شباهنگ

شباهنگ

به قول نیکولا، «من از نالیدن و ژست افسردگی گرفتن و منتقل کردن انرژی منفی همیشه متنفر بوده‌ام. همه‌ی تلاشم را کردم و همه‌ی زورم را زدم که از بین اتفاق‌های خوب و بد شبانه روزم، بهترینش را برای نوشتن توی وبلاگم انتخاب کنم، چیزی که وقتی کسی می‌خواند لبخند بزند، یا لااقل اگر لبخند نمی‌زند یا توی فکر نمی‌رود یا چیزی بهش اضافه نمی‌شود غصه هم نخورد. که بعدا (حالا چه توی این دنیا چه آن دنیا) اگر خواستند بیخ گلویم را بگیرند که چرا برق را تو اختراع نکردی و چرا کوچکترین تغییری توی وضعیت مردم دنیا ندادی، بتوانم از خودم دفاع کنم و بگویم که حداقل لبخند روی لب یکی دو نفر نشانده‌ام.»
از لبخندت برای تغییر دنیا استفاده کن؛ نگذار دنیا لبخندت را تغییر دهد.

به ابر عظیمی از غبار، گاز و پلاسما در فضاهای میان‌ستاره‌ای، nebula یا سحابی گفته می‌شود؛ سحابی‌ها محل تولد ستاره‌ها هستند و شباهنگ یا شِعرای یمانی درخشان‌ترین ستارهٔ آسمان شب و از نزدیک‌ترین ستاره‌ها به زمین است و کمابیش از همهٔ نقاط مسکونی زمین دیده می‌شود.
همچنین شباهنگ یا مرغِ حق یکی از کوچک‌ترین انواع جغد است این پرنده تمام شب را بی‌حرکت و ساکت روی شاخه‌ها می‌نشیند و هر از گاهی با صدایی لرزان، سکوت شب را می‌شکند. صدای این پرنده طوری است که بعضی از مردم فکر می‌کنند «حق، حق» می‌گوید.

شباهنگ شما را امینِ کامنت‌های خصوصی و پست‌های رمزدارش می‌داند؛ پس محتوای این کامنت‌ها و پست‌ها بین خودمان بماند. اما "کپی" و انتشار محتویات پست‌های بدون رمز جهت استفاده و نه سوء استفاده چه با اجازه چه بی‌اجازه، چه با ذکر منبع چه بی‌ذکر منبع و یواشکی "بلامانع" است.

شباهنگ، هیچ وبلاگی را به صورت مخفی دنبال نمی‌کند و وبلاگِ خوانندگان و وبلاگِ دنبال‌کنندگان وبلاگش را از طریق inoreader می‌خواند.

آخرین نظرات

1165- مکتب‌خونه ۳

سه شنبه, ۷ آذر ۱۳۹۶، ۰۹:۵۶ ق.ظ

این چند وقتی که فیلم‌های مکتب‌خونه رو می‌دیدم، نکات و چیزهای جدیدی که یاد می‌گرفتم رو برای خودم یادداشت می‌کردم. نکاتی رو هم که فکر کردم ممکنه برای شما هم جالب باشه، اینجا میارم. اگه روی اعداد کلیک کنید، فیلمشم می‌تونید ببینید.

قسمت 155، بازیِ سنگ، کاغذ، قیچی و فعالیت ناحیه‌ی پاراسینگولیت؟ (این اسمای اجغ وجغ چیه آخه روی نواحی مغز می‌ذارین. خدایی مختصات بدیم بهتر و راحت‌تر نیست؟ مثلاً ناحیه‌ی 89 و 100 و 587. اینجوری می‌فهمیم باید 89 میلی‌متر بیایم جلو، 100 تا بریم سمت راست و 587 تا بالا. والا به قرآن.) چی داشتم می‌گفتم؟ همین دیگه. فعالیت این ناحیه رو موقع بازی نشون میده.

قسمت 158. ینی هر چی قسمت تا حالا دیدین و خوندین یه طرف، این قسمت هم یه طرف. می‌فرمایند اگر روی پلی داغون و در حال ریزش و در موقعیت‌هایی مثل زلزله و سیل و طوفان (شایدم توفان) و آتش‌سوزی و خطر و اینا باشیم، اون قسمت از مغزمون که کسی رو دوست داره فعال‌تر میشه و بیشتر دوست می‌داریم اونی که کنارمونه. آزمایش‌ها حاکی از آن است که اگه تنهایی روی پلی که در حال تکون خوردنه باشیم ترس رو حس می‌کنیم و وحشت بر ما مستولی میشه. ولیکن چنانچه با کسی باشیم، هر چقدر هم این فرد کریه‌المنظر و کچل و چاق و سیبیلو و بی‌کار و بی‌پول و بی‌سواد باشه، ناحیه‌ی مهر و محبت به اون فرد فعال میشه و عاشقش می‌شیم. و در ادامه توصیه می‌کنه وقتی با کسی آشنا شدید و قصد ازدواج و این صوبتا بود، برای تحکیم رابطه و احساساتتون جلسه‌ی اول برید شهربازی و سوار ترن هوایی و تله‌کابین بشید و تا می‌تونید خودتون رو در شرایط خطر قرار بدید. حالا منم از اینایی‌ام که از ارتفاعِ 5 سانتی هم واهمه دارم. واهمه که چه عرض کنم تو بگو وحشت تا سر حد مرگ. اصن یه چیزی می‌گم یه چیزی می‌شنوی. هفت هشت ده سال پیش بود فکر کنم. خونه‌ی مامان‌بزرگم‌اینا بودیم و بچه‌ها رفتن پشت بوم برای چیدن توت. پشت بومشون از اینایی بود که باید تا یه جایی رو با نردبون می‌رفتی و بقیه رو مرد عنکبوتی طور طی می‌کردی و خب امید و محمدرضا و پریسا رفتن و من نرفتم و گفتم اصن توت نمی‌خوام. ملت شیرم کردن که برو تو می‌تونی و چی کم از اینا داری و خب منم خر شدم و رفتن همانا و اونجا گیر کردن همانا. اونا توتاشونو چیدن و خوردن و من اون بالا جیغ می‌زدم که منو بیارین پایین و خب نه پام به آخرین پله‌ی نردبون می‌رسید و نه اصن جرئتشو داشتم برسونم پامو به نردبون. اونجا اون لحظه آخر دنیا بود و فکر می‌کردم دیگه هیچ وقت نمی‌تونم پایین بیام. بابا هم خونه نبود. بابای پریسا و محمدرضا نردبونو بلند کرد رو هوا و نزدیکم کرد و پامو گذاشتم روش و آروم‌آروم آوردم پایین. غلط کردمِ خاصی تو چشام بود. ینی اگه خورشیدو بدن دست راستم و ماهو بدن دست چپم که سوار تله‌کابین شم و امپراطوری شرق و غرب رو بذارن پشت بوم و بگن برو برش دار، هرگز. بعد تو قسمت 164 میگه مهم‌ترین ناحیه‌ای که در هیجان دخالت داره آمیگداله که دروازه‌ی هیپوتالوموس محسوب می‌شه. ینی تو روحتون با این نام‌گذاری نواحی. ولی ما نسبت به هیپوتالاموس هشیار و آگاه نیستیم. ینی متوجه می‌شیم و متوجهِ متوجه شدنمون نمی‌شیم. مثل این نیست که ببینیم یکی صورتش قرمزه و به این نتیجه برسیم که خشمگین و عصبانیه. در واقع یه اتفاقی می‌افته، بدون اینکه دلیلشو بفهمیم و متوجه دلیلش بشیم. ینی مثلاً از یکی خوشمون بیاد و نفهمیم چرا چنین شد. بعد میاد آزمایش مردمکِ باز رو مثال می‌زنه و میگه بدون اینکه خودمون متوجه بشیم و آگاهانه باشه، مردمک باز رابطه‌ی عاطفی جدی‌تری رو ایجاد می‌کنه و یه حسی به طرف مقابل میده که طرف مقابل از این حس آگاه نیست، ولی اون حسه رو داره. و در ادامه توصیه می‌کنه وقتی با کسی آشنا شدید و قصد ازدواج و این صوبتا بود، برای تحکیم رابطه و احساساتتون جلسه‌ی اول که خواستید برید شهربازی و سوار ترن هوایی بشید، مردمک چشمتونم گشاد کنید با لنز و اینا. 

مراد، من همین جوری بدونِ ترن هوایی و تله‌کابین و با مردمکِ بسته هم دوستت دارم. 

ای آنکه دوست دارمت اما ندارمت، بر سینه می فشارمت اما ندارمت
ای آسمان من که سراسر ستاره‌ای، تا صبح می‌شمارمت اما ندارمت
در عالم خیال خودم چون چراغ اشک، بر دیده می‌گذارمت اما ندارمت
می‌خواهم ای درخت بهشتی، درخت جان، در باغ دل بکارمت اما ندارمت
می‌خواهم ای شکوفه‌ترین مثل چتر گل، بر سر نگاه دارمت اما ندارمت

[بشنوید]

ادامه دارد...

نظرات  (۷۹)

سلام صبح ات بخیر 
این منم‌ که برای اولین بار تو تاریخ پست نویسی ات :دی بعد از مدت ها کوتاه نویسی ات هم دیدم‌؟
خدا رو شکر نمردم و این پست های کوتاهت هم شباهنگ جان دیدم :))
مرسی 

+
حالا به آرامی کتاب مکتب خانه  را ورق زده و میخواند آرام آرام :))

پاسخ:
سلام :)
چند ماه دیگه نه کوتاه‌نویسی‌مو می‌بینی نه طولانی‌نویسی :| خدایی دیگه انقدر غر نزنین بابت طولانی بودن پستام. چرت و پرت ننوشتم که. مطلب علمیه. باید انقدری توضیح بدم که متوجه بشین یا نه؟ می‌تونم لینک بدم بگم برید خودتون ببینید. اینجوری خوبه؟
:|
:|||

تو که بداخلاق نبودی شباهنگ جان :|:(
شوخی هم نمیشه باهات کرد ؟:((

بداخلاق جان ،  امروز عیده و امروز سه شنبه است :)
سه شنبه خوبمون رو لطفا با این حرفا خراب نکن‌ عامو  :(((
من معذرت دیگه هیچوقت هیچوقت نخواهید دید که من حرفی بزنم‌ .
اصلا مثل همیشه خاموش میام که خاطرت رو مکدّر نکنم !


+
عیدت مبارک :)
کتاب را برداشته و آروم و بی صدا در مکتب خانه ورق می زند و سرش تو لاک خودش میرود.
مرسی 
پاسخ:
عید شما هم مبارک :)
بداخلاق نیستم. ولی اولا پای پست جدی که یه شعر غمگینم تهشه شوخی نمی‌کنن. ثانیا به کسی که کلی کار و گیر و گرفتاری داره با این همه یه ساعته پستشو ویرایش می‌کنه و هی جملاتو کم و زیاد می‌کنه که حشو و چرت و پرت و نکات بی‌اهمیت یا خیلی تخصصی و حوصله‌سربر تو حرفاش نباشه، نمیگن چه خوب که کوتاه نوشتی.
خاموش شدن پاک کردن صورت مسأله است. مسأله اینه که ما درست و بجا کامنت بذاریم و انقدر تمرین کنیم که یاد بگیریم.
شما با گوشی پست گذاشتید؟
چون من با کامپیوترم نمیتونم وارد پنلم بشم

پاسخ:
نه. با گوشی کامنت هم جواب نمیدم معمولا چه برسه به گذاشتن پست
من می‌تونم وارد پنلم بشم. پس به نظر می‌رسه مشکل از بیان نیست
بخدا من که پست رو نخوندم گفتم میام میخونم :((
توجه به کامنت اولم :((
ببخشید :((
مرسی 

پاسخ:
عذرخواهی برای چی آخه. ما هنوز دوستیم و من دوستت دارم :)
یادت باشه بزرگترین اشتباه کامنت‌گذار اینه که برای پستی که نخونده کامنت بذاره و سهواً چیزی بگه که واقعا جاش نیست. این با کامنت بی‌ربط فرق داره ها. کامنت بی‌ربط گاهی عمدیه تا بحثو منحرف کنیم.
این مدل کامنت گذاشتن ممکنه نویسنده رو دلسرد، عصبانی و ناراحت کنه :)
فقط هم تو نیستی که بهش تذکر میدم. یه چند نفرم بودن که کامنتاشون سوالات نابجا بود. اونارم به راه راست هدایت کردم :))
عی بابا من دو سه روزه فکر میکنم همه اینایی که پست میذارن با گوشی این کار رو میکنن
نمیدونم چرا واسه من باز نمیکنه پنلمو
وبلاگا رو باز میکنه ولی پنلمو نه
عجیبه
پاسخ:
عجیبه. مشکل از لپ‌تاپتونه و با گوشی، پنلتون باز میشه ینی؟ اگه پنل باز نمیشه، چه جوری وارد اکانتتون میشید برای کامنت گذاشتن؟ 

+ نمونه‌ی کامنتِ بی‌ربطِ خوب :)
همین الان باز شد:)
دو سه روزه الکی خودمونو اسکل کردیم به مولا:)
پاسخ:
شاید حکمتی داشت که نتونید این سه روز پست بذارید :))
۰۷ آذر ۹۶ ، ۱۰:۵۰ فیلو سوفیا
چقده عالی بود...هم متن و هم شعر ...خیلی ممنون ازت(گل)
پاسخ:
شعر از آنجایی که از دل برآمده بود، لاجرم بر دل نشست. پست هم قابل شما رو نداشت. نوش جان و گوارای وجود
وارد اکانتم نشدم برای کامنت گذاشتن مستقیم اومدم وبتون:)

وقتی آدرس پنلم رو میزدم خودش یه عدد هم به آدرس اضافه میکرد اونو پاکش کردم باز شد:)
حالا اینکه عدده از کجا اومده رو نمیدونم:)

درباره اون + هم لطف دارید:)
پاسخ:
پس چرا من وقتی مستقیم میام وبتون می‌خوام کامنت بذارم میگه اول وارد پنل بشید بعد کامنت بذارید؟ در غیر این صورت خودم دستی باید بنویسم شباهنگ و عکس اون مارمولک سبزو نمیاره
کلا عجیبه
سلام:)
راستش،منم ازارتفاع میترسم،ومن برای غلبه برترسم،انوقتی که بچه بودم،ازدیوارصاف بالامیرفتم،ازانواع
درخت بلندمثل گردوو....بالامیرفتم،ولی اون ترسه دروجودم بود،ولی من کارمومیکردم که یکبارتوپ فوتبالمون
روشوت کردم توباغ همسایه،رفتم بیارمش که سالم رفتم ولی توپوپرت کردم طرف دوستام وازدیوارکه اومدم بالا،اومدم چهارزانووبرگردونی بپرم پایین که یک لحظه زیرپایم خالی شدومحکم برزمین خوردم ودست چپ وپای راستم،شکستندولی دوستانم به خانوادم خبردادندواونهامن رودکتربردند
یک پیرمردتوروستامون داشتیم به نام«میرزعلی»ایشان تبحرخاصی درجاانداختن پاودست حیوانات وانسانها
داشتند،ومن چندین بارکه دستم شکست رفتم پیشش واون دستموجاانداخت
خدارحمتش کنه
ودوستان بنده،به غیرازمن ازارتفاع نمیترسیدندومن هم این ترسمونصفه کردم ولی خداروشاکرم:)

من ازمکتب خونه برای یادگیری مشتق هاوانتگرالهااستفاده میکردم...
ولی این سایت به من کمک قابل توجهی نکرد
رشته من،فنیه ولی مکتب خونه اییهابیشتردرسشون حول تجربی وریاضی و....است:(
وهمینکه ازتجربیاتت استفاده میکنم،جای تشکرازت روداره وازت متشکرم:))

درباره عشق وعاشقی هم،کنارهمدم وهمسرآیندت شادوموفق زندگی کنی:)
پاسخ:
سلام.
کیبورد شما اسپیس نداره؟ کامنتاتونو وقتی می‌خونم نفس کم میارم :|
احتمالا اساتید فنی درساشونو ضبط نمی‌کنن و نمیدن به مکتب‌خونه
۰۷ آذر ۹۶ ، ۱۱:۲۱ آرزو ﴿ッ﴾
من امروز یاد نظر نیمچه مهندس در پست اول مکتب‌خونه افتادم که می‌گفت مثلا اگه برای اولین‌بار جایی باشیم مغز کامل نمی‌خوابه و هوشیاره. این چند روز بررسی کردم دیدم صبح‌هایی که یک کار ضروری دارم و واقعا بیچاره میشم اگه خواب بمونم (مثل امتحانات میان‌ترم)، بدونِ آلارم شش و نیم بیدار میشم حتی اگه دیر خوابیده باشم. جالب بود برام!

و اما این پست؛ منصفانه نیست که! تو یه موقعیت سخت عاشق کسی بشی که در حالت عادی نمی‌شدی. یعنی علاوه بر اوقات بعد از عاشق‌ شدن که چشم و گوش‌مون بسته ست، هنگام عاشق شدن هم انگار این‌جوریه! 


پاسخ:
منم اینجوری‌ام :)
احساس می‌کنم روحم دور و برم پرسه می‌زنه که اون ساعت بیاد بره تو جسمم بیدار شم

اصن عشق چیز عجیبیه. خیلی عجیب! 
(عشق در مفهوم کلی منظورمه.)
آهان اونجوری که منم باید وارد شم
فکر کردم منظورتون اینه که مستقیم از پنلم میام وبتون
کلا چیز عجیبی بود که شکر خدا رفع شد
خوب شد اینجا کامنت گذاشتم و الا حالا حالا ها فکر میکردم مشکل از بیانه:))
پاسخ:
از دیگر چیزهای عجیب بیان اینه که شما کامنت بذاری و بخوای پاک کنی، چه من خونده باشم کامنتو چه نخونده باشم، فقط از سیستم شما حذف میشه و من کماکان می‌تونم بخونم کامنتو
نه دیگه این یکی عجیب نیست:)
برای اینکه بخواید کامنتتون رو پاک کنید طوری که فرد کامنت گیرنده هم نتونه کامنتتون رو ببینه
باید تا نیم ساعت بعد از گذاشتن کامنت از طریق اون ایکون مداده حذفش کنید نه اون سطل زبالهه:)

یعنی کلا کامنتام بی ربط بود به پست:)
پاسخ:
جدی؟
نمی‌دونستم
اون روز با جولیک داشتیم باگ‌های بیانو کشف می‌کردیم و فکر می‌کردیم با سطل آشغال پاک میشه و در شگفت بودیم که نمیشه
من ازشماسوالی دارم؟
دقیقاًکاراسپیس،جداکردن مطالبی که اگرنزدیک هم باشند
معنی اون جمله عوض میشه مثلاً:
منخورشیدرادراسماندیدم(بدون اسپیس)
من خورشیدرادرآسمان دیدم(بااسپیس)
من‌خورشیدرادرآسمان‌دیدم(نیمه‌اسپیس)
الان بنظرم،متن دوم موردپسندشماست...
بله،اساتیددروس فنی دروسشون رودروبهای
دیگری نشرمیدهند...
خوب کی گفت بلندبلندبخوانید،ارام وباچشم
میخواندیدکه دچارتنگی نفس نشید:)
پاسخ:
جمله‌ی دوم هم درست نیست. درستش اینه:
من خورشید را در آسمان دیدم.
۰۷ آذر ۹۶ ، ۱۲:۰۳ آقاگل ‌‌
اگه از همون روز اول برای اسم‌گذاری به مهندسی مراجعه کرده بودن الآن به فلاکت نمی‌افتادن بابت اسماشون. قشنگ مختصات می‌دادن مثلاً اندامی با عرض 34.5 و طول 58.7 سریع‌ترم شناسایی می‌شد. :d
.
در مورد نکته دوم، جالب بود. فکر کنم باید جلسه خواستگاری رو توی چرخ و فلک یا ترن هوایی برگزار کرد. بعلاوه اون فکر می‌کنم الآن بهتر مفهوم عشق در یک نگاه رو فهمیدم. چون نگاه معشوق عاشق رو از روی کوه پرت می‌کنه پایین. هرچند یک سقوط مجازی محسوب می‌شه ولی یحتمل همون تأثیر رو می‌گذاره. :))

پاسخ:
البته این روش نامگذاری که من پیشنهاد دادم قبلا کشف شده و وجود داره و در قسمت‌های آتی معرفی خواهم نمود. ولیکن فقط تو کارهای کامپیوتری-پزشکی از این روش استفاده میشه
این در حالیست که من ترجیح میدم آدرس خونه‌مونم با طول و عرض جغرافیایی بدم. دقیق‌ترم هست

همون بحثِ به دل نشستنه. یکیو می‌بینیم در برخورد اول به دل می‌شینه و از یکی بدمون میاد. نگو مردمکشونو دست‌کاری کردن لامصبا :)))
۰۷ آذر ۹۶ ، ۱۲:۰۵ آقاگل ‌‌
در جواب شعر یک بیت یادم اومد که با سرچی که کردم(البته همه سرچ‌ها لزوماً در گوگل نیست) متوجه شدم از سجاد سامانیه، فلذا چون سرچ کردم کل شعر رو کامنت می‌کنم:

در شهر عشق رسم وفا نیست، بگذریم
یارای گفتن گله‌ها نیست، بگذریم

دردیست در دلم که دوایش نگاه توست
دردا که درد هست و دوا نیست، بگذریم

گفتی رقیب با من تنها مگر کجاست؟
گفتم رقیب با تو کجا نیست؟ بگذریم.

ابری که می‌گذشت به آهنگ گریه گفت:
دنیا مکان «ماندن» ما نیست، «بگذریم»

هرچند دشمنم شده‌ای دوست دارمت
بر دوستان گلایه روا نیست، بگذریم...
پاسخ:
یه ماه پیش، از نمایشگاه چند تا کتاب شعر گرفتم که بخونم و هنوز نخوندم
در جواب شما، تفألی زدم به حسین زحمتکش :دی
این اومد
نگاهی نامسلمان ناگهان انداختی رفتی
ندیدی سوختم. آتش به جان انداختی رفتی
راستا ها را توی پست تون فراموش کردید، درستش کنید...
بدون راستا بندگان خدا گیج میشن بخدا:)
پاسخ:
راستا؟
۰۷ آذر ۹۶ ، ۱۲:۲۷ آقاگل ‌‌
ایجاست که باید گفت چرا مردمکارو می‌ریزین تو رابطه‌ها؟ :)
پاسخ:
والا بخدا!!!
برای شما، همان چپ و راست و بالا و پایین بهترین راه برای
تعیین مختصات مغز هستند؛و راحت تر از راستاهای x,y,z هستند.
 راستا چیه؟ مشخص کننده،جهت هر جسمی یا مبدأ و مقصدی نسبت به مکانِ، بررسی شده اش است.
پاسخ:
من واقعا نمی‌فهمم چی میگین. نه اینتر نه اسپیس نه ویرگول نه نقطه. پشت سر هم می‌نویسین و فکر می‌کنین ملت متوجه منظورتون میشن. در حالی که نمیشن
از نقدتان متشکرم....
پاسخ:
:)
مگه شما، نمیگید نمیدونم چند میلی متر میرید طرف چپ و یا چند میلی
متر میرید طرف راست تا به مغز برسید؛
من میگم، این میلی مترها رو روی محورهای xوy برید،
تا به مغز برسید.
مشکل منه که فکر میکنم با این راستاها اشنایی دارید.

پاسخ:
خیر. من نگفتم نمی‌دونم چی چقدر کدوم سمته. گفتم کاش به جای نامگذاری، مختصات، رایج‌تر بود. این مختصاتی که بنده عرض کردم، مفصلاً توی درس روش مطالعه (جلسه ۳۲) و نه این درس، در موردش بحث شده. اونجا میگه که کدوم قسمت از مغز رو مبدا مختصات در نظر بگیریم و این عقب و جلو و چپ و راست و بالا و پایین رو هم همونجا توضیح میده.
من مثلاً گفتم ،
من میگم، مثلاً: ناحیه مرکزی مغز وسط مغز باشه و جای به سمت چپ بگم از طرف
نقطه مبدا که روی مختصاته راستای” x“ رو در نظر بگیریم ،یعنی، توی خط“ x“ ها این 
فاصله تعیین میشه.
مثال: فاصله تا ناحیه مورد نظر مغز ’۴۰mm‘: یعنی 
روی خط “x”ها، ’۴۰mm’ پیش بریم، و این فاصله رو همون
فاصله تا ناحیه مورد نظر مغز بدونیم.
پاسخ:
بله، درسته.
۰۷ آذر ۹۶ ، ۱۴:۴۹ 🔹🔹نیلگون 🔹🔹
جلسه ی اول که خیلییییی زوده واسه ترن هوایی سوار شدن :)))))
پاسخ:
:))) آره
اصن به نظرم ترن‌های هوایی باید قسمت آقایون و خانوماش جدا باشه که یه وقت اشتباهی از کسی خوشمون نیاد
۰۷ آذر ۹۶ ، ۱۵:۱۰ 🔹🔹نیلگون 🔹🔹
جلسه ی اول حتی واسه ی داشتنِ شماره ی هم زوده.
چون آشنایی که رو در رو و با فاصله ی زمانی معینی انجام میشه،زمین تا آسمون با آشنایی تلفنی یا پیامکی یا اینترنتی و ... متفاوته.

چون از پشت تلفن آدم نمیتونه واکنش های طرف رو ببینه یک
و دوم اینکه احساس و عاطفه درگیر میشه و دلبستگی پیش میاد.

اونوقت دیگه خیلی از مسائل مهم به چشممون نمیاد و رو تصمیم گیری عاقلانه اثر میذاره.

ای شیخ! موافقی آیا؟
پاسخ:
نمی‌دونم... با کلیت حرفات موافقم ولی این چیزی که تو میگی ازدواج سنتی محسوب میشه. از اینا که پسر و دختر قبلش همو ندیدن و نمی‌شناسن. ترجیح من اینه که همکار یا همکلاسی یا هم‌دانشگاهی یا همسایه یا به‌نوعی آشنا باشن قبلش و آشنایی مختصری قبل از پیشنهاد یا تصمیم به ازدواج داشته باشن.
۰۷ آذر ۹۶ ، ۱۵:۳۶ سها (اسم مستعار)
به نظر من که کامنت اولِ واران هیچ چیز بدی توش نبود.
ما وبلاگ نویس ها هم بهتره یاد بگیریم (من خودمم وبلاگ دارم) که وقتی کامنت ها بازه و مطالب به طور عمومی خونده میشه، اینقدر از کامنت گذارها ایراد نگیریم و بدونیم هر کسی حق داره هر طور خوشش میاد کامنت بذاره. لزوماً چیزی که ما فکر میکنیم درست نیست و هر کس روش خودش رو داره. ما اگه خوشمون نمیاد، بهتره کامنت ها رو ببندیم یا پست خصوصی بذاریم.

* اینو به قصد بدی نگفتم و واقعاً لازم دونستم بگم
پاسخ:
"هیچ کس" حق نداره "هر طوری" خوشش میاد کامنت بذاره. چه کامنت‌ها باز باشه، چه بسته. آزادی بیان به این معنی نیست که با بیانمون به کسی آسیب بزنیم و اذیتش کنیم.
اولا واران دوست قدیمی منه و حتی اگه سه تا پست از وبلاگ منو نخونده باشه، من بدون استثنا تمام پست‌های با رمز و بی‌رمز این سه سالشو خوندم و می‌خونم. اگه به قول تو قرار باشه هر کی هر نظری در مورد هر وبلاگی بده، به نظر من بیشتر پست‌های واران روزمرگی‌های هیجانیه. مثلا هر چند وقت یه بار تصمیم می‌گیره وبلاگشو حذف کنه، تعطیل کنه، نباشه. ولی فرداش دوباره برمی‌گرده. خب آیا درسته من هر بار که برگشت برم براش کامنت بذارم بگم بازم که برگشتی؟ یا هر موقع غر زد بگم بازم که غر می‌زنی و ناله می‌کنی. یا هر موقع نوشت دلم گرفته (که معمولا پستاش اینجوریه) بگم دل تو هم همیشه می‌گیره!
دلم می‌خواد بگماااااا! ولی قرار نیست هر کی هر چی دلش می‌خواد رو کامنت بذاره. چرا؟ چون دل طرف مقابل می‌شکنه و ناراحت میشه. اینجاست که میگن کامنت گذاشتن بلد نیستی، کامنت نذاشتن که بلدی.
بازم میگم و تاکید می‌کنم واران دوستمه و انقدر اعتماد و رفاقت داشتیم که آدرس خوابگاهمو که من به هیشکی نمیدم گرفت و برام سوغاتی کربلا فرستاد، ولی این دوستی دلیل نمیشه قواعد و اصول ارتباط رو رعایت نکنیم و به روح و روان همدیگه آسیب بزنیم.
+ این کامنت تو کامنتِ بجایی بود. الان فرصت و امکانش نیست بیشتر این در مورد کامنت گذاشتن صحبت کنیم. ایشالا سر فرصت یه پست راجع به این موضوع می‌ذارم که نظر بقیه‌ی خواننده‌ها رو هم راجع به این مبحث بشنویم.
سلام
واقعا نکته عمیقی بود
تا بحال علت خیلی از علاقه ها رو حل کرده بودم، این مورد واقعا جدید و جالب بود
حواسم باشه کجا چکاری میکنم تا اشتباهی نشه‎;)‎
از وقتی که میذاری خیلی ممنون
چون یکی از مباحث مورد علاقه منه ولی دیدن فیلمهای تدریس رو دوست ندارم،یا کلاس حضوری،یا متن
ومتن شما با کیفیت تهیه میشه‎:)‎
پاسخ:
سلام :)
خواهش می‌کنم. اگه فرصت کنم، بازم می‌نویسم
احتمالا پست بعدی در مورد بچه‌ها و نوزادا باشه
۰۷ آذر ۹۶ ، ۱۵:۵۹ 🔹🔹نیلگون 🔹🔹
منم ترجیح میدم آشنایی قبلی باشه
اما گاهی اینطوری پیش میاد واقعا.و البته انداختن رابطه تو همچین مسیری کارِ هرکسی نیست توی این زمونه.
چون آقایون ترجیح میدن اول کسی که پسندیدند رو دلبسته کنند بعد مراحل بعدی مثل اطلاع خانواده ها و ...صورت بگیره.

اینطور وقت ها (خواستگاری نیمه سنتی) متوجه میشم که چرا قدیم ها انتخاب ها عاقلانه تر بوده.
پاسخ:
:) بیا به این چیزا فکر نکنیم. من اعصابم به هم می‌ریزه و خرد و خاک شیر میشه وقتی اسم خواستگار میاد :(
۰۷ آذر ۹۶ ، ۱۶:۱۵ سها (اسم مستعار)
من به دوستی تو و واران کاری ندارم. کلی میگم. نباید برای کامنت گذاشتن مخاطب نوشته های عمومی قانون تعیین کنیم. حالا شاید چون واران دوستته قابل قبول باشه این قانون گذاری ها و ایراد گرفتن ها. اما در حالت کلی رسمش نیست. هر کس طبق طرز فکر خودش عمل می کنه و اگه ما از چیزی ناراحت میشیم، معنیش این نیست که واقعاً نظرمون درسته.

* منم که نمیخوام ناراحتت کنم عزیزم، اما واقعاً تو این مورد نظرم همینه....
پاسخ:
من که چشم‌بسته و مستقل از کامنت‌گذارنده به کامنتا جواب نمی‌دم. در نظر می‌گیرم که کی این کامنتو گذاشته. اگه همین کامنتو شما یا یه آقا یا یه خواننده‌ی جدید می‌ذاشت، قطعا جوابم فرق می‌کرد.
ینی می‌خوام بگم شمایی که جواب کامنتا رو هم دنبال می‌کنی، خوبه که بدونی کی اون کامنتو گذاشته. مثلا ممکنه جواب من به یه آقایی خیلی صمیمانه باشه به یه آقایی رسمی جواب بدم و تو دچار شبهه بشی. در حالی که اگه بدونی یکیش برادرمه و یکیش همکارم دچار شبهه نمیشی. مثال زدما.

من خودم وقتی می‌خوام برای وبلاگی کامنت بذارم، حداقل صد، صد و پنجاه تا کامنتو با جواباش می‌خونم که اخلاق طرف دستم بیاد بدونم چی ناراحتش می‌کنه و رو چیا حساسه. همه جا قانون داره و این قانون رو میزبان تعیین می‌کنه و باید بهش احترام بذاریم.
داشتم فکر می‌کردم اون یه نفری که منفی داده به پست، سابقه‌ی شکست در سنگ، کاغذ، قیچی داشته؟ یا با دلبر رفته پارک؛ پاش لیز خورده، بستنی کوفته شده تو صورتش شکست عاطفی خوردن یا چی؟

بعد با لنز مردمک‌های چشم رو گشاد نشون بدیم؟ خب اینجوری پیغامِ دروغینِ عشق نمی‌شه؟ مثل اینکه من برای یکی قلب بکشم درحالی که در حدِ یه نیم‌دایره دوستش دارم.


+ من فکر می‌کردم هیچوقت شعری نتونه برام جای ترانه‌ی اون آهنگِ مهدی یراحی بشینه از لحاظِ اوجِ غمگین بودن. از لحاظِ اوجِ معشوق رو نداشتن... تا اینکه این شعری رو که گذاشتی آخرِ پست خوندم. چطوری انقدر قشنگ دردشونو می‌گن؟

اون آهنگ مهدی یراحی: 
«خیس می‌شم با تو هر شب؛ زیرِ بارونی که نیست
دستتو محکم گرفتم، تو خیابونی که نیست
باشم و عاشق نباشم کار آسونی که نیست
عاشقت می‌شم دوباره، عاشق اونی که نیست»

پاسخ:
:))) این سوال همیشگی من برای همه‌ی پستاست. اون دنیا سر پل صراط یقه‌شونو می‌گیرم می‌پرسم چرا خب آخه؟! چرا دیس‌لایک!؟

والا من از لنز هم به اندازه‌ی ارتفاع می‌ترسم. می‌ترسم بذارم رو چشمم کور شم بعدش.

یکی از بزرگترین حسرتای زندگی‌م اینه که بلد نیستم شعر بگم.
چه حرف‌ها که درونم نگفته می‌ماند
خوشا به حال شما که شاعری بلدید
۰۷ آذر ۹۶ ، ۱۸:۵۹ ماهی کوچولو
اسم جفنگ میخوای بگو برات جزوه جانوریم رو بفرستم :)) والا منم موافقم برای اندام ها مختصات بدن راحت تره یا اسم گذاری هایی که کردن :/
حالا فکر کن ما تا سلول به سلول و میکرو ارگانیسم به میکرو ارگانیسم باید بخونیم و اسم یاد بگیریم مثلا خودش بدون میکروسکوپ دیده نمیشه ولی اسمش رو باید با تریلی کشید لامصبو
خب یادم باشه اونی که دوست میدارم رو ببرم جاهایی که گفته البته یه مشکلی هست هیــــچ کدوم از ارتفاع نمیترسیم فقط اون وقتی من میرم رو لبه ی پشت بوم و بالکن وایمیستم میترسه بیفتم :/ :))
پاسخ:
یکی از دلایلی که تجربی نخوندم همین اسامی بود به قرآن. وگرنه من الان خانم دکتر بودم برای خودم
این موقعیت‌ها لزوماً قرار نیست ترسناک باشه. همین که احساس خطر کنید کافیه. اممممم مثلا من از آب و استخر هم می‌ترسم. ولی خب استغفرالله استخر که جای ملاقات نیست.
والا به خدا
۰۷ آذر ۹۶ ، ۱۹:۲۲ ماهی کوچولو
جان جان :*
خخخ خو من از چیزی جز دعوا نمیترسم یعنی دو تا آدم غریبه ام تو خیابون دعوا کنن من تو خونه باشم سکته میکنم :/
استخـــــــــر؟ :))))) فکر کن یه درصد :))))

من از آبم نمیترسم البته :))
پاسخ:
من قلبم مثل گنجیشکه و مستعد عاشق شدن در شرایط مختلفم :)))
۰۷ آذر ۹۶ ، ۱۹:۳۰ ماهی کوچولو
منم مثل سنگ سخت و بی احساسم :)) و در هیچ شرایطی عاشق نمیشم :))))
پاسخ:
:)) پس بت سنگین‌دلِ سیمین بناگوش که میگن شمایی
واسه سنگ کاغذ قیچی یکی اومده بود بررسی کرده بود که چه ترکیب حرکت هایی احتمال بردشون بیشتره. مثلا بعد از اینکه حریفت سنگ آورد احتمال اینکه چی بیاره بیشتره و چی بیاری بیشتر احتمال داره ببری:دی
پاسخ:
من هیچ وقت از این بازی خوشم نیومد راستش. بازی‌ای که بناش روی شانس و احتمال باشه به دلم نمی‌شینه اصن
۰۷ آذر ۹۶ ، ۱۹:۳۷ پسر مشرقی
یک کانال بزنید این کلیپا رو بگذارید واس دانلود :)
پاسخ:
خب از همین سایت خودش دانلود کنید دیگه. لینکشو که گذاشتم. چه نیازی به کاناله؟
۰۷ آذر ۹۶ ، ۱۹:۴۲ ماهی کوچولو
نشنیده بودم این رو  :)))))) شاید پشت سرم میگن :))))
پاسخ:
محبوب سیم‌اندام سنگین‌دل حتی
من این مشکل رو با منچ و مارپله دارم. :|
پاسخ:
و با تاس کلا!
۰۷ آذر ۹۶ ، ۱۹:۴۶ پسر مشرقی
ما از بس تنبلیم دلمون می خواد همونجایی که مطلب شما رو می خونیم آنلاین هم فیلم رو تماشا کنیم!!!
پاسخ:
آخه زحمتی نداره که. آنلاین هم می‌تونید ببینید از اونجا.
در کل زیاد از کانال خوشم نمیاد
نه خب مثلا تخته نرد تاس میندازی بعد میتونی تصمیم بگیری با اون عدد چه خاکی به سر. تو منچ و مارپله هیچکار نمی تونی بکنی فقط باید همونقد بری جلو. :|
پاسخ:
هممم... پس کلا با تاس مشکل نداریم. ولی الان دارم به تعریف جامع‌تری فکر می‌کنم که پاسور هم توش بگنجبه.
هر بازی‌ای که احتمال برد و باختمون به توانایی فکری و هوشمون بستگی نداشته باشه؟ یا هر بازی‌ای که شانسی باشه؟ نتونیم پیش‌بینی کنیم؟ قمار؟ استغفرالله!
۰۷ آذر ۹۶ ، ۱۹:۵۴ ماهی کوچولو
:))))))))) خدا نکشتت کلی خندیدم :دی
پاسخ:
زلف‌آشفته و خوی‌کرده و خندان‌لب و مست :))
۰۷ آذر ۹۶ ، ۲۰:۳۶ ماهی کوچولو
:))))) 
پاسخ:
^-^
هر بازی‌ای که احتمال برد و باختمون به توانایی فکری و هوشمون بستگی نداشته باشه؟

همین همین!
پاسخ:
داشتیم بازی‌های رو اعصابمونو تعریف می‌کردیم دیگه مگه نه؟
خب من از بازیای طولانی هم خوشم نمیاد.
زودبازده باشه
۰۸ آذر ۹۶ ، ۱۰:۱۷ مصطفی فتاحی اردکانی
اینقدر جذب کامنت ها و جواباشون میشم ،که به آخر میرسم، یادم میره میخواستم چی نظر بدم.

داشتم فکر می کردم عشق در شرایط خطر چطور عشقیه؟؟؟؟ عشقه یا علاقه است؟ یا حتی احساس صمیمیت؟؟

بازی بدون برد و باخت مگه داریم؟ مگه میشه؟ 
خیلی از بازی هایی که ما فکر می کنیم شانسی هست در واقع شانسی نیست ولی شناس توشون دخیله.

من از جای تنگ می ترسم، از قبر می ترسم نه از خودش از تنگیش. نفسم میگیره. معمولا کابوسم اینه که باید برای رسیدن به یه جایی از یه تنگنا رد بشم و از دلهره گذاشتن از اون نفسم بند میاد

و من الله توفیق
پاسخ:
از ویژگی‌های وبلاگ شباهنگ، می‌توان به کامنت‌های جذابش اشاره کرد :)))
اصن خود پست یه طرف، کامنتاش یه طرف، عنوان پست هم یه طرف دیگه حتی

عشق مثل ویروسه. میوفته به جان آدم و از پا درش میاره :)))

منظورم بازیایی مثل سودوکو بود که بردت به هوش و مهارتت بستگی داره نه شش اومدن تاس

استثنائاً من از جای تنگ نمی‌ترسم. به شرطی که تاریک نباشه البته
خانم میم چند دیقه پیش زنگ زد گفت پروپوزالتو تا ۲۵ ام بفرست ایرانداک تأیید کنه بعد بفرست برای ما تو جلسه بررسی‌ش کنیم. 
می‌تونی تا اون موقع بنویسی؟ استادراهنما و مشاورتم که انتخاب نکردی هنوز :(
پاسخ:
آره. باهاش حرف زدم.
تو که صفر تا صد پایان‌نامه‌تو می‌دونی چیه. استرس برای چی آخه.
می‌دونم، مشکلت فقط استادراهنماست. کسی که شش هفت ماه باهاش در ارتباط باشی و هی ببینیش و خب قبول دارم که برای آدمی مثل تو سخته یه همچین انتخابی.
بیا فکر کنیم ببینیم کدومشونو می‌تونیم انتخاب کنیم. تو با استادی که تو درسش نمره‌ت پایین بوده نمی‌خوای پایان‌نامه برداری. ترجیحت اینه کسی باشه که تاپ‌مارک و فول‌مارک کلاسش بوده باشی. با استادی که دوستش نداری هم همین طور. اینکه چرا دوستشون داری یا نداری بماند... خب ببین ترتیب اساتید بر اساس میزان علاقه‌ات بهشون این شکلیه:
۱۱، ۱۳، ۳، ۱۷، ۸، ۱۶، ۱۰، ۹، ۶، ۵، ۲، ۱۵، ۱۲، ۱، ۱۴، ۷، ۴
نمره‌های درسایی که باهاشون پاس کردی هم تو پرانتز می‌نویسم:
۱۱ (۲۰ و ۱۹.۵)، ۱۳ (۱۷ و ۱۹.۵)، ۳ (۲۰ و ۲۰ و ۱۸)، ۱۷ (۲۰)، ۸ (۲۰ و ۱۸.۵)، ۱۶ (۲۰)، ۱۰ (۱۹)، ۹ (۲۰ و ۱۸.۵)، ۶ (۱۶.۵)، ۵ (۲۰ و ۱۸.۵ و ۱۸)، ۲ (۱۸)، ۱۵ (۱۷.۵)، ۱۲ (۲۰)، ۱ (۲۰)، ۱۴ (۱۷)، ۷ (۱۷)، ۴ (۱۳)
ترتیب علاقه‌ی اونا به تو رو نمی‌دونم ولی احتمالا نمره‌ای که از درساشون گرفتی دخیل باشه تو این حس. هر چند نمره‌ای که اونا بهت دادن تو حس علاقه‌ت بهشون دخیل نبوده. خب حالا رد گزینه می‌کنیم. موضوع پایان‌نامه‌ات ارتباطی به تخصص استاد شماره‌ی ۱ و ۲ و ۴ و ۷ و ۱۲ و ۱۵ و ۱۶ و ۱۷ نداره. پس چند تا گزینه‌ روی میز داری؟ ۹ تا. ینی: ۱۱، ۱۳، ۳، ۸، ۱۰، ۹، ۶، ۵، ۱۴
خب... حالا بیا خودتو بذار جای اینا و به این فکر کن چقدر مایل هستن تو رو تحمل کنن که شش هفت ماه مصدع اوقاتشون بشی. اینم در نظر بگیر که فقط استاد شماره‌ی ۳ و ۸ از بین این ۹ تا، با تلگرام و ارتباط ایمیلی اوکی هستن و دسترسی به بقیه مخصوصا ۱۰ و ۱۳ (آهنگر دادگر) خیلی سخته.
حالا تصمیمتو بگیر :دی
پاسخ:
هممممم به اعتبار و نفوذ استاد هم فکر کنم؟ هر چند همه‌شون سرشناس و خفنن، ولی خب باید بین خفن و خفن‌تر، خفن‌تره رو انتخاب کرد دیگه. مگه نه؟ بعد دقت کردی عدد چهارو بیشتر از همه‌ی اعداد دوست داری و استاد شماره‌ی چهارو کمتر از همه؟ 
اون قسمت هیپوتالاموس جالب بود !
خیلی جالب فرایند هایی که توی مغز اتفاق می افته !
فقط اون توصیه در خصوص عشق و عاشفی ، فقط میترسم خودم رو به کشتن بدم :|
تا این اندازه بی جنبه تشریف دارم خوب
پاسخ:
هم جالبه هم مرموز و ناشناخته
اصن مگه مهندسا هم عاشق می‌شن؟ :))))
هاا ، بع این فکر نکرده بودم
من یه بار عاشق شدم ، عاشق کارم خخخخ
پاسخ:
لابد با کارِت روی ترن هوایی آشنا شدی :)))
نه با کارم وقتی آشنا شدم که دستم رو واندوگراف بود خخخخخ
پاسخ:
فکر کنم فرایندِ دوست داشتن چیزی و کسی، تو مغز یه مهندس با مغز شاعر فرق داره
کم‌کم دارم به این نتیجه می‌رسم که بخشِ انتخاب و تصمیم‌گیری مغزم با یه سیم کلفت و جون‌دار به بخشِ افسردگی وصله و تازه می‌فهمم چرا موقع انتخاب واحد و انتخاب لباس مهمونی و موقع خرید، ماتم می‌گیرم و افسرده میشم :(
به واقع نمی‌دونم با کدوم استاد بردارم پایان‌نامه‌مو :(
پاسخ:
حالا که دارم فکر می‌کنم می‌بینم موقع سوا کردن سیب‌زمینی و پیاز و گوجه تو تره‌بارم ابعادِ کوچکِ همین حسو داشتم. برای همینه که شاید مثل خیلی از خانوما با خرید حالم خوب نمیشه و حتی بدتر و آشفته‌تر هم میشم. احتمالا یه هورمونی چیزی تو یه قسمت از سرمون یا یه جایی از بدنمونه که وقتی پای انتخاب و تصمیم‌گیری میاد وسط، مقدارش کم و زیاد میشه و حس شادی رو ازمون می‌گیره.
الان کامنتای شما به خودتون و جواباتون رو خوندم
به نظرم همه اینا آخر و عاقبت زیاد درس خوندنه
من از همین تریبون میخوام به خانواده ها اعلام کنم بیان شما رو ببینن و نذارن بچه هاشون درس بخونن و اینجوری به قهقهرا برن

جدای از شوخی
فکر میکنم شما تو انتخاب هاتون باید براساس الگوریتم و مبنای خاصی عمل کنید و اگه اون الگوریتم به هم بریزه شما هم باهاش به هم میریزید

پاسخ:
:))) همانا من درس عبرتی هستم برای بشریت.
دقیقا باهاتون موافقم و اتفاقا ظهر سر جلسه‌ی ناهار! به این الگوریتم تصمیم‌گیری فکر می‌کردم. امتحانات تستی و انتخاب بین چند تا گزینه که یکیش جواب سواله هر چقدرم به من استرس وارد کنه، غمگینم نمی‌کنه. یه همچین انتخابی سخت نیست برام. چون مطمئنم جواب سوال یکی از اون چهار تا گزینه است و اگه مسأله رو درست حل کنم به اون جواب درست می‌رسم. ینی دلم قرصه که جواب درست وجود داره و فقط هم همون گزینه جواب درسته. ولی وقتی دارم خرید می‌کنم، یا استاد انتخاب می‌کنم، جواب درست و غلط برای انتخابم تعریف نشده و من تو انتخابم باید شرایط بهینه رو در نظر بگیرم و درستی اینجا مطرح نیست. این مثل این می‌مونه که برای رسیدن به یه مقصدی چندین مسیر باشه و همه‌ی اون راه‌ها هم به اون مقصد منتهی بشه. و خب الگوریتم حل چنین مسائلی رو پیدا نمی‌کنم.
ببینید من تو زندگی شما نیستم پس حرفایی که میزنم بر اساس برداشتم از شخصیت شباهنگه نه شخصیت واقعیتون بنابر این حرفایی که میزنم ممکنه اشتباه باشه
ولی دیگه گفتیم به عنوان برادر دینیتون پیشنهادات خودمون رو بدیم:)
دو تا پیشنهاد دارم
1-همیشه انتخابایی هست که تهش معلوم نیست چی میشه
بعد از اینکه خوب فکراتون رو کردید اگه دیدید بازم تردید دارید به پیامد انتخابتون فکر کنید
به این که اگه انتخابتون اشتباه باشه تهش چی میخواد بشه
2-اگه بازم آروم نشدید از کلمه«به درک» استفاده کنید
یعنی بگید به درک تهش میخواد فلان بشه دیگه
بعد اینجاست که برای انتخابتون به آرامش میرسید:)
راستی یه پیشنهاد شاید کلیشه ای
به خدا توکل کنید:)
پاسخ:
:))) اون به درک فقط برای انتخاب‌های غیرسرنوشت‌ساز کارایی داره
برای سرنوشت‌سازها همون توکل خوبه. 

تهش بالاخره انتخابمو انجام می‌دم. ولی واقعا دپرس میشم تو این بازه‌های زمانی
انتخاب که میکنید
فکر کن استاد راهنما رو انتخاب نکنید:)
ولی میتونید به جوری انتخاب کنید که آرامش خودتون هم به هم نریزه
پاسخ:
آرامش... به نظرم آدم در کنار آدمایی آرامش داره که بتونه پیش‌بینی‌شون کنه. هممممم خب بذار با یه مثال توضیح بدم.
استاد شماره‌ی ۶ و ۱۱ و ۱۳ و ۱۴ همون چهار تا استادی هستن که خرداد ۹۴ مصاحبه کردن باهام و تو جلسه‌ی مصاحبه هم تقریبا همه چیزو از آدم می‌پرسن. اینا با تقریب خوبی شخصیت و ابعاد مختلف زندگی‌مو می‌دونن. وقتی می‌بینمشون یا میرم اتاقشون و باهاشون صحبت می‌کنم، هیچ وقت نگران سوالات بی‌ربط و غیردرسی‌شون نیستم. توی تعاملاتم با اینا آرامش دارم. چون می‌تونم سوالاتشونو و رفتارشونو پیش‌بینی کنم و جا نخورم.
ولی با بقیه انگار بیگانه‌ام.
وای چقد زود به زود گذاشتی... منپهنوز مکتب خونه دو رو نخوندم. 
با سرعت پایین تر پستهای جالب ناک بزار 
پاسخ:
:) یکی دیگه هم فردا می‌ذارم :دی
ایشالا اگه بشه هفته‌ی دیگه میرم سفر و پست نمی‌ذارم و می‌تونی برسونی خودتو :)
۰۸ آذر ۹۶ ، ۲۲:۰۵ نیمچه مهندس ...
یه بار یه مطلبی خوندم که گفته بود قدیما(البته قدیمای اروپا و نه ایران) زن هایی که از کسی خوششون میومده واسه این که عاشقش کنن یه قطره میریختن تو چشم شون که مردمک رو بازتر می کرده و یکمی هم تو چشم اشک جمع میشده.البته احتمالا اونا از این مکانیزم ها خبر نداشتن.فقط میدیدن چشم درشت و کمی نمناک انگار جذاب تره و یار بهش جذب میشه.نکته ی ترسناکش این جاست که اون قطره سمی بوده.
بعد حتما لازم نیست تو شرایط ترسناک یا خطرناک قرار بگیری.دیدی نورپردازی کافه ها چطوریه؟خودشون چطوری ان؟دنج و نیمه روشن.تو تاریکی مردمک باز میشه و دو فرد مورد نظر بیشتر احتمال داره که اون رابطه رو ادامه بدن و بیان تو اون کافه.
+شباهنگ،میشه دقیقا بگی چطور میشه نیم فاصله گذاشت؟من با لپ تاپم کاری که قبلا گفتی رو انجام دادم ولی نشد.تو مارک های مختلف تفاوت وجود داره؟
پاسخ:
راست میگیاااااا! اصن به تاریکی کافه‌ها دقت نکرده بودم

بنویس درخت بعدش کنترل و شیفت رو باهم بگیر و عدد ۲ رو فشار بده. بعدش بنویس ها.
درخت
کنترل + شیفت + ۲
ها
= درخت‌ها
باید اعتراف کنم با این سیستم نام گذاری شماره ای حال نمی کنم! صد هزار بار استادهای شماره های مختلف رو توضیح دادی و خاطره تعریف کردی، ولی شماره تو ذهن آدم نمی مونه. هیچ چیزی رو تداعی نمی کنه یا به قول این خارجی ها ring the bell نمی کنه! همه ی شماره ها برام بی معنی بودن تا این که آهنگر دادگر رو تو پرانتز دیدم! و این که آخه دخترم اینم فکر کردن داره؟ آدم بتونه استاد راهنماش رو آهنگر دادگر انتخاب کنه و این کارو نکنه؟!! می دونی یه عمری می تونی چقدر پز بدی؟!

پاسخ:
اینکه اعداد چیزی رو تداعی نکنن، رو قبول دارم و دفاعی ندارم. ولی قبول کن که همین یه عیبو داره. در حالی که کلی محاسن داره. مثل دقت و دسترسی آسون و...

دکتر حداد تو نمره دادن دست و دل باز نیست. در دسترس هم نیست. وقت هم نداره هیچ وقت. می‌ترسم پروپوزالمو بدم بهش و اونم بسپره به منشی‌ش :|
بین ۳ و ۵ و ۱۱ و همین ۱۳ مردّدم فعلا
۰۸ آذر ۹۶ ، ۲۳:۱۸ نیمچه مهندس ...
این روشی که گفتی برای من کار نکرد.این طوری مینویسه:درختها
فکر کنم باید بی خیال نیم فاصله بشم:(
حرف ملیکا رو قبول ندارم که عدد چیزی رو تداعی نمیکنه.مثلا تاریخ های تولد عددن و برای من چهره ی افراد رو تداعی میکنن.یا مثلا تو ذهنم عدد 24 کلمه ی عالی رو تداعی میکنه.ولی منم با سیستم عدد دادن به جای اسم موافق نیستم.تو ذهنم نمی مونه.با مخفف موافق ترم.
تو جواب کامنت ملیکا مردّد رو اشتباه نوشتی.
پاسخ:
عجیبه!!! مگه میشه؟!
اینجا برو ببین درست میشه یا نه

+ مردد رو درست کردم. ممنون :)
بابا نمره رو بی‌خیال! این همه نمره گرفتیم در طول عمر به کجا رسیدیم؟! خاطرات است که می‌ماند. به نظرم ببین با کدومشون خاطرات بهتر و جالب تری رقم می خوره برات :)

یه چیزی بگم شاید برات جالب باشه. این شهری که الان توش زندگی می‌کنم (ونکوور)، خیابون هاش افقی و عمودی هست معمولا، و خیلی منظم و مرتب. انگار اول خیابون ها رو با خط کش کشیدن بعدش خونه ها و مغازه ها و اینا رو ساختن! بعد معمولا اسم خیابون های افقی عدد هست، و خیابون های عمودی غیر عدد (مثلا کلمه). آدرس دادن این جوری خیلی راحت هست، مثلا خونه ی ما در حدود تقاطع 29 و جویس هست، و اینو به هر کی بگیم بلافاصله حدود طول و عرض جغرافیایی خونه رو متوجه میشه. مثلا خیابون های 1 و 2 و اینا خیلی شمالی هستن و 70 و اینا جنوب ونکوور میشن. (البته "شمال شهر" به معنای محله ی ثروتمند نشین، غرب ونکوور هست و هر چی به سمت شرق میری داغون تر میشه! شمال و جنوبش زیاد تفاوت نداره.)
 یعنی عملا مثل مختصات دادن در محورهای دکارتی هست!
پاسخ:
در مورد نمره، از بچه‌ها (نگار و سایر دوستانی که امسال دفاع کردن) شنیدم نمره‌ی پایان‌نامه کیفی شده و عددی نیست. ترجیح می‌دادم باشه. چون یه نمره کم دارم تا رُند شدن معدلم و حساب کتاب کرده بودم که اگه برای پایان‌نامه 19.333333333 بدن، رُند میشم. علی‌ایُ‌حال از دیروز هی گزینه‌ها رو می‌ذارم روی میز و هی دارم جنبه‌های مختلف رو ارزیابی می‌کنم. یادمه اون سال که من دنبال خوابگاه بودم برای ارشد، ایشون یه نامه فرستاد برای رئیس دانشگاه ایکس و ایشونم با جان و دل قبول کرد که من که دانشجوشون نبودم تو خوابگاهشون باشم. سال بعد که یکی از ورودیای جدید هم خوابگاه می‌خواست، رئیس دانشگاه ایکس عوض شد و نامه‌ی ایشون رو رد کرد. چون از یه جناح دیگه بود. بیشتر از این نمیشه توضیح داد؛ یه چیزایی مثل شمشیر دولبه هستن. ولی خب این دو تا کامنت تو درصد تمایلم رو نسبت به  درخواست از ایشون بیشتر کرد و هنوز دارم فکر می‌کنم.

با شناختی که از من داری، می‌دونی که هیچ وقت ازت نپرسیده بودم کدوم شهری و نمی‌پرسم و کلاً تا ضرورتی پیش نیاد دیتا نمی‌گیرم از کسی. چند روز پیش یه کاری داشتم با دوست و هم‌اتاقی سال دومم و وقتی گفت ونکوورم جا خوردم که چقدر بی‌خبرم از دوستام که حتی نمی‌دونستم رفته. کجا رفته و چی می‌خونه پیش‌کش. کامنتتو که خوندم پیام دادم که فلانی کدوم خیابون زندگی می‌کنی؟ می‌خوام ببینم با ملیکای ما همسایه‌ای یا نه. خودمم خنده‌ام گرفته بود بابت چنین پرسشی :))) گفتم من ۳۵ و دانبرم. دیگه نمی‌دونم چقدر دوره بهت.
خب چرا به این نکته فکر نمی کنی که اگه با مراد سوار ترن برقی بشی، ترست میریزه؟! از عشق خیلی کارها برمیاد.

- فقط کامنتهات و جوابشون به خودت :-)) تو که کامل صفر و صد پایان نامت مشخصه، واقعا بین اون استادهای باقی مونده ات خیلی تفاوت وجود نداره، مگر اینکه از دانشجوهای سابقشون چیزی در رد یا تاییدشون شنیده باشی.
پاسخ:
مساله‌ی مرگ و زندگیه اون بالا! ترسم کجا بریزه؟ اصن به نظرم ترس غریزیه و ربطی به بغل‌دستی‌ت نداره. چیزی که این وسط به مساله‌مون افزوده میشه، حس محبت ناشی از ترسه

+ والا به خدا خودمم موندم که این استاد راهنما و مشاور دقیقاً کارشون چیه و اصن چه فرقی دارن. آخرش که من حرف خودمو قراره بزنم، پس اونا دقیقاً فلسفه‌ی وجودی‌شون چیه؟ اینکه حرفامو تایید کنن بهم اعتبار بدن؟ شاید. یا کتاب و منبع معرفی کنن؟ 
نمی‌دونم.
دانشجوی سابقی در کار نیست. ما اولین ورودی‌های این حوزه محسوب می‌شویم :دی
۰۹ آذر ۹۶ ، ۰۲:۱۵ نیمچه مهندس ...
به خاطر لینک ممنون:)
کلا تو ورد من برای نیم فاصله هیچ شرتکاتی تعریف نشده بود که درستش کردم.
پاسخ:
کنترل اسپیس رو توی ورد باید تنظیم کنی خودت. ولی شیفت و کنترل و 2 تو همه‌ی کی‌بوردا هست و تنظیم نمی‌خواد. شاید درست فشار نمی‌دی. ببین اول بنویس درخت. بعد شیفت و کنترل رو باهم نگه‌دار. ولشون نکن و همینجوری که نگه‌داشتی 2 رو هم فشار بده و ول کن. بعد بنویس ها. میشه درخت‌ها
حذف کردن و رفتن اولین راهه، ولی بهترین نیست
با تشکر از مطالب خوبتون
پاسخ:
:|
۰۹ آذر ۹۶ ، ۱۳:۲۴ الهام شمسی
دانشگاه‌های دیگه رو نمی‌دونم، ولی اونجا که من ارشد خوندم، نمره پایان‌نامه هم کمی و هم کیفی بود. تو صورت‌جلسه‌ی دفاعم (شهریور 96) برای نمره‌ی من ثبت شده 19.5 و درجه عالی.
پاسخ:
پس دانشگاه به دانشگاه فرق داره
نگار می‌گفت آیین‌نامه جدیده (شایدم بخش‌نامه، قانون، یا یه همچین چیزی).
حالا من انقدرام نمره‌پرست نیستم. ولی خب قضاوت بر اساس نمره هست و هیشکی نمیاد تحقیق کنه ببینه همین سیزدهی که از استاد شماره‌ی چهار گرفتی نمره‌ی خوبیه و میانگین این درس همین بوده و این استاد هم بد درس داده هم خیلیا رو انداخته.
۰۹ آذر ۹۶ ، ۱۵:۲۳ مهندس خانوم
نیم فاصله ی من، کنترل شیفت 3 هست. شاید به درد اون بنده خدا بخوره اگه مشکلش حل نشده البته!!!
پاسخ:
جل‌الخالق!!!
نمی‌دونستم!
ممنون که گفتی
در مراسم چهلم عمه‌ی ۸۰ ساله‌ی پدر به سر می‌بریم.
خدایش بیامرزاد و قرین رحمتش کناد
پاسخ:
به سوی وادی رحمت!
عه پس شما می‌گین وادی رحمت!
چه جالب! دوستای کرجی‌م میگن بهشت سکینه. تهرانیا هم بهشت زهرا دارن.
بهشت رضوان و بهشت رضا هم شنیدم از بعضیا
پاسخ:
تو شهرمون چند تا قبرستون کوچیکم داریم که پر شده و دیگه کسی رو اونجا خاک نمی‌کنن. صبر کن اسماشونو بپرسم از مامان و عمه
مارال، خطیب، مَلِک و...

مامانم میگه اسم قبرستونا رو می‌خوای چی کار؟ گفتم یکی کامنت گذاشته داره میره وادی رحمت، سر خاک عمه‌ی عمه‌اش و منم دارم اسم بقیه‌ی قبرستونای شهرو بهش میگم :)))
از خداوند منّان طلب شفای عاجل برات دارم. خدا به خانواده‌ت صبر بده :))
پاسخ:
خانواده باید سپاس‌گزار خداوندگار عالَم باشن که خل‌وضعی چون منو بهشون هدیه کرده

بسه دیگه. برو بذار فاتحه‌مو بخونم.
داریم می‌ریم مسجد برای مراسم
گفتم قبلش نمازمو بخونم بعد برم
وقتی داشتم وضو می‌گرفتم یه خانومه ازم پرسید تو همونی که تهران بودی؟
گفتم آره
نشناختمش
چقدر بده بشناسنت و تو نشناسی‌شون
پاسخ:
جوّ اینجا رو دوست ندارم :(
حس ناامنی دارم
پرس‌وجو کردم فهمیدم خواهرِ عروسِ عمه‌ی باباست.
ببین تو الان تحت نظری. سعی کن تا می‌تونی مردمک چشمتو کوچیک کنی.
یه خانومه کنارم نشسته. اول پرسید تو کی هستی؟ گفتم نوه‌ی برادرِ بزرگ مرحومه هستم. تا اینو گفتم اسم بابا رو گفت. بعد پرسید چند تا خواهر برادر داری و درس‌ت تموم شده و چه می‌کنی و این صوبتا
اینم نمی‌شناسم
خدایا :|
پاسخ:
پرس‌وجو کردم کاشف به‌عمل اومد زن‌دایی اون یکی عروس عمه‌ی پدر هستن
در کل شب قشنگی به‌نظر نمی‌رسه امشب
گوشه‌ای از مسجد نشستم دارم کتاب فیزیولوژی و غدد درون‌ریزو می‌خونم.
پاسخ:
یه الرحمن و یاسینم برای جمیع رفتگان خودت و دوستانت، علی‌الخصوص اموات اینایی که دارن کامنت‌هاتو پیگیری می‌کنن بخون :))
خوندم :)
شام خوردیم :)
داریم می‌ریم خونه‌ی اون یکی عمه‌ی بابا دور هم باشیم
پاسخ:
به‌نظر می‌رسه کامنت‌دونی وبلاگ منو با استوری اینستا و توییتر اشتباه گرفتی :)))
به خانه برمی‌گردیم!
خوش گذشت :))
همچین که رسیدیم خونه‌ی عمه (عمه‌ی بابا البته) از حضار حاضر در صحنه عذرخواهی کردم و بهشون گفتم که از چهار صبح بیدار بودم و ۹ صبح آزمون استخدامی داشتم و از ظهر  سر خاک و مسجد و مراسم و شام و هی فاتحه بخون و هی صلوات برای شادی ارواح و دیگه دارم از پا درمیام و باید بخوابم؛ وگرنه به چنان سردردی دچار میشم که مسلمان نشنود کافر نبیند. 
خدا خیرشون بده. یه لحاف و یه بالش بهم دادن و منو به خداوند منٌان سپردن. آقایون یه سمت دیگه بودن و منم قسمت خانوما یه گوشه رو برگزیدم و همه‌ی دو ساعتو خواب بودم. نه ملت باورشون میشد نه خودم که با اون سر و صدای خانوما و جیغ جیغ بچه‌ها چه طور خوابم برد. 
ولی برد.
موقع رفتنم میوه‌هامو دادن دستم و گفتن ببر تو خونه بخور :)
ینی توپ می‌ترکید بغل گوشم بیدار نمی‌شدم
انقدر خسته و له و درب و داغون بودم :(
پاسخ:
و البته هنوزم خسته و له و درب و داغونی :(
میگمااااا ینی این ده نفر آنلاین الان دارن کامنتای تو رو می‌خونن؟ :))))
شد ۱۲ تا :دی
پاسخ:
خب دیگه بسه. برو بخواب بذار منم بخوابم. فردا هزار تا‌ کار دارم. صبح فرصت کردی پست مکتب‌خونه‌ی چهارو هم بنویس :)
شب به خیر
۱۰ آذر ۹۶ ، ۰۰:۳۴ سها (اسم مستعار)
برای آزمون استخدامی چیزی هم خونده بودی؟!
پاسخ:
:))) بیا! یکی از آنلاینا رو انداختم تو تله :دی
آره تقریبا هر چی که به عنوان منبع تو دفترچه‌شون معرفی کرده بودنو خوندم. کتابایی هم که پیدا نکردم مشابهشو خوندم. هدفم آشنا شدن با سوالا و فضای این رشته‌ها بود. ویراستاری و تایپ و کتابداری و مشاوره و مربی مهد
یه سری سوالا از کتابای دبیرستان رشته‌ی هنر و انسانی بود، یه سریاشونم تخصصی بودن
مزخرف‌ترین کتابی هم که خوندم در مورد نحوه‌ی تربیت کودکان بود. کتابی بس حجیم و قطور و به غایت بی‌فایده!
چرا زیر پستات bonus track میدی بیرون:)))))
پاسخ:
آخه این نوشته‌ها نه بار علمی و آموزشی و فرهنگی و اینا دارن، نه کلا گرهی از مشکلات کسی باز می‌کنن و نه دوای دردی‌ن. روزمرگی‌ن و خب شرمم میاد پستشون کنم و ملتی رو بکشونم پای پست و وبلاگم و این اراجیفو تحویلشون بدم. از طرفی، دلم هم نمیاد وقتی می‌خوان نوشته بشن در نطفه خفه‌شون کنم و خلقشون نکنم. به استوری و توییتر و کانال و سایر رسانه‌ها هم کافرم. پس راهی برام نمی‌مونه جز کامنت‌دونی :دی
۱۰ آذر ۹۶ ، ۰۱:۴۵ نیمچه مهندس ...
مشکل نیم فاصله م این بود که کلا شرتکات براش تعریف نشده بود.طبق کامنت اون دوستمون هم عمل کرده بودم و نشده بود.اما حالا درسته.
پاسخ:
خدا رو شکر :)
اوووه نه دانبار بالا شهر میشه خیلی غرب هست. ما فقیر فقرا شرق نشینیم :)
پاسخ:
چه جالب. بالا شهر و پایین شهر به صورت شرق و غرب جدا شده. یادمه اصفهانم شمالش پایین شهر بود و جنوبش بالا شهر
تبریزم شرقش بالا شهره :))) برعکسِ اونجا
فکر کنم تنها جایی که بالاش بالاس تهرانه

آقا وردپرس فیلتره و منم فیلترشکن ندارم کامنت بذارم و از اینوریدر پستتو خوندم و تو هم بعد یه قرن پست گذاشتی و منم نمی‌خوام این فرصت رو از دست بدم :))) به کامنت ایمیلی و تلگرامی هم کافرم و خلاصه من جای تو بودم بعدا یه جورایی به روش میاوردم که اون روز فهمیدم که از گروه دیگه نتیجه رو پرسیدن و فکر نکنن خرم کردن. حالا شایدم همون موقع عیششو منغص؟ می‌کردم (املاشو مطمئن نیستم. تو گلستان سعدی بود این کلمه)
پاراسینگولیت مغزم گاهی به طرز دردآوری فعاله. چطور میشه از فعالیتش کم کرد؟! :|


هم در به دری دارد و هم خانه خرابی، عشق است و مزین به هنرهای زیادی جانم! شاید ناچار بشی ترس از ارتفاع رو هم رها کنی به خاطرش :)
البته منم ترس از ارتفاع دارم :( چقدرم بده! :((
پاسخ:
هنر عشق...
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق؟
برو ای خواجه‌ی عاقل هنری بهتر از این؟
۱۰ آذر ۹۶ ، ۱۱:۵۴ الهام شمسی
املای منغص درسته.

https://www.parsi.wiki/fa/wiki/topicdetail/739716ba54e949a1aa9d450dca301c2f

http://forum.negahdl.com/threads/62373/page-2

http://golestan45.blogfa.com/post-43.aspx
پاسخ:
سپاس‌گزارم
من فکر می‌کردم از نقص و ناقص شدن میاد. ظاهراً معنیش‌ مکدر کردن عیشه
۱۰ آذر ۹۶ ، ۱۱:۵۸ الهام شمسی
من هنوزم همون فکرو می‌کنم :)) خواهش می‌کنم.
پاسخ:
منم :دی
اصن به نظرم اولین بار یه نفر اشتباهی با غ نوشته و الکی توجیه کرده که منغص ینی تیره و کدر
والا
۱۱ آذر ۹۶ ، ۱۱:۵۲ مصطفی فتاحی اردکانی
چه حرکت قشنگی
خوشمان آمد
پاسخ:
دقیقا نفهمیدم کدوم حرکت قشنگی،
ولی مرسی :))
۱۲ آذر ۹۶ ، ۱۱:۰۶ مصطفی فتاحی اردکانی
حرکت پستک ( پست کوچک محبوب- به وزن پشتک) در کامنت ها
پاسخ:
آهان :))
آره