دردانه

فصل چهارم

دردانه

فصل چهارم

دردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آنچه گذشت

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زهرا هم‌اتاقی ترم آخر» ثبت شده است

۱۴۹۸- بعد از یلدای نودوسه

يكشنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۹، ۰۹:۰۳ ق.ظ

با مژده حرف زده بودم که بعد از کنکور ارشد و بعد از تموم شدن ترم ۹ باهم باشیم. مژده ترم ۹ مرخصی گرفته بود. ترم ۱۰ اومد واحد ۱۴۴ که تو همسایگی ۱۴۳ بود. اونم دنبال هم‌اتاقی جدید بود. این واحد ۱۴۴ همون واحدی بود که ترم دوم اونجا بودیم. مژده هم هم‌اتاقی سال اولم بود. کار دنیا رو می‌بینین تو رو خدا؟ چرخیدم و چرخیدم و برگشتم سر خونۀ اول. با مژده هر روز راه می‌افتادیم می‌رفتیم پی مذاکره. با اونایی که دنبال واحد خالی بودن صحبت می‌کردیم که اگه به توافق رسیدیم بیان واحد ۱۴۴ و با من و مژده باشن. ترم ۱۰ شروع شده بود ولی من هنوز اسباب‌کشی نکرده بودم واحد ۱۴۴. فعلاً تو همون ۱۴۳ بودم. هم‌اتاقیای واحد ۱۴۳ هم هنوز کسیو پیدا نکرده بودن جای من بیارن. البته نمی‌دونم اصلاً دلشون می‌خواست کسی جای من بیاد یا نه. اگه من می‌رفتم تازه می‌شدن شش نفر. من و مژده می‌خواستیم هزینۀ بیشتری بدیم ولی ۱۴۴ خلوت باشه. وقتی ۱۴۳ رو ترک کردم، متین (یکی از اعضای واحد ۱۴۳) هم با من اومد ۱۴۴. بعدها هم یه نفر دیگه اومد و چهار نفر شدیم و همین تعداد موندیم تا آخر. البته متین و اون دختره زیاد نمیومدن خوابگاه و معمولاً خونهٔ دوستاشون بودن. عملاً من و مژده بودیم بیشتر. و خب من مجدداً داشتم بهشت رو تجربه می‌کردم. می‌خواید قصۀ ترک ۱۴۳ و توصیف بهشت ۱۴۴ رو از زبانِ «منِ اون موقع» بشنوید؟

پستی که شش اسفند ۹۳ نوشتم. لینکشو بلاگفا بلعیده!. عکس گرفتم از pdf.

بعد از اینکه اون پستِ شش اسفندو خوندید، این پستِ هفت اسفند رو هم بخونید بشوره ببره تلخیشو. بازم چون لینکشو ندارم از pdf عکس گرفتم. برای اینکه عکسه دراز نشه، دو قسمتش کردم. قسمت اول، قسمت دوم.

اینم عکس همون صبحی هست که از واحد ۱۴۳ نقل مکان کردم به ۱۴۴. اون وسیله‌های تخت بالایی مال یه بنده خدایی بود که تسویه‌حساب کرده بود و رفته بود، ولی وسیله‌هاشو نبرده بود. دورِ داروندارم خط کشیدم.



این دو تا پنجره و بالکنی که گربه جلوش نشسته رو می‌بینید؟ پنجره‌های واحد ۱۴۳ و بالکن مشترک واحد ۱۴۳ و ۱۴۴ هست. پنجره‌های واحد ۱۴۴ هم نیفتادن تو عکس. این‌ورترن.



خب دوستان، قصۀ ما به سر رسید. من از ۷ اسفند ۹۳ تا چهارِ چهارِ نودوچهار تو واحد ۱۴۴ بودم. از اونجایی که مسئولین تصمیم گرفته بودن هر بلوکی که من اونجا سکنی (قرار شد بخونیم سُکنا) گزیده‌ام رو بکوبن نوسازی کنن، این بار هم نوبت بلوک ۱۳ بود که کوبیده بشه و نو بشه. این شد که دستور تخلیه دادن و همه رفتن. چون مژده تصمیم داشت تابستون هم تهران بمونه و خوابگاه بگیره، چهارِ چهارِ نودوچهار رفت یکی از واحدای بلوک ۱. منم وسیله‌هامو جمع کردم اومدم خونه. یلداهای دورهٔ ارشدم هم خونه بودم. حالا به‌عنوان حسن ختام سلسله‌پست‌های یلدایی، خاطرۀ واپسین دقایقی که تو واحد ۱۴۴ سپری کردمو تقدیمتون می‌کنم. این بار ارجاعتون می‌دم به صدوسومین پست همین وبلاگ:

nebula.blog.ir/post/103/post103

۱۳ نظر ۳۰ آذر ۹۹ ، ۰۹:۰۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

98- این داستان, کبریت!!!

سه شنبه, ۲ تیر ۱۳۹۴، ۰۳:۵۰ ب.ظ

همین جوری که داشتم به اینا (چیا؟ خب راستش پاراگراف اول پست توسط نویسنده سانسور شد :دی) آره دیگه, همین جوری که داشتم به اونا فکر می‌کردم, چمدونامم جمع می‌کردم که زودتر از خودم بفرستمشون خونه, آخه سه تا چمدونه, سنگینم هست!

زنگ زدم ترمینال آزادی که با پست اونجا بفرستم, گفتن صد تومن میشه هزینه اش, منم منصرف شدم, خب آخه بلیت هواپیما خودش صد تومنه, بار اضافیش بیست سی تومن, این اون وقت اتوبوسه و میگه هزینه اش میشه صد تومن! اصن با قطار میرم! فعلاً که نمیرم ینی تا وقتی هم‌اتاقی کرجی (متین) نیاد و وسایلشو نبره, کارگرا نمیان واحد مارو تخریب و تعمیر کنن, پس ما می‌تونیم یه مدت اینجا بمونیم! چرا باید یه مدت اینجا بمونیم؟ خب جوابش هموناییه که داشتم بهشون فکر می‌کردم؛

با خودم گفتم حالا که میخوان بلوک مارو تعمیر کنن, بهتره چند روز برم واحد نرگس اینا بمونم, نگارم که رفته خونه و میتونم رو تخت نگار بخوابم و حتی می‌تونم تا هر وقت که بخوام بمونم اونجا, ولی من که نمی‌خوام بمونم, اما مجبورم واحدامو راست و ریس کنم و برم و به این  فکر می‌کردم که من که دارم چمدونامو جمع می‌کنم, این چمدونه ینی چی؟ نکنه جامه دان بوده شده چمدون! مثل پیژامه که پاجامه بوده, یا مثلاً بی خیال... 

دیشب اگه بعد منتشر کردن پست 97 نمی‌خوابیدم, خواب نمی‌موندم و سحری می‌خوردم و الان سرگیجه نداشتم و نمی‌دونم با این سرگیجه چرا حتماً باید این پستو تایپ کنم و چرا انقدر نیم‌فاصله‌ها هم حتی برام مهمه و به این فکر می‌کردم که کاش حداقل 30 ثانیه برای خوردن قرصام وقت داشتم؛ مهم نیستناااااااا, یه مشت ویتامینن, ولی خب... 

به این فکر می‌کردم که از این به باید به همزیستی با آدمایی که یه چیزی میگن و میزنن زیر حرفشون عادت کنم, آدمایی که... اصن چرا راه دور بریم؟ همین استاد راهنمام که گفت می‌تونی بیوسنسورو به جای ادوات حالت جامد برداری (ادوات پیشرفته نه هاااا, اصول ادواتم نه, ادوات حالت جامد فرق داره), خب آره, همین استاد وقتی الان برمی‌گرده میگه نمیشه, با اینکه پای حرفشو امضا کرده, ینی حرف زده و پای حرفش واینستاده, ینی می‌تونم ازش بدم بیاد, ازش متنفر باشم؛

می‌دونی چیه؟ این هم‌اتاقی کرجی و قمی که هیچ وقت نبودن و این واحد هشت نفری, ینی همین واحد 144 انقدر برای من و مژده بزرگ بود که اصن عین خیالمون نبود ساکنین قبلی یه سری خرت و پرتاشونو نبردن و نمی‌خوان ببرن!

داشتم قفسه و کمد آنگینه رو خالی می‌کردم, ساکن قبل از ما, اصفهانی بود و مسیحی! ندیدمش, ولی توصیفشو شنیدم؛ چند تا کتاب دعا و قرآن و مفاتیح و رساله توضیح المسائل تو کمدش بود, که فکر نکنم مال خودش باشه, کپی شناسنامه اش هم بود و یه بسته چیپس حتی!

همیشه از اینکه به وسایل یکی که نشناسم دست بزنم, بدم میومد! کلی وسیله به درد بخور داشتن, هشت نفر بودن, هیچ کدوم هم آت آشغالاشونو نبردن, همه رو ریختم توی یکی از کیفای خالی و بردم گذاشتم سر کوچه که اونایی که میان از تو آشغالا چیزای به درد بخور پیدا کنن, اینارو ببرن! آخه خوابگاه مسئولیتشو به عهده نمیگیره و اینام گفتن که وسیله هاشونو نمیخوان.

همین جوری که لباسامو, ظرفامو, کیف و کتابامو, زار و زندگیمو می‌چیدم تو چمدونم, چشمم خورد به اون کیف سفیدم و بازش کردم ببینم توش چیه؛

یه بسته کبریت بود

همون کبریتایی که قرار بود باهاشون آتیش روشن کنم که...

نمی‌برمشون, از بامی که پریدیم, پریدیم!

میذارم همین جا, فردا کارگرایی که میان اینجارو تعمیر کنن ازش استفاده کنن! الانم حالم خوبه, اوکی ام! ولی خب, پر کردن فرم تطبیق دوره کارشناسی دنگ و فنگ و بی اعصابیایی داره که اجتناب ناپذره


کیک های پریشب که پست قبلی یه خط در موردش نوشته بودم:

سمت راستی, مژده است! دوست داره کیکش یه کم سوخته تر باشه!






داشتم گزینه انتشار پست رو انتخاب می‌کردم که چشمم خورد به گوشیم

رو سایلنت بود, حتی رو ویبره هم نبود

ولی یکی داشت زنگ می‌زد

برداشتم

- سلام, محمدی هستم

+ سلام, از فرهنگستان؟

- بله! شما قبول شدی...


پ.ن: فردا باید برم سراغ خوابگاه و سازمان سنجش برای لغو انتخاب اول و دوم

هفته بعد نتایج کنکور وزارت بهداشت میاد

ولی من تصمیمو گرفتم 

هر مشکلی داشتین بگین به حداد بگم رسیدگی کنه

۰۲ تیر ۹۴ ، ۱۵:۵۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

اون وقت چه جوری دل بکنم از بلاگفایی که یه وبلاگ 7 و اندی ساله ازش دارم؟!!!

از وقتی بلاگفا پوکیده, ملت فوج فوج دارن منتقل میشن به اسکای و بلاگ و پرشین

با این اوضاعِ بی خبری از همدیگه, ملت حس نوشتنشونم پریده و 

دست و دلشون به نوشتن نمیره,

اون وقت این 69 امین پست بلاگ اسکای منه

به این میگن عمق وفاداری به بلاگفا!!!

یه جوری دارم اینجا پست میذارم که انگار دارم جور بقیه رم می‌کشم

یکی نیست بگه چه خبرته!!!؟

به هر حال از نظر قانونی, اگه زن یا شوهر یکیشون یه مدت گم و گور بشن, 

میشه طلاق غیابی گرفت!

الکی که نیست!

بلاگفا نشد یه جای دیگه! من به هر حال باید بنویسم

والا

حالا منم از بلاگفا طلاق گرفتم و به عقد موقت اسکای درومدم ببینم چی میشه

از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون 

منتظرم بلاگفا برگرده و پستامو بردارم برم سر خونه زندگیم

برگردیم سر اصل مطلب که همون تختای دو طبقه خوابگاهه

دیشب از سردرد نتونتسم درس بخونم, اهل قرص و مسکنم نیستم, زود خوابیدم

درد می‌کرداااااااااا! اصن یه وضعی!!!

یه چیزی میگم یه چیزی می‌خونید!!!

صبح بیدار شدم دیدم هنوز درد میکنه لامصب!

بلند شدم برم یه لیوان آب بخورم, گفتم شاید اکسیژن سلول های مغزم کم شده!!!

بلند شدم و سرمو یه جوری کوبیدم به تخت بالایی

که دردش کلاً قطع شد!!!

فکر کنم مرگ مغزی شدم

بیچاره هم‌اتاقیم که رو تخت بالایی میخوابه! یه جوری از خواب پرید 

که فکر کرد زلزله ای چیزی اومده 

به هر حال کسایی که تو شعاع 2 متری من می‌خوابن از امنیت کافی برخوردار نیستن و

واقعاً متاسفم براشون 


در راستای انتقال فوج فوج ملت از بلاگفا, مراحل انتقال بابا از بلاگفا به یه جای دیگه:

داشتم هدر و ایناشو درست می‌کردم



در ضمن, بلاگفا خیلی بی‌شعوره که اجازه دسترسی به کامنتارو نمیده

دلم برای کامنتای اونجا تنگ شده خب... 

من کامنتامو میخوام 

هعی...

اینارو چند ماه پیش پرینت اسکرین کرده بودم کامنتای خودمه برای وبلاگ ساحل افکار:

یادم نیست پُسته در مورد چی بود, کلاً کامنتای من هیچ ربطی به پستای ملت ندارن

میرم توی کامنت‌دونی‌شونم خاطره تعریف می‌کنم

والا






پ.ن: میانترم مدارمخابراتی داشتم 

میگم قدر زبان فارسی رو بدون، این جمله رو بخون:

(کدام جادوگر به کدام ساعت سواچ نگاه می‌کند)

آسون بود نه؟

حالا ببین یه انگلیسی بدبخت چه جوری باید این جمله رو بخونه؟

which witch watch which Swatch watch?

والا!!!!!


اطلاعیه: مسترنیما منتقل شد بلاگ saheleafkar.blog.ir

ینی دور از جون همه مون حس آواره‌های جنگی و زلزله زده‌ها بهم دست داده

بلاگفا با این کارش همه مونو درگیر کرده هیچ, خودشم به زودی ورشکست میشه!!! 

عوضی 


۲۱ خرداد ۹۴ ، ۱۵:۵۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

39- شاد بودن هنر است, شاد کردن هنری والاتر

جمعه, ۸ خرداد ۱۳۹۴، ۰۶:۰۹ ب.ظ

هم‌اتاقیم از مهمونی برگشته تند تند لباساشو عوض میکنه که به مهمونی بعدی برسه‌و برمی‌گرده سمت من و: نسرین دور چندمه این آهنگو گوش میدی؟

من که همون نسرین باشم: 70 یا 80 مین دوره, آهنگه که 7 دقیقه است, هر ساعت 9 بار, از صبح تا حالا میشه حدوداً 70, 80 بار

هم‌اتاقی در حالی که داره تو آینه خودشو نگاه می‌کنه: خب غمگینم گوش میدی لااقل متفاوت گوش بده, چیه از صبح هوای گریه با من هوای گریه با من, پایان نامه نوشتن خودش عذابه, با این آهنگم که دیگه روحیه ای نمیمونه برات, فردا با این ریخت و قیافه میخوای پروژه تو ارائه بدی؟ من که رفتم, تا 9 برمی‌گردمااااا, کلید ندارم, درو قفل نکن
من: به سلامت!


کاش همه‌ی انتخاب‌ها و تصمیما به آسونی انتخاب سبز یا سیاه بود
تو سیاه باش, منم سبز
الان باید خوشحال باشم دیگه, نه؟
که یه لپ تاپ جدید دارم
ولی نیستم
خب چه جوری دل بکنم از لپ تاپی که 5 سال باهاش زندگی کردم
باهاش زندگی کردمااااااااا, یه چیزی می‌گم یه چیزی می‌خونید 
5 سال پستامو باهاش نوشتم
5 سال کامنتارو با همین تایید کردم و جواب دادم و 
از پشت همین لپ تاپ شماهارو شناختم, براتون کامنت گذاشتم و
شبایی که بیدار موندم برای پروژه هام, اون شبا کنار همین لپ تاپ بودم
شریک تمام خاطراتم

دیگه هر پروژه ای یادم بره پروژه 3000 خطی ++C ترم اول یادم نمیره
ینی یه خطشم نگار ننوشت برام!!! آخه هم‌اتاقی انقدر بی‌رحم؟ 
این لپ تاپ بود و یه هندزفری و من و یه فولدر آهنگی که فاز هیچ کدوم معلوم نبود
پا به پای من هر آهنگی گوش کردمو گوش داده
هر فیلمی دیدمو دیده
هر چی خوندمو خونده, سایتا, وبلاگا, هعی...
اگه همون هفته اول, همین لپ تاپو نمی‌پکوندم شاید هیچ وقت با نوشین آشنا نمی‌شدم
که برام درستش کنه
اون روز که نمره های الکمغ اومد
اون روز که همه‌ی هاردمو اشتباهی فرمت کردم
5 سال هر روز و هر لحظه با من بود

هر کامنتیو فراموش کنم اون کامنت خصوصی یادم نمیره که "ما می‌تونیم همدیگه رو ببینیم؟"
هر ایمیلیو یادم بره اون ایمیله یادم نمیره که "قسمت نبود ما با همدیگه باشیم"
هر بار اینارو خوندم, من و لپ تاپم زل زدیم به هم و هیچی نگفتیم
شاهد تمام مکالماتم بود, همه ی خنده هام, حتی همه ی گریه هام
وقتی یه کم فکر می‌کنم, می‌بینم مثل یه دوست بود و هست
فعلاً با همین فارغ‌التحصیل میشم, برم خونه ببینم اون جدیده چه جوریاس

پ.ن1: والدین عزیز بیایید به جای لپ تاپ و گوشی و دوربین و اینا, به فکر جهیزیه باشیم
والا 
پ.ن2: دارم کیک درست می‌کنم, از اون کیکای بدون فر شکلاتی, هر کدوم از خواننده ها که فردا قبل از 8 صبح به من دسترسی داره می‌تونه بیاد کیک مطالبه کنه, اولویت با اوناییه که زودتر اقدام کردن 
۰۸ خرداد ۹۴ ، ۱۸:۰۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

باورم نمیشه من هنوز نت دارم!!!

ولی خب نکته اینجاست که برای یکشنبه تمرین داریم و من اون موقع نت ندارم 


داشتم فصل 7 (بخش تنفس) کتاب فیزیک پزشکی رو می‌خوندم, 

یهو همچین بی هوا با ذوق زایدالوصفی گفتم بچه هااااااااااااا 

من بالاخره فهمیدم این ناف به چه دردی می‌خوره!


زهرا در حالی که چمدونشو جمع میکرد بره خونه شون: به چه دردی میخوره؟

من: برای نفس کشیدن جنینه! شش های جنین به نافش وصله و این جوری نفس می‌کشه

مژده: خب چه جوری؟

من: نمی‌دونم دقیق! احتمالاً ناف بچه به ناف مامانش وصله 

بعدش هوا از تو ناف مامانش میره تو ناف بچه و 

بعدش میره توی شش های بچه یا همون جنین!


زهرا: خب پس چرا آقایون هم ناف دارن!؟

من: نمی‌دونم راستش! آهان, ببین آقایونم یه زمانی جنین بودن دیگه! 

اونا اون موقع این نافو لازم داشتن


مژده: اون وقت اگه مامانه لباس کلفت بپوشه و دستشو بذاره جلوی ناف خودش, 

هوا به شش های بچه نمیرسه و خفه میشه؟

من: آره دیگه! میمیره! نمی‌دونمااااااااا! شایدم نمیره! 

حالا بذار این فصلو تا آخر بخونم, شاید چیزای بیشتری در مورد ناف دستگیرم شد


پ.ن: ینی من این قابلیتو دارم که جامعه پزشکی رو متحول کنم!

یاد این جکه افتادم که یارو از معلمش میپرسه چرا ما ریاضی می‌خونیم؟

اونم میگه برا نجات جون آدما!

شاگرده میپرسه چه ربطی داره؟

معلمم میگه برای اینکه امثال تو نرن دانشکده پزشکی 


۲۶ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۳:۵۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1- خوشا ای دل بال و پر زدنت

جمعه, ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۵:۲۱ ق.ظ

سلام 

الان ساعت 5 صبه و دارم اینو گوش میدم

شبانگاهان تا حریم فلک چون زبانه کشد سوز آوازم

شرر ریزد بی‌امان به دل ساکنان فلک ناله سازم

دل شیدا، حلقه را شکند، تا برآید و راه سفر گیرد

مگر یک‌دم گرم و شعله‌فشان، تا به بام جهان بال و پر گیرد


خوشا ای دل بال و پر زدنت، شعله‌ور شدنت در شبانگاهی

به بزم غم، دیدگان تری، جان پرشرری، شعله آهی

بیا ساقی تا به‌دست طلب، گیرم از کف تو، جام پی در پی

به داد دل، ای قرار دلم، نوبهار دلم، می‌رسی پس کی؟


چو آن ابر نوبهارم من، به دل شور گریه دارم من

می‌توانم آیا نبارم من؟


نه تنها از من قرار دل، می‌رباید این شور شیدایی

جهانی را دیده‌ام یکسر، غرق دریای ناشکیبایی

بیا در جان مشتاقان، گل‌افشان کن، گل‌افشان کن

به روی خود، شب ما را، چراغان کن، چراغان کن


سه‌ی نصف با صدای زنگ موبایل مژده بیدار شدم, اون دو تا هم‌اتاقی دیگه‌مون رفتن خونه

هفته‌ای یکی دو روزشو هستن و بقیه روزا منم و مژده.

یارو مزاحم بود, یه مزاحم آشنا,

بعضی از این پسرا کی میخوان بزرگ شن, کی میخوان بفهمن؟ 

آخه آدم انقدر نفهم؟ انقدر بی‌شعور؟ 3 نصف شب زنگ زده میگه خواب بودی؟!

به هر حال مژده از من عذرخواهی کرد و موبایلشو خاموش کرد و 

دوباره پتو رو کشید روی سرش و خوابید

تو این 10 ترمی که 10 بار خوابگاهمو عوض کردم, با آدمای مختلفی آشنا شدم, 

یکی دیر می‌خوابید, یکی زود, یکی کم, یکی زیاد, خواب یکی سبک بود, یکی سنگین, 

یکی تو خواب حرف می‌زد, یکی گریه می‌کرد, یکی می‌خندید, 

یکی نسبت به سر و صدا حساس بود, یکی نسبت به نور

اما من...

دیگه بیدار شدم و خوابم نبرد, ناراحت نبودم, عصبانی نبودم, ولی دلم آشوب بود

شام نخورده بودم

نه وقت نماز بود, نه وقت درس خوندن

بلند شدم سحری درست کنم, روزه بگیرم

تا برنج آماده بشه, سیب‌زمینیارو سرخ کردم, 

گوشتو از فریزر درآوردم و ریختم کنار سیب‌زمینیا,

چایی دم کردم, یه کم سالاد, طالبی, آب‌پرتقال

همه رو آوردم چیدم روی میز و ساعتو نگاه کردم دیدم چهار و بیست دیقه است

گوشیمو نگاه کردم ببینم اذان کیه

چهار و بیست و هشت

چند قاشق برنج, یه کم طالبی و چایی و صدای موذن‌زاده ...

۱۸ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۵:۲۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)