شباهنگ

باز این چه شورش است که در خلق عالم است
شباهنگ

به قول نیکولا، «من از نالیدن و ژست افسردگی گرفتن و منتقل کردن انرژی منفی همیشه متنفر بوده‌ام. همه‌ی تلاشم را کردم و همه‌ی زورم را زدم که از بین اتفاق‌های خوب و بد شبانه روزم، بهترینش را برای نوشتن توی وبلاگم انتخاب کنم، چیزی که وقتی کسی می‌خواند لبخند بزند، یا لااقل اگر لبخند نمی‌زند یا توی فکر نمی‌رود یا چیزی بهش اضافه نمی‌شود غصه هم نخورد. که بعدا (حالا چه توی این دنیا چه آن دنیا) اگر خواستند بیخ گلویم را بگیرند که چرا برق را تو اختراع نکردی و چرا کوچکترین تغییری توی وضعیت مردم دنیا ندادی، بتوانم از خودم دفاع کنم و بگویم که حداقل لبخند روی لب یکی دو نفر نشانده‌ام.»
از لبخندت برای تغییر دنیا استفاده کن؛ نگذار دنیا لبخندت را تغییر دهد.

به ابر عظیمی از غبار، گاز و پلاسما در فضاهای میان‌ستاره‌ای، nebula یا سحابی گفته می‌شود؛ سحابی‌ها محل تولد ستاره‌ها هستند و شباهنگ یا شِعرای یمانی درخشان‌ترین ستارهٔ آسمان شب و از نزدیک‌ترین ستاره‌ها به زمین است و کمابیش از همهٔ نقاط مسکونی زمین دیده می‌شود.
همچنین شباهنگ یا مرغِ حق یکی از کوچک‌ترین انواع جغد است این پرنده تمام شب را بی‌حرکت و ساکت روی شاخه‌ها می‌نشیند و هر از گاهی با صدایی لرزان، سکوت شب را می‌شکند. صدای این پرنده طوری است که بعضی از مردم فکر می‌کنند «حق، حق» می‌گوید.

شباهنگ شما را امینِ کامنت‌های خصوصی و پست‌های رمزدارش می‌داند؛ پس محتوای این کامنت‌ها و پست‌ها بین خودمان بماند. اما "کپی" و انتشار محتویات پست‌های بدون رمز جهت استفاده و نه سوء استفاده چه با اجازه چه بی‌اجازه، چه با ذکر منبع چه بی‌ذکر منبع و یواشکی "بلامانع" است.

شباهنگ، هیچ وبلاگی را به صورت مخفی دنبال نمی‌کند و وبلاگِ خوانندگان و وبلاگِ دنبال‌کنندگان وبلاگش را از طریق inoreader می‌خواند.

آخرین نظرات

1117- دایرۀ قسمت

پنجشنبه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۵۷ ق.ظ

سوار شدم و مثل همیشه با نگرانی پرسیدم تا چهار می‌رسیم؟ با اینکه چند بار دیر رسیدم و جا موندم، ولی باز درس عبرت نمی‌گیرم و دقیقه‌ی نود حاضر میشم. با سرش تأیید کرد. از کوچه پس کوچه‌ها رفت که نخوریم به ترافیک. به موقع رسیدم. نشستم و گوشیمو درآوردم و نوشتم ساعت چهار و چهار دقیقه است. اولین روز چهارمین ماه سال و اولین روزِ بعد از ترمِ چهار. سوار قطار شماره چهارصد و چند به مقصد خونه با یه بلیت چهل و چند هزار و چند صد تومنی که ساعت چهار راه افتاد. تو یه کوپه چهارتخته، توی واگن شماره چهار. نگاه به بازدیدهای وبلاگم کردم و دیدم چیزی نمونده که بشه 444444. گوشیمو انداختم تو کیفم و دستمو گذاشتم زیر چونه‌ام و رفتم تو لاک خودم. خیره به آسمون. مأمور قطار چایی آورد. خانوم مسن کیف پولشو برداشت و بلند شد. از من و خانم جوون و خانم پیر پرسید پفک می‌خوریم یا نه. گفت می‌رم برای خودم پفک بخرم. تشکر کردیم و گفتیم نه. رفت و با چهار بسته پفک برگشت. گفت به هر حال من برای شما هم خریدم. 

از تو کیفم ظرف زردآلو و آلبالو و آلوچه خشکامو درآوردم و گرفتم سمت خانوما. چون خودم رو تمیزی این چیزا حساسم گفتم خودمون تو خونه درستشون کردیم. میوه‌های باغ چند تا معلم بازنشسته است. خانوما برداشتن و تشکر کردن. در ظرفو بستم و باز رفتم تو لاک خودم. داشتن باهم صحبت می‌کردن. خودشونو معرفی می‌کردن و اینکه کجا زندگی می‌کنن و برای چی تهران بودن و برای چی دارن برمی‌گردن تبریز. ازم پرسیدن چی می‌خونی؟ گفتم برق، زبان. حوصله‌ی توضیح دادن نداشتم. خانم مسن بسته‌ی پفکو گرفت سمتم و گفت منم برق خوندم. گرایشم الکترونیک بود. گفتم منم الکترونیک بودم. شما هم همین جا تهران درس خوندید؟ گفت نه اومده بودم پسرمو ببینم. اینجا دانشجوئه. خودم تبریز خوندم. می‌خوام خونه‌مو بفروشم بیام تهران پیش پسرم. هم اون تنهاست هم من و پسر کوچیکم. خانوم جوون پرسید همسرتون فوت کرده؟ خانوم مسن که انگار انتظار یه همچین سوالی رو داشت، یه کم مکث کرد و گفت چند وقته که طلاق گرفتم. یه کم دیگه مکث کرد و گفت 8 تا زن صیغه‌ای و 2 تا دائم بعدِ من داشت. به روم نیاوردم و صبر کردم پسرام بزرگ شن و همین چند وقت پیش طلاق گرفتم.

از درس و دانشگاهم پرسید و اینکه کار هم می‌کنم یا نه. گفتم با رشته‌ی لیسانسم نه، ولی با رشته‌ی ارشدم یه کارایی پشت لپ‌تاپ بلدم. گفت پسر منم کارش همه‌ش با این لپ‌تاپه. سر در نمیارم دقیقاً چی کار می‌کنه. نپرسیدم پسرش کجا چی می‌خونه. بحثو عوض کردم. گفتم میشه از دوره‌ی دانشجویی خودتون بگید؟ از غذاهای سلف، از استاداتون، شبای امتحان، از جزوه‌ها و کتابا و لباساتون. چه جوری بدون اینترنت درس می‌خوندین؟ امتحاناتون چه شکلی بود؟ اون موقع تعداد دخترای برقی کم بوده لابد. گفت بعد انقلاب فرهنگی بود و مجبور بودیم از این مقنعه‌های چونه‌دارِ دراز سر کنیم. خانومه انگار بدش نمیومد خاطره‌هاشو مرور کنه. داشت اون روزا رو توصیف می‌کرد و منم داشتم با موهای اوشینی و ابروهای پیوندی و مانتوی اپل‌دار تصورش می‌کردم. می‌گفت سه تا دختر بیشتر نبودیم. سه دختر و چهل تا پسر. گفتم منم یه چند تا درس پاس کردم که تنها دختر کلاس بودم. خیلی حس بدیه. درکتون می‌کنم. گفت با همسرم هم تو همین دانشگاه آشنا شدم. هم‌کلاسیم بود. همسایه‌مونم بود. کلی منتظر می‌موند که سوار همون تاکسی بشه که من میشم تا پول تاکسی‌مو خودش حساب کنه. عاشقم بود. چهار سال تموم رفت و اومد و پاشنه‌ی درمونو از جا کند. ولی خب مثل الان نبود که پسرا و دخترا باهم دوست باشن و باهم صحبت کنن. ما تو دانشگاه هیچ وقت باهم حرف نمی‌زدیم. تو خیابون هم. سال آخر استادم هم ازم خواستگاری کرد. چند تا از هم‌کلاسیامم منو می‌خواستن. نمی‌دونم چی شد که به این آدم بله گفتم. خانوما گفتن قسمته دیگه. خانومه تأیید کرد. سرمو تکیه دادم به شیشه و رفتم تو لاک خودم. خانوما هنوز داشتن صحبت می‌کردن. محو تماشای کوه‌ها و مزرعه‌های توی مسیر بودم و یه چیزی فکرمو مشغول کرده بود. قسمت. چقدر به قسمت اعتقاد دارم من؟ قسمت همون سناریوی از پیش نوشته شده است؟ 

حرفاشون که تموم شد، خانومه گفت قسمتدن آرتیخ یماخ اولماز (بیشتر از سهم و قسمتت نمی‌تونی چیزی بخوری و سهمی داشته باشی). از کجا معلوم اگه با استادم ازدواج می‌کردم چی میشد. خانوما تأیید کردن. می‌دونستم نباید بپرسم، ولی برگشتم سمت خانومه و گفتم بین هم‌کلاسیاتون کسی بود که شما دوستش داشته باشین و نگین بهش؟ بعد یهو مهران مدیری‌طور پرسیدم عاشق شدین تا حالا؟ چند ثانیه مکث کرد و سرشو انداخت پایین و به یه نقطه خیره شد و گفت یه هم‌کلاسی داشتم... همیشه زودتر از بقیه می‌رفتم دانشگاه که بشینم تو کلاس و از پنجره حیاطو ببینم، اومدنشو ببینم... ولی حتی سلام هم نمی‌دادیم به هم. مثل الان نبود که دخترا و پسرا دوست باشن و باهم صحبت کنن. هیچ وقت بهش نگفتم. اصن رسم نبود دختر به پسر پیشنهاد بده. مثل الان نبود که. تو دلم گفتم الانم البته رسم نیست. گفت نه مهریه خواستم نه خونه نه مراسم. بعد ازدواج و فارغ‌التحصیلی رفتم تو کارخونه برق و مسئول یه جای خوب تو کارخونه بودم. یه کم که گذشت شوهرم نذاشت کار کنم. گفتم چشم. یه کم که گذشت خونه رو فروخت گفت بدهکارم. بدهکار نبود. می‌خواست برای زن دومش خونه بخره. ما رفتیم تو خونه‌ای که بهم ارث رسیده بود زندگی کردیم. یه کم هم که گذشت خرج خونه رو نداد و گفت هنوز بدهکارم. خودم کار کردم. رفتم معلم شدم. یه کم که گذشت من هم خرج خونه رو می‌دادم هم بدهی‌های اونو. بدهکار نبود. چند تا چند تا زن می‌گرفت و خرجش بالا بود. ولی من اصلاً به روی خودم نمی‌آوردم که حرمت‌ها حفظ بشه. نمی‌دونست می‌دونم. می‌گفت میرم مأموریت، ولی می‌رفت خونه‌ی اون یکی زناش. معتاد نبود، ولی مشروب و الکل زیاد می‌خورد. یه وقتایی تعقیبش می‌کردم ببینم کجا میره. کم‌کم داشت گریه‌ش می‌گرفت. گفت عوضش پسرام سر به راهن. بعد خندید و گفت نماز شبشونم قضا نمیشه. گفت از اون پدر یه همچین پسرایی نوبره.

پرسید معلمی رو دوست داری؟ می‌تونستی جای بابات بری آموزش پرورش. ناحیه‌ی چند بود بابات؟ مات و مبهوت نگاش می‌کردم و با خودم می‌گفتم از کجا می‌دونه؟ وقتی قیافه‌ی حیرت زده‌ی منو دید خندید و گفت علم غیب که ندارم. همین چند ساعت پیش گفتی باغ چند تا معلم بازنشسته. لبخند زدم و گفتم ناحیۀ چهار.

آدما دو دسته‌ان؛ دسته‌ی اول: در دایرۀ قسمت ما نقطۀ تسلیم‌یم، لطف آنچه تو اندیشی، حکم آنچه تو فرمایی، دسته‌ی دوم: چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد، من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک. از خودم پرسیدم جزو کدوم دسته‌ای؟ گوشیمو برداشتم بازدیدای وبلاگمو چک کردم. چهارصد و چهل و چهارهزار و چهارصد و چهل و چهارو رد کرده بود. دوباره سرمو تکیه دادم به شیشه و محو کوه‌ها و مزرعه‌ها و آسمون شدم.

موافقین ۱۳ مخالفین ۱ ۹۶/۰۵/۱۲
شباهنگ

بابا

نظرات  (۱۵)

۱۲ مرداد ۹۶ ، ۰۷:۰۷ 1 بنده ی خدا
میدونی،ادما لزوما همون دودسته نیستن فقط.میتونن سه دسته باشن درسته ی سوم حسابی واسه مرادشون تلاش میکنن ولی اگه نشد،قسمت روهم سعی میکنن دوست داشته باشن
پاسخ:
گر چه وصالش نه به کوشش دهند
هر قدر ای دل که توانی بکوش
+ درود بر تو خواننده‌ی سحرخیز :))
۱۲ مرداد ۹۶ ، ۰۸:۳۵ خانم فـــــ
اولا از کی تا حالا معلما میتونن بچشونو ببرن تو آموزش پرورش؟
بعد اینکه 2 تا دایم و 8 تا صیغه ای رو چه جوووووری تحمل کرده؟ بعضی وقتا به مغز زن ها شک میکنم!
پاسخ:
از قدیم. نه فقط معلم‌ها، کلاً هر کی تو شغل دولتی بازنشسته بشه بچه‌ش تو اولویته. این خانوم هم خودش اینجوری معلم شده بود.
اتفاقاً تو آزمون استخدامی هم اعمال میشه. ولی الان چون تقاضا زیاد شده، شرطش اینه که مدرک مرتبط با تدریس هم داشته باشی. ینی دو نفر اگه هر دوشون تربیت معلم درس خونده باشن و بخوان معلم شن، اونی که پدر یا مادرش معلم بوده تو اولویته. بانک و بقیه‌ی اداره‌ها هم اینجوریه.
البته اینایی که میگمو خودِ بابا هم نمی‌دونست :)))

خب به خاطر پسراش. نمی‌خواست از بچگی اسم بچه‌ی طلاق روشون باشه. البته ایشون تو این چند سال یه چشمشون اشک بود و یه چشمشون خون.
۱۲ مرداد ۹۶ ، ۰۹:۳۰ شهاب الدین ..
سلام
حالتون خوبه ان شاءالله ؟
اولا چه عجب قسمت نظرات بازه! 
ماجرای جالبی بود. خیلی نکته داشت. اما مهمترینش همین که چرا با وجود همچین پدری، پسرا اینقدر خوبن؟
چون مادر در حقشون مادری کرده. منظورم کار و خرجی دادنش نیسن. همین که با وجودی که میدونسته شوهرش چه میکنه، ولی به روی خودش نیاورده و در ظاهر تمام دروغ هاش رو پذیرفته. 
بچه ها یکی از نیازهای اساسی شون اینه که عشق و محبت و احترام بین پدر و مادرشون رو لمس کنن و پدر و مادر موظفن ولو به دروغ وانمود کنن به هم احترام میذارن. 
این فداکاری بزرگ مادر از علت های اصلی تربیت خوب پسرها بوده. خدا اجرش بده. 
درباره خود مسأله ازدواج هم درست مثل اصل زندگی که نه جبر مطلقه و نه اختیار کامل، ازدواج هم بین جبر و اختیاره. 
به این معنی که ملاک دادن دست ما که موقع انتخاب، طبق ملاک انتخاب کنیم. ملاک های خیلی پیچیده و روانشناسانه ای هم نیست. ایمان ظاهری و حیا و عفت. 
ولی در اصل خدا مقدمات رو جوری فراهم میکنه که در نهایت همونی رو انتخاب کنیم که برامون در نظر گرفته. بعد از انتخاب و ازدواج، باید قبول کنیم فرد مقابل انتخاب خدا برای امتحان ماست. خوب یا بد، این امتحان ماست و باید به جواب درست فکر کنیم. و یادمون باشه طلاق و جدایی، خیلی خیلی بعیده که جواب درست باشه. 
موفق باشید
پاسخ:
سلام. 
ممنون :)
نکات خوب و ارزشمندی گفتید. موافقم و متشکرم. البته طلاق با اینکه بهترین راه‌حل نیست، ولی یه وقتایی لازمه
۱۲ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۱۱ قاسم صفایی نژاد
عالی بود
پاسخ:
ممنون
من عاشق این فیلماییم که شروع میشه نمیفهمی قبلش چی شده،ناراحتی که چه وضشه! جلوتر که میری گذشته رو فراموش میکنی و غرق داستان رو به جلو میشی
جلوتر میبینی یه جایی بک میخوره،به همونجایی که اولا کنجکاو بودی بدونی چی گذشته و یادت رفته !
فرق تو با فیلم اینه اونا داستانو آماده دارن.میدونن چیکار کنن کجا بک بزنن زیباتر بشه. ولی من واقعا تو کفم،تو که عه فردات خبر نداری،چطو میدونی الان وقت بک زدنه؟!
چندین بار تو پست و کامنت این ساعت چار اولین روز چهارمین ماه سال و..‌ دیده بودم
داشتم فراموش میکردم اون روزو
هر چند معتقدم مث همون فیلما بازم یه قسمتایی رو نگفتی و گذاشتی واس جلوتر
پاسخ:
:) موهامو تو آسیاب سفید نکردم که :دی دیگه می‌دونم کِی چی بگم. البته به نظر خودم وقتِ بهتر انتشار این پست سی سال بعد بود. سی سال بعد وقتی یه دختر برقی و الکترونیکی تو قطار ازم می‌پرسه تهران برق خوندم یا نه و از من که یه خانوم مسنم می‌خواد خاطراتمو بهش بگم و تهش ازم می‌پرسه عاشق شدم یا نه.
به هر حال هر سخن جایی و هر پست مکانی دارد :دی
عجب صبری داشته ایشون!
اینکه قسمت رو لطف و حکم بخونم قشنگ‌تره تا زبونی کشیدن! حتی اگه قبولش هم نداشته‌باشم اینجوری قابل تحمل‌تره! :)
پاسخ:
عجب صبری خدا داره.
من جای خدا بودم تو ازدواج دوم نه، سوم نه، چهارمی دیگه حتماً مرده رو به رادیکال شصت و سه قسمت مساوی تقسیم می‌کردم
چه ادم بزرگی..
صبر،ایثار، تحمل کلی فشار روحی و .... چه ادم بزرگی
پاسخ:
اجر ایشون با خدا. منکر ایثارشون نیستم. ولی حق خودشون چی میشه؟ حقی که خودمون به گردن خودمون داریم...
خیلی صبور بودن ایشون.واقعا سخته.ولی نمیدونم تا چه حد درسته که آدم خودشو فدای بچه‌هاش کنه و خودشو نادیده بگیره.احتمالا اگه بچه نداشتن همون موقعی که فهمیدن،طلاق میگرفتن...
پاسخ:
البته خانم‌های دهه‌ی پنجاه رو نباید با الانِ خودمون مقایسه کنیم
زمانه عوض شده
۱۲ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۳۸ شن های ساحل
سلام من یه مقداری افراد نوع اول درک می کنم ولی همیشه سعی کردم از نوع دوم باشم.خودت کدوم دسته ای؟
برداشتی که من از ادیان مختلف داشتم شاید عجیب باشه مفهومی فکر می کنم میگه خودت دوست داشته باش به خودت اسیب نزن از خودت مراقبت کن.دیگران دوست داشته باش بهشون اسیب نزن سعی کن دنیای بهتری بسازی
باید خیلی سعی کنیم خودمون توی زجر قرار ندیم
پاسخ:
سلام.
من جاهایی که قدرت اختیار داشتم، صددرصد دومی بودم. ولی یه جاهایی واقعاً دست ما نیست. بعضی چیزا دوطرفه است. مثلاً من ممکنه بخوام تو دوستم باشی. ولی اگه تو نخوای، چه کاری از دست من برمیاد؟ درسته که باید همه‌ی تلاشمو بکنم، ولی بعضی خواستن‌ها دوطرفه است.
در مورد زجر ندادن به خودمون نظری ندارم :|
۱۲ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۵۰ منِ ناشناس
خانم خیلی صبوری بوده که تونسته پول کارکرده اش رو بده به هوو هاش.
شوهرش فکرکنم دون ژوان بوده.اخه کی حاضره خیانت کنه به دختری که چندسال واسه رسیدن بهش تلاش کرده؟
پاسخ:
آخ آخ یادم رفت بگم که با پول خودش موبایل و ماشین هم برای شوهرش خریده بود و هدیه داده بود که خیر سرش مهر و محبت شوهرشو جلب کنه. موبایل هم اون موقع گرون بود.
خانومه می‌گفت اوایل زندگیشون خوب بود. شوهرش هر چی پولدارتر می‌شد، بیشتر زن می‌گرفت. لابد به خیال خودش داشت به جامعه خدمت می‌کرد :)))
۱۲ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۳۲ نیمچه مهندس ...
این ماجراها رو می شنوم حرص می خورم. به خاطر بچه ها،وای که چه دلیل بدی.
کم کم داری میشی شباهنگ قصه گو:)
واقعا نوشته هات عالی شدن.
پاسخ:
:) ممنون. لطف داری
سلام.
از داستان غم انگیز که بگذریم...میخواستم راجع به اختیار و قسمت بگم؛ من همیشههه نظرم اینه که فقط قسمته.فقط اون سرنوشتس.مثلا تصمیم بگیری یه کاری انجام بدی صدبار هی نظرت عوض بشه وسطش تا اخرش که انجامش بدی، همشو خدا از قبل میدونسته و نقششو کشیده بوده.اگه یکی خوبه خدا خواسته خوب باشه و برعکسش.اصلا هیچ اختیاری نیست.یا وقتی تو صدقه میدیو یه بلا ازت دفع میشه من فکر میکنم حتما از قبل تو سرنوشتت بوده که تو یه صدقه میدیو اون بلا سرت نمیاد.نه که بلایی تو سرنوشتت بوده بعد تو یه روز اختیار کردی صدقه بدی و بدین ترتیب بلای تو سرنوشتت از بین رفته.تو نظرت چیه؟این همیشه سوال من بوده که اگر اینطوری که میگم باشه چه قدر بده...
البته تو قرآن گفته که ما انسان رو به اختیار افریدیمو خودش راه بدو و خوب رو انتخاب میکنه و میره به سمتش ولی وقتی سرنوشت از قبل نوشته شده و همه چی مشخصه الان من که تو این دنیام کاره دیگه خلافش نمیتونم انجام بدم.مگه نه؟ مگر جریان قبل از به دنیا اومدن که میگن یه دنیای دیگه بوده اونجا شاید عقل داشتیمو انتخاب کردیم...

پاسخ:
سلام. 
نظر من (که البته می‌تونه اشتباه هم باشه) یه کم پیچیده است. من عنصرِ زمان رو کلاً حذف می‌کنم و اصلاً به این فکر نمی‌کنم که قبلاً چه تصمیمی گرفته شده یا حالا دارم چه تصمیمی می‌گیرم و بعداً چی میشه. تمام اتفاقات رو موازی و یه جورایی همزمان در نظر می‌گیریم. این چیزی که تو ذهنمه انقدر پیچیده است که اگه توضیح بدم مجبورم از افعالی استفاده کنم که خواه ناخواه زمان دارن و ممکنه اون چیزی نباشه که دقیقاً منظورمه. اون چیزی که تو میگی قبل از به دنیا اومدن، تو ذهن من دقیقاً موازی الانه.
تو جواب به کامنتا اجر رو نوشتی احر 
خودتی؟:دی
پاسخ:
:)) به این نمیگن غلط املایی. غلط املایی ینی مثلاً اجر رو عجر بنویسی. این غلط تایپیه. به دلیل کنارهم‌گیریِ ج و ح :دی
برو!
برو بچه
برو مشقاتو بنویس :))
۱۴ مرداد ۹۶ ، ۰۴:۳۴ یک عدد منِ سرکش ...
من هنوز با مقوله ی قسمت درگیرم:| نمی تونم قبولش کنم اصن!
پاسخ:
من حتی نتونستم تعریف کنم این مقوله رو 
سعدی یه بیت داره که میگه:به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل/وگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم...
اعتقادی به قسمت ندارم؛به نظرم آدم باید تا جایی که میتونه تلاششو بکنه!ولی اگر"واقعا"نشد،بازم باید تلاششو بکنه:دی 
+بعضی وقتا"قسمت"،اندازه ایه که برای چیزی تلاش میکنیم!
+بیت سعدی مراد داشت:دی
پاسخ:
گر چه وصالش نه به کوشش دهند. هر قدر ای دل که توانی بکوش
دهن سعدی رو باید پر طلا کنی و این بیتشم با آب‌طلا بنویسی بزنی رو دیوار :دی