شباهنگ

باز این چه شورش است که در خلق عالم است
شباهنگ

به قول نیکولا، «من از نالیدن و ژست افسردگی گرفتن و منتقل کردن انرژی منفی همیشه متنفر بوده‌ام. همه‌ی تلاشم را کردم و همه‌ی زورم را زدم که از بین اتفاق‌های خوب و بد شبانه روزم، بهترینش را برای نوشتن توی وبلاگم انتخاب کنم، چیزی که وقتی کسی می‌خواند لبخند بزند، یا لااقل اگر لبخند نمی‌زند یا توی فکر نمی‌رود یا چیزی بهش اضافه نمی‌شود غصه هم نخورد. که بعدا (حالا چه توی این دنیا چه آن دنیا) اگر خواستند بیخ گلویم را بگیرند که چرا برق را تو اختراع نکردی و چرا کوچکترین تغییری توی وضعیت مردم دنیا ندادی، بتوانم از خودم دفاع کنم و بگویم که حداقل لبخند روی لب یکی دو نفر نشانده‌ام.»
از لبخندت برای تغییر دنیا استفاده کن؛ نگذار دنیا لبخندت را تغییر دهد.

به ابر عظیمی از غبار، گاز و پلاسما در فضاهای میان‌ستاره‌ای، nebula یا سحابی گفته می‌شود؛ سحابی‌ها محل تولد ستاره‌ها هستند و شباهنگ یا شِعرای یمانی درخشان‌ترین ستارهٔ آسمان شب و از نزدیک‌ترین ستاره‌ها به زمین است و کمابیش از همهٔ نقاط مسکونی زمین دیده می‌شود.
همچنین شباهنگ یا مرغِ حق یکی از کوچک‌ترین انواع جغد است این پرنده تمام شب را بی‌حرکت و ساکت روی شاخه‌ها می‌نشیند و هر از گاهی با صدایی لرزان، سکوت شب را می‌شکند. صدای این پرنده طوری است که بعضی از مردم فکر می‌کنند «حق، حق» می‌گوید.

شباهنگ شما را امینِ کامنت‌های خصوصی و پست‌های رمزدارش می‌داند؛ پس محتوای این کامنت‌ها و پست‌ها بین خودمان بماند. اما "کپی" و انتشار محتویات پست‌های بدون رمز جهت استفاده و نه سوء استفاده چه با اجازه چه بی‌اجازه، چه با ذکر منبع چه بی‌ذکر منبع و یواشکی "بلامانع" است.

شباهنگ، هیچ وبلاگی را به صورت مخفی دنبال نمی‌کند و وبلاگِ خوانندگان و وبلاگِ دنبال‌کنندگان وبلاگش را از طریق inoreader می‌خواند.

آخرین نظرات

1118- دایرۀ قسمت2

جمعه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۳۷ ق.ظ

آهی کشید و گفت از کَلیبَر اومدم. یه پسر دارم و یه دختر. پسرم چهل سالشه و همینجا تهران کار می‌کنه. کارگره. هنوز ازدواج نکرده. میگه با کدوم پول ازدواج کنم. دخترم بزرگتره. چند ساله طلاق گرفته. خانوما گفتن خوبه تنها نیستی. دخترت الان با خودت زندگی می‌کنه؟ خانم پیر دوباره آهی کشید و گفت نه؛ مشکل عصبی داره. برای همین شوهرش طلاقش داد. آسایشگاهه. مراغه بستریش کردن و اومده بودم پول دوا و دکترشو جور کنم. میگن پنج میلیون میشه. یه بنده خدایی گفته بود بیام تهران یه کمکی بکنه. پونصد بیشتر نتونست جور کنه برام.

تو دلم گفتم خب کارت به کارت می‌کرد. این همه راه این بیچاره رو کشونده تهران. و از اینکه نمی‌دونستم مراغه و کلیبر دقیقاً کجای استان ما هستن افسوس خوردم. خانم پیر روبه‌روم نشسته بود. می‌گفت هیچ خیریه و سازمانی کمکم نمی‌کنه. نه بهزیستی، نه کمیتۀ امداد. دوباره آه کشید. براش چایی ریختم و گفتم ایشالا حل میشه. رفتم تو فکر. ینی چی ایشالا حل میشه؟ تشر زدم به خودم که این بنده خدا پول لازم داره و چند برابر اینی که این میخواد الان تو حساب توئه و به یک "ایشالا حل میشه" بسنده کردی؟ انتظار داری یهو از آسمون یه پاکت پول بیفته دستش؟ یا شب بخوابه و صبح دخترش شفا بگیره؟ خب این پولم یهو از آسمون نازل نشده به حساب من. کار کردم؛ زحمت کشیدم. تا حالا صد دفعه می‌تونستم خرجش کنم. ممکنه خودم یه روزی لازمش داشته باشم. کلافه بودم. فرشته‌های شونه‌های چپ و راستم افتاده بودن به جون همدیگه. داد زدم سرشون که میشه بس کنید؟

خانم پیر چاییشو با پفک خورد. گفت قدیما بروبیایی داشتم برای خودم. دو تا گاو داشتم و یه زمین. شوهرم بی‌خبر از من زمینمو فروخت و بعدشم گاوامو ازم گرفت. وقتی فهمیدم، رفتم زمینمو پس بگیرم. پول زمینو جور کردم و پس گرفتم. شوهرم وقتی فهمید انقدر منو زد که فکّم شکست. ایناهاش جاش مونده هنوز. فکّشو نشون خانوما داد. معتاد بود. همیشه می‌زد. خانم مسن خندید و گفت انگار هر دومون از شوهر خیر ندیدیم. ولی خب ارتباط ما محترمانه بود و حتی یه بارم دعوا نکردیم باهم. موقع طلاقم با احترام و بی‌سروصدا جدا شدیم. مهریه‌م هم نگرفتم. هیچی نگرفتم ازش. خانم پیر گفت شوهرم کار نمی‌کرد. از بچگی همین پسرم خرج خونه رو می‌داد. سه تومن از خرج دوا و دکتر دخترم هم همین پسرم داده. خودمم فرش می‌بافتم. شوهرم فرشامو می‌فروخت و مواد می‌خرید.

جعبه‌ی خرما رو گرفت سمت من و گفت یه فاتحه براش بخونید. تشکر کردم و گفتم خرما نمی‌خورم، ولی براشون فاتحه می‌خونم. خانم جوون خندید و گفت گرفتی ما رو؟ یه ساعته داری از ظلم‌های شوهرت میگی و الان می‌خوای براش فاتحه هم بخونیم؟ خانم مسن گفت اقلاً بگو برای پدر و مادرت فاتحه بخونیم. تو آخه اسم این آدمو می‌ذاری شوهر؟ خوبه سرت هوو نیاورده. خانم پیر آهی کشید و گفت پسرعموم بود. به زور منو داده بودن بهش. می‌گفتن بعد من یه چند تا زن هم گرفته. ندیده بودم. می‌گفتن ولی. به هر حال شوهرم بود. روزای خوب هم داشتیم باهم. خیره به دشت و صحرا و کوه‌ها، داشتم برای شوهر دیوسیرتش فاتحه می‌خوندم و کماکان به مقوله‌ی قسمت فکر می‌کردم. دیگه روم نمیشد از پیرزن هفتاد هشتاد ساله بپرسم وقتی به زور داشتن می‌دادنت به پسرعموت خودت کسی رو دوست داشتی یا نه.

صبح زنگ زدم بابا بیاد داخل قطار و کمکم کنه چمدونمو از بالا بردارم. خانوم جوون و خانم مسن زودتر از ما پیاده شدن. خانم پیر کلیه‌هاش درد گرفته بود. می‌گفت نباید پفک می‌خوردم. نمی‌تونست بلند شه. کمکش کردم وسایلشو جمع کنه. رو کرد سمت بابا و گفت خیر از جوونیت ببینی پسرم. میشه منو تا سر جاده برسونی؟ می‌خوام برم کلیبر. پیاده شدیم و خانومه آروم آروم داشت پشت سر ما میومد. منم تندتند و باعجله و البته با صدای آروم داشتم خلاصه‌ی شرح حال خانم پیرو برای بابا توضیح می‌دادم. تو ماشین یه کم باهم حرف زدیم. هردومون تو کف این بودیم که آدم چه طور تو این دوره زمونه به خاطر پونصد تومن از دهش بلند میشه میره تهران. بابا ساکت بود. فکر کنم داشت با فرشته‌های شونه‌ی چپ و راستش بحث می‌کرد. یه کم پول داد دستم و گفت بشمر ببین درسته؟ شمردم. گفت بده به این خانومه.

موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۹۶/۰۵/۱۳
شباهنگ

بابا

نظرات  (۷)

هعی...
دارم به این فک میکنم که روزگار چه برنامه‌هایی برا من داره!!
پاسخ:
عاقبت به خیر شیم همه مون :)
من بودم واسش فاتحه نمی خوندم
پاسخ:
آدما هر چه قدرم بد باشن، وقتی می‌میرن دستشون از دنیا کوتاهه و چشم به راهن
برخورد خوبی با فرشته های روی شونه هات نداشتی،
موقع ثبت اعمال ممکنه دست به یکی کنن تلافیش را سرت دربیارن :)

+ روایتی شنیدم خیلی قبل ترها به این مضمون که در بخشش هم باید حد میانه را رعایت کرد.
++ این روزها متاسفانه یه رویه های اشتباهی هم ایجاد شده که بگذریم.
پاسخ:
:)))) این فرشته‌ها با فرشته‌هایی که اعمال خوب و بدو می‌نویسن فرق دارن. اینا همونایین که یکیشون به کار خوب دعوت می‌کنه یکیشون به کار بد :دی تو کارتُنا دیدمشون

فکر کنم آیه قرآن هم داشته باشیم در مورد اعتدال
چه صبور بودن :(

پاسخ:
خیلی.
و چه قدر این عنصر در نسل جدید کم شده
۱۴ مرداد ۹۶ ، ۱۹:۲۱ نیمه سیب سقراطی
بابای منم همینقدر دل رحمه ... اصن نمیشه کسی رو ناامید کنه ... 
پاسخ:
باباها دل‌رحم‌تر از مان انگار
یه سایتی هست فکر کنم اسمش raise fund یا همچه چیزیه -حال ندارم بگردم- اینطوریه که یه آدم،یه خانواده یا یه گروهی، یه هدف بزرگ دارن که نیازمند پشتیبانی مالیه. اون هدف میتونه فرستادن بچه شون به بیمارستان باشه یا برگزاری مراسمی. میرن داستانشونو میذارن رو سایت و میگن چقدر نیاز دارن. ملت ذره ذره به اونایی که هدفشون توجهشونو جلب کرده کمک می کنن و جمع میشه. مثلا هر کی یه دلار میده. در این حد.

داشتم فکر می کردم چرا ما تو ایران نداریم. سوای اینکه کلاهبرداری میشه و غیره.
پاسخ:
خیلی خوبه. من حاضرم برم مجری این برنامه شم. البته احسان علیخانی بهتر از من این موضوع رو می‌تونه اجرا کنه :)))
برنامه نیست، وب سایته.
پاسخ:
خب ما برنامه‌شو درست می‌کنیم. ماه رمضونا قبل اذانم پخش می‌کنیم که حسابی مخاطب داشته باشه. من علی ضیا رو ترجیح میدم، ولی اگه لازم باشه قراردادو با احسان می‌بندیم :دی
پیدا کردن سوژه هم با من