدیم رستوران تخم‌مرغای آب‌پز تموم شده بود و نیمرو درست کردن برامون. تو راه حرم به دوستایی که دانشجوی مشهد بودن فکر می‌کردم و اینکه لابد زود زود میومدن زیارت. برای یه تعداد از دوستامم می‌خوام سوغاتی بیارم ولی نمی‌دونم چجوری بگم بیاید ببینمتون یا بیام ببینمتون، در حالی که نمی‌دونم اگه ببینمشون چی بگم بهشون و راجع به چی حرف بزنیم. ینی حتی یه چه خبر ساده هم به هم می‌ریزه منو :| ترکیب اینا شد خواب دیشبم.
عاشق این دختره شدم که اومد گفت میشه یه کم جمع‌تر بشینین منم بینتون بشینم و نشست سمت چپم. چهار تا از ناخنای پاش لاک قرمز داشت. جوراب داشتا. مشکی هم بود. یه کم نازک بود متوجه شدم. منم یه زمانی چهار تا از ناخنامو لاک می‌زدم و یکی رو نگه‌می‌داشتم برای مسح. از این نماز و وضو تا نماز و وضوی بعدی لاک می‌زدم و پاک می‌کردم. حالا ولی لاکامو می‌دم به بچه‌های فامیل که تا خشک نشده استفاده کنن. چند وقت پیشم رفته بودیم عروسی و اونجا یادم افتاد لاک نزدم. ینی انقدر بیگانه شدم با این عادت.
دیدمش یاد خودم افتادم. خودِ قبلی. مهربونم بود. بعد نماز گفت قبول باشه.
باید لاک بگیرم. شاید حالم بهتر بشه.
پاسخ:
آره موافقم. تو لاک‌لازمی :)))
بخش اول خواب صبمو در جواب کامنت الهام گفتم. بخش دوم خوابم هم الان یهو یادم اومد. تو یه سکانسی که بابام هم بود و فرهنگستان بودم، اساتید و مدیر آموزشمون فهمیده بودن کلاس آشپزی میرم و با نمد جعبه دستمال‌کاغذی درست کردم، داشتن سرزنشم می‌کردن چرا وقتمو با این کارا تلف می‌کنم و منم بهشون گفتم اگه مدرک ارشدمو بگیرم میرم آزمون استخدامی شرکت می‌کنم و کار می‌کنم. ولی تا مدرک نداشته باشم کار نمیدن بهم.
پاسخ:
نه تنها دیگه رغبتی به تهران ندارم بلکه با تقریب خوبی از خواب‌های تهران هم متنفرم و کابوس‌ حسابشون می‌کنم
تو مسجد گوهرشاد نشستیم،
چند تا خادم با جرثقیل اومدن لوسترا رو درست می‌کنن
دیروز همین جایی که نشستم، یه کم جلوتر بخشی از یه فرشی رو اندازهٔ سینی (به شعاع حدود چهل سانتی‌متر) شسته بودن و شاهدین می‌گفتن بچه جیش کرده
یه دختر پنج شش ساله هم کنار محل مذکور نشسته بود و هر کی میومد رد شه بهش می‌گفت اونجا خیسه و بچه جیش کرده :| 
پاسخ:
ولی از دختره زیاد خوشم نیومد. از این بچه‌های لجباز بود که حرف مامانشم گوش نمی‌کرد. مؤدب نبود. یه خانومه گفت یه کم برو اون‌ورتر که منم بشینم. نمی‌رفت. ولی وقتی دید خانومه مهر نداره مهرشو داد به خانومه. تنها حرکت مثبتش همین بود
باب‌الجواد، اون ور خیابون یه آب‌انار فروشی هست. امروز دیدم. تا دیروز مسیرمون از باب‌الرضا بود ندیده بودم. دوست سیصد جعبه انار تو یه مغازهٔ کوچیکه. پر اناره مغازه‌ش. امروز وقتی از جلوش رد می‌شدم یاد سهیلا افتادم. نمی‌دونه مشهدم و نگفته هر جا انار دیدم یادش بیفتم. ولی خب اون نگفته، مرام ما کجا رفته. 
به هر حال من امروز کلی انار دیدم و یاد سهیلا افتادم :)
پاسخ:
اونم یه بار از جلوی رستورانی که اسمش تورنادو بود رد شده بود و یاد من افتاده بود و عکس گرفته بود برام
رستوران این یکی هتل محشره. ینی اگه از بیست بخوام نمره بدم ۱۹ میدم و این یه نمره رو هم بابت این کم کردم که غذا رو که سفارش میدی یه کم دیر میارن. وگرنه همه چیش عالیه. سوپ و سالاد و نوشیدنی و ته‌دیگ و نون و سس و ماست ومتفرقاتش سلف‌سرویسه و منوی غذاش هم خوبه. ولی به اون یکی اگه نمره بدم از بیست ۱ میدم و این ۱ رو هم بابت این دادم که سیرمون می‌کردن. سالاداش افتضاح بودن. طرف یه بشقاب بزرگ سالاد با دو تا سس میاورد می‌گفت دو نفری بخورین :| بشقاب اضافه هم خواستم ندادن. پسره گفت یه خانواده‌این دیگه. چه اشکالی داره از یه بشقاب بخورین؟ خب ما از اون خونواده‌هاش نیستیم :| این همه پول می‌گیرین، دریغ از سرویس!
همه شاکی بودنا، نه فقط من. منوش انقدر افتضاح بود که هر بار هر کدوممون هر چی سفارش دادیم سری بعد اون چیزو سفارش ندادیم دیگه. ماهیش که اندازهٔ ماهی سفرهٔ هفت‌سین بود. به خداااا. حالا اینجا برای ناهار جوجه می‌خوریم برای شامم امید کوفته و مامان و بابا عدس‌پلو سفارش دادن. منم اول جوجه یونانی سفارش داده بودم بعد عکسشو از گوگل جست‌وجو کردم دیدم چنگی به دلم نزد و تغییر دادم و برای شام امشب جوجه چینی گفتم. هیچ کدومو تا حالا نخوردما. اصن نمی‌دونم چه شکلی و چه طعمی دارن.
پاسخ:
رستورانش آره عالیه ولی آسانسور اون یکی هتل بزرگتر و بیشتر بود. مال این یه دونه است و کوچیکه. به هر حال هر خوشگلی یه عیبی داره.
۱۵ مهر ۹۷ ، ۱۴:۰۵ شهـــ ـــرزاد
رفتی دارالشکر؟ :)
پاسخ:
آره. دو رکعت نمازم به نیت همه‌مون خوندم. خیییییلی شلوغ بود.
۱۵ مهر ۹۷ ، ۱۷:۱۵ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
به به خوش به حالم:-)))
و خوش به حالت. ما اون دفعه قسمتمون نشد غذای حرم!
پاسخ:
ایشالا دفعهٔ بعد قسمتتون میشه
ما دیگه تا سه سال نمی‌تونیم تو قرعه‌کشی غذای حرم شرکت کنیم
۱۵ مهر ۹۷ ، ۱۸:۲۷ حامد سپهر
آقا دونگ ما رو حساب کن کارت به کارت کنیم مشمول الذمه نشیم:)))
وگرنه امام رضا زیارتمون رو قبول نمیکنه:))
راستی بازم عکاسهای سر بازار رضا این جمله رو که "یه عکس بگیر وگرنه امام رضا زیارتتو قبول نمیکنه" رو تکرار میکنن؟
پاسخ:
:)) 
نه، دقت کردم ببینم چجوری دعوت می‌کنن به عکس. اینو نمی‌گفتن. یه بار شنیدم عکاس از یه آقایی می‌پرسید کاغذ عکس براق باشه یا مات یا نمی‌دونم چی چی.
اتفاقا دیدم نوشتی که غذای نذری بهت رسیده، و یهو آن قدر ذوق نمودم که انگار من غذاهه رو خوردم :دی
درباره گل هم باید بگم که آدمی به امید زنده ست خب :)))
پاسخ:
من خودمم خیلی ذوق کردم. ولی تا سه سال از قرعه‌کشی حذف شدم :(
نه عزیز منظورمو از اساس درست متوجه نشدی :دی
من میگم یه حس منفی میگیرم از اینکه به بنده ی خدا (منظورم غیر از پیامبرا و اماما بود ) بگم التماس دعا چون حس خوبی نمیگیرم مثلا به دوستم بگم التماس دعا انگار دارم با عجز و ناله میگم توروووخدااااا واسه من دعا کن در صورتی که خودشم فرض بگیر از نظر دینی با من یه سطح باشه حالا باز یه صحبت هایی هست که میگن دیگران واست دعا کن فلانه و ۰۰۰ من با کلیات عمل مشکل ندارم میگم ادبیات قشنگی نیست ۰ مثلا دوست دارم اگه کارم گیره صاف بگم واسم دعا کن ۰ این التماس هم توش نیس ساده ترم هست :)
پاسخ:
بحث پیچیده و مفصلیه. فقط امام‌ها و پیامبرا نیستن که میشه بهشون متوسل شد. اصحابشون، امامزاده‌ها، عالمان دینی، شهدا، آدمای خوب، حتی مامان‌بزرگ و بابابزرگ و مامان و بابا و دوستامونو می‌تونیم واسطه کنیم. هر کدوم اینا یه مقامی دارن. اماما و پیامبران پلهٔ آخرن. اگه گام‌به‌گام بخوایم تقاضامونو برسونیم به گوش خدا، از آدمای معمولیِ باصفا هم می‌تونیم شروع کنیم.
از حرفات حس می‌کنم هیچ وقت از ته دلت چیز خاصی مد نظرت نبوده که برای رسیدن بهش دعا کنی و معنی التماس و به هر دری زدن رو بفهمی.
به تلافی سس‌ها و سالادهای اون یکی هتل، الان یه بشقاب دستم گرفتم دارم بدین صورت سالاد می‌کشم که اول توی بشقاب خالی سس ریختم، بعد کاهو بعد سس بعد کلم بعد سس بعد هویج بعد سس بعد سس بعد بازم سس. غرق سسه سالادم. سس با سالاد می‌خورم در واقع. سسشونم زرده رنگش. 
جوجه چینی‌شونم همون شکلیه که تو گوگل بود. طعمش بد نیست. طعم مرغه دیگه. بستگی داره چقدر مرغ دوست داشته باشین. برای ناهار و شام فردا هم کوبیده و کباب سفارش دادم.
پاسخ:
سوپ‌هاشونم خوشمزه است. سوپ‌های اون یکی هتل جو به‌علاوهٔ رب به‌علاوهٔ آب بود :))) حالا انقدر غیبت اون هتلو می‌کنم که پرسنلش شب میان به خوابم :)))
هورااااا بالاخره تونستم همهٔ کامنتا رو جواب بدم. برم بخسبم که برای نماز صبح قراره بریم حرم.
پاسخ:
الکی ذوق نکن. صبح پا میشی می‌بینی اینجا پر کامنت جدیده
حست اشتباهه
پاسخ:
خدا رو شکر که اشتباه می‌کنم
و از ته دلم آرزو می‌کنم و دعا می‌کنم به اون خواسته‌ت برسی
۱۵ مهر ۹۷ ، ۲۲:۳۳ آشنای بی نشان
جواب قانع کننده ای بود:)
پاسخ:
از خدا براتون قلبی آرام و مطمئن مسئلت می‌کنم :)
به دل‌آب‌کن‌ترین شیوه ممکن سفرنامه نوشتی:(
شخصا متوسل می‌شم به امام رضا زیارتت قبول نشه :دی
پاسخ:
:))))) ای بابااااا
۱۶ مهر ۹۷ ، ۰۷:۱۶ آشنای بی نشان
اینجا که همش چهار چهار کردید
تو اون وب دفترچه ام هم آخرین کامنت مال شماست که نوشتید آخی اینم پست چهار صد و چهاره؛))
پاسخ:
:))) درگیر بودم انگار از اول با این عدد
آره واقعا ناخن قشنگ میشه اگر میشد منم دوست داشتم بخصوص که ناخن هام خیلی نازکه و یه کوچولو بلند بشه زود میشکنه، ولی خب هر جور حساب کنیم مانع روی اعضای وضو حساب میشه و بعیده روزی همچین اجازه ای داده بشه...
یکی از دوستام کاشته بود انصافا هم خیلی قشنگ شده بود، میگفت من کاری ندارم، نمازمو میخونم خدا هم هرجوریه قبول میکنه! به بقیه هم توصیه میکرد همین روشش رو :)))

آره یادمه :)  یادش بخیر
 اون موقع ها اهتمام داشتی به ناخن بلند و لاک (; 

پاسخ:
نقطهٔ اوجش دوران راهنمایی بود که همه رو یک و نیم دو سانت بلند می‌کردم :| دورهٔ لیسانسم فقط کوچیکا و گاهی همه رو بلند می‌کردم. ولی دورهٔ راهنمایی چه منفی‌هایی که از معلم ورزشم نگرفتم بابت بلندی ناخنام. به خاطر همین همیشه زنگای ورزش جیم می‌شدم که توپ ناخنامو نشکنه :دی
تو دانشگاهم ژیمناستیک برداشتم و چند بار سر تمرین شکست. اینو بخون:
۱۶ مهر ۹۷ ، ۰۹:۳۰ بانوچـ ـه
سفر خوبی داشته باشی شباهنگ... حتما دعام کن :)
پاسخ:
چه خوش‌موقع کامنت گذاشتی
الان دقیقا باب‌الجوادم دارم میرم حرم برای زیارت :)
صبح رفتم نمایشگاه نوشت‌افزار و کیف. همین نمایشگاه که باب‌الجواده.
چه ذوقی داشتم. دارم هنوز. نیشم تا بناگوش باز بود‌. بازه هنوز :)))
نوشته بود با لبخند وارد شوید و من تمام مدتی که اونجا بودم بی‌اختیار لبخند داشتم و دارم هنوز
فکر کنم خرید هیچی به اندازهٔ لوازم تحریر حالمو خوب نمی‌کنه
کلی چیز میز نشون کردم برای خرید. عصر دوباره میام ایشالا. الان دارم میرم کتابخونهٔ حرم.
پاسخ:
یک عدد فارغ‌التحصیل هستم که هنوز که هنوزه وسایل مدرسه می‌خره :دی
از پا افتادم. دقیقا یک ساعته دارم صحن به صحن دنبال اون کتابخونه‌ای می‌گردم که فروشگاه هم داشت و پارسال ازش اتود (مداد نوکی، مداد فشاری یا حالا هر چی که بگین) خریده بودم. پیداش کردم. نمی‌دونم کجام و کجاست. ولی جایی که ایستادم سمت چپم صحن انقلابه و سمت راستم بست شیخ طوسی
پاسخ:
اینجایی که میگم نوشت‌افزار و اسباب‌بازی و کتاب کودک هم داره.
یه لاک غلط‌گیر کوچولو (هفت هشت سانته قدش) از کتابخونه گرفتم. دوست دارم وقتی میرم جایی یه چیزی برای یادگاری از اونجا داشته باشم.
دیگه برم یه جا بشینم که الان نماز شروع میشه :)
پاسخ:
دو سه سال پیشم کلی راهو کوبیدم رفتم از شریف لاک غلط‌گیر بگیرم. اونو دادم به داداشم چند وقت پیش.
الان صحن انقلابم. دقیقاً نشستم صف آخر نماز. ردیف آخر. یاد این شعر افتادم که میگه «ما مدعیان صف اول بودیم، از آخر مجلس شهدا را چیدند»
میگم اگه یه موقع اومدن از آخر مجلس منو چیدن دیگه خودتون حلالم کنین :))
پاسخ:
شهید شدی شفاعت یاد نره. شفاعتمون کن که کوله‌باری از گناه داریم و رو دوشمون سنگینی می‌کنه :دی
اومدم نزدیک ضریح. گرم‌ترم هست نسبت به بیرون. ورودی حرم چند جا روی دیوار نوشته بود نفسی معیوب، عقلی مغلوب، هوائی غالب. خوشم اومد. شاید بقیه هم داشته باشه. الان تو گوگل زدم ببینم کدوم دعاست. دعای صباح هست گویا. نشنیدم تا حالا. قشنگه ولی. 
دقت کردین از دیروز تنها میام زیارت؟ روش زیارت مامان اینجوریه که می‌شینه یه جایی و نماز و دعا می‌خونه و اگه تو صحن‌ها بگردیم میگه وقتمون تلف شد بریم یه جا بشینیم دعا بخونیم و سخنرانی گوش بدیم. منم اینجوری‌ام که یه جا نمی‌تونم بند باشم. دوست دارم برم همه جا رو ببینم و زوایای پنهان رو کشف کنم. یه کم دعا می‌خونم و قدری نماز و بعد میرم به اونایی که آدرس می‌پرسن آدرس نشون بدم، براشون قرآن و مفاتیح و مهر بیارم، اگه گم شده باشن ببرم دفتر گم‌شدگان و برای کفشاشون کیسه پیدا کنم و به بچه‌ها لبخند بزنم. نمازو که می‌خونم بلند میشم میرم دنبال ماجراجویی. برای یه خونواده عکس دسته‌جمعی می‌گیرم، برای پیرمرد و پیرزنی که سواد ندارن کاغذشونو یا اسمسی که براشون اومده رو می‌خونم و حتی میرم سرویس، کیف و چادر ملتو نگه‌می‌دارم و هی نوبتمو میدم به اونایی که عجله دارن :دی منم اینجوری حالم خوب میشه خب. هر کی یه مدله دیگه. و هنوز تو کف سیستم در و سیفوناشونم که چجوری وقتی درو وامی‌کنیم بریم بیرون سیفون فعال میشه. 
وقتایی هم که می‌شینم آدما و در و دیوارا رو تماشا می‌کنم و یادداشتامو تو گوشیم می‌نویسم. مثل الان.
بعد یه ساعت مشخص با خانواده قرار می‌ذاریم که باهم برگردیم برای ناهار و شام.
پاسخ:
اینجا یه وقتایی هم به مترجمی مشغولیم :دی
۱۶ مهر ۹۷ ، ۱۲:۲۱ 🔹🔹نیلگون 🔹🔹
من عااااااشق این تنها گشتن ها توی حرمم :)

پاسخ:
خیلی خوبه‌. تنهایی آرامش عجیبی داره
اگه تا پنج‌شنبه موندید از طرف من به امام رضا بگو مهتاب کادوی تولد می‌خواد:) 
پاسخ:
چهارشنبه شب برمی‌گردیم. ولی بهشون می‌سپرم کادوتو بفرستن برات :)
دو تا تفاوت بین حرم امام رضا (ع) و حرم امام حسین (ع) کشف کردم. یکی ساعته یکی هم کفش. عرب‌ها انگار کفشو خیلی بی‌احترامی می‌دونن اگه داخل حرم ببریم و حتما باید بدیم کفش‌داری. ولی اینجا این‌طور نیست. ساعت هم اونجا زیاده و اینجا من هر چی نگاه می‌کنم ساعت نمی‌بینم. جز یکی دو جا که اذانو نوشتن. که اونم یادم نیست کجا بود. ولی اونجا این‌جوری بود که هر طرف که سرتو برمی‌گردوندی چند تا ساعت می‌دیدی.
پاسخ:
حرم امام علی (ع) هم شبیه کربلا بود از این نظر
فکر کنم ترم زودتر تموم نمی شد خودت رو به فنا میدادی!! فکر کنم استاد تجربه های جدیدی یعنی! :)))
ما تربیت بدنی ۱ اجباری باید بسکتبال کار میکردیم منم ناوارد! یه بار چنان انگشت وسطم برگشت و ورم کرد هنوز که هنوز توپ بسکتبال ببینم فرار میکنم (;
پاسخ:
تربیت بدنی هر جلسه‌اش برام خاطره بود :))
یه بارم هشت صبح، قبل تمرین آب انار خوردم و حدودای ده موقع دویدن فشارم افتاد و آب انارو بالا آوردم و ملت فکر کردن دارم خون بالا میارم :))))
به دلخواه یکی از فکر کنم ها رو ندید بگیر (;
اشتباهی شد:)))

پاسخ:
ندید گرفتم :دی
۱۶ مهر ۹۷ ، ۱۴:۱۰ شهـــ ـــرزاد
خییییلی ممنون. نماز و زیارتت قبول باشه :)
پاسخ:
قربانت :) بوس بوس
سپاس!
یه زیارت اردیبهشتی به نیابت از تو، طلبت:)
پاسخ:
ایشالا :)
اون روز تو نونوایی یه پنج تومنی دادم و دو تا نون گرفتیم. دو تومن هم باقی پولم بود که پسر آقای نانوا برگردوند. گذاشته بودمش گوشهٔ کیف پولم و دلم نمیومد خرجش کنم. دلیلی هم نداشتم یادگاری نگهش دارم. دو هفته‌ای بود که تو کیفم بود. امروز وقتی داشتم اون لاک غلط‌گیر هفت‌ هشت سانتی رو می‌خریدم حواسم نبود و این دو تومنو دادم به آقای فروشنده. الان یهو یادم افتاد‌ این دو تومن اون دو تومن بود.
پاسخ:
کاش همین‌جوری به حواس‌پرتیت ادامه بدی و یه کم از اموال به درد نخورتو بدی بره :))
۱۶ مهر ۹۷ ، ۱۶:۳۵ اجاره آپارتمان مبله در تهران
مارو هم دعا کنید ...
یه سلام هم جای ما بدید ...
شاید آقا مارو هم دعوت کرد ...
___________________________________
اجاره آپارتمان مبله در تهران
https://eskanbama.com
پاسخ:
دعا می‌کنم برای آپارتمان‌های مبله‌تون مشتری پیدا بشه :)))
الان یه چیزی کشف کردم. گفتم بیام باهاتون به اشتراک بذارم. 
من این چند روزو، بعد نماز نمی‌نشستم برای زیارت آل یاسین. اصن نمی‌دونستم چیه. من یه زیارت عاشورا بلدم یه توسل. اینا رو می‌خونم گاهی. دیروز یه کم موندم و دیدم یهو ملت برگشتن و خلاف جهت قبله نشستن. الان فهمیدم برمی‌گردن سمت حرم می‌خونن. گویا برای امام رضا هست.
یه دعا هم هست نمی‌دونم چیه. اونم وقتی می‌خونن سمت چپ و راست برمی‌گردن. اونو هنوز کشف نکردم.
پاسخ:
اولاً آل یاسین نه و امین الله
ثانیاً انگار فقط برای امام رضا نیست و برای تمام امامان میشه خوند این دعا رو
۱۶ مهر ۹۷ ، ۱۸:۲۴ آرزو ﴿ッ﴾
اونی که برگشتن خلاف قبله نشستن زیارت امین‌الله بود؟
پاسخ:
آره :)
گفتم آل یاسین؟! :))))
۱۶ مهر ۹۷ ، ۲۰:۱۰ آرزو ﴿ッ﴾
الآن که نگاه می‌کنم آره! :))
ولی اون لحظه فکر کردم تو در اون کامنت به سه تا دعا یا زیارت اشاره کردی که فقط از یکی‌شون نام بردی.
پاسخ:
منظورم از آل یاسین، همون امین الله هست. خیلی شبیهه اسماشون :))) :|
اومدیم بیرون یه چرخی تو شهر بزنیم. دمای اینجا الان منفی چهل درجه است و دستام از شدت سرما بی‌حسه. اون وقت من بستنی حصیری شکلاتی، زعفرانی، وانیلی سفارش دادم و خانواده شیرکاکائوی داغ. استدلالم هم اینه که بستنی دمای درونی بدنمو با دمای بیرون و محیط هم‌دما می‌کنه و دیگه سردم نمیشه. استدلال دوم هم اینه که یه راجو نامی تو یه فیلم هندی گفته بود خلاف جهت رودخونه شما کنید.
سردمه :|
پاسخ:
سردمه هنوز. سلول به سلول تنم یخ زده
۱۶ مهر ۹۷ ، ۲۱:۲۵ آرزو ﴿ッ﴾
من عاشق این هوای سرد و سوزدار هستم. احساس می‌کنم لپ‌هایم بیشتر طبیعت رو حس می‌کنن :|
تبریز سردتر نیست؟
پاسخ:
آره تبریز خیلی سردتره. ولی از مشهد همچین انتظاری نداشتم. تصورم یه منطقهٔ گرم و خشک بود. هر چند پارسالم زمستون اومده بودیم و تا مغز استخوانم یخ زده بود
۱۶ مهر ۹۷ ، ۲۳:۳۹ شهاب الدین ..
سلام
زیارتاتون قبول، چه خوب که فرصت دارید و میمونید چند روز. ما که چند ساله قسمتون نیست بیشتر از دو سه روز بمونیم. 
یکی از عرفا درباره آب و هوای مشهد میگفتن هر ابری که وارد حوزه ایران بشه، اول به سمت حرم امام رضا علیه السلام میره و عرض ادب میکنه. 
آره، عراقیا خیلی براشون پا برهنه بودن اهمیت داره. به جاش نمیگن همین فاصله کفشداری تا ورودی حرم، باعث کثیف شدن پا میشه و همون خاک وارد حرم میشه. 
ولی در عین حال خیلی با ائمه راحتن. توی حرم میخوابن، میخورن، سفره پهن میکنن... 
یه تصویری که خیلی جالبه و من هر بار که رفتم دیدم،افرادی هستن که پای پله های حرم حضرت عباس خوابیدن.
شاید ظاهرشون زیاد جالب نباشه.به خصوص وسط روز.شاید تعبیر به بی احترامی هم بشه.به خصوص خانم ها.
ولی من فارغ از این حرفا یه تصویر دیگه میدیدم.حیف که نقاش نیستم؛و الا اینجور طراحی میکردم:
یه خیمه بزرگ و باشکوه و سبز،با یه علم برافراشته و پرچم لبیک یا حسین.که بالای خیمه آقامون با چهره نورانی نشستن و دارن به دونه دونه عریضه هایی که مردم دارن رسیدگی میکنن.
مردم،بعضی شون هول میزنن که زودتر برن جلو.بعضی شون کمی دورتر ایستادن و دست بر سینه،عرض ادب میکنن.
یه عده هم خودشون رو،روی پای حضرت انداختن و با گریه و التماس حاجتشون رو درخواست میکنن.
ولی یه عده،واله و شیدای حضرت شدن.هیچ از خودشون خبر ندارن.اینا دور و اطراف خیمه روی زمین مدهوش جلال و جبروت دستگاه و بارگاه حضرت شدن و همینقدر که بهشون اجازه داده شده از خاک پای زائرای آقا به صورت بکشن،براشون کافیه.....
حالا که دختر بچه و کبوتر ندیدین، همون موقع که دارین صحن به صحن میگردین، یاد ما کنید. منم طواف دور حرم رو دوست دارم. مخصوصا از نیم ساعت قبل طلوع آفتاب تا وقتی که صدای نقاره بلند شه. 
پاسخ:
سلام. تصمیم داشتیم یکشنبه برگردیم. ولی سیر نشده بودیم. گفتیم سه چهار روز دیگه هم بمونیم.
 آره یه تفاوت دیگۀ اینجا و اونجا همین موضوع خوابه. اینجا نمیشه خوابید و برای خواب یه استراحتگاه در نظر گرفتن. ولی اونجا خیلی راحتن مردم.

امروز بعد از نماز صبح این دو تا عکسو برای شما گرفتم:
یه دختر 
یه پسر
پسره اسمش امیره. باباش هی صداش می‌کرد امیر، امیر، بیا بریم دیر شد

دوباره اومدیم رواق غدیر. همون‌جا که گل میدن. شش هفت تا خانوم هندی یا پاکستانی ردیف جلو نشستن. کتاب دعاشون به خط اردو هست. شایدم یه خط دیگه است. شبیه هندیه ولی. خیلی باحاله.
آقایی هم که امروز سخنرانی داره تأکید عجیبی داره روی این نکته که حرفاشو گوش بدیم. هر سی ثانیه یه بار میگه گوش کنید، چرا گوش نمی‌دید؟ آقایون با شمام، خانوما حواستون با منه؟ گوش می‌کنید؟ منو نگاه کنید.
می‌خوام بلند شم بگم آقا! به خدااااا گوشمون با شماست. شما ادامه بده.
الانم گفت خواهش می‌کنم گوش کنید :)))
ده ثانیه بعد: مادرایی که پسر دارید، مادرایی که برای پسراتون می‌رید خواستگاری گوش کنید
گوش کنید دیگه :دی
پاسخ:
چقدرم که گوش کردی تو :))
رواق غدیر دو ردیفو برای آقایون اختصاص دادن و هشت ردیف برای خانوما. من ردیف دوم خانومام. حدود ده متر با حاج آقای سخنران فاصله دارم. هنوز داره میگه گوش کنید، گوش می‌کنید؟ آقا گوش کن، خانووووم! با شمام.
یهو گفت «آآآی دختر خانومی که موبایل..‌. تا اینو شنیدم یه نیم‌سکته‌ای زدم و گوشیمو پرت کردم کنار مهرم. بعد جمله‌شو این‌جوری ادامه داد که: با گوشیت حرف می‌زنی». خانوم کناری از واکنش من خنده‌ش گرفت. گفتم فکر کردم منو میگه :))) یکی دیگه رو می‌گفت.
+ حرفاش خیلی خوبه در کل، ولی به خدا هر سی ثانیه یه بار میگه گوش کنید. بدون اغراق، هر دقیقه دو بار ما رو به گوش کردن فرامی‌خواند :))
پاسخ:
ولی حاج آقای روز اول که جوون هم بود بهتر و مفیدتر بود حرفاش. به قول بابا این یکی حاج آقا شبیه حاج آقاهای مسجدای محله بود و انگار داشت برای عوام حرف می‌زد. اون یکی یه کم سطح بالا بود.
این حاج آقا یه جوری از فواید و خواص نماز شب گفت که یهو کل حسرت عالم به دلم نشست که نماز شب بلد نیستم :(
پاسخ:
فردا دیگه روز آخره. اگه می‌خوای بخونی، فرصتو از دست نده :)
بعد نماز صبح، رفتیم صحن انقلاب برای صدای نقاره و هر چی منتظر موندیم اتفاقی نیفتاد. از یکی از خادما پرسیدیم، گفت ایام وفات و عزا و کلاً محرم و صفر نقاره‌زنی نداریم.
چند تا عکس گرفتیم و برگشتیم. کلی هم کبوتر دیدیم. صبح که خلوت‌تره، کبوتر بیشتر از موقع‌های دیگه است.
پاسخ:
قسمت نبوده دیگه. ایشالا سری بعد :)
زیارت ضریح پایین (زیرزمین)، صبح و ظهر نوبت خانوماست و عصر و شب نوبت آقایون. دیشب امید و بابا رفتن زیارت. صبم من و مامان رفتیم. برگشتنی (برگشتنی قید زمانه. ینی وقتی داشتیم برمی‌گشتیم) دم پله برقیای دارالحجه امید یه خانم پیر که چادر سرمه‌ای پوشیده بود نشونم داد گفت اون آبی رو دریاب، برو کمکش داره دنبال آدرس می‌گرده و خادما ترکی بلد نیستن. رفتم دیدم از یه کفشداری یه چیزی می‌پرسه و کفشداره هم گفت ترکی بلد نیستم. رفتم نزدیک‌تر و گفتم حاج خانوم من ترکی بولوروم. هارانی آخداریسان؟ (من ترکی می‌دونم. دنبال کجا می‌گردی؟) گفت می‌خوام برم اونجا که ملت خوابیدن. گفتم ایستیرسن اردا یاتاسان؟ (می‌خوای اونجا بخوابی؟) اینو برای این پرسیدم که تا اونجایی که یادم میومد کارت شناسایی می‌خواستن و گفتم ببینم اگه کارت همراش نیست یه جای دیگه نشونش بدم. البته شک داشتم برای خوابیدن کارت می‌خوان یا برای گرفتن پتو. خلاصه پیرزنه گفت نه، دوستام اونجان. باهاشون اونجا قرار گذاشتم. از کفشداری پرسیدم استراحتگاه کجاست و نشونم داد و خانومه رو بردم اونجا و کلی دعام کرد. گفت خوشبخت شی الهی :دی مامانم هم باهام اومد که تو دعاها شریک بشه. داداشم می‌گفت چون من معرفیش کردم منم شریکم :| مامانم هم می‌گفت منم تا استراحتگاه اومدم و منم سهم دارم. خلاصه یه همچین خانوادهٔ باحالی هستیم ما
پاسخ:
حس خوبی دارم :)
دیروز برای صبونه یه آقای لر برای خانواده‌ش سنگک گرفته بود آورده بود رستوران. ما هم یاد گرفتیم ازش و امروز صبح وقتی داشتیم از حرم برمی‌گشتیم دو تا سنگک گرفتیم. سنگک اینجا ۱۲۰۰ تومنه. البته نمیشه مقایسه کرد با شهرای دیگه. چون ابعادش فرق می‌کنه.
الکی مثلاً من ناصرخسروام، دارم سفرنامه می‌نویسم
پاسخ:
تو اصن مارکوپولو. ولی حین راه رفتن، وسط خیابون جای کامنت گذاشتن و جواب دادن نیست. حتی اونا هم یه جا ساکن می‌شدن بعد می‌نوشتن
آل یاسین  با امین الله شبیه نیست :دی :/
پاسخ:
اگه خوب دقت کنین هردوشون «ین» دارن :))
یه دخترِ کوچولوی ناز چار دست و پا از دوردست‌ها اومد مهر و جانماز و تسبیحمو دگرگون کرد و یه کم بازی کرد و رفت. دوباره که برگشت مهر خانوم بغلی رو برداشته بود داشت می‌خورد. ازش گرفتم گفتم نخور کثیفه. بعد از مامانش اجازه گرفتم و یه بیسکویت کرمدار شبیه مهر بهش دادم اونو بخوره. نحوهٔ اجازه گرفتنم هم بدین صورت بود که از خانم بغلی و اونم از بغلی و همون‌جور برو تا برسی به مامانش جملهٔ می‌تونم بهش بیسکویت بدم منتقل شد و آره ممنون دست به دست رسید به گوش من
پاسخ:
خیلی گوگولی مگولی بود دختره ^-^
۱۷ مهر ۹۷ ، ۱۷:۴۰ دانلود سریال گیم اف ترونز
D: جز 100 بلاگ برتری ؟ چه جالب
پاسخ:
:| 
نسرین منم هستم اقا به یاد منم اگه وقت کردی باش :)

میتونی هرجا درمانگاه و بیمارستان دیدی یادم بیفتی حتی :))
پاسخ:
به یادت بودم :)
از نزدیکیای شهرتونم که رد شدیم باز یادت افتادم :)
هر جا قرص و شربت و آمپولم ببینم یاد تو می‌افتم :)))
نماز مغرب دارالحجه بودیم. زیرِ زمینه و آنتن نمیده اونجا گزارش لحظه به لحظه ارائه بدم. مختصراً و با تأخیر بگم که با دو تا دختر ۴ و ۴ و نیم ساله به نام‌های فاطمه و صایما دوست شدم. این دو تا در ابتدا سر دفتر و مداد باهم بحثشون میشه و صایما به فاطمه که از ردیف عقب اومده بود میگه دفتر منو خط‌خطی نکن. باهاشون دوست شدم و به هر کدوم یه کاغذ کوچولو دادم برام نقاشی کنن. بعد باهم دوستشون کردم که باهم تو دفتر صایما نقاشی بکشن. فاطمه زیاد بلد نبود و خط‌خطی می‌کرد خدایی :))) بعدشم از صایما خواستم نقاشیاشو برام توضیح بده. یه ساعتی باهم بودیم و مامانش به مامان‌بزرگش می‌گفت می‌بینی؟ از وقتی اومدیم مشهد، صایما ساکت بود. ببین الان چه گرم و صمیمی شده با این دختر! ازم پرسید‌ بچه دوست داری؟ گفتم عاشق بچه‌هام. 
معنی صایما رو از مامانش پرسیدم. گفت صایما ینی زن روزگار.
پاسخ:
ازشون پرسیدم از کجا اومدین؟ صایما گفت تهران و مامانش همزمان گفت شمال. شمالی بودن و ساکن تهران
۱۷ مهر ۹۷ ، ۲۰:۱۴ شهاب الدین ..
سلام
اول که تشکر بابت عکسا، چقدر اون دختر صورتی، خدیجه ماست! حتی همین بدون کفش تو حیاط راه رفتنش....
دوم هم اینکه خدا خیرتون بده، ما رو زیارت مجازی مهمون میکنین با این گزارشات لحظه به لحظه.
و نکته آخر: خیلی معمولی داشتم میخوندم، که رسیدم به
آل یاسین  با امین الله شبیه نیست :دی :/
پاسخ: 
اگه خوب دقت کنین هردوشون «ین» دارن :))
به معنای دقیق کلمه منفجر شدم از خنده با این استدلالتون!! اصلا مرزهای وجوه تشبیه رو جا به جا کردین رسما.... 
و ضمنا مجبور شدم با تمام جزئیات برای خانواده توضیح بدم.
پاسخ:
خدا حفظشون کنه
+ نبودین ببینین وقتی یه خانومی ازم دعای اول صفر خواست اول صفرو چی شنیدم :)) انسفر، انفر، انفار، انفال :)))
اصن نمی‌دونم اسم این آل یاسینو کجا شنیدم که با امین الله اشتباه می‌گیرم
ساعت سه با صدای زنگ گوشی مامان بیدار شدم. صدای زنگش اذانه. ینی چهار عصر هم آلارم بذاره صداش اذانه. بیدار شدم فکر کردم اذان صبه و غصه خوردم که نماز شبم قضا شد (الکی مثلا‌ فکر کنید من هر شب نماز شب می‌خونم). همه رو بیدار کردم و دیدم همه دارن از‌ بدخوابی اون شب می‌نالن. گویا صدای گریهٔ بچهٔ اتاق بغلی چند شبه روی اعصاب و روان کل هتل و هتل‌های بغلی بوده و نذاشته ملت بخوابن. ولی من به برکت یه عمر زندگی خوابگاهی با نور و صدا و زلزله و سیل و طوفان و هر سر و صدا و آشوبی اوکی‌ام و تنها مشکلم اینه که اگه بیدار شم دیگه نمی‌تونم بخوابم. به سختی بیدارشون کردم و دیگه دیر شده بود برای رواق غدیر و پر شده بود. رفتیم رواقی که زیر حرم بود. اونجا چون اینترنت آنتن نمیده، بیرون تو صحن روش خواندن نماز شبو جست‌وجو کردم (فکر کنم یه بارم کربلا خونده بودم، ولی روشش یادم رفته بود). وقتی رسیدیم و نشستیم ۹ دقیقه تا اذان مونده بود. با ۶ دقیقه‌ش چهار تا دو رکعتی ساده رو خوندم و ۲ دقیقه هم برای اون یکی دورکعتی که ناس و فلق داشت. سورهٔ فلقو حفظ نبودم با گوشیم خوندم. بعد یه دونه یه رکعتی بود که کلی ذکر هفتادتایی و سیصدتایی داشت. اونا رو یه بار گفتم که تا اذان صبح نمازم تموم بشه‌. 
این بود نماز شب من :دی 
وقتی هم نماز صبح شروع شد، یه خانومه پرسید نماز صبح هم شکسته است؟ نمازمو شروع کرده بودم و با ابروهام جواب دادم نه :|
نماز صبح خودش شکسته است دیگه. شکسته‌تر از این؟ :|
پاسخ:
قبول باشه :دی
 خوبه باعث خنده ملت میشیم :)

هی اینجوری جواب سوال آهنگر دادگر میدادین یا از وقتی درس تموم شده(تقریبا) اینجوری شدین 
باید برم باهاشون صحبت کنم بگم بببینین شاگرداتون چه استدلال هایی میارن کیف کنین ÷) و خب امیدوار باشم زنگ بزنن بهتون و شما رو جریمه کنن که از روی این دوتا کلمه ب این تعداد بنویسین بیارین تحویل بدین صد آفرین بگیرین 

(مشخصه  دانشگاه داره اذیت میکنه وگرنه من اینقدر پر حرف نیستم=/. )

پاسخ:
از این سوتیا زیاد دادم در طول تحصیلم. که معروف‌ترینشون فرهنگ لغت زانسو بود که فکر می‌کردم زانسو اسم نویسنده‌شه و بعد دو سال فهمیدم ینی فرهنگی که از آن سو نوشته شده باشه
+ مشخصه :)))
داشتیم نماز می‌خوندم، یه خانومه صدام کرد پرسید دعای انفر داری؟ گفتم انفر؟ گفت نه انسفر. گفتم انسفر؟ گفت انسِ فل. گفتم متوجه نمیشم، ولی کلا دعا ندارم. اصن نمی‌فهمیدم چی میگه. بعد برگشتم به مامان میگم دعای انفال داری؟ این خانوم می‌خواد. یه خانوم دیگه گفت دعای اول صفر می‌خواد :| 
بعد همون خانومه که در مورد شکستگی نماز صبح پرسید، قبل نماز پرسید اینستاگرام بلدم یا نه. گفتم آره ولی اینجا آنتن نمیده. زیر زمینیم. گفت نه، سؤالاتم کلیه. کلاً می‌خوام ببینم چیه، چجوریه. بعد گوشی‌شو درآورد و اینستاشو باز کرد و دونه دونه موارد رو نشونم می‌داد می‌گفت این چیه و برای چیه. هر سؤالم ده بار می‌پرسید. بعد گفت کدومشو نزنم عکسای گوشیمو کسی نبینه؟ گفتم حساب شما خصوصی نیست. هر جا آنتن داد و نت داشتین اول اینو خصوصی کنین و بعدش این علامت مثبت وسطو نزنین. بعد پرسید ممکنه با اینستا حساب بانکیمم خالی کنن؟ اینم براش توضیح دادم و گفتم آخه اینستا به چه دردتون می‌خوره که نصب کردین؟ گفت مال شوهرمه. می‌خوام یاد بگیرم. بعد سؤالات قبلی رو دوباره تکرار کرد و منم پاسخ‌هامو دوباره تکرار کردم.
من خودم شخصاً اینجوری‌ام که تا چند و چون و تمام زوایای پنهان و نیمه‌پنهان چیزی رو کشف نکنم وارد اون فضا نمیشم و تقریبا آخرین کسی بودم که وارد محیط فیس‌بوک، اینستا، تویتر، تلگرام، وایبر و یه همچین شبکه‌هایی شدم و تو خیلیاشونم نموندم‌. اون وقت نمی‌دونم چه اصراریه کسی که سواد و شناخت و اطلاعات چندانی نداره وارد این دنیای بی‌رحم و خطرناک میشه 
پاسخ:
قشنگ معلومه با مفاتیح الجنان انس و الفتی دیرین داری
هنوز فکر اون خانومم و اینستاش :|
تا الان فکر می‌کردم در حق خانوما کوتاهی میشه که آقایون می‌تونن تو صحن‌ها کنار حوض وضو بگیرن و خانوما نمی‌تونن و حتی داشتم فکر می‌کردم میشه یه پرده‌ای چیزی زد کنار حوض که خانوما هم اونجا وضو بگیرن. الان یه جایی رو کشف کردم که یه حوض بزرگ داره برای وضوی خانوما. سرویس بهداشتی شمارهٔ ششه، روبه‌روی مسجد گوهرشاد. 
همیشه تو هتل وضو می‌گیرم. صبح اتاقمونو تحویل دادیم و عجله‌ شد و وضو نداشتم. اومدم اینجا کنار حوض وضو گرفتم. سعی می‌کنم از چیزایی که راجع بهشون می‌نویسم عکس هم بگیرم. ولی اینجا دیگه مجلس، زنونه است نمیشه عکس گرفت :)))
پاسخ:
و هنووووز تو کف سنسورهای بین در و سیفون این اماکنم. چجوری وصلن به هم آخه؟!
من اینا رو تو تلگرامم (قسمت پیام‌های ذخیره شده) می‌نویسم، بعد هر جا آنتن داشتم کامنت می‌ذارم. نزدیک ضریح نشستیم برای نماز جماعت. یه خانومه ازم می‌پرسه شما سیم‌کارتت ایرانسله یا همراه اول؟ گفتم چطور؟ گفت آخه تلگرامت بازه داری می‌نویسی و تعجب کردم آنتن میده. گفتم اینا رو می‌نویسم ولی چون نت ندارم ارسال نمیشه. صبر می‌کنم تا هر موقع که رفتم صحن.
الان صحن انقلابم و امین الله می‌خونیم :دی یه جایی میگه: اللهم فجعل نفسی مطمئنه بقدرک و راضیهٔ بقضائک
دوست داشتم این تیکه‌شو
پاسخ:
دیگه بعد یه هفته آمار تمام نقاطی که گوشیم آنتن میده و نمیده دستم اومده بود :))
کیف و چمدون و وسیله‌هامونو گذاشتیم نمازخونهٔ هتل و منم جز این گوشی چیزی دیگه‌ای با خودم نیاوردم حرم. امروز با مهرهای اینجا نماز خوندم. کم‌کم احساس می‌کنم دلم برای اینجا تنگ میشه. ولی فکر کن بیای مشهد که حال و هوایی عوض کنی و فکر درس و دانشگاه و پایان‌نامه رو از سرت بیرون کنی چند روز، اون وقت اسم استاد مشاورت دکتر رضوی باشه و هر طرفو نگاه کنی رضوی باشه و یاد پایان‌نامه بیفتی. به‌نظرم باید در انتخاب استاد مشاور و راهنما بیشتر دقت کنیم.
پاسخ:
کاش می‌تونستم تا آخر عمرم همین‌جا بمونم و دیگه برنگردم به زندگی ملا‌ل‌آور و پوچ بیرون
من به جز این هفده رکعت نماز اصلی، نماز دیگه‌ای بلد نیستم. از این نمازها که میگن یک حمد و فلان تعداد فلان سوره و فلان ذکر و اینا رو بلد نیستم. الان جایی که نشستم روبه‌روی ضریحم و سه‌متری دارالشکر. یکی از دوستان گفته بود دارالشکر نماز بخونم. دو رکعت مثل نماز صبح خوندم و سه متر اومدم عقب‌تر که بقیه هم بخونن. بسی بسیار شلوغه و عجیب‌تر اینکه آنتن دارم و به تبع اون نت دارم. دو تا خانوم پشت سرم دارن راجع به نماز دورکعتی پدر امام رضا (ع) ینی امام هفتم (امام موسی کاظم یا موسی بن جعفر) که چهارشنبه‌ها خونده میشه صحبت می‌کنن. خانوم سمتی چپی به سمت راستیه گفت یک حمد و ۱۲ تا قل هو الله بخون. خانوم سمت راستی خوند و نتونست دوازده تا بشمره و خانم سمت چپی بهش تسبیح داد برای شمردن. هر دوشون پیرن. خانومه دوباره خوند و اون یکی خانوم هم تسبیحو ازش پس نگرفت و هدیه داد بهش. گفت سوغات کربلاست.
الان می‌خوام این نمازی که دارن‌ در موردش حرف می‌زننو بخونم.
پاسخ:
بعد زیارت و دعای وداع یه نماز دورکعتی مثل نماز صبح هم از دو تا خانوم دیگه یاد گرفتم. می‌گفتن هدیه به امام جواده. اونم خوندم.
داشتم یادداشت قبلی رو تایپ می‌کردم که یه خانوم عرب‌زبان اومد و یه جملهٔ پرسشی خطاب به من گفت. متوجه نشدم چی میگه. به زبان فارسی گفتم میشه دوباره بگین؟ چیزی نگفت‌. به زبان اشاره گفتم نمی‌فهمم و ایشون جمله‌ای شبیه جملهٔ قبلشو تکرار کرد و فقط سردابشو فهمیدم. گفتم سرداب؟ گفتم هان، هی، هه یا یه همچین چیزی. بلند شدم از نزدیک‌ترین خانوم خادم پرسیدم شما اینجا سرداب دارین؟ گفت آره بعد از کفش‌داری شمارهٔ یک. گفتم اینو میشه به زبان عربی به این خانوم بگین؟ اونم در این حد عربی بلد بود که بگه بعد کشوانیه واحد :| به مامان گفتم همون‌جایی که نشسته بشینه تا چند دقیقهٔ دیگه برگردم. خانوم عربو تا کشوانیهٔ واحد و بعد تا سرداب بردم و دیدم عجب! اینجا که همون زیرزمین خودمونه :)) تو راه کلی دعام کرد و یه چیزایی گفت که اصن یه کلمه‌شم نفهمیدم. فقط وقتی رسیدیم یه شکراً رو متوجه شدم که در پاسخ لبخند زدم و گفتم خواهش می‌کنم
پاسخ:
من اصن شیفتهٔ این مرام و کارهای بشردوستانه‌تم :))
نکته‌ای که از روز اول توجهم رو به خودش جلب کرده بوی حرم و عطر مشهده. هیچ بویی نمیاد اینجا. حالا نمی‌دونم بوی نجف و کربلا مونده تو ذهنم و به اشتباه فکر می‌کردم مشهد هم عطر داره، یا داشته و دیگه نداره، یا حس بویاییم ضعیف شده که خب ضعیف هست ذاتاً ولی بقیه هم میگن بوی عطر مشهد نمیاد. یا مثل نقاره‌ها چون محرم و صفره عطر نمی‌زنن.
پاسخ:
حتی از بازارها و مغازه‌ها و آدما هم این بویی که میگم به بینی‌م نمی‌رسید :|
برای ناهار اومدیم یه رستوران لبنانی، به اسم لیالی. ساعت چهار و چهار دقیقه است و ما هنوز ناهار نخوردیم :|
دو تا آقا و خانوم عربی هم روبه‌روم نشستن. یکی از خانوما فقط یه کلاه کوچیک سرشه و گوش‌ها و گوشواره‌ها و گردنش معلومه. از این کلاهای شبیه کلاه استخر که بعضی خانوما زیر مقنعه و روسری می‌پوشن موهاشون معلوم نباشه. از اون کلاها. عجیب بود پوششش برام.
پاسخ:
اون یکی خانومم شال سرش بود و مثل اغلب خانومای عرب شالو انقدر دور سرش پیچیده بود که شبیه گنبد بود. همیشه برام سواله که چی زیر شاله؟ کلیپس؟ خیلی حجیمه آخه
پیتزای لحم (گوشت) بعلبکی سفارش دادیم. مربعی‌شکله، سی در سی. پنجاه تومن. به نظرم عالیه. هم طعمش، هم قیمتش، هم اینکه جلوی خودت درست می‌کنن و بهداشتیه. به همه پیشنهاد می‌کنم این‌جا رو.
بین خیابان بهجت ۱ و ۲ هست. یکی دو کیلومتری حرم.
پاسخ:
دو تا شعبه داره. یه شعبه‌شم وکیل‌آباده. حدودای چهار خلوت‌تره و موقع ناهار و شام خیلی خیلی شلوغه و بهتره دیرتر یا زودتر از موقع ناهار و شام برید
لحظهٔ وداع...
پاسخ:
دلم تنگ میشه برای این یه هفته
۱۸ مهر ۹۷ ، ۲۰:۲۵ شهـــ ـــرزاد
زیارتت قبول :* خیلی چسبید خوندن سفرنامه‌ات :)
پاسخ:
:) نوش جونت. سر فرصت چند تا عکسم آپلود می‌کنم بیشتر بچسبه
قبول باشه. ایشالا زیارت کربلا و مکه. :)

پاسخ:
ایشالا :)
سوریه هم نرفتم تا حالا :دی
من و امید تو لابی نشسته بودیم دلدادگان می‌دیدیم (من چند روزه ندیدم و فصل یکم درست و حسابی ندیدم و نمی‌فهمم چی به چیه. امیدم که کلاً هیچی ندیده و کلاً نمی‌دونه چی به چیه :|) مامان و بابا هم تو نمازخونه نشستن با گوشیم آمیرزا بازی می‌کنن و باتری گوشیمو به فنا دادن :)) تا سوار قطار شیم و اینو بزنم به برق که شارژ بشه چی کار کنم من؟ کجا افکارمو به رشتهٔ تحریر دربیارم؟
پاسخ:
نمی‌دونم چرا وقتی کامل ندیدم و نمی‌تونم ببینم اصرار دارم بدونم تهش چی میشه :|
خوبه خودشونم این بازیو رو گوشیاشون دارناااا. زورشون به گوشی من می‌رسه :(
بابا اوایل با اسنپ موافق نبود. می‌گفت همین‌جا که وایستادی دستتو بلند می‌کنی میگی تاکسی! و می‌بردت مقصد. برای همینم این یه هفته فقط سه بار به زور و با خواهش و تمنا اسنپ گرفتیم و بقیه رو با تاکسی و یکی دو بار با بی‌آرتی رفتیم و اومدیم. ظهر که می‌خواستیم بریم رستوران، مسیرمون انقدر کوتاه بود که پیاده هم میشد رفت. اون‌وقت پدر گرامی اشاره کردن به تاکسی و تاکسیه ما رو یک ساعت تا شعاع چند کیلومتری حرم گشنه و خسته دور حرم چرخوند و برگردوند دم هتل و خدا تومن پول گرفت و تازه رستورانم پیدا نکرد. من که فقط داشتم حرص می‌خوردم. وقتی پیاده شدیم اسم رستورانو تو نقشه آوردم و اسنپ گرفتیم و دو دیقه بعدش تو رستوران بودیم :|
این‌جوری شد که بابا به اسنپ ایمان آورد و داداشم عاشق اسنپ شد و امشب با اشتیاق برای راه‌آهن هم اسنپ گرفتیم (روز اول از راه‌آهن تا هتلو تاکسی گرفتیم که کرایه‌ش دقیقا سه برابر اسنپ بود :|)
رانندهٔ اسنپی که امشب ما رو رسوند راه‌آهن نام خانوادگیش با ما یکی بود و اسمشم شبیه اسم امید و بابا بود. تا برسیم راه‌آهن بحث سر همین اسم و فامیل بود و اجدادمون. پول خُرد هم نداشت و زیاد برگردوند. بابا هم از مرامش خوشش اومد و پس داد و گفت تو چرا زیاد بدی؟ من زیاد می‌دم. تازه سلام هم رسوند به فامیلای مشهدیمون :))
پاسخ:
کشتارگاه مرغ هم داشت و اسنپ شغل دومش بود
سوار قطار شدیم. واگن ۱. شمارهٔ صندلیامون؟ ۴۱، ۴۲، ۴۳، ۴۴ :دی
پاسخ:
کشتی ما رو با این چهار :|
۱۹ مهر ۹۷ ، ۰۲:۳۹ آشنای بی نشان
کامنتاتون خودش قابلیت پست شدن‌ داشت:)
پاسخ:
آره :))) ولی چون دوست ندارم دنبال‌کننده‌ها رو به زحمت بندازم اینجا می‌نویسم که ستارهٔ وبلاگم دم به دیقه روشن نشه
معمولاً یه ربع بیست دقیقه بعد از حرکت قطار ملافه‌ها و کیک و آبمیوه‌ها رو میارن. تا سوار شدیم، سرمو کردم رو به سوی آسمون (در واقع به سوی سقف قطار) و از ته دلم گفت آب‌ پرتقال باشه خدایا. مامانم گفت این دیگه چه دعاییه، بگو مرادتو بفرسته. گفتم آب‌ پرتقال باشه و مرادم هم بفرست لطفا. یه ربع بعد مأمور قطار با چهار تا آب آناناس اومد. دوباره سرمو بلند کردم سمت آسمون گفتم می‌بینی خدا؟ پرتقال می‌خوام آناناس می‌دی. حرفی نیست. کَرَمتو شکر. ولی خدایی به جای مراد، قل‌مراد نفرست :|
پاسخ:
خواننده‌های اینجا اغلب سن‌پایینن. بعیده قل‌مراد یادشون بیاد :|
امید و مامان تهران پیاده شدن. می‌خوان برن خونهٔ خالهٔ مامان. هر چهار تا خالهٔ مامان تهرانن. منم چند ثانیه پیاده شدم برای خداحافظی. موقع پیاده شدن بهشون میگم منم می‌خوام پامو بذارم خاک تهران؛ امید میگه خاک نیست سنگ‌فرشه. بعد با لهجهٔ شهرستانی! می‌پرسه تا حالا اومدی تهران؟ :)))
امید و مامان خونهٔ خالهٔ مذکورو ندیدن و منم تو این چند سالی که تهران بودم، یه بار سال اول دانشگاه با خاله‌م رفتم و نیم ساعت یه ساعت بیشتر نموندم.
پاسخ:
یاد دخترخالهٔ بابا افتادم که وقتایی که خوابگاه نداشتم می‌رفتم خونه‌شون و پیش میومد که تا یه هفته هم خونه‌شون می‌موندم
۱۹ مهر ۹۷ ، ۱۲:۰۷ قاسم صفایی نژاد
زیارت قبول
فکر کنم تازه فهمیدم چرا اغلب اوقات کامنت‌تون بسته است! ۱۸۷ تا!
پاسخ:
:) ایشالا قسمت شما
بسته بودن کامنتا دو دلیل بیشتر نداره. یه دلیلش اینه عمومی کامنت نذارید و کامنتای همدیگه رو نبینید. اگرم کنار شمارهٔ پست ستاره بذارم ینی کلاً کامنت نذارید. که مورد دوم به ندرت پیش میاد.
یه تعداد از این ۱۸۷ تا رو خودم کامنت گذاشتم در طول سفر. نمی‌خواستم مدام ستارهٔ پست جدید برای دنبال‌کنندگان روشن بشه. برای همین کامنت می‌ذاشتم خاطرات سفرو
۱۹ مهر ۹۷ ، ۱۳:۰۹ 🔹🔹نیلگون 🔹🔹
آخ آخ گفتی لیالی و کردی کبابم 😭
سال نودودو بود.با دوستام رفته بود مشهد.اونور خیابون هتلمون این رستورانه بود.هر دفعه از جلوش رد میشدیم به خاطر نوع باز بودن رستوران و عملیات اشپزیشون از همون پشت شیشه های رستوران چشممون غذاهای خوش رنگ و بوشون رو گرفته بود.تولد من یکی دو شب بعد بود و من تصمیم گرفتم شام تولدم رو ازونجا برای بچه ها بخرم.ساعت یازده شب با پریا رفتیم به رستوران مذکور ! انقدر شلوغ بود و صف کشیده بودن برای غذاهاش,که بهمون گفتن یک ساعت باید تو نوبت بمونید.ماهم چون دیروقت بود عطاشو به لقاش بخشیدیم رفتیم اونور خیابون و چلو کوبیده خریدم برای شام.بماند که اصلا خوب نبود غذاش و هنووووز که هنوزه دلم میخواد برم از لیالی لبنانِ مشهد! یه پیتزا و ساندویچ و سمبوسه و مابقی قضایاشو بخرم :))
نتیجه ی اخلاقی ماجرا این که اگه یه چیزی دلتون خواست حتی یک ساعتم که شده،حتی بیشتر !به خاطرش معطل بشید.وگرنه بعد پنج سال آزگار هم از یادتون نمیره و دلتون میخوادش :دی
پاسخ:
یه ساعت که چیزی نیست، ما اگه پاش بیفته یه سال، دو سال، سه سال، چهار سال حتی! صبر می‌کنیم. ولی خب می‌ترسم تهش بگن تموم شد :))
۱۹ مهر ۹۷ ، ۱۳:۱۲ 🔹🔹نیلگون 🔹🔹

غروبِ پاییزه
دلم غم انگیزه :دیییییی

در جای دیگر میفرمود:
دلِ من از غصه داغون شدهههههههههه
پاسخ:
اینو بامشاد می‌خوند نه قل‌مراد :))
۱۹ مهر ۹۷ ، ۱۳:۴۲ 🔹🔹نیلگون 🔹🔹
اونموقع یازده دوازده شب بیرون بودن واسه ما ترسناک بود :)) حتی تو شهری مثل مشهد که شب و روز شلوغ و لر رفت و امده :دی

عه!!
نقش قلمرادم همین شفیعی جم بازی میکرد یا الزایمر گرفتم؟😁
پاسخ:
آره قل‌مراد تو سریال باغ مظفر و مربا بده بابا بود :))
تو سریال برره هم کیوان بود. پول وده پول زور وده

داریم برمی‌گردیم، اون وقت کلی کلیدواژه‌ مونده که هنوز فرصت نکردم در موردشون بنویسم.
مورد اول یه بچهٔ گوگولی ناز بود تو بغل باباش بود. تو یکی از صحن‌ها. باباهه بغلش کرده بود و داشت می‌بردش و من فقط پاهای کوچولوشو می‌تونستم ببینم. و برای اینکه بیشتر ببینم این بچه رو، راه افتاده بودم دنبالشون و هی پاهای کوچولوشو نگاه می‌کردم و هی ذوق می‌کردم. چون لباسش قرمز بود حدس می‌زنم دختر بود.
مورد بعدی یه گوگولی پسر بود. ایشونم بغل باباش بود و تو آسانسور دیدمش. بچه‌هه نگام می‌کرد و می‌خندید و دستاشو می‌ذاشت روی چشماش و دستاشو برمی‌داشت و دوباره می‌خندید. به قدری شیرین بود خنده‌های این بچه که اگه بغل مامانش بود حتتتتتماً ازش می‌خواستم اجازه بده باهاش سلفی بگیرم. ولیکن متأسفانه بغل باباش بود و روم نشد یه همچین درخواستی کنم.
مورد سوم یه فسقلی نمی‌دونم دختر یا پسر بود که تو بی‌آرتی بغل مامان‌بزرگش خوابیده بود و با تمام قوا انگشتاشو کرده بود تو حلقش. از مامانش اجازه گرفتم از خوابش عکس بگیرم و گرفتم. اینو از وقتی تو ایستگاه منتظر بی‌آرتی وایستاده بودیم دیده بودمش و هی اتوبوس میومد و می‌رفت و من منتظر بودم ببینم اینا کی سوار میشن که منم سوار همون بی‌آرتی بشم که اینا شدن :|
یه پسر ناز حدود سه ساله هم تو حرم دیدم که یه لنگه از کفشاش از کیسه افتاد و رفتم دنبالش و کفششو بهش دادم.
مورد یکی مونده به آخرم یه پسر به اسم امیرحسین بود (حدوداً سه ساله) دیشب تو لابی منو دید و گفت تو تا حالا تُجا بودی؟ اولین بارم بود می‌دیدمش. سؤال و قیافه‌ش انقدر بامزه بود که می‌خواستم محکم بگیرم و تا می‌تونم تو بغلم بچلونمش. دوباره سؤالشو تکرار کرد :))) منم نمی‌دونستم چی بگم. گفتم حرم بودم تا حالا.
گوگولی آخرم یه پسر هم‌سن امیرحسین بود. اولش فکر کردم اونه. دم در بودم که یهو اومد بیرون و دوید تو خیابون. خیابون فرعی بود. ولی پرتدد بود. ماشین رد می‌شد. اینم پرید وسط خیابون. یهو قلبم اومد تو دهنم. بدون اینکه فکر کنم دویدم طرفش و کشیدمش سمت خودم. بعد دیدم باباش اومد که علی، علی کجا میری؟ بیا تو. هلاک آرامش باباش بودم‌.
پاسخ:
چهار تا بچه کمه برات :)) به نظرم یه مهد کودک تأسیس کن :دی
قطار یتیم‌خانهٔ ایرانو پخش می‌کرد. بابا خواب بود، صداشو کم کردم و بعد دیگه خودمم خوابم گرفت و ندیدم. یه فیلم تاریخی در مورد ایرانه. در مورد قحطی‌ها و جنگ‌ها و بیماری‌ها و بدبختیا. جزو فیلم‌هاییه که دوست دارم با دقت و با اطلاعات کافی و مطالعه و پیش‌زمینه و همراه کسی که تاریخ خونده ببینمش و هیچ وقت این فرصت برام پیش نیومده تا حالا
پاسخ:
با تقریب خوبی این ژانر و موضوع تو فیلم و سریال، ژانر و موضوع مورد علاقهٔ منه
میانه پیاده شدیم برای نماز. معمولاً تو ایستگاه‌ها بیشتر و بهتر آنتن دارم :)
بابا رفته از بوفه نون بگیره برای شام تن ماهی بخوریم
چقدر از این ایستگاه‌های بین راهی خاطره دارم من
پاسخ:
اینجا جلوی نمازخونه با یه فسقلی آشنا شدم که اصرار داشت کلاهشو دربیاره و مامانش نمی‌ذاشت :)) 
با بابا داریم آمیرزا بازی می‌کنیم‌. مرحلهٔ ۱۵۰ ایم‌. با حروف «م»، «ر»، «د»، «ا» و «ن» باید ۹ تا کلمهٔ سه و چهار و پنج حرفی بسازیم. 
من: مراد و مدار :دی
پاسخ:

سعدی میگه: به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل، و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

شباهنگ منو یادته؟ :)) من هنوزم با اینکه مدرسه م باز شده ولی بازم همه ی وبلاگت و کامنتایی که خودت میذاری رو میخونم. همیشه بنویس من خیلی دوست دارم نوشته هات رو خیلی زیاد ^_^ 
پاسخ:
بله که یادمه. مگه میشه یادم بره :)
سعی کن وقتای استراحتت وبگردی کنی که به درست لطمه نزنه این کار
آفرین دختر خوب :)))
وااااای! خاطرهٔ اون روزی که دعوت شدیم مهمانسرای حرم رو نگفتم!
اون روز من می‌تونستم اسم چهار نفر دیگه رو تو اپ رضوان بنویسم. چهارتایی با امید و مامان و بابا رفتیم دفترشون که صحن غدیر بود تا کارتای دعوتو بگیریم. اول خواستیم با شمارهٔ ملی عمه‌م غذای پنجم رو هم بگیریم ببریم هتل بین بقیه پخش کنیم. بعد دیدیم نمیشه و باید کارت ملیشم باشه که نبود. تازه این‌جوری اونم تا سه سال محروم میشد از خوردن غذا که منصفانه نبود. جای مهمان پنجم خالی موند و به عبارتی سوخت. خودمونم تا سه سال نمی‌تونستیم دعوت بشیم. کارتای دعوت رو گرفتم و اومدم بیرون. بیرون یه آقای مسن با لهجهٔ اصفهانی دم در ازم پرسید ببخشید دخترم، شوما چجوری ثبت‌نام کردی و گوشیشو درآورد. گفتم یا باید پیامک می‌دادید و عدد ۳ رو به ۸۸۰۰ می‌فرستادید، یا اپ رضوان رو نصب می‌کردید. گفت همین کارو کردم و نشونم داد. گفتم درسته. الان شما تو لیست قرعه‌کشی هستید و باید منتظر بمونید تا اسمتون دربیاد و بهتون پیامک بدن که بیاید. کد نصب اپ رضوانو نشونم داد گفت این نیست؟ گفتم این کد نصب برنامه است. خانومشم پیشش بود. گفتم ما چهار نفریم و غذای پنجم رو نگرفتیم. می‌خواین بیاین بپرسیم ببینیم میشه اسم شما رو وارد سیستم کرد یا نه. به خانومش گفت تو برو. اسم خانومش فاطمه بود. اومد و از دختری که مسئول این بخش بود خواستم این خانوم رو هم به لیست اضافه کنه. اولش گفت نمیشه دیگه شما کارتاتونو گرفتید. گفتم فکر کنم این غذا قسمت این خانوم و آقاست. هیچ راهی نداره؟ گفت کارتاتونو پس‌ بدید از اول هر پنج تاتونو وارد سامانه کنم. برگشتم کارتا رو از بابا گرفتم و آوردم پس دادم و دوباره گرفتم و یکی رو دادم به خانومه و ته دلم خیلی خوشحال بودم و حس عجیبی داشتم.

بعد از خوردن غذا!
بیست سی نفر پشت در صف بسته بودن و از هر کی که میومد بیرون بقیهٔ غذاشونو می‌خواستن. درخواست معمولی نه ها! با حمله. من و مامان نصف غذامونو قبل خوردن کشیده بودیم تو ظرف‌ یه بار مصرف. وقتی اومدیم بیرون یه خانومه ازمون خواست غذامونو بهش بدیم. من گفتم برنج خالیه. تا اینو گفتم دستشو آورد جلو و ظرفو کشید طرف خودش. بعد دو تا خانومی که همراهش بودن گفتن ما هم می‌خوایم. بعد یه آقاهه! بعد چند نفر دیگه اضافه شدن و دورمون حلقه زده بودن. به‌شدت هم بارون میومد. نمی‌دونستم چی کار کنم. به همه که نمیشد بدم و به یه نفرم نمی‌دونستم کدوم مستحق‌تره. به‌نظرم آدم مستحق انقدر وحشی نمیشه کیسه رو از دست آدم بکشه پاره کنه. امید و بابا جلوتر از ما رفته بودن و منتظرمون بودن. دیدن نمیایم برگشتن و وضعمونو دیدن. امید اومد جلو و نجاتمون داد :)) وضعیت سخت و غم‌انگیز و ترسناک و عجیبی بود
پاسخ:
دارم به اون آقا و خانوم مسنی فکر می‌کنم که اون روز غذا قسمتشون شد و به اون بیست سی نفری که هر بار وایمیستن دم در خروجی و نمی‌فهمم هدفشون از این کار چیه
یه بارم تو یکی از صحن‌ها از جلوی یکی از محل‌هایی که برای اطلاعات و پرسش و راهنمایی بود رد می‌شدم، یه آقا و خانوم پیر اومده بودن از خادم می‌پرسیدن چجوری می‌تونن غذای مهمانسرا رو بگیرن و اونم راهنماییشون کرد با پیامک یا اپ. اونا گفتن ما سواد نداریم و آقای خادم بیشتر راهنمایشون کرد و گفت الان تو لیست قرعه‌کشی هستین و هر موقع دعوت بشید پیامک میاد. آقاهه گفت ما سواد خوندن پیامکو نداریم میشه هر موقع پیامک اومد بهتون نشون بدیم بخونید برامون؟ خادم گفت آره حتما.
از ته دلم می‌خواستم خیلی زود پیامک دعوت براشون ارسال بشه. کاش دعوت شده باشن :)
پاسخ:
بعد از بچه‌ها، عاشق پیرمردا و پیرزنام. انقدر که با غیرهم‌سنم حال می‌کنم با هم‌سنم نه
رسیدیم و الان داریم با اسنپ می‌ریم خونه :)
شمارهٔ پلاک اسنپ، دو رقم سمت چپش شصت‌وهشته. این عددم من خیلی دوست دارم :)
پاسخ:
اون شمارهٔ ایرانسلم هم که کسی نداردش یه ۷۱ توشه یه ۶۸
شغل دوم این اسنپم تولیدی کفشه
۲۰ مهر ۹۷ ، ۰۱:۰۴ 🔹🔹نیلگون 🔹🔹
سلام حسنا
من شما رو یادمه :))
اتفاقا چند روز پیش به یادت بودم.چه میکنی با همکلاسی هات؟با مدرسه و درس هات؟
راستی اسمت رو از حسنی به حسنا تغییر دادی یا نه؟ :)
پاسخ:
:)) چه خوب که حسنا رو یادته ^-^
۲۰ مهر ۹۷ ، ۰۱:۰۸ 🔹🔹نیلگون 🔹🔹
رسیدن به خیر ^_^
نه خسته :D
پاسخ:
سلامت باشی :)
عرضم به حضور انور و منور این سه نفر آنلاین که با خودم میشیم چهار تا،
لباسا رو به سه قسمتِ رنگی، سفید و تیره تقسیم کردم و منتظرم صبح بشه بندازم تو ماشین. و از اونجایی که مادر گرامی الان تهرانن، من و ابوی داریم پت و مت طور دنبال وسیله‌های مورد نیازمون که جاشونو فقط مامان بلده می‌گردیم. از جمله آبپاش :|
پاسخ:
شاید باورتون نشه ولی یکی از کارهای مورد علاقه‌م ریختن لباس‌های کثیف داخل ماشین و اتو کردنشونه :))
چهار خوابیدم و هشت و نیم اینا بیدار شدم و اول لباسا رو انداختم تو لباسشویی. دارم خونه رو مرتب می‌کنم و تموم نمیشه. سوغاتیارم باید تقسیم کنم. این کیفی که خریدم رنگش با رنگ یکی از لاک‌هام سته و خیلی ذوق دارم براش به خاطر همرنگی. این لاکم تاریخ تولیدش ۲۰۰۸ هست. عمه‌م از سوریه گرفته بود چند تا و همه رو استفاده کردم و این چون رنگش خاص بود هر جایی نتونستم استفاده کنم و تا الان سالم مونده و خشک نشده. بزنم به تخته.
وااااای شانس منو می‌بینی؟! :| برقا رفت. الان لباسا تو ماشین نصفه نیمه شسته شده و گیر کرده :| برم صبونه رو آماده کنم :|
پاسخ:
تاریخ تولید لاکمو اشتباه گفتم. تولیدش ۲۰۰۴ هست انقضا ۲۰۰۸ و هنوز سالمه
چند بار توش استون ریختما. ولی برای بقیهٔ لاک‌هام هم همین کارو می‌کنم و خشک میشن باز بعد یه مدت. این یادش رفته خشک بشه‌.
دقت نکرده بودم گازمونم با برق کار می‌کنه :|
ریموت پارکینگم با برق کار می‌کنه و فعلا تو خونه زندانی هستیم.
دیشب خواب دیدم کلید یه جایی رو سپردم به کفشداری شمارهٔ شش حرم یا یه کفشداری که شمارهٔ خونه‌ای که وسایلمو اونجا گذاشت شش بود. تحویل دادم و یه کم بعد گرفتم و دوباره همون‌جا تحویل دادم و گرفتم و سری بعد موقع تحویل دادن کلید گفتم یه مدت نمیام مشهد. شاید حدود یه سال. پرسیدم لازمه اینو می‌گفتم بهتون؟ گفتن آره کار خوبی کردی. اینایی که دیر قراره بیان امانتشونو پس بگیرن خوبه که بگن تا ما وسیله‌شونو یه جای دیگه بذاریم. اول فکر کردم کلیدو با خودم ببرم. کلید خوابگاه بود. بعد گفتم ممکنه وقتی میرم تهران یادم بره کلیدو بردارم بمونم پشت در. برای همین تحویل اونجا دادم. و نمی‌دونم خوابگاهی که تهرانه چه ربطی به مشهد داره :))) بعد خوابگاه جدیدمو دیدم. ینی رفتم اونجا. با ریحانه (هم‌اتاقی سال دومم) هم‌اتاقی شده بودم برای دکتری. من هنوز تو خواب دارم ادامهٔ تحصیل میدم :))) دختر فوق‌العاده خوب و مهربونی بود. ولی اون سال که باهاش هم‌اتاقی شدم فهمیدم نمی‌تونیم باهم زیر یک سقف زندگی کنیم. واقعا نمی‌تونستیم :| خصوصیات مهم هر دو مون در تضاد باهم بود. و البته از قبل باهم دوست بودیم و پارک و خرید می‌رفتیم. کلاس مشترک هم داشتیم. ولی هم‌اتاقی خوبی نمی‌تونستیم برای هم باشیم. تو خواب تا دیدمش گفتم چرا دوباره باهاش هم‌اتاقی شدم آخه. بعد همون‌جا تو خواب تصمیم گرفتم یه پست راجع به هم‌اتاقیام بنویسم و تجربه‌هامو بگم بهتون. ریحانه الان امریکاست. بعد سانازو دیدم. هم‌مدرسه‌ایم بود. اونم الان اون ور آبه. تا دیدمش یاد خاطرهٔ مثالی که زنگ زبان فارسی زد افتادم و براش تعریف کردم. مثال زده بود «علی پسر خوب همسایه آش آورد». کلی خندیده بودیم به مثالش. بهش گفتم اون موقع فکر می‌کردیم در آینده با علی ازدواج می‌کنی. ولی اسم شوهرش علی نیست. بعد رفتم سر یخچال دیدم یه دسر خوشگل اونجاست. دیروز داشتم عکسای مربی آشپزیمو از اینستا نگاه می‌کردم. کلی عکس دسر داشت. این دسرو برای همین تو خواب دیدم. پرسیدم دسرو کی درست کرده؟ ریحانه گفت من. طرز تهیه‌شو پرسیدم. گفت همون کاستره که توش پشمک هم ریختم. دیگه یادم نیست چی دیدم. فکر کنم مامان‌بزرگم هم دیدم. چون همیشه موقع دسر درست کردن کمکم می‌کرد. تختامون یه طبقه بود تو خوابگاهی که تو خواب دیدم.
پاسخ:
اینکه من تو خواب‌هام دارم در مقطع دکتری به تحصیلم ادامه می‌دم خیلی برام جالبه :)))
اونایی که براشون اونقدر مهم بوده که غذای حرم رو (حتی باقیمانده اش) رو بگیرن،چه بسا برای تبرک و این صحبت ها اینقدر اصرار داشتند و در این صورت، این بیشتر معرفتشون رو به ماجرا میرسونه نه اینکه محتاج غذا بودند و....
پاسخ:
ببین تو اونجا نبودی رفتارشونو ببینی. کسی که مریض داره یا تبرک می‌خواد با آب سقاخونه هم می‌تونه شفا بگیره. اگه غذا می‌خواد، چون درخواست‌کننده زیاده سه سال یه بار می‌تونه درخواست بده. یا خیلی محترمانه می‌تونه با خودش ظرف بیاره بگه یه قاشق از اون غذا رو بدین ببرم برای مریضم. یا می‌تونه بره نماز صبح گل بگیره. ولی اینا حمله می‌کردن. واقعا حمله کردن و کیسه‌ای که دستم بودو پاره کردن. نه آدم گشنه همچین کاری می‌کنه نه آدمِ ارادتمند به اهل بیت. کارشون به هیچ وجه برام قابل هضم و توجیه و درک نیست اصن. 
سلام
زیارت قبول
اومدم بگم اسممو تو لیست بنویس دیدم برگشتی
اومدم بگم این همه کامنت یعنی این همه محتاج دعا؟؟؟ دیدم کلیش ادامه پستته!
ما هم بقیه غذامونو دادیم به چند نفر، البته اونا حمله نکردن. خیلی مودبانه اومدن درخواست کردن. ولی حتی اگه حمله هم بکنن مسلما به اون غذا نیاز دارن. اگه نه نمیان، حالا چه برای تبرک و چه برای سیر کردن شکمشون!
پاسخ:
سلام :)
از اونجایی که وبلاگتو می‌خونم و این چند روز چند تا پست جدید داشتی، به یادت بودم و چند بار یادت افتادم تو حرم.
همه رو کلی دعا کردم.
آره نصفشون کامنت‌های خودمه. نمی‌خواستم برای گزارش‌های لحظه به لحظه‌م ستاره‌م برای دنبال‌کنندگان روشن بشه، همین‌جا پای پستم خاطراتو نوشتم.
ببین اگه دنبال تبرکن، آب خالی حرم هم تبرکه. اگه گرسنه‌ن و اعتقادی به تبرک ندارن و صرفا می‌خوان شکمشونو سیر کنن، رستوران‌ها پر غذاست و هر شب کلی غذای سالم دور می‌ریزن
در پارکینگ ما از این اتوماتیکاست که با ریموت باز میشه. خونه‌مونم دو طبقه است و دو تا خانواده بیشتر نیستیم. صبح همسایهٔ طبقهٔ پایینی در پارکینگو باز می‌کنه و ماشینشو درمیاره و میره مهمونی. ظهر، حدودای یک، من و بابا داشتیم می‌رفتیم بیرون و هر کاری کردیم در باز نشد. نیم ساعتی با ریموت و در درگیر بودیم و باز نشد. زنگ زدیم به همسایه‌مون و پرسیدیم ببینیم آیا اونا هم با در مشکل داشتن یا مشکل از ریموت ماست که گفتن مشکلی نداشتن‌. برگشتن و ریموتشونو آوردن و با مال اونا هم باز نشد. نیم ساعتم با اونا با در درگیر بودیم. حتی دستی هم باز نمیشد. تکون نمی‌خورد اصلا. بابا و آقای همسایه بعد از تلاش‌های بی‌وقفه ناامید شدن و دیگه داشتن پیچ‌گوشتی و انبر و چکش و وسیله‌هاشونو‌ جمع می‌کردن که یهو فکر کردم چرا از گوگل کمک نگیریم. کلیدواژه‌های باز کردن + در پارکینگ + بدون ریموت رو نوشتم و دیدم دو تا روش نوشته که روش اول موقع قطعی برق بود و روش دوم به صورت دستی. تو روش دستی نوشته بود اول برق رو قطع کنید که ما نمی‌کردیم. گفتم بابا اینجا نوشته اول برقو قطع کنید بعد با دستتون بکشید بالا. این کارو کردن و باز شد :)
مشکل ریموت هنوز حل نشده ولی خوشحالم که تونستم بخشی از مشکل رو حل کنم.
برای نیلگون یعنی در جواب نیلگون عزیز : من امسال کلاس نهمم ^_^ دوازده سالمم شد جشن تولدمم تموم شد البته جشن نگرفتم چون زمان شهادت امام حسین و کربلا و عزاداری است . اسمم را تغییر ندادم چون پدر و مادرم برام انتخاب کرده ان و اصلا باید آ خوانده بشه ولی اون دوستم همش دلش میخواست منو اذیت کنه و حسنی صدام میکرد ولی امسال خونه شان را عوض کردن و رفته فرزانگان دو دیگه اینجا نیست^_^
درس هامم میخوانم کلاس شنا و زبان هم میرم یه دانه دوست خوب هم پیدا کردم اسمش فرزانه اس. 
در جواب شباهنگ عزیز: چشم حتما مامانم هم خودش نمیگذاره من زیاد همش گوشیش را بردارم :)))) 
پاسخ:
واااای عزیزم. من چه خوشبختم که خواننده‌ای مثل تو دارم. خوانندهٔ ۱۲ ساله‌ای که با گوشی مامانش میاد وبلاگمو می‌خونه :)
۲۰ مهر ۹۷ ، ۱۸:۲۸ 🔹🔹نیلگون 🔹🔹
برای حسنای عزیزم : تولدت مبارک باشه گل دختر ^_^ پدر و مادرت اسم خیلی خیلی قشنگی برات انتخاب کردن.معنی خوبی هم داره.و بعله باید ىٰ خونده بشه :) 
خداروشکر که اون دوست شیطونت رفت یه جای دیگه! خدا بداد همکلاسی های جدیدش برسه D; 
معلومه که دخترِ زرنگ و سخت کوشی هستی.موفق باشی عزیزم.دوست جدیدت هم مبارک باشه:) بهت قول میدم که بهترین دوستای زندگیت رو تو دوره ی دبیرستان پیدا میکنی.امیدوارم دوره ی نوجوانی خیلی خوب و خاطره انگیزی در پیش داشته باشی.خوشحال شدم کامنتت رو اینجا دیدم :*

برای شباهنگ:
واقعا خیلی کیف داره ادم همچین خواننده ای داشته باشه ^_^
(در ضمن این ٦٨ ٦٨ گفتن هات یکم مشکوکه عزیزم :دی گفتم در جریان باشی که در جریانم😎)
پاسخ:
چی بگم... اعداد روح دارن به نظرم.
سلام زیارت قبول
1)درسته زیارت روزیه و تقسیم میشه اما نمیشه انس و الفت ب زیارت رو هم نادیده گرفت
کسی میشناسم وضع مالی خدا رو شکر عالی ولی قم هم نرفته.....
2)منم یکبار افطار حرم امام نصیبم شد که البته خیلی غافلگیر کننده و کمی خنده دار بود کاش وبلاگ داشتم مینوشتمش
3)کامنت 13 مهر 8:56 خییییلی باحال بود خییلی کلا مامان باباها خیلی خوبن
4)کتاب لطفعلی خان زند رو دیدم  پست 1219 واقعا حس شما نسبت ب ایشون درسته البته خدا میدونه ولی احتمالا انسان خوبی بوده چون از نواده های ایشون اقای مرشد چلویی میشه که دیگه یک کاسب خاص و عجیب و از نوادر کاسبان خدایی بوده ومشهوره اینم لینک مستندش
https://www.aparat.com/v/0J2nk/%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF_%D9%85%D8%B1%D8%B4%D8%AF_%DA%86%D9%84%D9%88%D8%A6%DB%8C%28%D9%83%D8%A7%D8%B1%DB%8C_%D8%A7%D8%B2_%D8%B4%D8%A8%D9%83%D9%87_%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF%29
5)خیلی ممنون  از شما موفق باشید
پاسخ:
سلام :)
ممنونم. ان‌شاءالله قسمت شما هم بشه
خب وبلاگ ساختن که کاری نداره. بسازید و بنویسید خاطراتتونو. ما هم میایم مستفیض میشیم
ممنون به خاطر لینک :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی