دردانه

فصل چهارم

دردانه

فصل چهارم

دردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آنچه گذشت

۱۴۹۱- یلدای هشتادونه

پنجشنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۹، ۱۲:۱۲ ق.ظ

یلدای ۸۹ اولین یلدایی بود که با خانواده نبودیم. دقیقاً سه ماه از زندگی خوابگاهیمون می‌گذشت. اون میز و صندلی گوشۀ سمت چپ عکسو می‌بینید؟ اون میز و صندلی من بود. روی همونا کد زدنو یاد گرفتم. یه بار که کدم ران نمی‌شد و ارور می‌داد سرمو گذاشتم روی همون میز و گریه کردم. با نگار هم‌اتاقی بودم. اومد گفت چی شده و چرا گریه می‌کنی و گفتم کدم ران نمیشه. باگشو پیدا کرد و منم دیگه گریه نکردم :)) اون میز مخصوص من بود و کنار تختم گذاشته بودم. یه میز ام‌دی‌اف دراز هم داشتیم که در عرض اتاقمون بود. اون میز پنج متر طولش بود. مژده و سحر و نگار به سه قسمت تقسیمش کرده بودن و اونا اونجا می‌نشستن درس می‌خوندن. تخت‌خواب گوشۀ سمت راست عکس تخت‌خواب سحره. دوطبقه بود. تخت بالایی تخت نگار بود. تخت بالای تخت من خالی بود. خالی نگهش داشته بودیم برای دنیز. اون ترم مرخصی پزشکی گرفته بود برای جراحی زانوش. هم‌مدرسه‌ای من و مژده و نگار بود. اون چارپایۀ آبی پلاستیکی یادم نیست مال کی بود. روی میز، اون ظرفای یه‌بارمصرفی که توش نارنگی و کیک و تخمه هستو خوابگاه بهمون داده بود. هندونه رو ولی یادم نیست خودمون خریده بودیم یا خوابگاه داده بود. واحد ۱۳۲ بودیم. بلوک ۱۲. ترم دوم این واحد ما رو کوبیدن اتاق ورزش کردن و مجبور شدیم بریم یه جای دیگه. دو تا اتاق خواب داشت و یه هال و یه آشپزخونه و سرویس بهداشتی. هشت نفر بودیم تو این واحد دوخوابه. هفتاد هشتاد متر بود. من و نگار و مژده و سحر از تبریز بودیم و اتاق خواب بزرگو برداشته بودیم. آتنه و سارا و ساناز و زهرا از شمال و خرم‌آباد و کرمان بودن. اونا اتاق خواب کوچیکو برداشتن. یادم نیست رو چه حسابی ما بزرگه رو برداشتیم اونا کوچیکه رو. اتاق ما دو سه برابر اتاق اونا بود. یادم نیست چه امتیازی بهشون داده بودیم در برابر این اتاق. اتاق ما پنج‌تا تخت‌خواب داشت و چون پنج‌نفره بود، بزرگتر بود. ولی یکی از تختای ما خالی بود و عملاً ما هم چهار نفر بودیم مثل اونا. اون اتاق بغلی انقدر کوچیک بود که به‌نظرم بهتر بود پنج نفر تو اتاق‌بزرگه بودن و سه نفر تو کوچیکه. ولی خب ما چهارتا ترک بودیم، ترکی حرف می‌زدیم، اونا متوجه نمی‌شدن و اذیت می‌شدن. شاید برای همین ترجیح دادن باهم تو همون اتاق خواب کوچیک باشن. ولی خب چرا ما چهارتا باهم اونجا نرفتیم و اونا باهم این اتاق بزرگو انتخاب نکردن؟ :))



این همون موقعیت عکس قبله. باید نود درجه ساعتگرد بچرخید دور میز. اینم منم. پشت سرم تخت‌خواب مژده‌ست. مژده تخت‌خواب تکی رو برداشته بود. مژده چون روز اول با مامانش بود یه کم زورش بیشتر از بقیه بود و تونست تخت تکی رو تصاحب کنه، وگرنه چیزای تکی سهم من بودن :دی هر موقع این عکسو نگاه می‌کنم به این فکر می‌کنم که چرا چاقو رو مثل خودکار گرفتم دستم؟



از این واحد عکس زیاد ندارم، ولی کلی فیلم دارم. این دو تا عکسو از فیلم برداشتم:



ببخشید دیگه، یه کم نامرتبه. الان که عکسا رو دیدم یادم افتاد اتاق اونا کمد دیواری داشت ما نداشتیم. ما لباسامونو تو کیف و چمدون و زیر تخت می‌ذاشتیم. اسم آتنه رو اشتباهی آتنا نوشتم. همیشه سر اینکه آتنه هست نه آتنا بحث می‌کردیم و بعضی وقتا اسمشو اشتباهی آتنا می‌گفتم. الانم باز اشتباه نوشتم و دیگه درستش نکردم :|

یه خاطرۀ بامزه از واحد ۱۳۲:

deathofstars.blogfa.com/post/283

نظرات  (۹)

دلیل اینکه چاقو رو شبیه به خودکار گرفتی احتمالا اینه که توی اون لحظه داشتی به برش‌های موفقیت‌آمیزت اشاره می‌کردی:)

 

 

یه سال شب یلدا خوابگاه بودم و یلدا افتاده بود توی تعطیلات و بیش‌تر دوستام خونه بودن. با یکی از دوستان رفتیم توی محوطه‌ی خوابگاه روی نیمکت فلزی یخ‌زده بستنی خوردیم که خاطره ساخته باشیم. یادش به خیر!

پاسخ:
:)) آره احتمالاً. مطمئن نیستم اون هفت هشت روی هندونه کار منه یا کی. البته ار اونجایی که آلت قتاله دست منه احتمالاً کار خودمه
سال ۹۲ منم تنها بودم. فرصت کنم یکی‌یکی همه رو تعریف می‌کنم. 
۲۷ آذر ۹۹ ، ۰۱:۰۵ 1 بنده ی خدا

شاعر میفرمایند که خاطرات خوابگاه محاله یادم بره. سوییت 8 نفره سخت نیست؟ من همواره چه تو خوابگاه چه خونه یکی از شادیام وقتاییه که بیشتر از یکنفر پیشم نباشه.

پاسخ:
نه دیگه چون تو دوتا اتاق جدا بودیم، همدیگه رو فقط تو آشپزخونه می‌دیدیم گاهی :))
چهارتا بودیم در واقع.

امیدوارم این خاطرات رو با لبخند نوشته باشی و یادآوریشون خوشحالت کنه :)

پاسخ:
:)) لبخند که چه عرض کنم، موقع نوشتن یاد بعضی کارامون می‌افتادم ریسه می‌رفتم از خنده. حیف که نمی‌تونم عکسا و فیلماشو نشونتون بدم. کلی سوسک کشتیم تو این چند سال. از بیشترشون من فیلم و عکس دارم.
۲۷ آذر ۹۹ ، ۰۱:۱۸ 1 بنده ی خدا

نه اخه هال و سرویس بهداشتی ام هست.نمیدونم حس کردم یکم سخته.

دارم فکرمیکنم شب یلداهای خوابگاهیم خیلی عجیب بودن.یجوری نبودن که بگم واو چه خوش گذشت.یجوری ام نبودن بگم خیلی مزخرف بودن ولی در عین اینکه سعی میکردیم برنامه داشته باشیم با بچه ها، ولی حس میکنم برنامه های اشتباهی رو انتخاب میکردیم.به واقع گمونم تو مناسب های دیگه خیلی بهتر عمل میکردیم تا شب یلدا(فکرکن ما یه خاطره ی 4شنبه سوری داریم که هیچ پلنی نداشتیم واسش و یهویی شد و بنظرم اون خیلی بهتر از دوتا شب یلدایی شد که خیلی واسش برنامه ریختن بچه ها)

پاسخ:
صبح می‌رفتیم عصر برمی‌گشتیم. خیلی کم می‌دیدیم همو. آخر هفته‌ها اگه خونه نمی‌رفتیم، شاید همو می‌تونستیم درست و حسابی ببینیم. زیاد کاری به کار هم نداشتیم. ولی یه بار تو همین هال، نشستیم سبزی پاک کردیم و آش درست کردیم. عکسشو به شدیدترین شکل ممکن سانسور کردم:
من اون مانتومشکی‌ام. فکر کنم اینجا اولین بارمه تو عمرم سبزی پاک می‌کنم :|
هر واحد، تلفن مجزا هم داشت. تلفن و مودم و جاکفشی تو هال بود.
۲۷ آذر ۹۹ ، ۰۱:۲۲ گیسو کمند

هندونه تو عکس اول : چشم چشم دو ابرو دماغ و دهن یه کپسول. هندونه گرد نیست که بگیم یه گردو میگیم یه کپسول اونم از نوع آتش نشانی D:

کی برای هندونه صورت کشیده بود؟

پاسخ:
یادم نیست ولی معمولاً من از این کارا می‌کنم :))
۲۷ آذر ۹۹ ، ۰۲:۴۶ 1 بنده ی خدا

واقعا خوابگاه میکنه با ادم :دی

پاسخ:
من صبح روز اول می‌خواستم چایی درست کنم، متوجه نمی‌شدم آب جوشیده یا باید بازم صبر کنم. چند روز بعدم کتریم سوخت و ذوب شد :))
۲۷ آذر ۹۹ ، ۰۸:۱۴ مهرداد ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏

خدایا آخه عکس از سوسک اون هم مرده😁😯

نگفتن یکی از صبح تا یازده شب چه‌طور این همه خوابه😨

پاسخ:
حالا اگه فرصت کردم تو پست یلداهای بعدی چندتاشو می‌ذارم. چون خودمونم تو فیلم سوسکا هستیم و داریم جیغ‌جیغ می‌کنیم باید بگردم مناسبشو پیدا کنم

نگفتن دیگه :))
۲۷ آذر ۹۹ ، ۰۹:۴۲ هیـ ‌‌‌ـچ

من شب یلدای سال ۹۵ شب اعزامم به سربازی بود و با سر کچل رفتم خونهٔ مادربزرگم و فردا صبحش ساعت ۶ رفتیم سوار اتوبوس شدیم تا بریم خدمت :))

عکسای اون سال رو که می‌بینم کاملاً مشخصه غم دو عالم تو چشمامه و هر کاری که کردم خنده‌هام بازم مصنوعی شده! D:

پاسخ:
آخی... حق داشتی :(
منم حالا با اینکه سربازی نرفتم، موقع تهران رفتن همیشه گریه می‌کردم. اوایل تا خود تهران گریه می‌کردم، بعد تا قزوین بعد تا زنجان و دیگه این اواخر تا سر کوچه‌مون :))
۲۷ آذر ۹۹ ، ۱۰:۰۸ فاطمه ‌‌‌‌

همون کمد دیواری امتیازی بود که اونا به خاطرش اتاق کوچیکترو انتخاب کردن :))

پاسخ:
آره :)) البته به‌نظرم کاملاً هم انتخابی نبود. هر کی زودتر اومد، تختای خوب و جاهای خوبو برداشت و هر کی دیرتر، مجبورتر!