دُردانه

فصل چهارم

دُردانه

فصل چهارم

دُردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

آنچه گذشت

۳۰۸ مطلب با موضوع «[خانه][تبریز][خانواده][خودم][اقوام]» ثبت شده است

یکی از اقوام سببی‌مون (ینی فامیلی که به‌سبب ازدواج یکی از فامیلامون باهامون فامیل شده) برای انتخابات مجلس نامزد شده. عروس و خانوادۀ عروسش هم که فامیل نَسَبی ما باشن دارن براش تبلیغات می‌کنن. تو شبکه‌های مختلف اجتماعی گروه و کانال ساختن و به‌معنای واقعی کلمه گرفتارمون کردن و اسیر شدیم به خدا. صبح اضافه می‌شم به کانال تلگرامی حامیان دکتر فلانی و از اونجا لفت می‌دم و می‌بینم ظهر اضافه شدم به گروه واتساپی حامیان دکتر فلانی. اونجا رو هم که ترک می‌کنم عصر لینک کانال و گروه حامیان دکتر رو خصوصی می‌فرستن برام. به‌صورت پیوسته هم دارن عکس و اسم و رسم دکتر فلانی رو استوری می‌کنن و می‌ذارن تو وضعیت و عکس پروفایلشون و از عزیزان می‌خوان با انتشارشون از دکتر فلانی حمایت کنن. استیکر هم ساختن براش. ینی برای سلام و صبح به‌خیر گفتن هم عکس دکتر فلانی رو می‌فرستن تو گروه که پشت میز نشسته و میگه سلام. کانال‌ها و گروه‌ها شماره هم دارن. به این صورت که اگه از گروه حامیان دکتر فلانی ۱ لفت بدی اضافه می‌شی به گروه حامیان همون دکتر فلانی، اما این بار شمارۀ ۲. محتوای مطالب کانال‌ها و گروه‌ها هم از تبریک اعیاد گرفته تا سخن بزرگان و ترفندهای شستن دستشویی با سرکه و نوشابه و خمیردندان گرفته تا کلیپ طنز راجع به گرانی مرغ و میوه و آجیل همه چیو شامل میشه الّا اهداف و برنامه‌های بزرگوار. و هنوز نفهمیدم یک و دوش برای چیه. تازه فقط مدیرها می‌تونن پیام بذارن.

حالا این دکتر فلانی کیه؟ یه دانشجوی دکترای چهل‌ساله (حالا درسته زندگی مسابقه نیست و طی کردن مراحل مختلف و کسب تجربه‌ها به سن‌وسال نیست، ولی دقت کنید که بزرگوار چهل سالشه و عروس داره) تو یکی از رشته‌های مهندسی تو یکی از دانشگاه‌ها. اولین نکته که توجهم رو جلب کرد استفاده از عنوان دکتر تو تبلیغاتش بود. در حالی که هنوز دانشجوئه. و بعد هم رزومه‌ش. مدرس دانشگاه، محقق و پژوهشگر، معاون سابق فلان‌جا، عضو فلان باشگاه، طراح و مجری فلان پروژه، عضو نظام مهندسی و مدیرعامل دوتا شرکت. چرا من باید به کسی که انقدر سرش شلوغه رأی بدم که نماینده‌م بشه؟ نکتۀ بعدی که برای من مهم بود و برای بقیه شاید نه، رعایت نشدن علائم نگارشی و نیم‌فاصله تو متن تبلیغاتشه. ببینید عزیزان من، شما وقتی یه چیزی می‌نویسید، اگه این اصول و قواعد رو رعایت نکنید، مثل اینه که با لباس کثیف و چروک و بدبو تو یه مهمونی حاضر شدید. یا با دهن بدبو و دندونای زرد و مسواک‌نزده شروع کنید به حرف زدن. هر چقدر هم که بگید مهم محتواست نه ظاهر، ولی حقیقت اینه که خواننده اول ظاهر متن رو می‌بینه. قبل از اینکه شروع کنه به خوندن و شروع کنه به هم‌صحبتی با شما، چیزی که توجهش رو جلب می‌کنه تمیزی دندونا و رنگ و بو و اتوی لباس شماست. دیگه نمی‌دونم چه مثالی بزنم که متوجه بشید غلط املایی و غلط نگارشی چقدر زشته :)) اینا که رعایت شده باشه، مخاطب تازه می‌رسه به محتوا. حالا شاید تا دورۀ کارشناسی متوجه این مسائل نگارشی نباشیم، ولی موقع نوشتن پایان‌نامه و اولین مقاله دیگه حتماً متوجه می‌شیم. مگر اینکه خودمون ننوشته باشیم، یا دانشگاه و داورا تو باغ نباشن. بعد از مرحلۀ ویرایش ظاهری، تازه می‌رسیم به تحلیل متن و همون سطح از زبان‌شناسی که می‌گفتم غول مرحلۀ آخره. وقتی شما اسم گروه رو می‌ذاری حامیان فلان، و منو اضافه می‌کنی توش بدون اینکه اجازه بدی که فکر کنم و تصمیم بگیرم ببینم آیا حامی فلانی‌ام یا نه، همین اول کار داری منو مجبور می‌کنی به حمایت. پس اسم گروه مهمه. و دیگه اینکه نباید رزومه‌تو بی‌خود و بی‌جهت طولانی کنی. حشو چیز خوبی نیست. با دوتا عبارت شامل که سایر عبارت‌ها رو هم دربربگیره هم می‌شه نشون داد که من آدم فعالی‌ام.

یه بار آقای باقری تو یکی از سخنرانیاش یه حرف خوبی راجع به ارتباط زبان و سایر حوزه‌ها زد. می‌گفت کار زبان‌شناس (کار، به‌معنای واقعی کلمه. فعالیتی که از توش پول دربیاره) اینه که بره به آدما درست و به‌جا حرف زدن و نوشتن رو یاد بده. به سیاست‌مدار بگه تو وقتی این‌جوری سخنرانی می‌کنی این برداشت‌ها از صحبتت میشه. این‌جوری نگی بهتره. به خبرنگار بگه خبرو این‌جوری بنویس، از این جمله‌ها استفاده کن. به بازاریاب بگه وقتی داری تبلیغات می‌کنی این‌جوری حرف بزن، این‌جوری مشتری رو جذب کن. به مشتری یاد بده چجوری تخفیف بگیره، چجوری تشکر کنه، به پدر و مادر، به بچه‌ها، به زن و شوهر، به دانشجو، به استاد، به پزشک، به بیمار، به مغازه‌دار، به مجری تلویزیون و حتی به‌نظرم به بلاگر و خوانندۀ وبلاگ یاد بده که چجوری باهم ارتباط پایدار و سودمند برقرار کنن که این ارتباطشون کدورت پیش نیاره، گوینده رو به هدفش برسونه، منظور رو درست برسونه و برای دوطرف دلنشین و مفید باشه. دیدین بعضی پزشک‌ها یه‌جوری با مریضشون حرف می‌زنن که طرف بدون دارو هم حالش خوب میشه؟

یه نکتۀ دیگه هم اینه که موقع تبلیغات باید مخاطب رو حتماً در نظر بگیری. نباید فلّه‌ای یه محتوایی تولید کنی و پخش کنی. مخاطب معمولی، محتوای معمولی می‌خواد، مخاطب متخصص، محتوای تخصصی. پارسال من شصت‌هفتادتا پست تو اینستاهام منتشر کردم که فرصت نشد اینجا هم بذارمشون. چند روز پیش می‌خواستم منتقلشون کنم اینجا. اولش گفتم کاری نداره که، چندتا عکسه که باید آپلود کنم و بعدشم کپی پیست توضیحات عکس‌ها. بعد دیدم نه، انقدرا هم آسون نیست. توضیحی که برای فلان عکس تو اینستای فامیل نوشته بودم، با توضیحی که تو اینستای دوستان مدرسه و دانشگاه بود فرق داشت. تفاوت‌ها جزئی بودنا، ولی بازم باید می‌نشستم مقایسه می‌کردم ببینم کدوم متن مناسب وبلاگمه. چون شما از یه جهت شبیه خانواده و فامیلم هستین (به‌لحاظ نزدیکی و صمیمیتی که بینمون هست)، از یه جهت هم شبیه دوستان دانشگاهم هستید (به‌لحاظ فاصله‌ای که بینمون هست). و این کار منو پیچیده می‌کنه. یه مثال جزئیش اینه که چند وقت پیش موقع خونه‌تکونی چندتا عکس از محتویات کمدم گرفتم که یکیش عکس کتاب آیین‌نامۀ رانندگی بابام بود، یکیش برگه‌های امتحان کلاس دوم دبستانم، یکیش آلبوم عکس بازیگران و ورزشکاران و یه عکس هم از فلاپی‌دیسکم. همه رو تو یه پست گذاشتم، ولی ترتیب و توضیح این عکس‌ها برای فامیل این‌جوری بود که اول عکس کتاب بابا رو گذاشتم بعد برگه‌های امتحان و بعدش فلاپی و آخر سر عکس بازیگرا. ولی برای دوستام اول برگۀ امتحانی رو بعد فلاپی بعد بازیگرا و بعدش کتاب بابا. حالا اگه همین عکسا رو می‌ذاشتم تو وبلاگم، با یه چینش دیگه می‌ذاشتم. ینی علاوه بر ترتیب عکس‌ها ترتیب پاراگراف‌ها که در واقع توضیح عکس‌ها بود هم فرق داشت. متن‌ها هم حتی اختلاف جزئی باهم داشتن. مثلاً برای فامیل نوشته بودم این کتاب باباست، برای دوستام نوشته بودم این کتاب بابامه. ینی یه ضمیر هم آورده بودم که معرفش باشه.


پ.ن: زبان ابزار ارتباط ما آدماست. اونجا که می‌گفتم کار زبان‌شناس اینه که حتی به روابط زبانی بین زن و شوهر کمک کنه یاد داستان جرشنری تو کتابی که هولدن خودمون! نوشته افتادم. داستان زن و شوهریه که دائم دارن جروبحث می‌کنن و البته قصدشون دعوا نیست. فقط چون منظور همو نمی‌فهمن، حرفاشون باعث تنش بینشون می‌شه. تصمیم می‌گیرن اصطلاحاتی که تو جروبحثاشون دارن رو دیکشنری کنن و معنیشو توضیح بدن که طرف مقابل دچار سوء برداشت نشه. اسمشم می‌ذارن جرشنری. کتابش تو اپ طاقچه هست. دوست داشتید بخونید.

۲۳ نظر ۰۶ فروردين ۰۰ ، ۱۳:۰۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۵۱- کار خودشون بود

جمعه, ۶ فروردين ۱۴۰۰، ۰۱:۰۶ ق.ظ

دیشب داشتم قبضا رو پرداخت می‌کردم. اول یه چیزی راجع به اپی که باهاش قبض می‌دم بگم بعد برم سر اصل مطلب. مسئول قبضای خونه منم. اگه با اپ جدیدی آشنا بشم، یه مدت خودم باهاش کار می‌کنم و اگه راضی بودم معرفی می‌کنم به دوستام. قبلاً یادتونه دیجی‌پی رو معرفی کرده بودم؟ اوایل خوب بود، ولی به‌مرور زمان جوایز و امتیازهاش کم شد. از همه مهم‌تر اینکه پشتیبانیش پاسخگوی هیچ مشکلی نبود. من معمولاً تا تقّی به توقّی می‌خوره با هدف بهبود عملکردشون با پشتیبانیا تماس می‌گیرم که مشکلات رو گزارش بدم و واکنششون رو ارزیابی کنم. اینا حتی یه بارم به پیام‌هام جواب ندادن. منم از امسال تصمیم گرفتم اپ پرداخت قبضمو عوض کنم. آفاق را گردیدم و اپ‌های فراوان دیدم و ۷۲۴ را برگزیدم. هم به‌خاطر گردونۀ روزانه‌ش (عاشق برنامه‌های هرروزتکرارشونده‌ام)، هم به‌خاطر جوایز و هدیه‌هاش، هم اینکه یه قسمتی داشت به اسم شب‌آهنگ که احتمالاً می‌تونی شبا بری توش آهنگ گوش بدی :)) برای هر دعوت هم جایزه می‌داد. دیدم این‌جوریه، پیام دادم به دوستام که می‌خوام ۷۲۴ نصب کنم و هر کدومتون دارید دعوتم کنید که یه چیزی هم به شما برسه این وسط. بعد چندتا تراکنش باهاش انجام دادم و راضی بودم. ولی چیزی که رضایت نهاییمو جلب کرد، بخش پشتیبانیشون بود. من موقع آشنایی و اولین استفاده از هر سیستمی سعی می‌کنم با کارهای نامتعارف باگ‌های سیستم رو پیدا کنم. مثلاً چه کارهایی؟ اینکه تمام قسمت‌هاشو چک می‌کنم و تمام احتمالات رو اعمال می‌کنم. مثلاً این برنامه این‌جوریه که هر روز یه بار می‌تونی گردونه رو بچرخونی. گردونه‌ش حالا یا بهت پول می‌ده یا امتیاز. امتیاز رو هم بعداً می‌تونی به پول تبدیل کنی. هر تراکنشی هم که بکنی یه گردونۀ دیگه اضافه می‌ده بهت که بچرخونی. من داشتم یه قبض بیست‌تومنی پرداخت می‌کردم. به جای اینکه یه‌جا بیست تومن از کارتم برای پرداخت قبض بردارم، بیست بار کیف پول اپ رو هزار تومن شارژ کردم. اونم در ازای این کار بهم بیست‌تا گردونه داد چرخوندم. خب هر خانواده معمولاً ماهی دویست سیصد تومن قبض دارن. اگه تو هر خونه یکی پیدا بشه که این‌جوری هزار تومن هزار تومن اپ رو شارژ کنه بعد قبض بده، دیری نمی‌پاید که بخش گردونه ورشکست می‌شه. مثلاً دیجی‌پی، به بیشتر از سه‌تا قبض در روز جایزه نمی‌داد. ولی این نامحدوده. یه مورد دیگه هم بود که فکر کردم لازمه اینو بدونن. نوشتنِ اسم و آدرس خونه و کد ملی و تاریخ تولد تو حساب کاربری اختیاریه. من این قسمت رو هم می‌خواستم پر کنم ببینم چی میشه. وارد این بخش که می‌شدم برنامه پرتم می‌کرد بیرون. رفتم پیج اینستاشون و پیام گذاشتم و گفتم قضیه رو. چند ساعت بعد پیام دادن و مدل گوشی و اندروید و نسخۀ نرم‌افزارو پرسیدن. منم با سه‌تا گوشی دیگه امتحان کردم و نتیجه رو براشون فرستادم. با همۀ گوشیا پرت می‌شدم بیرون. از پیگیریشون خوشم اومد. امیدوارم همیشه همین‌قدر خوب بمونن. 

خلاصه دیشب داشتم قبضا رو پرداخت می‌کردم. پیامک برداشت از حساب که اومد، دیدم نه‌تنها مبلغی از حسابم کم نشده، بلکه شصت هفتاد تومنم اضافه شده بهش. مبلغ قبض رند بود و موجودی منم تا چهار پنج رقم سمت راست صفره همیشه (به مرض رُندی دچارم) و قاعدتاً باید مانده حسابم هم رند می‌بود. ولی چیزی که می‌دیدم یه عدد عجیب و غریب بود که به چهار تومن و هفت قرون ختم می‌شد. گفتم این‌جوری نمیشه. باید برم صورت‌حساب بگیرم ببینم قضیه چیه. با این صفحه مواجه شدم. همه چی زیر سر این ۹۱۴۷۴۷ تومنی بود که به حسابم واریز شده بود و پیامکش نیومده بود و از وجودش اطلاع نداشتم. من چون عصرِ اون روز صورت‌حسابو چک کرده بودم، این عامل غیررندکنندۀ شب رو ندیده بودم. 

نکتۀ دیگه اینکه اون موقع که تو کف این سیصد تومن بودم که بفهمم از کجا آمده و آمدنش بهر چیه، اطلاعاتشو بادقت چک کردم ولی چیزی ننوشته بود. دیشب دوباره چک کردم و دیدم شعبۀ واریز هم اضافه شده و دانشگاه فعلیمه. حالا دیگه می‌دونم کار، کار کیه، ولی نمی‌دونم چرا هنوز هیچ کدوم از دوستام این مبلغو دریافت نکردن. اگه هدیۀ ورود باشه باید همۀ ورودیا باهم دریافت کنن دیگه. خون من که رنگین‌تر نیست. ینی الان این قابلیتو دارم زنگ بزنم دانشگاه و هوتن‌شکیباطور بگم چرا من؟


پ.ن. اگه با کد معرف به نصب ۷۲۴ دعوتتون کنم شماره‌مو می‌فهمین. لذا اگه دوست داشتید، خودتون همین‌جوری نصبش کنید. یا بپرسید ببینید کدوم یک از دوروبریاتون قبل از شما این اپو داشته، شمارۀ اونو به‌عنوان معرف وارد کنید. البته بدون صفرِ اولش.

+ رادیوبلاگی‌ها، روز پنجم

۴ نظر ۰۶ فروردين ۰۰ ، ۰۱:۰۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

لپ‌تاپم موس‌های دیگه رو می‌شناسه، اینو نه. ویندوزم هشته. این موس رو لپ‌تاپ برادرم هم نمی‌شناسه. ویندوز اون دهه. کامپیوتر خونه هم نمی‌شناسدش. ویندوزش هفته. البته به‌نظرم موس سالمه. چون اون چراغ قرمزش روشن میشه وقتی وصل میشه به لپ‌تاپ و کامپیوتر. و سیستم می‌فهمه که یه چیزی بهش وصله، ولی تشخیص نمی‌ده چیه. دیشب کلی با تنظیمات درایورها وررفتم و بالاخره شناخت. ولی وقتی بردم وصل کردم به لپ‌تاپ برادرم اونجا نشناخت. بعد دیگه وقتی برگشتم لپ‌تاپ منم نشناخت.

در صورت تمایل به هم‌فکری و یافتن راه‌حل، از تجربه‌های خودتون بگید نه که لینک بدید که اینجا اینو نوشته. چون که خودم عبارت How to Fix Unknown USB device (Device Descriptor Request Failed) in Windows رو جست‌وجو کردم و راه‌هایی که پیشنهاد داده بود رو امتحان کردم. ضمن اینکه من کلاً با موس کار نمی‌کنم و الان لنگ موس نیستم، فقط می‌خوام بدونم چرا. دوستدار دانایی‌ام :|

فرضیۀ فعلیم هم اینه که موس مشکل داره.



یه کشف بی‌ربط یهویی: پرینتر و کامپیوتر و بلندگوهاش به یه سیم‌سیار محافظ‌دار وصله و تو اتاق منه. نمی‌دونم از کی، ولی تا پارسال هر موقع اتاقم ساکت بود، یه سوت ممتد رو حس می‌کردم. البته باید دقت می‌کردم که بشنومش ولی بعد که می‌شنیدم دیگه نمی‌تونستم نشنوم. کشف کرده بودم که صدا از سمت کامپیوتره و یه بار وقتی اون سیم‌سیار (سه‌راهی هم می‌گن ولی مال ما پنج‌راهیه!) رو خاموش کردم (کلید آن و آف داره) قطع شد صدا. از اون به بعد دیگه همیشه خاموشش می‌کردم و برای شارژ گوشی و کارای دیگه از اون پنج‌راهی! استفاده نمی‌کردم. چون تا روشنش می‌کردم سوته رو می‌شنیدم. و جالبه مامان و بابا نمی‌شنیدن. برادرم ولی می‌شنید. یه بار مهمون داشتیم؛ از مهمان‌ها خواستم اونا هم گوش بدن. حدوداً چهل‌پنجاه‌ساله بودن و اونا هم نشنیدن و نتیجه گرفتم که فرکانس این سوت یه‌جوریه که میانسال‌ها و کهنسال‌ها نمی‌شنون. البته هنوز روی کودکان و جوانان امتحان نکردم. اگه این گروه سنی هم نشنون، لابد فقط من و برادرم این قابلیت رو داریم :|

امروز برای اینکه موس مذکور رو روی کامپیوتر هم امتحان کنم محافظو روشن کردم که کامپیوترو روشن کنم. در کمال ناباوری صدای سوتو نشنیدم. بعد که خواستم کیسو روشن کنم دیدم روشن نمیشه. اتصالات رو چک کردم و متوجه شدم کیس از عقب خاموشه. از اون قسمت که کلید آن و آف داره. کلیدشو زدم و هنوز از جلو (با اون کلید گرد که فشار می‌دی) روشنش نکرده بودم که باز اون سوته رو شنیدم. و خب معلوم شد سوت از کیس بود نه سیم‌سیار محافظ. ینی کیس وقتی از عقب روشنه، حتی اگه از جلو خاموش باشه هم سوت می‌زنه. پس می‌تونم کیسو با اون کلید پشتی خاموش کنم و سیم‌سیارو روشن بذارم و ازش برای کارای دیگه هم استفاده کنم. هر چند هنوز نفهمیدم دلیل سوت چیه. منشأش رو می‌دونم، دلیلشو نه. سوتشم سوت معمولی نیست که همه بشنون و این موضوع تحقیقاتمو پیچیده می‌کنه.

یه مشکل عجیب هم با پرینتر دارم. وقتی سیمش به برق وصله هر چند ساعت یه بار از خودش صدای پرینت درمیاره. مثلاً نصفه‌شب می‌بینی یهو داره آروغ می‌زنه :)) کار خاصی هم نمی‌کنه ها، فقط صداست. ینی از توش کاغذ و اینا در نمیاد بیرون. قدیما یه فرضیه داشتم که هر موقع کلید چراغ دستشویی رو می‌زنیم این‌جوری می‌شه ولی بعداً این فرضیه رد شد و گفتم لابد از تنظیمات داخلیشه که هر چند ساعت یه بار روشن و خاموش میشه. البته هیچ وقت فرصت نکردم ساعتاشو یادداشت کنم و توالیشو پیدا کنم. راه‌حلی که به ذهنم رسیده بود این بود که سیمشو دربیارم و هر موقع کار می‌کنم وصلش کنم. اینم گفتم بنویسم شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد :|

۱۳ نظر ۰۴ فروردين ۰۰ ، ۱۳:۳۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۴۷- غیرمنتظره‌ها

سه شنبه, ۳ فروردين ۱۴۰۰، ۰۳:۰۳ ق.ظ

یک. بین صدها پیام تبریک عیدی که این چند روز برام فرستادن، غیرمنتظره‌ترینشون پیام دوست مصریم بود. پیام فرستاده بود که «سال نو مبارک امیدوارم سالی سرشار از شادی و موفقیت باشد». جواب ثابتم برای همه «ممنونم، همچنین برای تو یا شما. ایشالا امسال کلی خبر خوب از همدیگه بشنویم» بود. داشتم همینو می‌نوشتم که دیدم مفهوم واژۀ امسال (سال جدید) برای من و اون فرق می‌کنه. پاک کردم و نوشتم ممنونم فاطمه جان. پیام تبریکت برام غیرمنتظره بود. اصلاً انتظارشو نداشتم. هم غافلگیر شدم و هم بسیار خوشحال. فکر نمی‌کردم خبر داشته باشی که نوروزه و منو یادت باشه.

دو. در واپسین ساعت سال داشتم بلوزمو عوض می‌کردم که متوجه یه بریدگی واقع در ضلع جنوبی حلقومم شدم. یه جایی ده سانت پایین‌تر از چونه. یه بریدگی افقی به طول شش سانتی‌متر که هر چی فکر می‌کنم چرا و چجوری ایجاد شده به نتیجه نمی‌رسم. سناریوهای مختلفی رو بررسی کردم، جاهای تیز خونه رو بررسی کردم، نه ناخنام بلنده نه لباسم زیپ داشت نه گردن‌بند گردنم بود. جهتشم از چپ به راسته. ینی نقطهٔ شروعش سمت چپ بوده و کشیده شده سمت راست. اگه کار خودم باشه احتمالاً با دست راستم این بریدگی رو ایجاد کردم که با توجه به چپ‌دست بودنم بعیده.

سه. من هنوز نفهمیدم اون ۳۰۰ تومن از کجا به حسابم واریز شده. گمانه‌هایی هست مبنی بر اینکه سود سهام عدالته. که از اونجایی که آمار گرفتم و بقیه ۹۰ تومن گرفتن، بعیده اون باشه. هدیهٔ ورود از طرف دانشگاه هم نمی‌تونه باشه چون بقیه همچین پولی نگرفتن. ولی اون ۱۱۰ دستمزد پوسترها بود. خوبه حداقل اینو فهمیدم.

چهار. یادم نبود که کلاسام دو هفته دیگه شروع میشه. فکر می‌کردم تا آخر فروردین تعطیلم و می‌تونم خودمو برای امتحان و ارائه‌هام آماده کنم. من تا همین چهارشنبۀ هفتۀ پیش کلاس داشتم. حداقل یه ماه باید بخوابم که خستگی از تنم بره. صبح همچین که یادم افتاد دو هفته دیگه کلاس دارم انقدر خورد تو ذوقم که حد نداره.

پنج. دیشب حین کندوکاو کتابخونه‌هامون برای هفت‌سین کتاب یه کتاب هم موسوم به سرباز کوچک امام پیدا کردم که احتمالاً هدیه هست. از وجودش بی‌اطلاع بودم و در واقع نمی‌دونستم داریمش. تعریفشو زیاد شنیدم، ولی صد افسوس که تا صد سال دیگه هم فرصت خوندنشو ندارم. یه کتابم پیدا کردم اسمش سین‌جیم‌های خواستگاریه. هر چقدر از این مدل کتابا بد بگم کم گفتم. هیچ‌جوره با منطقم سازگار نیستن. یادمه یه بار تو شرایطی قرار گرفتم که مجبور شدم با یه خواستگار به‌شکل سنتی حرف بزنم. فرقش با صنعتی اینه که تا چند ساعت قبل از صحبت از وجود چنین مخلوقی بی‌اطلاعی. بعد که رفتن، مامان و بابا پرسیدن یک ساعت و ده دقیقه در مورد چی حرف می‌زدید؟ انتظار داشتن با توجه به احساس مجبورشدگی‌م پنج دقیقه نشده ختم جلسه رو اعلام کنم. گفتم اسم محل کارش فارسی نبود. از قانون فرهنگستان برای برندها و اسامی فارسی شروع کردیم و رسیدیم به ثبت اختراع و مشکلی که دستگاهشون با پیوندهای هیدروژنی آب داشت و دلیلی که داورها به اون دلیل ردش کرده بودن. یه کم هم راجع به راه‌حل مشکل این دستگاه صحبت کردیم و بعد فهمیدیم به درد هم نمی‌خوریم. و تنها ویژگی دلخواهی که از اون ویژگی برخوردار بود این بود که گفت به فارسی مسلط‌ترم و اگه میشه فارسی صحبت کنیم. منم که از خدام بود. هم به این دلیل که خودم هم تسلطم موقع صحبت جدی و علمی! روی فارسی بیشتره و هم اینکه ارتباط کلامی به زبان مادری مستلزم نزدیکی و صمیمیت خاصیه. تو دانشگاه هم با همۀ ترک‌ها ترکی صحبت نمی‌کردم. حالا البته تو دانشگاه چون صحبتا بیشتر علمی بود، بحث تسلط بر واژگان مطرح‌تر بود. خلاصه که بدم میاد از این تیپ کتابا و در سطوح بالاتر، از هر آنچه که رنگ و بوی تجویز میده.

شش. چندتا کتاب مهندسیِ سین‌دار هم داشتم که پیداشون نکردم. سیستم‌های مخابراتی (که سیسمُخ صداش می‌کردیم)، سیگنال و سیستم، سیستم‌های قدرت، ساختار کامپیوتر و میکروپروسسور، سیستم‌های کنترل خطی. گویا همه رو دادم رفته. کِی و به کی، یادم نیست. حالا این وسط یاد مدار مخابراتی افتادم که استادمون نوشته بود. فکر می‌کردم اینو چون استادی که دوستش داشتم نوشته حتماً نگه‌داشتم. ولی اینم پیدا نکردم. یادمه داخل کتاب یادداشت هم می‌نوشتم. اگه مال خودم نبود و امانت گرفته بودم، چرا باید توشو می‌نوشتم؟ گیجم. حس می‌کنم تو سرم الکل و استون و وایتکس ریختن و خاطراتمو شستن. ولی خب یه چیزایی هر چقدرم که مدار مخابراتی باشن و گم و گور بشن، بازم یه روزی یه جایی یادشون می‌افتی و سراغشونو می‌گیری. این خاصیت خاطره‌هاست.

هفت. این دوتا بند پنج و شش منو یاد پستِ «از اَبروی برداشته تا خیابان مظفر» نیکولا انداخت. یه پست قدیمی و البته تخیلی! که فروردین پارسال بازخوانیش کردم برای رادیوبلاگی‌ها. با تَکرار این نکته که پست، تخیلیه و ساخته و پرداختۀ ذهن من نیست و به خدا من بی‌تقصیرم، اگه دلتون خواست بشنوید (یه کم تلخه البته):

رادیوبلاگی‌ها، پست فروردین پارسال

هفت‌ونیم. الان دیدم یه نفر برای پست مذکور کامنت گذاشته که صدا خیلی عالی، متن خیلی ضعیف. جا داره بگم عمو، صدا صدای نخراشیدۀ منه و قلم، قلم زیبای نیکولا. صدای منو با قلم نیکولا مقایسه می‌کنی؟ :| چند نفرم گفتن شادی صدام تلخی پستو کم کرده.

هفت‌وهفتادوپنج‌صدم. ولی نفهمیدم چرا دختر یارو «چقدر شبیه من شده تا مادرش» :| مگه فیلم ترکیه؟ :|

۴ نظر ۰۳ فروردين ۰۰ ، ۰۳:۰۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۴۵- مشهدی حاجی

يكشنبه, ۱ فروردين ۱۴۰۰، ۰۲:۰۰ ب.ظ

مادربزرگم اینا یه همسایۀ دیواربه‌دیوار قدیمی دارن که بچه‌هاشون هم‌بازی دوران کودکی بچه‌های مادربزرگ و پدربزرگم بودن. قدیمی و صمیمی. انقدر نزدیک که عروسی بچه‌هاشونو خونۀ پدربزرگم اینا گرفتن و نوه‌هاشون عمه‌های منو خاله و بابامو پسرعمو! صدا می‌کردن. روایت داریم که وقتی من به دنیا میام و دنیا رو به قدومم متبرک می‌کنم، مامان و مامان‌بزرگ و عمه‌ها چون اولین مواجهه‌شون با نوزاد بوده، نمی‌دونستن چجوری حمومم کنن و از ترس اینکه خفه شم یا بسوزم یا از دستشون لیز بخورم بیفتم یه بلایی سرم بیاد می‌برن خونۀ اینا که خانم همسایه منو بشوره. دو سه بار می‌برن حموم اونا تا بالاخره ترسشون می‌ریزه و یاد می‌گیرن چجوری بچه رو بشورن که بلایی سرش نیاد. 

رسم داریم که وقتی کسی می‌میره، حتماً اولین عید به خانواده‌ش سربزنیم برای سرسلامتی و تسلیت. پارسال این همسایۀ قدیمیمون فوت کرد. شوهر همین خانومی که منو اولین و دومین و سومین بار حموم کرد. شوهرش چون عید قربان به دنیا اومده بود اسمشو گذاشته بودن حاجی و مشهدی حاجی صداش می‌کردن. سر کوچه، عطاری داشت. اسم کوچه‌شونم اسم برادرزادۀ شهید همین مشهدی حاجی بود. و هست. ایست قلبی کرد. همۀ کاراش حساب‌شده بود و برای هر کارش وقت دقیق و معینی داشت. ارتشی نبود، ولی قوانین خونه‌شون شبیه قوانین یه ارتشی بود. مهربون بود، ولی از اون مهربونای سخت‌گیر و دلسوز. دیسیپلین خاصی داشت. یه روایت دیگه داریم که بعد از بار سومی که منو بردن خونه‌شون که خانومش منو بشوره، توصیه کرده که دقت کنید و شستن بچه رو یاد بگیرید که خودتون بشورید. که به‌نظرم کار نیک و پسندیده‌ای کرده. اگه می‌رفتی ازشون ماهی بگیری ماهیگیری یادت می‌داد. به‌خاطر کرونا براش مراسم نگرفتن و فقط فامیلای خیلی نزدیک و همسایه‌هاشون می‌رفتن برای فاتحه.

دیروز مامان و بابا می‌خواستن برن خونه‌شون برای عرض تسلیت. منم رفتم. با دوتا ماسک و چند متر فاصله یه گوشه‌ای ساکت نشستم و داشتم درودیوارو تماشا می‌کردم. من خیلی نرفته بودم خونه‌شون. شاید همون دو سه بار اول عمرم و دو سه بار هم بعداً برای عیددیدنی. خاطرۀ زیادی از اون خونه یا حداقل خاطره‌ای که تو خاطرم مونده باشه نداشتم. یه بار خانم همسایه تعریف می‌کرد که وقتی دو سه سالت بود آوردیمت خونه‌مون که با ما غذا بخوری. می‌گفت ساکت و مؤدب نشسته بودی و انقدر تمیز می‌خوردی و با دقت قاشق رو پر می‌کردی که همه‌مون محو تماشای غذا خوردن تو بودیم. گویا یکی‌دوتا دونه برنج می‌ریزه رو سفره و من برش‌می‌دارم. همین کارم هم حتی تو خاطرشون مونده بود و می‌گفتن با انگشتای کوچولوت برنجا رو برداشتی که سفره کثیف نشه. کریم بنّا هم اومده بود. همزمان رسیدیم در خونه‌شون. انقدر نزدیک هم بودیم که گفتم اول شما بفرمایید و پشت سرش من. می‌دونستم که نه منو یادشه نه اون شیرینیای پفکی رو، ولی تا دیدمش، مزۀ شیرینی پفکی اومد تو دهنم و به یاد پونزده تومن سودم از فروششون لبخند شدم.

یه‌جوری غرق در گذشته و محو درودیوارشون بودم که یادم رفت فاتحه بخونم.


+ رادیوبلاگی‌ها، روز اول

۳ نظر ۰۱ فروردين ۰۰ ، ۱۴:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۲۸- یِرکُکی

چهارشنبه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۹، ۱۱:۵۶ ب.ظ

این ترم، چهارشنبه‌ها از هشت صبح تا ده، از ده تا دوازده، و از یک تا سه کلاس دارم. امروز صبح تا عصر تو یه دانشگاه دیگه همایش مجازی زبان‌شناسی حقوقی هم بود و دوست داشتم ارائه‌ها رو ببینم. دیگه چون کلاس داشتم به ارائه‌های سه تا پنجش رسیدم فقط. یه گزارش مفصل از سخنرانی‌های اون پویش توسعۀ پایدار هم باید می‌نوشتم. شبم دیر خوابیده بودم و همۀ دیروزو درگیر کمتازیا و ضبط یه فیلم آموزشی بودم. ده دقیقه از دسکتاپم فیلم گرفتم و بعد صدامو ضبط کردم گذاشتم روی فیلم و شد دویست مگ. بعد درگیر این بودم که چجوری حجمشو کم کنم که کیفیتش کم نشه. تهش یه فایل نه‌دقیقه‌ایِ هفده‌مگابایتی با کیفیت خوب حاصل شد که هر کاری کردم با واتساپ ارسال نشد. خودبه‌خود تقسیم می‌شد به سه‌تا فایل سه‌دقیقه‌ای. ولی من می‌خواستم یه‌تیکه باشه. با گوشیا و واتساپ‌های دیگه هم امتحان کردم و نشد و به این نتیجه رسیدم که پیام‌رسانی بی‌خاصیت‌تر از واتساپ وجود نداره. صبشم که امروز باشه چون کلاس داشتم از شش بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد. خوابم میومدا، ولی نگران بودم خواب بمونم و نرسم به کلاس. کم مونده بود وسط کلاس ظهر گریه کنم از بی‌خوابی. مامان هم داشت اون یه گونی هویجی که از این وانتیه که وقتایی که من ارائه دارم بلندگوشو برمی‌داره میاد دم در خونه‌مون محصولاتشو پرزنت می‌کنه خریده رو پوست می‌کند. داره یخچالو برای ماه رمضون آماده می‌کنه. بعد من به‌قدری خسته بودم که وسط ارائۀ زبان‌شناسی حقوقی جلوی آشپزخونه خوابم برد و بقیۀ ارائه رو داشتم تو خواب می‌دیدم. نیم ساعت بعد با صدای بابا که نشسته بود پای رنده و با مامان سر اینکه طول و عرض و ارتفاع هویجا مناسبه یا نه بحث می‌کرد بیدار شدم :| و همین‌جوری که داشتم به اون گزارش مفصلی که هنوز ننوشتم فکر می‌کردم، این سؤال هم ذهنمو درگیر کرده بود که دورۀ کارشناسی چطور از هفت صبح تا هفت شب کلاس داشتم و وقتی هم از دانشگاه برمی‌گشتم می‌نشستم پای گزارش‌کار و پیش‌گزارش و تمرین و تکلیف و کوییز، انقدر خسته نمی‌شدم؟ همین‌جوری که داشتم با عشق مامان و بابا رو نگاه می‌کردم که یکی هویج پوست می‌کَنه و یکی رنده می‌کُنه، مامان گفت می‌تونی تو هم تهِ این هویجا رو (رنده که می‌کردن تهش می‌موند) نگینی خرد کنی؟ با اینکه هزارتا کار عقب‌افتاده داشتم دلم نیومد بگم نه. تو خونه‌تکونی که کمک نمی‌کنم، لااقل این یه کاری که ازم خواسته رو بکنم. ضمن اینکه معتقدم اگه تو یه خونه زندگی می‌کنید و در کارهای خونه مشارکت می‌کنید این اسمش کمک نیست مشارکته. کلمهٔ کمک رو وقتی به کار می‌برن که کار مال یکی دیگه باشه و تو انجامش بدی.

یرککی به زبان ما ینی هویج. یر یعنی زمین، کُک هم ینی ریشه. یرآلما هم میشه سیب‌زمینی.

دیگه چون از یرآلما خرد کردنم عکس گذاشته بودم تو وبلاگم، گفتم یه عکس هم از یرککی‌هام بذارم :دی


۱۳ اسفند ۹۹ ، ۲۳:۵۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۲۲- پلنر

سه شنبه, ۵ اسفند ۱۳۹۹، ۱۱:۰۱ ب.ظ

امروز با پریسا به چندتا نوشت‌افزارفروشی سر زدم که تقویم بگیرم. از هر فروشنده‌ای می‌پرسیدم تقویم و سالنامۀ سیب، اردیبهشت یا پاپکو ندارین؟ می‌گفت نه، پلنرشو داریم. یه جایی پریسا گفت نسرین این پلنر چیه؟ گفتم یه چیزی تو مایه‌های دفتر برنامه‌ریزیه. توش می‌نویسی امروز کجا رفتی و چی خوردی و چی خوندی و چقدر و از کی و تا کی و برنامه‌ت برای فردا چیه. متوسط‌اش پنجاه شصت تومن بودن. از مغازه که اومدیم بیرون، به پریسا گفتم مدرسه که می‌رفتم یه دفتر چهل‌برگ ساده، از این دفترای تعاونی که وسطش دوتا منگنه داشت داشتم. با خودکار خط‌کشیش کرده بودم و اسم هر کدوم از درسامو تو یه ردیف نوشته بودم. هر چی که می‌خوندمو، درصد تست‌هایی که می‌زدمو، تعداد صفحات کتابا و جزوه‌ها رو با تاریخ می‌نوشتم توش. و البته که نگهش‌داشتم هنوز.

آفاق را گشتیم. تقویم، فراوان دیدیم. و این نازنین دلبر جغدی دلم رو برد. پس، آن را از آن خود کردم. باشد که مبارکم باشد.


۰۵ اسفند ۹۹ ، ۲۳:۰۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۱۹- فردا سه‌شنبه نیست

يكشنبه, ۳ اسفند ۱۳۹۹، ۱۱:۵۹ ب.ظ

سه‌شنبه با پریسا قرار داشتم که برم خونه‌شون. البته درستش اینه که بگم قرار دارم که برم خونه‌شون. قرارمون این‌جوری شکل گرفت که صبح پیام داد و گفت سه‌شنبه میای بریم بیرون؟ نپرسیدم برای چی. گفتم شاید برای روز مرد می‌خواد برای شوهرش کادو بگیره. گفتم باشه. چند ساله ازدواج کرده و هر چند وقت یه بار بهم میگه بیا خونه‌مون و من هر بار یه بهونه میارم و نمی‌رم. سالی یه بار همو می‌بینیم. روز تاسوعا، دم در خونۀ مادربزرگ نگار اینا، موقع دادن شله‌زرد و گرفتن آش. چند روز پیش دفاع ارشدش بود. گفت بیا تنها نباشم که یه وقت نت قطع شد و مشکلی برای لپ‌تاپم پیش اومد پیشم باشی. رفتم. اون روز خودمم کلاس داشتم و فرصت نشد زیاد باهم گپ و گفت داشته باشیم. گفت قبل از اینکه ترم جدیدت شروع بشه بازم بیا. درسمم تموم شده و وقتم آزاده. گفتم باشه. پریسا نوۀ عمو و عمۀ باباست. قبل از ازدواج مثل خواهر بودیم. بادکنکای ماشین عروسیشو خودم فوت کردم، باهم آرایشگاه رفتیم، عکاس خصوصی مراسمشون بودم و حالا با اینکه خونه‌شون نزدیک خونۀ ماست و همیشه هم تنهاست و دوست دیگه‌ای جز من نداره نمی‌دونم چرا کم بهش سر می‌زنم. در واقع اصلاً بهش سر نمی‌زنم و زین حیث عذاب وجدان دارم. روز دفاع بهش گفتم لینک جلسه رو بفرست برای دوستات. گفت شمارۀ هیچ کدومو ندارم و با هیچ کدوم از هم‌کلاسیام در ارتباط نیستم. با هیچ کدوم، به معنای واقعی کلمه. گفت ما هیچ کسو نداریم. مثل بعضیا نیستیم که از مصر هم دوست پیدا می‌کنن. منو می‌گفت. و خبر نداشت به‌واسطۀ وبلاگم دیگه از کجاها دوست و رفیق پیدا کردم. پریسا تو هیچ شبکۀ اجتماعی‌ای نیست و تنها راه ارتباطیش با من و استادش ایمیل و پیامک بود. این حجم از تنهایی در مخیّله‌م نمی‌گنجه. قبل از ازدواجش ارتباطمون خیلی خوب بود. هر چی من می‌خریدم اونم می‌خرید. هر کاری می‌کردم اونم می‌کرد. برق خوندنش هم شاید به‌تبعیت از من بود. من یه جورایی الگوش بودم. از یه جایی به بعد راهمون جدا شد. حالا شاید از این می‌ترسم که ظاهر زندگی منو ببینه و یه درصد پشیمون بشه که ازدواج کرده. در مواجهه با دوستای متأهلم اغلب همین حسو دارم. من نسبت به اونا آزادترم و اونا مقیدتر و محدودتر. من هیچ وقت دوست نداشتم جای اونا باشم ولی شاید اونا غبطه بخورن به شرایط من. از این می‌ترسم که فلان درخواستو از شوهرشون بکنن و اونا بگن از وقتی با فلانی که من باشم می‌گردی این حرفا رو می‌زنی. نمی‌خوام سبک زندگی من روی سبک زندگی اونا اثر بذاره. احتمالاً دلیل اینکه یه سری مردا بعد از ازدواج به همسراشون می‌گن با دوستای مجردت قطع رابطه کن همینه. اون روز که برای دفاع رفته بودم خونه‌شون، معیارهای ازدواجمو پرسید. تعارفو گذاشتم کنار و گفتم ببین اگه امروز روز دفاع من بود انتظار داشتم شوهرم یه ساعت مرخصی بگیره و پیشم باشه. یا لااقل لینک جلسۀ دفاع رو بگیره و تو جلسه باشه، یا چه می‌دونم تماس تصویری بگیره و منو ببینه. یاد روز دفاع خودم افتادم که بابا دم در اتاقم وایستاده بود و با ذوق فیلم می‌گرفت و بعدشم با ذوق برای دوستاش تعریف می‌کرد چجوری دفاع کردم. حالا این بنده خدا شوهرش بعد از دفاع زنگ زد بهش، ولی زنگ برای من کافی نیست. برای من کمه. معیار من همراهیه. فرق هست بین خواستگاری که می‌پرسه چه خبر از دانشگاه با خواستگاری که می‌پرسه درس و دانشگاهت کی تموم میشه. معلومه این دومی همراه نیست باهات. و خب با چنین افکار و عقایدی همون بهتر که از جامعۀ متأهلین فاصله بگیرم و بذارم زندگیشونو بکنن :| خلاصه صبح برای یه دورهمی دونفره برنامه ریختیم و قرار شد سه‌شنبه برم خونه‌شون و بعدش بریم بیرون. تولد بابا و روز پدر هم نزدیکه و می‌تونستم با یه تیر دو نشون بزنم و خودمم خرید کنم.

امشب بعدِ شام بلند شدم کیک درست کنم که فردا که می‌رم خونه‌شون ببرم باهم بخوریم. بابا هم با دوستش یه سفر کاری داشت و یه کم بیشتر درست کردم که به بابا و دوستشم بدم. بعد به پریسا پیام دادم که بابا هشت‌ونیم می‌خواد بره بیرون. اون موقع بیداری بگم منم بذاره سر کوچه‌تون؟ با تعجب جواب داد فردا یا سه‌شنبه؟ نگاه به تقویم کردم دیدم ای بابا دو روز مونده تا سه‌شنبه.

عکس و طرز تهیۀ کیکو تو پست بعدی می‌ذارم.

۰۳ اسفند ۹۹ ، ۲۳:۵۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۱۸- از هر وری دری ۲

يكشنبه, ۳ اسفند ۱۳۹۹، ۱۱:۵۴ ق.ظ

سیزده. دیروز رو به‌عنوان روز اسکرین‌شات نام‌گذاری می‌کنم، چرا که بالغ بر ۲۸۰۹ شات از کتاب‌هایی که تو اپ طاقچه داشتم گرفتم و منتقل کردم به لپ‌تاپم که راحت‌تر ازشون استفاده کنم. اون کتاب‌هایی هم که اسکرین‌شاتشون قفل بود و اجازۀ عکس گرفتن ازشون نداشتم رو با گوشی خودم باز کردم و با یه گوشی دیگه از گوشیم و در واقع از کتابی که نمی‌ذاشت اسکرین‌شات کنم عکس گرفتم و تعداد این عکس‌ها هم بالغ بر چهارصدتا بود. من حتی از کتابای کاغذی که دارم هم عکس می‌گیرم و می‌ریزم تو لپ‌تاپم که همیشه در دسترسم باشن. در گام بعدی هم عکس‌ها رو به متن تبدیل می‌کنم که بتونم عملیات سرچ رو انجام بدم و وقتی دنبال کتابی می‌گردم که توش فلان اصطلاح به کار رفته، با یه سرچ تو متنش به نتیجه برسم.

چهارده. دیشب حین اسکرین‌شات گرفتن داشتم برای بابا توضیح می‌دادم که اینا رو به متن تبدیل می‌کنم که موقع ارجاع دادن بهشون دوباره تایپ نکنم دیگه. پرسید چجوری؟ گفتم عکس صفحات رو تو گوگل درایو آپلود می‌کنی و اپن وید گوگل داک رو انتخاب می‌کنی. یکی دو ثانیه بعد متن عکسو تحویلت می‌ده. گفت عه چه خوب، بیا نشونم بده. گفتم حالا هر موقع لپ‌تاپمو روشن کردم نشون می‌دم دیگه. گفت نه با گوشی نشون بده. و من عاشق این علاقۀ پدرم به علم‌آموزی‌ام. گفتم در گام اول باید گوگل درایو و گوگل داک رو دانلود و نصب کنیم. گوگل درایو رو داشت، ولی داک رو دانلود کردیم. اسمشم گوگل داک نبود و سندنگار نوشته بود. لذا زین پس ما هم سندنگار صداش می‌کنیم. یکی از عکسای کتابا رو آپلود کردیم تو گوگل درایو و بعد گفتم اپن وید رو بزن. چون با اپ این کارو انجام می‌دادیم چنین گزینه‌ای نبود. فضاشم شبیه نسخۀ دسکتاپ نبود. گفتم گوگل کروم رو باز کن اونجا بنویس گوگل درایو. نوشت و از قسمت تنظیمات نسخۀ دسکتاپ رو انتخاب کردیم. و چیزی که می‌دیدم عین همونی بود که با لپ‌تاپ انجام می‌دادم. گفتم حالا همین جا دوتا عکس آپلود کن و اپن وید سندنگارو بزن. چنین کرد و چنان شد و بسی ذوق کردیم.

پانزده. من این روشِ تبدیل عکس به متن رو نُهِ نُهِ نودونه از همکارم یاد گرفتم [عکس]. برای کسب اطلاعات بیشتر کلیک کنید.

شانزده. شباهنگام توی تختم داشتم این کتاب فلسفۀ زبانو می‌خوندم و جا داره تَکرار کنم که چقدر این درسو دوست ندارم من. غرق در بحر تفکر بودم که به‌ناگاه دیدم به عنکبوت کوچولو اون گوشۀ سقف راه میره. در حالی که بیتِ هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم تو سرم پلی می‌شد پدرو صدا کردم و گفتم حالا چجوری دستمون برسه بهش؟ یه چیزی پرت کرد سمت عنکبوت بخت‌برگشته و عنکبوته افتاد رو زمین و بابا برش داشت رفت.



هفده. وقتی تذکرات مامان مبنی بر این‌که بعد از خوردن غذا صندلی رو بکشم سر جاش افاقه نکرد و دید همچنان صندلی رو وسط آشپزخونه رها می‌کنم می‌رم، این راهکار به فکرش رسید :))



هجده. این روزها، فک و فامیل و خانواده خوشحالن که کلاسام به لطف کرونا مجازیه و من تهران نیستم و در آغوش گرم خانواده‌ام و هی نمی‌رم و هی نمیام و از خطر کرونا و دزد و داعش و قاچاقچی‌هایی که کلیۀ آدمو درمیارن می‌برن می‌فروشن، و همچنین خطرات وسائط حمل‌ونقل زمینی و هوایی و دریایی! در امانم و وقتی مریضم تنها نیستم و خوراک و پوشاک و نوشاکم! مهیاست. و خوشحال‌ترین خوشحالان هم باباست. و صدالبته که ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست؟

۰۳ اسفند ۹۹ ، ۱۱:۵۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۱۷- از هر وری دری ۱

شنبه, ۲ اسفند ۱۳۹۹، ۰۱:۳۱ ب.ظ

یک. دنبال یه عنوان ثابت، شکیل، زیبا و با مسمّی (بخونید مسمّا) می‌گردم برای یه همچین پستایی که از چند پُستک (پست کوچک) یا پُک (مخفف پست کوتاه :دی) تشکیل شده‌ن. از هر وری دری هم بد نیست البته. پیشنهاد بهتری ندارید؟

دو. مهلت اون مأموریت سرّی که در موردش باهاتون صحبت کردم و ازتون خواستم فیلم بگیرین از خودتون و راجع به اهمیت زبان فارسی صحبت کنید و بفرستید براشون بازم تمدید شد. تا آخر امشب.

سه. برای اون دو دقیقه‌ای که می‌خواستم صحبت کنم دویست‌تا فیلم از خودم گرفتم و هیچ کدوم به دلم ننشست. وسواس گرفته بودم چیزی نگم که از نظر علمی اشتباه باشه و مایۀ سرافکندگی استادام نشم. حواسم هم بود که ویراسته حرف بزنم. ینی اگه موقع نوشتن، استفاده از کلمۀ «پیرامون» به جای «دربارۀ» غلطه، موقع حرف زدن هم غلطه و باید حواسم به چنین خطاهایی هم بود. بعد یه بار وسط حرف زدنم در زدن، یه بار تلفنم زنگ خورد، یه بار هواپیما رد شد، یه بار گوشیمو که تکیه داده بودم به جایی سُر خورد، یه بار اذان پخش شد از گوشی کناری و یه بارم بعد از گفتنِ دوتا جمله حرفام یادم رفت. خونۀ خودمونم نبودم. یه چندتا از این فیلما رو یادگاری نگه‌داشتم. بامزه‌ترینشون اونجا بود که حرف زدم و همین‌جوری که زل زده بودم به دوربین گوشیم، مکث کردم و گفتم اُلمادی (به زبان ترکی ینی «نشد») و از اول ضبط کردم. چند بارم محل زل زدنمو تست کردم و بالاخره نفهمیدم کجا رو نگاه کنم که دقیقاً چشم تو چشم بینندۀ فیلم بشم. امیدوارم فیلمم بین انبوه فیلم‌های رسیده به دستشون گم بشه.

چهار. یه بارم وسط ضبط همین فیلم، خیرات! آوردن. نوۀ پسرعمۀ بابابزرگم برای شادی روح پدرش و مادربزرگش که متأسفانه کرونا گرفتن و فوت کردن کیک و شیر آورده بود. آخرین باری که فریبا رو دیده بودم اوایل کارشناسی بودم. مادربزرگ و پدربزرگشو آورده بود عیددیدنی. اولین و آخرین باری که اومدن خونه‌مون همون یه بار بود. اون موقع تو فیس‌بوک بودیم و لینک وبلاگمو اونجا گذاشته بودم و از اون طریق خوانندۀ وبلاگم هم بود. انقدر عوض شده بود نشناختمش. باهم خوش و بش کردیم و همون‌جا دم در ده دیقه‌ای حرف زدیم و هر چی بفرما زدم بیا تو گفت نه ممنون باید برم. اون از سختی‌های بزرگ کردن دوتا بچه‌ش که از اسم و جنسیتشون بی‌اطلاعم گفت و منم از مشقت‌های درس خوندن. اون گفت تو کار خوبی کردی درستو ادامه دادی و من گفتم نه اتفاقاً کار تو درست‌تر بود که شوهر کردی :|

پنج. به‌دلیل مشابهت‌های بسیار زیاد تحصیلاتی که یکی از خواستگارها به شوهر پریسا داشت حدس زدم اونا منو به اینا معرفی کردن. چند وقت پیش غیرمستقیم به پریسا گفتم نکنه از این کارا. به این خواستگار آخری هم میومد که با شوهر ندا در ارتباط باشه. هنوز ندیدم ندا رو که به اونم بگم نکنه از این کارا.

شش. یه خانومی تو خیابون جلوی یکی از فامیلامونو گرفته گفته دنبال دختر چادری بیست‌وهفت‌هشت‌ساله‌ام برای پسر سی‌وشش‌وهفت‌ساله‌م. می‌شناسید؟ ایشونم یاد من افتاده و ازش پرسیده آقاپسر چه‌کاره هستن؟ ایشونم گفته پاسدارن. پاسدار به زبان ما میشه همونی که تو سپاهه. خدا رو شکر انقدری شناخت داشت ازم که متوجه باشه به درد این خانواده نمی‌خورم و شماره نده بهشون، ولی وقتی بهم گفت یه همچین موردی بوده قیافه‌م دیدنی بود. آخه این چه طرز دنبال دختر گشتنه؟!!! تو رو خدا به ماماناتون بگید این‌جوری براتون دختر پیدا نکنن. نکنن از این کارا :|

هفت. نوجوان که بودم، آرش جزو اسم‌های موردعلاقه‌م بود. چند وقت پیش یه آرش نامی تو تلگرام پیام داد «۳۴ سالمه تهران شما چند سالتونه از کجایید» جواب ندادم و اسکرین‌شات گرفتم. چند ساعت بعد دیدم پیاماشو پاک کرده ولی اسمش هنوز تو لیست چت‌هام هست. شماره‌ش معلوم نبود. شمارۀ منم کلاً برای هیچ کس معلوم نیست. چند روز پیش دیدم اسمشو عوض کرده. الانم چک کردم دیدم عبارتِ مهندس رو به بیوش اضافه کرده.

هشت. با این مقدمه که استاد شمارۀ ۲۰ و ۱۷ خانوم هستن، برای استاد شمارۀ ۲۰ باید دوتا مقاله می‌فرستادیم. یکی رو پنج صبح و یکی رو دهِ شب فرستادم و توضیح دادم حالم خوب نبود و بیمارستان بودم. استاد بامحبتم در پاسخ نوشته سلام. مقالۀ شما را با یک روز تأخیر دریافت کردم. حالا مقایسه کنید با جواب استاد شمارۀ ۱۷ که وقتی گفت چرا بعد از یک سال هنوز کاراتونو تحویل ندادید و یکی از دخترا گفت کسالت داشتم، در جوابش نوشت بلا به دور، ایشالا حالت خوب بشه، آیا الان بهتری؟، می‌خوای بسپریم یکی دیگه این بخش از کارو انجام بده و چندتا گل و قلب هم گذاشت ته پیامش. حالا ترم بعد بازم با این استاد شمارۀ ۲۰ درس دارم و خدا صبرم بده. ولی خب یکی از قشنگیای زندگی تحصیلیم اینه که استاد راهنمام استاد شمارۀ ۱۷ هست.

نه. باید اسلایدهامونو تو کتابخانۀ دیجیتال دانشگاه (ریپازیتوری هم می‌گن) بارگذاری کنیم. نام کاربری و رمزمون برای سایتا شمارۀ دانشجویی و کد ملی هست. به هر نحوی وارد کردم، وارد نشدم!. دوستام گفتن باید اول زنگ بزنی تو رو تو سیستم تعریف کنن بعد وارد بشی. زنگ که می‌زنم جواب نمی‌دن. ایمیل و پیام هم گذاشتم ولی هنوز جواب ندادن. به استاد شمارۀ ۱۹ پیام دادم که هنوز نام کاربریم تو سیستم تعریف نشده و متأسفانه نتونستم کارامو اونجا بارگذاری کنم. برای کارای ایشونم تا ۳۰ بهمن فرصت داشتیم. جواب داده عیبی نداره کمی صبر کنید. ایشون آقا هستن و گزینۀ مناسبی به‌نظر می‌رسن برای استاد مشاور بودن رساله‌م.

ده. یکی از مقالاتی که تو مقاله‌م بهش ارجاع دادم مقالۀ شاخص‌های معناشناختی واژه‌های فرهنگستان بود. فایلشو نداشتم و چند سال پیش استادمون نسخۀ کاغدیشو بهمون داده بود. این نسخه هم کامل نبود و صفحات آخرو نداشت. معلومم نبود چه سالی چاپ شده و تو کدوم مجله و کنفرانس. گوگلم که کردم اسمی ازش نبود. فقط تو سایت علم‌نت یه اسم ازش بود، بدون تاریخ. نوشته بود مقالۀ کنفرانس آرا و اندیشه سید جمال‌الدین اسدآبادی که تو مجموعه مقالات همایش یکصدوپنجاهمین سالگرد آرا و اندیشه سید جمال‌الدین اسدآبادی چاپ شده. حالا درسته زیاد از تاریخ سر در نمیارم، ولی دیگه انقدر حالیمه که این مقاله نمی‌تونه تو کنفرانس سید جمال‌الدین اسدآبادی ارائه بشه. ولی محض اطمینان مجموعه مقالات مذکور رو پیدا کردم و بررسی کردم و خب توش نبود. بعد از اینکه به نتیجه نرسیدم، تازه اینجا تصمیم گرفتم که مصدع اوقات یکی بشم و ازش بپرسم این مقاله کجا منتشر شده؟ به دو سه نفر پیام دادم و همچنان کتابخونه‌مو داشتم زیرورو می‌کردم بلکه تو یکی از مجموعه مقالات پیداش کردم. مجموعه مقالات اپ‌های طاقچه و فیدیبو و کتابراهم گشتم و بالاخره مقاله رو از صفحۀ سیصد یه کتاب شونصدصفحه‌ای پیدا کردم و سریع رفتم پیاممو قبل از دیده شدن پاک کردم که وقت دوستام حتی برای مسئله‌ای که حل شده گرفته نشه.

یازده. اطلاعیۀ اون شصت گیگ دانشجویی رو گذاشتم تو گروه جدیدالورودها که کل دانشگاه توشه. یکی اومده پیام خصوصی داده خطم به اسم بابامه و پیغام ثبت‌نام موفقیت‌آمیز بود رو دریافت نمی‌کنم چی کار کنم؟ نوشتم خب شمارۀ خودتونو وارد کنید. جواب داد حفظ نیستم. گفتم خب زنگ بزنید یه جایی و شماره‌تون بیفته ببینید. گفت شارژ نداره آخه. نفس عمیقی کشیدم و گفتم خطتون ایرانسله یا همراه اول یا رایتل؟ امیدوار بودم دیگه اینو بدونه و گفت همراه اول. تو گوگل نوشتم کد استعلام شماره همراه اول. اولین نتیجه این بود: ستاره ۹۹ مربع. گفتم این کد رو بزنید شماره‌تونو نشون میده. اینم اضافه کردم که تو گوگل نوشتم و از اونجا فهمیدم. که متوجه بشه که خودش هم می‌تونست این کارو انجام بده. کد رو نوشته و عکس گرفته و نشونم داده که این‌جوری؟ نوشتم بله. بعد نوشته خب بعدش چی کار کنم؟ دوباره نفس عمیق دیگری کشیدم و نوشتم بعد نداره که، به محض وارد کردن کد شماره رو نشون میده. از صفحۀ گوشیش دوباره اسکرین‌شات گرفته فرستاده برام و نوشته میشه شماره‌مو تایپ کنید برام؟ پایین نوشته بود ۹۸۹۱۰ و بقیۀ شماره. نفس عمیق سوم رو کشیدم که حالا گیریم گوگل کردن بلد نیست، ولی یه کاغذ و خودکار پیدا نمیشه اینو یادداشت کنه و تو سایت ثبت‌نام وارد کنه؟ من باید یادداشت کنم براش؟ نوشتم ببین این نهصدوده به بعد شماره‌ته. شماره‌شو یادداشت کردم و تشکر کرد و رفت.

دوازده. چو دیدی نداری نشانی ز شوی، ز گهواره تا گور...


۰۲ اسفند ۹۹ ، ۱۳:۳۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۵۰۳- از هر وری دری

پنجشنبه, ۴ دی ۱۳۹۹، ۰۵:۳۴ ب.ظ

بیر. خبر جدید و هیجان‌انگیز اینکه دندونِ چپِ پایینِ شمارۀ شِشَم هم شکست و شنبه باید زنگ بزنم یه وقتی بگیرم برم درستش کنم. دوتای قبلی هر کدوم پونصد تومن شد هزینۀ ترمیمش. اینم احتمالاً همین حدودها باشه. دیشب وقتی بیسکویت می‌خوردم شکست.

ایکی. اون کارگاه هوش مصنوعی یادتونه؟ شرکت برای عموم آزاد بود، ولی باید رزومه‌مونو می‌فرستادیم و اگه سابقه و علاقه‌مون مرتبط با کارگاه بود لینک کارگاهو می‌فرستادن. امروز روز اول کارگاه بود و تا دیشب منتظر لینک بودم و نفرستادن. اطلاعیه‌شو همکارم فرستاده بود و قرار بود یه چیزایی یاد بگیرم و تو طرحمون اجرا کنم. بهش گفتم لینکه رو دریافت نکردم. تعجب کرد. ولی به‌نظرم اگه انتخابشون اصولی بوده و واقعاً رزومه‌ها رو بررسی کردن، اشکالی نداره. بالاخره ظرفیت محدوده و نمیشه با قطعیت گفت من مناسب‌ترین فرد بودم.

اوچ. امروز تولد مریمه. چند روز پیشم تولد نرگس بود. به همین بهانه ظهر تماس تصویری گرفتیم و یک‌ونیم ساعتی گروهی باهم حرف زدیم. صحبتامون در تکمیل مباحث تماس قبلی بود. تو تماس گروهی قبلی نتایج کنکور دکتری من و کنکور کارشناسی برادر نگار اعلام نشده بود و نرگس و نگار از پروپوزال‌هاشون دفاع نکرده بودن. پروندۀ اینا رو بستیم و از مباحث جدیدی که بهش پرداختیم قانون منع تردد ساعت نُهِ شب به بعد و گرونی و خرید اینترنتی و مسافرت و مهمونی و کرونا و بسته بودن کتابخونه‌ها و نیاز مبرم من به یه سری کتاب بود که تجدید چاپ هم نمیشن بخرم. حتماً باید برم امانت بگیرم و هر بارم زنگ می‌زنم می‌گن بخش امانت تعطیله. میان‌ترما هم دارن شروع می‌شن. راجع به هیئت‌علمی شدن خودمون و دوستامون هم صحبت کردیم. قرار شد هر کدوم به جایی رسیدیم دست بقیه رو هم بگیریم همون‌جا بند کنیم.

اوچ‌یاریم. بعیده شما این دوتا کتابی که می‌خوامو داشته باشید، ولی اسمشون اینه: معناکاوی فرهاد ساسانی و از فلسفه به زبان‌شناسی چپمن ترجمۀ حسین صافی.

دُرد. نرگس گفت تو پست یلدای سال نود، اونجا که گفته بودم ما از واحد ۷۴ رفتیم و نگار و نرگس و فاطمه و فروغ اومدن رو تصحیح کنم. درستش این بود که نگار و نرگس و منیژه و زهرا و لاله و یه نرگس دیگه اومدن. بعداً منیژه و زهرا و لاله و اون یکی نرگس رفتن و فروغ و فاطمه و بهاره به جاشون اومدن. منم رفتم اون جمله رو تصحیح کردم و گفتم بیام بهتون اطلاع بدم که یه وقت داده‌های ناصحیح بهتون نداده باشم :دی

بِش. سیم‌کارت مریم رایتله. بهش گفتم ستاره ۲۳۲ مربع رو بزن هدیۀ تولدتو بگیر از رایتل. نمی‌دونست همچین کدی وجود داره. زد و دو گیگ اینترنت گرفت. گفتم به شما هم بگم، شاید برای شما هم اتفاق بیافتد.

آلتی. اون استادمون بود که ازش راضی نبودیم و نامه نوشتیم عوضش کنن؛ یادتونه؟ گفته بودیم تخصصش مرتبط به دانشکدۀ ما نیست و یکیو بیارید که باهاش تفهیم و تفاهم داشته باشیم. قبول نکردن و گفتن کسی تو دانشکدۀ خودتون همچین چیزایی رو بلد نیست که یادتون بده. من پیشنهاد دادم همین دانشجوهای پارسال و پیارسال دانشکده‌مون که این درسو گذروندن بیان تدریس کنن. ولی گویا هیچ کدوم انقدر مسلط یا علاقه‌مند به تدریس نبودن. با هم‌کلاسیم قرار گذاشتیم امسال این درسو خوب یاد بگیریم بعداً خودمون داوطلب بشیم برای تدریس تو دانشکده‌مون. این‌جوری دیگه استادی که تخصص مکانیک یا شیمی داره به دانشجوهای زبان‌شناسی روش تحقیق یاد نمیده. البته امیدوارم در آینده دانشجوهای منم نرن نامه بزنن که این استاد تخصصش برقه و تفهیم و تفاهم نداریم :))

یِدّی. یه سریالی هست به اسم بیگانه‌ای با من است که هر شب شبکۀ دو پخش میشه. من این سریالو می‌شنوم. ینی تلویزیونمون همین‌جوری که روشنه و مامان و بابا می‌بینن، منم از تو اتاقم می‌شنوم. دیشب برف میومد و کلاً تلویزیون به هم ریخت و از اون سکانس که این دختره که خودشو جای یکی دیگه جا زده گفت می‌خواد ادامۀ تحصیل بده قطع شد. بعد من دیشب خواب می‌دیدم این اومده دانشگاه و به یکی از استادهای رشتۀ پزشکی بیست تومن (دویست ریال) پول داد و یه پایان‌نامۀ آماده گرفت و رفت دفاع کنه. منم داشتم حرص می‌خوردم که فردا این دکتر بشه با کدوم سواد قراره نسخه بنویسه برای مردم. در ادامۀ خوابم رفتم به اون سایت کارگاه هوش مصنوعی و دیدم نیازی به لینک ورود نبوده و فایل‌ها رو گذاشتن برای دانلود. روی دکمۀ پلی کلیک کردم ببینم که بیدار شدم و فهمیدم ای بابا خواب موندم و به تماس تصویری تولد مریم نرسیدم. ولی این خواب موندنم هم جزو خواب بود و من هنوز خواب بودم و خواب می‌دیدم که خواب موندم. بیدار که شدم همچنان حرص می‌خوردم چجوری بعضیا مقاله و پایان‌نامه می‌خرن و چرا اصلاً کسی باید باشه که به اینا این چیزا رو بفروشه که اینا هم بتونن بخرن.

۱۸ نظر ۰۴ دی ۹۹ ، ۱۷:۳۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۸۸- از محاسن تحصیل مجازی

يكشنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۹، ۰۹:۵۳ ب.ظ

از مزایای تحصیل مجازی اینه که همزمان که ناهار می‌خوری می‌تونی سر کلاس هم حاضر باشی و از هر دو همزمان مستفیض بشی. نکتهٔ مهمی که لازمه حتماً بهش توجه کنید اینه که قاشقتونو پر نکنید که اگه یهو استادتون سؤال کرد، دهنتون پر نباشه و سریع بتونید قورتش بدید و اظهارنظر نکنید.



پ.ن: کلیدواژۀ ناهارو تو آرشیو وبلاگم جست‌وجو کردم. معمولاً وقت ناهار سر کلاس حل تمرین (حلّت می‌گفتیم) بودم و ناهار نمی‌خوردم. وقتایی هم که کلاس نداشتم، یا می‌رفتم از بوفه یه چیزی می‌گرفتم یا برمی‌گشتم خوابگاه یه چیزی درست می‌کردم و می‌خوردم و دوباره می‌رفتم دانشگاه. با همین یه کلیدواژه کلی خاطره زنده شد برام. دلم تنگ شد برای بی‌ناهار موندنام، برای هول‌هولکی غذا درست کردنام، برای سلف نرفتنام، برای با دوستام ناهار خوردنام.

+ یادی کنیم از ناهارِ قبل از ارائۀ پایان‌نامۀ کارشناسی:

 http://nebula.blog.ir/post/54/post54

۱۷ نظر ۲۳ آذر ۹۹ ، ۲۱:۵۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۸۳- دسته‌بندی

چهارشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۹، ۰۷:۲۷ ب.ظ

در رابطه با موضوع پست قبل (اعشارگریزی و رند کردن)، یاد یه خاطرۀ دیگه افتادم گفتم بیام اونم تعریف کنم. پارسال، خاله‌م اومده بود رو گوشیش بام و رمزبان نصب کنم. اپلیکیشن‌های رسمی بانک ملی هستن اینا. رمز و شمارۀ کارت خودش و همسرشو گفت و وارد کردم و نصب کردم. آخرش گفت مثلاً دویست تومن هم از حساب من بردار بریز تو کارت همسرم یا برعکس. بعد من مبلغ هر دو کارتو می‌دیدم. مبلغ هر دو به‌شدت روی مخم بودن. نه‌تنها مضرب صد یا هزار تومن نبودن بلکه به دو سه قرون یا ریال هم ختم می‌شدن. گفتم این مبلغی که قراره کارت‌به‌کارت کنم دقیقاً باید همین مقدار باشه؟ می‌تونم یه ذره کم و زیادش کنم؟ گفت اشکالی نداره، همین حدود باشه هم کافیه. بعد من ماشین‌حساب گرفتم دستم و حساب‌کتاب کردم ببینم چقدر منتقل کنم که لااقل یکیش رند بشه موجودیش. اون کارتی که کمتر استفاده میشد رو رند کردم و به این یکی که باهاش قبض می‌دادن و خرید می‌کردن مبلغ مثلاً 2034567 ریالو واریز کردم. با این کار، کارتِ کم‌کاربرد به پنج رقم صفر ختم شد. این یکی کارت هم با این افزایش موجودی ختم شد مثلاً به 56789 ریال. مشکل رند نبودن این یکی رو هم می‌تونستم با خرید یه شارژ پنج‌هزار و ششصد و هفتادوهشت‌تومنی و نُه‌قرونی حل کنم. خدا رو شکر این اپلیکیشن‌های خرید شارژ اجازه می‌دن هر مبلغ غیرمتعارفی رو وارد کنیم. و خدا رو شکر در رابطه با میزان اعتبار سیم‌کارت این وسواسو ندارم که رند باشه :|. یه بارم این حرکتو روی کارت بانکی عمه‌م زدم و دو تا کارت غیررندشو تبدیل کردم به یک کارت رند و یک کارت غیررند. تو خونه هم هر چند وقت یه بار سه چهار رقم آخر موجودی ملتو می‌پرسم و رندشون می‌کنم :)). اینا رو گفتم که بدونید وبلاگ چه موجود عجیب و غریبی رو می‌خونید :| 

بعد از پر کردن و از حالتِ اعشار درآوردنِ مفاهیم و مقوله‌های پیرامون، طبقه‌بندی کردن رو هم دوست دارم. از طبقه‌بندی مخاطبای گوشیم تا طبقه‌بندی وبلاگ‌ها و خواننده‌ها. این کار ذهنمو آروم می‌کنه. وقتایی که فشار درسی و کاری و روحی و روانی روم باشه می‌رم سراغ دسته‌بندی و طبقه‌بندی کردن. اینجا جعبه‌ابزار بابا رو انتخاب کردم. هنوز تموم نشده:


۱۸ نظر ۱۹ آذر ۹۹ ، ۱۹:۲۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۸۲- اعشارگریز

چهارشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۹، ۰۵:۳۴ ب.ظ

مستانه (یه بلاگر قدیمی که پزشکه و پنج شش ساله کانال‌نویس شده) نوشته بود یکی از چیزهای عجیبی که بعد از زندگی کنار سیندخت (هم‌خونه‌ای طرحش) راجع به خودم فهمیدم اینه که وسواس پر بودن دارم. مثلاً سیندخت وقتی برام آب یا چایی می‌ریزه، لیوان رو سه‌چهارم پر می‌کنه و من اگر خودم برندارم لیوان رو کامل پر نکنم مضطرب می‌شم یا مثلاً پارچ آب رو اگر نصفه بذاریم تو یخچال می‌ره رو مخم و حتماً باید درش بیارم و پرش کنم.

در همین راستا، منم شبا قبل از خواب گوشی همه رو تا صددرصد شارژ می‌کنم بعد می‌خوابم. حتی وقتی مهمون میاد (البته قبل از کرونا. یه ساله که نه ما جایی رفتیم نه کسی اومده خونه‌مون)، اگه باهاشون رودروایستی نداشته باشم می‌گم بدید گوشیتونو شارژ کنم تا وقتی اینجایین پر بشه (همه مدل شارژری هم داریم تو خونه‌مون). به خونه‌هایی که نزدیک پمپ‌بنزین باشن هم بیشتر از خونه‌های دیگه علاقه‌مندم و اگه یه روز بخوام خونه بخرم جنب پمپ‌بنزین می‌خرم. موجودی بانکیمم همیشه یه‌جوری تنظیم می‌کنم چهاررقم سمت راستش صفر باشه. تو ذهنم صد و مضارب صد پُر و کامل هستن و اگه ببینم جزوه‌م ۹۹ صفحه‌ست ترجیح می‌دم به آب ببندمش که بشه صد و اگه ۱۰۱ صفحه باشه، مطالب به‌دردنخور و تکراریشو حذف می‌کنم که بشه صد. اگه نتونم این کارو بکنم لااقل با مضارب ده رندش می‌کنم و اگه اینم نتونم، تهش دیگه سعی می‌کنم تعداد کلمات توش رند باشه (چون تایپ می‌کنم، به تعداد کلمات اشراف دارم). ینی اگه تغییر یکی از قوانین طبیعت دست من بود، عدد پی رو یا به ۳ تبدیل می‌کردم یا ۴. آخه ۳.۱۴ هم شد عدد؟ یا حتی گرانش زمینو می‌کردم ۱۰ به جای ۹.۸. از دفتر و خودکار نصفه هم بدم میاد. چیزای توی کابینت و یخچال هم باید تو ظرفی باشن که اون ظرف پر باشه. مثلاً اگه جعبۀ دستمال کاغذی، مایع ظرفشویی، مایع دستشویی، آب، نمک، شکر یا چیزی باشه که ظرف داشته باشه و قابل‌پرشدن باشه پر می‌کنم، ولی اگه باقی‌ماندۀ غذا باشه منتقلش می‌کنم به ظرف کوچیکتر که اون ظرف کوچیکتر پر بشه. یا اگه ادویه، برنج و حبوبات یا یه شیشه آبلیموی نصفه داشته باشم و یه شیشه آبلیموی کامل، اگه به‌لحاظ انقضا مشابه باشن یکی می‌کنم و منتقل می‌کنم به ظرف یه کم بزرگتر. همیشه نه ها. مثلاً هفته‌ای یه بار یا ماهی یه بار این نظارت و ساماندهی رو انجام می‌دم. البته بستگی به سرعت مصرف اون چیز داره. مثلاً گوشی و پارچ آبو هر شب چک می‌کنم، ولی ظرف حبوبات و ادویه‌ها رو هر ماه. تو خونه البته یه کم دست و بالم بسته‌ست برای اعمال این رویه، ولی تو خوابگاه خیلی خوب پیاده‌ش می‌کردم. 

مامان یه جایی کار داشت. داشت می‌رفت بیرون. رفت و چند دیقه بعد برگشت. پرسیدم چیزی جا گذاشتی؟ گفت نه، اومدم بگم تا من برمی‌گردم کاری به قابلمه‌های نصفه‌نیمۀ توی یخچال نداشته باش و جابه‌جاشون نکن :|

فقط نمکدون و ظرف شکرو پر کردم :)) بعد نشستم به فلسفۀ وجودی نیمۀ گم‌شده فکر کردم و از اینکه این همه آدم نصفه‌نیمه از جمله خودم و نیمۀ گمشده‌م روی کرۀ زمین زندگی می‌کنیم حس اضطراب بهم دست داد. مثل وقتی که شارژ گوشیم پنجاه درصده و ظرف ماست به نصف رسیده و پارچ تو یخچال تا نیمه پره و دانلودم روی پنجاه درصد گیر کرده و جلو نمی‌ره.


۹ نظر ۱۹ آذر ۹۹ ، ۱۷:۳۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۸۱- سؤال فنی (ویرایش اطلاعات)

چهارشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۹، ۱۲:۵۲ ب.ظ

این سؤال و مشکل، جدید نیست و عجله‌ای ندارم به پاسخش برسم. ولی دوست دارم پاسخشو پیدا کنم. و دلیل اینکه تا حالا اینجا به اشتراکش نذاشتم که باهم روش فکر کنیم این بود که دلم نمی‌خواست سؤال وارد حاشیه بشه و به بیراهه بره و از بحث اصلی خارج بشیم. الانم که دارم مطرحش می‌کنم خواهشم اینه که اگه جوابشو می‌دونید راهنماییم کنید و اگه نه که من از سکوتتون ناراحت نمی‌شم. صورت مسئله رو هم پاک نکنید :دی

مشکل اینه که نمی‌تونم اطلاعات ثبت‌ناممو تو سایپا ویرایش کنم و مشروح مشکل اینه که بابا چند وقت پیش تصمیم گرفت برای من و برادرم ماشین بخره. من گفتم فعلاً لازم ندارم و جایی نمی‌رم. در واقع جایی رو ندارم که برم. ماشین برادرمو وقتی داشت می‌خرید خودم مراحل ثبت‌نامشو انجام دادم و قرعه‌کشی و اینا نداشت. ثبت‌نام کردیم و پولو دادیم و چند ماه دیگه ماشینو گرفتیم. این ماجرا تموم شد و گذشت. نوبت خرید ماشین برای من که شد (البته همچنان جایی رو ندارم برم :|)، نمی‌دونم حالا چون تقاضا زیاد بود یا چی، که هر کی ثبت‌نام می‌کرد، اول قرعه‌کشی می‌کردن و بعد اگه انتخاب میشد، می‌تونست پولو واریز کنه. و قانونشم اینه که کسی که ماشین به اسمش هست نمی‌تونه یه ماشین دیگه بخره. اون شب که بابا بهم گفت ثبت‌نام کنم، چون به اسم خودش ماشین داشت قرار شد اطلاعات خودمو وارد کنم. کد ملی و شمارۀ گواهینامه و شمارۀ شبا و یه همچین چیزایی خواسته بودن. منم اینا رو وارد کردم و تو اون قسمت که باید شمارۀ موبایل می‌نوشتیم شمارۀ بابا رو نوشتم. دقیقاً یادم نیست چون وقت و حوصلۀ تماس و پیگیری نداشتم این کارو کردم یا چی. هر چی رو هم که وارد می‌کردم اخطار می‌داد که بعداً امکان ویرایش نداریا. منم می‌گفتم باشه حالا کی خواست ویرایش کنه. تموم شد و من اطلاعاتو وارد کردم و ثبت شد. دوباره پیام داد که دیگه اجازه نداری ویرایش کنیا. گفتم باشه بابا چند بار می‌گی؟ بعد که خواستم ماشینو انتخاب کنم، باید گزینه‌های قراردادو تیک می‌زدم. گزینه‌ها چی بودن؟ اینکه مثلاً من تعهد می‌دم تا حالا ماشین نخریدم و تعهد می‌دم گواهینامه دارم و این شمارۀ گواهینامۀ خودمه و کلی تعهد دیگه و تهشم اینکه این شمارۀ تلفن همراه به اسم خودمه :| خب از اونجایی که شمارۀ بابا رو داده بودم، رفتم ویرایش کنم و شمارۀ خودمو بدم. رفتم و دیدم میگه مگه صد بار بهت نگفتم نمی‌تونی ویرایش کنی اینجا رو؟ و نذاشت ویرایش کنم. منم چون نمی‌خواستم تعهد دروغکی بدم منصرف شدم و رفتم از ایران‌خودرو ثبت‌نام کنم. که البته تو قرعه‌کشیش انتخاب نشدم و چند ماهه تلاش می‌کنم و همچنان انتخاب نمی‌شم. چراکه برای هر ماشین چهارصد نفر اسم می‌نویسن و اینا یه نفرو می‌تونن انتخاب کنن. این سری تو پیش‌فروش آذرماه، گفتم بذار قرعه‌کشی سایپا رو هم امتحان کنم. گفتم لابد اطلاعاتی که چند ماه پیش دادم یادش رفته و مجدداً می‌تونم اطلاعات جدید بدم. ولی متأسفانه همون اطلاعات رو ذخیره کرده بود و امکان ویرایش هم نداشت :| منم مجبور شدم الکی اون گزینۀ این شماره به اسم خودم هست رو هم بزنم و ثبت‌نام بکنم. ولی تهش اخطار داده بود که اگه بفهمیم یکی از این گزینه‌ها رو دروغ گفتی قرارداد کأن لَم یَکُن میشه و فسخ میشه و نمی‌تونی ادعایی داشته باشی. هر چی هم تلاش کردم با پشتیبانی تماس بگیرم جواب ندادن و هی از این داخلی منتقل شدم به اون داخلی و تهش نفهمیدم چجوری ویرایش کنم اطلاعاتمو. اصلاً بر فرض من این سیم‌کارتو واگذار کردم، فروختم، گم شده، یا حالا به هر دلیلی شماره‌مو عوض کردم. چرا نمی‌تونم تغییرش بدم خب؟ لابد براشون مهمه که تو قرارداد و گزینه‌های تعهد اینو آوردن که صاحب سیم‌کارت خودت باشی دیگه. اگه مهمه، اگه تو قرعه‌کشی اسمم دربیاد، اگه ماشینو بگیرم و بفهمن شمارۀ خودم نیست کأن لم چی چی میشه قرارداد؟ اینجا کسی تا حالا سعی کرده اطلاعاتشو ویرایش کنه؟ یا خودش و اطرافیانش با اطلاعات اشتباه ماشین خریده باشن؟ :| 

۹ نظر ۱۹ آذر ۹۹ ، ۱۲:۵۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۷۸- سؤال فنی (تغییر رمز مودم)

يكشنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۹، ۰۷:۱۳ ب.ظ

باید رمز مودم خونه رو تغییر بدم. چون وقتی ما ازش استفاده نمی‌کنیم هم استفاده میشه. روال کار اینه که با کابل به سیستم وصلش کنم و 192.168.1.1 رو تو مرورگر تایپ کنم و وارد تنظیمات بشم و رمزو عوض کنم. ولی مشکل اینجاست که هر کاری می‌کنم 192.168.1.1 باز نمیشه. زنگ زدم پشتیبانی میگه لابد پروکسی و فایروال فعاله. گفتم فعال نیست. گفت با سیستم‌های دیگه امتحان کن. با دوتا سیستم دیگه و ویندوزهای دیگه امتحان کردم بازم نشد. یه سری تنظیمات دیگه رو هم چک کردم و همه چی درست بود. تهش گفت به‌نظر می‌رسه تخصصش کافی ندارید و می‌تونیم یکیو بفرستیم درست کنه. گفتم فعلاً نفرستید شاید پیدا کردم مشکلشو. تا حالا این اتفاق براتون افتاده؟ که وقتی 192.168.1.1 رو می‌زنید چنین صفحه‌ای ببینید؟



+ با ریست مودم حل شد.

۱۷ نظر ۱۶ آذر ۹۹ ، ۱۹:۱۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۷۷- آسیاب کوچک دوم

يكشنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۹، ۰۱:۰۳ ب.ظ

خبر جدید اینکه از دیشب نصف دندونِ شمارۀ پنج بالا سمت راستم، غیبش زده. نمی‌دونم کی و کجا و چجوری شکسته ولی به هر حال الان جاش خالیه. درد هم نمی‌کرد. بدون اطلاع قبلی گذاشته رفته و من تا آخر هفته انقدر کار رو سرم ریخته که درخواست عاجزانه دارم ازش فعلاً درد نکنه تا من کارامو تحویل بدم بعد برم ببینم باید چی کارش کنم. تو این اوضاع کرونایی هم واقعاً دلم نمی‌خواد برم دندون‌پزشکی. از پارسال تا حالا به تعداد انگشتای دستم هم بیرون نرفتم و واقعاً تو قرنطینه بودم. نامبرده یه جوری شکسته که اگه بخندم و دهنمو باز کنم از بیرون معلوم نیست ولی اگه ناظر توی دهنم باشه و از داخل دهنم به بیرون نگاه کنه شکستگی‌شو می‌بینه. در واقع نیمۀ عقبیش شکسته. فروردین پارسالم شمارۀ پنج بالا سمت چپ که دندون متقارن همین دندون باشه شکست. اون موقع چند خطی در سوگش نوشتم برای وبلاگم ولی بعد با خودم گفتم که چی؟ آخه خواننده چی کار کنه دندون من شکسته و منصرف شدم از انتشارش. ولی متنو پاک نکردم و نگه‌داشتم؛ چرا که من هر متنی که بنویسم و خلق کنم، چونان فرزند تازه‌متولدشده دوست می‌دارمش و پاک نمی‌نمایمش. و اکنون منتشر می‌نمایش:

هفتۀ آخر فروردین ۹۸، شب اعلام نتایج اولیه کنکوری دکتری. خونه نبودم. مهمون بودم. اولین قاشق آش رو که گذاشتم دهنم، هنوز قورتش نداده بودم که حس کردم یه چیز سفت تو دهنمه. اندازۀ عدس، اما سفت‌تر. نمی‌تونست نخود و لوبیا باشه. اینا رو جدا کرده بودم از قبل، طبق معمول. چون که دوستشون ندارم زیاد. عاشق آش بدون حبوباتم. فکر کردم لابد سنگه. درش که آوردم دیدم دندونه. پرسیدم دندون کیه؟ شکستن دندون خودم انقدر برام غیرقابل تصور و باورنکردنی بود که فکر نمی‌کردم دندون خودم باشه. باور نمی‌کردم و پذیرش اینکه دندون میزبان و آشپز اون آش افتاده باشه توی بشقابم آسون‌تر از این بود که قبول کنم دندون خودمه. برای همین پرسیدم دندون کیه. انتظار داشتم حاضرین دهنشونو چک کنن ببین جای دندون کدومشون خالیه. ترسیده بودم. انگار که با یه جسد روبه‌رو شده باشم. من همون‌قدر که از خون می‌ترسم از دندون جداشده از فک هم می‌ترسم. مثل مرده‌ها ترسناکه. با زبونم یکی‌یکی دندونامو حضور غیاب کردم. ناباورانه رفتم جلوی آینه. آینۀ کوچیک روی میزو گرفتم جلوی دهنم و دهنمو باز کردم. دندون خودم بود که نبود. شکسته بود. از ته، سومی که میشه از جلو پنجمی. اما چرا انقدر آروم شکست؟ بدون درد، بی‌سروصدا، بی‌خبر، بدون اطلاع قبلی. فرداش که رفتم دکتر، گفتم درد نمی‌کردا. ظاهرش خیلی محکم بود. محکم و آروم. رنگشم سفید بود. نه خطی، نه خالی، نه پوسیدگی و ترمیمی، نه هیچی. چرا یهو اینجوری شد؟ گفت یهو اینجوری نشده. به‌مرور زمان این بلا سرش اومده و پُکیده!. یه مدت طولانی فشارو تحمل کرده و دیگه دیشب کم آورده و آروم شکسته. فکر کردم چقدر شبیه خودمه دندونم.

۱۵ نظر ۱۶ آذر ۹۹ ، ۱۳:۰۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۷۶- از مصائب ارائۀ مجازی

شنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۹، ۰۲:۰۸ ب.ظ

کلیک‌رنجه بفرمایید و دانلود کنید [یازده ثانیه، دوونیم مگابایت]

فایله اگر باز نشد، از این تبدیل‌گر آنلاین می‌تونید استفاده کنید و آپلودش کنید، بعد فرمت رو تغییر بدید و هر چی که گوشیتون پشتیبانی کردو انتخاب کنید. کیفیتشو خودم عمداً آوردم پایین که اسمم و نوشته‌ها معلوم نباشه. این فایل که فیلمشو گذاشتم فایل ارائۀ پایان‌نامۀ ارشدمه که سوم آبان‌ماه بود ولی برای ارائه‌های دکتری هم همین داستانو داریم. صبح و ظهر و عصر هم فرقی نداره.

تو این فیلم، چون وانتیه داره به زبان ترکی کارشو پرزنت! می‌کنه :)) من ترجمه می‌کنم براتون. می‌فرماید که: خِردا چورَح (نانِ خُرد یا همون نون خشک)، نایلون (چیزای پلاستیکی)، آلمیون (چیزای آلومینیومی)، دَردَمیر (در و چیزهای آهنی)، یخچل (یخچال)، کابینت، پیلته (فتیله یا همون چراغ نفتی!)، کپسول!، سماور، بخاری، کُر کهنه وسایییییییل (وسایل کهنه و فرسوده. آهنگ صداشو اینجا می‌کشه). به‌واقع نمی‌دونم چرا انتظار داره ما و همسایه‌هامون اینا رو داشته باشیم و ببریم بفروشیم. نون خشک و یخچال حالا منطقیه، ولی چراغ نفتی و کپسول؟ موقعیت جغرافیاییمون هم مرکز شهره. بغل دانشگاه تبریز :|

۹ نظر ۱۵ آذر ۹۹ ، ۱۴:۰۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

درِ تاکسیای قدیمی به این صورت بود که یه دستگیره داشت برای باز و بسته کردن در که قابلیتِ جدا شدن از در رو هم داشت. یه چیزی هم بود که می‌چرخوندی و با چرخش اون شیشه بالا و پایین میشد. اون گردونه رو هم میشد درآورد. یه قفل هم بود که با چپ و راست کردنش در موردنظر قفل میشد. اون قفل رو هم میشد درآورد. اغلب راننده‌ها این امکاناتِ درِ عقبِ سمت چپ ماشینشونو غیرفعال! می‌کردن و تو در مقام مسافر، نه حق داشتی شیشه رو بالا پایین کنی، نه می‌تونستی از اون در پیاده بشی. اگه می‌خواستی هم امکانش نبود.

بعد از تذکرات پی‌درپی پدر مبنی بر اینکه شوفاژ اتاقمو خاموش نکنم و دمای اتاقمو گرم نگه‌دارم که سرما نخورم و سرما تبدیل به آنفولانزا و آنفولانزا منجر به کرونا نشه، و به‌دلیل سرپیچی‌های بنده در رابطه با گرم نگه‌داشتن دمای اتاقم به این دلیل که اگه گرم باشه خوابم می‌بره و خوابم ببره به درس و مشق و کارام نمی‌رسم و اگه نرسم بیچاره میشم، پدر دیشب با پیچ‌گوشتی و انبردست و آچارفرانسه وارد اتاقم شد و با عصبانیتی توأم با عشق! شوفاژ اتاقمو تا منتهی الیه باز کرد و اون یارویی که با چرخوندش دمای شوفاژ تنظیم می‌شد (اسمش شیر ترموستاتیک رادیاتوره) رو درآورد که دیگه نتونم کمش کنم. سپس فرمود تو این خونه کسی حق نداره سرما بخوره و رفت :|

چون تختم کنار شوفاژه، یه وقتایی از خواب بیدار می‌شدم و شوفاژو می‌بستم و پتو رو کنار می‌زدم می‌خوابیدم. صبح می‌دیدم بابا اومده دوباره روشنش کرده. پتومم می‌کشید روم و یه پتوی دیگه هم اضافه می‌کرد حتی. که سرما نخورم و سرماخوردگیم تبدیل به آنفولانزا و آنفولانزا منجر به کرونا نشه. امروز صبح با این یأس فلسفی که چرا نباید اختیار دمای اتاقمم داشته باشم بیدار شدم و اعلام کردم یا اون شیر فلکۀ شوفاژو بهم برگردونین، یا از فردا می‌رم تو تراس می‌خوابم و سرما می‌خورم :|

۲۲ نظر ۱۲ آذر ۹۹ ، ۰۷:۵۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۵۷- بازتحلیل

سه شنبه, ۲۰ آبان ۱۳۹۹، ۱۰:۱۱ ق.ظ

هر گاه گویشوران به هر دلیلی ساختار تاریخی و اولیۀ یک واژه را نادیده بگیرند و برای آن واژه ساختار کاملاً متفاوتی قائل شوند با بازتحلیل یا Reanalysis روبه‌رو هستیم. مثال: «دوقلو» واژه‌ای در زبان ترکی متشکل از دوق (زاییدن) + لو (پسوند نسبت) است؛ در فارسی این ساختار را نادیده گرفته، «سه‌قلو» و «چهارقلو» را ساخته‌ایم؛ و نیز «دوبله» و «سوبله»، «لوکس» و «دولوکس».

دخترخاله با علم و اطلاع از این موضوع که من شیفتۀ بچه‌م (برخلاف ماری که بچه‌گریزه)، این عکسو برام فرستاده و زیرش نوشته سه‌قلوهای جاری ندا. اولش متوجه نوشتۀ زیر عکس نشدم. قلب فرستادم و پرسیدم خدا حفظشون کنه، سه‌قلوهای کی‌ان؟ نوشت بچه‌های برادرِ شوهرِ ندا. قلب دیگه‌ای فرستادم و نوشتم چه نازن، اسمشون چیه؟ جواب داد «نیلا ی ائل آی آی هان». با شمّ زبانی تشخیص دادم که اسم یکی نیلای است و دیگری ائلای و آن یکی هم آیهان. هر سه‌شون «آی» دارن که در زبان ترکی یعنی ماه. بعد داشتم فکر می‌کردم حالا کدوما اسم دخترا هست و کدوم اسم پسر؟ اینکه دوتا دختره و یه پسر رو هم از روی رنگ لباسشون تشخیص دادم. گفتم نیل شاید مخفف نیلی و نیلوفر باشه. ائل هم یعنی ایل و مردم و قوم و قبیله. ولی هان نمی‌دونستم ینی چی که به‌لطف گوگل فهمیدم همون خان هست. چون زبان ترکیه، خ نداره. و بدین سان فهمیدم آیهان اسم قلِ آبیه و نیلای و ائلای اسم قلای صورتی :|

من اگه مامانِ یه همچین سه‌قلوهایی بودم، تز دکترامو زبان‌آموزی کودک انتخاب می‌کردم و همزمان بهشون ترکی و فارسی یاد می‌دادم ببینم چجوری قواعد صرفی و نحوی دو زبان از دو خانوادۀ زبانی کاملاً متفاوت رو یاد می‌گیرن. ولی متأسفانه باباشون فعلاً قصد ازدواج نداره و من مجبورم روی یه موضوع دیگه‌ای کار کنم :|

+ بشنویم: گل به صحرا آمده، یارا کجایی؟ پس چرا سوی ده بالا نیایی؟ [لینک]


۲۳ نظر ۲۰ آبان ۹۹ ، ۱۰:۱۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۴۳- از هر وری دری ۲

سه شنبه, ۲۹ مهر ۱۳۹۹، ۰۷:۲۹ ق.ظ

هفده. یه بنده‌خدایی هست که چند ساله تو کار مخ‌زنیه. اسم و روش کارشم ثابته. بدین صورت که کاملاً مؤدبانه می‌ره تو صفحهٔ اینستای دخترا و ضمن عذرخواهی فراوان، دایرکت می‌ده و میگه اینستای شما رو از لینکدین پیدا کردم و متوجه شدم تو فلان دانشگاه درس خوندید. من نیز تحصیلات قابل‌قبولی دارم. دنبال همسر باسوادم و تحقیق کردم و فهمیدم شما از این ویژگی برخورداری. سپس اطمینان خاطر میده که اگه جوابت مثبت باشه از طریق خانواده وارد عمل میشه و قصد مزاحمت نداره و نیتش خیره. اگه جواب ندی یا جواب رد بدی، نه اسمشو عوض می‌کنه نه متن پیامشو. فقط از ابتدای پیام‌هاش، اون سلام خانم فلانی رو ویرایش می‌کنه و اسم یه خانم جدید رو می‌نویسه و می‌فرسته برای یه دختر دیگه. یکی دو سال پیش برای یکی از دوستام پیام داده بود و اونم طبعاً جواب رد داده بود بهش. چون با دوستام راجع به این مسائل صحبت نمی‌کنم در جریان نیستم تا حالا برای چند نفر دیگه هم فرستاده این پیامو. حالا نمی‌دونم لیستی که دستشه رو بر چه اساسی مرتب کرده، ولی بالاخره نوبت منم رسید و منم چند روز پیش اون پیامه رو دریافت کردم. ولی مخم زده نشد و با خونسردی بدون اینکه حتی جوابشو بدم بلاکش کردم. 

هفده‌ونیم. از اونجایی که چند ساله اسم همین آقای مخ‌زن ناکام رو برای پسرم انتخاب کردم، برگشتم به بابا می‌گم یکی اسمش مثلاً قلی باشه، ثبت‌احوال می‌ذاره اسم پسرشم بذاره قلی؟ 

هفده‌وهفتادوپنج‌صدم. جدی اگه یه وقت اسم مراد، امیرحسین بود چی کار کنم؟

هجده. مامانم دو ساله بازی آمیرزا رو نصب کرده رو گوشیش و از اون موقع تا حالا همۀ بازیای روزانه‌شو انجام داده و یه وقتی انقدر میره جلو که برنامه پیام میده سؤالامون تموم شده و صبر کنین داریم سؤال جدید طرح می‌کنیم. با اینکه پاسخنامه‌ش تو اینترنت هست، ولی تقلب نمی‌کنه و هر جا گیر می‌کنه میاد سراغ من. ظهر اومده شش تا حرف «ا» و «د» و «ر» و «ز» و «م» و «ن» رو گذاشته جلوم میگه سه چهارحرفیاشو پیدا کردم ولی کلمۀ شش‌حرفیش نمی‌دونم چیه. گفتم مرادو زدی؟ :دی گفت آره اونو همون اول زدم. مادرو چی؟ اونم زدم. شش‌حرفیو پیدا کن. یه کم فکر کردم. نادرو چی؟ چهارحرفیا رو زدم. دنبال شش‌حرفی‌ام. یه کم دیگه هم فکر کردم. تقلب هم نمی‌ذاره بکنم از گوگل. می‌گم رمزدانو بزن. می‌گه رمزدان چیه؟ می‌گم یه ظرفه که توش رمزا رو می‌ریزن نگه‌می‌دارن :| مرزدان رو هم بزن. اونم ظرفیه که توش مرزها رو نگه‌داری می‌کنن. پوکرفیس نگام می‌کنه. دوباره یه کم دیگه فکر می‌کنم و می‌زنم زیر خنده و حالا نخند کی بخند. بین خنده‌هام می‌گم پیدا کردم پیدا کردم. میگه خب بگو. می‌گم فقط می‌تونم یه کم راهنماییت کنم. میگه خب راهنمایی کنم. می‌گم در آینده قراره همچین کسی بشی. سریع «مادرزن» رو وارد می‌کنه و می‌ره مرحلهٔ بعد. بعد با یه قیافۀ کاملاً جدی میگه چشمم آب نمی‌خوره. تو از این خاصیتا نداری :| 

هجده‌ونیم. حالا من گیر داده بودم که ببین این یه نشونه‌ست که سه تا از جوابای این مرحله مادر و مراد و مادرزنه. تو به‌زودی مادرزن میشی. فقط از اونجایی که نادر هم تو جوابا بود، امیدوارم اسمش نادر نباشه. یاد نادرشاه افشار می‌افتم که پسرش شاهرخو کور کرد :|

نوزده. با یه تعداد از دوستای دختر دورۀ کارشناسیم تماس تصویری گروهی داشتم. خلاصۀ مباحثو اینجا می‌ذارم که بماند به یادگار. در ابتدا هر کی یه شرح مختصری از آنچه گذشتِ خودش داد. راجع به درس و دفاع و مصاحبه صحبت کردیم، راجع به شیوع کرونا، هزینهٔ اسنپ و رفت‌وآمد، هزینۀ چاپ مقاله، مسافرت و وسایل حمل‌ونقل، تحصیل مجازی و دورکاری، سربازی برادران و شوهران، سریال دل و همگناه (ندیدمشون من)، هیئت علمی شدن یاسمن، نشستن نیکا خواهرزادهٔ مریم (تازه متولد شده)، سن محمدجواد پسر مطهره (تازه متولد شده اونم)، زمان خوابیدن و شیر خوردن بچه‌ها. همچنین عملکرد بعضی از اساتیدمون رو موردنقد و بررسی قرار دادیم. راجع به آغاز به کار وبلاگ منم صحبت شد (اونجا که پرسیدن چه خبر؟ نرگس گفت هر خبر جدیدی جز چیزایی که تو وبلاگ نوشتی بده بهمون). آخرشم به جای عکس یادگاری اسکرین شات گرفتیم :|

بیست. داشتم پستای آموزشگاه رانندگی بلاگران جوان! رو می‌خوندم. یادم افتاد مربی من مرد بود و قانون آموزشگاه‌ها اینه که آموزنده‌های خانم (چی میگن به اونی که داره رانندگی یاد می‌گیره؟) اگه مربیش مرد باشه باید همراه داشته باشه. خب با همین استدلال باید مریض زن وقتی میره پیش دکتر مرد همراه داشته باشه و دانشجوی دختر اگه استادراهنما و مشاورش مرد بود همراه داشته باشه و مسافر زن وقتی سوار تاکسی میشه اگه راننده مرد بود، همراه داشته باشه. نمی‌فهمم چرا کسی تا حالا اعتراض نکرده لغو کنن این قانونو. هر کی خواست و احساس نیاز کرد با خودش همراه می‌بره دیگه. چرا به‌شکل قانون درش‌آوردن آخه :|

بیست‌ونیم. من یه وقتی تو این مملکت یه کاره‌ای شدم، اول این قانونو ملغی (بخونید ملغا) می‌کنم. بعد به اتباع غیرایرانی هم بدون اعمال شاقه گواهی‌نامه می‌دم :|

بیست‌ویک. صبح یه پیام ناشناس تو تلگرام داشتم از یکی که خودشو سال‌پایینی معرفی کرد. گفت فلانی (فامیلیشو گفت) هستم. کمک لازم داشت و شماره‌مو خواست. استادمون یه گروه داره؛ هر سال دانشجوهاشو اضافه می‌کنه اونجا. آی‌دی منو از اون گروه پیدا کرده بود و اومده بود پی‌وی. چون دیده بود برای اون یکی سال‌پایینی پرسشنامه درست کردم، فکر کرده بود تو کار دستگیری از مستمندانم. شماره‌مو دادم و همون موقع زنگ زد. چون اسم کوچیکشو نگفته بود نمی‌دونستم پسره یا دختر. عکس پروفایلشم طبیعت بود. جواب تلفنشو دادم و تعجب کردم که پسره. معمولاً روال این‌جوریه که دخترا بیشتر کمک می‌خوان و پسرا اگر هم کمک بخوان از دخترا کمک نمی‌خوان. حالا این زنگ زده بود و تو همون ثانیه‌های نخستین داشت از بدبختیاش می‌گفت و اینکه اگه پروپوزالشو تا آبان تحویل نده محروم میشه. موضوع رو گفت و ازم خواست براش پروپوزال بنویسم. پیشنهاد به‌شدت بی‌شرمانه‌ای بود که نمی‌دونستم چجوری به محترمانه‌ترین شکل ممکنش بگم نه. کلی راهنماییش کردم، ولی تهش باز گفت شما بنویسید. آخرش یه پایان‌نامه مشابه موضوع خودشو معرفی کردم گفتم برید این دانشجو یا استادشو پیدا کنید و ازشون راهنمایی بخواید. موضوعش برای من انقدر ساده بود که می‌تونستم در عرض دو ساعت براش بیست صفحه پروپوزال بنویسم و حداقل یه تومن دستمزد بگیرم. ولی کیه که ندونه من چقدر متنفرم از آدمایی که کارشونو می‌سپرن بقیه انجام بدن و متنفرترم از اونایی که این کارو برای اونا انجام می‌دن.

بیست‌ویک‌ونیم. یکی از کارهای زشتی که بعضی از دانشجوهای باهوش و درس‌خون و حتی استادها می‌کنن اینه که برای یه عده دانشجوی بی‌هوش و درس‌نخون پروپوزال و مقاله و پایان‌نامه می‌نویسن و ازشون پول می‌گیرن. وقتی می‌شنوین فلانی مقاله‌شو خریده، از این زاویه هم به قضیه نگاه کنین که یکی مقاله‌شو فروخته که این تونسته بخره. با اینکه من همیشه تو مراحل مختلف کارهای هم‌کلاسیام کمکشون می‌کنم، ولی برای خودم یه سری اصول و خط قرمز دارم که به‌شدت پایبندم بهشون. اولین اصلم اینه که نقص کارشو خودش رفع کنه، یا رفع کردنشو یاد بگیره. مثلاً همین چند وقت پیش مقالۀ دوست هم‌کلاسیم به‌خاطر نحوۀ نوشتن فرمول‌ها رد شده بود و هم‌کلاسیم ازم خواست درستش کنم. پیشنهاد یه مبلغی رو هم بهم داد. گفتم اگه مشکلش صرفاً مربوط به ورد یا هر چیزی باشه که به تخصص اون فرد مربوط نمیشه بدون دستمزد هم راهنماییش می‌کنم و درستش می‌کنم. البته به‌شرطی که خودش هم یاد بگیره. ولی اگه چیزی باشه که تخصصیه و خودش باید بلد می‌بود و بلد نیست و نمی‌خواد هم بلد بشه!، ده‌برابر اون مبلغم بدین بهم انجام نمی‌دم و هر چقدر هم محتاج اون پول باشم بازم انجامش نمی‌دم. چون که اون فرد قراره از اون مقاله یا پایان‌نامه استفاده کنه و به مدارج بالا برسه و مدیری رئیسی استادی کسی بشه. درسته که من نمی‌تونم مانع به قدرت رسیدن افراد کم‌لیاقت بشم، ولی حداقل کاری که از دستم برمیاد اینه که روند رشد و ترقیشونو تسریع نبخشم. و تقریباً هم‌کلاسیای خودم به این اخلاقم واقفن و می‌دونن تو این زمینه‌ها همکاری نمی‌کنم با کسی. ولی از اونجایی که سال‌پایینیا از این ویژگیم آگاهی ندارن، به خودشون اجازه می‌دن که ازم بخوان براشون پروپوزال، مقاله یا پایان‌نامه بنویسم. یه‌جوری هم مطرح میشه که انگار یه درخواست عادیه و حالا اگه من نه، یکی دیگه. می‌رن سراغ یکی دیگه.

بیست‌ودو. یه بنده خدایی که خودشو با فامیلیش معرفی کرد و نفهمیدم خانمه یا آقا، یه پرسشنامه برام فرستاده پرش کنم و پیشاپیش تشکر هم کرده بابت همکاریم در پیشبرد تحقیقش. بعد در پاسخ به این سؤالم که شما؟ میگه دانشجوی فلان دانشگاهم و شماره‌تونو با اجازۀ سازمان سنجش، از فلان دانشگاهی که برای مصاحبه‌ش دعوت شده بودید گرفتم. حالا من با اینکه دعوت شده بودم نرفته بودم مصاحبه. شخصیتم هم این‌جوریه که هر کی پرسشنامه بده دستم جواب می‌دم که آمار و تحقیقش جلو بره. ولی حداقل انتظارم این بود که ازم اجازه گرفته بشه بعد شماره‌م در اختیار محقق قرار داده بشه.

بیست‌وسه. هیچ وقت فکر نمی‌کردم به مرحلۀ میوت کردن استوری و پستای اینستای کسی برسم. یه سری از جوانان اقوام هر روز چهل تا پست و استوری می‌ذاشتن از شکست عشقی و سخنان بزرگان. دوست ندارم همچین پستایی رو. روم هم نمی‌شد آنفالو کنم. لذا میوتشون کردم. بعد حالا من جرئت ندارم تو صفحۀ فامیلا یه بیت شعرِ حتی حماسی بذارم. که حرف درنیارن پشت سرم که رفته تهران به جای درس خوندن عاشق شده :| اون وقت اینا چجوری این همه شعر عاشقانه می‌ذارن و کسی کاریشون نداره؟

بیست‌وسه‌ونیم. شاعر می‌گه:

«و با چه قید بگویم که دوستت دارم؟ 

که تا ابد؟ که همیشه؟ که جاودان؟ که هنوز؟»

بیست‌وسه‌وهفتادوپنج‌صدم. شما حرف درنمیارین دیگه، مگه نه؟ به‌نظرم جوابش هر روز، هر ساعت، هر ثانیه، یا هر لحظه هم می‌تونه باشه.

بیست‌وچهار. اون مسابقه‌های روزانۀ کتاب‌پلاس یادتونه؟ چند ماه پیش، این سؤالو اشتباه جواب دادم و باختم و از اون موقع تا حالا همچنان دارم به این فکر می‌کنم که علت ازدواج داستایوفسکی چی بوده؟ مثل اون سؤال تروبتسکوی رفته رو مخم :|


۲۹ مهر ۹۹ ، ۰۷:۲۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۴۲- از هر وری دری ۱

دوشنبه, ۲۸ مهر ۱۳۹۹، ۰۷:۲۸ ق.ظ

صفر. آیا می‌دانید افرادی که توی هر پست ازشون اسم می‌برم پای همون پست برچسب می‌خورن و اگر روی عنوان پست‌ها کلیک کنید به برچسب‌ها و از اون طریق به پست‌های مرتبط با اون افراد می‌رسید؟

یک. آیا می‌دانید کلمه یا جملات قرمزرنگ داخل متن ارجاع به عکس یا پست هستند و اگه یه روز بخوام ازتون امتحان بگیرم از اون قسمت‌ها هم سؤال میاد؟

دو. آیا می‌دانید پست‌های جالب و مفید دیگران رو می‌ذارم تو ستون سمت چپ، تو قسمت بازنشر؟ یادم باشه راجع به اون مقالۀ پیرسون یه پست مجزا بذارم بعداً.

سه. آیا می‌دانید کنار پیام‌هایی که با نام کاربری بیان برای دیگران می‌فرستید یه چراغ هست که اگر زرد باشه یعنی پیامتون هنوز خونده نشده؟ البته گیرنده می‌تونه این امکان رو برداره و شما نفهمید پیامتون خونده شده یا نه. ولی من این امکان رو برنداشتم که مطمئن باشید از شهریور تا حالا به پنل اون وبلاگی که پیام‌هاتونو اونجا می‌ذارید مراجعه نکردم و الان حتی نمی‌دونم چند تا پیام اونجا دارم. فکر نکنید می‌خونم و جواب نمی‌دم یا می‌خونم و فرق می‌ذارم بینتون و به بعضیا جواب می‌دم. چراغ همۀ پیام‌های دریافتیم روشنه.

چهار. آیا می‌دانید امروز ساعت ۱۹ به وقت ایران! قراره محمود همسر ماری جوانا (هر دو از بلاگرای قدیمی هستند) توی شبکهٔ ۴ (برنامهٔ چرخ) راجع به تحولات دنیای برنامه‌نویسی در ده سال اخیر صحبت کنه؟

پنج. آیا می‌دانید امروز آخرین دوشنبۀ ماهه و همراه اولی‌ها اگر کد ستاره ۱۰۰ ستاره ۶۴ مربع رو بزنند اینترنت هدیه می‌گیرند؟

پنج‌ونیم. آیا می‌دانید معتادها هم می‌گیرند؟

شش. آیا می‌دانید ایرانسل تو اپش (اپ ایرانسل من) یه قسمتی داره که از اونجا می‌تونید تعرفۀ آزاد اینترنت رو غیرفعال کنید و وقتی بستۀ اینترنتی ندارید و دادۀ همراهتون بازه روی قبضتون هزینۀ آزاد نیاد یا از اعتبارتون کم نشه؟ همراه اول این امکان رو نداشت. چند روز پیش اپش (اپ همراه من) رو به‌روزرسانی کردم و دیدم به بخش خدماتش قطع تعرفۀ آزادو اضافه کرده. اگه اپشو ندارید با کد ستاره ۱۰۰ ستاره ۱۱۳ مربع هم می‌تونید غیرفعالش کنید. اینترنت با تعرفۀ آزاد هر گیگش نزدیک شصت‌هزار تومنه. توصیه می‌کنم غیرفعالش کنید. حالا اگه یه وقت پیش اومد که چند ثانیه در حد چک کردن یه پیام یا سایت اینترنت لازم داشتید، بازم به‌صرفه‌تر هست که اینترنت ساعتی بگیرید و بدون بسته از تعرفۀ آزاد استفاده نکنید. کد اینترنت ساعتی ستاره ۱۲۱ ستاره ۲ مربعه. 

شش‌ونیم. چرا این اپراتورا منو استخدام نمی‌کنن؟ این همه تبلیغات و پشتیبانی می‌کنم براشون، لااقل یه چند ماه مکالمۀ رایگانی اینترنتی چیزی بدن بهم :|

هفت. اون روز که آقای شجریان فوت کرد، اومدم سراغ فولدر ۱۳ گیگابایتیِ آهنگ‌هام ببینم چی دارم ازش. از ۲۳۷۹ تا آهنگی که داشتم هفت‌تاش متعلق به ایشون بود.

هشت. پایان‌نامه‌مو که پست کرده بودم یادتونه؟ با کد رهگیری که پست داده بود هر چند ساعت یه بار چک می‌کردم ببینم کجاست. پستچی چند بار برده تحویل بده و نبودن. انقدر عصبانی بودم که اسکرین‌شات رفت‌وآمد پستچی رو فرستادم برای معاون آموزش و منشی معاون آموزش. هیچی هم ننوشتم زیر عکس. چون که عصبانی بودم و حرفی برای گفتن نداشتم. قبل از پرینت چندین بار بهشون گفته بودم که دانشگاه‌ها تعطیله و چه لزومی داره من پرینت کنم براتون بفرستم. ایمیل کرده بودم براشون که ایمیل کنن برای داور که زمان رو از دست ندیم و داور پی‌دی‌افشو بخونه. اصراااااااااار داشتن که نه، روالش اینه پرینت کنی سیمی کنی بفرستی برامون که بفرستیم برای داور و داور از روی کاغذ بخونه. بفرما. حالا بفرستید برای داور تماشا کنیم. خب صد بار به رَوش سنتی عمل کردی و دیدی ثمرش را. ایمیل چه بدی داشت که یک بار نکردی؟ اصلاً چرا پستچی بسته رو نداده به نگهبان؟ یا شاید خواسته بده و نگهبان نبوده. خب چرا نبوده؟ چرا به شمارۀ همراه مسئول آموزش که روی پاکت بود زنگ نزده؟ اگه زنگ زده چرا جواب نداده؟ و همچنان اون سؤال اصلی که چه اصراری بود پرینت کنم بفرستم وقتی پدیده‌ای نه‌چندان نوظهور به نام ایمیل وجود داره؟

هشت‌ونیم. اسم نامه‌رسان تو این دو بار مراجعه یکی بود. بعد موندم چجوری تو هردوشون، هم تو نوبت صبح هم تو نوبت ظهر نوشته مراجعه برای بار اول.

نه. همون‌طور که پیش‌بینی کرده بودم در اولین جلسۀ آنلاینِ اون طرحی که تو پستِ مانتوسبز شال‌نارنجی خدمتتون عرض کرده بودم، رئیس جلسه که مجری طرح باشه پس از ذخیرۀ شماره‌هامون تو گوشیش، قبل از اینکه جلسه تموم بشه با همون شمارۀ پنج سال و پنج ماه پیشش اومد تلگرام و ابراز شگفتی کرد.

ده. چند روز پیش این عکسو استوری کرده بودم تو صفحۀ اینستایی که هم‌کلاسیا هستن. سؤالا رو از چند نفر پرسیدم، ولی یا بلد نبودن، یا یادشون رفته بود، یا فقط یکی‌دوتاشو مطمئن بودن. یکیشونم پیاممو دید و جواب نداد. اولین بارشم نیست بی‌جواب می‌ذاره پیاممو. یه بار بهم گفت تو وقت غیراداری ازم سؤال نپرس :| چون کارمنده برخوردشم با ما کارمندیه. انگار نه انگار خودش نصف شب زنگ می‌زد که براش جزوه بفرستم. اگه می‌دونستم یه همچین خاصیتی داره منم تو ساعات غیراداری جواب تلفناشو نمی‌دادم. خب آدم هر موقع بخواد می‌تونه پیامشو بفرسته، ولی شما هر موقع تونستی جواب بده. سؤال دوستانه که وقت اداری و غیراداری نداره. زنگ که نمی‌زنم بگی مصدع اوقاتت شدم. این همون بزرگواریه که اسم پایان‌نامه‌شو نگفت بهش ارجاع بدم. انقدر رفتارش عجیب و غریب و نامأنوسه که بعضی وقتا تصمیم می‌گیرم منم همین رویه رو در رابطه باهاش داشته باشم تا بفهمه چه حسی نسبت به رفتارها و کردارهاش دارم، ولی هر بار به خودم می‌گم ولش کن، قرار نیست شخصیت خودمو به‌خاطر شخصیت بقیه ببرم زیر سؤال. تو خودت باش.

ده‌ونیم. اینم برای اونایی که تخصصشون تو این حوزه‌ست و مشتاقن بدونن چه جوابی به سؤالات این دوستمون دادم. قبل از اینکه براش بفرستم فرستادم برای استادم که چک کنه که اشتباه راهنمایی نکنم.

ده‌وهفتادوپنج‌صدم. بهش بگم این «را» رو بعد از «دست شما» نگه؟ یا مهم نیست؟ :| همیشه با «را» میگه.

یازده. ما برای خرید خوراکی (قاقالی‌لی) خانوادگی می‌ریم و هر کی مستقل از بقیه خوراکی موردعلاقه‌شو به‌صورت انبوه! برمی‌داره و بعد میاریم تو خونه باهم به اشتراک می‌ذاریم. مثلاً من کلی هیس برمی‌دارم و میام از هیس‌هام به بقیه می‌دم و بقیه هم از خوراکیاشون به من می‌دن. صبح یادم افتاد داداشم یه بسته رنگارنگ برداشته بود که بازش نکرد ازش بهمون بده. ما هم یادمون رفت بگیریم. سریع پیام گذاشتم تو گروه خانوادگی و مطالباتم رو مطرح کردم.

دوازده. یه خوراکی جدید کشف کردم به اسم فوندو. محصول شرکت آیدینه. مزه‌ش شبیه بیسکویتای شیرین عسله که دو تا بیسکویت شکلاتیه و بینشون مارشمالوی سفیده. اینم تقریباً همونه ولی خوشگل‌تر و جذاب‌تره به‌نظرم. یه وقت یه جایی دیدینش بخرین. قیمت امروزش پنج‌هزاره :|

دوازده‌ونیم. اپراتورا که استخدامم نکردن؛ لااقل شیرین عسل و آیدین چند تا از محصولاتشونو به‌عنوان دستمزد تبلیغاتی که براشون می‌کنم، یک سال به‌صورت مفتکی بدن بهم.

سیزده. چهار تا بیسکوتارت قلبی نیکا برداشتم. مامانم میگه اینا رو بده من نگه‌دارم هر موقع قهر کردین از زیر در بفرستم تو اتاقتون آشتی کنین (در صورتی که ایران زندگی نمی‌کنید یا آنتنتون این‌ورو نمی‌گیره و متوجه نشدید چی می‌گم کلیک کنید).

چهارده. داشتم بیسکویت مادر می‌خوردم. بابا بیسکویتا رو ازم گرفته میگه به‌به، دختر گلم! برو اون جلو نشون بده به بابا چقدر قوی شدی و چی بلدی (در صورتی که ایران زندگی نمی‌کنید یا آنتنتون این‌ورو نمی‌گیره و متوجه نشدید چی می‌گم کلیک کنید). و همۀ بیسکویتامو خورد.

پانزده. یه فایل ورد دارم که توش کلی کلیدواژه نوشتم که بعداً پست بنویسیم در موردشون. دیروز داشتم مرتبشون می‌کردم. اولویت‌بندی کردم و غیرمفیدها و بی‌اهمیت‌ها رو پاک کردم و یه سریا رو گذاشتم تو فوریت! که همین روزا در موردشون بنویسم. یه کلیدواژه هم داشتم با عنوان «فارسی حرف زدن خ». حالا هر چی فکر می‌کنم این خ کی بوده و من راجع به کی قرار بود پست بذارم هیچی یادم نمیاد :| خانم بوده، آقا بوده، خ اسم کوچیکش بوده، فامیلیش بوده، هیچی یادم نیست. یکی هم نیست بگه آخه مگه مجبوری رمزی بنویسی کلیدواژه‌هاتو :|

شانزده. بی‌صبرانه منتظر نتایج دکترام. تو دلم دارن رخت می‌شورن. کاش نتایجو آخر پاییز یا حتی آخر سال اعلام کنن. یا اصلاً اعلام نکنن هیچ وقت. هر چی به لحظۀ اعلام نتایج نزدیک‌تر می‌شیم استرسم بیشتر میشه. مگه قرار نبود نتیجه مهم نباشه برام؟

۲۸ مهر ۹۹ ، ۰۷:۲۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۳۹- اللّهُمَّ بیربیر

جمعه, ۲۵ مهر ۱۳۹۹، ۰۷:۲۵ ق.ظ

پریسا اومده بود تو نوشتن پایان‌نامه‌ش کمکش کنم. روز اول پسرشو گذاشت خونۀ مامانش ولی روز دوم با خودش آورد. نسبت به دو سال پیش آروم‌تر شده بود، ولی وقتی شمارۀ یک یا دو داشت، نمی‌گفت و مثل اینکه عادت داره بره بشینه روی مبل کارشو انجام بده. قبلاً لااقل خیالمون راحت بود پوشک داره، الان ولی باید نیمی از تمرکزمونو می‌ذاشتیم روی این موضوع که اگه رفت نشست جایی، سریع ازش بپرسیم جیش داری؟ که البته موفق هم نبودیم و هم روز قبل و هم اون روز، کار خودشو کرد. چند وقت پیشم گوشی پریسا رو به رادیکال شصت‌وسه قسمت نامساوی تقسیم کرده بود و گوشۀ لپ‌تاپشم شکونده بود. نصف اون نصفهٔ تمرکز باقی‌مانده‌مونم باید می‌ذاشتیم روی مراقبت از گوشی و لپ‌تاپ که وی نشکندشون؛ و با اندک تمرکزی که برامون مونده بود روی انتقال توأم بی‌سیم توان و اطلاعات با استفاده از مدولاسیون شاخص‌ها کار می‌کردیم. دورۀ کارشناسی رشتۀ هردومون برق بود. ولی الان پریسا ارشد مخابرات سیستمه و گرایش کارشناسی من الکترونیک بود. لذا سردرنمیاوردم چی کار می‌خواد بکنه. از آموزش نیم‌فاصله شروع کردم. بدین صورت که گفتم فایلتو ری‌نیم! کن و به جای پایان نامه بنویس پایان‌نامه. گفت چجوری؟ گفتم پایان رو که نوشتی، بعدش شیفت و کنترل و ۲ رو باهم بگیر و رها کن. بعدش نامه رو تایپ کن. زود یاد گرفت. قواعدشم گفتم. اینکه کجاها باید نیم‌فاصله بزنیم و کجاها فاصله. می‌گفتم خودت خط‌به‌خط بخون و هر جا رو حس کردی باید ویرایش کنم بگو. بعدشم عنوان‌ها و زیرعنوان‌ها و شکل‌ها و جدول‌ها و فهرست‌ها و منابع و فونت‌ها و سایزها رو درست کردیم. دوست ندارم لقمۀ آماده بذارم دهن کسی. باید خودشم یاد می‌گرفت. و یاد می‌گرفت. عصر با استادراهنماش جلسۀ آنلاین داشت. یکی از گوشیای هندزفری تو گوش من بود و دیگری تو گوش پریسا. همین‌جوری که استادش داشت ایرادات کارشو می‌گفت، منم تندتند رو کاغذ می‌نوشتم بگو چشم، بگو انجام دادم این قسمتو، بگو ایشالا تا آخر هفته، بپرس فلان چیزو کجا بنویسم؟ فلان چیزم بگو، بهمان چیزم بپرس. استادش گیر داده بود که این موج‌های تک‌حامله و چندحامله چیه نوشتی و به جای حامله بنویس حامل. چون که حامله صورت قشنگی نداره. متوجه نبود که «ه» توی تک‌حامله پسوند صفت‌سازه و موج رو توصیف می‌کنه. روی کاغذ برای پریسا نوشتم بگو چشم. بعداً همۀ حامله‌ها رو سلکت کردم جاشون حاملی رو ریپلیس کردم شد موج‌های تک‌حاملی و چندحاملی. هر چند که مصوب فرهنگستان با همون پسوند «ه» هست نه «ی». تو اون شرایط رقت‌انگیز که نودوهشت ممیز دو دهم درصد حواس هردومون به بچه بود، گوشیمم دستم بود و داشتم به سؤال‌های زبان‌شناسی فاطمه مِنَ القاهره! جواب می‌دادم. سؤالاش هر سری سخت‌تر از سری قبل میشه. به‌اندازۀ همۀ کوئیزایی که استادامون نگرفتن هر روز داره ازم کوئیز پیشرفته می‌گیره. سعی می‌کنم وقتی نمی‌دونم نگم نمی‌دونم و جواب سؤالشو از زیر سنگ هم شده پیدا کنم. هر چیزی رو هم که شک داشته باشم تو گروه ارشدمون مطرح می‌کنم یا از هم‌کلاسیای سابقم یا از سال‌پایینیا می‌پرسم که مطمئن بشم و درست راهنماییش کنم. همین‌جوری که گوشم با استادراهنمای پریسا بود و چشمم توی تلگرام، هم‌اتاقی دورۀ کارشناسیم از واتساپ پیام داد بهم. راجع به ویرایش یه کتاب مدیریتی مشورت می‌خواست. بعد از رایزنی، قرار شد ویرایششو من انجام بدم، ولی از اونجایی که تروتمیز و اصولی ترجمه شده بود، انصاف نبود دستمزد کامل ازشون بگیرم. یک‌سوم قیمت معمول رو بهش پیشنهاد دادم. تازه بعدشم گفتم ناشر ممکنه شیوه‌نامۀ مخصوص داشته باشه و هزینه‌ای که می‌کنید هدر بره و بهتره هزینه نکنید. بعد دیدم دوستم چند ساعت پیش پیام داده و شمارۀ استاد شمارۀ ۱۷ رو خواسته. انقدر درگیر بودم که دیر دیده بودم پیامشو. پیام دادم به استادم که ازش اجازه بگیرم بعد شماره‌شو به دوستم بدم. چون آنلاین نبود، پیامک هم زدم بهش. وی ضمن دادن اجازه یه پیشنهاد کاری در راستای کار قبلیمم داد. منم ذیل همون پیامک پیشنهادشو پذیرفتم و گفتم انجامش می‌دم. در ادامه پرسیده بود تاریخ دفاعت مشخص نشد؟ در جوابش، جواب استاد مشاورمو که صبح ازش پرسیده بودم کی قراره دفاع کنم کپی کردم که گفته بود امروز جلسه دارن و تاریخشو قراره تو همین جلسه تعیین کنن. پس از فراغت از بخش پیامک گوشیم، به استاد مشاورم تو واتساپ پیام دادم که نتیجۀ جلسه رو بپرسم. همون موقع ترلو نوتیفیکیشن نظرسنجی زمان جلسۀ پروژۀ اصطلاحات عامیانه رو آورد. با ساعتی که تعیین کرده بودن موافق بودم، و امیدوار بودم کلاس آنلاینی که قبل جلسه دارم طول نکشه و به‌موقع تموم بشه. از منشی آموزش راجع به پرینت و پست سؤال کردم. گفت زنگ بزن جزئیاتو از مسئول آموزش بپرس. عصر شده بود و فکر کردم درست نباشه این موقع زنگ بزنم بهش. جلسۀ پریسا با استادش تموم شده بود و رفته بود لباسای پسرشو بشوره (چون که خرابکاری کرده بود)، و من همچنان داشتم پیام جواب می‌دادم و اینو برای اون می‌فرستادم و اونو برای این.

دیروز قرار بود من برم خونه‌شون و یه کم دیگه هم کار کنیم. به‌قدری خسته بودم که پیام دادم هر محتوایی قراره به کارِت اضافه کنی اضافه کن بعدش ایمیل کن برام همین‌جا درستش کنم. موندم خونه و یه ظهر تا شب در آرامش نشستم پای کار و تمومش کردم.

وقتی بچه رو می‌شست پرسید هنوزم بچه دوست داری؟ گفتم نمی‌دونی چقدر جای هر چهارتاشون خالیه و اگه سه تای اول سه‌قلو باشن فبهالمراد. گفت پس خدایا زودتر برسون باباشونو من قیافهٔ اینو وقتی داره اولی رو می‌شوره و دومی از گشنگی جیغ می‌زنه و سیم هندزفری تو دهنشه و سومی نشسته یه گوشه جزوه‌های مامانشو پاره می‌کنه ببینم. گفتم آمین.

پ.ن: بیربیر یعنی یکی‌یکی. در شرایطی که کلّی کار یهو به آدم محوّل میشه میگن.

۲۵ مهر ۹۹ ، ۰۷:۲۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۳۷- دو ساعت از دیروز

چهارشنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۹، ۰۷:۲۳ ق.ظ

یکی از هم‌رشته‌ایامم همین روزا داره دفاع می‌کنه. استاد داور من که همون استاد شمارۀ ۶ باشه استاد راهنمای اونه. بهش پیام داده بودم که ایمیل استادمونو بگیرم و پایان‌نامه‌مو براش ایمیل هم بکنم که تا پرینتم با پست برسه دستش، زمان رو از دست ندیم و اگه فرصت داره خوندنشو شروع کنه. برنامه اینه که من با پست بفرستم تهران و اونا با پیک موتوری بفرستن خونۀ داور. ایمیل استادو گرفتم ولی منصرف شدم. چون داورمه، فکر کردم درست نباشه خودم بفرستم و ممکنه از هر جمله‌ای که در متن ایمیلم به‌کار می‌برم برداشت دیگه‌ای بکنه. حالا شاید مجدداً منصرف بشم و بفرستم. به این هم‌رشته‌ایمم گفتن پایان‌نامه‌شو پرینت بگیره ببره براشون. داشتیم راجع به هزینه‌ها و اینکه باید یک‌روسفید باشه یا میشه نباشه صحبت می‌کردیم؛ گفت قیمت پرینت و کپی صفحه‌ای الان حدوداً هزار تومنه و یه جاییو می‌شناسه که هزینه اونجا سیصد تومنه. نمی‌دونم چرا همچنان تعجب می‌کنم وقتی قیمت یه چیزیو می‌شنوم. اصولاً باید تا الان عادی می‌شد این افزایش لحظه‌به‌لحظۀ قیمتا، ولی عادی نمیشه برام. هر روز یه شاخ جدید به شاخ‌هایی که روز قبل روی سرم درومده اضافه میشه.

چند سال پیش یه بسته برگۀ آچهارو (اون موقع پونصدتاش هفت هشت‌هزار تومن بود. الانو نمی‌دونم، ولی سری آخری که خریدم پنجاه‌هزار بود) بردم دادم برام پانچ کنن (حاشیه‌هاشو سوراخ کنن). بعضی از جزوه‌هامو تو اینا می‌نوشتم و آخر ترم سیم می‌نداختم. 

دیروز به جای اینکه ببرم بیرون پرینت بگیرم سیمی کنم (نمی‌دونم چه اصراری دارن سیمی بشه) تو خونه تو همینا پرینت گرفتم سیم انداختم فرستادم. ۱۸ تومنم هزینۀ پست شد. البته تو فاکتور نوشته ۱۴۳۰۰ تومن، ۶۱۰ گرم، ولی ۱۸ تومن گرفتن. عجیب بود که هزینۀ پست ده برابر نشده. 



هر برگه‌ای که از تو پرینتر بیرون میومد یه صلوات می‌فرستادم و صلوات بعدی رو جلی‌تر ختم می‌کردم که برگۀ بعدی گیر نکنه توش، یا جوهر روش پخش نشه. تا صفحۀ شصت خوب پیش رفت. بعد یهو به این صورت که در تصویر زیر می‌بینید قاطی کرد. یه کارتریج یدکی داشتم. عوضش کردم و با مصیبت و مشقت، باقی صفحات رو هم پرینت گرفتم.



موقع سیم انداختن از چوب کبریت برای نظم دادن به صفحات استفاده کردم. تموم که شد، بابا گرفت ورق زد ببینه ماحصل این چند سال پژوهشم چیه. مامانمم یه نگاهی به حجمش انداخت و پرسید همه رو خودت نوشتی؟ موضوعش چیه؟ گفتم آره، خط‌به‌خط و کلمه‌به‌کلمه‌شو خودم نوشتم. در مورد موضوع گفتم یادته یه بار تو رستوران وقتی به این فکر می‌کردم که جوجه رو انتخاب کنم یا کوبیده رو، اشتباهی گفتم جوجیده؟ جوجیده یه واژۀ جدید بود که تا اون موقع نشنیده بودیم. اگه من این واژۀ جدیدو پیش دوستام استفاده کنم اونا هم یاد می‌گیرن و استفاده می‌کنن و خانواده‌شون یاد می‌گیره. بعد خانوادۀ اونا استفاده می‌کنن و سرایت می‌کنه به همسایه‌ها و فامیل. مثل همین کرونا که همه رو مبتلا کرده. مامانم داشت با دقت گوش می‌داد. بعد یه نگاه به حجم پایان‌نامه‌م انداخت و گفت خب اینایی که گفتی رو میشه تو یه صفحه هم نوشت. بقیۀ این صدوپنج صفحه چی نوشتی؟


نُهِ صبحِ دیروز

۲۳ مهر ۹۹ ، ۰۷:۲۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۲۶- آخرین کنکور خود را چگونه گذراندید؟

جمعه, ۱۱ مهر ۱۳۹۹، ۰۷:۱۱ ق.ظ
ما سوم اسفند آزمون دکترا داشتیم که به‌خاطر کرونا عقب افتاد و گفتن ۲۸ فروردین برگزار میشه. چند روز مونده به آزمون باز عقب افتاد و گفتن نهم خرداد. باز چند روز مونده به نهم خرداد به تعویق افتاد و گفتن ۲۶ تیر. که اینم به تعویق افتاد و گفتن ۹ مرداد. این درسا یه بخشیش یادگرفتنیه؛ بخش اعظمش حفظیه و باید تا روز آزمون بخونی که فراموشت نشن. منم از تابستون پارسال آهسته و پیوسته می‌خوندم تا همین دو ماه پیش.

صبح روز قبل از کنکور که هشتم مرداد باشه، چون کم خوابیده بودم (هفتۀ آخر منو از خواب و خوراک انداخت برخی مسائل)، دو سه لیوان نسکافه خوردم که تا شب سر حال باشم و شب به‌موقع بخوابم که صبح روز بعد، سر جلسه خوابم نیاد. نتیجۀ این اقدام نابخردانه‌م این شد که من تا دو روز بعد از این نسکافه‌ها همچنان بیدار بودم. 



این عکسو یک نصفه‌شبی که صبحش باید سر جلسه بودم گرفتم. خوابم نمی‌برد. عکسو استوری کردم تو اینستا و روش نوشتم ما در زبان ترکی به کسی که بعد از خواندن چهار جلد کتاب آواشناسی از حق‌شناس و ثمره و مدرسی و لاری هایمن، ساعت یک نصفه‌شبی که صبحش کنکور داره کمدشو زیرورو می‌کنه تا جزوۀ صد سال پیش آواشناسیشو پیدا کنه و اونم بخونه بعد بخوابه می‌گیم: «یِمانان دُیمی‌ییبدی، ایستی‌ییر یالامانان دُیا». ینی با خوردن سیر نشده، می‌خواد با لیس زدنِ [ته ظرف] سیر بشه. ینی یه سال وقت داشته بخونه و الان که واپسین ساعات قبل از آزمونه، همچنان داره می‌خونه. واقعیت این بود که خوابم نمی‌برد و می‌خواستم یه چیزی بخونم که چشام گرم بشه خسته شم. ولی حاشا و کلا!

حدودای چهار بالاخره به‌زور خوابم برد، و قبل از شش، قبل از آلارم گوشیم بیدار شدم. یه جور استرس نهفته داشتم که نمود بیرونی نداشت ولی خوابو از چشام گرفته بود. جزوه‌به‌دست صبحانه خوردم و لباس پوشیدم و ماسکمو زدم و به این صورت سوار ماشین شدم. یه سلفی گرفتم و استوری کردم که اون ضرب‌المثل ترکی رو به کسی که تو ماشین، تو مسیر آزمون هم همچنان جزوه دستشه هم میگن.



هفت رسیدم دانشگاه و بابا رفت. خلاصه‌ها و گوشیمم بهش دادم که نبرم بدم بخش امانت آزمون. هیچی جز جامدادی و کارت آزمون و کارت شناسایی همرام نبود. گفتم دوازده تموم میشه و همین حدودا بیاد دنبالم. اون روز سالگرد بابابزرگم هم بود و قرار بود بریم سر خاک. وارد حیاط که شدم همه ماسک داشتن. موضوعی که منو به شگفتی وامی‌داشت مامان و باباها و شوهرهایی بودن که تو خیابون نشسته بودن. خدایی دیگه دانشجوی دکترا یا باید خودش بیاد، یا اگرم کسی از بستگانش می‌رسوندش همراهش نشینه پشت در. زشته. بچه که نیستیم. دیگه دقت نکردم مادرا دعا و تسبیح هم دستشون بود یا نه؛ ولی به‌خاطر کرونا هم که شده نباید میومدن. از اونجایی که هیچی نداشتم بخونم و گوشی هم نداشتم، شروع کردم به شمردن. اول افرادو شمردم، بعد ماسکای سفیدو، بعد ماسکای آبی و سبز و مشکی. سفیدا بیشتر بود. سبز و آبی و مشکی دو سه تا. همه مقنعۀ مشکی داشتن و نتونستم آمار شال و روسریا رو بگیرم. عینکیا رو هم شمردم. همین‌جوری که توی صف ایستاده بودم و قدم‌به‌قدم به محل تب‌سنجی نزدیک می‌شدم، سرعت نزدیک شدنم رو هم حساب کردم. دیگه تا برسم طول و عرض و تعداد آجرای ساختمونای اطراف رو هم حساب کرده بودم. اول از یه درگاه (گیت) رد شدیم و کفشامونو الکلی کردن. بعد یه دستگاهی گرفتن که احتمالاً وسایل الکترونیکی رو شناسایی می‌کرد. تفتیش بدنی نکردن دیگه. بعدشم یه آقایی جلوتر تبمونو گرفت و همزمان انگشتمونو گذاشتیم توی یه چیزی که سردرنیاوردم چیه. چون همه انگشتشونو می‌کردن تو اون دستگاه، جلوتر یه مسئول دیگه با پیس‌پیس! وایستاده بود انگشتمونو ضدعفونی کنه. این مرحله رو که رد کردیم، وارد یه دوراهی شدیم که براساس شماره‌مون باید سمت راست یا چپ می‌رفتیم. من سالن ورزش دانشگاه بودم. یه عده هم ساختمان کلاس‌ها بودن. دم در سالن یه گربه نشسته بود. منتظر وایستادم بره کنار که برم تو. نرفت. یه دختره اومد که بره تو. گفتم من از گربه می‌ترسم، منو همراهی کن. گفت منم می‌ترسم. گفتم پس بیا همدیگه رو همراهی کنیم :)) یه کم نزدیک در که شدیم صبر کردیم گربه بره کنار. ولی وقعی به حضور ما نمی‌نهاد. برگشتم عقب که اگه حمله کرد بتونم فرار کنم :| چند نفر اومدن رد شدن و گربه هم بالاخره یه تکونی به خودش داد و رفت کنار. منم از فرصت استفاده کردم و دویدم تو :)) بیسکوییت و بطری آبو از دم در برداشتم و وارد سالنی که توش پر صندلی بود شدم. آروم آروم حرکت می‌کردم که بتونم اسم و رشتۀ ملتو بخونم :| فقط چهار نفر جز من زبان‌شناسی بودن. رقیه، سمانه، سمیرا، نگار. فامیلی رقیه آشنا بود. تو آزمون پارسال که اسفند پیارسال بود هم دیده بودمش. فعلاً نیومده بودن که ازشون بپرسم ارشد کدوم دانشگاه بودن. نشستم و نگاه به ساعت کردم. خیلی مونده تا آزمون شروع بشه. شروع کردم به شمردن صندلیا. ۹ صندلی در عرض سالن و ۱۶ صندلی در طول سالن بودن. من درست وسط سالن بودم. همون‌جایی که توپ رو می‌ذارن و بازی شروع میشه. شمارش صندلیا که تموم شد، آدما رو شمردم، غایبا رو، ماسکای سفید، سبز، آبی و مشکی. عینکیا، مانتو رنگیا، چادریا. دیگه هر چیو که بشه شمرد شمردم. اجازه نمی‌دادن بلند شیم یا ماسکمونو برداریم صحبت کنیم. برگشتم عقب دیدم یکی از هم‌رشته‌ایام اومده. سه تاشون پشت سر من بودن و رقیه جلو بود. ماسکمو کشیدم پایین و با پشت سری احوالپرسی کردم و سر صحبت رو به این صورت باز کردم که چقدر آمادگی داره. بعد ماسکمو زدم. گفت آمادگی چیه، شوهرم به‌زور ثبت‌نامم کرده. الانم حاضریمو بزنن پا می‌شم می‌رم. من هیچ، من نگاه بودم. یکی از پشت سریاش غایب بودن. اشاره کرد به صندلی خالی و گفت نیومدن بعضیا. مسئول سالن داشت تذکر می‌داد سکوت کنیم. به مسئوله گفتم این صندلی جلوییم زبان‌شناسیه. میشه نگاه کنید ببینید جلویی اون چیه؟ رفت نگاه کرد اومد گفت زبان‌های باستانی. زیست و زمین ردیف سمت راستم بودن و زبان‌شناسی و زبان‌های باستانی همین ردیفی که من بودم. این دختره که رشته‌ش زمین بود پارسال تک‌رقمی شده بود؛ ولی قبول نشده بود. داشت با دوستش حرف می‌زد شنیدم. حوصله‌م سر رفته بود. تازه داشتن دفترچه‌ها رو میاوردن تو که پخش کنن. دیدم یه مورچه روی صندلیمه. آروم، یه‌جوری که له نشه برش داشتم و گذاشتم کنار پایۀ صندلی. امن‌ترین جایی بود که به ذهنم می‌رسید. امیدوار بودم همون‌جا وایسته و تکون نخوره. هر چی تلاش می‌کردم بچسبه به زمین، انگشتمو ول نمی‌کرد و میومد روی دستم. نباید توجه بقیه رو جلب می‌کردم. دوباره آهسته خم شدم و براش توضیح دادم که نمی‌تونم روی دستم نگهش‌دارم. اگه روی دستۀ صندلیمم بشینه ممکنه وقتی به سؤالا جواب می‌دم له بشه. پس به‌صلاحه که همون‌جا کنار پایه باشه. قبول کرد. آزمون هشت‌ونیم شروع شد. شرح ماوقع آزمون رو قبلاً تو پست تروبتسکوی خوندید.

چهار ساعت بعد:

رقیه تنها هم‌رشته‌ایم بود که تا آخر نشست. جلسه که تموم شد رفتم احوالپرسی کردم. تعحب کرد که اسمش تو خاطرم مونده بود. تا سر خیابون راجع به مصاحبه و استادا حرف زدیم. بابا نیومده بود و گوشی نداشتم زنگ بزنم ببینم کجاست. نیم ساعتی منتظر موندم و رفتم نگهبانی. ازش خواستم اجازه بده با تلفن اونجا زنگ بزنم. گفت تو راهه و داره میاد. تا برسه، اون دستی که باهاش شماره گرفته بودمو جدا نگه‌داشته بودم و حواسم بود به چشم و صورتم نزنم. تا سوار شدم، گفتم اسپری؛ دستم کروناییه. یه کم جلوتر پیشنهاد دادم من بشینم پشت فرمون. هنوز دقایقی از این گفته سپری نشده بود که ماشین به لرزه افتاد و صدای عجیب و غریبی از خودش درآورد. پیاده شدیم دیدیم پنچر شده :|



حالا شانسی که آوردیم مسیر وادی رحمت (اسم بهشت زهرای ما وادی رحمته. تو شهرای دیگه بهشت رضا، بهشت معصومه و بهشت سکینه هم میگن) هر بیست متر یه مکانیکیه. ما هم داشتیم می‌رفتیم سر خاک و وسط دو تا مکانیکی این اتفاق افتاد. ینی دو قدم جلوتر و دو قدم عقب‌تر مکانیکی بود و از این لحاظ جای نگرانی نبود. 

اینجا بابا داره لاستیکو عوض می‌کنه و می‌پرسه اگه من نبودم چی کار می‌خواستی بکنی. که قبل از پاسخ دادن، اون یارویی که باهاش ارتفاع جکو تنظیم می‌کردو گرفتم ببینم می‌تونم تکونشم بدم که دیدم زورم نمی‌رسه. باز کردن پیچای لاستیکم امتحان کردم که اینم نشد. وقتی اطمینان حاصل کردم که خودم از پسش برنمیام گفتم خب زنگ می‌زنم امدادخودرو. حالا تو یه سکانسی بابا رفته تو مکانیکی و من کنار ماشینم. منتظر بودم یه جوانمرد نگه‌داره بپرسه ببینه کمک لازم دارم یا نه. هیشکی واینستاد. تو فیلما وایمی‌ستادن کمک می‌کردن :| افسانه بودن اونا؟



لاستیکه رو تو مکانیکیه گذاشتیم. گفت باید ببره یه جای دیگه با لیزر نمی‌دونم چی کارش کنه. اونجا ابزارشو نداشت. گفتیم درست که شد با اسنپ بفرسته به آدرسی که بهش دادیم.

تو سکانس پایانی ماشین درست شده و از سر خاک برمی‌گردیم و داریم می‌ریم خونه. اینجا چون قشنگ می‌خندم، گفتم این لبخند زیبامو ازتون دریغ نکنم. این لبخندو قدر بدانید که فقط اینجا گذاشتم و اینستا از این عکسا نمی‌ذارم. اون ابر کوچیک روی مچم، هم بابت اینه که بیش از حد شرعی بیرون بود هم اینکه ساعتی که رو مچم بود، مدلش رمز پستای دخترانه‌ست. یه وقت کسی ساعت‌شناس حرفه‌ای باشه رمز لو میره :| 

خدایی به این قیافه میاد از جلسۀ کنکور برگشته باشه و شب قبلشم یه ساعت خوابیده باشه و شب قبل‌تر سه چهار ساعت؟ چه انرژی‌ای دارم :))


۱۱ مهر ۹۹ ، ۰۷:۱۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۱۷- قلم، خودکار، خودنویس، برقی کنتورنویس

چهارشنبه, ۲ مهر ۱۳۹۹، ۰۷:۰۲ ق.ظ

با این مقدمه که مسئول پرداخت قبضای خونه منم و همچنان برای پرداخت قبض اپ دیجی‌پی رو پیشنهاد می‌دم، ما یه جایی داریم به اسم باغچه که واقعاً هم باغچه‌ست. کم می‌ریم اونجا و بریم هم نمی‌مونیم و چون هر موقع مأمور آب و برق و اینا میاد کنتورو ببینه اونجا نیستیم، همیشه علی‌الحساب یه چیزی می‌نویسن و پیامک میاد که مشترک گرامی آمدیم نبودید. بعد میگن خودتون بخونید برامون بفرستید. ما هم هیچ وقت نمی‌خونیم و اونا هم همچنان هر ماه یه چیزی علی‌الحساب می‌نویسن و منم اون علی‌الحسابه رو پرداخت می‌کنم. یه بار البته خواستیم بخونیم، ولی کلی عدد و رقم روی کنتور بود و عددها هم هی عوض می‌شدن. ما هم متوجه نمی‌شدیم چی به چیه و رها کردیم قضیه رو.

حالا این سری که اومدیم اینجا یهو خون مهندسانه‌م به غلیان اومد و رگ غیرتم باد کرد که بلد نبودن عیب نیست، یاد نگرفتن عیبه. شروع کردم به گوگل کردن انواع کنتورها و روش قرائتشون. الان حس می‌کنم اصلنم کار سختی نبود و بی‌خودی پیچیده‌ش کرده بودیم و می‌ترسیدیم. هر کنتوری یه تعداد خاصی عدد نشون میده. بعضیا یه دونه، بعضیا دو تا، بعضیا بیشتر. کنتور ما تک‌فاز دیجیتالی MTF200F هست و شش تا عدد داره. البته من بیشتر از شش تا می‌بینم. ینی علاوه بر کیلووات‌ساعت، ولت، آمپر، تاریخ و کلی عدد و رقم دیگه هم هست. حالا اونایی که یه دونه عدد نشون میدن قدیمی‌ترن و تعرفهٔ میان‌باری رو حساب می‌کنن همیشه. ولی کنتورای جدید سه تا قیمت دارن برای برق مصرفی. زیر عددها یه کدی هست که نشون میده اون عدد، مقدار مصرف تو زمان اوجه یا برای میان‌باریه یا کم‌باری. تعرفه‌هاشون فرق می‌کنه. همین سه تا عدد رو باید به شرکت توانیر اعلام کنیم. یا از طریق سایت، یا تلفن گویا. اونی که T1 یا R01 یا 1.8.1 هست اوج باره و گرون‌تره، T2 یا R02 یا 1.8.2 میان‌باری و معمولیه‌ و T3 یا R03 یا 1.8.3 هم برای کم‌باری. این ارزون‌تره. مثلاً نصف شبا هزینهٔ برق کمتره. این عددا رو یادداشت کردم و رفتم تو سایت توانیر ثبتشون کردم. عکس هم اختیاریه و اگه باشه خوبه. من گرفتم و آپلود کردم. مصرفمون تو زمان اوج ۱۹۰ کیلووات‌ساعت بود، تو میان‌باری ۴۴۵، تو کم‌باری ۲۷۰. این تجربه برام انقدر هیجان‌انگیز بود که دارم به کنتورنویسی به‌عنوان شغل دومم تو دنیای موازی فکر می‌کنم. به این صورت که برم در خونه‌های مردمو بزنم بگم اومدم کنترتونو بخونم. اگه پرمصرف بودن نصیحتشون بکنم که شبا از وسایل برقی غیرضروری استفاده نکنن، از منابع تجدیدپذیر و تجدیدناپذیر بگم و دیجی‌پی رو هم معرفی کنم بهشون که قبضاشونو با اون بدن.

پ.ن۱: شاید برای شما هم اتفاق بیافتد: آموزش قرائت کنتور؛ این و این

پ.ن۲: روزای اول دانشگاه، ورودیا برای هم کُری می‌خونن و تیکه می‌ندازن به رشته‌های همدیگه. ترم اول کلی از اینا بلد بودم، ولی الان همه‌شون یادم رفته. کاش می‌نوشتمشون اون موقع. عنوان رو از ورودیای امسال یاد گرفتم. دو تای دیگه هم یادم دادن: تخصص مکانیک، تعویض باد لاستیک. رشته فقط گلابی، میوه فقط صنایع (تو دانشگاه ما مهندسی صنایع معروف بود به آسونی. گلابی صدا می‌کردن این رشته رو)

۰۲ مهر ۹۹ ، ۰۷:۰۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۴۱۲- به کجا چنین شتابان

جمعه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۹، ۰۶:۲۸ ق.ظ

دختر بیست‌ویک‌سالهٔ فامیل با پسر بیست‌ویک‌ساله‌ای که مادرش ۳۸ سالشه ازدواج کرده. فی‌الواقع از هر زاویه‌ای به قضیه نگاه می‌کنم مادرشوهر دهه‌شصتی در مخیّله‌م نمی‌گنجه.

پ.ن۱: در راستای شمارهٔ پست جا داره خاطرنشان کنم که سال تولد قمری من هم ۱۴۱۲ هست. سیزدهمِ یازدهمین ماه قمری. به این صورت: ۱۴۱۲/۱۱/۱۳. از چهار تا عدد دورقمی متوالی تشکیل شده. پس‌فردای تولد امام رضاست. و با توجه به اینکه امسال سال ۱۴۴۲ هست، من الان به‌لحاظ قمری یه سال از سن شمسیم بزرگترم. تولد شمسیمم به این صورته که متولد سیزدهمین روز ماه نیستم، ولی اگه روز تولدم به ماه تولدم تقسیم بشه حاصل میشه ۱۳. فردای بزرگداشت فردوسی و پاسداشت زبان فارسی.

پ.ن۲: حالا که بحث سن و تولده، اینم بگم که امسال روز تولدم برای بابا از طرف بیمه (همونی که یه دفترچه میده می‌بری توش دارو می‌نویسن بعد می‌دی به داروخانه) پیامک اومد. مضمونش فاقد هر گونه تبریک و شادباش بود. نوشته بودن امروز تولد دخترتونه و با توجه به اینکه هنوز مجرده بیمهٔ شما فعلاً شامل حال اونم میشه. ولی اگه یه وقت ازدواج کرد، قضیه رو از ما پنهان نکنید و بیاید بگید بیمه‌شو باطل کنیم. حالا من اساساً آدمِ دکتر بُرویی هم نیستم و اگه مریض شم انقدر مقاومت می‌کنم که بالاخره خوب می‌شم، یا خوب نمی‌شم و جنازه‌مو جمع می‌کنن می‌برن زیر سرُم تا زنده شم.

پ.ن۳. ایشالا یه چند وقت دیگه هم میام می‌نویسم مادربزرگ ۳۹ ساله در مخیّله‌م نمی‌گنجه :|

۲۸ شهریور ۹۹ ، ۰۶:۲۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۹۶- خانه‌مانی

يكشنبه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۸، ۰۴:۴۴ ق.ظ

اپیزود اول. بعد از یک ماه خونه‌نشینی لازمه قبل از پایان سال پامو از خونه بذارم بیرون و برم بانک. احتمالاً وقتی دارید این پستو می‌خونید من تو بانکم. نمی‌دونم می‌تونم مقاومت کنم و بعدش نرم شهر کتاب و سررسیدای رنگی‌رنگی و خوشگل ۹۹ رو نبینم و نخرم یا نه. من هر سال همین موقع شهرو زیرورو می‌کردم برای پیدا کردن تقویم دلخواه سال نو. اگه سررسیدا ویروسی شده باشن چی؟ اگه ویروسو با خودم بیارم خونه، اگه تو بانک ویروسی شم برم سررسیدا رو ویروسی کنم، اگه ویروسه بره خونهٔ مردم... آه خدای من، کی تموم میشه این کابوس؟ شب از شدت استرس خواب کرونا می‌دیدم. دلم ریش میشه وقتی گزارشای خبری بیمارستانا و مصاحبه با مریضای کرونایی رو می‌بینم. با خودم می‌گم نکنه فوت کرده باشن و الان خانواده‌شون این گزارشو ببینن. دلم ریش میشه وقتی به کسبه و کسادی بازار فکر می‌کنم. دلم می‌گیره وقتی صحن و حرم خلوت امام رضا و غلغلهٔ بیمارستان امام رضا رو می‌بینم. من یه آدم درونگرایِ همیشه در خانه و عاشق تنهایی‌ام. ولی دیگه دارم دیوونه میشم. نه که کاری برای انجام دادن نداشته باشم. نه. از این حصار خسته شدم. از این منع شدن. از این استرس و دلهرهٔ وای اگه فلانی و بهمانی بگیرن بمیرن. دوستم پیام داده حوصله‌مون سررفت؛ کسی شمارهٔ میرحسین موسوی رو نداره ازش بپرسه از سال ۸۸ تو خونه چی کار می‌کنه؟ جواب دادم «رسد آدمی به جایی... فکر کن من! هیشکی نه ها، من! که تو عمرم تن به ذلت دیدن هیچ سریالی ندادم و دقیقه‌ای از عمرمو پای این چیزا تلف نکردم، از صبح دارم سریال ترکیه‌ای می‌بینم. این سریالو از دوران ارشد و خوابگاه تصمیم داشتم ببینم، چون اسم شخصیت نقش اولش مراد بود. ولی وجدانم اجازه نمی‌داد در امر شکافتن اتم‌ها لحظه‌ای درنگ کنم و بشینم پاش. ولیکن نفس امّاره‌م بالاخره بر لوّامه غلبه کرد و الان قسمت دوازدهشم. تا ۱۰۳ هم تصمیم دارم پیش برم. چون نمی‌تونم هیچ کاری رو نصفه نیمه رها کنم. البته ۱۰۳ رو اول دیدم بعدش از یک شروع کردم. لذا تا ۱۰۲ قراره پیش برم.» اسم سریالو نمی‌گم چون همینم مونده بود تو وبلاگم سریالای ترکیه که ۹۸.۲ درصدش آب خالصه و کارگردان تا تونسته سکانس به سکانسشو به آب بسته رو تبلیغ کنم :| حالا برای اینکه اندکی از عذاب وجدانم کم بشه همین‌جوری که دارم با لپ‌تاپم پست می‌ذارم، یا کامنت جواب می‌دم یا کتاب و مقاله می‌خونم، اونم همزمان با گوشیم پلی کردم که همۀ وقتم پاش هدر ندره و در واقع دارم سریالو می‌شنوم. خدای من، دارم تباه میشم من. چند روز پیش کنترل تلویزیون دستم بود. مثل عوام! دنبال یه چیزی بودم برای دیدن. اگه همین‌جوری ادامه بدم ممکنه رو گوشیم بازی هم نصب کنم :| آه باورتون نمیشه منِ سلبریتی‌گریز که هرگز پیج هیچ هنرمندی رو دنبال نکرده‌ام از پیج سهراب رسیدم به پیج هاشم و بعد نغمه. بعد چون اینا آرزو رو تگ نکرده بودن گوگل کردم پیج اینستای اون دختره آرزو تو سریال از سرنوشت. تباه شدم. گوگل چشاش از حدقه زده بود بیرون!

اپیزود دوم. دکتر مشایخی چند روز پیش یه مقاله منتشر کرده با عنوان تحلیل سیستم دینامیک شروع کرونا در ایران. کانال تفکر سیستمی در عمل هم پستی گذاشته بود با عنوان رویکرد سیستمی در غلبه بر بیماری‌های همه‌گیر. نرخ ابتلا به بیماری‌های همه‌گیر تحت تأثیر چند عامله: ۱. جمعیت مستعد (بالقوه)، ۲. نرخ تماس، ۳. احتمال ابتلا، ۴. جمعیت مبتلا. بنابراین کاهش نرخ ابتلا می‌تونه از طریق کاهش هر یک از این عوامل اتفاق بیفته. توضیح داده بود چجوری. پست و مدل رو فرستادم تو گروه ارشد که استادها و دانشجوهای زبان‌شناسی چند تا دانشگاه اونجان. نوشتم: منم برای مدل‌سازی رواج واژه‌های جدید فرهنگستان از این رویکرد استفاده کرده بودم. توی مدل من جمعیت مستعد، افرادی بودن که هنوز واژهٔ نو رو نپذیرفته بودن و واژهٔ بیگانه به‌کار می‌بردن، اما مستعد پذیرش بودن. جمعیت مبتلا هم افرادی بودن که واژهٔ مصوب فارسی رو پذیرفته بودن و استفاده می‌کردن. روند پذیرش یه شکلی شبیه اس انگلیسیه. البته مدل من جمعیت بهبودیافته نداره. چون برای ساده‌تر شدن معادلات، فرضم بر این بود که کسی که واژهٔ فارسی رو پذیرفته دیگه پذیرفته و بعد از چند سال واژهٔ مصوب فارسی رو کنار نمی‌ذاره که دوباره معادل انگلیسیش رو استفاده کنه. نرخ تماس تو این مدل خیلی مهمه. دلیل اصلی رایج نشدن معادل‌های فارسی در جامعهٔ زبانی اینه که کاربران با این واژه‌ها تماس کافی ندارن. ذوق کردم وقتی استاد مشاورم اومد پی‌وی و گفت مطلبتان را خواندم. خواندنی و اطلاع‌دهنده بود. ممنون.

سال ۹۶ اولین سالی بود که بعد از هفت‌سالگیم مهرماهش من خونه بودم و درس و دانشگاهم تموم شده بود. تقریباً از اون موقع به جز وقتایی که یکی دو روز تفریحی تهران بودم خونه هستم تا امروز و نمی‌دونم تا کی. تو این پست بعد از سفرنوشت‌ها می‌خوام چند تا مطلب زبان‌شناسانه باهاتون به اشتراک بذارم. حواستون باشه با همین چند تا مطلبِ احتمالاً جالب عاشق این رشته نشید. من الان دارم خوشگلیاشو نشونتون می‌دم. 

سفرنوشت ۱۳۹۶. اینجا بار و بندیلو بسته بودیم و داشتیم می‌رفتیم شمال جوج بزنیم با نوشابه. لحظۀ تحویل سال رامسر بودیم. من اینجا تو این عکس دارم برای کنکور دومین ارشدم می‌خونم. رشتۀ فلسفۀ علم. هدفم شریف بود ولی اصفهان قبول شدم. و نرفتم. چرا نرفتم؟ چون اولاً در حال تحصیلِ ارشد بودم. دو تا ارشدو که نمیشه همزمان خوند :| ثانیاً چون ارشدو یه بار روزانه خوندم و این سری حتی با اینکه روزانه قبول شده بودم باید هزینۀ شبانه رو پرداخت می‌کردم. پس چرا شرکت کردم؟ چون دوست دارم خودمو به چالش بکشم ببینم می‌تونم یا نه. همین‌قدر اسکل و دیوانه :)) :| 

عکسی دیگر از این سفر: nebula.blog.ir/post/1023



سفرنوشت ۱۳۹۶. قطار. مشهد. همون مشهدی که تو این پست خاطراتشو نوشته بودم.



سفرنوشت ۱۳۹۶. آبِ گرمِ سرعین. من چون از آب و استخر خوشم نمیاد و چندشم میشه برم تو آبی که هزار نفر توشن، به خریدِ یک فقره مایو اکتفا کردم تو این سفر. داریم آش دوغ می‌خوریم. البته خانواده هم نرفتن استخر. کلاً رفتیم آش خوردیم خرید کردیم برگشتیم :))



سفرنوشت ۱۳۹۶. اینجا سراب، قطب لبنیات استانه. فطیر هم داره. منم که عاشق وعدۀ صبحانه‌ام کلی حال کردم با محصولاتش. یه جا نگه‌داشتیم بستنی خریدیم. بابا همین‌جوری فلّه‌ای هر طعمی دستش اومده بود برداشته بود. یه بستنی بین بستنیا بود با این طعم. هیچ کس مسئولیت خوردنشو به عهده نمی‌گرفت:



زبان‌شناسی. یک.



درآمدی بر زبان‌شناسی معاصرِ ویلیام اُگریدی و مایکل دابروولسکی و مارک آرُنف که علی درزی ترجمه‌ش کرده. حین مطالعۀ این کتاب با شهرستانی در ولز آشنا شدم؛ گفتم بیام اسمشو به شما هم بگم و حیرتم رو باهاتون به اشتراک بذارم. 

شنفرپوشگوین‌گیش‌گوگریخوئیرندروبوشنتیسیلیوگوگوگوخ. در نگاه اول خیلی جدی فکر کردم موقع نامگذاری یکی مشتشو چند بار کوبیده روی صفحه‌کلید و این نام تولید شده. ولی گویا یه کلمهٔ مرکبه و معنی هم داره حتی. به نقل از ویکی‌پدیا از یه همچین عناصری تشکیل شده اسمش: کلیسا، مریم، استخر، فندق‌های سفید، در نزدیکی، در مقابل، گرداب سریع، غار سرخ.

زبان‌شناسی. دو.



در نتیجه با بچه‌ها درست صحبت کنید. چون که اونا درک می‌کنن و می‌فهمن و لابد تو دلشون بهتون می‌خندن. البته مولوی هم معتقده چون که با کودک سر و کارت فُتاد پس زبان کودکی باید گشاد.

تصویر از کتاب درآمدی بر زبان‌شناسی معاصر، صفحهٔ ۴۴۵

زبان‌شناسی. سه.



این اصطلاح اسم‌گریزی منو یاد دو تا خاطره از دورۀ کارشناسیم انداخت. من برای خطاب افراد، چه دختر، چه پسر، چه از من بزرگتر، چه از من کوچیکتر، چه استاد، چه کارمند، چه دستیار استاد، چه هم‌گروه، چه هم‌کلاسی، چه همکار، چه حالا هر کی، قاعدۀ کلی و ثابتی نداشتم. یه مدت طرف رو بررسی می‌کردم ببینم بقیه چی صداش می‌زنن، اون بقیه رو چی صدا می‌زنه و منو چی صدا می‌زنه و بعد تصمیم می‌گرفتم چی و چه جوری صداش کنم.

یه بار سر کلاس ریاضی مهندسی، استاد داشت به سؤال بچه‌ها جواب می‌داد. خیلی طول کشید بحثشون. یکی از هم‌کلاسیام خسته بود، خواست بخوابه. یکشنبه‌ها و سه‌شنبه‌ها هفت تا نُه تئوری مدار و بعدشم محاسبات و الکمغ و حلّت داشتیم. دیگه نایی برای ریاضی مهندسی سه تا چهارونیم نمی‌موند. تازه بعدشم باز حلّت داشتیم. حتی یه وقتایی شش عصر تا پاسی از شب کلاس جبرانی ریضمو و الکمغ می‌ذاشتن برامون. این هم‌کلاسیم که اتفاقاً از صبح باهم بودیم، سرشو گذاشت روی جزوه‌ش و گفت هر موقع سؤال بچه‌ها تموم شد و استاد درسو شروع کرد بیدارم کن. سؤالای بچه‌ها که تموم شد هر چی فکر کردم چجوری بیدارش کنم ایده‌ای به ذهنم نرسید. مثلاً می‌گفتم آقای فلانی؟ نه مسخره است. فلانی خالی؟ انواع جملاتِ بیدارکننده رو تو ذهنم مرور کردم اما نتونستم به زبون بیارم. خوشبختانه یه ربع بعد خودش بیدار شد و فقط شش تخته عقب مونده بود از بحث اون جلسه.

بعد یه بارم قرار بود جزوه‌هاشو کپی کنم ببرم کف دانشکده پسش بدم. یه جای دیگه یه کار دیگه داشتم و عجله داشتم. داشت با یکی دیگه از هم‌کلاسیا پله‌ها رو می‌رفت بالا. دویدم و رسیدم بهشون. اما خب پشت سرشون بودم و برای متوقف کردنشون باید یکیشونو صدا می‌کردم که برگردن سمتم. هر دو فرد، نحوۀ خطابشون در دست بررسی بود و به اسم کوچیک صدا کردنشون برای منِ دیرجوشِ زودصمیمی‌نشوندۀ محتاط در روابط و شعاع و حدود تعاملات، زود بود. ندای درونی اون لحظه نهیب زد که آیا وقت آن نرسیده است که این مسخره‌بازیا رو بذاری کنار؟ صداش کردم و وایستاد و جزوه‌ها رو دادم بهش. اون ندای درونی گفت دیدی اصن درد نداشت؟

راجع به این اسم‌گریزی یه اعترافی هم بکنم کفتون ببره قطعه قطعه بشه به رادیکال شصت‌وسه قسمت مساوی تقسیم بشه. یادتونه می‌گفتم عنوان پست‌های من اغلب معنایی فراتر آنچه که در ظاهر تصور می‌کنید دارن؟ چهار سال پیش یه پستی نوشته بودم راجع به داستان ویس و رامین، و اینکه اغلب دوستام فکر می‌کنن ویس پسر هست و رامین دختره. تو کامنتا هم خیلیا گفته بودن چنین تصوری داشتن. بعدش ربط داده بودم به دانشجوی استادم که دختر بود و اسمش رامین بود و ملت نمی‌تونستن رامین صداش کنن. عنوان پستم هم گذاشته بودم چجوری رامین صداش کنم آخه. تا اینجا همه چی عادی بود و شما پستو خوندید و رد شدید. ولی باید اعتراف کنم منظور من یه رامین دیگه بود. در واقع من به جای اینکه بیام با صراحت بنویسم ذهنم درگیر نحوۀ خطابِ فلانیه، و ذهن مخاطب رو درگیر فلانی کنم، غیرمستقیم با داستان‌های کهن و خاطرۀ دانشجوی استادم اون درگیری رو به‌نحوی ماهرانه تو دفتر خاطرات وبلاگیم ثبت کردم، بدون اینکه خواننده متوجه اصل قضیه بشه. خلاصه که خبر ندارین چقدر با عنوان‌ها و ایهام‌ها گولتون زدم تو این چند سال :دی. عذاب وجدان هم ندارم. اصلاً هم پشیمون نیستم :))

تصویر از کتاب درآمدی بر زبان‌شناسی معاصر، صفحهٔ ۵۶۷

زبان‌شناسی. چهار.



بنده نه‌تنها با یورک عزیز موافقم و همدلی و همدردی می‌کنم باهاش، بلکه حتی معتقدم مردی که ندونه نیم‌فاصله چیه مرد زندگی نیست.

زبان‌شناسی. پنج.



نوشته می‌توانید امتحان کنید. ینی فقط همینمون مونده بود بریم سر کوچه غارغار کنیم ببینیم کلاغا با شنیدن غارغار ما از این شاخه به اون شاخه می‌پرن یا نه.

زبان‌شناسی. شش.



ینی اگه اون موقع به جای مجسمهٔ شیری که از دهنش آب میومده بیرون ببر و پلنگ می‌ذاشتن الان ببر آب گرم و پلنگ آب سرد داشتیم، ببرو می‌بستیم، یا پلنگو باز می‌کردیم. یا حتی مثلاً ببرآلات و پلنگ‌آلات اخوان و راسان و قهرمان.

تصویر از کتاب درآمدی بر معنی‌شناسی جان لاینز، صفحهٔ ۹۰

زبان‌شناسی. هفت.



حالا درسته اون پایین نوشته طنز، ولی به‌نظرم شوخیشم قشنگ نیست.

صفحهٔ ۱۰۴، کتاب نگاهی به زبان، جرج یول

زبان‌شناسی. هشت.



صفحهٔ ۱۹۵، کتاب نگاهی به زبان، جرج یول

قصۀ جینی، یکی از عجیب‌ترین قصه‌هایی بود که وقتی وارد رشتۀ زبان‌شناسی شدم شنیدم.

ویکی‌پدیا، برای کسب اطلاعات بیشتر: [کلیک]

زبان‌شناسی. نه.



صفحهٔ ۲۰۰، کتاب نگاهی به زبان، جرج یول

زبان‌شناسی. ده.

دو ماه پیش، هر موقع نشستیم پای اخبار یا اومدیم سراغ فضای مجازی، تو دورهمیای خانوادگی و دوستانه، همه، همه جا راجع به هواپیما و موشک و جنگ و چنین چیزهایی صحبت می‌کردن. یه ماه پیش بود که حس کردم ذهنم خسته شده و دیگه کشش نداره. تصمیم گرفتم کتاب بخونم و یه کم از این فضای آشفته دور بشم. کاملاً اتفاقی و بی‌هیچ برنامه‌ای کتابِ «دانش زبان» چامسکی رو انتخاب کردم و علی‌رغم اینکه مطالبش سنگین بود و متوجه نمی‌شدم چی داره میگه، اما به خوندنش ادامه دادم و تا حدودی در دور شدن از فضای موشکی موفق بودم. قشنگ رفته بودم تو بحر نظریۀ ایکس-تیره و مرجع‌گزینی و چنین بحث‌هایی. تا اینکه رسیدم به فصل پایانی کتاب و شش هفت صفحه‌ای که راجع به سقوط هواپیماهای غیرنظامی بود. انقدر این مطالب برام غیرمنتظره بودن که چند لحظه فکر کردم توهّم زدم و از شدت خستگی و خواب‌آلودگی دارم هذیان می‌خونم. گفتم بیام این حیرتم رو با شما هم به اشتراک بذارم.



زبان‌شناسی. یازده.

چند روز پیش، مهسا ازم بن مضارع «بودن» رو پرسید. گفتم باش. بعد با خودم گفتم باش رو که بچه مدرسه‌ای هم بلده. بذار کتابم هم چک کنم مطمئن شم. کتاب دستورزبانی که مال زمان دانشجویی بابامه و دوران راهنمایی چندین بار خونده بودمش و سطربه‌سطرشو حفظ بودمو نگاه کردم دیدم شگفتا!!! نوشته بن مضارعش «بو» هست. خیلی عجیب بود. این همه من این کتابو خونده بودم و تا حالا به این دقت نکرده بودم. برای اینکه مطمئن شم از چند تا از هم‌کلاسیام هم پرسیدم و بعد رفتم سراغ واژه‌نامۀ انتهای کتاب نامۀ پهلوانی. یه کتاب به خط پهلوی ساسانی هست که آخرش واژه‌نامه داره. بَوی رو پیدا کردم و دیدم بله! درسته. حالا شاید برای شما جالب نباشه، ولی برای من خیلی هیجان‌انگیز بود این کشف.



زبان‌شناسی. دوازده.



زبان‌شناسی. سیزده.



در راستای تبدیلِ آ به او، اینجا کسی خاطرۀ کولر گازی رو یادشه؟ می‌خوام ببینم چند تا از قدیمیا هنوز هستن و می‌خونن وبلاگمو :))

زبان‌شناسی. چهارده.

من، وقتی دارم آواشناسی می‌خونم :دی



زبان‌شناسی. پانزده.

اینو فقط هم‌دانشگاهیا می‌فهمن :)) (توضیح: ما به ساختمان ابن سینا می‌گفتیم الف. بعدشم شمارۀ کلاسو می‌گفتیم. مثلاً الف‌هفت، الف‌بیست. سرویس بهداشتی چون همکف بود بهش می‌گفتیم الف‌صفر :دی)



زبان‌شناسی. شانزده.

ذوق یه بلاگر، وقتی داره دنبال معادل فارسی واژه‌ای می‌گرده و اتفاقی یه همچین کلمه‌ای می‌خوره به پستش:



زبان‌شناسی. هفده.

ذوق یه بلاگر، وقتی داره دنبال معادل فارسی واژه‌ای می‌گرده و اتفاقی یه همچین کلمه‌ای می‌خوره به پستش:



زبان‌شناسی. هجده.

ذوق یه بلاگر، وقتی داره دنبال معادل فارسی واژه‌ای می‌گرده و اتفاقی یه همچین کلماتی می‌خوره به پستش:



زبان‌شناسی. نوزده.

ذوق یه بلاگر، وقتی داره زبان می‌خونه و اتفاقی یه همچین کلمه‌ای می‌خوره به پستش:



زبان‌شناسی. بیست.

مردادماهِ ۹۳، ماه رمضون، سالِ کارآموزی، خسته و گشنه از مخابرات برگشته بودم و چشمم به ساعت بود و منتظر اذان. داشتم وبگردی می‌کردم. از این وبلاگ به اون وبلاگ، از این لینک، به اون لینک. اتفاقی روی لینک یکی از کامنتای یه وبلاگی کلیک کردم و رسیدم به وبلاگ راکی. شروع کردم به خوندن. داشتم با دقت تک‌تک پستا رو با کامنتاشون می‌خوندم. آخه طرف هم‌دانشگاهی و هم‌رشته‌ای از آب درومده بود. خوندم و خوندم و رسیدم به پستی با عنوان شب‌مرّگی. «دانشمندان! می‌گویند که آدما خواب رنگی نمی‌بینند بلکه تصورات بعد از بیدار شدن آن‌هاست که باعث می‌شود فکر کنند خوابشان رنگی است. با کمال احترامی که نسبت به این قشر زحمتکش جامعه دارم اما باید بگویم که به نظر من دانشمندان دارند چرت می‌گویند. مورد داشتیم که من توی خواب قبل اینکه بیدار بشم همه‌ی این رنگ‌ها رو با گوشت و پوست خودم حس کرده بودم. مثلا همین دیشب! آقای دانشمند اگه راست میگی چرا توی خواب دیشبم گوجه‌های توی یخچال قرمز بودند؟ یا حتی فلفل‌ها هم سبز بودند؟» کامنت گذاشتم: «منم خوابای رنگی می‌بینم! یادمه یه بار خواب بستنی می‌دیدم، بستنی نارنجی و بنفش! تو خواب داشتم فکر می‌کردم کدوم رنگو انتخاب کنم. بنابراین دانشمندان چرت میگن.» ایمیل و آدرس وبلاگمو ننوشتم. فقط اسممو نوشتم. نسرین. چند روز بعد هم راکی اتفاقی از کامنتای وبلاگی که هردومون می‌خوندیمش رسید به تورنادو و برای آخرین پست ماه رمضونم کامنت گذاشت. نمی‌دونست تورنادو همون نسرینیه که چند روز پیش برای پست شب‌مرّگیش کامنت گذاشته بود. در جواب کامنتش نوشتم من همونی‌ام که خواب‌های رنگی می‌بینم. من به چهره می‌شناختمش، اون اما نه. اوایل هر موقع اتفاقی تو دانشگاه از دور می‌دیدمش راهمو کج می‌کردم نخوریم به پست هم. ارتباط وبلاگی خوبی داشتیم. از تابستون ۹۳. وبلاگش تو فولدر وبلاگ‌هایی بود که حسابشون جداست. همۀ آرشیوشو با کامنتا خونده بودم. سال آخری که شریف بودم، اون سالی که برای تولد وبلاگم کیک گرفته بودم، یه تیکه از کیکو بریدم و بردم اتاقش. دیگه بعد از اون ندیدمش. وبلاگشم کم‌کم مثل خیلیای دیگه تعطیل کرد و دیگه ازش خبری نداشتم. چند روز پیش یادش افتادم. البته که آدم همیشه یاد دوستاشه، ولی این بار با دلتنگی یادش افتادم. خرجش یه پیامک ده‌تومنی بود که حالشو بپرسم، یه پیام تلگرامی، واتساپی، ایمیلی. دست و دلم به نوشتنِ همین مختصر احوالپرسی هم نرفت. می‌دونستم که کامنتاشم چک نمی‌کنه. جواب آخرین کامنتمو چند ماه بعد داده بود. آدم وقتی یه مدت از کسی بی‌خبر باشه، نمی‌دونه اگه احوالشو بپرسه واکنشش چیه. خوشحال میشه؟ نمیشه؟ نور به قبر مخترع عکس پروفایل و بیو بباره و اگه زنده است خدا حفظش کنه با این اختراع زیباش. دیدم تو قسمت «درباره» واتساپش جمله‌ای نوشته که غلط املایی داره. گفتم بهانۀ خوبیه ها. پیام بده بگو عاشوراعییان غلطه و درستش عاشوراییانه. نگفتم. تو مپندار که تنها عاشوراییان را بدان بلا آزموده‌اند و لا غیر. صحرای بلا به وسعت همۀ تاریخ است. بی‌حوصله یکی از منابع کنکور دکترا رو که تا نصفه خونده بودم باز کردم و گفتم سرم که گرم بشه دلتنگی از یادم میره. چند خط بیشتر نخونده بودم که رسیدم به این صفحه:


۵۶ نظر ۲۵ اسفند ۹۸ ، ۰۴:۴۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۹۴- نقطۀ عطف

سه شنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۸، ۱۲:۵۳ ق.ظ

به‌دعوتِ بانوچه، برای بازی وبلاگی آقاگل:

کاکِروی عزیزم こんにちは.

お元気ですか?

コロナで何をしていますか?

 と申します دردانه

日本人ではありません و 日本語が よく 話せません

می‌خواستم بهت بگم که 愛してる و 大事にしたい

چون 君は本当にいいヤツだな

またね و さようなら

نفهمیدین چی گفتم؟ خب برای شما ننوشتم که بفهمید. نامه برای کاکروئه. شمام برای ترجمۀ جملات ژاپنی اگر خواستید از گوگل ترنسلیت استفاده کنید گزینۀ ژاپنی به انگلیسی رو انتخاب کنید. اگر ژاپنی به فارسی بزنید به سرنوشت پست ۱۲۵۳ دچار می‌شید. یادتونه که؟ کلیک کنید یادتون بیافته. این دومین نامهٔ من به یک شخصیت خیالی بود. اولین نامه رو وقتی ده سالم بود برای عمو پورنگ نوشتم. براش یه نقاشی هم کشیدم و همچنان منتظرم نامه‌مو از صندوق پستی برنامه دربیاره و بخونه. کد پستیشون اگر اشتباه نکنم نوزده سیصدونودوپنج خط تیره چهل‌وسه چهل‌وسه بود. اکنون ضمن دعوت از همه‌تون که شما هم نامه بنویسید برای شخصیت داستانی یا کارتونی مورد علاقه‌تون، دو قسمت موردعلاقه‌م از فوتبالیست‌ها رو معرفی می‌کنم:

فوتبالیست‌ها ۲۰۱۸، قسمت ۵۲ [کلیک] تو این قسمت عاشق کاکرو شدم. تا پیش از این ازش بدم میومد :دی

فوتبالیست‌ها در راه جام جهانی، قسمت آخر [کلیک]

عکس‌نوشت ۹۴. سیزده‌بدر. با پریسا اینا رفتیم شاهگلی. شوهر پریسا هم اون سال به جمع ما اضافه شده بود. عمارت شاهگلی در دستان من.



بعدش نمی‌دونم چی شد که سر از کوه درآوردیم. انقدر یهویی و بدون برنامه‌ریزی بود که با یه همچین کفشایی کوه رو درمی‌نوردیدم.



عکس‌نوشت ۹۴. آخرین روزهایِ خوابگاه کارشناسی. روزهای خوبی که با مژده سپری می‌شد. ماه رمضونی که خونه نبودم. سحرهایی که بلند می‌شدم و آهسته، طوری که بقیه رو بدخواب نکنم سحری درست می‌کردم. سحری می‌خوردم. دانشگاه می‌رفتم. ظهرهای گرم تهران. عصرهایی که جون نداشتم بلند شم دو قدم راه برم، ولی می‌رفتم خرید. نون تازه، سبزی، میوه، هندونه، طالبی. کیک درست می‌کردم. سالاد، سوپ، دسر. میز افطار می‌چیدم و دلم تنگ می‌شد برای در و دیوار. برای آدما؟ نه برای همه‌شون. نه برای خیلیاشون.



عکس‌نوشت ۹۴. ارشد زبان‌شناسی قبول شدم. و حالا فرهنگستان، من در حال ارائه.



عکس‌نوشت ۹۴. کارگاه یک‌روزۀ زبان‌شناسی رایانشی شریف. اینجا هم همه رو سانسور کردم جز خودم و دکتر ش.



عکس‌نوشت ۹۴. ترم اول ارشد. با هم‌اتاقی جدیدم رفتیم کلاس رقص ثبت‌نام کردیم و برگشتنی یه گلدون کاکتوس خریدیم.



عکس‌نوشت ۹۴. بهمن‌ماه. دانشکدۀ برق. عرشه. برای وبلاگم تولد گرفتم. براش کیک خریدم. باورتون میشه؟ من برای تولد وبلاگم کیک خریدم و از آقای شیرینی‌فروش خواستم روش جغد بکشه و بنویسه تولدت مبارک شباهنگ. لبخندِ توی این عکس جزو معدود لبخندهای راست‌راستکیمه. لبخندی که پشتش غمی نیست، یا اگه هست انقدرام بزرگ نیست. 



سفرنوشت ۹۴. دومین سفر کربلا. فرودگاه نجف:



عنوان: سال ۹۴ سال عجیبی بود. نقطۀ عطف زندگیم بود. نقطۀ عطف توی همۀ ابعاد زندگیم. همۀ ابعاد. نقطۀ عطف به معنای واقعی کلمه. دقیقاً همون نقطۀ عطفی که تو ریاضیات و توابع تعریفشو خونده بودیم. جایی که منحنی تغییر، تغییر می‌کنه. من روند زندگیمو به دو بخش تقسیم می‌کنم. من، قبل از ۹۴، و من، بعد از ۹۴.

+ نقطۀ عطف زندگی شما کجاست؟

۴۰ نظر ۲۰ اسفند ۹۸ ، ۰۰:۵۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1393- Restore point

يكشنبه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۸، ۱۲:۰۶ ق.ظ

+ در بازی وبلاگی آقاگل شرکت کنید و نامه بنویسید برای...

سفرنوشت ۱۳۹۳. زمستونِ ۹۳ با اردوی گروه رسانا (یه گروه علمی فرهنگی توی دانشکدۀ برق) رفتیم کویر ورزنه. نزدیک اصفهان. از نیروگاه سیکل ترکیبی زواره هم بازدید کردیم. تو این سه چهار روز کلی پست سفرنامه‌طور نوشتم برای وبلاگم که چون در لحظه می‌نوشتم به جزئیات جالبی اشاره می‌کردم. پست‌ها و عکس‌ها زیر آوار بلاگفاست و نمی‌تونم لینک پست‌های اون موقع رو بدم. ولی یادداشت‌هامو دارم هنوز. می‌تونید کلیک کنید روی این و به‌ترتیب از راست به چپ بخونید (۳۶ تا یادداشته و ۵ مگابایت حجمشه). 



عکس‌نوشت ۱۳۹۳. یه دورهمی دیگه با بچه‌های مدرسه، بازم توی شاهگلی. هنگامه داشت از ایران می‌رفت. دارم براش یادگاری می‌نویسم. گل سرخ و سفید و ارغوانی، فراموشم نکن تا می‌توانی...



عکس‌نوشت ۱۳۹۳. یکی از اتفاقات هیجان‌انگیز ۹۳ توفان خردادماه تهران بود. اغلب بلاگرهایی که تهران بودن راجع به اون روز پست نوشتن. افسوس که بلاگفا همه رو بلعید. لحظه‌ای که توفان شد من و مطهره دقیقاً تو این موقعیت بودیم و داشتیم برمی‌گشتیم خوابگاه. یهو آسمون قرمز شد و سطل آشغال‌ها شروع کردن به حرکت. درخت‌ها شکستن و افتادن. برگشتیم سمت دانشکده. شیشه‌های رسانا شکست. همه‌مون هنگ کرده بودیم. من با یه دستم کیف و چادرمو محکم گرفته بودم و با اون یکی دستم عکس می‌گرفتم. وقتی رسیدیم خوابگاه همه چی وسط حیاط بود. عکسا رو نشون هم‌اتاقیام دادم و بعد کابلو وصل کردم به گوشیم که عکسا رو بریزم تو لپ‌تاپم. کاتشون کردم از گوشی و پیست کردم رو لپ‌تاپ. اما هیچی پیست نشد. برگشتم تو فولدر گوشیم و دیدم فقط همین یه عکس مونده. هیچ وقت نفهمیدم اون همه عکس چی شد و کجا رفت. 



فردای اون روز رفتم دانشگاه و دوباره عکس گرفتم. از درختایی که شکسته بودن و افتاده بودن روی زمین. از سطل آشغالایی که هر کدوم یه گوشه افتاده بودن.


 

عکس‌نوشت ۱۳۹۳. تابستون ۹۳، ماه رمضون، کارآموزی می‌رفتم ادارۀ مخابرات تبریز. یه درس اجباریِ صفرواحدی بود. نکتۀ جالب توجه این کارآموزی نوع پوششمه. من اونجا تنها کارآموزی بودم که شال و شلوار سفید و مانتوی صورتی می‌پوشیدم. بقیه همه این شکلی بودن. همون‌طور که قبلاً هم عرض کردم همه هر جوری باشن من برعکسشونم. اون دختره هم که سمت راست تصویره سهیلاست. اومده دیدنم.



اینجا تو این عکس، روز آخر کارآموزیمه و با سهیلا رفتم کلی امضا و مُهر و اینا گرفتم و خوشحال و خندان جلوی اداره ازش خواستم ازم عکس بگیره. هوا به‌شدت طوفانی بود. چند ثانیه بعد از این صحنه باد پرونده‌مو برد :| بعد من و سهیلا راه افتاده بودیم دنبال کاغذایی که تو هوا می‌رقصیدن :|



عکس‌نوشت ۱۳۹۳. سهیلا دانشگاه تبریز بود و ترم تابستونی برداشته بود. بعضی وقتا، تو وقتای آزادم بعد از کارآموزیم یه سر می‌رفتم دیدنش. یه بار با شال رفته بودم راهم ندادن داخل دانشگاه. مجبور شدم سریای بعدی مقنعه بپوشم. چادر هم داشتم البته. ولی خب نگهبان وقتی گیر بده نمیشه کاریش کرد. اینجا تو این عکس داریم کامنتای خاطرات تورنادو رو جواب می‌دیم.



درگذشتگان ۱۳۹۳. عید ۹۳ عمو تصادف کرد. بابا برای یه سفر کاری رفته بود مشهد. تازه رسیده بود اونجا که زنگ زدیم برگرده. گفتیم عمو بیمارستانه و حالش خوب نیست، ولی منظورمون این بود که فوت کرده و خودتو برسون برای مراسم تشییع و خاکسپاری. به خاطر مشابهت اسمی من و عمو، برخی از اقوام موقع خبر دادن به هم پشت تلفن فکر کرده بودن من تصادف کردم و دعوت حق رو لبیک گفتم!. بسیار گریه‌ها کرده بودن برام. روزای اولی که خوابگاه بودم خیلی سخت می‌گذشت. بساط گریه‌هام به هر بهانه‌ای به راه بود. یادمه اون موقع چند بار عمو زنگ زد دلداریم بده که غصه نخورم، که زود تموم میشه و مهندس میشم و برمی‌گردم پیششون. نموند و ندید مهندس شدنمو. زمستون همون سال خاله‌م هم فوت کرد. تو بیمارستان. کنکور ارشد داشتم. نتونستم برم تبریز. بچه که بودیم دستمونو می‌گرفت می‌برد برامون مداد و ماژیک و مدادشمعی می‌گرفت. یادگاریاشو نگه‌داشتم هنوز.

مرتضی پاشایی هم ۹۳ فوت کرد. اون سال هر جا می‌رفتی، توی ماشین، تاکسی، بوتیک، برنامۀ ماه عسل، رادیو، تلویزیون، توی گوشیا و لپ‌تاپامون آهنگ‌های مرتضی پاشایی بود. اون موقع هنوز نیومده بودم بیان. آهنگِ محبوبم «یکی هست» بود. کدشو گذاشته بودم روی قالب بلاگفا که آنلاین پخش بشه. عنوان یکی دو تا از پست‌هام هم یه بخشایی از همین آهنگ بود. نمی‌دونم چی شد و چطور شد که سوءتفاهم شد. نقد شدم، قضاوت شدم، یکی یه پست نوشت خطاب به من. در نصیحتِ من. رمزدار. رمزشو فقط به من داد که بخونم. غصه‌م گرفت. دفاعیه نوشتم. من هم رمزدار. نخواستم رمز بیافته دست بعضیا. سهواً افتاد. بد شد. آهنگه از چشمم افتاد. قلبم شکست. دیگه گوش نکردم. تا همین چند روز پیش که یه شمارۀ ناشناس زنگ زد. گفت خانم، من جلوی خوابگاهم. سفارشتونو آوردم. به دوستتون می‌گید بیاد تحویل بگیره؟ تحویل به شهرستان نداشتن و موقع سفارش گفته بودم که تهران نیستم و آدرس خوابگاه دوستمو داده بودم. گفتم یه چند دیقه صبر کنید بهش خبر بدم. زنگ زدم نگار و ازش خواستم بسته رو تحویل بگیره و هر موقع اومد تبریز بیاره برام. خوابگاه نبود. با هم‌اتاقیش هماهنگ کردم. زنگ زدم به اون شمارۀ ناشناس که بگم هم‌اتاقی دوستم داره میاد بگیره. خطش از این آهنگای پیشواز داشت. تا اون گوشیشو از جیبش دربیاره و کلید سبزه رو بکشه سمت چپ من رفتم سال ۹۳ و به هم ریختم و برگشتم. آهنگ پیشوازش یکی هستِ پاشایی بود. قلبم... قلبم دوباره مچاله شد.

عنوان: وقتایی که کامپیوتر یا لپ‌تاپمون دچار مشکل میشه، از عملکردش راضی نیستیم، هنگ می‌کنه و درست کار نمی‌کنه، اگه از سیستم، بک‌آپ داشته باشیم، می‌تونیم برش‌گردونیم به وضعیت یه هفته پیش، یه ماه پیش، یه سال پیش، یا هر موقع دیگه‌ای که به‌طور خودکار یا قبلاً توسط خودمون به‌عنوان Restore point مشخص شده. وضعیت رو برمی‌گردونیم به موقعی که تا اونجا و تا اون موقع اوضاع خوب بود. برمی‌گردیم عقب، می‌کوبیم و از نو می‌سازیم. اگه یه روز به من این فرصتو بدن که برگردم به گذشته، برمی‌گردم به ابتدای سال ۹۳. سالی که پراشتباه‌ترین مقطع زندگیم بود؛ در همۀ زمینه‌ها. تحصیلی، مالی، کاری، عاطفی، توی روابط دوستانه، تو محیط خوابگاه، توی انتخاب هم‌اتاقی، توی دانشگاه، توی انتخاب واحد، استاد، رشته و حتی اینجا تو فضای مجازی و وبلاگی. اشتباهاتی که نمی‌تونم جبرانشون کنم. نیمهٔ خالی لیوان همین اشتباهات و تتمّه‌هاشه و نیمهٔ پر، تجربه‌هاییه که کسب کردم. تجربه‌هایی که البته تاوان سنگینی بابتشون دادم و میدم.

+ ریستور پوینت شما کِیه؟

۴۰ نظر ۱۸ اسفند ۹۸ ، ۰۰:۰۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

عکس‌نوشت ۱۳۹۲. با هم‌اتاقیای جدیدم رفتیم تهران‌گردی. همین‌جوری هر چه پیش آید خوش آید، بدون هدف و مقصد راه افتادیم و رسیدیم پارک طالقانی و آب و آتش و باغ‌موزۀ دفاع مقدس حقّانی. جلوی فرهنگستان. اون موقع که کنار این تانک عکس می‌گرفتم نمی‌دونستم دو سال دیگه سرنوشتم گره می‌خوره اینجا. اون موقع حتی نمی‌دونستم فرهنگستان اونجاست و اصلاً جایی به اسم فرهنگستان وجود داره.



سفرنوشت ۱۳۹۲. اینجا قُمه و خونۀ امام خمینی :دی. دیگه گفتم از لوکیشن‌های مختلف عکس می‌ذارم از اینجا هم عکس بذارم. مقصد من تهران بود و بعدِ زیارت یه آژانس! گرفتم رفتم تهران. کلاس داشتم و بیشتر نگران غذاهای توی چمدونم بودم که یخشون آب نشه و خراب نشن. خانواده فکر کنم برگشتنی یه سر هم رفتن کاشان. رفیق نیمه‌راه که میگن منم.



عکس‌نوشت ۱۳۹۲. کارگاه برق، با اعمال شاقّه و امتحان کتبی و اصن یه وضعی. بیست‌ویک ساله هستم، ترم هفت :|



درگذشتگان ۱۳۹۲. مادربزرگم؛ مادربزرگ عزیز و نازنینم، مادربزرگ مهربونم. هر بار می‌خواستم برم خوابگاه چمدونمو پر خوراکی می‌کرد. آخرین بار برام سنگک گرفته بود. می‌دونست که چقدر سختمه نونوایی رفتن و نون خریدن. نموند و ندید مهندس شدنم رو. نبودم و ندیدم وقتی رفت. زنگ زدن گفتن حالش خوب نیست بیا. گفتم امتحان دارم. گفتن بابا هم قراره بیاد. بابا مکه بود. بابا سفرشو نصفه گذاشت و برگشت تبریز. فامیلای تهران و کرج اومدن خوابگاه دنبالم که ببرنم تبریز. با پیرهن مشکی. می‌گفتن نگران نباش بیمارستانه و یه کم حالش خوب نیست. می‌دونستم دروغ میگن. پیرهن مشکیاشون داد می‌زد دروغ میگن، ولی دلم می‌خواست باور کنم و مامان‌بزرگم فقط یه کم حالش خوب نباشه. وقتی رسیدیم از این پارچه مشکیا زده بودن جلوی در. قلبم... قلبم مچاله شد. 



عنوان: بخشی از آهنگ من و تهران قمیشی

۶۰ نظر ۱۵ اسفند ۹۸ ، ۰۰:۱۵
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۹۰- سرزنش‌ها گر کند خار مغیلان

يكشنبه, ۱۱ اسفند ۱۳۹۸، ۰۹:۰۰ ق.ظ

توصیهکرونامه‌های دکتر میم رو از دست ندید. و همین‌طور این پستِ آسوکا رو.

تورنادونوشت. توی پست ۱۳۸۸ گفتم اسم آقای ر. رو گوشۀ ذهنتون نگه‌دارید که بعداً قراره بهش برگردیم. سال ۹۰، فردای روز تولدم ایشونو اتفاقی تو دانشگاه دیدم. 

پست اون روزم: deathofstars.blogfa.com/post/46

عکس‌نوشت ۱۳۹۰. نوزده سالمه اینجا. از این به بعد دیگه سنمو بر اساس سال تحصیلی می‌گم. ترمِ دومِ سال اول کارشناسی‌ام و رفتم سر قبر عشقم. این دومین باره و بار اول، آبان ۸۹، ترم اول، تنهایی رفته بودم و نتونسته بودم از خودم عکس بگیرم. این بار هم‌اتاقیم ریحانه رو هم بردم و اون این عکسو ازم گرفت. البته اون موقع هنوز هم‌اتاقی نبودیم و داشتیم مراحل آشنایی رو سپری می‌کردیم. سال دوم باهم هم‌اتاقی شدیم (البته خوابگاه ما سوئیت‌های چهار یا پنج‌نفره بود نه اتاق که بگیم هم‌اتاقی) و سال سوم به دلیل عدم تفاهم جدا شدیم از هم.



سفرنوشت ۱۳۹۰. بعد از اردوی مشهد ورودیا، این دومین اردوی دانشگاهی بود که درش شرکت می‌کردم. اردوی کویر مرنجاب. نزدیک کاشان. شبو تو کاروانسرای عباسی موندیم و صبم یه فقره موش شکار کردیم :| برگشتنی هم از یه دریاچه که آبش تبخیر شده بود و نمکش مونده و اسمش یادم نیست بازدید به عمل آوردیم. نکتۀ جالب توجه این اردو برای خودم نوع پوششمه که وقتی داشتم عکسا رو مرور می‌کردم متوجه شدم تنها دختری‌ام که مقنعه پوشیدم. اونم مشکی. در واقع جز من، فقط مسئولمون مقنعه داشت که البته اون مقنعه‌ش رنگش روشن بود. بقیه همه با شال و روسری اومده بودن. با سابقه‌ای که تو اردوهای مدرسه داشتم و عکس پست ۱۳۸۶، هیچ توجیهی برای اینکه اینجا بدین صورت ظاهر شدم ندارم جز اینکه همه هر جوری باشن من برعکسشونم.

نمی‌دونم افزایش وزنم (در واقع جِرمَم) از روی عکس‌ها معلومه یا نه، ولی از اونجایی که اینجا دارم روند تغییراتمو ثبت و ضبط می‌کنم، ناگفته نماند که من وقتی پیش‌دانشگاهی بودم سی‌ونه کیلو بودم و روز اول دانشگاه چهل کیلو و ترم دوم (توی همین عکسا) پنجاه‌وسه‌چهار کیلو. البته به‌مرور زمان آب رفتم و سال آخر کارشناسی چهل‌وچهار شدم و تا الان هم تو همین حدود موندم. ولی این پنجاه‌وچند کیلو شدنمو هنوز که هنوزه همۀ فک و فامیل یادشونه و هی میگن چقدر بهت میومد. یاد یه خاطرۀ دیگه هم افتادم. دبیرستان که بودم، هنوز نه من نه دوستام موبایل نداشتیم. بابا گفته بود هر موقع پنجاه کیلو شدی جایزه برات موبایل می‌خرم. که خب تا سوم دبیرستان این شرط تحقق نیافت و دیگه همین‌جوری برام موبایل خریدن. اواخر دورۀ کارشناسی هم گفت پنجاه و نمی‌دونم چند بشی ماشین می‌خرم که خب عمراً من دیگه به اون وزن برنمی‌گشتم. حالا که دارم از تغییراتم می‌نویسم، از ابروهامم بنویسم. یکی از تحول‌های جالب ظاهری من تو بخش ابرو بود. بقیۀ این بندو دیگه آقایون می‌تونن رد شدن برن بخش بعدی. به اونا مربوط نمیشه. اگه هر ابرو شامل مثلاً شش ردیف تار مو باشه، دورۀ کارشناسیم هر سال یه ردیف ازش کم می‌کردم. عکسامو که با صاعقه و ابر سانسور می‌کنم شما نمی‌بینی، ولی خودم الان داشتم به ترتیب تاریخ مرورشون می‌کردم، متوجه شدم سال آخر کارشناسیم به تباه‌ترین شکل ممکنش رسیده بوده. البته دورۀ ارشد دوباره برگشتم به تنظیمات کارخانه. در میزان استفاده از لاک و زَلَم‌زیمبولی‌جات (معنیش میشه زیورآلات و لوازم غیرمفید و بیهوده و کم‌فایده) هم سیرِ به‌شدت نزولی داشتم. قشنگ یادمه دورۀ راهنمایی بچه‌ها پارچۀ سبز (از اونا که می‌بندن به ضریح حرم و امامزاده‌ها) به مچشون بسته بودن که مثلاً تیزهوشان قبول شن. بعد من شش هفت رنگ نوار بسته بودم و هر کدوم برای یه آرزوی جداگانه بود. که خب الان هیچ کدوم از آرزوهام یادم نیست. دورۀ کارشناسی هم یه همچین وضعی (به‌شدت توصیه می‌کنم کلیک کنید روش و ببینید شیختون یه زمانی چه منبرهایی می‌ذاشت برای ملت) داشتم. که همه‌شون دورۀ ارشد آب رفتن و این نشون می‌ده چقدر سن و سال تأثیر داره و پیر شدیم رفت.


من و خار مغیلان، همون موقع یهویی!


تولدانه، ۱۱ اسفند. روز تولد باباست امروز. کسی که تو این بیست و چند سال، همیشه مثل یه کوه پشتم بوده و هوامو داشته. این عکسو چند ماه پیش که داشتم می‌رفتم تهران گرفتم. پیاده شد بره از عابربانک پول بگیره برام. کاری که هر بار که می‌رسوندم ترمینال و راه‌آهن می‌کنه. هر چقدر هم پول تو حسابم باشه و هر چقدر هم بگم لازم ندارم، حتماً باید بره پول نقد بگیره برام. چون معتقده به کارت‌ها اعتباری نیست و ممکنه گم بشن و توی دستگاه گیر کنن و رمزشون یادم بره و هک بشن و هزاران اتفاق براشون بیافته. لذا آدم همیشه باید پول نقد کافی، اونم از همه نوعش، از پونصدی تا پنجاهی همراهش داشته باشه و هر بار هم تأکید می‌کنه جاهای مختلف کیف و جیبم بذارم تا اگه یه بخشیشو زدن بی‌پول نمونم. و تو کارت‌های مختلف پول داشته باشم که اگه بلایی سر یکی اومد بدبخت نشم و هیچ وقت هم نذارم کفگیرم به تهِ دیگ حسابم بخوره بعد بهش بگم. ینی هر بار من می‌رم سفر، موضوع صحبت‌هامون تا دم در قطار و اتوبوس همین مباحث هست و اگر فکر می‌کنید حرف‌های بابا ذره‌ای روی من اثر می‌ذاره حاشا و کلا :)) چون همۀ پولامو تو یه کارت می‌ریزم، از پول نقد بدم میاد و اگر هم پولم نقد باشه رندش می‌کنم یه نوع باشه و همون یه نوع رو هم می‌ذارم یه جا :| 

سه تا بابا تو این عکسه. یکی که دم عابربانکه بابای همیشه دلواپس ماست و اون دو تای دیگه هم لابد بابای یکی مثل من. خدا همه‌شونو حفظ کنه و سایه‌شونو از سرمون کم نکنه. روح رفتگان هم شاد و قرین رحمت :)


۳۱ نظر ۱۱ اسفند ۹۸ ، ۰۹:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

درگذشتگان ۱۳۸۷ و ۱۳۸۹. تصمیم جدیدی گرفتم مبنی بر اینکه در کنار عکس‌نوشت‌ها و سفرنوشت‌هایی که مصادف با شمارهٔ پست‌ها هستن، یادی هم بکنم از عزیزانی که تو اون سال‌ها از دست دادم و بند جدیدی تحت عنوان درگذشتگان اون سال به هر پستم اضافه کنم. پدربزرگ و مادربزرگ مادریمو وقتی ابتدائی بودم از دست دادم و تاریخ دقیقش یادم نیست. سال ۸۷ مادربزرگ پدرم فوت کرد. مامانِ بابابزرگم. با محمدرضا و پریسا اینا زندگی می‌کرد؛ چون که پدر و مادر محمدرضا و پریسا هردوشون نوه‌های ایشون بودن. هر سال تو مناسبت‌ها، تاسوعا و عاشورا و سیزده‌بدر و یلدا و تولدهامون، تو همهٔ مراسم‌هامون حضور داشت. عاشق سس مایونز بود. هر موقع سسو خالی می‌کنیم رو سالاد می‌خندیم و یادش می‌افتیم. خردادماه فوت کرد. البته من همیشه فکر می‌کردم سال فوتش  ۸۸ هست و من خرداد سال ۸۸ سوم دبیرستان بودم و توی مراسم ختم و کفن و دفن منتظر نتایج المپیاد ادبی. ولی شاهدان قضیه میگن سال فوتش ۸۷ بود و تو دوم دبیرستان بودی اون موقع. لابد ۸۸ تو مراسم سالگردش من منتظر نتایج بودم. سال ۸۹ هم پدربزرگم فوت کرد. مردادماه. درست قبل از اعلام نتایج کنکور. نبود و ندید وقتی نتایج اومد. پدربزرگم هم عاشق ترشی بود. منم که نوهٔ همین مرد باشم شیفتهٔ ترشیجاتم. اینا انقدر برام عزیز بودن و دوستشون داشتم و دارم که هنوز دلتنگشون میشم و خوابشونو می‌بینم.

پدربزرگ و مادرش، سیزده‌بدر


عکس‌نوشت ۱۳۸۹. دارم می‌رم سر جلسۀ کنکور. هیژده سالمه.


چون مچ تا آرنجم هم معلوم بود :| 


سفرنوشت ۱۳۸۹. مشهد. اردوی ورودی‌های دانشگاه. ششمین سفر مشهدمه این سفر.



عکس‌نوشت ۱۳۸۹. یک واحد کارگاه عمومی، با اعمال شاقّه.



عکس‌نوشت ۱۳۸۹. اولین نونی که گرفتم. دویست تومن. خوابگاه.



+ عنوان، بخشی از شعریه که شب کنکور کارشناسی تو وبلاگم نوشته بودم. امشبم قرار بود شب کنکور سومین آزمون دکترا باشه. کلی برنامه‌ریزی کرده بودم این پست با این شماره امشب منتشر بشه. ولی خب کنکورو به‌خاطر کرونا دو ماه عقب انداختن و البته که خوشحالم.

+ چند روزه که وزارت بهداشت برای همه پیام‌‌‌‌‌های بهداشتی می‌‌‌فرسته. امروز فهمیدم پیام‌‌‌هایی که به ایرانسلم میان متفاوت با پیام‌‌‌‌های همراه اولم هستن. تعدادشون هم بیشتره. و نکتهٔ جالب دیگه اینکه تو خونه، بیشتر از همه برای من پیام می‌‌‌‌‌‌‌فرسته.

+ و بدینوسیله به استحضار غمی‌خوانان می‌رسانم غمی اینجاست: 

ghami.blog.ir

۳۸ نظر ۰۸ اسفند ۹۸ ، ۱۹:۲۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۸۷- اَسفار

يكشنبه, ۴ اسفند ۱۳۹۸، ۰۱:۰۱ ق.ظ

پیش‌گفتار: اسفندماه یکشنبه، سه‌شنبه، پنج‌شنبه پست می‌ذارم که تا آخر سال به پست ۱۳۹۸ برسیم.

مقدمه: دوست داشتم عکس‌نوشت‌ها مسافرت‌هامون رو هم شامل بشه که بعداً که مرور می‌کنم بگم آره فلان سال فلان جا رفته بودیم و یادش به‌خیر. تا پست قبل، و در واقع تا عکس‌نوشت قبلی، جز دو باری که هفت‌سالگی و هشت‌سالگی با پدربزرگم اینا و یه باری که سوم راهنمایی با اردوی دانش‌آموزی رفتم مشهد، سفر دیگه‌ای نداشتم. از سال ۸۶ سفرهای خانوادگی ما شروع میشه و من از هر سفر یک عکس (که با دوربین گوشی‌های سونی اریکسون رحمة الله گرفته شدن) و یک خاطرۀ کوتاه با عنوان سفرنوشت انتخاب کردم. 

سفرنوشت ۱۳۸۶. شهرکرد. به‌عنوان اولین سفر خانوادگی، تجربۀ شیرین و به یاد ماندنی‌ای بود. مخصوصاً وقتی یهویی موقع بدرقه، مادربزرگم هم به جمع ما پیوست و همسفرمون شد. حضور مادربزرگم شیرینی سفر رو دوچندان کرد. تنها قسمت مسخره و مزخرفش اونجا بود که بعداً فهمیدم یه خانومه تو هتل منو برای پسرش پسندیده بود و مامانم اینا بهش گفته بودن دخترمون قصد ادامۀ تحصیل داره و هنوز بچه است. من روحمم از این موضوع خبر نداشت و بعداً مامانم بهم گفت. واقعاً چجوری تونستن از یه الف بچهٔ پونزده‌ساله (اونم با طرز تفکر داغونی که تو پست ۱۳۸۵ به سمع و نظرتون رسوندم خواستگاری کنن؟). ینی هر موقع یاد نگاه‌های خانومه و پسرش می‌افتم حالم بد میشه. این دختره، دخترِ همین خواستگاره هست.

این آهنگِ فاخر رو هم در راستای عکس ذیل تقدیمتون می‌کنم. باشد که حالش را ببرید: 

[آمدی بر سر چشمه دختر کوزه‌به‌دست]

البته به جای کوزه بطری دستمه، ولی خب مهم نیّته.



سفرنوشت ۱۳۸۶. قم. از شهرکرد برگشتنی یه سر هم رفتیم قم. در حد زیارت و نماز. زیاد نموندیم. خلاقیت در سانسور عکسا رو :))



سفرنوشت ۱۳۸۶. مشهد. چند ماه بعد از سفر شهرکرد و قم، رفتیم مشهد. این دومین سفر خانوادگیمون بود.



سفرنوشت ۱۳۸۷. مشهد. این بار با پدربزرگم اینا رفتیم مشهد. تو صحن نشسته بودیم و داشتیم عکس می‌گرفتیم که یهو این بچه اومد نشستم بغل من. و در خاطره‌ها ثبت شد. منم نیشم تا بناگوش بازه. 



سفرنوشت ۱۳۸۷. همدان. با اردوی دانش‌آموزی رفتم همدان. اینجا پای همین کتیبه‌ای که به خط میخی بود و من نمی‌فهمیدمش تصمیم گرفتم میخی یاد بگیرم. میخی زبان نیست، خطه. شونزده سالمه اینجا.



سفرنوشت ۱۳۸۷بُناب. نام شهریست کوچک، در استانمان. با اردوی دانش‌آموزی، با هم‌کلاسیام رفتم. برای مسابقۀ قرآن سمپاد. من چون عربیم خوب بود، همیشه برای رشتهٔ ترجمه می‌رفتم. یادم نیست چی شد که رفتم و چندم شدم. معمولاً خودم ثبت‌نام نمی‌کردم و مدرسه اسممو می‌نوشت می‌گفت بیا برو برامون مقام کسب کن. اینجا با پسرای سمپاد تو یه هتل بودیم. دخترا طبقۀ فکر کنم دوم بودن، پسرا طبقۀ سوم. یا شایدم برعکس. پله‌ها رو با سنگ و تخته و بتن مسدود کرده بودن و فقط حق داشتیم با آسانسور بریم همکف برای رستوران و برگردیم طبقهٔ خودمون. روز آخر من داشتم از همکف برمی‌گشتم اتاقمون. بعد یادم نبود کدوم کلید آسانسورو می‌زدیم بره دوم. آسانسوره یه جوری بود که انگار همکف رو هم طبقه حساب می‌کرد. بعد من به دلیل خطای محاسباتی!، طبقۀ پسرا پیاده شدم و از دیدن اون همه پسر یهو انقدر هل شدم که دیگه برنگشتم داخل آسانسور و رفتم سمت راه‌پله. چون روز آخر بود، سنگ و بتن و اینا رو برداشته بودن و من بدوبدو برگشتم طبقۀ خودمون و وقتی دوستام دیدن دارم از طبقۀ پسرا میام قیافه‌شون دیدنی بود و سؤالی که براشون پیش اومده بود این بود که من اونجا چی کار می‌کردم :)) این عکسو تو حیاط هتل گرفتم. موبایلمو دادم به یه دختره که اونم از یه شهر دیگه اومده بود و ازش خواستم ازم عکس بگیره. بعد ازش اسمشو پرسیدم و گفت مینا درختی. این اسمو یادتون نگهدارید که پست بعدی قراره باز بهش برگردیم. این کاپشنم هم همونیه که چند ماه پیش برای کنفرانس مشهد پوشیده بودم. فکر کنم تو این ده سال ده بارم درست و حسابی نپوشیدمش، ولی تو همهٔ عکسام حضور فعال داره :|



جمعه، دوم اسفند. خواب می‌دیدم سر صندوق حواسم پرت میشه و برگه رو بدون اینکه بنویسم می‌ندازم تو صندوق. به مأموره التماس می‌کردم بازش کنه برگه‌مو دربیارم توشو بنویسم. اونم می‌گفت اجازه نداریم باز کنیم و پلمپه! منم کلی غصه خوردم که رأی خالی دادم. بعد دیگه جمعه پای صندوق هزار دفعه برگه رو چک کردم که مطمئن شم توشو نوشتم :| 


۱۸ نظر ۰۴ اسفند ۹۸ ، ۰۱:۰۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۸۵- این شمایید؟! چقدر عوض شدید!

جمعه, ۱۸ بهمن ۱۳۹۸، ۰۱:۰۱ ق.ظ

عکس‌نوشت ۱۳۸۵. اینجا چهارده سالمه و رفتیم شهربازی و سوار قطار وحشتم. اون موقع زیاد می‌رفتیم شهربازی. تا تقّی به توقّی می‌خورد شام یا شاهگلی بودیم یا باغلارباغی. بازیای همیشگی‌مون سفینه و مری‌گوراند و کشتی صبا و استخر توپ و هلی‌کوپتر و قایق و سرسره بود. و تونل وحشت. از رنجر و چرخ‌وفلک می‌ترسیدیم و سوار اینا نمی‌شدیم. آخرین باری که سوار چرخ و فلک شدم خیلی کوچیک بودم. گفتم غلط کردم و دیگه از اون به بعد این غلط رو تکرار نکردم. یه بارم رفتیم سینما سه‌بعدی و یه بارم سیرک. سیرکه تو همین شهربازی بود. ما ردیف اول نشسته بودیم. یادمه وقتی زنجیر شیرو باز کردن که دور میدون بچرخه ترسیده بودم. بعد یه سریا اومدن شمشیر قورت دادن و رو طناب راه رفتن و از روی آتیش پریدن و یه سری کارای محیرالعقول و خارق‌العاده کردن و ما هم براشون دست زدیم. اسم پسری که روی بند راه می‌رفت پیمان خسروی بود. بعد این همه سال، با اینکه اون شب اولین و آخرین بارم بود که می‌دیدمش، ولی اسمش و موهای بلند فرفریشو فراموش نکردم هنوز. اون موقع یه کم عربی‌ستیز و یه مقدار وطن‌پرست بودم. اولین شرطم برای ازدواج این بود که اسم و فامیل پسره فارسی باشه. ث و ح و ص و ض و ط و ظ و ع و ق حروف زبان عربی هستن. یکی از صدها شرطم این بود که اسم همسر آینده‌م این حروف رو نداشته باشه. و عربی هم نباشه. مثلاً شهاب و مهدی و نوید و فرید و مراد! با اینکه این حروف رو ندارن، ولی بازم عربی هستن. یا مثلاً آیدین و یاشار و آراز و تیمور ترکی هستن. تو کتاب دینی خونده بودیم که باید مرجع تقلید داشته باشیم. کلی شرط و شروط نوشته بود که مرجع باید فلان باشه و بهمان باشه. ولی تنها شرط من این بود اسم و فامیلش فارسی باشه. اسم‌های ترکی رو هم دوست نداشتم. یکی از سرگرمی‌هام این بود که لیست دانش‌آموزای مدرسۀ بابا رو چک کنم ببینم کی اسم و فامیلش و حتی نام پدرش فارسیه. موقع بازیِ اسم فامیل همهٔ تلاشم این بود اسم‌ها فارسی باشه. اون شب تو سیرک من همۀ هوش و حواسم به پیمان خسروی بود. اون اونجا بین دوستاش تنها کسی بود که اسم و فامیلش عربی نبود. یادمه بعداً تو مدرسه برای مریم هم تعریف کردم که رفته بودیم سیرک و اونجا یه پسره بود که هم اسمش فارسی بود هم فامیلش. و من ازش خوشم اومده بود.



دوربینمون از این عکس به بعد دیجیتالی شد. این عکسو که دیدم، یاد یه یادداشت قدیمی افتادم. یه شب که خالۀ هشتادسالۀ بابا با بچه‌ها و نوه‌هاش مهمونمون بودن، با میترا نشستم یه لیست بلند بالا نوشتم از شرایطی که همسر آینده‌ام باید داشته باشه. حدوداً تو همین سن و سالی که تو این عکسم بودم. انتظارات و شرایط عجیب و غریبی داشتم که نشون میده اون موقع هنوز به اون بلوغ فکری لازم نرسیده بودم. این یادداشتو مثل خیلی از چیزایی که دور نمی‌ریزم و نگه‌می‌دارم، نگه‌داشتم. رفتم سراغش که یادم بیاد چی نوشتم توش. که یادم بیاد اون موقع چجوری فکر می‌کردم. از بعضی از تغییراتم اطلاع دارم، ولی بعضیاش واقعاً جای شگفتی داره. مثلاً من با جراحی زیبایی مخالفم و فکر می‌کردم همیشه با عمل بینی مخالف بوده‌ام، در حالی که تو شرایطم نوشتم طرف باید یک الی سه بار دماغشو عمل کرده باشه!!! باورم نمی‌شه من همچین چیزی نوشته باشم. بیاید خط‌به‌خط بخونیم و بخندیم. چون شرایطم چند صفحه پشت‌ورو با کلی توضیح و تبصره بود، جملات اصلی و مهمشو بریدم فقط. شرایطم رو با این جمله شروع کردم:



ینی همین ابتدای کار شمشیرمو از رو بستم. از همۀ پسرا متنفرم چون پسرن؟ آخه اینم شد دلیل برای تنفر؟ چرا انقدر مردستیز بودم من؟ بعد تازه نوشتم نکتۀ خیلی مهم؛ که طرف همین اول کار حساب کار دستش بیاد که ازش متنفرم :| چون پسره :|



اینجا هفت تا شرطم که به هفت خان معروف بوده شروع میشه. شرط اولم اینه اسم و فامیلش فارسی باشه. اینو که دیدم یادم افتاد اون موقع یه سریالی پخش می‌شد به اسم مسافری از هند. سروش گودرزی و حمید گودرزی بازیگراش بودن. نصف مدرسه طرف فرزاد (حمید گودرزی) بودن، نصف دیگه طرف رامین (سروش گودرزی). من طرفدار رامین بودم چون حمید عربی بود!. یه سریالم بود به اسم سفر سبز. اونجا هم پارسا پیروزفرو دوست داشتم :| چون اسم و فامیلش فارسی بود :| اون موقع درگیر جام جهانی 2006 هم بودیم و فوتبالیست موردعلاقه‌م هم فریدون زندی بود :| نمی‌دونم این حجم از عربی‌ستیزی در من از کجا نشئت می‌گرفت، ولی خواننده‌ها و نویسنده‌ها و معلم‌های موردعلاقه‌م هم اونایی بودن که اسمشون فارسی بود :|



چی تو اون سرم می‌گذشت که فکر می‌کردم تفاهم ینی حالا که تو چپ‌دستی اونم چپ‌دست باشه؟ کلاً آدمای خاص رو دوست داشتم و چون اون موقع گوگل نبود! موقع تلویزیون دیدن دقت می‌کردم ببینم بازیگرا و مجریا خودکارو با کدوم دستشون می‌گیرن یا خواننده‌ها و ورزشکارا با کدوم دستشون امضا می‌دن یا از مجله‌ها و مصاحبه‌ها می‌گشتم دنبال اینکه ببینم کدوم ورزشکار یا خواننده یا بازیگر چپ‌دسته. بین ورزشکارها هم دنبال چپ‌پاها می‌گشتم و طرفدار هافبکای چپ بودم :| علیرضا نیکبخت واحدی (یا شایدم واحدی نیکبخت!) و فریدون زندی چپ‌پا بودن :|



با اینکه هنوز و همیشه می‌گم ترجیحم اینکه شوهرم هم‌دانشگاهی و هم‌رشته‌ایم باشه و فضایی که من درک کردم رو درک کرده باشه، ولی در دوران تحصیلم هیچ وقت با پسرای دانشگاه خوش‌اخلاق نبودم و محل نمی‌دادم به کسی. هنوزم خوش‌اخلاق نیستم. تازه وحشی‌تر هم شده‌ام به‌نظرم. حق همان است که مولانا فرمود: در فراقِ لبِ چون شکّرِ او تلخ شدیم. اون ده بیست (تو یه دانشگاه صنعتی که اغلب پسرن ده بیست نفر عددی نیست به‌واقع) نفری هم که باهاشون نسبتاً صمیمی بودم، آدمای مطمئنی بودن و خیالم بابتشون راحت بود که باهاشون راحت بودم.



آخ آخ فاصلۀ سنّی. اینجا حداکثری که مدّ نظرمه دو ساله. این مقدار به‌مرور زمان بیشتر شد و دورۀ کارشناسیم یه بار به هفت سال اختلاف هم رضایت دادم. حالا واقعیتی که باهاش روبه‌رو هستم خواستگارهای سی‌ونه‌ساله هستن :| اینجاست که باید گفت چی فکر می‌کردم چی شد. این بند غصه‌دار بود. بریم بند بعدی.



من تا پیش از این دوست داشتم وکیل یا پلیس بشم و اینجا اولین جاییه که اعتراف کردم دوست دارم مهندس شم. الان با اینکه کارام بیشتر به زبان‌شناسی مرتبطه تا برق، ولی بعید نیست یه روزی دوباره به عرصهٔ مهندسی برگردم. تا الانم اگه برنگشتم دلیلش اینه که یا کار نیست یا اگه هست برای دخترا نیست. این شرطم هم فقط اونجاش که گفتم علاقۀ شما مهم نیست. ینی شما پزشک هم باشی باید بری تغییر شغل بدی مهندس شی :دی 



پیروِ اون خصلت عربی‌ستیزیم، یه مدت تو فاز وطنم پارۀ تنم و خون آریایی بودم و شاهنامه و اَوِستا رو از کتابخونه می‌گرفتم می‌خوندم و با زرتشتی جماعت هم‌صحبت بودم. ولی اینجا لازمه یکی بهم بگه شاید حالا یکی بتونه دیوان حافظ رو حفظ کنه، یا حتی بوستان سعدی رو؛ چون حجمشون کمه. ولی گلستان نثره! می‌فهمی؟ نثرو چجوری میشه حفظ کرد؟ بعد می‌دونی خمسۀ نظامی پنج تا کتابه؟ می‌دونی شاهنامه شصت‌هزار بیته؟ شاهنامه رو دیدی تا حالا از نزدیک؟ بعد حالا اگه می‌خوای طرف اوستا رو حفظ باشه دیگه حفظ قرآن چیه؟ بعدشم اینکه خب اوستا به زبان اوستاییه آخه چجوری حفظ کنه؟ :| تو این مایه‌هاست: اَشِم وُهو وَهیشتِم اَستی، اوشْتا اَستی اوشتا اَهمائی هْیَت اَشایی وَهیشْتائی اَشِـم. بعد من انتظار داشتم اینا رو حفظ باشه :|



هایلایت؟!!! مگه پسرا هم موهاشونو هایلایت می‌کنن که من نوشتم رنگی نباشه؟ سیخ‌سیخو دیگه چه مدلیه؟ :)) حالا این شرط ریش و سیبیلو دیدم یاد هم‌اتاقیای ارشدم افتادم. اینا هر سه کُرد بودن و می‌گفتن مرد باس سیبیل داشته باشه. یکی از معیارهاشون هم سیبیل کلفت طرف بود :|



خب دوستان، اون هفت تا خان اینجا تموم میشه و گویا حس می‌کنم هفت تا کمه و دوباره یه هفت تای دیگه هم تدوین کردم. اولیشم اینه که جدول تناوبی رو حفظ باشه. نمی‌فهمم چرا باید شریک زندگی آدم جدول مندلیف رو حفظ باشه. واقعاً نمی‌فهمم :|



شاید باورتون نشه ولی هنوز که هنوزه، خیلی ریز و نامحسوس دوست دارم بدونم نمره‌های دوران مدرسۀ طرف تو چه حدودی بوده :| مهندسی که مجبوره شاهنامه و قرآن و اوستا و مندلیف رو حفظ کنه، حفظ اسامی شهرها به‌نظرم کار سختی نیست براش. 



عمید رو حالا خودمم اون موقع شروع کرده بودم به حفظ کردن، ولی دهخدا سی جلده، می‌فهمی؟ سی جلدِ قطور!. بعدشم من چجوری انتظار داشتم کسی که حداکثر می‌تونه از من دو سال بزرگتر باشه به این همه زبان مسلط باشه؟ زبان هندی چی می‌گه این وسط؟! :|



ینی این احتمال رو دادم که از شرق و غرب عالَم و اقصی (بخونید اقصا) نقاط دنیا خواستگار داشته باشم؟ نکنه دختر شاهی وزیری چیزی بودم و خبر ندارم؟ بعد تو رو خدا دقت کنید به جمله‌م: متولد ایران باشد و بینی‌اش را یک الی سه بار عمل کرده باشد. میگن زبان‌شناسان و نحویّون یه روز جمع شدن این واوِ بین دو تا جمله رو تحلیل کنن ببین چیه و چه ارتباطی بین این دو جمله هست. همه‌شون بعد از روزها و ماه‌ها بررسی، پیراهناشونو چاک‌چاک کردن سر به کوه و بیابان نهادند و تا این لحظه هم خبری ازشون نشده و برنگشتن. ینی حتی وزارت کار هم با این شدت و حدّت شرط تابعیت رو روی متقاضیان اعمال نمی‌کنه که من کردم. شرطم این بوده دماغ‌عملی باشه؟ خدایا توبه! توبه به درگاهت.

گفتم بینی، یاد گونه‌م افتادم. چند شب پیش دندونای راستِ بالاییم شروع کردن به درد کردن. از اونجایی که تازه از دندونام عکس گرفتم و تازه همه رو عصب‌کشی و ترمیم کردم و همین دو ماه پیش رفتم برای چکاپ و دکترم گفت دندونات همه‌شون حالشون خوبه، دیگه وقعی به این درد ننهادم. کلاً سیاستم تو زندگی اینه که وقعی به دردهام ننهم. ینی انقدر وقعی نمی‌نهم که یا عادت می‌کنم یا خودشون خوب میشن. نشون به این نشون که دفترچه بیمه درمانیم تو این ده سال ده تا نسخه هم توش نوشته نشده و اصولاً تا به آستانۀ مرگ نرسم نمی‌رم دکتر. گفتم شاید این درد هم از استرسه و شاید از فلانه و بهمانه و گرفتم خوابیدم. درده رو تو خواب هم احساس می‌کردما، ولی حتی مسکّن هم نخوردم. در مورد قرص و مسکّن خوردن هم سیاستم اینه که تا کارد به استخوانم نرسه و اشک و جیغ و دادم درنیاد نمی‌خورمشون. خلاصه شب رو به صبح رسوندم و صبح که بیدار شدم احساس کردم سمت راست صورتم سنگینه و یه چیزی جلوی چشم راستمو گرفته. نگاه به آینه کردم دیدم یه ور صورتم پف کرده و به‌طرز وحشتناکی درد می‌کنه. کشوی داروها رو ریختم روی میز، مسکنّاشو جدا کردم، عوارض و مشخصات تک‌تکشونو گوگل کردم و ایبوپروفینو برگزیدم و خوردم. بعد شروع کردم هر هشت ساعت یه بار یه آموکسی خوردن که چرکش! خشک بشه. دو روز بعدم زنگ زدم از دندانپزشکی که همیشه پیش اون میرم وقت گرفتم. بعد هر کی منو تو اون وضعیت می‌دید می‌گفت واااااااای چقدر گونه و لپ بهت میاد و بیا برو گونه تزریق کن خیلی خوشگل میشی :|

یه زمانی دوست داشتم شوهرم کارخونهٔ شکلات‌سازی داشته باشه. چارلی و کارخانهٔ شکلات‌سازیشو دیدین؟ یه همچین کسی. حالا ولی می‌خوام دندانپزشک باشه، مطبشم طبقهٔ بالای خونه‌مون باشه.

در شدیدترین سردردها من یه مسکّن بیشتر نمی‌خورم. اون وقت طی ۲۴ ساعت گذشته چهار تا مسکّن چهارصد و سه تا آموکسی خوردم، بی هیچ اثری. تو دانشگاه چی یاد این داروسازا می‌دن؟ اسمارتیز اگه خورده بودم تا حالا اثر کرده بود.

من وقتی دندونم درد می‌کنه خیلی مظلوم و ساکت میشم.

الان منحنی خنده‌هام کج و کوله شده و زین حیث غمگینم.

میگن فرهنگستان برای پاپیون معادل فارسی دو ور پف رو پیشنهاد داده :دی من الان یه ور پفشونم! 

آیا می‌دانید روی صورت ورم‌کرده از دندون‌درد، کیسهٔ آب گرم و دستمال گرم نمی‌ذارن و کیسهٔ یخ می‌ذارن؟ نمی‌دونستین؟ من خودمم تازه فهمیدم.

روزی که ملت بدونن دراز آویز زینتی و کش‌لقمه و دو ور پف جکه و مصوب فرهنگستان نیست روز عروسی منه :|

ولی راست میگن؛ گونه و لپ بهم میاد.

نظرم عوض شد؛ همون مهندس باشه. دفتر کارشم طبقهٔ بالای خونه‌مون باشه.



این خیلی جالبه. نوشتم اگر بچه‌دار شدید، بعد نوشتم تصمیم با نسرین است. ینی الهی بمیرم براش. بعد جالبه که نوشتم اسم کوچولو و ننوشتم کوچولوها!.



انصافاً هیچ وقت اعصابِ خواهرشوهر و جاری رو نداشتم. هنوزم ندارم :دی بعد می‌ترسم روزگار و ابر و باد و مه و خورشید و فلک دهن‌کجی کنن و یه مراد با هفت تا خواهر و هفت تا برادر نصیبم کنن. خدایا خودت رحم کن.



این شماره نداره. در واقع فرض کردم طرف اون دو تا هفت خان رو رد کرده و رسیده به مرحلۀ گل و شیرینی و دیگه شماره نذاشتم برای این شرط. 



اینجا فرض کردم مرحلۀ گل و شیرینی هم سپری شده و زندگی مشترک رو شروع کردیم. فقط برام سؤاله که اوکی لنگ ظهر حدوداً میشه ساعت دوازده، ولی لنگ عصر و لنگ شب دیگه چه صیغه‌ایه؟ :| بعد اگه صدای موبایل خودم بیدارم کنه تقصیر اون بدبخت چیه خب :|



اینجا تازه یادم افتاده بگم سیگار نکشه :|



از همون موقع به شماره‌های رند علاقه داشتم. فقط چیزی که نمی‌فهمم اینه که چرا چند تا شماره؟ بعد اگه یه جایی بود که آنتن نمی‌داد تقصیر اون چیه :| آخه زن انقدر بی‌منطق؟ جالبه اصلاً راجع به مهریه و خونه و ماشین و مادیات شرط خاصی نداشتم :|

+ پیش‌تر هم دو تا پست نوشته بودم با عنوانِ «برای سال‌ها بعدِ خودم، جهت مقایسۀ طرز تفکر فعلی‌م با تجارب اون موقع، یا مقدمه‌ای بر کتاب مراد از رویا تا واقعیت»؛ لینک۱، لینک۲.

+ عنوان: از تیزر تبلیغاتی لوسیون موی بهاره :|

۷۴ نظر ۱۸ بهمن ۹۸ ، ۰۱:۰۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۸۳- شهرِیار

جمعه, ۴ بهمن ۱۳۹۸، ۰۱:۰۰ ق.ظ

بیر.

داشتم با مسئول آموزش صحبت می‌کردم. گفت شما همون روز که اومدی اینجا برای مصاحبۀ ارشد، همون روز ما انتخابت کردیم که بمونی و همین جا کار کنی. گفت یه درخواست بده و همین جا مشغول شو. یه همچین حرفی حتی اگه بُلُف باشه، اگه تعارف باشه، اگه یه دروغ مصلحتی و دلخوش‌کنک باشه، اگه جز من به هزار نفر دیگه هم گفته شده باشه، هر چی که باشه آدم دلش می‌خواد باور کنه. که دلش گرم بشه که دیده شده، که مهمه، که براش ارزش قائلن. گفتم من که تهران نیستم فعلاً. دکترا هم معلوم نیست قبول شم و بیام. گفت پس برو بنیاد شهریار با دکتر باقری صحبت کن. گفت اونجا زیرمجموعۀ ماست و نامه می‌دیم و زنگ می‌زنیم بهشون که فلان کار و بهمان کارو بکنی. نمیشه آدم هر حرفیو به هر کسی بگه. حتی نمیشه هر حرفیو هر جایی بنویسه. در لفافه گفتم که قبلاً یه بار رفتم و یه سر و گوشی آب دادم. اونجا همه خسته‌ن. مثل اینجا. مثل همه جا.

ایکی.

اولین بار اسمشو روی جلد یکی از کتاب‌هایی که منبع کنکور ارشد زبان‌شناسی بود دیده بودم. مهری باقری. نمی‌دونم چرا اون موقع فکر کرده بودم صاحب این اسم باید یک دختر جوان باشه. حتی بعداً که فهمیدم خانم باقری استاد دانشگاه تبریزه باز هم همچنان در تصورم باقری، یک استاد جوان هم‌سن‌وسال خودم بود. فرهنگستان که بودم سؤالِ دکتر باقری رو می‌شناسی رو زیاد از من می‌پرسیدند و من هر بار پاسخم نه بود. لابد فکر می‌کردند چون استاد دانشگاه تبریزه باید بشناسم. اولین بار که اسمشو گوگل کردم همین پارسال بود. اقوام پیام داده بودند که حدادتون هم که داره میاد تبریز. خبر نداشتم. در باب گام نمی‌دونم چندم انقلاب، دانشگاه تبریز سخنرانی داشت. زمستون بود. شال و کلاه کردم سمت دانشگاه. ملت به‌زور نمره و دانشگاه حضور به هم رسانده بودن و من حتی نرفتم خودمو نشون استاد بدم و احوالپرسی کنم. یه گوشه کناری پیدا کردم نشستم و از محفل فیض بردم. یه خانوم مسنّی اومد و ضمن خوشامدگویی به حدادمون، نشست ردیف اول. تنها خانوم ردیف اول بود. اینترنت نداشتم. به دخترهای پشت سریم که سرشون توی گوشی‌هاشون بود گفتم می‌شه اسم دکتر مهری باقری رو گوگل کنید عکسشو ببینم. نشونم دادن. گفتم شبیه همین خانوم ردیف اول نیست؟ خودش بود. همین خانومی بود که ردیف اول نشسته بود و به دکتر خوشامد گفته بود. اونجا اولین باری بود که دیدمش. موقع رفتن پالتوشو جا گذاشت. می‌دونستم برمی‌گرده. کنار پالتو منتظر موندم و وقتی برگشت و از دور اشاره کرد که بی‌زحمت پالتوشو براش ببرم بردم. پیش‌تر هم دکتر حداد کلاهشو توی کلاس جا گذاشته بود و براش برده بودم. پیش‌ترتر هم استاد شمارۀ پانزده کتش رو. خب هر کس یه علاقه‌مندی‌ای داره و علاقۀ من هم تحویل رخت و لباس جاماندۀ اساتیدم بهشونه. از سخنرانی که برگشتم دوباره خودم گوگل کردم و فهمیدم که متولد تهرانه و مدرکشو از دانشگاه تبریز گرفته. اسم همسرش آشنا بود. همسرش، مرحوم سرکاراتی، استاد دانشگاه تبریز بود و خب حدس زدم که احتمالاً وقتی برای تحصیل آمده اینجا، یا قبل‌تر، با استادش ازدواج کرده و مونده و بعداً هم خودش همین‌جا استاد شده.

اوچ.

شمارۀ بنیاد شهریار رو از سایتشون برداشتم و زنگ زدم. یه خانومی گوشی رو برداشت. منشی اونجا بود. خودم رو دانشجوی فرهنگستان معرفی کردم. از اونجایی که بنیاد شهریار، تبریزه، با خانومه ترکی حرف می‌زدم. تا گفتم با دکتر باقری کار دارم گفت بذار وصل کنم و وصل کرد. اصلاً مهلت نداد که بپرسم این خانم باقری ترکی بلده یا نه. وقتی صدای پشت خط گفت بله، سلام کردم و خودمو معرفی کردم. چند جملۀ اولم ترکی بود. بعد با تردید پرسیدم شما متوجه می‌شید چی میگم؟ به فارسی گفت بله بفرمایید. گفتم پس فارسی می‌گم که دوزبانه نشه مکالمه‌مون. قرار شد دوشنبه ششم آبان ساعت نُه، یک جلسۀ حضوری داشته باشیم. کلی ایده توی سرم بود که می‌دونستم اینجا نمی‌تونم به هیچ کدوم جامۀ عمل بپوشونم. در واقع همون بدو ورود متوجه شدم محیط خسته‌ای داره که هیچ جوره نمیشه تکونش داد. یکی از ایده‌هام این بود که راجع به زبان آذری (نه ترکی) که چند صد گویشور بیشتر نداره و در روستاهای دورافتاده به‌کار میره تحقیق کنم. دلیل اینکه تا الان منقرض نشده دورافتاده و صعب‌العبور بودن روستاهاست و بدبختی اینجاست هیچ زبان‌شناسی هم نمی‌خواد یا نمی‌تونه به این مناطق بره. من ولی دوست دارم. خانم باقری گفت منم وقتی جوان بودم از این کارها می‌کردم. گفت هنوز که هنوزه نمیشه با ماشین رفت اونجا. اسم روستاها رو پرسیدم و یادداشت کردم. با اینکه می‌دونستم حالا حالاها کسیو ندارم و شاید تا ابد هم کسیو نداشته باشم که تو این مسیر همراهیم کنه و یه کوله‌پشتی برداره و بزنیم به دل طبیعت و نجات بقایای زبان‌های در حال انقراض، اما با این همه اسم روستاها رو نوشتم. یه چند تا طرح دیگه هم داشتم و گفتم. اشاره کرد به موهاش و گفت اینا رو تو آسیاب سفید نکردم. هفتاد سالمه. دیگه با یه نگاه تشخیص می‌دم دانشجو باسواد و علاقه‌مند هست یا نیست. گفتم نظر لطفتونه.

دُرد.

برای بقیۀ ایده‌هام هم قرار شد برم سراغ استاد دیگه‌ای که اون روز و اون ساعت دانشگاه تبریز زبان ترکی درس می‌داد. خانم دکتر... راستش هنوز دفاع نکرده و حالا حالاها هم بعیده دفاع کنه. اما چون اینجا ایرانه، دکتر صداش می‌کنن و استاده. بعد از جلسۀ بنیاد رفتم دانشگاه. با مشقت‌های فراوان ساختمان مورد نظر رو پیدا کردم. یه دختر، تا حدودی شبیه خودم. خودمو معرفی کردم. خندید و گفت من فلانی و تو بهمانی؛ من مست و تو دیوانه. راجع به یکی از لهجه‌های زبان ترکی تحقیق می‌کرد. رساله‌ش راجع به همین موضوع بود. دو ساعتی باهم صحبت کردیم و بیش از پیش مطمئن شدم که اینجا اگه قرار باشه کاری کنم خودم باید پیشرو و محرک باشم. بقیه یا خسته‌ان و انگیزه ندارن، یا امکانات و بودجه ندارن، یا نیروی انسانی و توانایی ندارن. من اما همۀ این‌ها رو هر چند رو به زوال و افول، دارم. وقتی راجع به تحقیق روی زبان آذری گفتم و وقتی راجع به گویش‌ها و لهجه‌های منطقه گفت، بحثمون کلاً رفت سمت اینکه کجا به چه زبانی صحبت میشه. بعضی جاها زبانشون با زبان هم‌استانی‌هاشون متفاوته و از نظر جغرافیای سیاسی با یه استانن و از نظر جغرافیای زبان با یه جای دیگه. جغرافیم هیچ وقت خوب نبود. هیچ وقت دوستش نداشتم. از هر بحثی که توش اسم شهر و کوه و دشت و دریا و جلگه بود گریزان بودم و سعی می‌کردم بحث رو عوض کنم. اما وقتی لابه‌لای حرفاش گفت فلان جا به فلان لهجه صحبت می‌کنن درحالی که این لهجه به لهجۀ بهمان جا شبیه‌تره، لبخند شدم. گفتم چه جالب. با اینکه می‌دونستم، اما خواستم بیشتر توضیح بده، که بیشتر بشنوم...

بِش.

بار دومی که قرار بود زنگ بزنم بنیاد شهریار، همین چند روز پیش بود. بیرون بودم و دسترسی به اینترنت نداشتم. شماره‌شونم ذخیره نکرده بودم. زنگ زدم ۱۱۸ و گفتم شمارۀ بنیاد شهریارو می‌خوام. خانومه گفت چند لحظه. بعد وصل کرد به اپراتور که شماره رو بگه. اپراتور گفت شماره‌ای ثبت نشده است. دوباره زنگ زدم. یه خانوم دیگه برداشت. گفتم خانوم این بنیاد شهریار یه جای معروفه. امکان نداره شماره‌ش ثبت نشده باشه. شاید همکارتون درست تایپ نکرده. گفت چند لحظه. بعد وصل کرده به اپراتور که شماره رو بگه. گفت. یادداشت کردم. زنگ زدم. یه آقایی گوشی رو برداشت. گفتم بنیاد شهریار؟ گفت بله. گفتم فلانی هستم؛ با دکتر باقری کار دارم. پرسید دکتر باقری کیه؟ گفتم رئیس اونجاست دیگه. گفت چند ساله رئیس اینجا آقای فلانیه. گفتم نه آقا من همین چند وقت پیش اومدم اونجا. رئیسش خانم دکتر باقری بود. گفت شما با کجا تماس گرفتید؟ گفتم بنیاد شهریار نیست مگه؟ گفت نه اینجا بنیاد شهیده :|. گفتم ببخشید، من این شماره رو از ۱۱۸ گرفتم. اشتباه شنیدن و اشتباهی شمارۀ اینجا رو دادن. برای بار سوم زنگ زدم ۱۱۸. یه خانوم دیگه گوشی رو برداشت. سعی کردم خشمم رو فروبخورم! و آروم باشم. گفتم شمارۀ بنیادِ شهریارو می‌خوام. و چند بار خیلی واضح تکرار کردم بنیاد شهریار. گفت چند لحظه. بعد وصل کرد به اپراتور که شماره رو بگه. شماره‌ای که اپراتور گفت با ششصد شروع میشد که این سمت تبریزه و شمارۀ بنیاد شهریار باید با پونصد شروع میشد. چون اون سمت تبریزه. دیگه زنگ نزدم به این شماره. زنگ زدم بابا و گفتم گوگل کنه بنیاد شهریارو؛ شماره‌شو بگه بهم. چند تا فحشِ باادبانه هم نثار کارمندانِ سخت‌کوش و ساعی ۱۱۸ کردم.

آلتی.

بار دومی که رفتم بنیاد شهریار، دکتر باقری اسم کوچیکم رو هم پرسید. یه کم فکر کرد و گفت یاد یکی از شعرهای همسرم افتادم. من گلم، نسترنم، نسرینم. اما مچینم؛ زیرا که با باد قراری دارم.

یدّی.

ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش، بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش.

عکس‌نوشت ۱۳۸۳. اینجایی که درش نشستم مقبرةالشعرای تبریزه. ما می‌گیم شهریار. از هشتصد سال پیش تا حالا بیشتر از چهارصد شاعر اینجا دفن شده که معروف‌ترینشون شهریاره. دوازده سالمه تو این عکس. چند تا بیت از شهریار تو خاطرم هست که خیلی دوستشون دارم. اینجا می‌نویسمشون؛ شما هم اگر دوست داشتید شعر کامنت بذارید من با شعر جواب بدم. از هر کی که دوست دارین.


۱.

من اختیار نکردم پس از تو یار دگر

به غیر گریه که آن هم به اختیارم نیست

۲.

درس این زندگی از بهر ندانستن ماست

این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه

بدتر از خواستن این لطمۀ نتوانستن

هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه

۳.

خراب از باد پاییز خمارانگیز تهرانم

خمار آن بهار شوخ و شهرآشوب شمرانم

خدایا خاطرات سرکش یک عمر شیدایی

گرفته در دماغی خسته چون خوابی پریشانم

خیال رفتگان شب تا سحر در جانم آویزد

خدایا این شب‌آویزان چه می‌خواهند از جانم

۴.

چون تو نه در مقابلی عکس تو پیش رو نهیم

این هم از آب و آینه خواهش ماه کردنست

گاه به گاه پرسشی کن که زکات زندگی

پرسش حال دوستان گاه به گاه کردنست

بوسهٔ تو به کام من کوه‌نورد تشنه را

کوزهٔ آب زندگی توشهٔ راه کردنست

خود برسان به شهریار ای که در این محیط غم

بی تو نفس کشیدنم عمر تباه کردنست

۵.

رفتی و در دل هنوزم حسرت دیدار باقی

حسرت عهد و وداعم با دل و دلدار باقی

عقده بود اشکم به دل تا بی‌خبر رفتی ولیکن

باز شد وقتی نوشتی یار باقی کار باقی

وه چه پیکی هم پیام آورده از یارم خدایا

یار باقی وآنکه می‌آرد پیام یار باقی

آمدی و رفتی اما با که گویم این حکایت

غمگسارا همچنان غم باقی و غمخوار باقی

کافر نعمت نباشم بارها روی تو دیدم

لیک هر بارت که بینم شوق دیگربار باقی

۱۰۴ نظر ۰۴ بهمن ۹۸ ، ۰۱:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۷۹- به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم

چهارشنبه, ۱۱ دی ۱۳۹۸، ۱۲:۲۰ ق.ظ

عکس‌نوشت ۱۳۷۹. به سن تکلیف رسیدم اینجا. سوم ابتدائی‌ام. سوم ابتدائی مقنعه‌هامون صورتی بود. از چپ چهارمی‌ام. برامون جشن گرفتن. قبلشم یه شعر داده بودن گفته بودن حفظ کنید و سه تا کلاس باهم بخونید روز جشن. بذار فکر کنم ببینم چیزی یادم میاد از اون شعر؟ اینجوری شروع می‌شد: به سن تکلیف، رسیده‌ام من، نُه سال دارم، سپیده‌ام من. بعدش... بعدش یادم نیست؛ ولی اینجوری تموم می‌شد: جشن عبادت فرخنده بادا، مکتب اسلام پاینده بادا. اون روز که معلممون این شعرو پای تخته نوشت که تو دفترامون بنویسیم و حفظش کنیم، یه کاری براش پیش اومد یا صداش کردن و یه چند دقیقه رفت بیرون از کلاس. تا برگرده من بلند شدم و یواشکی سرک کشیدم تو کاغذی که از روی اون شعرو برامون می‌نوشت. صدای پاشو که شنیدم سریع برگشتم نشستم سر جام. وقتی اومد مبصرمون که اسمش یادم نیست دستشو بلند کرد گفت خانوم اجازه؟ وقتی شما نبودید نسرین رفت سر میزتون. بلند شدم و معصومانه و مظلومانه گفتم می‌خواستم اون برگه‌ای که شعرو از روش می‌نوشتینو ببینم. گفتم اونی که پای تخته نوشتین و ما تو دفترمون نوشتیم و قراره بخونیم پنج خطه، ولی شعری که رو کاغذ شماست شش خطه. نگاه کرد دید ای داد بی‌داد! بیت سوم رو یادش رفته و پریده و ننوشته برامون. اگه اینی که برامون پای تخته نوشته بود رو حفظ می‌کردیم موقع خوندن با اون دو کلاس دیگه ناهماهنگی پیش میومد و نمیشد جمعش کرد. تشکر کرد ازم. قیافۀ مبصره یادم نیست ولی ما از این داستان نتیجه می‌گیریم که فضولی تو کار معلم کار بدی نیست و حتی نتیجه می‌گیریم که از همون اولشم گرفتن باگ و اشتباهات بقیه تو خونم بود.



یک. بهتون گفته بودم چرا روی گوشیم بازی نصب نمی‌کنم و کلاً اهل گیم و این جور چیزا نیستم؟ اگه نگفتم یا یادتون نیست دوباره می‌گم. چون هر مسابقه‌ای رو به‌شدت جدی می‌گیرم و تا اول نشم و رکورد نزنم یا بازی رو تا تهش نرم و تموم نکنم آروم نمی‌گیرم. از همون موقع که آتاری داشتیم به این مرض دچار بودم تا همین الانش. برای همین سعی می‌کنم حتی‌الامکان به این ورطه نیفتم و دچار هیچ رقابتی نشم. بعد یادتونه کتاب‌پلاس رو معرفی کردم گفتم یه سری جشنواره و مسابقۀ روزانه داره و اگه راجع به کتابا نظر بدی امتیاز می‌گیری؟ دوستم مهرماه دعوتم کرده بود. بعد شما فکر کن از مهرماه که عضو شدم تا این لحظه حتی یه روزم مسابقه‌های روزانه‌شو از دست ندادم. حتی یه روز. این ینی تو این چند ماه اخیر که چند بار تهران رفتم، دو بار مشهد رفتم و تو سفر آخرم هم که به‌لحاظ برق و باتری و شارژر در مضیقه بودم هم مسابقه‌شو از دست ندادم. ینی تو اون شرایط که نه جای خوابم معلوم بود نه جا برای مسواک زدن داشتم :دی با مشقت‌های بسیار یه جایی پیدا می‌کردم که برق داشته باشه و آنتن بده؛ بعد پاور و لپ‌تاپ و گوشیمو شارژ می‌کردم و اینترنت ساعتی می‌گرفتم که پنج تا سؤال مسابقه‌شونو جواب بدم. یه جوری هم جدی تمرکز می‌کردم روی سؤالا که چند بار خودمم خنده‌م گرفت که چرا از دست دادن این چند امتیاز انقدر برام مهمه که ساعت هشت‌ونیم شب تو سالن تاریک و خلوت دانشکدۀ علوم مشهد یا تو سالن مطالعۀ دانشکدۀ سابقم یا تو فرهنگستان نشستم سؤال جواب می‌دم؟ یه جور حس تعهد داشتم به خودم. انگار که قول داده باشم به خودم. این مسابقه‌ها امتیاز زیادی هم نداشتنا، ولی حس کمال‌گراییم اجازه نمی‌داد بی‌خیالِ حتی یک امتیاز بشم.

دو. قبل از سفر اخیر، تقریباً تو همۀ جشنواره‌ها جزو نفرات برتر بودم. صبح اون روزی که با آرزو داشتم می‌رفتم از دانشکدۀ مهندسی بازدید به عمل بیارم! گوشیم زنگ خورد. هم نور آفتاب نمی‌ذاشت شماره رو ببینم هم نور صفحۀ نمایشو در حداقل ممکن گذاشته بودم باتریم دیرتر تموم بشه. اینه که نفهمیدم کیه و جواب دادم. گفتن از کتاب‌پلاس زنگ می‌زنن. یادم نیست خانوم بود یا آقا بود که فاعل جمله‌مو تنظیم کنم. فرض کنید خانوم بود. خانومه گفت شما امتیازت بالاست و چند روز دیگه (شب یلدا) مسابقه تموم میشه و به نفرات برتر جایزه می‌دیم. من اون موقع جزو نفرات برتر بودم. جایزه‌هاشون نقدی و بن کتاب و اینا بود. خانومه (یا شایدم آقاهه (برای خودمم جالبه که یادم نمی‌مونه با آقا حرف زدم یا خانوم)) گفت هر آن ممکنه یکی از اعضا از اون پایین امتیازشو با دعوت دوستاش بالا ببره و جای شما رو بگیره. گفت دوستاتو دعوت کن که امتیاز بیشتری بگیری تا جات تثبیت بشه و تو اون رتبه‌ای که هستی بمونی. بعد اگه یادتون باشه من چند ماه پیش دعوتتون کرده بودم که برید عضو شید شرکت کنید و نظر بدید و اینا. اون موقع اگه دعوتتون کردم به خاطر خودتون بود که امتیاز جمع کنید، وگرنه من به قدر کفایت امتیازم خوب بود. ولی حالا اگه کسی رو دعوت می‌کردم به خاطر خودم بود. چون فردِ دعوت‌شده دیگه شانسی برای افزایش امتیازاش نداشت و چند ماه بازی روزانه رو از دست داده بود و فرصتی برای کسب امتیاز نداشت. و فقط من بودم که بهره می‌بردم از عضو شدنش. خب دیدم خیلی کار کثیفیه که کسی رو دعوت کنم و این کارو نکردم. این شد که نفرات بعد از من امتیازشونو روزای آخر با دعوت دوستاشون زیاد کردن و رتبه‌ها جابه‌ها شد و من تو همۀ جشنواره‌ها با یکی دو تا اختلاف از برندۀ آخر، هیچ جایزه‌ای نگرفتم. ینی می‌خوام بگم درسته که مسابقه مهم‌تر از مسواک بود برام؛ ولی یه اصول و قواعدی برای بازیای زندگیم دارم که مهم‌ترن.

سه. چند روز پیش یه خانومه زنگ زد (اینو دیگه یادم موند خانومه) دعوتم کرد برم تهران برای حضور در جشنوارۀ ققنوس. ملت عشقو خوندین؟ مال انتشارات ققنوسه. حالا نمی‌دونم همۀ شرکت‌کننده‌ها رو دعوت می‌کرد، یا تا امتیازای مشخصی رو. گفت یه ماه اشتراک رایگان فیلیمو هم بهت اختصاص پیدا کرده. گفتم من که جزو نفرات یک تا ده نبودم. گفت این اشتراک فیلیمو رو به ده تا بیست هم می‌دیم. یک تا ده بن کتاب و فیلیمو بود، ده تا بیست فیلیمو بود فقط. به هر روی! گفتم تهران نیستم و الان ضمن افسوس شدیدی که بابت تهرانی نبودنم و همۀ برنامه‌هایی که اونجاست و من نمی‌تونم هی برم هی بیام می‌خورم، موندم این دعوت‌نامه رو به کی بدم جای من بره. نکته اینجاست که من این کتاب ملت عشقو بس که همه جا دیدم، زده شدم و نخوندم. کتاب بدی به‌نظر نمی‌رسه ها. ولی من کلاً این‌جوری‌ام که کتابای پرفروشو نمی‌خونم و راهی که اکثر مردم می‌رن رو نمی‌رم. نکتۀ دیگه هم اینه که من به‌طور میانگین هر روز نیم ساعت بیشتر پای تلویزیون و فیلم و سریال نیستم. این نیم ساعتی هم که می‌گم حداکثرشه و از روی اجبار و اکراه. وگرنه اون یه هفته‌ای که تنهایی بنیاد سعدی بودم تلویزیونو حتی نزدم به برق ببینم چه رنگیه. رو لپ‌تاپم هم سریال ندارم. یکی دو تا فیلم دارم که بس که همیشه کار دارم نگه‌داشتم بعد از هشتادسالگیم ببینمشون. حالا موندم این یک ماه اشتراک فیلیمو رو کجای دلم بذارم. اشتراکش قابل انتقال به غیر هست بدمش به شما؟ 

بعد گفت یه فیلم چنددقیقه‌ای هم اگه دوست داشتی از خودت بگیر بفرست تو جشنواره پخش کنیم. گفتم چی بگم تو فیلم؟ گفت حستو بگو. خواستی تشکر کن، خواستی یه چیزی بخون. هر کاری که قابل پخش باشه. حجابم داشته باشی. گفتم باشه روش فکر می‌کنم. بعد اومدم دیدم نه کسی هست ازم فیلم بگیره، نه کتابو دارم بگیرم دستم بخونم، نه دلم می‌خواد چهره‌م پخش بشه. موبایلمو گذاشتم روی کتابام؛ بعد در حالی که داشتم پاراگراف آخر کتابو زمزمه می‌کردم، شروع کردم به نوشتن اون پاراگراف توی دفتری که پارسال از مشهد خریدم. صبح بود. اگر فکر کردید من دو دقیقه زمان برای تولید این فیلم دودقیقه‌ای صرف کردم، حاشا و کلا. شصت بار فیلم گرفتم تا بالاخره رضایت دادم به یکیش. موقع ضبط هم که نمی‌تونستم زمزمه کنم. چون داداشم ضمن شستن ظرف! بلندبلند آی بری باخ می‌خوند و با بستن در و پنجره هم صداش می‌افتاد رو فیلم. فلذا فیلمو ضبط کردم، بعد صدای زمینه‌شو پاک کردم و دوباره صدای خودمو در حال زمزمۀ پاراگراف مذکور ضبط کردم گذاشتم روی فیلم. اگر فکر کردید این ضبط کردن صدام دو دقیقه طول کشید که بازم حاشا و کلا. شصت بارم این متنو خوندم تا به دلم بشینه. آخرشم ننشست البته. تو یکی از ضبط‌ها مامان می‌گفت بیا شام، تو یکی از ضبطا بابا اومده بود بپرسه فلان جا رفتی و فلان چیز چی شد. و قس علی هذا. ینی به درجه‌ای از استیصال رسیده بودم که تازه دهِ شب به حنانه پیام دادم تو بیا جای من بخون صدای تو رو بذارم. ولی دیر دید پیاممو و خودم خوندم. مشکلم فقط صدای خودم و پیرامون نبود که. صبح تا ظهر با ناخنام درگیر بودم و هزار تا لاک روشون امتحان کردم و تهش تصمیم گرفتم بدون لاک فیلم بگیرم. ینی حیفِ اون همه لاکی که زدم پاک کردم زدم پاک کردم زدم پاک کردم. فکر کردید مشکلم فقط صدای خودم و پیرامونم و لاک بود؟ خیر آقا خیر. از برای خاطر همین یه ذره آستینی که دیده میشه کل کمدمو خالی کرده بودم روی تخت‌خوابم و هزار تا آستینو امتحان کردم و تهش تصمیم گرفتم ساق سبز بپوشم. آیا پس از ضبط، به‌سهولت تدوینش کردم؟ بازم خیر. نرم‌افزاری که دورۀ کارشناسیم باهاش فیلم درست می‌کردم و از اون موقع تا حالا درست نکردم کار نمی‌کرد. شصت تا نرم‌افزار نصب کردم روی لپ‌تاپ بدبختم و بعضیاش کار نکرد و بعضیاشم انقدر پیچیده بودن که نتونستم باهاشون کار کنم. بالاخره با videoStudio Pro X4 کارمو راه انداختم و گریۀ بید محمدرضا لطفی رو هم گذاشتم پس‌زمینه‌اش و یازده‌ونیمِ شب کارم تموم شد. بس که حجمش زیاد بود شصت ساعتم آپلودش طول کشید و بالاخره نصف شب فرستادم براشون.



چهار. بیاید برای جشنواره‌های جدیدشون دعوتتون کنم. جشنوارۀ دانشگاه تهران تا بیستم دی و جشنوارۀ زیست‌بوم استارتاپی هم تا دوازده بهمنه مهلت شرکت و کسب امتیاز. سؤالات روزانهٔ زیست‌بوم از چهار تا کتاب اقتصادیه و یه کم سخته. من موقع جواب دادن به سؤالات، از جوابای درستم اسکرین‌شات گرفتم و الان جواب درستِ همۀ سؤالا رو می‌دونم و می‌تونم بهتون بگم که شما هم درست جواب بدید و هر روز امتیاز کامل بگیرید :دی حالا اگه شرکت کردید و جواب یه سؤالی رو بلد نبودید، ازش عکس بگیرید یا یادداشت کنید، بعد بیاید ازم بپرسید که می‌دونی ظهور اقتصاد مشارکتی تو کدوم قاره بیشتره؟ منم بگم آره؛ تو آسیا و اقیانوسیه. بعد بگید لایه‌های اکوسیستم دیجیتال رو می‌شه به ترتیب نام ببری؟ منم بگم مشتری، عملیات، مردم، تکنولوژی. بعد بگید مراحل سه‌گانۀ سیستم مدیریت صنایع غذایی در اقتصاد چرخشی رو می‌دونی؟ منم بگم تولید غذا، مصرف غذا، مدیریت مازاد و پسماند غذا. بعد بگید مفهوم اقتصاد دیجیتال چیست؟ منم بگم ب و د :))، که سریای بعدی که این سؤالا رو دادن درست جواب بدید. چون سؤال تکراری زیاد می‌دن. هر جا هم همهٔ موارد دیدید، گزینهٔ درست همونه. به جز جواب سؤالِ «حوزه‌های بازار نیروی کار در پلتفرم‌های دیجیتال مبتنی بر چیست». مبتنی بر همۀ موارد نیست این. برای جشنوارۀ بخوان بخند بنویس قبلاً دعوتتون کرده بودم؛ که تا شب یلدا بود. ولی حالا تمدید شده تا چهاردهم. مسابقه‌های روزانه‌شو از دست ندین. آسونه سؤالاش. به کمک گوگل هم میشه جواب داد. مثلاً یکی از سؤالاشون اینه:



و فقط یه بلاگره که با دیدن این سؤال یاد ستارهٔ خاموش وبلاگی می‌افته که یه ساله تعطیله و دلش تنگ میشه. با اینکه هولدن از هر ده تا کامنتم نُه تاشو با کج‌خُلقی و مشت و لگد جواب می‌داد و دل خوشی ازش ندارم :| ولی دلم برای همون جواب‌هاش هم تنگه. برای بحثایی که یه وقتایی بعدش می‌نشستم زارزار گریه! می‌کردم که آخه مگه من چی گفتم که اینجوری جوابمو داد. دلم حتی برای وقتایی که بعد گیس و گیس‌کشیمون یواشکی میومدید برام کامنت خصوصی می‌ذاشتید که ما می‌دونیم حق با توئه تنگه. البته که همیشه حق با من بود :|

+ حواسم به تموم شدن سال میلادی نبود. وقتی اتفاقی چشمم افتاد به تاریخ لپ‌تاپم، یادم افتاد خیلی سال پیش انشایی نوشته بودم راجع به آرزوهام و آینده. به خودم قول داده بودم تا سال ۲۰۲۰ بهشون برسم.

+ بازم طویله شد.

۱۱ دی ۹۸ ، ۰۰:۲۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۷۸- ز نازکی ز ندامت ز بیم صبح قیامت

چهارشنبه, ۴ دی ۱۳۹۸، ۰۶:۰۶ ق.ظ

عکس‌نوشت ۱۳۷۸. نشان گرفته دلم را کمان ابروی ماهی؛ خدای را که مبادا دل از نشانه بیافتد. شَوَم چو ابر بهاران ز جوش اشک چو باران، که دانه دانه برآید که دانه دانه بیافتد. اَلا غریب خراسان، رضا مشو که بمیرد؛ اگر که مرغک زاری از آشیانه بیافتد. خیال کن که غزالم، بیا و ضامن من شو؛ بیا که آتش صیاد از زبانه بیافتد.


عکسِ دومین سفر مشهد؛ با پدربزرگ و مادربزرگ و عمه‌ها، سال ۷۸

+ بیاید با روش‌های نوین کادودهی آشناتون کنم. تولد مامان شب یلداست. من تصمیم داشتم برم کیک بگیرم غافلگیرش کنم؛ بعد دیدم خودش داره برای یلدا کیک درست می‌کنه دیگه بیرون نرفتم. هیچ کدوم هم به رومون نیاوردیم تولدشه و برنامه‌ای نداشتیم. شب کیکو آورد گذاشت روی میز و بابا یواشکی گفت می‌دونی تولد مامانته؟ گفتم آره. گفت چی کار کنیم براش؟ گفتم چیزی به ذهنم نرسید براش بخرم. پولشو می‌دیم هر چی خواست خودش بخره. یه مبلغی رو بابا گذاشت تو پاکت و یه مبلغی داداشم گذاشت تو پاکت و منم رو مقوا به ساده‌ترین شکل ممکن نوشتم تولدت مبارک. بعد چون پول نقد نداشتم، کادومو کارت‌به‌کارت کردم و موقع گرفتن عکس از کیک و کادوها! (عکسو یادگاری برای خودم می‌گرفتم)، گفتم مامان گوشیشو بیاره اسمس بانک و مبلغ منم بیافته تو عکس :))

++ چرا از کل میز یلدا عکس نگرفتم؟ چون ینی چی آخه. واقعاً درک نمی‌کنم این از سفرۀ هفت‌سین و یلدا عکس گرفتن رو، و چون به نظر خودم کار مسخره‌ایه، خودم این کار مسخره رو مرتکب نمی‌شم. آره درسته وقتی خوابگاه بودم عکسای یلدا رو نشونتون می‌دادم، ولی اونجا خوابگاه بود و سفره‌هامون در عین سادگی و نداری بود. در عین بی‌کسی و تنهایی و غم و غربت بود و چار تا چیپس و پفک آه حسرت کسی رو در پی نداشت. ولی من همین عکس سادۀ کیک بدون فِرمونم که می‌ذارم (شیشۀ فر شکسته، تو قابلمه درست کردیم :دی)، هزار تا فکر و خیال می‌کنم که نکنه یکی مامان نداشته باشه و غصه بخوره، نکنه یکی بابا نداشته باشه و غصه بخوره، نکنه یکی فر نداشته باشه و غصه بخوره، نکنه یکی پول نداشته باشه و غصه بخوره و کلاً یکی به هر دلیلی غصه بخوره. رعایت کنیم خلاصه. به عکساتون برنخوره ها، ولی دیگه چار تا دونه پسته و پشمک که نشون دادن نداره :| (اگر روی لینک‌ها کلیک کردید و رسیدید به جملۀ وای لباس و اسباب‌بازی بچه بالای ده تومنه و چقدر گرونه و اینا، نخندید به این وای ده تومن گفتنم. اون موقع رفت‌وبرگشتم هم ده تومن نمی‌شد. ینی اگه کوپه شش‌تخته که چهارهزاروهفتصد تومن بود می‌گرفتم با کمتر از ده تومن می‌تونستم برم خونه و برگردم.)



+++ چهار سال پیش حافظ بهم گفته بود ای دلِ غمدیده حالت به شود دل بد مکن. حالا بعد چهار سال سؤال من اینه که در دیدۀ من حسرت رخسار تو تا کی؟ در سینۀ من آتش هجران تو تا چند؟

++++ دی‌ماه، چهارشنبه‌ها، طبق برنامه.

+++++ این هم برای تهرانی‌هایی که به فیلم‌های روان‌شناسی علاقه دارند (شرکت دوستمه. مهلت ثبت‌نام تا فرداست، ظرفیت محدوده، زمان پخش هم فرداست. و رایگانه):

https://t.me/Pezeshkekhoob/2202

۰۴ دی ۹۸ ، ۰۶:۰۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۷۶- سه پلشت آید و

يكشنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۸، ۰۹:۳۳ ب.ظ

عکس‌نوشت ۱۳۷۶. اینجا پنج‌سالمه. ایشونم که تصویرشو به‌شکل هنرمندانه‌ای سانسور کردم برادرمه؛ حضرتِ صاحبِ ماکسیمم تگِ پست‌های فصل سه. به رسم دیرین، من از هر کی تو پستام اسم ببرم تگش می‌کنم و آمار تگ‌هام تا این لحظه نشون میده تو این وبلاگ ایشون در صدر جدوله. و با اینکه سر هیچی باهم تفاهم نداریم و سر هر چی باهم اختلاف نظر داریم، ولی در مواقع لزوم هوای همو داریم. یکی از موارد لزوم کارت متروی مشهد بود که اومدنی ازش گرفتم :دی

یادآوری می‌شود: این پست و این پست 



محتوای این پست (پست ۱۳۷۶):

مقدمه

بخش اول: بدبختی‌های قبل از سفر

بخش دوم: سفر به روایت پست‌های اینستاگرام


محتوای پست بعد (پست شنبۀ بعدی):

جزئیات سفر شاملِ

بخش اول: دوشنبه عصر: حرکت از تبریز به سمت تهران، با قطار

بخش دوم: سه‌شنبه صبح تا شب: در شریف، توی سالن مطالعۀ دانشکده

بخش سوم: سه‌شنبه شب: حرکت از تهران به سمت مشهد، با اتوبوس

بخش چهارم: چهارشنبه، ۲۰ آذر، صبح تا شب: در دانشگاه فردوسی

بخش پنجم: چهارشنبه شب تا پنج‌شنبه صبح: توی حرم

بخش ششم: پنج‌شنبه صبح تا شب: در دانشگاه فردوسی

بخش هفتم: پنج‌شنبه شب تا جمعه شب: توی حرم و بازارهای حوالی حرم!

بخش هشتم: جمعه شب: حرکت از مشهد به سمت تهران، با اتوبوس

بخش نهم: شنبه، ۲۳ آذر، صبح تا ظهر: علاف کارهای اداری در بنیاد سعدی

بخش دهم: شنبه ظهر تا عصر: در فرهنگستان

بخش یازدهم: شنبه عصر تا شب: باغ کتاب

بخش دوازدهم: دورهمی با دوستان و بازگشت.


مقدمه

یک. طبق برنامه، آذرماه شنبه‌ها پست می‌ذاشتم و عذرخواهم بابت تأخیر این هفته. درگیر سفر بودم و هستم و نتونستم شنبه آماده کنم پست رو. دلیل دیگۀ تأخیرم هم این بود که عکس‌های وبلاگم نه با نت گوشیم و نه با مودم آپلود نمی‌شن و کلاً پیکوفایل برام باز نمی‌شه و منتظر بودم حل بشه این مشکل. تا الان که حل نشده و دیگه مجبور شدم تو بیان آپلودشون کنم. از اونجایی که پیکوفایل و بلاگ‌اسکای سرور مشترک دارن، وبلاگ‌های بلاگ‌اسکای هم حتی باز نمیشن.

دو. تعداد کامنت‌های هفتۀ گذشته زیاد و محتواها متنوع بود. امیدوارم همه رو جواب داده باشم. اگر پیام کسی بی‌جواب مونده بگه لطفاً. سه نفر بدون وبلاگ بودن و ایمیلی جواب دادم. یه نفر آدرس اینستامو پرسیده بود، یه نفر برام شماره موبایل و یه نفرم آی‌دی تلگرام گذاشته بود که عذرخواهی می‌کنم بابت بی‌جواب موندن این پیام‌ها. از ارتباط تلفنی، تلگرامی و اینستایی و در کل از ارتباط خارج از چارچوب وبلاگ معذورم.

سه. بابت اعتمادتون و اینکه برخی از دوستان شماره تلفن و آی‌دی تلگرامشون رو در اختیارم گذاشتن که بیشتر در ارتباط باشیم بی‌نهایت ممنون و قدردانم. اما واقعیتی هست که شاید دوستان جدید از آن آگاه نباشن و آن اینکه من از ابتدای دوران بلاگریم تا امروز همهٔ تلاشم رو کردم که ارتباطم با دوستان وبلاگیم در چارچوب وبلاگ و کامنت باشه نه فراتر. دلیل این کارم هم اینه که ممکنه یه روزی به هر دلیلی وبلاگ و وبلاگ‌نویسی رو رها کنم و ارتباطم رو با دوستان مجازیم قطع کنم. من وقتی وبلاگم رو ترک می‌کنم که قبلش تصمیم گرفته باشم شما رو ترک کنم. اگر ایمیل و شماره و اینستا و تلگرام و کانال‌های ارتباطی دیگه‌ای با شما داشته باشم، ترک وبلاگ دیگه معنی نداره. یه همچین موقعی باید این راه‌های ارتباطی رو هم غیرفعال کنم و خب این برای کسی که بیشتر از ده ساله شماره‌ش همینه و بیشتر از ده ساله ایمیلش همینه و هر چی که داره از اول همونه، سخته اونارم غیرفعال کنه و باعث دردسر میشه که شماره و ایمیلی که به دانشگاه و جاهای رسمی داده رو چون دوستان مجازیشم دارن بندازه دور. حالا چرا یه شماره یا ایمیل مخصوص برای وبلاگم ندارم؟ چون اولاً با توسعهٔ روابط و افزایش راه‌های ارتباطیم با هر بنی بشری مخالفم. ثانیاً هر چی رابطهٔ من و شما عمیق‌تر و وسیع‌تر بشه جدا شدنمونم سخت‌تر میشه. هر چی بیشتر به هم نزدیک بشیم دور شدنمون سخت‌تر میشه. هر چی رشته‌هایی که ما رو به هم متصل کرده قوی‌تر و تعداد رشته‌ها بیشتر باشه پاره کردنشون سخت‌تر میشه. به زبان ساده‌تر، من هر چقدر شبکه‌های ارتباطیم با دوستانم کمتر باشه، در آینده راحت‌تر می‌تونم ازشون جدا بشم. و ثالثاً شماها معمولاً می‌ذارید می‌رید. یهو غیبتون می‌زنه. تجربۀ چندین ساله‌م میگه خوانندۀ ثابت یه افسانه است. و من نمی‌خوام کسی که می‌دونم مهمون یکی دو روز وبلاگمه شماره و ایمیل و آی‌دی و کلی اطلاعات دیگه رو بذاره تو جیبش ببره، که هر وقت لازمم داشت دوباره به‌راحتی بیاد سراغم. این حس خوبی بهم نمیده.

چهار. برای پست قبلی، کامنت گذاشتین که کنفرانس رفتن آخه انقدر شور و شعف داره؟ والا من شور و شعف خاصی تو پست قبلی نمی‌بینم، ولی در کل اگه آرشیو وبلاگمو مرور کرده باشید می‌بینید که من معمولاً کم‌اهمیت‌ترین وقایع پیرامونم رو سوژۀ وبلاگم می‌کنم و با ذوق زایدالوصفی برای مخاطبم تعریف می‌کنم و این از ویژگی‌های منه.

پنج. در راستای پست قبل، راجع به پروژه‌ها و پکیج‌ها پرسیدید و خواستید بیشتر توضیح بدم. چون اسفندماه کنکور دارم تا اون موقع کارو تعطیل کردم. اگر عمری باقی بود، یادم بندازین بعد از کنکورم بیشتر توضیح بدم. فعلاً خودمم کار نمی‌کنم.

شش. این پست تقدیم می‌شود به خوانندۀ متولدِ شماره‌اش، ۱۳۷۶، سرکار خانومِ بهارۀ ۶ (این شیشو توافق کردیم بذاریم که با بهاره‌های دیگۀ وبلاگم اشتباه نگیرم؛ اون وقت بعدِ توافق ما بهاره‌های دیگه غیبشون زد. وقتی میگم خوانندۀ ثابت یه افسانه است نگین نه.)

هفت. این پستِ هلما رو بخونید. راجع به من نوشته. کامنت‌های پستشو که خوندم دیدم عجب دل پُری از پستام دارید :دی

هشت. این پستِ آرزو رو هم بخونید. دانشجوی مشهده. برای پست قبلی کامنت گذاشته بود که اجازه هست یواشکی بیام تو کنفرانس بشینم ارائه‌تو ببینم؟ گفتم چرا یواشکی؟ یه کم زودتر بیا قبل کنفرانس همو ببینیم چند ساعتی باهم باشیم. یکی از جغدای میماجیل رو هم بهش هدیه دادم.

جغد میماجیل چیست؟ 

تو کامنت اول این پست حریر توضیح دادم چیست.

عنوان ینی چی؟ 

عنوان یه ضرب‌المثله و در مواقعی به‌کار می‌ره که یه سری بدبختی‌ها و گرفتاری‌ها پشت سر هم اتفاق می‌افتن. سه پلشت، یه اصطلاح توی قاپ‌بازیه. وقتی گودی همۀ قاپ‌ها (قاپ، استخوان مچ پای گوسفنده) به سمت بالا باشه میگن سه پلشت اومد یا طرف بز آورد. حالا چرا سه پلشت؟ بعد از خواندن پست حاضر، خواهید فهمید چرا سه پلشت و حتی اذعان خواهید کرد که سه پلشت خیلی کمه و عنوانو عوض کنم بذارم سی پلشت. یا حتی سیصد پلشت. پلشت اینجا به‌معنی مصیبت و بدبختیه.


بخش اول: بدبختی‌های قبل از سفر (وقایع اتفاقیۀ شنبه و یکشنبه و دوشنبۀ هفتۀ گذشته)

پلشت اول:

از دی‌ماه، برای کارتای بانکی باید رمز دوم پویا یا یه‌بارمصرف گرفته باشیم. قبل از سفر و قبل از اینکه دستمزد بچه‌ها رو پرداخت کنم رمز دوم یه‌بارمصرف یکی از کارتامو (اسمشو می‌ذاریم کارت شمارۀ یک) فعال کردم ببینم چجوریاست. ینی من کل روزو با ارورای عجیب و غریبش درگیر بودم. آخرش اپشو پاک کردم دوباره نصب کردم درست شد. جز کارت خودم رمز دوم رو برای چهار تا کارت دیگه از همین بانک شمارۀ یک هم فعال کردم که دو تاشون بدون خون و خونریزی فعال شدن و تراکنش هم انجام دادم دیدم کار می‌کنه. ولی برای کارت خودم و دو تای دیگه از کارتا اعصابم رنده شد. آخرشم رمز دوم یکی از کارتا فعال نشد که نشد. گفتم برن دوباره از عابر بانک کد فعال‌سازی بگیرن دوباره نصب کنن شاید درست شد.

پلشت دوم:

در ساعات پایانی مهلت ثبت‌نام کنکور دکتری، داشتم با کارت بانک شمارۀ یک که توش به اندازۀ هزینۀ ثبت‌نام پول مونده بود هزینه رو پرداخت می‌کردم که دیدم ارور می‌ده که تراکنش شما قبلاً تعیین تکلیف شده است. منظورشو متوجه نشدم. رفرش هم که کردم گفت توکن منقضی شده است. بازم منظورشو متوجه نشدم. پوله رو از کارتم کم کرده بود، ولی کد پیگیری ثبت‌نامو نداده بود. پس ثبت‌نام ناموفق بود. آیا باید دوباره ثبت‌نام می‌کردم؟ با کدوم پول آخه؟ تا واپسین دقایق، تا دمدمای دوازده! صبر کردم و پولو به حسابم برگردوندن و ثبت‌نام صورت گرفت.

پلشت سوم:

از بانک شمارۀ دو (این با بانک پلشت اول و دوم فرق داره) زنگ زدن گفتن نمی‌دونم حسابت بسته شده، سپرده‌ت باطل شده، قراردادت فسخ شده یا یه همچین چیزی. درست متوجه نشدم چی میگن. کلاً من وقتی با کارمندای بانک صحبت می‌کنم کأنّه پیرزن بی‌سواد زنبیل به دستی هستم که اولین باره از روستا به شهر اومده. گفتن هفتۀ دیگه که همون هفتۀ قبل باشه بیا بانک. گوشیو که قطع کردم، پیامک ابطال یه چیزی اومد. بعد پیامک واریز مبلغ نه‌چندان ناچیزی اومد تو کارتم. دیدم هر چی سپرده داشتم انتقالش دادن به کارتم. با بهت و حیرت زل زده بودم به گوشیم که دیدم مبلغ مذکور رو برداشتن. همچنان مبهوت بودم. بعد یه هزاری دیگه هم برداشتن. و همچنان مبهوت بودم که ینی چی. اپ بانک مذکور (الکی مثلاً برای اینکه تبلیغات نشه اسم نمی‌برم :دی) رو باز کردم دیدم میگه چون چند بار رمزتو اشتباه زدی نام کاربریت غیرفعاله. رمزمو درست می‌زدما، اولین بارمم بود رمزو وارد می‌کردم و نمی‌دونم چرا می‌گفت چند بار اشتباه وارد کردی. گفتم خیله خب، فراموش کردم رمزو. فراموشی رو زدم و شمارۀ حسابو وارد کردم رمزو پیامک کنه. گفت همچین حسابی وجود نداره. بی‌خیال اپ شدم.

پلشت چهارم:

صبح بعد از انتشار پست قبل، پای لپ‌تاپ بودم، صبونه می‌خوردم و در حال پرداخت هزینۀ مقاله و کنفرانس و خرید بلیت تهران و مشهد بودم. کارت شمارۀ یک که خالی بود. دومی هم ارور می‌داد که حساب متصل به کارت نامتعبر است. منظورشو متوجه نشدم مثل همیشه. بابا داشت رد می‌شد از جلوی اتاقم، پرسید چته، این چه قیافیه‌ایه؟ مشکلم رو براش تبیین کردم و با کارت بابا هزینۀ مقاله پرداخت شد و دیگه بلیتا رو نگه‌داشتم کارت خودمو درست کنم بخرم.

پلشت پنجم:

هفت‌ونیم صبح، بعد از پرداخت هزینۀ مقاله، کتابایی که توی پست ۱۳۷۳، از کتابخونه امانت گرفته بودم رو گذاشتم تو کیفم و شال و کلاه کردم سمت کتابخونه مرکزی. سمت چهارراه لاله. باید می‌رفتم آبرسان که از اونجا سوار اتوبوس ۱۴۴ بشم برم لاله. همیشه فکر می‌کردم لاله هم مثل شهناز و منصور از اسامی قبل انقلاب خیابوناست و تو ذهنم دنبال اسم جدیدش بودم. اتفاقی دیدم یه جا رو تابلو نوشته شهید اشرفی لاله. احتمالاً اینجا قدیما اسم دیگه‌ای داشته و حالا دلیل جا افتادن اسم جدیدش که اسم شهیده اینه که شبیه اسمای قبل انقلابه. وگرنه کم پیش میاد اسم شهید رو بذارن رو خیابون و همه همونو بگن. همه لابد مثل من فکر می‌کنن لاله هم مثل شهنازه. گوگل کردم ببینم شهید اشرفی لاله که بوده و چه کرده. اهل تبریز بوده. لاله هم اسم یه روستا نزدیک تبریزه. توی تیم شهید چمران بوده و سال شصت تو آبادان شهید شده. رفتم تو فولدر آهنگا و کلیدواژۀ پاییزو زدم و آهنگای پاییزیمو پلی کردم. شاگرد راننده یه کارت دستش بود و برای کسایی که کارت نداشتن و پول نقد می‌خواستن بدن کارت می‌زد. قبلاً دعوا بود سر همین کارت و پول نقد. این پلشتیش کجا بود؟ اونجا که موقع سوار شدن پام خورد به پله و کبود شد.

پلشت ششم:

کتابا رو تحویل دادم و کتابای جدیدی که می‌خواستم رو نداشتن. گفتن کارتت سراسریه و می‌تونی بری از کتابخونه‌های دیگه بگیری. اینایی که من می‌خواستم تو کتابخونه‌های دیگه بودن. یکی تربیت بود یکی رشدیه یکی علامه که فقط تربیت رو می‌شناختم. 

پلشت هفتم:

نه‌ونیم وقتِ دندونپزشکی داشتم و چشمم مدام به ساعت بود. جلوی کتابخونه دوباره سوار اتوبوس ۱۴۴ شدم برگشتم آبرسان. از نزدیکیای مطب دندونپزشکه رد شدما، ولی چون همیشه از آبرسان می‌رم اونجا، عین اسکول‌ها با اتوبوس از اون سر شهر برگشتم این سر شهر که دوباره با مترو برم اون سر شهر. برای کارت دومم رمز یه‌بارمصرف نگرفته بودم. حالا یکی نیست بگه تو اول مشکل غیرفعال شدن کارت و حسابتو حل کن بعد رمز یه‌بارمصرفم می‌گیری. از عابربانک کد فعال‌سازی رو گرفتم و سوار مترو شدم سمت دندونپزشکی. یه ربع به ده رسیدم.

پلشت نیست این:

چارلی و کارخانۀ شکلات‌سازیو دیدین؟ یه جا تو یه سکانسی بابای چارلی که دندونپزشکه دندونای چارلیو بررسی می‌کنه و با شگفتی می‌گه همه‌شون سالمن. این دندونپزشک منم با همون دقت داشت تک‌تک دندونامو بررسی می‌کرد و در پایان با شگفتی گفت همه‌شون سالمن. این اولین بار بود همچین حرفی از یه دندونپزشک می‌شنیدم و سابقه نداشت برم مطب دندونپزشکی و دهنم سرویس نشه و چندصد تومن پیاده نشم بابت ترمیما و پر کردنا و عصب‌کشیا. حالا می‌گفت همه‌شون سالمن و نیازی به ترمیم هیچ کدوم نیست. به ذوق و شکرانۀ این موفقیت رفتم فروشگاهی که نزدیک مطب بود و برای خودم قاقالی‌لی خریدم. شش تا ویفر مغزدار کوکو و چهار تا فان کیک درنا. سیزده تومن موجودی توی اون یکی کارت هم خالی شد به‌سلامتی.

پلشت هشتم:

بعد از دندونپزشکی رفتم بانک شمارۀ سه، رمز یه بار مصرف یه کارت دیگه رو فعال کنم. کارته مال خودم نبود. برای اون یکی بانک‌ها از عابربانک هم میشه کد رو گرفت و حتی بانک شمارۀ یک با اپش کد رو داد، ولی این بانک می‌گفت کارت مال هر کیه خودش بیاد توی بانک نوبت بگیره فرم پر کنه کد فعال‌سازی بدیم.

پلشت نیست این:

یه خانوم، روی ویلچر برقی جلوی بانک شمارۀ سه نشسته بود و نمی‌تونست بره تو. بانک پله داشت و نمی‌تونست با ویلچر از پله بره بالا. هم عجله داشتم برم کتابخونه هم نمی‌تونستم خانومه رو به حال خودش رها کنم. می‌خواست از کارت هدیۀ تاریخ انقضا گذشته‌ش پول برداره بریزه تو کارتش و نیاز بود که یه سری فرم پر کنه. کارمندای بانک وقعی نمی‌نهادند به خانومه. فرم رو از کارمنده گرفتم و بردم بیرون بانک و برای خانومه پر کردم. وقتی اسمشو گفت گفتم عه منم نسرینم. فرمو بردم دادم به کارمند بانک و عملیات انجام شد. 

پلشت نهم:

با کارت بانک شمارۀ دو رفتم از عابربانک پول بگیرم؛ همون چیزی که صبح موقع پرداخت هزینۀ مقاله گفته بود رو گفت. گفت غیرفعاله، پول نمی‌دیم بهت. گفتم لااقل بذار کارت‌به‌کارت کنم تو اون یکی کارتم. گفت حسابت غیرفعاله، کارت‌به‌کارتم نمیشه. 

پلشت دهم:

هشدار: این پاراگراف دخترانه است. آقایان با احیاط بخونن؛ یا اصن نخونن. کتابخونۀ تربیت رو پیدا کردم و کتابا رو گرفتم و بدوبدو برگشتم که عصر وقت آرایشگاه دارم. خیلی وقت بود آرایشگاه نرفته بودم و ابروهام برگشته بودن به تنظیمات کارخانه. قیافه‌م باب میل این حاج خانومایی شده بود که دنبال دخترِ دست‌به‌چشم‌وابروشون‌نزده هستن برای پسراشون و خب تو این دوره زمونه هم کم پیدا می‌شه همچین عنصری. تا رسیدم دیدم خانوم آرایشگر (همون که وقتی موقع بند انداختن نخه پاره میشه میگه هر کی شوهرش بیشتر دوستش داشته باشه نخش تندتند پاره میشه) پیام داده که حالم خوب نیست و اگه میشه بمونه فردا. با اینکه دلم نمی‌خواست بمونه برای فردا، چون پس‌فردا می‌خواستم برم تهران و فردا رو لازم داشتم برای جمع و جور کردن وسیله‌هام و کارای بانکی، ولی چاره‌ای نداشتم و گفتم باشه بمونه برای فردا. این سری برخلاف همیشه نخه یکی دو بار بیشتر پاره نشد. نکنه شوهرم دیگه دوستم نداره؟ :دی وای نکنه مراد سرم هوو آورده؟ (من اگه آرایشگر بودم همیشه نخ بی‌کیفیت استفاده می‌کردم دل خانوما الکی خوش بشه به پاره شدنش. والّا!).

پلشتی که پلشت نشد:

بعد از به‌روز کردن صورتم، خوشگل و خوشحال و خندان داشتم برمی‌گشتم خونه و داشتم از اتوبوس پیاده می‌شدم که یه دختره زد رو شونه‌ام گفت زیب کوله‌ت بازه. برگشتم دیدم اتفاقاً اون قسمت کوچیکش که گوشی و کارتا و کیف پولمو می‌ذارم بازه. همه چی سر جاش بود. زیپشو بستم و ضمن تقدیر و تشکر پیاده شدم.

پلشت نیست این:

بانک شمارۀ دو پیام داد گفت می‌دونیم چند روزه با کارت و حسابت درگیری و پوزش می‌طلبیم. بعد دوباره رفتم از عابربانک پول بگیرم ببینم درست شده و پوزش می‌طلبه یا پوزش خالی می‌طلبه. درست شده بود و بهم پول داد. حتی رمز دوم یه‌بارمصرفم هم درست شد و باهاش بلیت گرفتم.

پلشت یازدهم:

صبح روزی که عصرش قرار بود برم تهران، شال و کلاه کردم سمت بانک شمارۀ دو. همون که زنگ زده بودن گفته بودن هفتۀ بعد بیا بانک. حالا هفتۀ بعد بود و باید می‌رفتم بانک. داشتم حاضر می‌شدم برم. بابا داشت روی کیس یکی از دوستاش ویندوز نصب می‌کرد. از اونجایی که کامپیوتر تو اتاق منه، منم درگیر موضوع بودم. دوستش درایورای کامپیوترشو گم کرده بود. همین‌جوری که داشتم حاضر می‌شدم، گوگل می‌کردم درایورهای لازم بعد از نصب ویندوز. چون هنوز درایور شبکه نصب نبود، خودش نمی‌تونست گوگل کنه. داداشم درایورا رو روی فلش آورد. ولی از اونجایی که درایور یواس‌بی نصب نبود فلش رو هم نمی‌تونست بخونه. باید می‌زدیم روی دی‌وی‌دی. دی‌وی‌دی نداشتیم. سی‌دی درایور لپ‌تاپمو نمی‌دونستم کجا گذاشتم. داداشم مال خودشو آورد. یواس‌بی عقبی درست شد. ولی جلویی کماکان فلش رو نمی‌شناخت.

پلشت دوازدهم:

لباسامو پوشیدم و کیفمو برداشتم که برم. مدارک بانکی رو هم برداشتم. بعد هر چی دنبال کیفی که کارتای بانکی و کارتای شناساییم توشه گشتم نبود که نبود. زیر تخت و توی کمد لباس و کتابخونه و توی کیفا و جیبا و همه جا رو گشتم و نبود. مطمئن بودم که بیرون گمشون نکردم؛ چون شب که رسیدم خونه بابا گفت قبض برق اومده و من گفتم با دیجی‌پی من بدیم امتیازشو من بگیرم. بعد چون شمارۀ کارتمو حفظ نیستم قشنگ یادمه کارتمو آوردم هم بابا به حسابم پول بریزه هم قبضا رو بدم. پس توی خونه گم شده بود. آشپزخونه رو گشتم، توی یخچال، توی کابینتا، زیر مبل و میز و هر جا که به عقل جن هم نمی‌رسید. حتی توی پرینتر! حتی توی سطل آشغال. دیگه بابا هم همگام با من داشت می‌گشت. ناامید شدم و لباسامو عوض کردم که بمونم خونه و نرم بانک. بعد یادم افتاد کارت ملی و دانشجویی و گواهینامه و مترو و کلی کارت دیگه هم بین اونا بود و چجوری بدون اینا برم تهران. دوباره بلند شدم به جست‌وجو ادامه دادم و هر جارم که بابا می‌گشت می‌گفتم اونجا رو قبلاً گشتم نیست نگرد. صبح می‌خواستم برم بانک و حالا ظهر شده بود. بابا یه بار دیگه اومد سراغ میزم. مقاله‌ها و پایان‌نامه‌مو بلند کرد گفت اینجا نیست؟ اونجا بود. روی میزم؛ لای پایان‌نامه‌م. 

پلشت سیزدهم:

زنبیلمو برداشتم و چونان پیرزن بی‌سوادی که اولین باره اومده شهر و اولین باره پاشو گذاشته بانک رفتم گفتم زنگ زده بودید گفته بودید بیا، منم اومدم. خودمو که معرفی کردم گفتن آهان. برو باجۀ دو. باجۀ دو کسی نبود، رفتم باجۀ یک. گفت صبر کن مسئول باجۀ دو بیاد. تو اون فاصله که داشتم صبر می‌کردم یه خانوم زنبیل‌به‌دست :دی اومد از مسئول باجۀ شمارۀ یک یه چیزایی راجع به رمز یه‌بارمصرف پرسید. مسئول باجه از ما هم زنبیل‌به‌دست‌تر بود. با تردید جواب می‌داد و در واقع بلد نبود. به خانومه گفتم خانوم من نصب کردم و بلدم بیا یادت بدم. تو اون فاصله که صبوری می‌کردم مسئول باجۀ شمارۀ دو بیاد، از خانومه خواستم اپ رو دانلود کنه. گفت نت ندارم. گفتم همراه اول داری؟ گفت آره. گفتم با کد ستاره ۱۲۱ ستاره ۲ ستاره ۱ مربع صدوپنجاه مگابایت یک‌ساعته بگیر. گفت چجوری؟ گفتم بدید من بگیرم. گرفتم براش دانلود کردم و نصب کردم و بعد رفتیم عابربانک کد فعال‌سازی هم گرفتم براش و تو اون فاصله که داشتم براش ثبت‌نام می‌کردم مسئول باجۀ یک و دو هم داشتن کارای منو انجام می‌دادن. به خانومه گفتم باید برای اپتون رمز بذارید. رمز باید حروف انگلیسی بزرگ و کوچیک و عدد و کاراکتر غیرعددی و غیرحرفی (علامت سؤال و تعجب و اینا) می‌بود. گفتم اسمتون چیه؟ گفت معصومه. گفتم پس رمزتونو گذاشتم شماره موبایلتون بعدش ام کوچیک بعدش به‌علاوه بعدش ام بزرگ. خانومه گفت انگلیسی بلد نیستم. ام کوچیک و بزرگ نمی‌دونم چیه. گفتم رمز اپ باید حرف انگلیسی داشته باشه. براش رو کاغذ m و M رو کشیدم و گفتم بچه‌هاتونم بلد نیستن؟ گفت نه. گفتم حالا یه بار وارد اپ شید ببینم یاد گرفتید یا نه. ساده‌ترین رمز ممکن رو براش گذاشته بودم. پس از تلاش‌های فراوان تونست. امیدوارم بعداً هم بتونه و یادش نره. خانومه تشکر کرد و کلی دعا کرد و گفت ایشالا نینیم نجه الییم دردینه توشمیسن. ینی به درد چی کار کنم دچار نشی. معادلش میشه هیچ وقت کاسۀ چه کنم دستت نگیری. که تو دلم گفتم یکی از همین کاسۀ چه کنما چند ساله که دستمه. خدافظی کرد و رفت. یادم رفت بگم دادۀ گوشیشو خاموش کنه. اینترنتش یه‌ساعته بود. امیدوارم بچه‌هاش اینو بلد باشن حداقل. بعد رفتم به مسئول باجه گفتم حساب من چی شده؟ گفت داریم فرم‌ها و اسم سپرده‌ها رو عوض می‌کنیم. نفهمیدم ینی چی، پرسیدم خب من الان چی کار کنم؟ یه سری فرم داد برای امضا. از اون ور مامانم زنگ می‌زد که کجایی بیا خاله اومده براش رمز یه‌بارمصرف نصب کنی، از اون ور پاورپورینت مقاله رو آمده نکرده بودم و عصرم راهی تهران بودم. با عجله فرمایی که کارمند بانک گذاشت جلوم رو امضا کردم و برگشتم خونه. حتی یک خط از هفت هشت صفحه فرم رو هم نخوندم. بعد همیشه اینایی که تندتند سر عقد دفتر عاقدو امضا می‌کردن رو مسخره می‌کردم که چرا نمی‌خونن و فقط امضا می‌کنن. سؤال پایانیم از کارمند بانک این بود که الان فقط فرما عوض شد و همه چی برگشت به حالت قبل؟ گفت آره. گفتم پس خسته نباشید و خدافظ. بدوبدو برگشتم خونه رمز یه‌بارمصرف خاله رو نصب کنم که عمه‌م زنگ زد که قبض گاز اومده. ینی می‌خواستم وسط خیابون گریه کنم از حجم کارایی که قبل از سفر داشتم. به هزار تا کار نکرده که موعدشون تا عصر یا تا شب بود فکر می‌کردم. که متوجه شدم یه آقایی از مسیر بانک تا نزدیکیای خونه با منه. سرعتمو کم کردم دیدم سرعتشو کم کرد. سرعتمو بیشتر کردم دیدم اینم سرعتشو بیشتر کرد. مطمئن شدم قصد مزاحمت داره. سر چهارراه مسیرمو عوض کردم. اونم مسیرشو عوض کرد و نزدیک شد یه چیزی گفت. درست متوجه نشدم. شبیه درخواست شماره بود یا چند دقیقه صحبت جهت آشنایی بیشتر. فقط همینو کم داشتم تو اون شرایط. وقعی ننهادم بهش.

پلشت چهاردهم:

رمز یه‌بارمصرف خاله فعال شد، ولی هر کاری کردم رمز شوهرخاله فعال نشد که نشد. همون بانک بودا. ولی نشد که نشد. گفتم حالا قبضاتونو با همین کارته که رمزش فعاله بدید، اونم بعداً یه کاریش می‌کنیم.

پلشت پانزدهم:

از بانک برگشتم گوشیمو زدم به شارژ که پر بشه تو قطار بی‌شارژ نمونم. چراغ شارژ گوشیم روشن نشد. پریزو عوض کردم، روشن نشد. سیمو عوض کردم، روشن نشد. فهمیدم کله‌ش سوخته. به اون کله‌ش چی میگن؟ تو گوگلم کلّه نوشته. فست‌شارژ هم بود تازه. سوخت دیگه. گفتم حالا چی کار کنم؟ درست موقعی که دارم می‌رم سفر! شارژرم می‌سوزه. بابا گفت شارژر یکی از ماها رو ببر. گفتم ولتاژ و آمپر هر گوشی متفاوته. زنگ زدم جایی که گوشی رو ازش خریده بودم. اول پرسیدم کلۀ شارژر گوشی مدل آریا الان قیمتش چنده؟ گفت شصت تومن. گفتم این فلان ولته، شارژرای دیگه پنج ولتن. آمپراشونم متفاوته. می‌تونم از اونا استفاده کنم؟ یه چیزی گفت و یه سری دلایل آورد در جواب آره یا نه‌ش که چون به نظرم اشتباهه اینجا نمی‌گم که منحرف نشین. دیگه فرصت خرید هم نبود و گفتم یه چند روز با پاوربانک سر کنم برگردم ببینم چی میشه.

پلشت شانزدهم:

تو ماشین، تو مسیر راه‌آهن با پیش‌شمارۀ مشهد زنگ زدن که چی شد پاورپوینت؟ چرا ایمیل نکردی؟ گفتم الان نت ندارم. دروغ نگفتم. ولی حقیقت این بود که پاورپوینتم آماده نبود. گفتم تا شب می‌فرستم. گفتن تا شب بفرستیا. گفتم چشم می‌فرستم.

پلشت هفدهم:

تو راه‌آهن تبریز کیفمو از گیت رد کردم. رفتم برش دارم، سرباز اومد گفت رئیس کارت داره. رفتم پیش رئیس!. پرسید تو کوله‌ت چیه؟ مات و مبهوت نگاش می‌کردم که ینی چی تو کوله‌م چیه که ادامه داد: وسیلۀ برقی توشه؟ گفتم آره خب لپ‌تاپ توشه. گفت پس برو.

پلشت هجدهم:

نگاه به ساعت مچیم کردم. دیدم روی نه‌ونیم گیر کرده. بله، صبح باتریش تموم شده و نه‌ونیم جان به جان‌آفرین تسلیم کرده. درش آوردم. چون دقیقاً وقتی ساعتت باتری نداره همه ازت ساعتو می‌پرسن.

پلشت نوزدهم:

تو قطار بابا زنگ زده یادآوری می‌کنه که پاورپوینت رو بفرستم. گفتم باشه مرسی که یادم انداختی. خدافظی که کردم، دیدم واقعاً توانایی درست کردن پاورپوینت رو ندارم. آن‌چنان خسته بودم که از وقتی که سوار شدم خوابیدم تا خود صبح. این آخرین خواب راحتم تا یک هفته بعد بود.

پلشت بیستم:

خانوم هم‌کوپه‌ای داشت راجع به پسرای دوقلوش که یکی مهندسی شیمی می‌خونه و یکی برق صحبت می‌کرد. به‌نظرم اسم یکیشون هادی بود، یکیشون مهدی. وقتی تلفنی با خواهرش حرف می‌زد این اسما رو گفت. گفتم شاید اسم پسراشه. داشتیم راجع به دندون و دندونپزشکی حرف می‌زدیم. تو حرفاش اسم آکسارو آورد. اسم یه قرصیه. اولین بار که اسمشو شنیده بودم چند سال پیش بود. بعد از اون نشنیده بودم تا اون شب، از اون خانوم. وقتی گفت دکتر برای دندون پسرم آکسار تجویز کرده بود، وقتی اسم آکسارو شنیدم یهو انگار حجم عظیمی از خاطرات زنده شدن و از قبر درومدن و هجوم آوردن سمتم. دلم تنگ شد. 

پلشت نیست این:

یکی از هم‌کوپه‌ایام یه خانوم پیر بود که برای دخترش کلی چیزمیز آورده بود تهران. بارش سنگین بود. خواستم کمکش کنم تا دم در تاکسیا. دامادش اونجا منتظرش بود. گفتم بدید یکیو من بردارم. یه بقچه داد دستم. گفتم چیه؟ گفت خرمالو. گذاشته بود تو جعبه، پیچیده بود لای روسری. وای اگه یکی منو با این بقچه تو راه‌آهن می‌دید تا سالیان سال سوژۀ خنده می‌شدم. خودمم خنده‌م گرفته بود.

پلشت بیست‌ویکم:

رسیدم تهران، مستقیم رفتم شریف. گفتم تا شب شریف می‌مونم، شب راه می‌افتم سمت مشهد. نگهبان دانشگاه کارت دانشجویی خواست. گفتم فارغ‌التحصیل شدم. سرباز بود. گفت مهمان راه نمی‌دیم. گفتم مهمان نیستم که فارغ‌التحصیلم. گفت برو اتاق نگهبانی با رئیس صحبت کن. شمارۀ دانشجوییمو به رئیسش گفتم گفت برو اشکالی نداره.

پلشت بیست‌ودوم:

نشستم تو سالن مطالعه و اپ علی‌بابا رو باز کردم برای مشهد بلیت بگیرم. سی امتیاز داشتم. سی امتیاز معادل با سه میلیون بلیت خریداری شده توی نمی‌دونم چند ماه اخیره. این امتیازا رو می‌تونستم به تخفیف بلیت اتوبوس تبدیل کنم. چون همیشه با قطار می‌رم میام، امتیازام هیچ وقت به دردم نمی‌خوردن. تصمیم گرفتم از تهران با اتوبوس برم مشهد و امتیازامو تبدیل به تخفیف کنم. اپو که باز کردم دیدم امتیازامو صفر کرده. چرا؟ چون امتیازا انقضاشون شش ماهه. تو این شش ماه اگه استفاده کردی، کردی. نکردی دیگه می‌سوزونن. و سوزونده بودن.

پلشت بیست‌وسه:

تو سالن مطالعۀ دانشکدۀ سابقم نشسته بودم که با پیش‌شمارۀ مشهد زنگ زدن. قبل از اینکه چیزی بگن گفتم من تازه رسیدم تهران و پاورپوینتم رو در اولین فرصت می‌فرستم. گفتن تا یه ساعت دیگه بفرست. گفتم چشم. درست کردن پاورپوینت دو ساعت طول کشید و من دو ساعت دیگه فرستادم.

پلشت بیست‌وچهارم:

نمی‌دونستم پاوربانک‌ها دیر شارژ می‌شن. هفت ساعته زدم به برق. شصت بود، تازه صد شده. از یه آقای موبایل‌فروش پرسیدم مشکلش چیه؟ گفت چند آمپره پاورت؟ گفتم بیست. گفت ده دوازده ساعت طبیعیه طول بکشه.


بخش دوم: سفر به روایت پست‌های اینستاگرام

یک. خبر جدید و هیجان‌انگیز اینکه دارم می‌رم تهران و بازم کیک و آبمیوهٔ توت‌فرنگی و آناناس دادن بهمون.

 
دو. تا شب اینجام، بعدشم میرم مشهد. دانشگاه مشهد کنفرانس دارم. همچین که پامو گذاشتم رو خاک تهران مسیرمو کج کردم سمت شریف. اول اومدم ببینم آیا همه چی سر جاشه یا عوض شده. بعدشم نشستم متن سخنرانیمو آماده می‌کنم برای کنفرانس. نایب‌الزیاره‌تونم هستم. چون فرصتم کمه، این دفعه دیگه به دوستام گفتم نخوان به جاشون جامعۀ کبیره و بقره بخونم. سورۀ کوثری، ناسی، عصری، صلواتی، یه همچین درخواستایی بکنین.



سه. شارژر گوشیم دیروز سوخت و به ملکوت اعلا پیوست. این یه هفته رو قراره با پاوربانک زنده بمونم. باتری ساعت مچیم هم دیشب تموم شد و روی نه‌ونیم وایستاد و دیگه تکون نخورد. الانم یادم افتاد برای نودالیت، همون ماکارونیای آماده که سریع حاضر میشه، ظرف نیاوردم و باید برم بخرم. این یه هفته ده روزم معلوم نیست کجا چی قراره بخورم. بلیت مشهدم نگرفتم هنوز. دارم فکر می‌کنم چه ساعتی با چی برم بهتره. فعلا تو سالن مطالعهٔ دانشکدهٔ سابقم نشستم دارم صبونه می‌خورم خون به مغزم برسه. 

برای دهِ شب بلیت اتوبوس گرفتم برای مشهد.



چهار. اتوبوس نیست که مهدکودکه. یه خانوم با دو تا بچهٔ یه‌ساله و دوساله صندلی جلویی نشسته و فقطم یه بلیت گرفته. سه تا دختر هفت هشت ساله و یه پسر پنج شش ساله با دو تا بچه هم اون ور نشستن. یه دختره هم پتو انداخته رو زمین نشسته. دیگه از عقبیا خبر ندارم. همه‌شونم باهم فامیلن. یکی از بچه‌ها پسرعموی اون یکیه. یکی دخترعمهٔ این یکیه. یه پسر و دختر هفت هشت ساله هم بودن که اونا سبزوار پیاده شدن تو عکس نیستن. اسمشون آریا و پریا بود. فکر کنم ایشالا یکی دو ساعت دیگه برسیم مشهد. سبزوارو یه ساعت پیش رد کردیم.



پنج. بالاخره رسیدم. اینجا ترمیناله و من الان دارم می‌رم اتوبوسا و متروشونو پیدا کنم سوار شم برم دانشگاه فردوسی. هواش خوبه و حتی می‌تونم بگم گرمه و امیدوارم این دو روز یه کم سرد بشه و حتی برف بیاد که این لباسای‌ گرمی که با خودم آوردم به درد بخورن.



شش. دانشکدهٔ علوم دانشگاه فردوسی، سالن خواجه نصیرالدین طوسی. از صبح با یکی از دوستام همه جای دانشگاهو گشتم و بعدشم اومدم کنفرانس. الانم زنگ تفریحه و اومدیم بیرون کیک و چایی بخوریم بعد دوباره سخنرانی. ارائهٔ منم فردا هشت صبحه. قراره منم سخنرانی کنم برای ملت. از خستگی دارم شهید میشم.



هفت. ساعت هشت‌وربع. دم در دانشگاه منتظرم اتوبوس حرم بیاد سوارم شم برم زیارت. بعدشم همون‌جا بخوابم صبح دوباره برگردم همین‌جا. کماکان دارم از خستگی شهید می‌شم. 

تازه الان راه افتادم سمت حرم. تو اتوبوسم. همین که برسم ضمن عرض سلام و ادب و احترام، یه شب به خیر به امام رضا میگم بیهوش میشم.



هشت. اون آهنگه رو شنیدین یه خوانندهٔ تاجیکی برای امام رضا خونده؟ همون که میگه شاه پناهم بده، خستهٔ راه آمدم. اون خستهٔ راه منم الان. لپ‌تاپمو دادم امانتداری. از دانشگاه تا حرم یه ساعت راه بود.



نه. صبح ساعت پنج‌ونیم، چتر نیاوردم، بارون میاد، و من در حال ایسلانماخم (= در حال خیس شدنم). می‌رم لپ‌تاپمو از باب‌الرضا بگیرم برم دانشگاه. فقطم سه چهار ساعت تونستم بخوابم. اونم به‌صورت نشسته.



ده. چه گفت آن خردمند مرد خرد، که دانا ز گفتار از بر خورد

رسیدم دانشگاه. ایشونم آقای ابوالقاسم فردوسی هستن.



یازده. دارم ارائه می‌دم مقاله‌مو. همه هم بادقت گوش می‌دن ببینن چی می‌گم.



دوازده. ناهارم دادن امروز. قیمه و جوجه‌کباب بود. قبل از اینکه جوجه رو‌ بیارن عکسو گرفتم بعد دیگه یادم رفت از اونم عکس بگیرم. خودتون یه سیخ جوجه تصور کنید که کنار برنجه. برنجش خوشمزه بود ولی خورشتو دوست نداشتم. اون از آبمیوه و کیک قطار که نخوردم، اینم از خورشت امروز. آخه اینا چرا مشورت نمی‌کنن ببینن چی دوست داریم چی دوست نداریم؟



سیزده. ساعت هفت. اختتامیهٔ کنفرانس و عکس پایانی. از سمت راست سومی منم. روسری قرمز، کنار پالتوی قرمز.

دارم میرم حرم تا صبح دعاتون کنم. بعدشم پیش به سوی تهران.



چهارده. بورادا مرکز خرید آرمان دی (= اینجا هم مرکز خرید آرمانه). بلیتمو برای ساعت هفت گرفتم و امروز رو اختصاص دادم به مقولهٔ شیرین خرید.



پونزده. اینم از حُسن ختام سفر مشهد. چی دستمه؟ شام. مینی‌ساندویچ، و حتی میشه گفت نی‌نی‌ساندویچ کالباس. من بیست ساله کالباس نخوردم. الان معده‌م از تعجب شاخ درآورده نمی‌تونه هضم کنه قضیه رو. اصلاً نچسبید. پیش به سوی پایتخت.



شونزده. گرمسار نگهداشته برای نماز صبح. من از اینام که وقتی تنهان اغلب هندزفری تو گوششونه و یه چیزی گوش میدن. بعد چون شارژرم موقع اومدن سوخت و فقط پاور دارم و شارژ کردن پاور هم طول می‌کشه، از گوشیم به قدر ضرورت استفاده می‌کنم و آهنگ گوش نمی‌دم. در همین راستا، بلیتمو ردیف جلو گرفتم که از آهنگای راننده استفاده کنم. اومدنی که سلیقه‌م با راننده مشابه بود و بسی کیف کردم با آهنگاش. الانم از این عروسک جناب‌خان فهمیدم عه این همون اتوبوسیه که سه‌شنبه باهاش رفتم مشهد. بعد که راننده‌ها شیفتشونو عوض کردن و رانندهٔ سیبیلوی سه‌شنبه اومد پشت فرمون مطمئن شدم همون اتوبوسه. آهنگاشو که پلی کرد دیگه مطمئن شدم خود خودشه. عالیه. اصن انگار داره فولدر آهنگای تو گوشی منو پلی می‌کنه. الان حمید هیراد گذاشته.



هفده. چای لب‌سوز و لب‌دوز و لبریز قندپهلو. ساعت چهار بعد از ظهر، فرهنگستان، جلسهٔ تصویب واژه‌های علوم نظامی. دکتر حدادو می‌بینید؟ چهارونیم باهاش جلسه دارم. قراره گواهی پذیرش و ارائهٔ مقاله‌مو نشونش بدم کارت صدآفرین بگیرم ازش.



هیژده!. این چند روزی که تهرانم، اومدم بنیاد سعدی یا همون ولنجکی که معروف حضورتون هست و قبلا کلی عکس ازش نشونتون دادم. مشکل فعلیم کاپشن سفیدم بود که این چند روزی که مشهد بودم خاکستری شده بود. لباسام هم یه هفته بود که تنم بود و داشتم فکر می‌کردم چجوری بشورمشون که رفتم آشپزخونه و یهو چشمم به این نازنین‌دلبر افتاد. حتی انواع و اقسام مشکین‌شوی و سفیدشوی و رنگین‌شوی هم بود تو کابینت. به سرایدار گفتم می‌تونم ازش استفاده کنم؟ گفت آره. منم استفاده کردم. تازه برچسب انرژیشم ای هست.



نوزده. یخچال اینجا. به ضرس قاطع عرض می‌کنم انقدر که فرهنگستان به‌لحاظ رفاهی هوای دانشجوهاشو داره شریف نداشت و نداره. و نخواهد داشت.

هر چند من شریفو بیشتر از اینجا دوست دارم. حتی اگه یخچالش خالی باشه.



بیست. برای ناهار، یک بسته نودالیت رو با یک لیوان آب جوش توی یه کاسه ترکیب می‌کنیم و چند دقیقه صبر می‌کنیم خودش آماده میشه. برای تسریع روند می‌تونید یه بشقابی کیسه فریزری چیزی روش بذارید بخار کنه دم بکشه. آب جوشم از آب‌جوش‌کن یا آب‌سردکنی که در عمق تصویر می‌بینید تهیه می‌کنیم. به همین سادگی.



بیست‌ویک. به طرفةالعینی حاضر شد. در عمق این تصویر هم کوله و کیفمو می‌بینید که دیشب انداختمشون تو ماشین و شستم و حالا بخوام برم بیرون باید وسیله‌هامو بریزم تو گونی. خیسن هنوز.



سورپرایز: کامنتای این پست بازه :دی

۸۷ نظر ۲۴ آذر ۹۸ ، ۲۱:۳۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۷۴- شش دقیقه بیشتر نمونده

شنبه, ۹ آذر ۱۳۹۸، ۱۱:۵۴ ب.ظ

عکس‌نوشت ۱۳۷۴. رفته بودیم آتلیه. سه سالمه اینجا. در کنار پدر. مثال عینی بیتِ لبخند تو را چند صباحی‌ست ندیدم، یک بار دگر خانه‌ات آباد، بگو سیب هستم تو این عکس. ببین چه غمی نشسته روی صورتم. حتی حواسم به آقای عکاس و فلاش دوربینش هم نیست. چند تا عکس دیگه هم دارم از اون موقع، از اینجا؛ که اونا هم همه اخمو، همه غمگین، همه توی فکر. انگار که کشتیام غرق شده باشن، انگار که غم عالم به دلم باشه.



برای کنفرانسی باید مقاله‌ای می‌فرستادم. مهلت ارسال مقاله سی‌ام آبان بود. هزینه‌اش هم ۲۳۰ هزار تومان وجه رایج مملکت. به کسانی که زودتر از موعد مقرر اقدام می‌کردند و مقاله‌شان را تا دهم می‌فرستادند ۴۵ هزار تومانی تخفیف می‌دادند. زیاد نبود. کم هم نبود. مقاله‌ام از خیلی وقت پیش‌تر آماده بود اما هنوز بر اساس شیوه‌نامۀ کنفرانس ویرایشش نکرده بودم. باید خلاصه‌تر می‌شد، باید فونت و اندازه‌اش تغییر می‌کرد، باید چیزی که نوشته بودم را می‌کوبیدم و از نو می‌ساختم. تمام طول روزِ دهم آبان یکی تو سر خودم می‌زدم و یکی تو سر این مقاله. چیزی به دوازده شب نمانده بود و داشتم این ۴۵ هزار تومان تخفیف را از دست می‌دادم. اگر یک دقیقه هم دیرتر می‌فرستادم فرقی با کسی که ۳۰ ام فرستاده نداشتم. یک چشمم به ساعت بود و یک چشمم به صفحات مقاله. نباید بیش‌تر از بیست صفحه می‌شد، اما بود. هنوز خیلی چیزها را باید حذف می‌کردم. چکیده‌ام ۳۱۴ کلمه بود. باید قید یکی دو جمله‌اش را می‌زدم. یک چشمم به ساعت بود و یک چشمم به تعداد کلمات، به تعداد صفحات. از اینکه در چارچوبم بگذارند بدم می‌آید. در چارچوبشان گیر افتاده بودم. تا ساعت دوازده، پنج تا بیست صفحه، سیصد کلمه، با فونت سیزدهِ نازنین، با حاشیۀ دوونیم. این‌ها چارچوب‌هایی بودند که کلافه‌ام کرده بودند. پی‌دی‌افش می‌کردم، فایل را می‌بستم، باز می‌کردم، می‌خواندم، شکلی، جمله‌ای، نموداری به دلم نمی‌نشست و فایل ورد را باز می‌کردم و تغییرش می‌دادم. دوباره پی‌دی‌افش می‌کردم، می‌بستم، باز می‌کردم، می‌خواندم، دوباره شکلی، جمله‌ای، نموداری به دلم نمی‌نشست و این کار را بارها و بارها تکرار کردم. ۹ دقیقه مانده به دوازده وارد سایتشان شدم. روی گزینۀ ارسال مقاله کلیک کردم. لبخند زدم و گفتم ۹ دقیقه بیشتر نمونده.



چهار سال پیش، در یک چنین شبی پستی نوشته بودم راجع به اولین تجربۀ کاریم. راجع به رئیسی که نسبت به آن‌تایم بودن ما حساسیت شدیدی داشت. خودش هم از همین لفظ حساسیت شدید استفاده می‌کرد. می‌گفت آن‌تایم باشید؛ حساسیت شدیدی به این موضوع دارم. بعد از جلسه گفته بود تا ساعت دوازده گزارش پروژه را بفرستیم. این تا ساعت دوازده به این معنی بود که تا ساعت دوازده، و نه دیرتر. آمده بودم همین جا پست گذاشته بودم که باید تا ساعت دوازده گزارش کارم را ایمیل کنم. همچنان که داشتم تندتند گزارش می‌نوشتم و یکی تو سر خودم می‌زدم و یکی تو سر گزارشم، کامنت‌های بستۀ پستم را هم چک می‌کردم. کسی چیزی برایم ننوشته بود؛ اما من همچنان سرمی‌زدم به اینجا. یکی تو سر خودم می‌زدم و یکی تو سر گزارشم. یازده و پنجاه‌وچهار دقیقه کامنتی کوتاه، یک‌خطی و یک‌جمله‌ای رسید دستم. «۶ دقیقه بیشتر نمونده!». ابتدای جمله هم عدد ۵۰۵ نوشته شده بود. همیشه تأکید می‌کردم شمارۀ پست را ابتدای کامنت‌هایتان بنویسید که بعداً بفهمم این پیامتان برای کدام پست بود. کمتر کسی توجه می‌کرد. اغلبتان وقعی به این حرفم نمی‌نهادید و نمی‌نهید و من همیشه سردرگم بودم و هستم که این عالی بودتان، این موافقم و این مخالفم گفتنتان به کدام پست برمی‌گردد. شش دقیقه بیشتر نمانده بود. خط آخر گزارشم را نوشتم و نقطه گذاشتم و فایل را ذخیره کردم. ایمیلم را باز کردم و آپلودش کردم. یازده و پنجاه‌وپنج دقیقه گزارش ارسال شد. دوباره برگشتم سراغ وبلاگم و این کامنت. ۵۰۵ دونقطه ۶ دقیقه بیشتر نمونده!. هنوز آن لبخندی که با خواندن دوباره و سه‌بارۀ این جمله روی لبم نشست را به یاد دارم. و قندی که در دلم آب شد را. شاید این شیرین‌ترین و به‌موقع‌ترین کامنتی بود که در طول این همه سال وبلاگ نوشتن رسیده بود دستم. انقدر شیرین که هنوز هر شبی که تا دوازدهش باید فایلی، گزارشی، تکلیفی، مقاله‌ای، چیزی بفرستم برای کسی و جایی، یاد این کامنت می‌افتم، لبخندی روی لبم می‌نشیند و زیر لب می‌گویم: ۶ دقیقه بیشتر نمونده!. 

۰۹ آذر ۹۸ ، ۲۳:۵۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

عکس‌نوشت ۱۳۷۳. من یه طرف، اون تلویزیون نارنجیِ سیاه‌وسفیدِ روی کتابخونه هم یه طرف. بابا اون موقع دانشجوی حقوق بود و این کتابخونه پر کتابای حقوقی و قانون. خوندن و نوشتن که یاد گرفتم، اول رفتم سراغ اینا که ببینم چی توشون نوشته. هم‌سن‌وسالام گیر سارا انار دارد و آن مرد با اسب آمد بودن؛ اون وقت من شونصد تا کتاب راجع به طلاق و حضانت و ارث خونده بودم. یه کتابم بود به اسم جدول دیات. عاشق اون کتاب بودم نمی‌دونم چرا. مقدار دیۀ مو و ناخن و دندون تا هر چی که به ذهن آدم نمی‌رسه که دیه داشته باشه رو نوشته بود. بعد من می‌نشستم حفظ می‌کردم چی چقدر دیه‌شه. روایت خاصی راجع به این عکس به دستم نرسیده. حدسم اینه که یه مورچه پیدا کردم گرفتم دستم دارم نشون ملت می‌دم که ببینید چه کوچولوئه. 

و از آنجا که هر کدوم از دخترای فامیل که ازدواج کردن بچه‌هاشون کپی برابر اصل بچگیای خودشونه، (جز پسر پریسا که کپی برابر اصل باباشه،) و من هر بار به شگفت میام از این همه شباهت در خلقت خداوند، فلذا هر موقع عکسای کودکیمو می‌بینم عمیقاً آرزو می‌کنم هر چهارتاشون شبیه من بشن در آینده، نه باباشون. بس که شیرین و ناز و بامزه‌ام. ای من به قربان دست و پای بلورینم.



کتابخانهٔ مرکزی تبریز. مسئول بخش امانت گفت کارمندا همه‌شون رفتن سالن همایش و منم الان دارم می‌رم اونجا. آقای متشخصی بود. دلم می‌خواست بگم وقت اداریه و شما نباید موقعیتتون رو ترک کنید، اما نگفتم. گفتم اونجا چه خبره؟ گفت همایش هفتۀ کتابه. به‌مناسبت هفتۀ کتاب سخنرانی قراره بکنن. دلم می‌خواست بگم موز و شیرینی هم می‌دن، اما نگفتم. گفتم کتابی که من می‌خوام تو مخزن سه هست و باید همون‌جا بخونمش. گفت پس برو طبقۀ سوم؛ ولی مسئولش نیست و بعیده بهت بدن. دلم می‌خواست بگم باید تو سایتتون یا روی تابلویی جایی اطلاع‌رسانی می‌کردید که مسئول مخزن سه نیست و ملت نیان علاف نشن. گفتم. گفت حالا شما برو شاید دادن. رفتم سمت راه‌پله. ابعاد آسانسور شصت سانت در شصت سانت بود. کلید طبقۀ سوم رو زدم و رفتم بالا. از آسانسور که بیرون اومدم با تعدادی در مواجه شدم و رفتم اتاقی که درش باز بود. توجه خانومی که داشت قفسه‌ها رو مرتب می‌کرد رو با سرفه! به خودم جلب کردم. سلام کردم و گفتم چند وقت پیش برای گرفتن تعدادی کتاب اومده بودم اینجا که یه سری رو امانت دادن و دوتاش رو هم گفتن چون تو مخزن سه هست باید همین‌جا بخونم. حالا اومدم همین‌جا بخونم. مخزن سه، محل نگه‌داری کتاب‌هایی هست که اهدا شده و اهداکنندگان شرط کردن کتاب‌ها به بیرون از کتابخانه امانت داده نشه و افراد بیان همون‌جا بخونن. خانومه پرسید چه کتابایی؟ گفتم جامعه‌شناسی زبان و زبان‌شناسی نظری. گفت اینا باید پایین باشن. کتابای خاصی نیستن. گفتم نه اینجان. چون اهدایی هستن اینجان. اسم نویسنده‌شونو پرسید. رفت پای کامپیوتر و یه چیزایی تایپ کرد و بعد گفت جامعه‌شناسی زبان نه، درآمدی بر جامعه‌شناسی زبان. گفتم همون. می‌دین همین‌جا بخونم؟ گفت مسئول اینجا امروز رفته مرخصی و منم دارم می‌رم همایش. دلم می‌خواست بگم موز و شیرینی هم می‌دن اون پایین، اما نگفتم. دلم می‌خواست بگم هیچ کدومتون به شرکت در همایش و شنیدن سخنرانی علاقه‌مند نیستین و هدفتون موز و شیرینیه و اینکه چند ساعت از زیر کار دربرین و اگه دستمزد این چند ساعت رو از حقوقتون کم می‌کردن و یا این چند ساعت رو مرخصی حساب می‌کردن و باز از حقوقتون کم می‌کردن عمراً نمی‌رفتید. به جاش گفتم مسئولی که رفته مرخصی جایگزین نداره که از اون بگیرم؟ من واسه خاطر همین دو تا کتاب اومدم و باید تو سایتتون یا روی تابلویی جایی اطلاع‌رسانی می‌کردید که مسئول مخزن سه نیست و ملت نیان علاف نشن. گفت برو از رئیس کتابخونه نامه بگیر که من بدم. زود هم بیا چون دارم می‌رم همایش. تازه اگرم بدم چند دقیقه بیشتر نمی‌تونی بخونیشون. چون دارم می‌رم همایش و در اینجا رو می‌بندم. گفتم پس تا من برمی‌گردم شما کتابا رو از قفسه‌ها پیدا کنید. گفت حالا تو برو، من می‌دونم کتابا کجاست. گفتم برای تسریع روند کارمون می‌گم. شما تا کتابو از قفسه بیاری منم نامه رو میارم. گفت حالا تو برو، کتاب آوردن زیاد طول نمی‌کشه. تو چشاش عمراً رئیسو پیدا کنی و عمراً نامه بگیری و اگرم گرفتی عمراً جایی برای خوندنشون پیدا کنیِ خاصی بود. 

رفتم سراغ همون آقای متشخص ابتدای پاراگراف قبل که مسئول بخش امانت بود و گفته بود کارمندا همه‌شون رفتن سالن همایش و منم الان دارم می‌رم اونجا. داشت می‌رفت اونجا. ازش پرسیدم رئیس کتابخونه رو چجوری می‌تونم پیدا کنم؟ گفتم خانوم مخزن سه گفت اسمش خانوم اصغری، پوراصغر، اصغرپور، یه همچین چیزیه. باید از رئیس کتابخونه نامه بگیرم و اومدم نامه بگیرم. یه خانوم متشخص هم کنار آقای متشخص بود. گفتن برو همکف، تو سالن همایش پیداش می‌کنی. رفتم سالن همایش کتابخونه و از آقایی که دوربین دستش بود و چلیک چلیک از در و دیوار عکس می‌گرفت پرسیدم رئیس کتابخونه رو می‌شناسید؟ بهم گفتن اینجاست. خانوم اصغری، پوراصغر، اصغرپور، یه همچین چیزی. از قیافه‌ش معلوم بود ترکی متوجه نمیشه و فقط اصغر و رئیس کتابخونه رو فهمیده. گفت نمی‌شناسم. یه کم جلوتر، از خانومی که داشت با یه خانوم دیگه حرف می‌زد با تردید پرسیدم خانوم اصغری... نمی‌دونستم فعل جمله رو فارسی بگم یا ترکی. با اون خانومه ترکی حرف می‌زد. پس منم ترکی پرسیدم. گفتم می‌شناسیدش؟ گفت بله رئیس اینجاست. گفتم میشه نشونم بدین؟ دور و برو نگاه کرد گفت اینجا نیست. گفتم کجاست پس؟ گفت هر جایی می‌تونه باشه. گفتم لااقل بگین چه شکلیه. گفت خیلی بلند. خیلی خیلی قدبلند. رفتم بیرون و یکی یکی در اتاق‌ها رو می‌زدم و دنبال یه خانوم خیلی بلند می‌گشتم. از این سالن به اون سالن. بالاخره یه شیرپاک‌خورده‌ای اتاق رئیس کتابخونه رو نشونم داد گفت برو اونجا شاید باشه. رفتم تو و دو تا خانوم دیدم. ضمن عرض سلام و ادب و احترام قداشونو چک کردم و اونی که نشسته بود، رعنا! و سرو! به‌نظر می‌رسید. هم‌سن خودم بود. گفتم دو تا کتاب از مخزن سه می‌خوام و جمله‌مو خودش اینجوری ادامه داد که کارمندش رفته مرخصی. گفتم بله؛ می‌دونم. خانومی که ظاهراً جاش وایستاده یا همکارشه میگه شما باید نامه بدید که کتابا رو بهم بده. بعد چون خانومه می‌خواد بیاد از همایش استفاده کنه مخزن سه رو می‌بنده و من این کتابا رو باید جای دیگه بخونم. سالن مطالعه‌ای، نمازخونه‌ای، جایی. گفت عضو کتابخونه‌ای؟ سؤالش اصلاً منطقی نبود. نفس عمیقی کشیدم و گفت بله. آخه کسی که عضو کتابخونه نیست میاد کتاب امانت بگیره؟ اشاره کرد به خانوم دیگری که کنارش ایستاده بود. خانومه اسم کتاب‌هایی که برای امانت می‌خواستم رو پرسید و روی کاغذ نوشت و کارت شناساییمو خواست. دادم بهش. بعد گفت موبایل. گوشیمو از کیفم درآوردم و گرفتم سمتش. خنده‌ش گرفت. گفت شمارۀ موبایل می‌خوام نه خود موبایل. گفتم این جک‌هایی که راجع به دخترا می‌شنوین برای شما جکه، برای ما خاطره است. منم خنده‌ام گرفت. گفتم واسه خاطر این دو تا کتاب انقدر از این طبقه به اون طبقه و از این اتاق به اون اتاق فرستادینم که فکر کردم موبایلمو می‌خواین گرو نگه‌دارین تا پسشون بیارم. گفت نه شماره‌تو بده که یه وقت لازم شد زنگ بزنیم. همچنان می‌خندیدم. شماره‌مو نوشت و گفت با من بیا. به‌سختی دوتایی سوار آسانسور شصت در شصت مذکور شدیم و رفتیم طبقۀ سوم. خانوم مخزن سه فکرشم نمی‌کرد با نامه برگردم. دست از طلب ندارم تا کام من برآید یا تن رسد به جانان یا جان ز تن درآیدِ خاصی تو چشام بود.

گفتم حالا کتابا رو می‌دین؟ گفت کارت شناساییتو بده. گفتم دست این خانومیه که با من اومده. رفت از خانومی که باهام اومده بود و پشت در بود پرسید کارت این خانوم دست شماست؟ بعد گفت من دارم می‌رم همایش، کجا می‌خونیشون؟ گفتم تو سالن مطالعه می‌خونم و بعدش به همین خانومه که کارتم دستشه تحویل می‌دم. از خانومی که باهام اومده بود و پشت در بود پرسید به شما باید تحویل بده کتابا رو؟ بعد که مطمئن شد دروغ نمی‌گم و سمج‌تر از این حرفام برگشت سمت قفسه‌ها و به همکارش گفت سرابی کجاست؟ بگو بره این کتابا رو از قفسه بیاره. یه کم دنبال سرابی گشتن و بعد همکارش گفت سرابی نیست؛ رفته همایش. دلم می‌خواست بشینم دونه دونه موهای سرمو بکنم از دست اینا. خب سرابی نه، یکی دیگه. حتماً باید سرابی از قفسه برداره کتابو بده؟ شما نمی‌تونی برداری؟ من نمی‌تونم بردارم؟ جلوی قفسه‌ها بودیما اون وقت دنبال سرابی می‌گشت. خداوندا چرا هر کسی رو بر مسند قدرت می‌نشونی آخه. بالاخره خودش کتابو از قفسه برداشت و آورد و داد دستم و منم تشکر کردم و گرفتم و دوباره با خانومی که نامه رو برام آورده بود سوار آسانسور شدیم که بریم تا سالن مطالعه رو نشونم بده.

اینجا سالن مطالعه است. همین که واردش شدم یاد دلنیا افتادم. تو پستاش انقدر از سالن مطالعه می‌نویسه که هر جا سالن مطالعه می‌بینم فکر می‌کنم الان دلنیا توشه. هیچی دیگه. نشستم از تک‌تک صفحات کتاب‌ها عکس گرفتم که تو خونه با تمرکز بخونم و کارم که تموم شد بردم تحویل رئیس کتابخونه دادم و کارتمم گرفتم و ضمن خداحافظی سؤال پایانی رو بدین صورت مطرح کردم که آیا امروز کتابخونه تعطیل بود؟ گفت نه چطور؟ گفتم آخه کارمندای بخشای مختلف همه‌شون تو همایش بودن و کسی سر پستش نبود. و لبخند زدم و خداحافظی کردم برگشتم خونه. دیگه بقیه‌شو خودش می‌دونه و کارمندای از زیرکاردرروش!



چون دانشگاه تبریز و دانشگاه‌های شهرها و استان‌های اطراف، زبان‌شناسی ندارن، کتاب‌های این رشته هم تو کتابفروشی‌های اینجا پیدا نمی‌شن، یا به‌سختی پیدا میشن. پیارسال که کنکور علوم شناختی شرکت کرده بودم، با اینکه دانشگاه تبریز هم این رشته رو داشت، بازم با بدبختی کتابایی که می‌خواستم رو خریدم. خیلیاشم پیدا نکردم و رفتم از تهران گرفتم. بعد دیگه پارسال تصمیم گرفتم برای کنکور زبان‌شناسی کتاب نخونم و سؤالای سال‌های قبلو بخونم و جزوه‌هامم مرور کنم برم سر جلسه. نتیجه خیلی هم بد نشد. ینی دانشجو با این روش می‌تونه به مرحلۀ مصاحبه برسه. ولی حس قلبی خودم این بود که چون منابع رو نخوندم و چون لیسانسم هم زبان‌شناسی نیست، پس سوادم کمه. فلذا تصمیم گرفتم امسال همۀ منابع رو بخونم. اگه امسال نخونم، شاید دیگه هیچ وقت فرصت نکنم. و تصمیم گرفتم امسال برای سومین بار، و آخرین بار، کنکور دکتری شرکت کنم. اینکه می‌گم آخرین بار دلیلش اینه که بیشتر از این نمی‌خوام برای قبول شدن هزینه کنم. چه به‌لحاظ مادی و چه به‌لحاظ انرژی و زمان. دیگه انقدر درجۀ اهمیت دکتری خوندن برام پایین اومده که نه‌تنها قبول نشدن برام مهم نیست قبول شدن هم مهم نیست. چیزای دیگه‌ای هم هستن که اونا هم از اولویت و اهمیت ساقط شدن و هیچی تو زندگیم سر جای قبلش نیست. در یک کلام می‌تونم بگم چی فکر می‌کردم چی شد. می‌تونم بگم این نبود اون چشم‌اندازی که سال‌ها پیش از آینده ترسیم کرده بودم. و به قول شاعر: 

ای بر پدرت دنیا، آهسته چه‌ها کردی؛ بین من و دیروزم، مغلوبه به پا کردی...

لابه‌لای پست‌هام سایت‌ها و اپلیکیشن‌های زیادی رو تا حالا معرفی کردم. امروزم می‌خوام با «ایرانسل من» آشناتون کنم. اگر سیم‌کارت ایرانسل دارید و این برنامه رو دارید، بازش کنید و برید قسمت پیشنهادها. همون خط اول نوشته یک گیگ یک‌روزه صفر تومان. اونو فعال کنید. هدیه است به همۀ ایرانسلی‌ها. نمی‌دونم تا کی اونجاست اون گزینه. اگرم اپشو ندارید دانلود کنید و نصب کنید. یا بگید یکی که داره دعوتتون کنه. به دعوت‌کننده ۵۰ گیگ هدیه میده. من دعوتتون نمی‌کنم چون اولاً این ۵۰ گیگو لازم ندارم، ثانیاً دعوت مستلزم اینه که شماره‌تونو داشته باشم و پیام دعوت هم که بیاد شماره‌مو می‌فهمید.

چند شبه خواب می‌بینم که بیدار می‌شم و می‌بینم اینترنت وصله. بعد که واقعاً بیدار می‌شم می‌بینم خواب دیدم.

+ چهارشنبه‌های آبانی تموم شد و نوبتی هم باشه نوبت شنبه‌های آذریه. طبق برنامه‌ای که ساعت‌ها روش فکر کردم و تدوین کردم، این ماه شنبه‌ها پست می‌ذارم.

+ بعداًنوشت: اینترنت مخابرات آزاد شد. دیتاهای گوشی هم کم‌کم آزاد میشه. اینوریدر هم باز شد. ۳۶۳ تا پست نخونده دارم :|

۰۲ آذر ۹۸ ، ۱۳:۲۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

عکس‌نوشت ۱۳۷۲. چه ذوقی کردم با دیدن کادو. اردیبهشت‌ماهه. یه سالمو تموم کردم وارد دوسالگی شدم. دختر سمت چپی که کادو دستشه و حدوداً چهارده پونزده سالشه دختر همسایۀ مامان‌بزرگم ایناست. اونجا هم خونۀ مامان‌بزرگم ایناست. دختر سمت راستی هفت هشت سالشه و خواهر دختر سمت چپیه. احسان یادتونه؟ احسان پسر همین دختر سمت راستیه.



۱حاج خانوم فوت کرد. کاش دفتر تلفنشو دور نندازن بدن کپی بگیرم ازش. من عاشق دفتر تلفنای مادربزرگ‌هایی‌ام که سواد ندارن و فقط شماره‌ها رو بلدن و جلوی شماره‌ها به جای اسم نقاشی می‌کشن.

۲. به تَبَع قطعی اینترنت که به تبع اغتشاشات ناشی از گرانی بنزین صورت گرفته، اینوریدرم هم باز نمیشه و چون من وبلاگ‌هاتونو اونجا ریخته بودم و از اونجا می‌خوندم الان نمی‌دونم کی کِی چه پستی گذاشته. از کامنت‌ها و لیست دنبال‌کنندگان، جسته گریخته بهتون سر زدم و دیدم اینجوری نمیشه و آدرس خیلیاتونو ندارم. یه فولدر بوک‌مارک دارم که وبلاگ همه از سال ۸۵ تاکنون توشه. راست کلیک کردم روش و هزار و چندصد تا وبلاگو باهم باز کردم. لپ‌تاپم شوکه شده بود :دی. نصف آدرسا که حذف و تعطیل شده بودن. بلاگفاها هم که فیلتر بودن. فقط وبلاگ‌های بیان و بلاگ‌اسکای باز شدن برام. بعد فهمیدم چقدر وبلاگ از بلاگ‌اسکای می‌خوندم که اینوریدر چند ماهه پستای جدیدشونو بهم اطلاع نداده و من بی‌خبر بودم ازشون. بعد رسیدم به وبلاگِ گروهی «یه شوهرم نداریمِ» خودم. این اواخر با چند تا پست توسط دوستان به‌روز هم شده و خبر نداشتم. اون موقع که بلاگفا پوکید، قبل از اینکه بیایم بیان، تقریباً همه‌مون یه مدت کوتاهی بلاگ‌اسکای رو تجربه کردیم. نمی‌دونم چرا و با چه انگیزه‌ای من این وبلاگ گروهی رو راه‌اندازی کردم و حتی یادم نیست این زهرا و بیست‌وچندساله و خانوم محترم کی‌ان و آیا هنوز منو می‌خونن یا نه. فقط راضیه و دل یادمه که دل همون دلنیا بود و اون موقع سیزده چهارده سالش بود و بازم نمی‌دونم چرا اجازه دادم یه بچه با این سن و سال عضو تیم «یه شوهرم نداریم» بشه. به هر روی! نشستم پستامو مرور کردم و آی خندیدم. آی خندیدم. از چند تا از پستام عکس گرفتم براتون. بخوانید و بخندید. چقدر بامزه بودم. اونم اون موقع که اصلاً از خودم انتظار بامزگی نداشتم. بعد یادمه هدر وبلاگ انار بود و گویا بلاگ‌اسکای با اجازۀ خودش هدر همۀ وبلاگ‌ها رو حذف کرده. لینک وبلاگ رو براتون نمی‌ذارم؛ چون مطالب و عکس‌هایی که دوستان گذاشتن و حتی مطالبی که خودم اون موقع نوشتم رو الان در حال حاضر تأیید نمی‌کنم و ترجیح می‌دم نخونید.

۳. عصر تو سالن انتظار بیمارستان نشسته بودم منتظر همراهانم بودم کارشونو انجام بدن بیان. خانومی که کنارم نشسته بود زنگ زد ۱۱۸ و شمارۀ ترمینالو گرفت. بعد با لهجه‌ای که شبیه لهجۀ خانوم میاندوابی سفر مشهد بود از خانوم ردیف جلویی پرسید کد اینجا چنده؟ خانومه گفت ۰۴۱. خانوم میاندوابی به آقایی که احتمالاً برادر و شاید شوهرش بود گفت بذار زنگ بزنم ترمینال ببینم برای چه ساعتایی بلیت دارن. گوشی دستم بود و داشتم وبگردی می‌کردم. گفتم کدوم شهر می‌خواین برین؟ گفت میاندواب. اپ علی‌بابا رو باز کردم و نوشتم مبدأ تبریز مقصد میاندواب. مبلغش دوازده تومن بود. برای چهار، چهارونیم، پنج، پنج‌ونیم، شش و شش‌ونیم بلیت داشتن. نشونش دادم. گفت مگه اینترنت وصل شده؟ گفتم سایت‌های داخلی و بانک‌ها وصلن. یواشکی به آقاهه گفت میگه سایت‌های داخلی و بانک‌ها وصلن. بلند شدن و از همراهانشون خداحافظی کردن. بعدشم از من تشکر کردن و رفتن. می‌تونستم بی‌اعتنا به گفت‌وگوشون سرم همچنان تو گوشیم باشه؛ اما خوشحال‌ترم وقتی گره‌های کوچیک ملت رو باز می‌کنم.

۴. لابه‌لای پست‌هام سایت‌ها و اپلیکیشن‌های زیادی رو تا حالا معرفی کردم. امروزم می‌خوام با دیجی‌پی آشناتون کنم. بنده از قدیم‌الایام علاقۀ وافری داشتم به حساب و کتاب و امور مالی. همیشه مدیریت مصرف و تصمیم‌گیری راجع به اینکه که چه مقدار حجم اینترنت برای خونه بخریم با من بود. برای خودم جدول درست می‌کردم، حجم مصرفی‌مونو هر ماه یادداشت می‌کردم و پیشنهاد می‌دادم با توجه به روند روبه‌رشدمون این مقدار حجم برای ماه آینده کافی خواهد بود یا نخواهد بود. قبضای آب و برق و گاز و تلفن رو تحلیل می‌کردم و هر موقع رشد غیرمنطقی در مبلغشون می‌دیدم تذکر می‌دادم و علل و عواملش رو بررسی می‌کردم و حتی وقتی خوابگاه بودم سر ماه یادآوری می‌کردم که فلان قبض نیومده یا اومده و پرداخت نشده. همیشه یه حسابدار درون داشتم که تا یه سری عدد و رقم می‌دید گل از گلش می‌شکفت و جفا کردم در حقش که نذاشتم حسابداری بخونه. این دو سه سال اخیر هم که خونه بودم مدیریت قبض‌ها رو رسماً به عهده گرفتم و با اپلیکیش‌های رسمی دو تا بانکی که توشون حساب دارم پرداختشون می‌کردم. اپلیکیشن‌های دیگه‌ای هم جز این دو تا نداشتم. تا اینکه موقع خرید از دیجی‌کالا، با دیجی‌پی آشنا شدم و از دوستم مشورت گرفتم و فهمیدم با دیجی‌پی میشه قبض پرداخت کرد و شارژ خرید و کارت‌به‌کارت کرد و طرح ترافیک و مالیات و جریمه خودرو و عوارض جاده‌ای و شهرداری داد. آنچه خوبان همه داشتند، این یک جا داشت. و نه‌تنها مثل بانک‌ها ۲۵ تا تک‌تومنی بابت هر قبض کارمزد نمی‌گرفت، بلکه ده درصد مبلغ قبض رو هم بهت هدیه می‌داد. ینی تو صد تومن پول تلفن می‌دی، اینا ده تومن می‌ریزن تو کیف پولت. زیبا نیست؟ این شد که عاشق دیجی‌پی شدم. ولی گفتم بذار قبل از اینکه به کسی معرفی کنم یه چند ماه خودم استفاده کنم ببینم مشکلی چیزی نداشته باشه. که نداشت خدا رو شکر. حالا تو مرحلۀ تبلیغم. قرعه‌کشی آیفون ۱۱ هم داره که من زیاد به این قرعه‌کشیا اعتقاد ندارم. شانسم ندارم البته. چند روز پیش خاله‌مو دعوت کردم به نصب و بابت دعوت قرار بود شانس قرعه‌کشی بهم بده. بعد از اولین تراکنش خاله، در کمال ناباوری دیدم دیجی‌پی علاوه بر شانس قرعه‌کشی، دوهزار تومن هم ریخت تو کیف پولم. تو همون کیف پولی که ده درصد قبضا رو پس می‌داد. و زیباتر شد :دی

شما هم قبضاتونو با دیجی‌پی بدید و با دیجی‌پی شارژ بگیرید. به جای یه دونه شارژ ده‌تومنی هم ده تا شارژ هزارتومنی بگیرید. چون اینجوری ده تا شانس قرعه‌کشی میده بهتون. موقع نصب هم کد معرفی منو بزنید. بعد از اولین تراکنشتون (بعد از پرداخت اولین قبض یا گرفتن اولین شارژ یا حالا هر کاری)، احتمالاً دو تومن بریزه تو کیف پول من. همیشه نه ها. فقط همون بار اول. اگه یه همچین کاری کرد، تصمیم دارم این دو تومنا رو جمع کنم باهاشون از پدربزرگ‌های دستفروش کنار خیابون چیزمیز بخرم به نیابت از شما همون چیزمیزا رو خیرات کنم. اگه آیفون ۱۱ هم بردم می‌دم باهاش جلوی آینه سلفی بگیرین :| :))

لینک دانلود از بازار:

http://cafebazaar.ir/app/?id=com.mydigipay.app.android&ref=share

کد معرفی: MJN21V


بعداًنوشت:

۵. کتاب‌پلاس هم که تو این پست توضیح داده بودم چیه از دیشب باز میشه. اونایی که تو مسابقۀ روزانه‌ش شرکت می‌کردن بازم می‌تونن شرکت کنن. ولی دیگه گوگل نیست که برای جواب دادن به سؤالات از گوگل کمک بگیریم. به جای گوگل، می‌تونید از موتوری که یک آشنا درست کرده استفاده کنید.

۶. کاش وقتی پست می‌ذارید بیاید کامنت بذارید که آپم بهم سربزن که من هی دستی دونه‌دونه چکتون نکنم. اگه اوضاع به همین روال پیش بره شاید به‌اجبار موقتاً با بیان دنبالتون کنم. حس بچه‌ای رو دارم که والدینش گفتن برو تو اتاقت بشین و به کارای بدی که کردی فکر کن. در اتاقم بستن. آب و غذا هم نمی‌دن بهش. یکی از دوستام که ایران نیست می‌گفت وقتی واکنش استادهای امریکایی رو نسبت به این موضوع می‌بینم حس بچه‌ای رو دارم که باباش هر روز مامانشو به باد کتک می‌گیره و همسایه‌ها میگن باز از این خونه صدای جیغ و داد میاد. حس بچه‌ای که آبروش جلوی همسایه‌ها رفته. انگار که انگشت‌نمای محله بشی، انگار که رسوای عالَم بشی.

۲۹ آبان ۹۸ ، ۰۹:۴۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۷۱- دست مرا رد مکن، بر در شاه آمدم

چهارشنبه, ۲۲ آبان ۱۳۹۸، ۰۲:۰۰ ب.ظ

تصمیم دارم بیست‌وهشت تا پست بعدی رو با یه عکس از خودم تو اون سالی که شمارۀ پسته شروع کنم و صد البته که از یه سالی به بعد صورتم با رعدوبرق سانسور خواهد شد.

عکس‌نوشت ۱۳۷۱. روایت داریم از غیرمعصوم، که من وقتی می‌خواستم راه رفتن یاد بگیرم دستمو می‌ذاشتم روی اون نرده‌ها (نرده است دیگه؟ حفاظ؟ میله؟ حالا هر چی)، بعد سعی می‌کردم وایستم و تعادلم رو حفظ کنم. کمده رو داریم هنوز. خونۀ مامان‌بزرگم ایناست. انگشتامو می‌بینید چه گوگولی و بی‌جونه؟! قربون دست و پای بلورینم برم، ینی دارم به چی فکر می‌کنم انقدر عمیق؟ چی می‌گذره تو اون کلۀ کچلم؟ بغل بابامم تو این عکس. بعد چون ممکنه بپرسید اون پیرهن مشکی برای چیه، عارضم که من دو ماه قبل ماه محرّم دیده به جهان گشودم و تو این عکس محرّم فرارسیده. تابستون ۷۱ باید باشه.



و اما مشهد، ابتدا به روایت پست‌های اینستا:

۱. الان تو قطارم و اینکه کجا دارم می‌رم بمونه برای فردا که سورپرایز بشید. علی‌الحساب بگم که بازم کیک میوه‌ای و آبمیوه‌ای که دوست ندارم دادن. حسرت به دل موندم یه بار کیک شکلاتی با آب‌پرتقال بدن. خب الان من اینا رو چی کار کنم آخه. مختارم کم تو تلویزیون دیدیم، اینجا هم گذاشتن ببینیم. فکر کنم فیلم بعدیشونم یوسفه.



۲. حافظ میگه: شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل. سمنان، ایستگاه گرداب، نماز صبح



۳. اوسکو چوریی در ابعاد نینی (ترجمه برای خوانندگان وبلاگ: نان اسکو در ابعاد نینی. ما یه جور نون شبیه لواش و تافتون داریم که معروفه به نان اسکو. اسکو اسم یه شهره، اطراف تبریز. قطر این نون اسکو پنجاه سانته و اولین بارم بود در این ابعاد مینی (یا همون نینی) می‌دیدم نون اسکو رو.)



۴. قبل از اومدن به دوستام گفتم نائب‌الزیاره‌تونم و ازشون خواستم یه کاری بگن اینجا به جاشون انجام بدم. یکی گفت به جای من مناجات شعبانیه بخون، یکی گفت جامعۀ کبیره بخون، یکی امین الله خواست، یکی یاسین، یکی الرحمن، یکی دو رکعت نماز، یکی آیةالکرسی، یکی یه دونه صلوات و خلاصه هر کدوم یه کاری گفتن. یکیشونم گفت نقاره‌زنی گوش بده از طرف من. یکیشونم گفت پنج تا شکلات بده به بچه‌های توی حرم. سخت‌تر از همه‌شون سفارش اون دوستم بود که تولدش بود و گفت شمع ببر تو حرم و از طرف من فوتش کن. منم این شمعو با یه بسته کبریت برداشتم آوردم. دو تا از بازرسیا که نذاشتن و گفتن ممنوعه بده امانت. منم رفتم یه بازرسی دیگه. این سومی حواسش نبود و ندید. منم بالاخره با مشقت فراوان اینا رو بردم تو. سه بار روشن کردم و هر سه بار قبل از اینکه خودم به نیابت از دوستم فوتش کنم باد خاموش کرد. شمام اگه یه وقت کاری سفارشی درخواستی چیزی دارین بگین انجام بدم. تعارف نکنین تو رو خدا. نایب‌الزیاره‌تونم.



۵. یکی از دوستان قبل از سفرم تو پیامش از اسماعیل طلا اسم برده بود. من نمی‌دونستم این اسماعیل طلا اسم مکانه یا اسم آدمه. بعد از اینکه از شمع عکس گرفتم، همین روبه‌رو یه جای ضریح‌مانندی بود که فکر کنم پنجره فولاده. نمی‌دونم. شبیه قبر هم نبود. رفتم زیارت کردم و از چند نفر پرسیدم کجاست؟ گفتن نمی‌دونیم. از چند نفر دیگه هم پرسیدم و یکیشون گفت اسماعیل طلاست. کماکان نمی‌دونستم اسماعیل طلا اسم شخصه که اینجاست یا چی. خلاصه اسماعیل طلا هم رفتم.

+ اسماعیل طلایی چیست، که بود و چه کرد؟ [مشرق نیوز] و [ویکی‌پدیا]

۶. یکی از دوستامم گفته بود صحن آزادی، توی ایوان طلا به نیابت ازش زیارت امین‌الله بخونم. تأکید هم کرده بود کفشامو بدم کفشداری. دلیلشو نمی‌دونم ولی دادم و این شمارۀ کمد کفشامه. یه دوستمم گفته بود جای من نقاره‌زنی گوش بده. همین صحن آزادی نقاره می‌زنن. موقع طلوع و غروب. حالا بعد نماز صبح هر چی نشستم دیدم خبری نشد. پرسیدم گفتن فردا شهادته، برای همین امروز و فردا نقاره پخش نمیشه. قبلاً دو بارم محرم و صفر اومده بودیم گفته بودن محرم و صفر کلاً نقاره نداریم.



۷. تماشای نقاره‌زنی، به نیابت از یکی از دوستام. [فیلم - 9 مگابایت]


۸. قرار بود میانه برای نماز صبح نگه‌دارن. دیدن تا برسیم نمازخونه قضا میشه سجاده دادن همین‌جا وسط بیابون تو قطار بخونیم. گویا تبریزم زلزله اومده. سؤالی که پیش میاد اینه که آیا ما هم الان باید نماز آیات بخونیم؟ نخونیم؟ بیایم؟ نیایم؟ برگردیم مشهد؟ چرا من هر موقع میرم سفر موقع برگرشتن تبریز می‌لرزه؟



از اینجا به بعدو دیگه نذاشتم اینستا و مخصوص شماست :دی

۹. شام قطار جوجه کباب بود و منم جوجه کباب دوست ندارم. یه کم برنج خالی خوردم و از اونجایی که حاضرم گشنه بمونم ولی چیزی که دوست ندارمو نخورم میوه خوردم و تقریباً گشنه خوابیدم. شب خواب کباب برّه می‌دیدم. خوابم بدین شرح بود که رفته بودیم خونۀ دخترعمو و پسرعمۀ بابا که محصول مشترکشون همون پریسا و محمدرضایی هست که معروف حضورتون هستن و هر سال عاشورا و تاسوعا باهمیم. چندین ساله که به‌دلایلی رفت‌وآمد خانوادگی نداریم. دیگه مثل سابق سیزده‌بدرا و یلداها و تولدا و شله‌زردپزون‌ها رو باهم نیستیم. حالا من خواب می‌دیدم که مثل قدیما رفتیم خونه‌شون و برّه تو فرشون کباب می‌کنن. گشنه خوابیدنم بی‌تأثیر نبود تو این کباب بره دیدنم، ولی چرا خونۀ اونا؟ پست مشهدو که گذاشتم اینستا، دخترعموی بابا کامنت گذاشت و التماس دعا کرد. منم صبح رفتم دایرکتش و خواب شبمو تعریف کردم براش. گفت دل به دل راه داره و دیشب پنج‌نفری برای محمدرضا تولد گرفته بودیم و هی یاد شما می‌کردیم که همیشه اونا هم بودن و کاش بودن و هی می‌گفتیم یادش به خیر و هی دوباره یاد شما می‌کردیم. اینو که گفت تازه یادم افتاد سیزدهم تولد محمدرضا بود و کفم برید که بدون اینکه یادم باشه و بدونم برای محمدرضا تولد گرفتن و جای ما خالیه، خواب خونه‌شونو می‌دیدم که مهمون دارن و ما هم دعوتیم. اینم خاطر نشان کنم که آخرای خوابم در فرو باز کردن و دیدم مرغ توشه نه برّه.

۱۰. شب اولی که خواستیم بریم حرم، کبریت و شمع و ژله‌های میوه‌ای و کیکایی که تو قطار داده بودن و نخورده بودم، گذاشتم تو کیفم که خوراکیا رو بدم به بچه‌ها و شمعم روشن کنم فوت کنم به نیابت از «دست‌ها» (چون بدون لینک کامنت می‌ذاره، آدرس وبلاگشو لینک نمی‌کنم). بازرسیا اولش گیر دادن به ژله‌ها. خانومه از همکارش پرسید ژله ممنوعه؟ اونم گفت نه. بعد گفت سه تا ژله هستا. همکارشم گفت اگه سه تاست ممنوعه و باید بده امانتداری. درک نکردم با چه منطقی اینو گفت ولی گفتم باشه. بعد کیفمو یه کم بیشتر گشت و گفت کیکاتم سه تاست. ینی اگه یه دونه باشه اشکالی نداره، سه تا باشه نمیشه برد تو. بیشتر که گشت شمع و کبریتو پیدا کرد و گفت وااای دیگه اصلاً نمیشه و ببر کیفتو کلاً بده امانتداری. منم به جای امانت، رفتم یه بازرسی دیگه. شمع و کبریتم گذاشتم زیر دفتر یادداشتم که تو چشم نباشه. این خانومه کبریت و شمع رو ندید، به کیک‌های موزی هم گیر نداد. فقط گفت ژله ممنوعه، مخصوصاً این ژله‌ها که رنگشون قرمزه. منطق این خانوم رو هم درک نکردم، ولی گذاشت برم تو. رفتم تو، ولی جرئت نکردم توی صحن و حرم شمع رو روشن کنم. بچه هم پیدا نکردم تنفقون ممّا تحبون کنم :دی (حدیث داریم که از آنچه دوست می‌دارید انقاق کنید. منم که عاشق ژلۀ میوه‌ای و کیک موزی‌ام :دی). حتی آبنباتایی که به نیابت از علی قرار بود بدم به بچه‌ها هم موند تو کیفم. روز اول بچه ندیدم کلاً. شمعم بردم بیرون باب‌الجواد روشن کردم.



۱۱. رفتنی مامان سرما خورده بود و همون شب اول بعد زیارت رفتیم دارالشفای امام رضا. دارالشفا بیرون حرمه. دکتره چند تا قرص و آمپول داد و خب برای برگشتن به هتل یا باید حرم رو دور می‌زدیم که بس که بزرگه دیرمون میشد و یا باید دوباره می‌رفتیم تو حرم و از باب‌الجواد خارج می‌شدیم. این ینی دوباره قراره کیفمو بگردن و به شمع و کبریت و ژله‌ها و کیکا و آبنباتا گیر بدن. کیفمو که باز کردم بگردن، خانومه همۀ اینا رو ندید گرفت و گفت پنیسیلین؟!!! داروهای مامان تو کیف من بود. ببین دیگه پنیسیلین چقدر ممنوعه که اونای دیگه رو ندید و اینو دید فقط. بعد نسخه خواست و تاریخشو چک کرد و گفت ممنوعه، ولی اشکالی نداره. بازم منطق قضیه رو درک نکردم که چرا پنیسیلین ممنوعه.

۱۲. یه بارم سه تا نوقا (ما می‌گیم لوکا) تو کیفم بود. خانومه گفت یکی از این گزا رو بخور برو. می‌خواستم بگم اولاً گز نیست نوقاست. بعدشم آخه من چجوری و چی می‌تونم توش قایم کنم خدایی. چرا گیر الکی می‌دین آخه.

۱۳. یه بار وقتی دوازده سیزده سالم بود با اردوی دانش‌آموزی رفته بودم مشهد. اون موقع با هزاروپونصد تومن دو تا تیشرت برای خودم خریدم، با چارصد تومن یه بادبزن خوشگل، دو تا ناخن‌گیر دویست‌وپنجاه‌تومنی هم برای خودم و داداشم گرفتم که هنوز که هنوزه با همون ناخنامو کوتاه می‌کنم. یه بسته سوهان هزارتومنی هم گرفته بودم. الان چهل تومنه. روسری هم هزار تومن بود. با ده هزار تومن کلی چیزمیز برای خودم و خانواده خریده بودم و داشتم می‌رفتم حرم. روز آخر بود. گفته بودن همه‌تون بیاید پارکینگ. بعد این خانومای بازرسی اجازه نمی‌دادن من با سوهان برم تو. می‌گفتن ممنوعه. منم راه پارکینگو فقط از توی حرم بلد بودم و چند تا بازرسی عوض کردم تا بالاخره یکیشون اجازه داد سوهانو ببرم تو. ینی از همون بچگی نمیشه و نشد تو کارم نبود. یه در می‌گفت ممنوعه می‌رفتم در دیگه رو امتحان می‌کردم. انقدر دربه‌در می‌گشتم که بالاخره بشه.

۱۴. هزینۀ درمان یه سرماخوردگی معمولی توی دارالشفا با دفترچه حدوداً سی تومنه. شش‌وپونصد برای معاینه و بقیه‌ش برای دارو.

۱۵. وقتی وارد درمانگاه شدیم یه دختره بدجوری گریه می‌کرد. بعداً فهمیدیم باباش تو حرم ایست قلبی کرده و آوردنش اونجا و فوت کرده. داشتم فکر می‌کردم حالا که همه‌مون قراره بمیریم کاش یه همچین جاهایی بمیریم. آرامشی که اونجا تو حرم هست هیچ جای دیگه نیست.

۱۶. فرداش یه خانومه تو حرم به من و مامان چهار تا آبنبات ژله‌ای داد. ما هم که ژله دوست نداریم. گفتیم چی کار کنیم؟ دنبال بچه بودیم اینا رو بدیم بهشون. به‌نظرم بچه‌های عرب راحت‌تر از آدم چیزمیز می‌گیرن. ایرانیا یه کم لوس و شکاکن. یه جوری از آدم خوراکی می‌گیرن که انگار توش سم ریختی. ولی بچه‌های عرب، تا آبنباتو می‌گیری سمتشون با ذوق می‌گیرن همون‌جا جلوی چشمت به طرفةالعینی می‌ذارن تو دهنشون.

۱۷. اگه یکی بهتون میگه التماس دعا، اسمشو یادداشت کنین حتما. اونجا انقدر ذهنتون درگیر میشه که یادتون میره تک‌تک اسم ببرین. پس بهتره بنویسید که یادتون نره. اون سری که داشتیم می‌رفتیم کربلا، مستخدم سرویس بهداشتی تو فرودگاه بهم گفت التماس دعا و ازم خواست دعاش کنم. گفتم به روی چشم و حتماً. ولی یادم رفت و برگشتنی که رفتم سرویس بهداشتی دست و صورتمو بشورم یادش افتادم. این سری هم خانوم آرایشگر قبل رفتن التماس دعا کرد. گفتم چشم حتماً، ولی فراموش کردم اسمشو بنویسم و در طول سفر یه بارم یادش نیفتادم. ولی تو حرم به تلافی اون سفر کربلا برای خانومی که تو سرویس بهداشتی فرودگاه امام التماس دعا گفته بود کلی دعا کردم.

۱۸. دیدین یه وقتی دارین میرین جلو، از روبه‌رو یکی میاد و به هم برخورد می‌کنین و اون میره چپ شما میری چپ و بعد شما می‌ری راست و اونم میره راست و سد راه هم می‌شین؟ یه بار دورۀ کارشناسیم جلوی دانشکده این اتفاق برای دوستم و یکی از استادها افتاد. یادم نیست با کدوم استاد شاخ‌به‌شاخ شده بودیم. استاده عصبانی شد گفت خانوم شما مگه نمی‌دونی شمایی که میای سمت من باید از سمت راست من بری؟ و خب ما تا اون لحظه نمی‌دونستیم همچین قانونی برای عبور و مرور وجود داره. بعد این سری تو حرم دقت کردم دیدم جاهایی که یه عده میرن و یه عده میان، اونایی که میرن همیشه از سمت راست میرن. دقیقاً مثل ماشینا توی خیابون.

۱۹. تو رستوران سر شام تلفنی با عمه‌م حرف می‌زدم. پرسید شام چیه؟ گفتم لوبیا پلوئه، ولی تهرانیا می‌گن استامبولی. بعد خدافظی دو تا دختر ده دوازده‌ساله‌ای که پیشم نشسته بودن گفتن از کجا می‌دونی تهرانیا می‌گن استامبولی؟ گفتم چون چند سال اونجا درس خوندم. پرسیدن چرا اونجا؟ چرا تو شهر خودتون نخوندی؟ سؤالشون خیلی فلسفی بود. گفتم چون بیست گرفته بودم، هم می‌تونستم تو شهر خودم بخونم هم برم تهران. ولی اونایی که نوزده گرفته بودن فقط می‌تونستن تو شهر خودشون بخونن. منم فکر کردم بهتره برم تهران. پرسیدم از کجا اومدین؟ گفتن میانه یا مرند یا مراغه. من چون این سه تا شهرو همیشه قاتی می‌کنم یادم نیست کدومو گفتن. ترکیشونو متوجه می‌شدم، ولی یه سری کلمه استفاده می‌کردن که من تا حالا نشنیده بودم. مثلاً یه جا گفتن ما تو قطار قزلخ یا قزلوخ یا یه همچین چیزی بودیم. قز که به زبان ما میشه دختر، قزل هم ینی طلا. حالا من متوجه نمی‌شدم این حرف ل پسوند دختره یا مال خود کلمه هست. پرسیدم ینی تو کوپه چجوری بودین؟ گفتن همه‌مون دختر مدرسه‌ای بودیم. گفتم آهان. بعد پرسیدن چادری هستی یا اینجا چادر سرت کردی؟ گفتم همیشه سر می‌کنم. درستش این بود که بگم در ۹۹ درصد موارد. بعد پرسیدن خانواده‌ت مذهبی‌ان؟ اونا مجبورت کردن؟ به‌نظرم سؤالاشون بزرگتر از سنشون بود. گفتم نه. بعد پرسیدن از کی چادری شدی. پرسیدم کلاس چندمین؟ گفتن هفتم. گفتم وقتی دهم بودم چادری شدم. اسم یکیشون سارا بود، اون یکی محدثه. چادری بودن هر دو.

۲۰. تو این سفر با دو تا خانوم دوست شدیم که هر کدوم دو تا پسر داشتن و دختر نداشتن. مکالمه‌مون با این موضوع آغاز شد که برای پسراشون کار پیدا کردن و حالا دنبال عروسن. پسراشون این مهم رو به مادراشون سپرده بودن. خدا رو صد هزار مرتبه شکر که پسرا هر چهار تاشون از من کوچکتر بودن. بعد یه خانوم دیگه به جمع ما پیوست که اونم یه پسر دم بخت! داشت و اونم دنبال دختر بود. پسر اینم خدا رو شکر از من کوچیکتر بود. و خدا رو شکر تو فرهنگ ما ازدواج دختر با پسری که ازش کوچکتر باشه مرسوم نیست. وجه اشتراک این خانوما هم این بود که مذهبی بودن و دنبال دختر مذهبی می‌گشتن. اهل جشن عروسی گرفتن هم نبودن. بعد گفت‌وگو حول محور عروسی گرفتن یا نگرفتن، پی گرفته شد و خانوم روبه‌رویی از من پرسید شما هم عروسی دعوت بشین نمی‌رین؟ و نظرت راجع به عروسی خودت چیه؟ گفتم والا من فولدر آهنگای مراسمم هم آماده کردم و هر چند وقت یه بارم به‌روز و تکمیل میشه. بعد یاد اون خوابم افتادم که محافظ‌های رهبرو کنار زده بودم برم به رهبر بگم خطبۀ عقد من و مرادو بخونه. ینی خودآگاه و ناخودآگاهم یک چنین تضادی باهم دارن.

۲۱. یکی از خانوما اصالتاً اهل میاندواب بود. میاندواب یکی از شهرهای استان آذربایجان غربیه. آذربایجان غربی مرکزش ارومیه است، شرقی تبریزه. بعد من چون زبان‌شناسم :دی تشخیص دادم که این همشهریمون نیست. گفت میاندوابیه و چند تا کلمه هم یادم داد که اونا توی ترکیشون استفاده می‌کنن و ما استفاده نمی‌کنیم. هوندوشکا به معنی بوقلمون، قاتخ، ماست، جویز، گردو، قیواس یادم رفت ینی چی، ایجشماخ هم ینی سربه‌سر کسی گذاشتن و شوخی کردن. یه جا هم موقع حرف زدن گفت فلانی سیدّه (sidde) هست. که چون اولین بارم بود می‌شنیدم معنیشو پرسیدم و گفت ینی مسن و میانسال. یه جا هم گفت نمازشون مافی‌ذمه هست که اینم اولین بارم بود می‌شنیدم. این دیگه ترکی نیست، ولی معنیشو نمی‌دونستم. گفت ینی نمی‌دونی آفتاب طلوع یا غروب کرده و نمازت قضا شده یا نه. این‌جور مواقع که نمی‌دونی چی نیت کنی، میگی مافی‌ذمه می‌خونم. ینی نمازی که به گردنمه رو می‌خونم و نمی‌دونم قضا شده یا نه.

۲۲. این خانوما بسته‌های اینترنت یک‌ساله داشتن و دیتای گوشیشون همیشه روشن بود. ولی سواد رسانه‌ای چندانی نداشتن و حتی یکیشون از من می‌پرسید گوشیم چند درصد باتری داره. تو این یکی دو روز، کلی بهشون تکنولوژی یاد دادم و همراه من نصب کردم که بفهمن چقدر از حجمشون مونده و حتی با امتیازات باشگاه فیروزه همراه من براشون مکالمۀ رایگان گرفتم که تو حرم زنگ بزنن به فامیلاشون گوشی رو بگیرن سمت ضریح که با امام رضا صحبت کنن. حتی یاد دادم چجوری موقیعت مکانی (لوکیشن) بفرستن برای خانواده‌شون که هی زنگ نزنن بپرسن کجایید. آخرای سفر پسرای خانوم میاندوابی زنگ زده بود. دیدم خانومه داره ازم تعریف می‌کنه و میگه که چه چیزای باحالی یادش دادم و بعد بهشون میگه بو قیزین قاداسی توشسون قینانالاریزا. ما کلمۀ قادا رو استفاده نمی‌کنیم، ولی معنیش میشه درد و بلا. معنی جمله‌ش این بود که درد و بلای این دختره بخوره تو سر مادرزن‌هاتون :دی

۲۳. صبح اولین روز مامان حالش خوب نبود و من تنهایی رفتم حرم برای نماز صبح. نشسته بودم زیر ایوان طلا و خمیازه‌کشان جامعۀ کبیره می‌خوندم. تا یازده تا خمیازه رو شمردم؛ بعد دیگه حساب خمیازه‌هام از دستم دررفت :دی. سه تا خانوم، دو تا سمت راستم و یکی سمت چپم نشسته بودن و به زبان ترکی باهم صحبت می‌کردن. ترکیشون فرق داشت یه کم. پرسیدم از کجا اومدین؟ گفتن همدان. بعد اونا از من پرسیدن از کجا اومدم. بعد باهم دوست شدیم و از کیفم ساقه طلایی درآوردم و گرفتم سمتشون. یکی یه دونه برداشتن و بیشتر دوست شدیم. میانگین پنجاه سالشون بود. پرسیدن ترکی ما رو متوجه میشی؟ گفتم بله. راجع به قیمت بلیت و هتلا پرسیدن و نمی‌دونم مبلغی که من گفتم گرون بود یا خیلی گرون بود یا ارزون بود یا چی بود که تعجب کردن. مردمانی ساده و مهربان به‌نظر می‌رسیدند. بعد که رفتن، یه خانومه با خانوم مسنی که به‌نظر مادرشوهرش بود اومد نشست کنارم و دو قاشق شیر خشک ریخت تو شیشۀ آب‌جوش بچه و شیرش داد. اسم بچه رو پرسیدم گفت روژین. گفتم عه! شما کُردین؟ گفت از کجا فهمیدی؟ همسرم کُرده. گفتم از اسم دخترتون. ولی شبیه پسراست. باتری گوشی مادرشوهرش تموم شده بود و گوشی عروسشو گرفت و شش صبح داشت یکی‌یکی به فک و فامیلا زنگ می‌زد می‌گفت گوشی رو گرفتم سمت حرم با امام رضا صحبت کنید. آخه شش صبح؟



۲۴. کلاً نمی‌تونم یه جا بشینم عبادت کنم. داشتم تو زیرزمین حرم (اسم رواق یادم نیست) قدم می‌زدم و زوایای پنهان اونجا رو کشف می‌کردم. یه خانومه پرسید قبر آقای نخودکی می‌دونین کجاست؟ گفتم نه والا. عمیق‌تر که فکر کردم دیدم اصلاً نمی‌دونم نخودکی کی هست که بدونم قبرش کجاست. خانومه که دور شد، از یکی از خادما پرسیدم ببخشید، قبر آقای نخودکی کجاست؟ با دست نشون داد گفت زیر اون ساعت بزرگه. رفتم. یه سری خانوم یه گوشه نشسته بودن قرآن و دعا می‌خوندن. تابلو نداشت بدونم درست اومدم یا نه. دقیق‌تر که شدم دیدم یه یادداشت کوچیک با فونت ریز روی دیواره و روش نوشته شیخ نخودکی. فاتحه خوندم و رفتم پی کارم. سری قبلی پیر پالان‌دوز رو کشف کرده بودم، این سری نخودکی. عصر مامانم هم بردم برای نخودکی فاتحه بخونه. صبح سر میز صبونه به یکی از دوستام گفتم نمی‌دونی چه جاهایی کشف کردم. رفتی سر قبر نخودکی؟ خندید گفت شوهرمو از نخودکی گرفتم پارسال. مگه نمی‌دونی دخترا می‌رن ازش شوهر می‌خوان؟ گفتم نه والا. دو بار رفتم، هر دو بارشم فاتحه خوندم برگشتم. گفت برو یه یاسین براش بخون، بعد بگو یه شوهر خوب که سرباز امام زمان باشه بهت بده. دست مامانو گرفتم گفتم بدو تا سربازا تموم نشدن. روز آخر بود. منم سرماخورده و داغون. بعد نماز سر قبرش نشسته بودم یاسین می‌خوندم. مامانم کنارم نشسته بود یاسین من تموم بشه. وسطاش بودم که مامان پرسید گفتی سرباز امام زمان باشه؟ نیشمو تا بناگوش باز کردم گفتم امام زمان برای تیمش مهندس هم لازم داره. گفتم مهندس باشه :دی مادر چشم غره‌ای نثارم کرد و به ادامۀ قرائت یاسینم پرداختم.

۲۵. روز آخری که برای نماز صبح رفتیم حرم، سرماخوردگی من به اوجش رسیده بود. سرم درد می‌کرد و خوابم میومد و به‌زور وضومو نگه‌داشته بودم که نخوابم. تازه اگه می‌خواستم بخوابم هم خادمین گرامی نمی‌ذاشتن. یه ساعتم تا اذان مونده بود. دیدم تنها راه‌حل بیدار موندنم آهنگ گوش دادنه. تو حرمم که زشته هندزفری بذاری آهنگ گوش بدی. هر چی آهنگ راجع به امام رضا داشتمو انتخاب کردم و نمی‌دونین چه کیفی داره روبه‌روی ضریح بشینی و آمدم ای شاه پناهم بدۀ دولتمند خالف گوش بدی. خواب از سرت می‌پره کلاً.

۲۶. لحظۀ آخری که تو حرم بودم، نه نای زیارت خوندن داشتم نه نماز خوندن نه هیچ کار دیگه‌ای. دلم می‌خواست یه پتو میاوردن همون‌جا می‌خوابیدم. و خداروشکر که همۀ اعمال عبادی که بهم سپرده بودین انجام بدم رو همون یکی دو روز اول انجام داده بودم. یه دختره تو اون حال یه تسبیح گرفت جلوم. گفتم چی کارش کنم؟ لبخند زد گفت نذریه. عین تسبیح خودم بود. از یه پیرمرد دست‌فروش جلوی دانشگاه گرفته بودم. وقتی از جلوش رد می‌شدم گفته بود کمکم کنید و من ازش تسبیح خریده بودم که کمک بشه بهش. همون روز همون‌جا جلوی پیرمرد تسبیحو نذر مسجد یه شهری کرده بودم که اگه رفتم اونجا بذارمش اونجا بمونه. بعیده پام به اون شهر برسه. اصلاً برای همین همچین نذری کردم. خلاصه تسبیحو از دختره گرفتم گفتم باشه، خدا قبول کنه. رنگش رنگ تسبیح خودم بود. همون‌که از پیرمرده گرفتم. اینو که به من داد، سه تا خانوم اومدن سمتمون که به ما هم تسبیح بدین. دختره گفت تموم شد، این آخری بود. ولی مگه قبول می‌کردن؟ خانوما پیر بودن. ترک هم بودن. زبون دختره رو هم که متوجه نمی‌شدن. بهشون گفتم دختره میگه تموم شد. ولی خانوما همچنان می‌گفتن تبرک امام رضاست، به ما هم بدین تو رو خدا. من فقط همین یکیو داشتم. تسبیح خودمم که نذر مسجد اون شهر بود. همه‌ش به این فکر می‌کردم اگه این خانوما ترک‌های اون شهر باشن و اصلاً از همسایه‌های اون مسجد باشن چی؟ یه نگاه به دختره کردم. بعد کیفمو باز کردم و تسبیحی که دختره بهم داده بودو درآوردم دادم به یکی از اون سه تا خانوم. تسبیح خودمو نگه‌داشتم همچنان.

۲۷. قبل از سفر دلم می‌خواست یه حرکت چهل‌روزه بزنم. کلی فکر کردم و بعد به فکرم رسید که هر روز به مدت چهل روز یه دونه قرص آهن بخورم :| بعد اونجا با چلۀ زیارت عاشورا آشنا شدم. روز اول خوندم و روز دوم یادم رفت. پنج دقیقه بیشتر طول نمی‌کشه ها، ولی نمی‌تونم مداومت کنم. بعد با چلۀ سورۀ یاسین آشنا شدم. روز اول خوندم، روز دوم یادم رفت، روز سوم و چهارم به‌علت سرماخوردگی رو به قبله داشتم جان به جان‌آفرین تسلیم می‌کردم. کلاً هم دوست ندارم خانواده منو زیاد پای سجاده ببین. ینی بهم نمیاد. تصمیم گرفتم شبا که قبل خواب دارم وبلاگ‌هاتونو چک می‌کنم، با همین گوشیم یه یاسین هم بخونم بعد بخوابم. سه شبه می‌خونم و به‌نظرم می‌تونم با همین روال ادامه بدم.



۲۸. یه خانومی روی صندلی جلوی قرآنا و مفاتیحا نشسته بود و به‌صورت آتش‌به‌اختیار وظیفۀ مرتب کردن اونا رو به عهده گرفته بود. نشسته بود اونجا، هر کی کتابا رو جابه‌جا یا نامرتب می‌ذاشت سر جاش تذکر می‌داد که قرآنو بذار روی قرآن مفاتیحو بذار روی مفاتیح زیارتو بذار روی زیارت. من خودم جزو اونایی بودم که بهم تذکر داد اونی که دستته زیارته و گذاشتیش روی قرآن. بردار بذار سر جاش. بعدشم دوباره تذکر داد که صاف بذار کج گذاشتی :))



۲۹. مرضیه گفته بود برم بهشت رضا برای شهدا و خادما یاسین بخونم. انجام شد.



۳۰. از این حرکتا که تو اینستا می‌زنن زدم:



۳۱. از فروشگاه رضوی کنار باب‌الجواد یه روسری خریدم، خب؟ همه‌تون بگین مبارکه. ایشالا تو شادیاتون بپوشم :دی ولی خب بلد نیستم چجوری می‌پوشن اینو. کسی اسمشو می‌دونه؟ کسی خودش، یا خواهرش، یا مادرش، یا حتی زنش از اینا داره منو راهنمایی کنه؟ گره بزنم؟ گیره بزنم؟ فیلمی عکسی چیزی ندارین؟ وقتی روی هم می‌ذارم دو تا مثلثو، کوچیکه که روش مرواریده می‌افته رو. نباید بخش مرواریددار بزرگتر باشه؟

پاسخ سؤالم: روسری پروانه‌ای. با تشکر از آقای شهاب‌الدین و خانومش. روش بستنشم یاد گرفتم. ایناهاش.



۳۲. اونجا که گفته بودم «به یک بلاگر ساده جهت تایپ یک طویله با موضوع سفرنامه نیازمندیم» قلم‌بانو به ندای هل من ناصر من لبیک گفت و یکی از عکسا رو براش فرستاده بودم خودش تخیل کنه براش خاطره بنویسه. بند اول پست، به قلمِ قلم‌بانو: عنوان: مختار، دُردانه، آبمیوه و دیگران، با حضور افتخاری قندان

«بسم‌الله

دیدین، این رستوران، کافه‌ها که جدید باز می‌شه روز به روز منوهاشون خوشمزه‌تر، امکاناتشان بیشتر و رسیدگی‌هاشون بهتر می‌شه.

اما قطارها دقیقاً برعکسند.

هر چه زمان می‌گذره، نوع پذیرایی‌هاشون، رفته رفته آب می‌ره. اگه اون اوایلی که قطارهای خصوصی در خط تهران -مشهد شروع به کار کرد و سیمرغ و سبز بودند، و تلویزیون داشتند، پذیرایی مفصل و شام، حالا که سبز و سیمرغ از رده خارجند...

حالا رسیده‌ایم به این! یعنی کیک و ساندیس! می‌خواستم از تنها امکانات پذیرایی مادی بهره‌برداری کنم، بلکه ته دلم را بگیرد، اما از قضا تا برش داشتم، مختار از پشت سر گفت:

-خجالت نمی‌کشی تنهایی می‌خوری!

با استرس نگاهی به او انداختم که عصبانی و غران و لباس جنگ پوشیده، ایستاده پشت سر.

- جناب مختار؟

- مگر سوال دارد؟ چندسال است هر شب و روز محرم و صفر در این قاب شیشه‌ای دیده می‌شوم و تازه می‌پرسی؟

- والاع قصد جسارت نداشتم...

- قصد داشتی، چه می‌کردی! حیف که از فک و فامیل کیان محسوب می‌شوی و نمی‌توانیم بلائی سرت بیاوریم، وگرنه...

حال آن طعام را بده، بلکه کمی به آسایش برسیم.

- جناب مختار! حقیقتاً این جدیدا، برای منم کافی نیست، چه برسه به شما...

- همیشه، همین‌قدر تمرد می‌کنی؟ نکند دلت برای سیاه‌چال‌های کوفه تنگ شده است...

هیچی دیگه! اینم از منوی باز قطار شامل کیک و آبمیوه که قسمت جناب مختار شد! برایم ماند آب معدنی و قندان!»

۲۲ آبان ۹۸ ، ۱۴:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۷۰- اَلْأَمْنُ وَ اَلْعَافِیَةُ

شنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۸، ۱۲:۵۶ ب.ظ

از شرط‌های لازم برای وبلاگ‌نویسی دسترسی به اینترنت و داشتن مطلب و یک دستگاه گوشی یا تبلت یا لپ‌تاپ یا کامپیوتر است. اما شرط دیگری که چون همیشه هست، از آن غافلیم شرط سلامتیست. الان اینترنت هست، لپ‌تاپم هست، کلی عکس و کلیدواژه و حرف برای گفتن هست، کلی خاطره از سفر هست، اما چه فایده که سرما خورده‌ام و تا چشمم به صفحهٔ لپ‌تاپ می‌خورد سردرد می‌گیرم. همین چند خط را هم به مدد آن سرُم دیشب و چهار تا آمپول و دو تا قرص و شربتی که رنگش به غایت حال‌به‌هم‌زن است با چشمانی نیمه‌باز با گوشی در کمترین نور ممکنش می‌نویسم که بگویم عزیزان من قدر نعمت سلامتی را بدانید. اصلاً حدیث داریم که «نِعْمَتَانِ مَکْفُورَتَانِ، اَلْأَمْنُ وَ اَلْعَافِیَةُ». ارزش دو نعمت از نظر مردم پوشیده است: امنیت و تندرستی. 

+ با این پس‌لرزه‌های زلزلهٔ دیروز سراب و میانه حس امنیت هم نداریم. علی‌الحساب قدر امنیتتان را هم بدانید.

+ به یک بلاگر ساده جهت تایپ یک طویله (پست طویل) با موضوع سفرنامه نیازمندیم.

۱۸ آبان ۹۸ ، ۱۲:۵۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

آخر هفته رفتیم سینما. ماجرای نیمروز؛ رد خون. این فیلم اتفاقات سال ۶۷ و بلاهایی که اون سال سر مردم اومده رو به تصویر کشیده بود. من نقد فیلم بلد نیستم، فیلم‌بینِ حرفه‌ای هم نیستم و راجع به بازی‌ها و گریم و صحنه و کارگردانی نظری ندارم. ولی قصه، قصۀ پرغصه‌ای بود. واقعی بودنِ این قصه‌ها بیشتر اذیتم می‌کنه. باور اینکه اون اتفاقات تخیلی نیستند و تجربه شده‌اند برام سخته. و همیشه از اینکه سی چهل سال دیرتر از اون آدما به دنیا اومدم خدا رو شکر می‌کنم. تو این فیلما دو چیز همیشه برام عجیب بوده. یک اینکه آدما چجوری به مرحله‌ای می‌رسن که اسلحه می‌گیرن سمت یه آدم بی‌دفاع و حق حیات ر‌و ازش می‌گیرن و دو اینکه آدما چجوری به مرحله‌ای می‌رسن که جونشون که به‌نظرم عزیزترین دارایی و سرمایه برای زندگی کردنه می‌گیرن کف دستشون می‌رن جلوی گلولۀ همونایی که به اون مرحله رسیدن و اسلحه گرفتن سمت آدمای بی‌دفاع، که از آدمای بی‌دفاع دفاع کنن. این قصۀ جنگ تو هر نقطه از جهان و هر موقع از تاریخ که باشه برام عجیب و نامأنوسه. درک نمی‌کنم که چرا. هر بار که این صحنه‌ها رو می‌بینم یاد اون آیۀ سورۀ بقره می‌افتم که فرشته‌ها از خدا پرسیده بودن آیا در زمین کسانى را قرار می‌دهی که فساد می‌کنند و خون‌ها مى‌ریزند؟ مَنْ یُفْسِدُ فِیها وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ؟ خدا هم گفته بود من چیزهایى می‌دانم که شما نمی‌دانید. خدایا، من هم نمی‌دانم اون چیزها رو.

+ یاد این پستم که تو کربلا نوشتم افتادم. اولین بارم بود از نزدیک جنگو لمس می‌کردم.

***

لابه‌لای پستام سایت‌ها و اپلیکیشن‌های زیادی رو تا حالا معرفی کردم. امروزم می‌خوام با سایت کتاب‌پلاس آشناتون کنم. یه سایتیه که یه سری کتاب از یه سری انتشاراتی معرفی می‌کنه. و ملت راجع به کتاب‌ها نظر میدن. مسابقه و جایزه هم داره. الان یه مسابقه داره به اسم مهرآبان. یکی از دوستام اول مهر منو دعوت کرد و از اون موقع هر شب داریم به ده تا سؤال اطلاعات عمومی جواب می‌دیم و گاهی هم راجع به کتابا نظر می‌دیم و امتیاز می‌گیریم. من چرا کسی رو دعوت نکردم؟ دعوت کردم. همون شب که خودم عضو شدم به یکی دو نفر از دوستام گفتم. یه سریاشون گفتن وااای تو وقتتو با این چیزا تلف می‌کنی؟ تو باید در حال شکافتن اتم باشی و این کارا چیه و منم دیگه به کسی پیشنهاد نکردم. اصلاً هر چی رقیب توی مسابقه کمتر بهتر :))

یکی از سؤالای مسابقه این بود که به گفتۀ پلوتارک اسکندر اسم چند تا شهرو به اسکندریه تغییر داده؟ که خب نمی‌دونستم. سی ثانیه بیشتر هم فرصت نیست گوگلو بگردم. سی ثانیه که هیچ، به‌نظرم سی سال هم گوگلو زیرورو می‌کردم پیدا نمی‌کردم جوابو. چون هر چند وقت یه بار سؤال تکراری میده، تصمیم گرفتم هر بار یکی از گزینه‌ها رو شانسی بزنم و بالاخره امشب گزینۀ بیش از هفتاد شهر درست از آب درومد. ولی در کل به‌نظرم اسکندر کار جالبی نکرده. اون موقع یه وقت می‌خواستیم بلیت بگیریم بریم اسکندریه باید مختصات می‌دادیم که سایت علی‌بابا یا کارمند آژانسی که رفتیم ازش بلیت بخریم بفهمه کدوم اسکندریه مدّنظره. این لینک مسابقه است. این لینک انتشارات مرواریده، این لینک انتشارات ققنوسه، این لینک انتشارات کوله‌پشتیه، اینم لینک انتشارات نیستان. جشنواره‌ها و جوایزشون جداست. مثلاً انتشارات نیستان بن کتاب و سفر زیارتی جایزه میده، اون یکیا جایزه‌شون نقدی و بن کتابه. جایزۀ ویژۀ همه‌شونم ps4 هست :|

بعد تو همین سایته، یه کتاب شعر هست به اسم ناشیانه دوستت دارم. من وقتی دیدمش از اسمش خیلی خوشم اومد. همه هم نظر داده بودن که کتاب خوبیه و احسنت بر قلم توانای نویسنده‌ش. اسم کتابو گوگل کردم و یکی دو نمونه شعرو تو بخش معرفی کتاب آورد برام. حالا چون همه‌شو نخوندم نمی‌تونم راجع به کل کتاب که ۳۸ تا شعره نظر بدم، ولی راجع به همین یکی دو تا شعر که می‌تونم؟ پس رفتم بخش نظرات کتاب‌پلاس و نوشتم هنوز همۀ کتاب رو نخوندم، ولی چند تا شعری که به‌صورت پراکنده از این مجموعه خوندم باب میل و طبعم نبود و دوست نداشتم. البته یه چند تا بیت خوب هم بود بینشون که خوشم اومد ولی در کل دوست نداشتم. و هزار امتیاز کسب نمودم. پس وقتی نظر می‌دید، صادقانه نظر خودتونو بیان کنید. نگاه نکنید ببینید بقیه چی گفتن. یه بار بیشترم نمیشه نظر داد. این‌جوری نیست که هی نظر بدی هی هزار امتیاز بگیری. نمی‌دونم نفر اول و آخر مسابقه تا امروز امتیازشون چقدره ولی من با بیست‌هزار امتیاز که تو این یه ماه جمع کردم رتبه‌م حدوداً شونزده هفدهه. دوستم هم با پنج‌هزار امتیاز رتبه‌ش چهل‌وچهاره. اینم اون دو تا قطعه‌ای که تو معرفی کتاب بودن:

دلتنگم و تنهایم و نامیزانم، مانند هویج، بی سروسامانم، باید که خودت مرا بگیری امسال، چون فهمیده قضیه را مامانم.

ای که خوش‌لهجه و خوش‌خُلقی و خوش‌سیمایی، حیف باشد که مجرد تویی و بی‌ماییبه خدایی که تویی بنده بُگزیدۀ او، من دلت را ببرم عاقبت از یک جاییبنی آدم اگر اعضای تن یکدگرند، تو فقط در نظر من همۀ اعضاییای که انگشت‌نمایی به کرم در همه شهر، در همه دیر مغان نیست چو من شیداییآبغوره شده محصول دو چشمم، اما، نفس نبض مرا باز تو می‌افزایی، نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی، بپزم آش به دیگی و سپس حلوایی. دخترم گریه نکن مرد ندارد ارزش؛ گفت این را سر نذری تو، یک بابایی. من ولی پاسخ او یک‌تنه خالی بستم؛ که تو تا آخر این هفته خودت می‌آیی. این دروغ الکی را تو خودت راست بکن، روی حسم نزنی مرحمت دمپایی. عشق این است اگر، خاک‌به‌سر من شده‌ام؛ آه اگر از پس امروز بُود فردایی.

+ موقع تایپِ شمارۀ عنوان پست‌ها، دوستای متولد اون سال رو به خاطر میارم. البته سال تولد خیلیا رو نمی‌دونم و خیلیاتونو نتونستم به خاطر بیارم. موقع نوشتن ۱۳۶۹، مگی و بانوچه اومدن به ذهنم. که یکی منو یاد رنگ پرتقالی می‌ندازه و یکی رنگ بنفش رو برام تداعی می‌کنه.

+ هشتِ هشتِ نودوهشت. داریم چمدونامونو می‌بندیم بریم زیارت امام هشتم. خاطرات سفرو کم‌کم می‌نویسم چهارشنبۀ بعدی منتشر کنم ایشالا. ازم بخواین به نیابت از شما یه کاری انجام بدم اونجا. دعایی بخونم، سوره‌ای، نمازی، ذکری، تسبیحی، زیارتی، چیزی. دیگه انتخاب با شماست؛ من نائب‌الزیاره‌ام :)

+ چهارشنبه، ۹۸/۸/۱۵: به‌دلیل سرماخوردگی، عدم دسترسی به لپ‌تاپ و اینترنت فعلا قادر به نوشتن پست بعد نیستم.

+ جمعه، ۹۸/۸/۱۷، ساعت ۵:۳۰: بابت احوالپرسی و دل‌نگرانیاتون به‌خاطر زلزله ممنونم. من تو جاده‌ام. هنوز نرسیدم تبریز.

۰۸ آبان ۹۸ ، ۰۶:۰۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۶۷- ناگفته‌های پست قبل

شنبه, ۲۷ مهر ۱۳۹۸، ۱۲:۰۷ ق.ظ

بیر. رفتنی تو کوپه‌مون یه دختربچۀ پنج‌ساله بود که شبو رو تخت پایین تخت من خوابید. شب یهو گریه‌ش گرفت که چرا سفرمون تموم شد و برمی‌گردیم خونه. از پنج صبح هردومون بیدار بودیم. با لپ‌تاپم کار داشتم. بهش گفتم میشه تختمو جمع کنم (تا کنم سمت دیوار) و بیام پیشت بشینم؟ گفت بیا. منم برای تشکر، اون آبمیوه و کیک میوه‌ایمو دادم بهش. همین‌جوری که داشتم کارامو می‌کردم مکالمه‌شو با این جمله شروع کرد که آجیِ منم از اینا داره. از اونجایی که مامانش تقریباً هم‌سن من بود، این بچه نمی‌تونست یه آجیِ لپ‌تاپ‌دار داشته باشه. گفتم آجی خواهرته؟ گفت آره؛ البته مامانش فرق می‌کنه. سکوت پیشه کردم. دیگه نمی‌دونم مامانش زن دوم باباشه یا به دختر همسایه میگه آجی یا چی. اشاره کرد به سنگ‌های کنار ریل و گفت این سنگ‌ها مختلفن. اینکه معنی مختلف رو می‌دونست و توی جمله ازش استفاده می‌کرد برام جالب بود. شروع کرد به پرسیدن اینکه اینجا چی نوشته و اونجا چی نوشته. از نوشته‌های روی کیک و آبمیوه بگیر تا مقاله‌ای که جلوم بود. یه سری سؤالم راجع به خدا و آسمون و قبر پرسید. اینکه ماه بالاتره یا خدا، خدا بزرگتره یا خورشید و از این قبیل سؤالا. گفت مامانم میگه کرما وقتی بزرگ میشن، مار میشن. راست میگه؟ از اونجایی که خوب نیست به بچه بگی مامانت دروغ یا اشتباه میگه گفتم آره منم اینجوری شنیدم. بالاخره یه روز بزرگ میشه می‌فهمه کرم با مار فرق داره. یه سری سؤالم راجع به انقراض دایناسورها داشت که مطرح کرد. از خلقت حیوانات هم پرسید که از چی درست شدن و گفتم گوشت و استخوان. گفت نه، خدا از خاک آفریدتشون. بعد پرسید تو کِی گریه می‌کنی؟ گفتم هر موقع ناراحت باشم. گفت مثلاً وقتی عزیزتو از دست می‌دی؟ بعد پرسید می‌دونی اسم داداشم چیه؟ گفتم نه، ولی تو باید نازنین‌زهرا باشی. گفت از کجا می‌دونی؟ گفتم صبح داشتی فیلم می‌دیدی می‌شنیدم که بابات تو اون فیلم چی صدات می‌کنه. گفت داداشم هم اسمش مهرانه. دنبال کار می‌گرده. موتور داره. تو تا حالا موتور سوار شدی؟ گفتم نه. ماشین گرون‌تره یا موتور؟ لپ‌تاپ گرون‌تره یا تبلت؟ تبلت گرون‌تره یا گوشی؟ سؤالاش تموم نمی‌شد و من با حوصله و کوتاه سعی می‌کردم جواب بدم. گفت ما سی‌متری جی می‌شینیم. اسم مامانم هم شهلاست. بعد از اینکه خودش خودشو کامل تخلیۀ اطلاعاتی کرد، با کفشای خاله‌ش که بسی بزرگ بود براش، و تخت پایین تختی که روش نشسته بودیم خوابیده بود، رفت دستشویی و وقتی برگشت دیگه همه بیدار بودن. مامانش پرسید چرا کفشا توشون خیسه؟ گفت یه کوچولو جیش کردم توش. اینو گفت و اومد نشست پیشم و صحبتش رو با این سؤال که آیا تو دختری پی گرفت. نمی‌دونستم منظورش از دختر، دختر در تقابل با پسره یا دختر در تقابل با زن. چرا آخه یه بچه باید همچین سؤالی از آدم بپرسه. همین‌جوری که سرم تو لپ‌تاپ بود به این سؤالشم پاسخ دادم. بعد پرسید خونه‌تون کجاست که گفتم یه جای دور. مامانش گفت دیگه خاله رو اذیت نکن به کاراش برسه. برگشت با تمرکز نگام کرد گفت این که خاله نیست دختره. بعد از مامانش پول گرفت بره چیپس بخره. رفت بیرون از مأمور قطار پرسید بقالی قطار کجاست؟ آورد و چون خودش دلش نمیومد از چیپساش کم بشه خودش به بقیه تعارف نکرد و داد مامانش بگیره برامون. کم‌کم داشتیم می‌رسیدیم تهران و لپ‌تاپو جمع کردم و روسری‌مو پوشیدم و نشستم. نگام کرد و گفت با روسری شبیه مامان‌ها شدی. موقع پیاده شدن چادرمو که سر کردم گفت حالا شبیه مامان‌بزرگا شدی. 

چی تو سر این بچه‌ها می‌گذره واقعاً؟

ایکی. یه دختر هم‌سن‌وسال خودم که قیافه‌ش کپی قیافۀ شقایق بود هم تو کوپه‌مون بود. ینی انقدر شبیهش بود که اگه همون اول ترکی حرف نمی‌زد می‌گفتم خودشه. وقتی رسیدیم تهران تا یه مسیری تو مترو باهم بودیم و خب طبیعیه که داشتیم باهم ترکی حرف می‌زدیم. بعد یه جایی به یکی از مسافرا یه چیزی گفت. اون مسافرم همین‌جوری نگاش می‌کرد. یهو زدیم زیر خنده. یادمون رفته بود تهرانیم، با بقیه هم ترکی حرف می‌زدیم. مسافره گفت البته من یه کم ترکی بلدم و متوجه شدم چی گفتی.

اوچ. یکی از هم‌دانشگاهیامو تو مترو دیدم. آخرین باری که منو دیده بود هفت هشت سال پیش بود. پنجاه‌وسه کیلو بودم اون موقع. و حالا چهل‌وسه. شک داشت که منم. وقتی سلام کردم با تعجب بسیااااااااااااااااار گفت چقددددددددددددر لاغر شدی. و در ادامه پرسید چرا هنوز ایرانی؟ چرا نمی‌ری؟ گفتم دیر شده دیگه. زودتر از اینا باید یه همچین تصمیمی می‌گرفتم. گفت از فلانی شنیدم که ارشد کجا رفتی و دورادور ازت خبر داشتم. گفتم اتفاقاً فلانی رو دیدم قبل رفتنش، ولی از تو بی‌خبر بودم (برای اونایی که پستای عید تا عیدو خوندن: این دختره همونی بود که تو پست سی‌ام عید تا عید، جزوۀ ریاضی به دست اومد ازم یه سؤال بپرسه و بهش گفتم این جزوۀ کیه انقدر ناقصه. فلانی هم صاحب اون جزوه بود.)

دُرد. شنبه صبح با استادم جلسه داشتم. یه ساعت قطار تأخیر داشت، پنج کیلو هم وزن کتابایی بود که برای مرادی و علی آورده بودم. برای اینکه کیفم سبک‌تر بشه اول رفتم شریف و کتابا رو دادم نگهبانی و گفتم فارغ‌التحصیل شدم و لازمشون ندارم و با یکی از ورودیا هماهنگ کردم بیاد بگیره. گفت چه کار خوبی. یه دختر چادری با کیف جغدی هم اون دور و برا دیدم و به مرادی پیام دادم گفتم اون من نیستم. بعد زنگ زدم منشی دکتر و گفتم تازه رسیدم تهران و دیر می‌رسم فرهنگستان و عذرخواهی کردم. تو این چند ماه مثل دارکوب و کنه و سریش روی اعصاب و روان این بنده خدا بودم بس که هر روز زنگ می‌زدم و سؤال تکراریِ دکتر پایان‌نامه‌مو خوندن رو می‌پرسیدم. یه بار از یکی از دوستام شنیدم منشیا دوست ندارن بهشون بگیم منشی. رئیس دفتر بگیم چطوره؟

بِش. دیدین تو فیلما یه اتفاقی می‌افته و یه دیالوگی برقرار میشه و طرف یاد گذشته و یه سکانس و دیالوگ مشابه اون می‌افته؟ بعد از جلسه با استادم چیزمیزامو جمع کردم و خداحافظی کردم و رفتم. یه کم از دفترش دور شده بودم که دیدم صدام می‌کنه خانم فلانی، خانم فلانی؛ و داره میاد سمتم. برگشتم دیدم سه تا از برگه‌هام دستشه و گرفته سمتم و میگه اینا رو جا گذاشتی. صدا کردنش، پشت سرم اومدنش، اینو جا گذاشتی گفتنش منو برد حیاط دانشگاه سابقم، پرتم کرد جلوی دانشکدۀ برق. اون روز که با دکتر صاد جلسه داشتم و قرار بود ازش چند تا سلف برای مدارم بگیرم. گرفتم و گذاشتم روی میزش و یه کم صحبت کردیم و رفتم. تو حیاط بودم که دیدم یکی از دور صدام می‌کنه و صدازنان بهم نزدیک می‌شه. برگشتم سمت صدا. دیدم استادم سلف‌ها رو گرفته سمتم و میگه جا گذاشتی اینا رو.

آلتی. نتیجۀ جلسه این بود که من قبل از دفاع یه پیش‌دفاع داشته باشم. برای همینم رفتم دانشگاه خوارزمی و دانشکدۀ مدیریت شریف؛ که با استادهای اونجا مشورت کنم ببینم چی باید بگم تو این جلسه. تصمیم دارم بعداً بحث پایان‌نامه رو تو وبلاگم جمع‌بندی کنم و فعلاً در موردش بیشتر از این نگم. تابستون که می‌خواستم پایان‌نامه‌مو پرینت کنم بدم به استادهام، با خودم گفتم اینکه نهایی نیست و قراره کلی خط‌خطیش کنن و چیزمیز بنویسن روش. استاد مشاورم خودش هم روی برگۀ یک‌رو سفید پرینت می‌کنه و اگر من هم روی همچین کاغذی کارم رو تحویلش بدم ناراحت نمیشه. اصلاً چرا باید ناراحت بشه. ولی در مورد استاد راهنمام کمی مردد بودم و با خودم آچهار سفید برده بودم. فکر کردم نکنه چون رئیسه، بهش بربخوره وقتی ببینه روی کاغذ باطله پرینت گرفتم کارم رو. از طرفی دلم نمی‌خواست تبعیض قائل بشم و خیلی کلنجار رفتم و فکر کردم و در نهایت تصمیم گرفتم برای هر دو روی برگۀ باطله پرینت بگیرم. بعدها یکی از دوستام راجع به کار خودش از من مشورت می‌گرفت و وقتی بهش گفتم که من چجوری پرینت گرفتم ته دلم رو خالی کرد که کار بدی کردی و اصلاً برای همینه که نمی‌خونه پایان‌نامه‌تو. ذهنم دوباره درگیر این موضوع شد. گفتم بالاخره شنبه می‌فهمم ناراحت شده یا نه، که دیدم اصلاً چنین چیزی مطرح نبوده و دلیل تأخیر هم مشغله و سفرهاشون بود. می‌دونستم و مطمئن‌تر هم شدم که دکتر خاکی‌تر از این حرف‌هاست. می‌دونین که کیو می‌گم؟ خودم عمداً اسم نمی‌برم.

یِدّی. چهارشنبه صبح اون بزرگواری که گاه و بی‌گاه چیز میز می‌فرستاد و دیگر نمی‌فرستد پیام داد و پرسید که کی می‌رم فرهنگستان. گفتم ساعت دوازده ارائه دارم، ولی نه‌ونیم باید دانشگاه خوارزمی باشم برای یه جلسۀ دیگه و نمی‌دونم اون چقدر طول می‌کشه و کی می‌رسم فرهنگستان. گفت اگر زودتر از دوازده رسیدین خبر بدین؛ یه صحبتی باهاتون دارم. نگفت چه صحبتی، من هم نپرسیدم. حدودای یازده‌وربع، یازده‌ونیم رسیدم. اما نرفتم بالا و تو نمازخونۀ پارکینگ نشستم تا دوازده بشه. سرمو گرم کردم، یه چیزی خوردم و نماز خوندم تا دوازده شد. رفتم اتاق دانشجوها و تازه تصمیم گرفتم برای پیش‌دفاعم اسلاید درست کنم. زمان دقیق ارائه دوازده‌ونیم بود. پس با آرامش در این فاصلۀ نیم‌ساعته چهار صفحه اسلاید درست کنم و به تعداد افراد پرینت گرفتم. اومد و سلام و احوالپرسی کردیم و همچنان سرم توی لپ‌تاپم بود. گفتم بعد از ارائه برای جلسۀ دفاع دوستم هم می‌مونم و تا عصر فرهنگستانم و می‌تونیم بعد از جلسۀ دفاع صحبت کنیم. عصر هم نشد صحبت کنیم. چون کلاس داشت و من هم می‌دونستم کلاس داره.

سَگّیز. اومدم دانشکده مدیریت دانشگاه خوارزمی استادمو ببینم. اگه دقت کرده باشید من تو همۀ دانشگاه‌هاو حتی دانشکده‌ها یه استاد دارم که هی باید برم ببینمش. اومدم ایشونو ببینم. تو مسیر، یه جای خوشگل موسوم به ترنجستان، یا شایدم نارنجستان، پیدا کردم و رفتم تو و یه چرخی زدم و چشمم این پیکسلو گرفت و ابتیاع کردم. تو این خانوادۀ شش‌نفره که ملاحظه می‌فرمایید، دختر بزرگه اسمش نسیمه، پسر بزرگه طوفانه، که امیرحسین صداش می‌کنیم، دختر دومی خاطره است و اون کوچولو هم که بغل مراده اسمش چهارمیه. اونو چهارمی صداش می‌کنیم. یه پیکسلم رو کیفمه که در گوشۀ تصویر ملاحظه می‌کنید. روی اونم نوشته چرخ بر هم زنم ار (اگر) غیرمرادم گردد. اونو جولیک برام خریده.



دُقّوز. این عکس دفاع دوستمه. دیروز ظهر. نیم ساعت قبلشم من پیش‌دفاع داشتم همین جا. یک ساعت بی‌وقفه حرف زدم. دیگه آخراش حس می‌کردم فارسیم داره تموم میشه. حالا نمی‌دونم این پیش‌دفاع دیگه چه صیغه‌ایه و از کجا اومده. من اولین دانشجویی بودم که ازم پیش‌دفاع خواستن. با شانسی که من دارم بعد از دفاع یه پس‌دفاع و پسان‌پس‌دفاع هم ممکنه بخوان‌. ینی انقدر که من استیضاح میشم وزرا نمیشن. حالا چون تو پیش‌دفاع من همه غریبه بودن نتونستم بگم ازم عکس بگیرن، همین عکسو داشته باشید و به جای دوستم منو اونجا تصور کنید که دارم سخن می‌رانم. بعد بهم گفتن برای دفاع بگو پدر هم تشریف بیاره. گفتم حالا پدر هم اگه نتونست بیاد پسرخاله‌های پدرو میگم حتما بیان. اونا به اینجا و شما خیلی علاقه دارن.



اُن. تابستون برای مصاحبه که رفته بودم اصفهان، علاوه بر گز چند تا خیارم سوغاتی آوردم. خیاراشون خیلی گوگولی و نی‌نی! بودن. دوستم که عکسشونو دیده بود، از اون ور آب عکس یه خیار طویل رو فرستاده بود برای مقایسه. خیار اصفهانی نصف خیارای خودمون بود و خیار کانادایی دو برابرشون. شبش شام درست کردیم و خیارا رو هم برداشتیم رفتیم مهمونی. من اینا رو گذاشته بودم وسط سفره و هی می‌گفتم از خیارای اصفهانم بخورید و همه هم خوردن. بعد که برگشتیم مامان پرسید همۀ خیارا رو برده بودی؟ گفتم چطور؟ گفت من نخوردم. روم نشد بردارم و فقط تعریف و بوشو شنیدم. کلی ناراحت شدم که آخه خیار برداشتن از وسط سفره رودروایستی داره؟ اصلاً می‌گفتی من می‌دادم و خب حالا من از کجا خیار اصفهانی پیدا کنم. گفتم حالا شاید اصفهان قبول شدم و می‌رم می‌خرم میارم و خب قبول هم نشدم. گذشت تا همین هفته که تهران بودم و شب رفتم بنیاد سعدی بمونم. تنها بودم. شب آخر یه دختر از اصفهان اومد واحد بغلی و چون اونجا یه کم کثیف بود رفتم صداش کردم بیاد واحدی که من اونجا بودم. اسمش مریم بود. کلی خوشحال شد و تشکر کرد و دوست شدیم باهم و از گزایی که از اصفهان گرفته بودم بهش دادم و کلی به این حرکتم خندیدیم که یه ترک به یه اصفهانی داره گز میده. صبح وقتی داشتیم صبونه می‌خوردیم یه خیار کوچولو آورد که با پنیر بخوریم. بعد چون عجله داشتیم یه لقمۀ کوچولو برداشتیم و خیاره موند و میزو جمع کردیم. گفت خیارو تو بردار من بازم میوه دارم. منم برداشتم آوردم برای مامان :دی



اُن‌بیر. شب پشت پنجره وایستاده بودم و خونه‌ها رو تماشا می‌کردم. یاد چهار سال پیش افتاده بودم و کاسۀ چه‌کنمی که پشت همین پنجره دستم گرفته بودم. اون کاسه هنوز دستم بود. مریم گفت کاش این واحدی که اینجاییم مال ما دو تا بود. گفتم این خونه‌ها شصت هفتاد میلیاردی قیمتشونه. من که هیچ وقت نمی‌تونم یکی از اینا رو داشته باشم. گفت چرا نمی‌تونی؟ راهش اینه با یه پسر پولدار ازدواج کنی. با یه جرّاح. بدون اینکه فکر کنم گفتم نه. انگار هزار سال برای این نه فکر کرده باشم گفتم نه. مریم رفت بخوابه و من موندم و رویای طبقۀ ششم ساختمون روبه‌رویی. کاش می‌تونستم برم یکی‌یکی در خونه‌هاشو بزنم بپرسم شماها چجوری اینجا رو خریدین؟ به راه‌حل مریم فکر کردم. همیشه دوست داشتم وقتی ازدواج کردم از صفر شروع کنیم و باهم کار کنیم و باهم خونه بخریم. همین‌جوری که چراغای روشن و خاموش خونه‌ها رو می‌شمردم با خودم گفتم این رویا رو هم باید مثل خیلی از رویاها فراموش کنی. دیگه خیلی دیره برای باهم از صفر شروع کردن. اون نیمۀ گمشده هر کی که باشه تا حالا نصف مسیرو تنهایی رفته. تو هم همین‌طور. اصلاً تو این سن از صفر شروع کردن مسخره است و باهم از صفر شروع کردن مسخره‌تر.

اُن‌ایکی. این یکی هم بمونه برای بعد، ذیل عنوان ۱۳۶۸.

۲۷ مهر ۹۸ ، ۰۰:۰۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۶۵- در دایرۀ قسمت، ما نقطۀ تسلیمیم

شنبه, ۲۰ مهر ۱۳۹۸، ۱۰:۰۱ ق.ظ

تلفن خونه زنگ زد. کسی جز من خونه نبود. پس مجبور بودم بردارم و جواب بدم. یه خانومی بود. تا گفت سلام قلبم هرّی ریخت. آشنا نبود صداش. من از صداهای ناآشنا وحشت دارم. از صدای ناآشنای زن‌ها بیشتر. این ترس بیست ساله که با منه. گفت مامان خونه است؟ با من کاری نداشت. این آرومم می‌کرد. اینکه با من کاری نداشته باشه آرومم کرد. گفتم شما؟ گفت برای امر خیر زنگ زدم. قلبم دوباره هرّی ریخت. معده‌م انگار که یه لیتر اسید توش ریخته باشن ترش کرد. نشستم و دستمو گذاشتم روی زانوهام. آب دهنمو که خشک شده بود قورت دادم و گفتم خونه نیست. گفت فردا زنگ می‌زنم پس. گفتم بگم کی تماس گرفته بود؟ گفت زنگ می‌زنم می‌گم. داشتم می‌رفتم کز کنم گوشۀ اتاقم و زن معمولی و عقل احمق سینا حجازی رو پلی کنم که دوباره تلفن زنگ زد. برگشتم سمت تلفن. همون شماره بود. با سی‌وپنج شروع می‌شد و با سه تا صفر تموم می‌شد. برداشتم. گفت ببخشید که دوباره مزاحم شدم. شما تحصیلاتتون چقدره؟ چرا نگفت تحصیلاتتون چیه؟ کمیت ینی مهم‌تر از کیفیته؟ گفتم ارشد. فوق لیسانس. خیلیا نمی‌دونن ارشد همون فوق لیسانسه. هر دو رو گفتم. ولی به صداش نمیومد ندونه فوق لیسانس همون ارشده. گفت دانشجوی فوق لیسانس یا فارغ‌التحصیل فوق لیسانس؟ چرا این سؤالو می‌پرسه؟ چه فرقی می‌کنه؟ چرا خب فرق می‌کنه. اگه فارغ‌التحصیل نشده باشم پسرش این شانس رو داره که تو صفحۀ تقدیم پایان‌نامه‌م ازش تقدیر کنم و کارم رو تقدیم همسرم کنم. نمی‌خوام تقدیمش کنم. نمی‌خوام از کسی تقدیر کنم که این همه سال که باید می‌بود نبود. اصلاً از کجا معلوم مادرشه. شاید خواهرش یا خاله‌ش باشه. سؤالشو تکرار کرد. حواسم کجاست؟ گفتم دانشجو نیستم ولی قصد ادامهٔ تحصیل در مقطع دکتری رو دارم اگه قبول شم. خیلیا فکر می‌کنن دکتری ینی پزشکی. اینم باید توضیح می‌دادم بهش؟ ندادم. اکتفا کردم به جملۀ درسم تموم شده ولی می‌خوام ادامه بدم. گفت باشه و نگفت فردا زنگ می‌زنم با مامان صحبت کنم. دیگه هم زنگ نزد. رفتم تو اتاقم. عقل احمقم پرسید تا کی می‌خوای به این مقاومت مZبوحانه ادامه بدی؟ نشستم یه گوشه و پرسیدم اینی که میگی با کدوم ز هست حالا؟ فکر کرد و یادش نیومد. گفت با ض نیست؟ گفتم اون ضریح و ضجّه بود که با ض بود و همیشه اشتباه می‌نوشتی. گفت من اشتباه نمی‌نوشتم تو اشتباه می‌نوشتی. گفتم چه فرقی می‌کنه. ما که هر دومون یه نفریم. گفت ezrail م همیشه غلط می‌نویسی. گفتم اون که علاوه بر ز، الف و عینشم شک دارم همیشه. دهخدای گوشیمو آوردم. نوشته عزرائیل. یه کم فکر کردم و یه رمزی گذاشتم که تا عمر دارم یادم نره با عین و ز می‌نویسن عزرائیلو. مذبوحانه رو هم جست‌وجو کردم. با ذ درسته. تکرار کردم مذبوحانه و چند بار نوشتم که یادم بمونه. مذبوحانه. حرکتی از روی کمال نومیدی، بی‌اندک فایده‌ای. تلاشی بی‌نتیجه و مأیوسانه. شبیه به حرکاتی که مرغ یا گوسفند در واپسین دقایق حیات می‌کند. بی‌اندک فایده‌ای.

احضار شده‌ام تهران. داشتم با عجله کوله‌م رو پر می‌کردم و لیست چیزهایی که باید ببرم رو چک می‌کردم و در حالی که ندایی درونی در گوشم زمزمه می‌کرد دیر شد بدو، جعبهٔ جینگیلی!جاتم رو باز کرده بودم ساعتم رو بردارم. چشمم افتاد به سه تا دستبند جغدی که عین هم بودند و فقط رنگ و طول بندشون اندکی فرق داشت. یکی برای خودم بود و دو تای دیگه که کوچکتر بودن رو نگه‌داشته بودم برای دخترهام. با همون عجله گذاشتمشون توی پاکت که جای اینا که اینجا نیست. کمدم رو باز کردم و جعبهٔ بچه‌ها رو درآوردم که بذارم پیش اسباب‌بازیا و کتابا و لباساشون. یک‌باره کوهی از غم آوار شد به دلم. انگار که یک آن مرگ تدریجی رویاتو بپذیری و بگی تسلیم آقای چرخ. آقای چرخ، اشتباه کردم فکر کردم می‌تونم برهمت‌بزنم اگر غیرمرادم گردی. من کی باشم که چنین جسارتی کنم. جعبه رو بستم و زیر لب گفتم دیر شد. نیومدی دیر شد. بقیه‌ش رو هر چی فکر کردم یادم نیومد. فرصت گوگل کردن نبود. دیرم شده بود. توی مسیر و تا وقتی که برسم و بسته بگیرم و گوگل کنم مدام با خودم تکرار می‌کردم قافیه‌ش پیر شد و سیر شد باید باشه. آهان! عاشق تو پیر شد، بعدش از چی سیر شد؟ آخ حتی یادم نمیومد کی خوندتش و صدای کیه که کرم گوشم شده و مغزمو داره رنده می‌کنه. تا برسم و سوار شم و بگردم و دیروز و امروز شهره رو پیدا کنم و هی گوش بدم و گوش بدم. ولی چه بدکرداری ای چرخ. سر کین داری ای چرخ. نه دین داری نه آیین داری ای چرخ.


[یک]، [دو]، [سه]

[چهار]، [پنج]، [شش]

۲۰ مهر ۹۸ ، ۱۰:۰۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۶۳- وقتی با یک بلاگر به رستوران می‌روید

شنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۸، ۰۶:۰۶ ق.ظ

سر همه‌مون تو منوی غذاهاست. همه از هم می‌پرسن چی می‌خورید؟ همه داریم فکر می‌کنیم. اونی که یهو نیشش باز میشه میگه ساندویچ تورنادو منم. می‌گن ینی هر چی توش ریخته باشن می‌خوری؟ اونی که نیشش هنوز بازه و میگه مهم اسمشه هم منم. اونایی هم که فرصت رو غنیمت شمرده همون‌جا سر میز تصویب می‌کنن که زین پس تو خونه غذاهای نخوددار و کدودار و بادمجون‌دار و پیازدار، بالاخص یتیمچه رو تورنادو صدا کنیم خانوادۀ منن. مهم اسمشه دیگه، مگه نه؟ :|

داشتم از فاکتور عکس می‌گرفتم که یهو اون یاروئه که روشن میشه بریم سفارشو تحویل بگیریم و اسمشو نمی‌دونم و یارو صداش می‌کنم روشن شد. ساندویچ بود، ولی توی نون باگت نبود. یه همچین ابعادی داشت. توشم باز کردم ببینم. این شکلی بود.



یادی از گذشته‌ها: deathofstars.blogfa.com/post/334

[ارسالی‌های شما]


۱۳ مهر ۹۸ ، ۰۶:۰۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۶۲- حُبُّ الشیء یُعمی و یُصم

چهارشنبه, ۱۰ مهر ۱۳۹۸، ۰۴:۰۴ ق.ظ

چند روز پیش، من و مامان هر کدام یک مانتو از دیجی‌کالا سفارش دادیم. قبل از سفارش، تک‌تک مانتوها را با وسواس تمام بررسی کردیم و مشخصاتشان را خواندیم و تصمیم گرفتیم و انتخاب کردیم. من از لحظۀ پرداخت بی‌صبرانه منتظر مانتوی عزیزم بودم و هی عکسش را نگاه می‌کردم. لحظه‌شماری می‌کردم برای وصال محبوبم. مامان اما چپ می‌رفت می‌گفت به خرید اینترنتی اعتباری نیست و راست می‌آمد می‌گفت به خرید اینترنتی اعتباری نیست. می‌نشست می‌گفت پرو نکرده از کجا بدانم اندازۀ تنم می‌شود و بلند می‌شد می‌گفت پرو نکرده از کجا بدانم اندازۀ تنم می‌شود. من همچنان خیره به عکس مانتوام بودم که گل سرخ و سپیدم کی میایی بنفشه برگ بیدم کی میایی تو گفتی گل درآید من میایم وای گل عالم تموم شد کی میایی. مأمور پست آمد و مانتوها را آورد. پوشیدم و رفتم جلوی آینه. ذوق کردم و عکس گرفتم و برای خاله‌ها و عمه‌ها فرستادم و در حالی که هنوز ذوق می‌کردم گذاشتمش داخل کمدم. مامان اما داشت دکمه‌های مانتواش را بالا پایین می‌کرد و می‌پرسید آستینش بلند نیست؟ به‌نظرت دکمۀ آخری بد دوخته نشده؟ اینجا را ببین. چروک است. یقه‌اش بد دوخته شده و بد تا خورده. اینجا هم باید دکمه می‌گذاشتند. دکمه‌هایش را دوست ندارم. آستینش را هم. بدهم دکمه‌هایش را عوض کنند؟ نخ‌کش هم شده پایینش. بدهم کوتاهش کنند؟ من اما در فکر این بودم که اولین بار کجا بپوشم این دلبر را. گفتم می‌خوای مرجوعش کنیم؟ عیب‌هایش را یکی‌یکی بگو بنویسم برایشان. مانتوی مامان مرجوع شد. آمدند و بردند و پولمان را هم پس دادند. بعد مامان آمد سراغ مانتوی من که بده ببینم یک موقع عیبی ایرادی چیزی نداشته باشه دلبرت. داشت موشکافانه بررسی‌اش می‌کرد که گفتم من دوستش دارم. انقدر دوستش دارم که اگر عیبی هم داشته باشه نمی‌بینم. و سپس دلبر نازم رو گرفتم گذاشتم توی کمد.

عنوان: علاقۀ شدید به چیزی آدمی را کور و کر می‌کند.

۱۰ مهر ۹۸ ، ۰۴:۰۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۵۸- نصرت

جمعه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۸، ۰۱:۴۲ ب.ظ

داشتم یواشکی گلدوزیای مشکی روی چادرشو بررسی می‌کردم که آیا اینا رو چسبونده یا دوخته که یهو برگشت عقب. گفتم تا حالا ندیده بودم روی چادر هم گلدوزی کنن. گفت قابل شما رو نداره. یک‌میلیون و ششصدوپنجاه‌هزار تومن خریدمش. من: :| صاحبش قابل داره :| (مگه من قیمتشو پرسیدم :| تا قرون آخرشم می‌گه :|)

رفته بودیم مجلس روضه؟ تعزیه؟ مرثیه؟ یکی از اقوام و قرار بود یه خانومه برامون صحبت کنه هدایت شیم. این‌جور جلساتو به‌دلایلی نمی‌رم. یک اینکه حوصله‌شو ندارم، دو اینکه حرص می‌خورم. ینی رفتار مردم و مداح و صابخونه حرصم می‌ده. اینکه با هفت قلم آرایش میان مجلس عزا حرصم می‌ده و به‌واقع نمی‌دونم این چه طرز غصه خوردن و اندوهه برای امام حسین. سه اینکه تو اماکنی که کلی خانوم اونجان و دنبال دختر خوبن معذبم. این دلیل سوم، خودش چند تا دلیل داره که می‌گذریم. حالا اینا چون فامیلن و نرم نمیشه، رفتم. خانوم سخنران گویا تصادف کرده بود و یه ساعتی دیر رسید. تا برسه، مامان پریسا و یکی دیگه از خانوما زیارت عاشورا و توسل و الرحمن خوندن و خانومه وقتی رسید، من با شیطنت گفتم ما دعاهامونو خوندیم و مونده فقط گریه. که خانوم روبه‌رویی که چادر گلدوزی‌شده سرش بود برگشت سقلمه‌ای نثارم کرد که حوصلۀ گریه نداریم. بله، حوصلۀ گریه هم ندارن. حس خوبی نسبت به مداح (سخنران؟ عزادار؟ چیه اسمشون؟) نداشتم. هم چون دیر رسیده بود، هم از اینایی که درآمدشون از راه دینه خوشم نمیاد، هم پیش‌فرضم اینه که سواد رسانه‌ای ندارن و اطلاعاتشون قدیمی و به‌دردنخوره. ولی وقتی عذرخواهی کرد و توضیح داد که مقصر پشت سری بود و به‌خاطر جلسه واینستاد افسر بیاد و بعدتر که سخنرانیشو شروع کرد و حرفاشو شنیدم و آخر سر هم که فهمیدم پول نمی‌گیره عاشقش شدم. جول اوستینو می‌شناسین؟ یه خانوم تو اون مایه‌ها بود. حرفاشم ترکیبی از روان‌شناسی و دین و رسانه و فرهنگ و اقتصاد و احکام بود. حوصله‌سربر نبود و یه ساعت بیشتر طول نکشید. برای من تکراری بود، ولی مفید بود. از اون حرفا که تکرار شدنش خوبه. موضوع اصلی، عاشورا و تبیین هل من ناصر ینصرنی بود و اینکه نصرت و یاری ینی چی و چه ابعادی داره. یکی با شمشیرش به دین کمک می‌کنه، یکی با علمش، یکی با قلمش، یکی با مالش، هر کی به هر طریقی که می‌تونه. اینکه می‌گن کُلُّ یَومٍ عاشورا و کُلُّ أرضٍ کَربَلا (همۀ روزها عاشورا و همۀ زمین‌ها کربلاست)، ینی همۀ ما همیشه می‌تونیم تو این یاری کردن سهیم باشیم و عاشورا تموم نشده.

+ این گلدونا رو بچه‌های نیازمند درست کردن. می‌دن به این خانوم مداح که براشون بفروشه. یه جوری عکس گرفتم خانومی که چادر گلدوزی‌شده سرشه هم بیفته. یک‌میلیون و ششصدوپنجاه‌هزار تومن خریدتش :|

+ اینم ببینید: www.yjc.ir/fa/news/6989727

+ شمارۀ پستا رو دارین؟ پست قبلی انقلاب اسلامی پیروز شد، تو این پست مردم قراره برن پای صندوق و ۹۸.۲ درصد رأی آری بدن به جمهوری اسلامی و منافقا هم دارن مردمو ترور می‌کنن، پست بعدی هم عراق حمله می‌کنه به ایران.

۴۴ نظر ۲۲ شهریور ۹۸ ، ۱۳:۴۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۵۷- کریم بنّا

چهارشنبه, ۲۰ شهریور ۱۳۹۸، ۰۲:۱۰ ب.ظ

هفت هشت سالم بود حدوداً. تابستونا می‌دیدم بچه‌ها (دهه‌شصتیای الان) کنار خیابون آب‌آلبالو و انجیر و شربت خاکشیر و شیرینی پفکی (که ما بهش می‌گفتیم پوکا و شما می‌گین مرنگ) می‌فروشن. یه بار به مامان‌بزرگم گفتم یه کم از این شیرینیا بخره و منم ببرم بفروشم. ما از اون خونواده‌هاش بودیم که اجازه نمی‌دادیم بچه‌ها تو کوچه بازی کنن که یه وقت حرفای بی‌ادبی یاد نگیرن و بی‌ادب نشن. شیرینیا رو چیدم توی سینی و با داداشم که طفل خردسالی بیش نبود رفتیم بفروشیمشون. کوچیکا پنج تومن، بزرگا ده تومن. از این سر کوچۀ مامان‌بزرگم اینا رفتیم و دور زدیم و از اون سر کوچه برگشتیم. کسی نخرید. در واقع کسی تو کوچه نبود که بخره. داشتیم برمی‌گشتیم خونه که آقای کریم بنّا ما رو سینی‌به‌دست دید. دو تا شیرینی خرید و یکی رو گذاشت دهن من و یکی رو گذاشت دهن داداشم. ما هم خوشحال و خندان با پونزده تا تک‌تومنی برگشتیم خونه و بقیه‌شم خودمون خوردیم.

دیروز کریم بنا رو دیدم. کمِ کم هشتاد سالش می‌شد. شاخسی‌روندگان رو می‌شمردم دیدمش. ششمی بود.

۲۰ شهریور ۹۸ ، ۱۴:۱۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۵۶- نگیم کشکش کمه

سه شنبه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۸، ۰۷:۲۲ ب.ظ

به رسم هر ساله، ظهر تاسوعا شله‌زردا رو برداشتیم رفتیم خونۀ مامان‌بزرگ نگار اینا و شله‌زرد دادیم و آش گرفتیم. با خودمون بشقاب و قاشقم برده بودیم. این دفعه شکلاتم می‌دادن با آش. نذر کنکور برادر نگار بود، که دعا کنیم براش. ما هم دعا کردیم براش. شما هم دعا کنید براش. بعد همون‌جا دم در تو ماشین نشستیم سلفی‌هامونو با آش گرفتیم و خوردیم و روانۀ امامزاده شدیم. سمت راستی اخوی منه، سمت چپی اخوی پریسا. داریم می‌ریم امامزاده. و ما هر بار مسیر خونۀ مامان‌بزرگ نگار اینا تا امامزاده رو به تحلیل و چرایی خوشمزگی آش اختصاص می‌دیم و هیچ وقت هم دقیقاً نمی‌فهمیم چرا با همۀ آش‌هایی که جاهای دیگه می‌خوریم فرق داره. این بار یک فندق هم به جمعمان اضافه شده بود. یک فندق گرسنه که تا در ماشینو باز کردم پیاده شم آشو بگیرم خودش رو انداخت بغل من که منم ببر. و همچین که رسیدیم دم در خونۀ مامان‌بزرگ نگار اینا سرش رو انداخت پایین و رفت تو. کشیدمش بیرون که کجا گلم؟ وایستا بیرون بره بیاره. سپس به امامزاده رفتیم. امامزاده سید ابراهیم، که هر حاجتی بخواهی می‌دهد. راست هم می‌گویند. می‌دهد. فرایند حاجت‌خواهی ما و حاجت‌دهی ایشان بدین صورت است که یک روز من و پریسا رفتیم مراد خواستیم. سال بعد او مراد داشت. پس خانه خواست. رفتیم برای پریسا و مرادش خانه خواستیم و برای من هم مراد خواستیم. سال بعد پریسا و مرادش خانه داشتند. پس فرزند خواست و کم‌وکسری‌های خانه را خواست. رفتیم و برای پریسا و مرادش فرزند و کم‌وکسری‌های خانه را خواستیم و برای من هم همچنان مراد خواستیم. سال بعد پریسا و مرادش محمدیاسین را داشتند و کم‌کسری هم نداشتند. امسال به پریسا گفتم من که می‌دانم این بار هم ماشین می‌خواهید و تا سال بعد ماشین هم می‌خرید، پس بیا و رفاقتی مراد منم قاطی حاجاتت بکن که تو مستجاب‌الدعوه‌ای. برای برادر نگار هم دعا کن حتی.

و ای اونایی که کنار خیابون بساط چایی دارین و به رهگذاران چایی می‌دین، تو اینا چایی می‌دین نمی‌گین من جغد ببینم خل می‌شم دامن از کف می‌دم؟ هیچی دیگه. کم نذر داشتم، دو بسته لیوان جغدی هم به نذرای مراد اضافه شد.

و اما بعد. عکس‌هایی که تو عروسی مریم گرفته بودیم دست نگار بود و نمی‌خواستیم با تلگرام برای هم بفرستیم. قرار بود هر موقع همو دیدیم بگیرم. دم در گوشیشو آورد که با وای‌فای دایرکت بفرسته. همیشه می‌شد و این بار نشد. گفتم با شیریت بفرست. همیشه می‌شد و این بار نشد. زیاد بود و با دندان‌آبی! طول می‌کشید. فلش و تبدیلمو دادم بهش و ریخت رو فلش و منم آوردم خونه باز کردم دیدم حجم عکسا صفر کیلوبایته و باز نمی‌شه. بعد دم در که درگیر انتقال عکسا بودیم یه خانومه اومد و آش خواست. ساعت دو بود و آش تموم شده بود. کلی التماس کرد که مریضم و یه پیاله از سهم خودتون بیارید همین جا بخورم. تو یه پیالۀ کوچیک براش آش آوردن. خیلی هم خوشگل تزئینش کرده بودن. خانومه پیاله رو گرفت و نگاه کرد و گفت کشکش کمه. بیشتر بریزید کشکشو. نگار گفت تموم شده، همینو داریم. خانومه گفت نه این کشکش کمه. آشو پس داد رفت. و من و نگار و پریسا با بهت و حیرتی وصف‌ناپذیر همدیگه رو نگاه می‌کردیم که نه به اون همه التماس کردنش نه به این پس دادنش. 

عکس فندق است، توی بغل من، در حال خوردن آشی که نمی‌دونیم چرا انقدر خوشمزه است.


۲۶ نظر ۱۹ شهریور ۹۸ ، ۱۹:۲۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۳۵۳- در دیدۀ من حسرت رخسار تو تا کی؟

يكشنبه, ۱۷ شهریور ۱۳۹۸، ۱۲:۰۲ ق.ظ

عکس‌های شله‌زرد سال‌های اخیرو مرور می‌کردم. اولین باری که اسم مرادو روی شله‌زردها نوشتم و صد البته که داد همه درومد که حالا با چه رویی بین در و همسایه پخششون کنیم تاسوعای ۹۴ بود. رسیدم به عکس‌های دیگ هم زدنامون، شله‌زرد پخش کردنامون، آش خوردنامون، امامزاده رفتنامون. دلتنگ بودم. دلتنگ‌تر شدم.

اگه یه وقت پای دیگ دستتون به کفگیر و ملاقه رسید، یه دورم به نیت من همش بزنید.

+ اینم ببینید، شاید به دردتون بخوره:

https://faradars.org/ev/moharam98

۱۷ شهریور ۹۸ ، ۰۰:۰۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

عید تا عید ۳۶ (رمز: گ****) سویل

دوشنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۸، ۱۰:۴۴ ق.ظ

از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون، اما از دخترخاله پنهون! اون چند روزی که خونه‌شون بودم، همه‌ش پای لپ‌تاپم بودم و پایان‌نامه‌مو ویرایش می‌کردم. فهرست، شکل‌ها، نیم‌فاصله‌ها و کارهایی از این قبیل. جمله‌به‌جمله و خط‌به‌خط می‌خوندم و مگه تموم می‌شد؟ بعد این دخترخاله هم بنده خدا از سر خیرخواهی و دلسوزی هی می‌پرسید تموم نشد؟ چپ می‌رفت می‌پرسید تموم نشد و راست میومد می‌پرسید تموم نشد. هی بشقاب بشقاب میوه میاورد می‌ذاشت کنارم و تقویتم می‌کرد و می‌پرسید تموم نشد؟ خانواده و حتی عمه‌ها هم هی از تبریز زنگ می‌زدن که تموم نشد؟ ینی انقدر که اینا پی‌گیر پایان‌نامه‌م بودن به خداوندی خدا استادهام نبودن. بعد منم خوشم نمیاد یکی بالا سرم وایسته هی ددلاین و ضرب‌العجل! رو یادآوری کنه برام و بپرسه کی تموم میشه کارت. ترجیح می‌دم یه مهلتی تعیین بشه و تا موعد تحویل انجامش می‌دم حتماً. برای اینکه از این سؤال روی مخ خلاص شم و دروغ هم نگفته باشم، تموم شدن رو برای خودم تو دل خودم، ویرایشِ فصل اول و دوم کارم تعریف کردم. ناگفته نماند که چیزی که کمر دانشجو رو می‌شکنه فصل چهاره. فصل دوم که تموم ادای آدمایی که آخ جون کارشون تموم شده رو درآوردم و هورا کشیدم که خیال دخترخاله راحت بشه. آقا چشمتون روز بد نبینه، همچین که گفتم کارم تموم شد فرستادم خرید. منم که ظاهراً کاری نداشتم. رفتم و برگشتم و نشسته بودم پای فصل سه که دیدم میگه پاشو بریم بازار یه پیراهن دیدم خیلی خوشگله، دوست داشتی بخر. ای بابا. بازارو یه جوری پیچوندم و نرفتیم. بعد اون یکی دخترخاله اینا از تبریز زنگ زدن که دارن میان تهران برن دکتر و تلفنی برای این هفته وقت ندادن و ما، ینی من و این یکی دخترخاله حضوری بریم صحبت کنیم وقت بگیریم و آخر هفته با همسر و دخترش ندا و داماد و نوه‌ش سویل بیان تهران برن دکتر. منم که بی‌کار. پس پاشو بریم بیمارستان فلان. رفتیم و برگشتیم و یه کم از فصل سه رو جمع و جور کردم که دیدم با همسرش شال و کلاه کردن که بریم ولیعصر خرید و بستنی و دور دور!. خداوندا غلط کردم دروغ گفتم. ینی من شنبۀ هفتۀ بعدی باید کار نهاییمو تحویل می‌دادم و هنوز فصل چهارو جمع‌بندی نکرده بودم. از دور دور که برگشتیم دیدم یه ایمیل اومده از طرف همکارم که فلان بخش از کارو تصحیح کن و با اینکه می‌دونستم برای این تصحیح کلی وقت دارم، الکی با صدای بلند گفتم وااااای سرگروهم گفته اینا رو درست کن بفرست و باید درستشون کنم سریع بفرستم. سرگروهم گفته بود تصحیح کن، ولی نگفته بود کی بفرست. و بدین سان دوباره برگشتم به حالت قبل و نشستم پای فصول پایان‌نامه و این بار سؤال این بود که تصحیح کردی؟ تموم شد؟ 

اینکه میگن دروغ دروغ میاره همینه ها. دیگه من غلط بکنم حتی مصلحتی‌شو بگم.

رفته بودم برای دخترخاله قارچ بگیرم بیف درست کنه، که البته پیدا نکردم و دست خالی برگشتم. سر راه یه آقای دست‌فروشی رو دیدم کتاب قصه می‌فروخت. هم برای اینکه یه کمکی بهش بشه و هم برای آیندۀ بچه‌هام، نشستم و هفت تا از کتاباشو انتخاب کردم و خریدم. با چه وسواسی هم انتخاب می‌کردم. یکی یکی بازشون می‌کردم توشونو ورق می‌زدم ببینم مناسب بچه‌هام هست یا نه. دخترخاله هم نگرانم شده بود که پس کجا موندم. به جای قارچ، با کتاب برگشتم و گفتم که برای بچه‌هام خریدم. دخترخاله هم نسیم و خاطره و امیرحسینمو می‌شناسه، هم چهارمی رو. چهارمی اسم نداره و همه‌مون چهارمی صداش می‌کنیم. کتابا رو دید و گفت یکیشو من ازت می‌خرم بدم به سویل، دختر ندا. ندا میشه خواهرزاده‌ش که دو سال از من کوچیکتره. گفتم باشه و دوتاشو گفتم خودش انتخاب کنه. یکی رو از طرف خودش بده و یکی هم از طرف من. چون من هرهفتاشو دوست داشتم و فرقی نمی‌کرد کدوم بمونه برای بچه‌هام. بعد گفت دو تای دیگه هم برمی‌دارم برای فاطمه دختر اون یکی دخترخاله. گفتم باشه هر کدومو می‌خواین بردارین. بعد دیدیم این کتابا صوتی هستن و اگه اپ سُک‌سُکو نصب کنیم می‌تونیم با کدی که پشت کتاب‌هاست کارتونشم دانلود کنیم. کارتون هر هفت تا رو برای بچه‌هام :دی دانلود کردم و گفتم یادم بندازین روی گوشی ندا هم نصب کنم اپشو.



آن هفته به روایت اینستا:

۴ مرداد ۹۸، تهران. دخترخاله هستن ایشون. منتظر شیرموزبستنی و آیس‌پک. اولین آیس‌پک عمرمه این‌. اولین بار ده سال پیش، وقتی پیش‌دانشگاهی بودم و با دوستام رفته بودیم کافه با آیس‌پک آشنا شدم، ولی نخوردم. حالا بعد از ده سال اعتراف می‌کنم اشتباه کردم نخوردم و چیز خوشمزه‌ایه. اینجا هم بستنی میثم ولیعصره. دیدم تو اپ فیدیلیو نیست، شماره‌شونو گرفتم و معرفی کردم به اپ و امتیاز گرفتم :دی



مهمون داریم، چه مهمونی. دیگه بعد از یه هفته منم میزبان محسوب میشم و عرضم به حضورتون که مهمونای تبریزمون ساعت دوی نصف شب رسیدن خونۀ دخترخاله و منتظرم این کوچولو بیدار شه با اینا شگفت‌زده و خوشحالش کنم. سویل خانوم هستن ایشون. دختر ندا. براش کتاب قصه خریدیم.

[عکس سویل؟ همۀ عکسای اینستامو که نمی‌تونم بذارم وبلاگم. و صد البته که همۀ عکسای اینجارم نمی‌تونم بذارم اونجا :دی]

شنبه است. پنج صبح خوابیدم، هفت‌ونیم بیدار شدم، از ۹ صبح اینجام، تا ۸ شبم کارم طول می‌کشه. اون سیزده جلد کتابم گرفتم ببرم با خودم. ینی هر جوری و از هر لحاظ فکر می‌کنم، دلم برای خودم می‌سوزه. اون کوکه رو هم ندا اینا از تبریز آوردن. ازآب‌گذشته است. کوکه نین فارسیسی نمنه اولور؟ (کوکه به زبان فارسی چی میشه؟) ناهارا اُنی ییه جام خولاصه (برای ناهار اونو می‌خورم خلاصه). نکتهٔ دیگه اینکه هفت تا قندون رو میزمه، ولی در مجموع هفت تا دونه قند هم توشون نیست. و مسئولین رسیدگی نمی‌کنن. 



سن آلله باخین آخی. یدی دا قدّانین، یدی دا قندی یوخ (آخه ببینین تو رو خدا. هفت تا قندون، هفت تا قندم ندارن). حالا خوبه چاییمو بدون قند می‌خورم این‌جوری گیر دادم به قند و قندون.



من هنوز اینجام. راهکارهایی در راستای کنترل هشیاری در صورتی که شب فقط دو ساعت خوابیده باشید و کلی کار روی سرتون آوار شده باشه:

چای. بو آتمش‌سگّیزیمینجی لیواندی کی ایچیرم (این شصت‌وهشتمین لیوان چاییه که می‌خورم). هر چی پررنگ‌تر، مؤثرتر.

کولر. درجه‌سین گویون صفر درجییه (درجه‌شو بذارین روی صفر).

آهنگ. بندری آهنگه گولاخ آسن (آهنگ بندری گوش بدین)، عربی آهنگ ده جواب وریر (آهنگ عربی هم جواب میده). سسین ده حتما گویون آخیره (صداشم حتماً بذارین آخر).



ساعت هشت‌ونیمه و من هنوز فرهنگستانم. تو اتاق منشی دکتر حداد، منتظر ماشین. این اتاق همون اتاقیه که روز مصاحبۀ ارشدم نشسته بودم منتظر بودم اسممو بگن برم برای مصاحبه. دکتر اومد خداحافظی کنه بره، کتابا رو دید فکر کرد جعبۀ شیرینیه. پرسید برای من سوغاتی آوردی؟ گفتم نه استاد. کتابه. سوغاتیو سری بعد میارم ایشالا. و خبر بد اینکه کارم تموم نشد و فردا ده صبم جلسه دارم و کلی کار دیگه باید انجام بدم تا فردا صبح.


۲۸ مرداد ۹۸ ، ۱۰:۴۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

عید تا عید ۳۳ (رمز: ض****) عروسی خواهر مریم

يكشنبه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۸، ۰۶:۴۴ ب.ظ

این عروسی‌ای که دعوت بودیم، عروسی مریم بود. چهار سال پیشم با همین تیم، عروسی فاطمه، خواهر مریم که اونم هم‌دانشگاهیمون بود دعوت بودیم. بعد از عروسی مریم، نگار یه اسکرین‌شات از ایمیل چهار سال پیشش و جواب من فرستاد که تجدید خاطره بشه. اون موقع سال آخر کارشناسی بودم و انقدر امتحان رو سرم آوار شده بود که منصرف شده بودم برم عروسی. تازه فردای عروسی میان‌ترم بیوسنسورم داشتم. تو خوابگاه لباس مجلسی هم نداشتم و بابا سفر بود و نمی‌تونستن از خونه برام پست کنن. اون موقع یه پست بسیار طویل در شرح ماوقع عروسی فاطمه نوشته بودم ولی این سری برای عروسی مریم حس نوشتن نداشتم. این اسکرین‌شات‌هایی که اینجا می‌ذارمو از آرشیو چهار سال پیشم برداشتم. لینک پستو ندارم. بلاگفا خورده پستامو. فقط عکسا رو آپلود می‌کنم، بخونید و بخندید. عکس اول که جواب ایمیل نگاره، که چند روز پیش برام فرستاد، بقیه هم مکالماتم با خانواده و دوستم سهیلاست. اون موقع یه گروه وایبر خانوادگی داشتیم. عکس آخری هم راجع به میانترم فردای عروسیه که داشتم به سهیلا توضیح می‌دادم که سؤال امتحان چی بود.


۲۷ مرداد ۹۸ ، ۱۸:۴۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

عید تا عید ۲۹ (رمز: ع***) شاهگلی

شنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۸، ۰۷:۴۴ ب.ظ

اگه یه وقت اومدین تبریز، حتماً یه سر برین شاهگلی رو ببینین. بعد از انقلاب اسمشو عوض کردن و ائل‌گلی هم میگن بهش. گل به زبان ما ینی برکه، ائل همون ایل و مردمه، شاه هم که شاهه دیگه. 

اینا پستای اینستامه. چند روز بعد از سینما. چون برای فامیل نوشتم ترکیه. براتون توی پرانتز ترجمه می‌کنم:

۱۷ تیر ۹۸. گلمیشوخ شاهگلیه (اومدیم شاهگلی). یریز بُش (جاتون خالی). گُلون کناریندا بولاردان ساتیردلار (کنار برکه از اینا می‌فروختن). بیردن یادما توشده منیمده بله بیر خرگوشوم واریده قدیم (یهو یادم افتاد منم قدیما یه همچین خرگوشی داشتم).



خانوادهٔ محترم در شمال غربی تصویری که ملاحظه می‌کنید، پشت اون سنگه سُکنی (بخونید سکنا) گزیده‌اند. بو خانمن دا آده کوکب خانم ده (اسم این خانومم کوکب خانومه). خودم این اسمو روش گذاشتم.



۱۸ تیر، ساعت ۶ صبح. خبر جدید و هیجان‌انگیز اینکه من بازم اومدم تهران و صدای منو از مترو می‌شنوید. ساهات ایکیه جان شاهگلوده، ایندیده بوردا. اِلَه یوخوم گلیر (تا ساعت دو تو شاهگلی و الان اینجا. انقدر خوابم میااااااد!).



با بابا از جلوی دانشگاه تهران رد می‌شدیم دیدیم یه سری دانشجو جشن فارغ‌التحصیلی گرفتن.



۱۸ تیر، ساعت ۲۲. پروازمزن تأخیری وار. اُتوموشوخ سالندا مونتظیروخ‌‌ (پروازمون تأخیر داره. نشستیم تو سالن منتظریم). از علاقه‌م به چیزمیزای جغدی که مطلع هستید ان‌شاءالله. این دختره رو تو سالن دیدم. اسمش نوراست. خودش میگه نونا. دیدم پیرهنش جغدیه، از مامانش اجازه گرفتم از جغدا عکس بگیرم؛ گفت از نورا هم می‌تونی عکس بگیری. خودعکس با نورا:



ساعت ۲۳:۱۰. بالاخره سوار شدیم و خوشحال بودم که کنار پنجره‌ام. اومدیم دیدیم ردیف آخر آخر آخریم و پنجره‌ها به ما که رسید تموم شد. شانسم یوخ (شانس ندارم).



پ.ن: من تا اینجا همۀ تلاشمو کردم پستا رو با واژه‌ای تموم کنم که حرف اولش تکراری نباشه و تا بدین لحظه همۀ حروف رو به‌کار بردم و فقط «پ»، «ژ»، «ض» و «غ» مونده. پس چاره‌ای ندارم جز اینکه بهتون بگم به ماشینی که انرژی مکانیکی رو به الکتریکی تبدیل می‌کنه میگن ژنراتور :|

۲۶ مرداد ۹۸ ، ۱۹:۴۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

عید تا عید ۲۸ (رمز: ف******) سینما

شنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۸، ۰۶:۴۴ ب.ظ

تو خونۀ ما رسمه که هر کی پیشنهاد فیلم و سینما و ذرت و بستنی و هر چی بده مهمون اون می‌شیم. ماجرای نیمروز و به وقت شام و لاتاری رو داداشم پیشنهاد داده بود و منم چند وقت پیش بردمشون مارموز ببینیم. یا در واقع بهتره بگم حامد بهداد ببینیم :دی

این یه هفته‌ای که بعد از مصاحبۀ علّامه خونه بودم و بعدشم باز تهران کار داشتم، داداشم گفت بریم شبی که ماه کامل شد رو ببینیم. رفتیم و منتظر بودیم ملت از سالن خارج شن که ما بریم تو که دیدیم محمدرضا و پریسا هم اومدن. من که تا فیلم تموم بشه می‌گفتم داداشم باهاشون هماهنگ کرده و تبانی شده، ولی تهش دیگه قبول و باور کردم اتفاقی بوده حضورشون. 

من نقد فیلم بلد نیستم و نظرم اینه که فیلم خوبی بود. دوست داشتم. اگر «به وقت شام» رو دیده باشید و دوست داشته باشید، این رو هم دوست خواهید داشت.

برای خواننده‌های جدید: پریسا و محمدرضا نوه‌های عمو و عمۀ پدرم هستن. در واقع محصول مشترک پسرعمه و دخترعموی بابا هستن. خواهر و برادرن، از من کوچیکترن، پریسا متأهله و یه پسر یه‌ساله داره. هر سالم ظهر تاسوعا چهارتایی می‌ریم دم خونۀ مامان‌بزرگ نگار اینا آش می‌خوریم و بعد چهارتایی می‌ریم امامزاده سید ابراهیم برای من مراد می‌طلبیم.

شکوفه ریخت، چمن پیر شد، بهار گذشت، نیامدی و بهارم به انتظار گذشت. (شاعرش: زنده‌یاد عبدالقهار عاصی)

۲۶ مرداد ۹۸ ، ۱۸:۴۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

عید تا عید ۲۴ (رمز: ر***) گوشی

جمعه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۸، ۰۷:۴۴ ب.ظ

نشسته بودم تو اتاقم و زل زده بودم به گوشی‌ای که هفتۀ قبل گمش کرده بودم. اتفاقاتی که اون هفته گذشته بود رو مرور می‌کردم و هنوز انگار خستگیش به تنم بود. به گوشیم فکر می‌کردم. اگه پیداش نمی‌کردم؟ اگه دست یه نااهل می‌افتاد؟ چه دختر خوبی بود. ازش تشکر کردم؟ وقتی رسیدم گوشیم دستش بود و با نگار حرف می‌زد. گوشیو گرفتم و رفتم. گوشیو گرفتم و رفتم؟ چه ناسپاس و بی‌ادب. حالا چجوری می‌تونستم تشکر کنم؟ اون که با شمارۀ خودش زنگ نزده بود به دوستام. یادمه نگار می‌گفت دختره شمارۀ خودشو بهش داده بود که نگار زنگ بزنه بهش و باهاش هماهنگ کنه و گوشیمو ازش بگیره. ینی نگار شماره‌شو داشت؟ پرسیدم ازش. گفت دور انداخته. ینی بعداً خط کشیده روی شماره و دورش انداخته. 

یادم اومد که گوشیم مکالمات رو ضبط می‌کنه. مکالمه‌های اون روزو آوردم و گوش کردم. دختره اول زنگ می‌زنه به عاطفه. احتمالاً آخرین کسی بوده که باهاش تماس داشتم. با خودش فکر می‌کنه لابد دوست صمیمیمه. عاطفه میگه اصفهانم و دختره میگه دوستت گوشیشو دانشگاه بهشتی جا گذاشته. عاطفه با هیچ کدوم از دوستای کارشناسی من در ارتباط نیست. شمارۀ خانواده‌مم نداره. کاری از دستش برنمیاد و تنها فکری که به ذهنش می‌رسه اینه که زنگ بزنه به نگهبان بنیاد سعدی بگه که به من بگه که گوشیم دست کیه. دختره بعد زنگ می‌زنه به بابا. بابا خوابه و مامان گوشی رو برمی‌داره. سر صبی فکر کن یکی زنگ بزنه بگه گوشی دخترتو پیدا کردم و چی کارش کنم. مامانم یه کم فکر می‌کنه و میگه ما تبریزیم. بیشتر فکر می‌کنه. سعی می‌کنه اسم دوستای منو یادش بیاره. مامان فقط نگارو می‌شناسه اما شماره‌شو نداره. فامیلیشو می‌دونه؟ نه. چقدر من کم اطلاعات می‌دم راجع به خودم و دوستام به خانواده. دختره میگه چی کار کنم پس؟ مامان میگه مخاطبای گوشیشو بگرد ببین نگارو پیدا می‌کنی؟ زنگ بزن نگار. دختره زنگ می‌زنه نگار. چند تا نگار دیگه هم جز همین نگار تو مخاطبام دارم. لابد چون این نگار شماره‌ش عکس داره، حدس می‌زنه دوست نزدیکمه. زنگ می‌زنه بهش و میگه یه گوشی پیدا کرده. میگه امتحان داره و نمی‌تونه منتظر بمونه. نگار نمی‌دونه چی کار کنه. دختره میگه شماره‌مو یادداشت کن که بعد از امتحان هماهنگ کنیم. شماره‌شو میگه و نگار داره یادداشت می‌کنه که من می‌رسم. صدای من هم ضبط شده. می‌رسم و می‌گم ببخشید؟ این گوشی من نیست؟ دختره میگه عه! گوشی شماست؟ رمز نداشت. زنگ زدم با دوستات هماهنگ کنم که بیان بگیرن و بهت بدن. گوشی رو میده و میره سر جلسۀ امتحان. به نگار می‌گم باید برم مصاحبه و ازش خداحافظی می‌کنم. تشکر نمی‌کنم از کسی. چطور تشکر نکردم؟ دوباره گوش می‌دم. شماره‌شو داره به نگار می‌گه. می‌زنم عقب و همین‌جوری که داره شماره رو برای نگار می‌خونه، منم یادداشت می‌کنم. حالا دیگه شماره‌شو دارم و می‌تونم ازش تشکر کنم. بهش پیام می‌دم:

سلام. من همون دختر سربه‌هوا و حواس‌پرتی‌ام که چهارشنبهٔ هفتهٔ قبل، توی دانشکدهٔ شما، روی نیمکت گوشیشو جا گذاشته بود و شما پیداش کرده بودی. من اون روز ذهنم انقدر درگیر مصاحبه و گم شدن گوشیم بود که یادم رفت از شما تشکر کنم. بعداً هم هیچ دسترسی‌ای بهتون نداشتم. الان یهو یادم افتاد شما اون روز شماره‌تونو داده بودید به دوستام و اونا شماره‌تونو دارن و می‌تونم از این طریق بهتون پیام بدم و بگم واقعاً ممنونم؛ خیلی لطف کردید.

میگه کاری نکردم. خدا رو شکر که پیدا شد و رسید دستتون. دوباره تشکر می‌کنم و یاد وقتایی می‌افتم که یه چیزی پیدا می‌کردم و خودمو به آب و آتیش می‌زدم که برسونم دست صاحبش.

۲۵ مرداد ۹۸ ، ۱۹:۴۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

عید تا عید ۲۱ (رمز: و***) دفاع عاطفه

جمعه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۸، ۱۰:۴۴ ق.ظ

شنبه، ۱ تیر، ساعت ۱۲، فرهنگستان، جلسهٔ دفاع دوستم عاطفه. شهریورم نوبت دفاع منه. اگه کسی زودتر از من کارشو تموم نکرده باشه من چهارمین مدافع دوره‌مون میشم.



ساعت ۱۴

داریم برای برند دنبال معادل فارسی می‌گردیم (عید تا عیدِ ۵).

ساعت ۲۰

اینجا فرهنگستان، اتاق دانشجوهای ارشد. منتظرم شب بشه برم ترمینال، از اونجا برم اصفهان و شما رو با جاذبه‌های گردشگری اونجا هم آشنا کنم. مصاحبه دارم فردا. اون نخ و سوزن چیه؟ والا دارم کش چادرمو می‌دوزم. تدابیر لازم رو اندیشیده بودم و نخ و سوزن تو کیفم گذاشته بودم که یه وقت مثل جلسهٔ پارسال کشش دررفت اسیر نشم. حالا کشش دررفته دارم می‌دوزم. اون کتابارم امروز از اینجا گرفتم و امانت دادم به یکی از کارمندا برام نگه‌داره تا دوباره برگردم تهران. هر چی فکر کردم دیدم کیفم الان بیست کیلوئه، اینارم اضافه کنم دیگه وزنش با وزن خودم برابری می‌کنه و نمی‌تونم با خودم ببرمشون خدایی. 



اینا همون کتاباییه که عید تا عیدِ ۱۴ درخواستشو دادم که خانوم پ اقدامات لازم را مبذول دارد که بهم بدن.

قبلاً کجا کش چادرم دررفته بود؟

اینجا تو این همایش. تو عکسم معلومه با کشش درگیرم.



ساعت ۲۲، ترمینال جنوب. فکر کنم دومین یا سومین بارمه که تو این عمر بابرکتم پامو ترمینال جنوب می‌ذارم. یه بار یادمه دیر رسیدم راه‌آهن و از قطار جا موندم و چون ترمینال جنوب بغل راه‌آهنه اومدم از ترمینال جنوب رفتم تبریز. ولی یه نصیحت خواهرانه و مادرانه و دوستانه بهتون می‌کنم. و آن اینکه اگه می‌تونید با ترمینال بیهقی یا ترمینال آزادی جایی برید و گزینۀ ترمینال جنوب هم رو میزه، ترمینال جنوب اولویت آخرتون باشه. محیطش برای یه خانوم تنها زیاد مناسب نیست.

به سوی اصفهان، در مسیر زاینده‌رود.


۲۵ مرداد ۹۸ ، ۱۰:۴۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

عید تا عید ۸ (رمز: م***) هزاری

سه شنبه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۸، ۰۴:۰۲ ق.ظ

یادم نیست اولین بار کی و کجا عاشق این هزارتومنی‌های جدید شدم. رنگِش، رقمِش، اندازه‌اش، همه چیش به دلم نشسته بود و یک روز کیف پولمو باز کردم و دیدم خیلی وقته که دارم از این هزاریا جمع می‌کنم و دلم نمیاد خرجشون کنم.

سفره‌ای که دستش بود همرنگ کاغذدیواریای پذیراییمون بود. گفتم چند؟ گفت پنج تومن. چند تا دوتومنی داشتم و ده‌تومنی. پول خرد نداشت. کارت‌خوان هم نداشت. پرسید هزاری نداری؟ می‌دید که دارم. نه می‌تونستم بی‌خیال سفره شم و نه از هزاری‌های دلبندم دل بکنم. دو تا دوتومنی و یه هزاری دادم و از اون به بعد این هزاری‌های دوست‌داشتنی‌م رو توی کیف پولم نذاشتم که مجبور نشم خرجشون کنم.

سوار بی‌آرتی شدم. خانوم مسنی کیف پولشو باز کرده بود و دنبال پول می‌گشت. یه هزاری درآورد بده به کسی، بابت کارتی که جای اون زده بود. یک هزاری قدیمی گرفتم سمتش و گفتم می‌شه اون هزاری که دستتونه بدید به من؟ ماتش برده بود. هزاری دست منو نمی‌دید و لابد داشت با خودش فکر می‌کرد آیا سائلم؟ آیا غریبم؟ آیا گرسنه‌ام؟ هزاری توی دستمو نزدیک‌تر گرفتم و گفتم میشه عوض کنیم؟ خندید. گفت آهان. گفتم رنگشونو دوست دارم. گفت این پنجاه تومنیا هم خوشرنگن. گفتم دیگه وسعم نمی‌رسه از اونا جمع کنم.

پیتزا سفارش دادیم. حساب کرد و اومد نشست. داشت بقیۀ پولو توی کیفش می‌ذاشت که یه هزاری قدیمی، از اون بزرگ‌ها از کیفم درآوردم و گفتم می‌شه اون هزاری که دستته رو با این عوض کنی؟

عکس چهار تا هزاری رو گرفته بود و برام فرستاده بود. نوشته بود برای تو نگه‌داشتم که هر موقع بیای خونه‌مون بدمشون بهت.

هیچ کس هنوز نمی‌دونه این هزاریا رو برای چی دارم جمع می‌کنم و انگیزه‌م چیه.


۲۲ مرداد ۹۸ ، ۰۴:۰۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

عید تا عید ۴ (رمز: د****) پلمبیر

دوشنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۸، ۰۶:۴۴ ب.ظ

به همکارم پیام می‌دم که اگر فلانی نمی‌خواد ورژن جدید نرم‌افزارو بده... لحنم عصبانی و تنده. جمله‌ام رو پاک می‌کنم و دوباره می‌نویسم: اگر ورژن جدید نرم‌افزار به این زودی‌ها آماده نمیشه من به روال سابق برچسب بزنم. این جمله بهتره. جمله که مجهول باشه، یعنی فاعلش مهم نیست. مهم نرم‌افزاره که کار همه‌مون لنگ اونه و به‌روز نمیشه. میگه اتفاقاً آماده است؛ الان می‌فرستم. می‌فرسته. می‌گم ممنون؛ تا آخر هفته کارو تحویل می‌دم. شروع می‌کنم به برچسب زدن فایل. آقاهه داره تو قنادی راجع به تجربه‌های دوران جوانیش میگه. باید جمله‌به‌جمله آوانویسی کنم. میگه اون موقع فقط تهران، پلمپی لیوانی می‌زدن. شهرستان نمی‌دونستن پلمپی چیه. املای پلمپی رو بلد نیستم. نمی‌دونم اصلاً درست می‌شنوم و درست می‌نویسم یا نه. نمی‌دونم چیه و چی کارش می‌کنن. لابد چون شهرستانی‌ام. احتمالا برچسب وام‌واژه می‌خوره. گوگل می‌کنم پلمپی. نتیجه چند تا ظرف و مغازۀ پلمپ‌شده هست. می‌نویسم پلمپی لیوانی. نتیجه همون قبلیاست. می‌نویسم پلمپی لیوانی، قنادی. هنوز چیزی دستگیرم نشده. پلمپی لیوانی خوشمزه رو امتحان می‌کنم. می‌نویسه آیا منظور شما پلمبیر است؟ بله؛ لابد درستش همین پلمبیره. می‌شینم پای سایت‌هایی که عکس‌های این دسرو گذاشتن و طرز تهیه‌شو نوشتن. مواد اولیه‌شو یادداشت می‌کنم تو گوشیم. می‌رم آشپزخونه و هر چی که لازم دارمو می‌چینم روی میز. عکس می‌گیرم. تخم‌مرغو می‌شکنم. زرده رو از سفیده جدا می‌کنم. شکر و وانیلو می‌ریزم روی زرده و هم می‌زنم. همزنو می‌زنم به برق و سفیده رو انقدر هم می‌زنم که کف کنه. با خامه مخلوطش می‌کنم و بازم هم می‌زنم. کفش می‌خوابه. ژلاتینو می‌ریزم توی آب جوش و صبر می‌کنم حل بشه. نگاه به بسته‌ش می‌کنم. تو تا همین چند ماه پیش چهار تومن بودی. چجوری آخه یهو سیزده و پونصد؟ شیرو می‌جوشونم و زرده و شکرو می‌ریزم توش. بعد سفیده و بعد ژلاتینو. هم می‌زنم و می‌رم سراغ لیوانا. یادم می‌افته مامان و داداشم ژلاتین نمی‌خورن. به حلال بودنش مشکوکن. دو تا از لیوانا رو برمی‌گردونم تو کشو. بابا ولی دوست داره. بابا من هر چی درست کنمو دوست داره. لیوانا رو پر می‌کنم و می‌ذارم تو یخچال. چی بود اسمش؟ پُلُم... پلمپ... برمی‌گردم سراغ لپ‌تاپم. روشنه. صفحات آشپزی رو یکی‌یکی می‌بندم و می‌رسم به نرم‌افزار تگر. یادم می‌افته که باید تا آخر هفته کارمو تحویل همکارم بدم. می‌شینم پای لپ‌تاپ.


۲۱ مرداد ۹۸ ، ۱۸:۴۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

عید تا عید ۲ (رمز: ب*****) اینوریدر

دوشنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۸، ۰۴:۴۴ ب.ظ

بابا داره روی گوشی جدیدش برنامه نصب می‌کنه. می‌گم شیریتتو باز کن یه چندتاشو من بفرستم، هر چیو که نداشتم دانلود کن. لیست برنامه‌هامو بالا پایین می‌کنم ببینم چیا به دردش می‌خوره. می‌گه بده خودم انتخاب کنم. گوشیمو می‌گیره و از لابه‌لای انبوهی از نقشه‌ها و کتاب‌ها و دیکشنری‌ها و ماشین‌حساب‌ها، چهار تا اپلیکشین به‌دردِخودش‌بخور پیدا می‌کنه. بعد چشمش می‌افته به اپ اینوریدر. می‌گه عه! یادش به‌خیر. هنوزم کسی وبلاگ می‌نویسه؟ بابا بعد از به فنا رفتن بلاگفا، وبلاگ نوشتن و وبلاگ خوندن رو ترک کرد و فکر می‌کنه منم همین کارو کردم. فصل شباهنگ رو نخونده و خبر نداره که دخترش کلنگ فصل چهارمشم کوبیده زمین. می‌گم نه دیگه؛ بلاگستان شور و حال سابق رو نداره. به فکر فرومی‌رم. سابقۀ آشنایی من با فیدلی و اینوریدر برمی‌گرده به ده دوازده سال پیش؛ به زمانی که با وبلاگ و وبلاگ‌نویسی آشنا شدم. هر وبلاگی که وبلاگم رو دنبال می‌کرد، هر بلاگری که حداقل یک بار برای پست‌هام کامنت می‌ذاشت، هر وبلاگی که به پست‌های من ارجاع یا منو تو پیوندهاش داشت و هر وبلاگ جدیدی که ازش خوشم میومد، آدرسش رو وارد این فیدخوان‌ها می‌کردم تا هر موقع پست جدیدی منتشر کردند مطلع بشم و مجموعه‌ای از وبلاگ‌هایی که باهم در ارتباطیم رو یک جا داشته باشم. تا همین چهار سال پیش تعدادشون به صدتا هم نمی‌رسید و اکثر قریب به اتفاقشون از «بلاگفا» بودند. امروز به حول و قوۀ الهی و به برکت انقلاب :| این تعداد رسیده به نهصدتا و اغلب «بیان». نهصدتایی که سیصدتاش حذف و صدتاش تعطیل و به حال خود رها شده.

چند وقت پیش وقتی با امکان طبقه‌بندی و فولدر کردن فیدها آشنا شدم، این مجموعه رو به چند دسته تقسیم کردم. اگر اینوریدرمو باز می‌کردم و می‌دیدم صدها پست نخونده دارم، رندوم یا به‌ترتیب حروف الفبا نمی‌خوندمشون. اولویتی برای وبلاگ‌ها قائل بودم. وبلاگ دوستان حقیقی و برخی مجازی‌ها حسابشون جدا بود. این‌ها وقتی پست جدید می‌ذاشتن، مهم نبود کِی باشه و کجا باشم. آب دستم بود می‌ذاشتم زمین و با ذوق و ولع می‌خوندمشون. مجازی‌های صمیمی و وبلاگ‌های مفید در اولویت دوم بودند. تعریف هر کس از صمیمی و مفید متفاوته. این صمیمی‌ها برای من همون‌هایی بودند که وقتی سرما می‌خوردند کامنت می‌ذاشتم شلغم و لیمو بخورند و وقتی می‌گفتند بی‌اعصابیمو بذارید به حساب دندون‌درد، می‌گفتم میخک بذارند رو دندونشون و وقتی می‌رفتند سفر، کامنت می‌ذاشتم که می‌شه وقتی رسیدی خبر بدی؟ همون‌هایی که وقتی پست می‌ذاشتن امتحان دارم، پیام می‌دادم امیدوارم امتحانتو عالی بدی و عصر می‌پرسیدم شیری یا روباه؟ همون‌هایی که وقتی می‌رفتند مأموریت، تا برگردند و پست جدید بذارند، هر روز می‌رفتم وبلاگشون و کامنت‌های جدیدی که تأیید کردند یا جواب دادند رو می‌شمردم ببینیم برگشتن؟ به وبلاگشون سرزدن؟ زنده‌ان؟ همون‌هایی که وقتی می‌رفتند زیارت، التماس دعا می‌گفتم، برای تولدشون پست اختصاصی می‌نوشتم و قبولی کنکورشونو، عروسی‌شونو، بچه‌دار شدنشونو تبریک می‌گفتم و برای عزیزشون فاتحه می‌خوندم و خودمو تو غم‌هاشون شریک می‌دونستم. همون‌هایی که هزاروبیست‌وهشت تا عکس جغد و هر چی که منو یادشون انداخته ازشون یادگاری دارم. اولویت سومم هم اون‌هایی بودند که به‌ندرت کامنت می‌ذاشتن و به‌ندرت کامنت می‌ذاشتم و تعامل و شناخت زیادی از هم نداشتیم. گاهی هر از گاهی دورادور در ارتباط بودیم. وبلاگ این‌ها رو سرسری می‌خوندم. و اولویت آخرم، وبلاگ‌هایی بودند که اسمشون تو لیست دنبال‌کننده‌هام بود، اما مطمئن نبودم حتی یک پست هم از من خونده باشن. دنبال می‌کردند که دنبال بشن. من وبلاگ این‌ها رو هم توی اینوریدرم داشتم و البته که پست‌هاشونو نخونده رد می‌کردم.

وبلاگ‌هایی که حسابشون جدا بود و حق آب و گل توی وبلاگ هم داشتیم، تعطیلن و طبیعیه که یه وبلاگ بعد از مدتی تعطیل بشه و میشه با این موضوع کنار اومد و پذیرفت. اون دویست سیصد تا وبلاگی که تو فولدر مجازی‌های صمیمی بودند، همون‌هایی که خودمونو در غم و شادی هم شریک می‌دونستیم، همون‌هایی که کرورکرور عکس برام می‌فرستادن که فلان جا فلان چیزو دیدیم و یاد تو افتادیم هم تعدادیشون تعطیله و خبر بد اینکه دیگه از تعطیلی و حذف وبلاگ‌ها ناراحت نمی‌شم و عادی شده برام. با کسانی که وبلاگشونو تعطیل کردن و رفتن کاری ندارم. روحشون شاد. با اون‌هایی که کرورکرور عکس برام می‌فرستادن که فلان جا فلان چیزو دیدیم و یاد تو افتادیم و تعطیل هم نیستند و همچنان دارند می‌نویسند و ستارۀ وبلاگشون روشنه، اما دیگه یاد من نمی‌افتند هم کاری ندارم. با اون گروهی که دنبال می‌کردن که دنبال بشن هم از همون اول کاری نداشتم. خب با این اوصاف، با کی کار داشته باشم؟ من واقعاً نمی‌دونم کیا هنوز اینجا رو می‌خونن. ینی من حتی پنج نفر از خوانندگان وبلاگم هم نمی‌تونم به ضرس قاطع نام ببرم.

دیشب. مامان صدام می‌کنه که بیا برات یه چیزی بخونم. لپ‌تاپ داداشم جلوشه. همون‌جا دم در اتاقش وایمیستم که بخون. قبلش می‌پرسم طولانی که نیست؟ دارم می‌رم بخوابما. می‌گه نه زیاد. گوش کن: «بدینوسیله به اطلاع دوستان و آشنایان می‌رساند بابای اینجانب پس از هفته‌ها جست‌وجو و تلاش بی‌وقفه موفق به کشفِ...». لبخند می‌زنم و می‌گم «کشف بازی خیلی خیلی خیلی جالبِ لطفعلی‌خان؟». می‌گه اینجاشو گوش کن حالا: «اینجانب که زودتر از ساعت ده و یازده بیدار نمی‌شوم و تا نصف‌شب بیدارم ساعت هفت چنان سرحال بیدار شدم که حتی برای خودم هم باورکردنی نبود». می‌رم می‌شینم کنارش و می‌گم «پست خودمه که این. تابستون ۸۷. زودتر از ده و یازده بیدار نمی‌شدم من؟!!! کامنتاشم بیار ببینیم کیا نظر دادن». شروع می‌کنه به خوندن: «ها سلام، موفقیتتو تبریک وگویم». با تعجب می‌پرسه «وگویم»؟ «ما منتظر پیروزی تو برای کشتن آغامحمدخان بیدیم». «بیدیم؟ بیدیم ینی چی؟» می‌خندم و می‌گم شب‌های برره یادت نیست؟ به زبان برره‌ایه. چند تا پست و چند تا کامنت دیگه هم می‌خونیم و شب‌به‌خیر می‌گم و می‌رم که بخوابم. یه چند دقیقه بعد برمی‌گردم و می‌پرسم حالا انگیزه‌ت چی بود از این حرکت، نصف شبی؟ می‌گه هیچی؛ همین‌جوری.

۲۱ مرداد ۹۸ ، ۱۶:۴۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

عید تا عید ۱

دوشنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۸، ۰۲:۰۰ ب.ظ

صبح با پیام تبریک عید پریسا بیدار شدم. در جوابش عکس یه گوسفند گوگولی و مسخره رو می‌فرستم و زیرشم یه متن فاخر می‌نویسم؛ که بی‌گمان فلسفهٔ قربان سر بریدن نیست، دل بریدن است. دل بریدن از هر چیزی که به آن تعلق خاطر داری. دل بریدن از هر چه تو را از او می‌گیرد. هوس کله‌پاچه کردم. اسنپ‌فودو باز می‌کنم می‌نویسم کلّه. می‌گه همچین غذایی نداریم. می‌نویسم پاچه؟ ندارن. می‌نویسم کَلَپچ. یه رستوران به اسم کلپچ پیدا می‌کنه، ولی در محدودۀ آدرس ما نیست. رستوران‌های نزدیک رو انتخاب می‌کنم و اونا فقط حلیم دارن. یه بار دیگه می‌گردم. کلیدواژۀ چشم و زبان و مغز رو می‌زنم و ندارن. نمی‌دونم چرا چنین هوس مسخره‌ای کردم حال آنکه کله‌پاچه دوست ندارم. ناکام گوشیو پرت می‌کنم یه گوشه و پتو رو می‌کشم روی سرم و مثل این مسئولینی که شب می‌خوابن و صبح یه حرکت جدید می‌زنن، تصمیم می‌گیرم بیام از امروز تا عید غدیر پست بذارم. با خلاقیت بیشتری فکر می‌کنم. هر روز ده تا پست بذارم یا تصاعدی؟ مثلاً امروز یه دونه فردا دو تا یا امروز نه تا فردا هشت تا؟ هر چند ساعت یه بار و پیوسته یا همه رو یه جا مثلاً چهار صبحِ همون روز؟ می‌تونم رمز بذارم و رمز هر پست تو پست قبلی باشه. این‌جوری ملت مجبور میشن همه رو بخونن و شبیه مسابقه یا بازی میشه. بعد یادم می‌افته نتایج مصاحبه‌های دکتری دو هفته دیگه میاد و می‌تونم این بازی رو ادامه بدم و رمز اون پست توی پست روز غدیر باشه و رمز پست غدیر توی پست قبلش. این‌جوری فقط اونایی خبر رد یا قبولیمو خواهند دونست که همۀ پست‌ها رو خونده باشن. دیگه مخاطب‌آزاری از این شیرین‌تر و مردم‌آزاری از این بالاتر؟ :)) :دی

یک. رمز هر پست، آخرین واژۀ پست قبله. پس رمز پست بعدی واژۀ «بالاتر» هست. علامت ؟ و نقطه و :)) و :دی واژه محسوب نمیشن. و واژه اون کلمه‌ایه که قبلش اسپیس زدیم. ینی می‌خوام بگم «از این بالاتر» یه واژه نیست، اما «ازمابهتران» و «ازهمه‌جابی‌خبر» یه واژه هست. یه واژۀ مرکب. قبل از «تر» و «ها» هم اسپیس نمی‌زنیم. و اگر پست بعدی با کلمۀ «همین‌جوری» تموم بشه، رمز پست بعدترش «همین‌جوری» خواهد بود. همین جوری رو جدا ننویسید. همین‌جوری درسته. اگر نیم‌فاصله ندارید یا بلد نیستید، عین کلمۀ موردنظر رو از پست قبلی کپی کنید.

دو. کامنت‌ها و قسمت تماس با من تا یک هفته بسته است. دلیلش اینه که من از قبل پست‌ها رو ننوشتم و یهویی این تصمیم رو گرفتم و برای نوشتنشون نیاز به تمرکز دارم و اگه کامنتا باز باشه ممکنه یه چیزی بپرسید و بگید و من یادم بره چی گفتم و چی می‌خواستم بگم.

سه. بی‌گمان فلسفهٔ قربان سر بریدن نیست، دل بریدن است. دل بریدن از هر چیزی که به آن تعلق خاطر داری. دل بریدن از هر چه تو را از او می‌گیرد. بگیر از من، هر آنچه تو را از من می‌گیرد. 

عیدتون مبارک.

چهار. بالاتر :|

۲۱ مرداد ۹۸ ، ۱۴:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1298- 10yearchallenge#

جمعه, ۲۸ دی ۱۳۹۷، ۰۱:۵۰ ب.ظ
نمی‌دونم در جریان این چالش «ده سال قبل» هستید یا نه. ملت عکس الان و ده سال پیششونو می‌ذارن اینستا و یه 2018vs2008 یا 2019vs2009 هم زیرش می‌نویسن و بقیه میان نظر می‌دن راجع به تغییراتی که طرف تو این ده سال کرده. بعد چند نفر دیگه هم به این چالش دعوت می‌شن و اونا هم عکساشونو می‌ذارن و خب از اونجایی که من الان تو سنی واقعم که عکسای ده سال پیشم قابل پخش نیست (می‌دونین که چی میگم؟ :دی)، فلذا داشتم تنهایی و یواشکی عکسای سال هشتادوهفتِ خودمو مرور می‌کردم و تنهاتنها ریسه می‌رفتم. همین‌جوری که داشتم خاطراتمو مرور می‌کردم رسیدم به این عکس تختۀ کلاسمون. عکسه رو گذاشتم تو گروه دبیرستان و گفتم بچه‌ها امضای من هنوز همونه. بعد بچه‌ها یکی‌یکی اومدن گفتن عه! امضای منم همونه یا همون نیست. 


این یکی عکسو ببینین. اینا امضاهای حضوری خوابگاه شریفه. وقتی برمی‌گشتیم خوابگاه، اگه قصد خروج! نداشتیم باید تو این دفتر امضا می‌زدیم. به اینا می‌گفتیم حضوری. اگه امضا نمی‌کردیم زنگ می‌زدن می‌گفتن پاشو بیا حضوریتو بزن. نکتۀ قابل تأملشم اینجاست که کل بلوک تو این بازۀ زمانی رفته بودن منزل، من مونده بودم خوابگاه معلوم نبود مشغول کشف یا شکافتن کدوم اتم بودم. حتم دارم یا امتحان داشتم، یا پروژه. چون من از اوناش بودم که تا یه فرصتی و لو یک‌روزه گیر می‌آوردم می‌رفتم خونه.


و از اونجایی که خب من یه بلاگرم، گفتم برم یه سر به پست‌های ده سال پیشم بزنم ببینم چه تغییراتی کردم تو این چند سال. تغییر چندانی حس نکردم. همون گلولۀ نمکی هستم که بودم :))
این پستو شهریور ۸۷ نوشتم. خاطرۀ اون شبی هست که بابا بازی کامپیوتری لطفعلی‌خان زند رو خریده بود و نمی‌تونستیم نصبش کنیم. موضوع بازی جنگ لطفعلی‌خان با سپاه آقامحمدخان قاجار بود.
این پستم خرداد ۸۷ نوشتم. خاطرۀ اون روزیه که رانندۀ سرویسمون ماشینشو گذاشته بود جلوی در مدرسه و خودش نبود. زنگ زدیم بهش که کجایی. گفت سوار شین و هر کدومتون که رانندگی بلدین ماشینو بیاره سر چهارراه، من اونجام. البته این اتفاق بهمن افتاده بود و من پستشو خردادماه نوشته بودم. موبایل هم ممنوع بود زمان ما. یواشکی می‌بردیم و یه همچین مواقعی به دردمون می‌خورد.
و از اونجایی که شما هم لابد بلاگرید، می‌خواستم از اونایی که هنوز آرشیو پستای قدیمی‌شونو دارن دعوت کنم چند تا از پستاشونو رو کنن بخونیم دلمون وا شه. که خب فکر کنم اینا الان یا خودشون نیستن یا پستاشون.

بعداًنوشت۱: یه عکس دیگه پیدا کردم که مال ده سال پیش نیست و عکس هشت سال پیشه. ولی تغییرات بنیادینی رو میشه از این عکس استنباط کرد. ترم اول دانشگاه، من در حد جوشوندن آب هم آشپزی بلد نبودم. غذای دانشگاه و خوابگاه و غذای بیرونم نمی‌خوردم. یَک موجود بدغذایی بودم که خدا نصیب هیچ پدر و مادری نکنه. هی می‌رفتم خونه و این‌جوری غذا می‌آوردم. یا نمی‌رفتم و هی از خونه برام غذا می‌فرستادن. این عکس خونه‌مونه و ماه اول دانشگاهه. دارم غذا می‌برم خوابگاه:



بعداًنوشت۲: یادم اومد وبلاگم اون موقع این‌جوری بود که وقتی بازش می‌کردی یه آهنگ، خودبه‌خود پخش می‌شد. آهنگ بی‌کلام و آروم هم نه ها. از این بندریای دالام دیمبولی و دوپس دوپس می‌ذاشتم. خز، به معنای واقعی کلمه. یه بار آهنگ دو تا چشم سیاه مهرشادو گذاشته بودم و آبروی چند نفرو تو اداره‌شون برده بودم. یکیشونم اون ور آب بود تازه. وطنم پارۀ تنم :|
بعد داشتم نظراتی که اون موقع برام می‌ذاشتن رو می‌خوندم. شونزده هفده ساله‌م بود و وقتی یه خوانندۀ بیست و چند ساله برام کامنت می‌ذاشت کلی اعتماد به نفس می‌گرفتم. فکر می‌کردم طرف بنده‌نوازی کرده و اومده وبلاگم و نظر داده. یه وبلاگی بود که خط میخی و چیزای باستانی یاد می‌داد. من همۀ مطالبشو بادقت می‌خوندم و یه بار کامنت گذاشتم و تشکر کردم بابت مطالب و جزوات. طرف در جواب کامنتم اومده بود وبلاگم و نظر گذاشته بود که «نسرین جان علاقه‌ات به تاریخ و فرهنگ پیشینیان قابل تقدیر و باارزش است. خوشحالم از اینکه می‌بینم در نسل جدید میل به دانستن از گذشتگانمان و هویتمان افزایش یافته. احساس شعف می‌کنم. خوشحالم از اینکه آموزش‌های من در خصوص خط میخی به دردت خورد. وبلاگ ساده و زیبایی داری. سعی کن مطالبت را در وبلاگ دسته‌بندی کنی. مثلاً داستان تاریخی، مشاهیر، علمی و... تا از الان یک نظمی داشته باشد. ضمناً برای اینکه به اعتبار وبلاگت افزوده گردد حتماً مطالبی را که می‌نویسی با ذکر منبع و مرجع باشد». خط آخر نظرشم نوشته بود «پاک زی، بی‌آک زی». یادمه همون موقع رفتم سراغ عمید که ببینم «آک» ینی چی.
برای همینه که دوست دارم برای بلاگرای کوچکتر از خودم بیشتر کامنت بذارم. وقتی وبلاگشونو می‌خونم و ذوق می‌کنن که براشون نظر گذاشتم یاد ذوق کردنای خودم می‌افتم.
۲۸ دی ۹۷ ، ۱۳:۵۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

قدیما روزه که می‌گرفتم تا موقع اذان تو پیج‌های آشپزی می‌گشتم و هی غش می‌کردم و هی ضعف می‌کردم تا اذانو بگن. اما اخیراً با پدیده‌ای به نام اسنپ‌فود آشنا شدم که رویاهای آدمو به واقعیت تبدیل می‌کنه. 

یه چند روز بابت تهران رفتنام روزهٔ قضا داشتم. چند روز پیش چند تا شو گرفتم و با اینکه اذان ساعت پنج زمستون کجا و اذان ساعت نه تابستون کجا، ولی دم اذان عجیب هوس حلیم کرده بودم. چهل دقیقه قبل از اذان از یکی از رستورانا و فقط هم از همون یه دونه رستوران یه کاسه حلیم پیدا کردم و به طرفةالعینی سفارش دادم و دقیقاً همزمان با صدای ربنا زنگ درو زدن و یَک ذوقی کردم که اون سرش ناپیدا. 

اون استکان نعلبکی هم مال باباست.



+ من هر موقع اینستا پست می‌ذارم قیافهٔ ندیدهٔ شماها میاد جلوی چشمم و تا اسکرین‌شات نگیرم نذارم وبلاگم عذاب وجدان رهام نمی‌کنه.

+ حالا چرا به خرید اینترنتی علاقه‌مندم؟ پاسخ این سؤال ریشه در خصلت جامعه‌گریزی من داره. با اینکه دوران تحصیلم دانش‌آموز و دانشجوی فوق‌العاده منظمی بودم و بدون تأخیر و غیبت سر کلاسا (حتی کلاس ساعت هفت اخلاق و اندیشهٔ اسلامی و تفسیر قرآن و تمام دروس عمومیم که همه‌شونو هفت یا هشت صبح برمی‌داشتم) حاضر می‌شدم، ولی متنفر بوده و هستم از اینکه ساعت مشخصی مجبور باشم جایی حاضر بشم و همزمان با بقیه‌ای که باهاشون حال نمی‌کنم کاری انجام بدم. و تمام این ۱۹ سالی که درس می‌خوندم آرزو می‌کردم مسئولین آموزشی به این سطح از درک برسن که واقعاً لزومی نداره ما هر روز سر ساعت مشخصی پاشیم بریم دانشگاه و با یه عده بشینیم سر فلان کلاس. خب شاید من اون لحظه حس اون درسو نداشته باشم؟ شاید اصن حوصلهٔ دیدن آدمای اونجا رو نداشته باشم؟ نه برای درس که در مورد کار هم بر همین عقیده استوار بودم و هستم. از اینکه یه ساعت مشخص برم یه کاری رو انجام بدم بی‌نهایت بیزارم و ترجیح می‌دم یه کاریو بهم بدن و یه زمانی رو مشخص کنن و من تا اون زمان مقرر کار رو تحویل بدم. برای همین هم نتونستم بیشتر از دو هفته تو اون شرکت دووم بیارم. هفتهٔ سوم فایل‌ها رو از رئیسم گرفتم و گفتم بدین ببرم با لپ‌تاپم انجام بدم و حتی زودتر از زمان مقرر با کیفیتی بهتر با تلگرام تحویل دادم. اینا رو چرا گفتم؟ که بگم ناف منو تو خونه دفن کردن انگار. به عقیدهٔ قدما ناف هر کیو هر جا دفن کنن جَلد اونجا میشه. گویا اغلب می‌بردن اطراف مسجد و یه مورد هم شنیده بودم مال یکیو برده بودن دانشگاه و با اینکه همیشه به‌شوخی میگن ناف تو رو تو مدرسه دفن کردیم ولی من حتم دارم نافم تو خونه و زیر همین تختم به خاک سپرده شده که ۹۸.۲ درصد بیست‌وچهار ساعتمو روی اون سپری می‌کنم و مایحتاجمم از همین نقطه تأمین می‌کنم.

۲۳ دی ۹۷ ، ۰۲:۲۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

دیجی‌کالا امروز صبح پنجاه‌وسه هزار تومن وجه پرداخت‌شده بابت مانتوی سفید نخی تمام‌گره چاپی که روش با خط نستعلیق دو بار تو هم تو هم نوشته بود ساقی بده پیمانه‌ای زان می که بی‌خویشم کند و همیشه تو مانتوفروشیا چشمم پی‌ش بود، اما از اونجایی که سایز من سی‌وشش یا همون اِسِه و هیچ جا این اندازه رو نداره یا اگه داره یه مدل دیگه است و کم‌کم داشتنش برام به رویا و حتی حسرت تبدیل شده بود و هشت روز پیش موقع خرید چتر سبز دلبرانه‌ای که با کلی ذوق بابت رنگ سرشار از امیدش و ذوق مضاعف بابت قیمت خوبش که به‌نظرم می‌ارزه چهل‌وهفت تومن بدی برای یه همچین چتری و ذوق شدیدتر بابت رند شدن مجموع قیمت جفتشون که میشه صد و علی‌رغم آرا و نظرات و نفوس بد اطرافیان که از کجا می‌دونی جنسش خوبه و از کجا می‌دونی سایز مانتوئه واقعاً سی‌وششه و اندازۀ تنته و از کجا می‌دونی آب نمی‌ره و شعره پاک نمی‌شه و اصن می‌فرستن یا نه و اگه سرت کلاه بذارن چی و ایشالا که همونه که خودت می‌خوای و حالا ببینیم و تعریف کنیم، سفارش داده بودم و همۀ این هشت روز، صبح و ظهر و شب و نیمه‌شب از قسمت پیگیری سفارش مراحل رو چک می‌کردم که ببینم کجاست و در چه وضعیه و کی می‌رسه و هی خودمو جلوی آینه تصور کرده بودم که بارون میاد و اون مانتوئه تنمه و چتره دستمه رو به دلیل عدم تأمین از سوی فروشنده، ضمن عذرخواهی و قول مساعد بابت اینکه تلاش خواهد کرد که زین پس در سفارش‌های بعدی چنین اتفاقی تکرار نشه، طی پیامی که سرشار از پوزش و تأسف و طلب عفو بود، همراه با کد تخفیف ده‌هزارتومنی که کده کدورت‌ها رو بشوره ببره و این تجربۀ تلخ از دلم دربیاد و ببخشمش و بازم ازش چیزمیز بخرم به حسابم برگردوند.

پ.ن: پاراگرافی که خواندید از یک جمله تشکیل شده بود. یک جملۀ ۳۰۳ کلمه‌ای که اگه یه روز معلم زبان فارسی یا استاد صرف و نحو بشم به‌عنوان سؤال امتحانی می‌دم شاگردام فعل و فاعل و مفعول و قید و ایناشو مشخص کنن :دی مردم‌آزار هم خودتونین :دی

عنوان از: باید ببخشمت، امیرعباس گلاب

پیام پست: عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی


۲۰ دی ۹۷ ، ۲۰:۴۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۲۹۱- مرا باشد از درد خوابگاهی‌ها خبر

چهارشنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۷، ۱۱:۵۹ ب.ظ

صبح داداشم شال و کلاه کرده بود بره با دوستاش درس بخونه. گفت میره خوابگاه. تا اسم خوابگاه اومد، چند تا شکلات گذاشتم تو کیفش و گفتم خوابگاه که میری دست خالی نرو. گفتم سعی کن پیششون از خونه و راجع به خونه نگی. بعد سه تا نسکافه و سه تا کاپوچینو گذاشتم تو کیفش و گفتم حالا اگه نخوردین هم بده بهشون بعداً می‌خورن. گفت در حد یه لیوان چای امکانات دارن نگران نباش. گفتم خوابگاه که میری دست خالی نرو. دوباره تأکید کردم پیششون از خونه و خانواده نگه. یه حرفی نزنه که دلشون برای خونه‌شون تنگ بشه. خاکی برخورد کنه کلاً. پرسیدم می‌خوای بیسکویتم بذارم؟ یه وقت ممکنه ناهارشون کم باشه. یه وقت از ناهارشون ایراد نگیریا. برای بار سوم تأکید کردم پیششون از خونه و خانواده حرف نزنه. گفت بدجوری درد کشیدیا. گفتم تو که نمی‌دونی غربت چه شکلیه، چه رنگیه، چه طعمی داره. دوستات هر چقدر هم باهات مهربون باشن و هر چقدر هم فهم و شعور داشته باشن و هر چقدر هم منظوری نداشته باشن، یه وقت ممکنه دلت بگیره با جملۀ دیگه باید برم خونه کم‌کم نگرانم شدنشون. یه جور حس بی‌پناهی، آوارگی، تنهایی. حس بدِ نداشتن ثبات و قرار. حسادت نه، شاید غبطه، شاید حسرت. نمی‌دونم. نمی‌تونم توصیفش کنم. با یکی دو روز دوری از خونه شاید حتی حس آزادی هم بهت دست بده، ولی هفت هشت سال دوری از خونه و خانواده‌ای که حتی اگه خونۀ خوبی نباشه و خونوادۀ خوبی نباشه بازم بهتر از خوابگاهه. دم در پرسیدم راستی دوستات کجایی‌ان؟ گفت ارومیه. گفتم دعوای لهجۀ من معیاره راه نندازینا. دوست باشین باهم. و برای چهارمین بار تأکید کردم یه حرفی نزنی یاد خونه‌شون بیفتن.

سعدی یه جای بوستان میگه:

چو بینی یتیمی سر افکنده پیش

مده بوسه بر روی فرزند خویش

مرا باشد از درد طفلان خبر

که در طفلی از سر برفتم پدر

۱۲ دی ۹۷ ، ۲۳:۵۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۲۸۰- شب بود، شبم سرکش و دیوانه شبی بود

جمعه, ۳۰ آذر ۱۳۹۷، ۱۰:۳۰ ب.ظ

۱. ساعت هشت‌ونیمه. تو قطارم و این پستو با گوشی می‌نویسم. دارم می‌رم تهران.

۲. ساعت نه‌ونیمه. یک ساعته گوشی دستمه و سه درصد از باتری گوشیم کم شده و هی دارم می‌نویسم و هی پاک می‌کنم و ماحصلش فعلاً همون خط بالاییه. جملهٔ روبه‌راه نیستم رو چهار بار نوشتم و پاک کردم. این پنجمین باره میگم روبه‌راه نیستم و نمی‌دونم پاکش کنم یا نه.

۳. سال ۹۱ اومدم تو وبلاگم نوشتم این سومین یلداییه که خونه نیستم و در کنار خانواده نیستم. نوشتم خوابگاهم. نوشتم با دوستامم. نوشتم بد نمی‌گذره، ولی می‌گذره دیگه. می‌گذره دیگه رو با غصه گفتم. گفتم و هر سال اومدم یه دونه گذاشتم روی این سومین و چهارمین و پنجمین و حالا اومدم بگم امسال هم اولین یلداییه که تنهام. نه تنها خونه نیستم و در کنار خانواده نیستم بلکه حتی خوابگاه هم نیستم و دوستامم نیستن. صبح باید تهران باشم و تو قطارم. خودمم و خودم. حتی تو کوپه هم کسی نیست فعلاً. و اگه چرخ گردون با همین شیب به سرویس کردن دهن من ادامه بده چند سال دیگه خودمم نیستم و روحم میاد پست می‌ذاره اینم اولین یلدایی که نه تنها خونه نیستم و در کنار خانواده نیستم و با دوستام نیستم، بلکه حتی خودمم نیستم. 

۴. ابر و باد و مه و خورشید و فلک به مرگ گرفتنم که به تب راضی شم.

۵. عمه برام انار دون کرده، مامان کیک گذاشته تو کیفم و بابا هم سه تا پشمک لقمه‌ای گذاشت تو لیوان یه بار مصرف و تأکید کرد حتماً بخورم. خانواده‌ای دارم که دوستم دارن و حمایتم می‌کنن. خانواده‌ای که به خاطر من دیشب یلدا گرفتن. دیشب مهمون دعوت کردن و دیشب دور هم بودیم که من امشب غصه نخورم. ولی من می‌خورم. من می‌خوام غصهٔ دنیا رو بخورم.

۶. گفتم از حافظ بخواهم چاره‌اندیشی کند، فال آمد درد ما را نیست درمان الغیاث.

۷. دیشب منچ بازی کردیم. اون قرمزو می‌بینین؟ حال منه. و البته مهرهٔ عمه کوچیکه. تا میومد تو می‌زدیمش بره بیرون. کلی خندیدیم سر این مهره. آخر سر همه رفتن تو و قرمزه هر چار تا مهره‌ش بیرون بود.

۸. نکند ما به تماشای جهان آمده‌ایم؟



۹. دیشب کیک درست کردم. برای وبلاگمم عکس گرفتم:



۱۰. اونایی که فیلم پست قبلو ندیدن این دو تا عکسو ببینن:



۱۱. شب بود، شبم سرکش و دیوانه شبی بود، در سینه عجب بی‌خود و بیگانه تبی بود.

۳۰ آذر ۹۷ ، ۲۲:۳۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۲۷۸- یار دبستانی من

دوشنبه, ۲۶ آذر ۱۳۹۷، ۰۹:۰۹ ب.ظ


۱. این خرفه‌بلوره. خرفه‌ای که در کافی‌شاپ برج بلور اهدا شده باشد. ۱۲ تا گلبرگ داره. شمردم دقیق. بعد بهش (این شین برمی‌گرده به سهیلا) گفتم یک برگ ازش کنده بشه و خورده بشه من می‌دونم و تو. قول شرف گرفتم ازشون در همین راستا (شونِ ازشون برمی‌گرده به سهیلا و شوهرش). و قرار شد نوه‌م بزرگ که شد گلدونشو عوض کنن و یه تیکه‌شو جدا کنن بذارن تو همین گلدون و بدنش به مریم و اونم این چرخه رو ادامه بده ببینیم تهش به کجا می‌رسیم. (ارجاع به پست ۱۲۷۷)

۲. می‌دونستم شوهر سهیلا جنوبیه، ولی از اون جایی که شمال برای من کلاً شماله و جنوب کلاً جنوبه و تو ذهنم تفکیک نشدن شهرهای شمال و جنوب، نمی‌دونستم این رفیقمون با کجای جنوب کشور پهناورمان وصلت کرده. وقتی از پستای اینستاش فهمیدم هی میره بوشهر و هی از بوشهر میاد و هی میره بوشهر و هی از بوشهر میاد :| بی‌هوا پرسیدم عباس بوشهریه؟ گفت آره. هیچی دیگه. صاف رفتم سراغ کتابخونه‌م و هفت‌تیرو براش کادو کردم. طرح بازشناسی بوشهر. (ارجاع به پست ۱۲۷۳)

۳. این همون کتابیه که دو سال پیش تو همین کافی‌شاپ سر همین میز ازش گرفته بودم. یادش نبود. ینی اگه پس نمی‌دادم سراغ کتابشو نمی‌گرفت :| اون وقت من وصیت می‌کنم اگه مردم کتابو برسونن دستش که روحم در عذاب نباشه. (ارجاع به پست ۱۲۷۲)

۴. اینا سوغاتیای مشهده. برای هفت هشت نفر از دوستام سوغاتی گرفته بودم و بعد دو ماه، این اولین دوستیه که سوغاتیا رسید دستش. (ارجاع به پست ۱۲۲۶)

۵. وقتی داشتیم این عکسو می‌گرفتیم داداشم زنگ زد بگه اومدنی (اومدنی قیده؛ ینی وقتی میای خونه) نخ دندون بخر. برگشتنی (ینی وقتی داشتم برمی‌گشتم خونه) از داروخونه گرفتم. قیمتش دوونیم برابر شده بود :|

۶. چند دیقه بعد یک لیوان نسکافه در این نقطه واقع شد.

۷. یه آقاهه پشت سرم بود. برای اینکه تو عکس نیفته هی خودمو چپ و راست و بالا پایین می‌کردم :|

۸. یه آویز اینجا بود. چترمو گذاشتم اونجا. با هوش و حواسی که من دارم مطمئن بودم یادم می‌ره. ولی از اونجایی که بارون میومد، می‌دونستم اگه یادم بره بیرون که برم یاد چترم می‌افتم. و چنین شد. اینو از هفت‌سالگیم دارم. حتی قبل از اینکه برم مدرسه. (ارجاع به پست ۳۷۱)

۹. همه جا قبل از اینکه سفارشتو بیارن پولشو می‌گیرن. اینجا ولی موقع رفتن می‌گیره.

۱۰. من یه ربع دیر رسیدم، سهیلا نیم ساعت.

۱۱. قول داده هر هفته از گلدون و مخصوصاً گلبرگ‌های خرفه‌بلور عکس بگیره بفرسته برام.

۱۲. یه قول دیگه هم داد؛ که برای فارغ‌التحصیلیم، نقاشی جغد بکشه.

۱۳. رسماً داشتم زور می‌زدم حرف پیدا کنم برای زدن :|

۲۶ آذر ۹۷ ، ۲۱:۰۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

این اون گلدونیه که روز تولدم هم‌اتاقی‌های شمارۀ ۱ و ۲ بهم دادن. از یه گل‌فروشی اسم گل و طرز نگه‌داریشو پرسیدم و گفت خُرفه است؛ هفته‌ای یه بار آبش بده و بذار جلوی نور. اسمشو گذاشتم خرفه‌ورتا. معنیش میشه گل خرفه‌ای که در کافۀ ورتا هدیه داده شده باشد. وزن خالص سنگش یک‌پنجم وزن خودمه. با نسیم‌ها۱ خرفه‌ورتا رو به‌سختی بردم خوابگاه و چند روزی اونجا بودم و با سختی بیشتر آوردمش تبریز. این نصیحت خواهرانه رو از من داشته باشین: هیچ وقت به یه مسافر گلدون هدیه ندید. لااقل گلدونی که جنسش از سنگه هدیه ندید.

۱ یکی از نسیم‌ها هم‌مدرسه‌ایم بود و یکیشونم هم‌اتاقی شمارۀ یک. چون مسیرمون مشترک بود، سه‌تایی باهم از کافه برگشتیم. تازه رفتنی هم با نسیمی که هم‌کلاسی ارشدم بود رفتم کافه. برگشتنی گلدون دست من بود. یه جا گفتم نسیم اینو یه دیقه بگیر گوشیمو جواب بدم. دیدم هردوشون برگشتن سمت من. گفتم عه! چه جالب هردوتون نسیمین. بعد گفتم تازه اسم دختر اول منم نسیمه :|



آبش دادم، نونش دادم، نازش کردم و نازشو کشیدم و شد این:



عکسشو برای دوستام فرستادم ببینن چه دسته‌گلی تحویل جامعه دادم و هزار الله اکبر و هزار الحمدلله و هزار سبحان الله و هزار آیة الکرسی و هزار وان‌یکاد و کلاً هزار هر ذکری که مفهوم ماشالا از چشم بد دور رو برسونه. ولیکن عزیزانی که در نیمۀ جنوبی کشور پهناورمان می‌زیستن گفتن عه! ما اینا رو می‌خوریم. یکی گفت قاطی سبزی خوردن، یکی گفت تو قرمه‌سبزی و خب من دیگه حرفی نداشتم. تازه داشتن خواصشم بیان می‌کردن که ماه رمضونا برای رفع تشنگی خوبه.

از وقتی دخترمو انتقال داده بودم به گلدون بزرگ‌تر، گلدون خودش خالی مونده بود. یه شاخۀ کوچولو ازش بریدم و گذاشتم تو آب ریشه بده و حالا نوه‌مو گذاشتم تو گلدون کوچیکه. میگن بچه مثل میوه است، نوه مثل هسته‌ش؟ مغزش؟ بادام؟ گزینۀ چهار؟ منظورمو گرفتین و بیشتر از این تقلا نکنم؟ خلاصه همون. اسمشم خرفه‌بلوره. خرفه‌ای که هم‌اکنون در کافی‌شاپ برج بلور به سهیلا هدیه داده می‌شود.


۲۶ آذر ۹۷ ، ۱۷:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۲۷۴- مارموز

يكشنبه, ۲۵ آذر ۱۳۹۷، ۰۱:۴۴ ب.ظ


من و داداشم هر چند وقت یه بار، یکیمون به سرش می‌زنه خانواده رو ببره سینما و دیشبم نوبت من بود که به سرم بزنه بریم سینما و چی بهتر از فیلمی که حامد بهداد بازی کرده باشه. فوق‌العاده است این بشر. از رضای سایۀ آفتاب عاشقش شدم و هر فیلم جدیدی که ازش می‌بینم بیش از پیش به تواناییش ایمان میارم. واقعاً بازیگره. طرز حرف زدنش یه جوری به جان آدم می‌شینه که دلت می‌خواد هیشکی دیالوگ نداشته باشه و فقط این حرف بزنه تو کل فیلم. یک مشت پر عقاب، نارنجی‌پوش، پرتقال خونی، تسویه‌حساب، دلخون، سعادت‌آباد، محاکمه در خیابان، مجنون لیلی و همۀ فیلماش یه طرف، روز سوم و یکی دو سکانس از کیمیا که نقش جهان‌آرا رو بازی کرده بود یه طرف. ینی از کل کیمیا، فقط قسمت حامد بهدادشو دیدم من :)) از سقوط آزادم اون سکانسشو دانلود کردم دیدم که دوستش می‌میره و داشت دستور می‌داد که آقای پوریا پاشه :)) فوق‌العاده بود.

و اما مارموز؛ طنز تلخ سیاسی بود. اگه مارمولک کمال تبریزی رو دیده باشین، مارموزشم یه چیزی تو این مایه‌هاست. فکر کنم اصن کمال تبریزی خودش عمداً اسم این دو تا رو شبیه هم گذاشته. از اول فیلم تا آخرشم من درگیر خم کردن انگشتم بودم عکسم شبیه پوستر فیلم بشه و آخرشم نتونستم اون‌جوری که حامد بهداد انگشتشو خم کرده بود خم کنم :|

۲۵ آذر ۹۷ ، ۱۳:۴۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۲۷۱- دلت باید جوون باشه

پنجشنبه, ۲۲ آذر ۱۳۹۷، ۰۸:۲۲ ب.ظ

بیر. با اخم کنترلو برمی‌دارم بزنم یه کانال دیگه و زیر لب غر می‌زنم این داریوش فرضیایی نمی‌خواد پیر بشه؟ من ۹ سالم بود براش نامه نوشتم اسممو تو برنامهٔ کودک بخونه. می‌دونی الان چند سالمه؟ اسمم هم که هیچ وقت نخوند و نقاشیمم نشون نداد. این یکی رم کشیدم نفرستادم:



ایکی. خسته از بیرون میام و می‌بینم دو تا دفتر رو میزمه. از مامان می‌پرسم اینا چیه اینجا؟ میگه بابات گرفته. گفت از اینا دوست داری. لبخند می‌زنم و میگم نگه‌می‌دارم برای نوه‌هاش.



اوچ. از دیوارهای اتاقش فیلم می‌گیره و برام می‌فرسته. منم عکس می‌گیرم و براش می‌فرستم. می‌پرسه اون عکسا چیه؟ میگم خرس و آدمکای پشت جعبۀ دستمال کاغذی‌ان. دستمالا که تموم می‌شن، جعبه‌هاش مال منه. پشت جعبه‌ها نوشته بچه‌های عزیز، عکس خرس بامزۀ تنو رو به کمک پدر یا مادرتون از قسمت نقطه‌چین برش بدید. الان یه خرس تنو دارید که می‌تونید تو اتاقتون باهاش بازی کنید و از بازی کردن باهاشون لذت ببرید. منم می‌برم می‌زنم به دیوار و لذت می‌برم.


۲۲ آذر ۹۷ ، ۲۰:۲۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۲۷۰- تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

چهارشنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۷، ۱۱:۰۴ ب.ظ

همین چند روز پیش بود که وقتی داشتم پست مرثیه‌ای برای پدر صبا رو می‌خوندم زارزار براش گریه می‌کردم. با هر خط پستش بی‌اختیار یه قطره می‌چکید روی گوشیم و الانم با کامنت المیرا زانوی غم بغل کردم و همین‌جور سیل اشکه که قطع نمی‌شه. حالا یکی بیاد اتاقم بپرسه چته چی بگم؟ بگم دو تا بابا از روی زمین کم شده؟



+ برای قرص‌های بابا جعبه درست کردم. هی قرصا رو نگاه می‌کنم هی بغض می‌کنم...

۲۱ آذر ۹۷ ، ۲۳:۰۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۲۶۶- ساغرم شکست ای ساقی

جمعه, ۱۶ آذر ۱۳۹۷، ۰۵:۵۳ ب.ظ

امروز صبح، لیوانی که از دوران مدرسه داشتمش و هفت سال تو خوابگاه و بعد هم تا امروز تو خونه ازش استفاده می‌کردم و باهاش آب، آب‌میوه، دوغ، شیر، شیرموز، چای، نسکافه و سایر نوشیدنی‌های مجاز رو می‌خوردم موقع شستن از دستم سر خورد تو سینک افتاد و شکست. لیوان خاصی نبود. از این لیوان‌های شیشه‌ای معمولی که تو اغلب عکس‌های خوابگاهیم حضور داشت. لیوان‌های دیگری هم داشتم، اما این لیوانِ همیشگی و دم‌دستی‌م بود. لیوانی که همیشه باهام بود. تو بیشتر عکس‌هام بود و بیشتر با این چیز میز می‌خوردم. خاطره داشتم باهاش؟ آره خب، من با همه چی خاطره دارم. ولی آنچه که برام عجیب بود این بود که موقع شستن و قبل از شکستن، مدام افتادن و شکستنش از ذهنم می‌‌گذشت. سعی می‌کردم بیشتر مراقب باشم، حواسم کاملاً جمع بود ولی مثل فیلما هی صحنهٔ شکستن و لیوان شکسته تو ذهنم تکرار می‌شد. بالاخره وقتی می‌خواستم شیر آبو ببندم و لیوانو بذارم کنار از دستم سر خورد و افتاد تو سینک و سه تیکه شد. حس عجیبی بود. انگار به دلم افتاده بود می‌شکنه.

+ بابا سه سالی میشه که وبلاگمو نمی‌خونه و در جریان حال و هوای پست‌هام نیست، ولی تا دید با غصه دارم به تیکه‌های لیوان نگاه می‌کنم گفت الان میره خاطراتی که با لیوانش داشته رو مرور می‌کنه و یکی‌یکی می‌شینه همه رو می‌نویسه. گفتم شما واقعاً چی فکر می‌کنین در مورد وبلاگ من؟ من اونجا مطالب مهم و مفید و فاخر به جامعه عرضه می‌کنم.

+ آخرین بار باهاش یه لیوان شیر خوردم دیروز عصر.

+ مامان اما خوشحال بود. وی معتقد است شکستن ظرف رفع بلاست و اتفاقیست بسی میمون و مبارک.

۱۶ آذر ۹۷ ، ۱۷:۵۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۲۶۲- شیخ، با کودکان مهربان بود

چهارشنبه, ۷ آذر ۱۳۹۷، ۰۷:۴۶ ب.ظ

0. گفتم حالا که بعدِ عمری لپ‌تاپم به شبکۀ جهانی اینترنت وصل شده (ینی اگه ثبت‌نام دکتری نبود عمراً رنگ نتو می‌دید این لپ‌تاپ)، از فرصت پیش آمده استفاده کنم و مغتنم بشمارم و چهار تا دونه عکس از اینستا براتون آپلود کنم. دیگه کی بشه که من بیام از این حوصله‌ها خرجتون کنم. 

0.25. شاید باورتون نشه، خودمم باورم نمیشه که ۹۸.۲ درصد پست‌های یک سال اخیر رو با گوشی نوشتم :|

0.5. دوست دوستم، فاطمه، از دانشگاه علموص! یه گروه خیریۀ خانوادگی داشت که بعداً توسعه‌ش داد و دوستا و اساتید رو هم به تیم اضافه کرد. سه نفرن که میرن می‌گردن افراد گرفتار و نیازمند رو پیدا می‌کنن و میان تو کانال مطرح می‌کنن و کمک جمع می‌کنن. امشب دارن برای اجاره‌خونۀ یه خانوادۀ بی‌سرپرست پول جمع می‌کنن. ساکن تهرانن. کانالشونو معرفی می‌کنم. خواستید کمک کنید باهاشون در ارتباط باشید. حضوری هم بخواید ببینیدشون مشکلی ندارن. فقط بهشون نگید شباهنگ معرفیشون کرده. اگه رفتید پی‌وی‌شون و خواستید بگید از کجا آمده‌اید آمدنتان بهر چه بود، بگید از طریق نسرین، نسرین خانوم، خانومِ نسرین :| نگید شباهنگ. خب؟

http://t.me/mehrnabavi

0.75. می‌تونستم عنوان پستو بذارم «من بشم مادر گل‌ها، تو بشی بابای بارون». بخشی از یه ترانه؟ آهنگ؟ شعر؟ سرود؟ از رضا صادقیه که میگه تو بشی مادر گل‌ها، من بشم بابای بارون. ینی من بشم مادر گل‌ها، تو بشی بابای بارون. یا عنوان می‌تونست «بچه‌های مردم»، «یه فولدر دارم تو لپ‌تاپم به اسم کودکان»، «دو گروه از آدما رو هیچ وقت درک نکردم؛ یک اونایی که شکلات دوست ندارن، دو اونایی که بچه دوست ندارن»، «البته فقط ده درصد از پست‌های اینستام برنامۀ کودکه»، «من عاشق بچه‌هام، شما چطور؟»، «حالا می‌فهمم چرا انقدر خواب بچه می‌بینم» هم باشه. کلی فکر کردم راجع به عنوان و فکر کنم عنوان خوبی انتخاب کردم.

1. براش دفتر نقاشی گرفتم، صفحهٔ اولشم باهم نقاشی کردیم


2. همانا یکی از لذت‌بخش‌ترین کارهای دنیا قلقلک دادن پای کودکان است. آقا مبین هستن ایشون. شایدم معین. دوقلوئن، تشخیصش یه کم دشواری داره.


3. مبین «ب» دارد، جوراب «ب» دارد، مبین جوراب دارد. معین «ب» ندارد، معین جوراب ندارد. و این‌گونه بود که ما با جوراب! و به کمک‌حرف «ب»، برادران آقا محسن را شناسایی می‌نمودیم! (این سه بزرگوار که با میم شروع میشن و به نون ختم میشن نوه‌های دوست بابا، آقای ... می‌باشند! حفظهم الله و دامت برکاتهم)


4. با کودک‌ ناآرام و به هر سو لگد زننده و از دیوار راست بالا روندهٔ دوستمان چه کنیم تا دوستمان مقالهٔ سمینارش را ترجمه کند؟ کودک را در آغوش بگیریم و با دو انگشت شست و اشاره، پای چپ کودک را تحت کنترل داشته و با سه انگشت دیگر پای راست او را سفت بگیریم. با این روش در مصرف دست‌هایمان صرفه‌جویی می‌شود و می‌توانیم با اون یکی دستمون تایپ کنیم، سلفی بگیریم، میوه بخوریم، و حتی بیایم پست بذاریم


5. سمت راستی؟ حنانه، شش‌ماهه، دخترِ دخترِ همسایه، مشغول رسیدگی به گل و گیاه و پرپرکردن و از ریشه کندشون. سمت چپی؟ محمدیاسین، چهارماهه، پسرِ دخترِ دخترعمو و پسرعمهٔ اَبَوی. ایشون خسته است و ولم کنین بذارین بخوابم خاصی تو چشاشه. وسطی؟ منم دیگه. دستاشونو گرفتم تو صورت هم چنگ نندازن


6. سمت چپی؟ مهنّا، سه‌ماهه، دخترِ پسرعمهٔ ابوی. عمیقاً به فکر فرورفته و اسیر شدیم به خدای خاصی تو چشاشه. سمت راستی؟ محمدیاسین، هفت‌ماهه، پسرِ دخترِ دخترعمو و اون یکی پسرعمهٔ اَبَوی. انگشت وسط دست چپش سوخته و با اون یکی دستش در صدد چنگ انداختن رو صورت دخترعموی مامانشه. وسطی؟ منم دیگه. دستاشونو گرفتم تو صورت هم چنگ نندازن


7. تو مسجد نشسته بودیم. سالگرد عمهٔ باباست. داشتم با مهنّا و محمدیاسین سلفی می‌گرفتم که این کوچولو اومد گفت از منم عکس بگیر. نمی‌شناختمش. بعداً پرس‌وجو کردم و گویا نوهٔ خواهرشوهر عمهٔ ابوی بنده هستن ایشون. اِلسا، ۱۱ ماهه، نوهٔ خواهرشوهر عمهٔ بابا


8. با ذوق از مامانش می‌پرسن دختره یا پسر؟ مامانش با خوشحالی میگه دختره. لبخندشون محو میشه و میگن اشکالی نداره خدا ایشالا یه پسرم میده

+ بعد از هزاروچهارصد سال هنوز جاهلیم


9. از پشت این تریبون می‌خواستم خسته نباشیدی گفته باشم به دوستان متأهل و بچه‌دارم که هم درس می‌خونن و در حال طی کشیدن پله‌های ترقی‌اند، هم مامان و بابا هستن و با این موجودات گوگولی مگولی دست و پنجه نرم می‌کنن. خدا قوت به همه‌شون. خدایی چه جوری درس می‌خونین؟ این یه الف بچه پدرمو درآورد رسماً. روح اجدادمو آورد جلوی چشمم. ینی خودکارو می‌گرفتی دفترو برمی‌داشت، دفترو نجات می‌دادی سیم لپ‌تاپو می‌کشید، سیمو ول می‌کرد خودکارو برمی‌داشت، بعد دفترو خط‌خطی می‌کرد، خودکارو می‌گرفتی دفتره رو پاره می‌کرد، بعدشم آب لب و لوچه‌شو می‌ریخت رو لپ‌تاپ و کتابات. اصن یه وضعی که نه، صد تا وضع باهم.... بچه‌ی فامیل هستن ایشون. دامت برکاته


10. رفتم آشپزخونه وضو بگیرم که اومد کنارم ایستاد و خندید. با دقت تحت نظرم داشت. خم که شدم مسح بکشم بغلشم کردم و گفتم می‌دونی دارم چی کار می‌کنم؟ گفت منم اکبر! منم اکبر! به نماز میگه اکبر :))) یه جانماز دیگه برداشتم و کنار جانماز خودم باز کردم و گفتم تو هم اکبر. بعد یه کم کشیدمش جلو و خودم رفتم عقب و گفتم آقا پسرا یه کم جلوتر باید وایستن. چادرمو مرتب کردم و شروع کردم به خوندن. خم شد نگام کرد و رفت روسری مامانشو آورد. سرش کرد و دوباره خم شد نگام کرد و خندید. بعد یهو سینه‌خیز رفت سجده.

کودکان تقلید می‌کنند، کودکان یاد می‌گیرند!

آقا احسان هستن ایشون، نوه‌ی همسایه :) دامَ ظلّهُم عالی


11. امشب موقع نماز مغرب دارالحجه بودیم. زیر زمینه. اونجا با دو تا دختر چهار و چهار و نیم ساله به نام‌های فاطمه و صایما دوست شدم. این دو تا در ابتدا سر دفتر و مداد باهم بحثشون میشه و صایما به فاطمه که از ردیف عقب اومده بود میگه دفتر منو خط‌خطی نکن. باهاشون دوست شدم و به هر کدوم یه کاغذ کوچولو دادم برام نقاشی کنن. بعد باهم دوستشون کردم که باهم تو دفتر صایما نقاشی بکشن. فاطمه زیاد بلد نبود و خط‌خطی می‌کرد خدایی. بعدشم از صایما خواستم نقاشیاشو برام توضیح بده. یه ساعتی باهم بودیم و مامانش به مامان‌بزرگش می‌گفت می‌بینی؟ از وقتی اومدیم مشهد، صایما ساکت بود. ببین الان چه گرم و صمیمی شده با این دختر

معنی صایما رو از مامانش پرسیدم. گفت صایما ینی زن روزگار.


12. سوار قطار تهرانم. اول یه دختر دانشجو سوار شد 😊 بعد یه خانم حدوداً چهل ساله 😒 که بعدا فهمیدم پنجاه و دو سالشه. این خانومه بدون هندزفزی داره ویسای شخصیشو گوش میده 😐 تو کوپهٔ بغلی هم که کوپهٔ برادران باشه یه آقاهه تلفنی صحبت می‌کنه 😐 گذاشته روی آیفون. ما هم می‌شنویم. کلا انگار ملت براشون مهم نیست ما هم هستیم و می‌شنویم خصوصی‌جاتشونو. بعد یه دانشجوی دیگه و یه پیرزن با یه خانمه که بچه داره و بچه در حال ونگ زدنه سوار شدن. پیرزنه میگه من صدای بچه رو نمی‌تونم تحمل کنم و قلبمو عمل کردم نمیرم بالا و خانومه میگه من با بچه نمی‌تونم برم بالا و بچه هم حتما باید براش موزیک پخش بشه و ونگ بزنه. الان خانومه، در واقع مامانه، داره گریه می‌کنه که پیرزنه یه همچین چیزی بهش گفت. ما هم داریم دلداری می‌دیم نگریه. اصن یه وضعی 😂 من و دانشجوی اولی تصمیم گرفتیم بریم تخت خیلی بالایی که خانم پنجاه و دو ساله‌ی بدون هندزفری و دانشجوی دومی برن تخت وسطی که این خانم بچه‌دار و خانم مسن تخت پایین سکنا بگزینن. هر چند از نظر شماره‌ی تخت باید اونا این بالا باشن. در ادامه به خانومه گفتم چه پسر نازی دارین. بعد گوشواره‌هاشو دیدم و سکوت پیشه کردم. الانم ازش اجازه گرفتم با پسرش، در واقع با دخترش سلفی یا به عبارت دیگر خودعکس، بگیرم. یه شوکولاتم دادم جیغ نزنه. سرمون رفت به قرآن


13. دو روزم تو مهدکودک برای بچه‌ها نقاشی و الفبا و رنگ‌ها رو یاد دادم و یه ماهه دارم خاطرات این دو روزو تعریف می‌کنم و به‌نظر می‌رسه تا دو سال آینده هم تموم نمیشه خاطراتم. بامزه‌ترین سکانس سلسله خاطراتم اونجا بود که یکی از بچه‌ها بوی وحشتناکی می‌داد و رفتم مسئول تعویض پوشک رو صدا کردم رسیدگی کنه به موضوع. گفتم این بچه بوی شماره دو میده. گفت این بوی شماره یکه که چهار ساعته خشک شده. گفت یه مدت بگذره تو هم بوها رو یاد می‌گیری. این دو روز کلی انرژی گرفتم و کلی تجربه کسب کردم و کلی خاطره و کلی دوستِ چهار پنج ساله پیدا کردم. چرا انصراف دادم؟ اولا تکلیف درس و دکترا مشخص نشده، ثانیاً مدرک و تخصص این کارو ندارم و باید دوره‌شو ببینم، ثالثاً تخصص خودم یه چیز دیگه است و درستش اینه که در راستای تخصص خودم کار کنم و کلی پروژه از استادام گرفتم و اونا رو باید انجام بدم و رابعاً حقوقش. از بچه‌ها شش هفت میلیون می‌گیرن و فکر می‌کردم کمِ کمش یه تومنم به مربی میدن. خودم اگه مدیر اونجا بودم برای یه همچین کاری سه تومن کمتر به مربیا نمی‌دادم. ولی در کمال ناباوری حقوقِ هفتِ صبح تا سهٔ بعد از ظهر، شش روزِ هفته بدون مرخصی و مزایا و بیمه و حتی آب‌جوش برای صبحانه، ماهی دویست تومنه. حقوق، ماهی دویست تومن. همه جا هم روال همینه. یه جورایی میشه گفت بیگاری مُدرن که مسبب این ظالم‌پروری همین مربیایی هستن که این شرایطو قبول می‌کنن. تازه اغلب مربیا هم تخصص مربی‌گری ندارن و این وسط حیفِ تربیت بچه و حیف ساعت‌هایی که بچهٔ بیچاره تو مهد سپری می‌کنه


14. پریروز تو مترو یه دختری هم‌سن و سال خودم با دختر یه‌ساله‌ش کنارم نشسته بود. من محو تماشای بچه و شکلک درآوردن و خندوندنش بودم و اونم تو فاصله‌ای که منتظر قطار بودیم شصت جا زنگ زد و گویا می‌خواست کوچولوشو بسپره به کسی و کسی نبود. دوستاش یا دانشگاه بودن یا کار داشتن یا سرما خورده بودن یا خواب بودن یا جواب ندادن. بالاخره قطار اومد و بی‌خیال دوستاش شد و دخترشو بغل کرد و گفت اشکالی نداره باهم می‌ریم دانشگاه. سوار شدیم و تا برسیم مقصد چشم از بچه برنداشتم. وقتی رسیدن چهارراه ولیعصر دختره به فسقلی گفت با خاله خدافظی کن پیاده شیم. اونم دستشو تکون داد برام. قبل پیاده شدن اسم فسقلیو پرسیدم و لپشو ناز کردم. گفت اسمش ریحانه است. حافظهٔ تصویری من اصلاً خوب نیست و قیافهٔ آدما زود یادم میره. عجیبه که هنوز تصویر ریحانه و مامانش تو خاطرم مونده. چقدر این بچه شیرین بود. چقدر دوست دارم بازم ببینمش.

پند و نتیجه اخلاقی پست: درس خوندن با بچه کار سختیه. اگه به مهدکودک و پرستار اعتقاد نداری سعی کن یا نزدیک مامانت اینا خونه بگیری، یا نزدیک مامانش اینا

والسلام علی من اتبع الهدی


۳۷ نظر ۰۷ آذر ۹۷ ، ۱۹:۴۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۲۶۱- طالع اگر مدد دهد، دامنش آورم به کف

چهارشنبه, ۷ آذر ۱۳۹۷، ۰۲:۲۰ ب.ظ

+ نسرین اینو بزنم چی می‌شه؟

- هممم. چیو بزنی چی میشه؟

+ اینو. ببین، نوشته نیت کنید و کلیک کنید.

- فاله دیگه؛ فال حافظ. بزن ببین چی میگه.

+ بیا تو بزن.

- من اعتقاد ندارم.

+ خب حالا بیا الکی بزن ببینیم چی میگه.

انگشتمو می‌ذارم روی صفحۀ گوشیش و آروم ضربه می‌زنم. شعرو می‌خونم و معنی می‌کنم براش.

- میگه طایر دولت اگر باز گذاری بکند، یار بازآید و با وصل قراری بکند. ینی اگه طایر دولتی بخرید برای ماشینتون و از دولت و محصولات داخلی حمایت کنید یار هم میاد و وصل میشه. شایدم یار داره با طایر دولتی میاد و طایرش پنجر شده. یا تو کارخونۀ طایر دولتی کار می‌کنه و منتظره بهش مرخصی بدن که بازآید به کنعان غم مخور. دیده را دستگه دُر و گهر گر چه نماند، بخورد خونی و تدبیر نثاری بکند. اینجا به یه خون‌آشام که خون می‌خوره اشاره شده. احتمالاً یار در چنگ اون گیر افتاده. دوش گفتم بکند لعل لبش چارۀ من، هاتف غیب ندا داد که آری بکند. اینجا هاتف نامی از غیب اومده و ضمن اشاره به لب یار ابراز امیدواری کرده گویا.

شهر خالیست ز عشاق، بُود کز طرفی،

مردی از خویش برون آید و کاری بکند؟

یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب

بود آیا که فلک زین دو سه کاری بکند؟

۰۷ آذر ۹۷ ، ۱۴:۲۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۲۵۷- میان‌پور

سه شنبه, ۲۹ آبان ۱۳۹۷، ۰۸:۵۳ ق.ظ

موضوعاتی که تو علوم شناختی بررسی میشن، مباحثی هستن که به مغز و کارکرد اون مربوط میشن. پارسال تو یکی از منابع کنکور یه چیزایی راجع به حافظه و یادگیری و اولین باری که یه چیزی رو می‌فهمیم خوندم. برام جالب بود. مثلاً اولین باری که من تبدیل فوریهٔ سیگنال رو یاد گرفتم و فهمیدم به چه دردی می‌خوره، احساس می‌کردم یه اتفاق جدید تو مغزم افتاده. یه حس جدید و عجیب داشتم و حتی می‌تونم بگم زندگی من اون روز به دو بخش تقسیم شد. زندگی من، قبل از یاد گرفتن تبدیل فوریه و زندگی من، بعد از یاد گرفتن تبدیل فوریه. البته نسبت به همهٔ مباحث درسی این حسو نداشتم و ندارم. خیلی از چیزایی که یاد گرفتم برام عادی و طبیعی بودن. در واقع شگفت‌زده‌م نمی‌کردن. دلیلشو نمی‌دونم که کدوم‌هاشون و چرا این حس رو در ما می‌انگیزن و چرا این حسِ روشن شدن یه چراغ تو مغزمون همیشه بهمون دست نمیده. اینو نمی‌دونم. ولی همون موقع که این مباحث رو تو کتاب‌های علوم شناختی خوندم، تصمیم گرفتم هر جا این چراغه روشن شد یادداشت کنم. ینی هر جا که شگفت‌زده شدم بابت چیزی که فهمیدم و یاد گرفتم و دونستم. معمولاً موقع دست دادن این حس به آدم، چشما برق می‌زنه و طرف ذوق می‌کنه و از عبارت‌هایی مثل چه جالب! نمی‌دونستم! استفاده می‌کنه و سعی می‌کنه این چیزی که یاد گرفته و فهمیده و دونسته رو به بقیه هم بگه و چند روز این حس باهاشه و تا آخر عمرشم یادش نمیره. مثل وقتایی که تو گفت‌وگوها با یه کلمه‌ای آشنا میشم و می‌فهمم فلان معنی رو میده. آخریش کلمهٔ «گودَ» بود که به عمرم نشنیده بودم. این کلمه ترکیه و وقتی دختر فامیل گفت این مانتو گودَ هست، نمی‌دونستم منظورش چیه و اون مانتو چجوریه. وقتی فهمیدم گودَ ینی کوتاه، به هر کی می‌رسیدم می‌پرسیدم می‌دونستی گودَ ینی کوتاه؟ بعد وقتی دقیق‌تر اندیشیدیم، درست وقتی که فهمیدم گودَ می‌تونه کوتَه فارسی باشه از شدت ذوق حاصله نمی‌دونستم چی کار کنم و کشفم رو با کی به اشتراک بذارم. ارشمیدس‌وار می‌خواستم فریاد یافتم یافتم سر بدم. یا وقتی اولین بار «خوردیی» رو از خالهٔ بابا شنیدم و منو به خوردیی تشبیه کرد. یا وقتی فهمیدم زانسو اسم آدم نیست و فرهنگ زانسو فرهنگیه که از آن سو نوشته شده باشه و با زامیار و زانیار فرق داره. یا همین چند وقت پیش که فهمیدم خرید و فروش پاسور غیرقانونیه. انقدر تعجب کرده بودم که به هر کی می‌رسیدم می‌پرسیدم می‌دونستی پاسور غیرقانونیه؟ ینی تا قبل از اون روز من به چشم منچ می‌دیدمش و زندگی من موقع فهمیدن این حقیقت دو تیکه شد. قبل از اینکه بفهمم این بازی غیرقانونیه و بعد از اینکه فهمیدم غیرقانونیه. یه مورد دیگه درست کردن ترشی بود. شنیده بودم بعضیا سفرهٔ هفت‌سین نمی‌چینن و میگن برای ما اومد نداره و اتفاق بدی برامون می‌افته، ولی در مورد ترشی درست کردن اینو نشنیده بودم و وقتی این موضوع رو فهمیدم به هر کی می‌رسیدم می‌پرسیدم شما ترشی درست می‌کنین؟ براتون اومد داره؟! مورد بعدی اولین نماز جمعهٔ رسمی بود. چند ماه پیش، یادم نیست دقیقاً چه روزی از تلویزیون شنیدم اون روز سالروز اولین نماز جمعه است. کلی تعجب کردم. فکر می‌کردم نماز جمعه یه پدیدهٔ عادیه که از صدر اسلام وجود داشته و جمعه‌ها برگزار می‌شده در اقصی نقاط سرزمین‌های اسلامی. اینکه سال ۵۸ اولین نماز جمعه برگزار شده باشه برام خیلی جالب بود. حالا تاریخچه‌شو نمی‌دونم ولی تا یه مدت به هر کی می‌رسیدم می‌گفتم می‌دونستی قبل از انقلاب نماز جمعه نداشتیم؟ یا وقتی که فهمیدم دکتر حداد مشاور رهبره به هر کی می‌رسیدم می‌پرسیدم ببینم اونم نمی‌دونسته یا فقط من بودم که در جهالت به سر می‌بردم؟ این شگفت‌زدگی رو نمی‌دونم چجور توصیف کنم. تعجب کردن و فهمیدن معمولی نیست. یه اتفاق خاص و منحصر به فرده که می‌خوای با بقیه هم به اشتراک بذاریش و فراموش هم نمی‌کنی. مثلاً من اولین باری که طی دیدم و با طی کار کردم و باهاش آشنا شدمو یادم نمیاد، ولی اون لحظه‌ای که فهمیدم اون سوراخ کف طی محل قرار گرفتن شیلنگه کلی ذوق کردم و هی طیو به ملت نشون می‌دادم می‌گفتم می‌دونستی این سوراخ برای رد کردن شیلنگه؟ همه هم عاقل اندر سفیه می‌نگریستن بهم.

حالا اومدم بپرسم شیرینی میان‌پر خوردین؟! من تا دیروز فکر می‌کردم اسمش میان‌پور هست. پورشو مثل پورِ کاظم‌پور و آقاپور و گشتاسپ‌پور و علی‌پور می‌دیدم. ولی دیشب که بابا داشت میان‌پر می‌خورد و من در واپسین لحظات بلع و هضم سر رسیدم و گفتم چه خورده‌ای راست بگو نهان مکن، وقتی گفت میان‌پر، وقتی گفتم میان‌پور یا پر؟ یه لحظه حس کردم یه چراغی تو مغزم روشن شد و زندگیم رنگ جدیدی به خودش گرفت. حالا می‌تونم بگم زندگی من از دو بخش تشکیل شده: قبل از وقتی که فهمیدم میان‌پر میان‌پره و بعد از اینکه فهمیدم میان‌پر میان‌پره.

+ شما هم از این تجربه‌های شگفت‌انگیز دارین؟ یا فقط منم که یه تخته‌ام کمه و خدا شفام بده؟


۵۷ نظر ۲۹ آبان ۹۷ ، ۰۸:۵۳
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۲۵۰- سرشو به نشانۀ تأسف تکان داد و رفت ۲

جمعه, ۱۸ آبان ۱۳۹۷، ۱۲:۴۹ ق.ظ

فرض بفرمایید موهاتون بلنده. پهنشون کردید روی بالش و کم‌کم دارید بی‌هوش می‌شید از شدت خستگی. بعد احساس می‌کنید یه چیزی داره روی موهاتون راه می‌ره. وقعی نمی‌نهید بهش. بعد متوجه می‌شیدید اون چیز داره بهتون نزدیک و نزدیک‌تر میشه. سرتونو می‌چرخونید سمتش. اون چیز بغل گوشتونه و داره میاد سمت گردنتون. شش تا هم پا داره. جیغ می‌زنید، خودتونو به در و دیوار می‌کوبید و درخواست کمک می‌کنید. موهاتونو تکون می‌دید و جیغ می‌زنید. جیغ می‌زنید و موهاتونو تکون می‌دیدید. لباساتونو تکون می‌دید. خودتونو تکون می‌دید. جیغ می‌زنید و یه چیزی از لای گیسوان افشان و پریشانتون سر می‌خوره و می‌افته روی تشک. بالشو می‌کوبید توی سرش و همچنان دارید جیغ می‌زنید و کمک می‌خواید. پدرتون وارد صحنه میشه و عنکبوتو برمی‌داره و آخه اینم ترس داره گویان صحنه رو ترک می‌کنه.

+ سرشو به نشانهٔ تأسف تکان داد و رفت ۱

+ حشره‌شناسان کامنت گذاشتن گفتن عنکبوت هشت تا پا داره :|


۱۸ آبان ۹۷ ، ۰۰:۴۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۲۴۳- برق شریف چیه بابا فقط برق چشات

جمعه, ۱۱ آبان ۱۳۹۷، ۰۴:۵۱ ب.ظ

می‌پرسه تو چی شدی بالاخره؟ چی خوندی؟ میگم مهندسم حاج خانوم. سیم‌کشی، لامپ، سیم. برق دیگه. میگه نوۀ منم حسابداری می‌خونه. باباش خودش می‌بردش دانشگاه و خودش میاره. می‌دونه من چند سال تهران بودم. قدیمی‌ترین همسایۀ مامان‌بزرگم ایناست. بچه نداره. نوه هم نداره. اون نوه‌ای هم که حسابداری می‌خونه دختر برادرزاده‌شه. قدیما که خانواده‌ها کلی بچه داشتن، برادرش یکی از پسراشو میده حاج خانوم بزرگ کنه. حال بابا رو می‌پرسه و میگه سلام برسونم. هفتاد هشتاد سالشه. به دنیا اومدن بابا رو یادشه. میگه بابات پنج روز از رسول ما یا کوچیکتره یا بزرگتر. رسول برادرزاده‌شه. عموی اون دختره که حسابداری می‌خونه.

میگم اجازه می‌دید از تلویزیون عکس بگیرم؟ می‌گه آره، بذار چادر سرم کنم از خودمم بگیر. رادیوشو می‌گیره دستش میگه از رادیومم بگیر. می‌شینم کنارش میگم سلفی هم بگیریم بذارم اینستا؟ میگه چقدر تو بامحبتی! تلفن و دفتر تلفن پیششه. میگم شما هم کنار شماره‌ها شکل کشیدین؟ میشه ببینم؟ برای یکی توپ کشیده، برای یکی دوچرخه، برای یکی گربه، گوسفند، درشکه، چند تا سیب. خوراک مقاله‌های معنی‌شناسی و روان‌شناسی و علوم شناختی‌ان این چیزا. اجازه می‌گیرم عکس بگیرم. یکی یکی توضیح میده این شمارۀ کیه. میگم چرا دور شش دایره کشیدین؟ میگه شبیه چهاره آخه. گفتم بچه‌ها دایره بکشن بفهمم ششه.

بچگیام وقتی می‌رسیدم سر کوچه‌شون می‌دویدم که نگیردم، بغلم نکنه، ماچم! نکنه. همیشه دم در می‌نشست و آدما رو نگاه می‌کرد. چند وقتی بود که در خونه‌ش بسته بود و نمی‌دیدمش. پرس‌وجو کردم گفتن حالش خوب نیست. پریشب رفتم دیدنش. چه ذوقی کرده بود. خوشحالی رو می‌تونستم تو چشماش ببینم.

+ خودتون بلدید روی کلمات و جملات قرمزرنگ کلیک کنید یا بگم که اونا عکسن؟

۱۱ آبان ۹۷ ، ۱۶:۵۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

من که از عنفوان کودکیم عاشق این سلسله بودم و قدمت لطفعلی‌خان خیلی بیشتر از قدمت مراده. ولی ذوقم مضاعف می‌شه وقتی می‌بینم این همه مراد تو این سلسله بوده. بعد می‌دونستین اگه روزای اول دورۀ ارشدم دوستم اون یه لیوان آبو نمی‌داد دستم و نمی‌گفت بخور آب نطلبیده مراده، کاراکتر مراد هیچ وقت خلق نمی‌شد؟

داشتم از جلوی تلویزیون رد می‌شدم، نگاهم ناخودآگاه و گذرا افتاد رو زیرنویس برنامه‌ای که پخش می‌شد و کسی نگاش نمی‌کرد. یه برنامۀ مذهبی بود راجع به اربعین و یه آقایی داشت صحبت می‌کرد و اون پایین نوشته بود امامزاده زید، بازار بزرگ تهران. چند قدم از تلویزیون فاصله گرفته بودم که یهو برگشتم گفتم امامزاده زید؟!!! امامزاده زید!!! مامان، امامزاده زید. ببین. ببین اونجا رو. می‌بینی؟ سمت راست آقاهه رو ببین. یه در سبزه. دره یه کم این‌ورتره و دیده نمیشه. ولی ببین، ببین ایناهاش. لطفعلی‌خان اونجاست. اونجا دفنش کردن. قبرش اونجاست. الان امامزاده رو مرمت کردن. قبلاً این‌جوری نبود که. داغون بود. اونجا رو می‌بینی؟ یه کم اون‌ورتر. اونجا تالار کامران‌میرزاست. اینجا بازار کفاش‌هاست. تهِ بازار کفاش‌ها. ببین. و تمام مدت مامان که خدا شفات بدۀ خاصی تو چشاش بود چیزی جز یه آقاهه که روی صندلی نشسته و راجع به عطر اربعین صحبت می‌کنه نمی‌دید و من همچنان داشتم توضیح می‌دادم یه کم اون‌ورتر از آقاهه کجاست و یه کم این‌ورتر از آقاهه و پشت دوربین تو زاویه‌ای که ما ایستادیم چیه.

پ.ن: اگه هشت سال پیش عقل و تجربۀ الانمو داشتم، هیچ وقت تنهایی تو روز تعطیل پا نمی‌شدم برم امامزادۀ مخروبه‌ای که تا حالا نرفتم و تهِ بازاره و بازار تعطیله (+، +، +).

۰۴ آبان ۹۷ ، ۱۷:۲۸
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۲۳۵- مثل یه خاطره از فردا بود

سه شنبه, ۱ آبان ۱۳۹۷، ۰۸:۳۴ ق.ظ

اعتراف می‌کنم که یکی از دردناک‌ترین کارهای دنیا اینه که پنج صبح بیدار شی و در حالی که چشمات از شدت خستگی باز نمی‌شن نور صفحۀ گوشیتو به‌سختی و با بدبختی تحمل کنی و هر کلیدواژه‌ای که به‌نظرت بعداً در نوشتن جزئیات و شرح خوابت کمک می‌کنه رو یادداشت کنی. اینکه اون لحظه نمی‌تونی جمله‌بندی کنی و فقط کلمه می‌نویسی و کلمات رو هم گاهی با غلط املایی می‌نویسی یه طرف؛ درد آنجاست که می‌ری دست و صورتتو می‌شوری و میای می‌بینی هیچی از خوابت یادت نیست جز این چند تا کلمه. یکی از فانتزیامم اینه که یه کانالی داشته باشم که هر روز صبح خواب‌هامو توش بنویسم. ولی به دلایل مختلف شدنی نیست و تو ورد برای خودم می‌نویسمشون. چون اولاً همۀ خواب‌هام مسخره و بامزه نیست که برای بقیه جذاب باشه. خواب پریشان و غم‌انگیز هم می‌بینیم و اونا رو دوست ندارم تعریف کنم. دو اینکه آدم وقتی برای خودش می‌نویسه می‌دونه چقدر توضیح لازم و کافیه، اما وقتی برای بقیه می‌نویسه هم باید اطلاعات شخصی رو سانسور کنه و هم یه چیزی که برای خودش بدیهیه رو کلی توضیح بده تا خواننده متوجه بشه. سه اینکه بعضی خواب‌ها تعریف کردنشون دردسر داره. مثلاً همین دیشب، اپیزود یا بخش اول خوابم سلف دانشگاه دوستم بود و یکی از مسئولین اومده بود از غذای دانشجوها بخوره و ما تو دلمون می‌گفتیم آره جون خودت! از کی انقدر مردمی و خاکی بودی و خبر نداشتیم؟! که خودم می‌دونم این خوابو چرا دیدم ولی نمی‌تونم توضیح بدم. فلذا به شرح اپیزود دوم بسنده می‌نماییم:

گفت مامان، پس کی آدرس وبلاگتو می‌دی منم بخونم؟ گفتم هر موقع همۀ حروف الفبا رو یاد گرفتی. که خب البته می‌دونستم همۀ حروفو بلده و قبل از معلم یادش دادم :| گفت همه رو بلدم. گفتم ولی این کافی نیست و باید تا فردا صبر کنیم ببینیم نمرۀ املای دو تا حرف آخرو هم بیست... یاد تمام زجرهایی که خودم برای به دست آوردن این نمره کشیده بودم افتادم. یادم افتاد هر بار هر نمره‌ای که می‌گرفتیم مامان و بابا باید امضا می‌کردن و یادم افتاد بابا هیچ وقت نمرات زیر بیستم رو امضا نمی‌کرد و مامان امضاشون می‌کرد. یادم افتاد املا نوزده گرفته بودم و مامان تهران بود و معلممون گفته بود باید با امضا بیاید مدرسه و بابا به نیابت از مامان امضایی شبیه امضای اونو روی برگه زد و من چقدر غصه خوردم که بیست نگرفتم. اینا تو خواب یادم افتاد و حرفمو پس گرفتم و گفتم اگه من و معلمت از عملکرد فردات راضی باشیم و من مطمئن بشم که دیگه همۀ حروف الفبا رو بلدی و همۀ کلماتو می‌تونی بخونی آدرس وبلاگمو می‌دم بهت که خاطراتمو بخونی. یه دختر یک‌روزه و اگه بخوام دقیق‌تر بگم یکی دو ساعته هم تو بغلم بود و داشتم یه جایی می‌نوشتم که دخترم چهار صبحِ پنجمین ماه هزار و چهارصد و چهار به دنیا اومد و پنج و پنج دقیقه برای اولین بار شیر خورد. بعد تو کفِ این چهار و پنج بودم که نامبرده محتویات معده‌شو روی شونۀ راستم خالی کرد و شما که غریبه نیستین، یه کم چندشم شد از این کارش، ولی ضمن ذوق مضاعف با خودم گفتم حتماً از این صحنه باید عکس بگیرم و بعد به یادداشتم این نکته رو افزودم که دخترم برای اولین بار آروغ زد. باباشونم خونه نبود. لابد سر کار بود دیگه. حالا نمی‌دونم این چه کاریه که قبل از پنج صبح باید خانه و کاشانه و زن و زندگی رو ترک بگه. ولی موضوعی که بیشتر ذهنمو درگیر کرده اینه که پسرم مردادماه امتحان املا داشت؟ نظام آموزشی ینی قراره دگرگون بشه تا هفت هشت سال آینده؟ یا بچه‌م تجدیدی آورده و مونده برای تابستون؟ همچین لباسی به همین رنگ هم تنم بود و الان حتی دارم به این هم فکر می‌کنم که آیا مردادماه زمان مناسبی برای پوشیدن این لباسه؟ بعدشم اینکه هر جوری حساب می‌کنم سال ۱۴۰۴ نمی‌تونم یه پسر کلاس اولی داشته باشم و همه‌ش هم تقصیر توئه که هنوز پیدام نکردی.


۰۱ آبان ۹۷ ، ۰۸:۳۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۲۲۶- سفرنامۀ نه چندان مختصر :دی

شنبه, ۲۱ مهر ۱۳۹۷، ۰۷:۲۲ ب.ظ

این ۹۱ تا، به جز یادداشت ۶۸ام خاطراتی هستن که در طول سفر نوشتم. برای اینکه بیات نشن و تازه از تنور درومده بخونیدشون، همون موقع برای پست قبلی کامنت می‌ذاشتم اینا رو. و برای اینکه به‌عنوان پست مستقل تو آرشیوم هم داشته باشم، اینجا هم می‌ذارمشون. تک‌تک پستشون نکردم که دم به دیقۀ ستارۀ اعلان پست جدید برای دنبال کنندگان وبلاگم روشن نشه و کلافه نشدید :)




۱. این دانشجوهای کوله به دوشی که تو راه‌آهن دیدم و الان کوپهٔ بغلن، وقتی دیدمشون یه حسرتی تو نگاهم بود که در قالب کلمات نمی‌گنجه (۱۱ مهر ۹۷، ۱۵:۰۹)

همین تو نبودی که تا پارسال آه و ناله می‌کردی و از غم غریبی و غربت می‌گفتی؟

۲. دیشب داداشم برای مامانم یه کیف کادو داد. بی‌مناسبت‌. منم خیلی وقته کیف مجلسی نخریدم و داشته‌هامم یا دادم رفته یا کهنه شدن و کیف نو ندارم خلاصه. تصمیم داشتم یه کیف برای خودم بگیرم و هی صبر می‌کردم اوضاع اقتصادی مملکت به ثبات برسه بعد. کیف مامانو که دیدم گفتم منم ایشالا از مشهد می‌گیرم. تو کوپه، یهو مامانم یاد کیفش افتاد و کلی از داداشم تشکر کرد و کلی دعاش کرد و بعد برگشته به من میگه تو هم که گفتی از مشهد می‌خری برام. زیپش فلان باشه و رنگش بهمان باشه و پیشاپیش از تو هم ممنونم و خیر از جوونیت ببینی و ایشالا به مرادت برسی و خوشبخت شین و اینا. بعد داداشم میگه بیا همینی که من خریدمو دنگی حساب کنیم تو دیگه نخر. 

آقاااااا من اصن منظورم این نبود که می‌خوام برای مامان کیف بخرم. برای خودم می‌خواستم بخرم :| :))) سوء تفاهم شده به خدا :| نتیجهٔ اخلاقی: هنگام ادای جملات، فاعل و مفعول و مضاف‌الیه و متمم و مسند و فعل و حروف ربط و اضافه و سایر ملزومات جمله رو دقیق بیان کنید که تو این اوضاع اسفناک اقتصادی خرج‌های پیش‌بینی نشده و بی‌مناسبت و کمرشکن تراشیده نشه براتون (۱۱ مهر ۹۷، ۱۵:۲۴)

الان قیمتا ( قیمت هر چیزی) یه جوری گزاف و عجیب و تخیلیه که نمی‌دونی اون عددی که روی اجناس زدن به ریاله، تومنه، چیه؟! همین‌جوری صفر بی‌زبونو ردیف کردن کنار هم :(

۳. هم‌قطاران خسته‌ای دارم این سری. از وقتی سوار شدن خوابن :| به این حجم از سکوت عادت ندارم. معمولاً قطارای دوران دانشجوییم اینجوری بودن که تو همون نیم ساعت اول همه سیر تا پیاز زندگیشونو می‌ریختن وسط دایره (در واقع وسط زمین مستطیل‌شکل بین دو تا تخت) و آی حرف می‌زدن! آی حرف می‌زدن :))) ولی اینا اصن هیچی نمیگن :دی (۱۱ مهر ۹۷، ۱۵:۳۸)

انصافاً تو هم زیادی کم‌خوابی :|

۴. گشنمه :| بیدارشون کردم میگم ناهار نمی‌خورین؟ بیست دیقه به چهاره. میگن نه. اگه تو گشنته بخور :| سیر و خسته‌ن (۱۱ مهر ۹۷، ۱۵:۴۳)

چقدرم غذا خوردی. اون همه داد و بیدار کردی نصف ساندویچم به زور خوردی

۵. ساعت چهار ناهار خوردیم، فیلم دیدیم و الان داریم منچ بازی می‌کنیم. از این منچ‌های موبایلی :دی منم همیشه رنگم آبیه. حدودای سه سه و نیم قطار داشت محمد رسول الله رو پخش می‌کرد و اوایلش که خواب بودیم (بودند) و و ندیدیم. از بعدِ فوت آمنه دیدیم و چقدر خوب بود، چقدر قشنگ بود. چقققققققدر عالی. چقدر دوستش داشتم و چقدر افسوس می‌خورم که پیش از این ندیدمش. یادم باشه بعداً دوباره و سه‌باره و چهارباره ببینمش. چقدر لذت بردم از این فیلم ^-^ (۱۱ مهر ۹۷، ۱۷:۳۱)

انقدر خوب بود این فیلم که بیش از پیش‌ عاشق حضرت محمد شدم ^-^



۶. بازی منچو من بردم

میانه (اسم یه شهریه تو استان خودمون) نگه‌داشته بودن برای نماز.

همه‌مون پیاده شدیم و چون لپ‌تاپ خودم و داداشم و دوربین و کلی چیز میز مهم تو کوپه داشتیم بدو بدو خوندم و زودی برگشتم قطار که مراقب وسیله‌هامون باشم. داشتم سوار می‌شدم که یه خانوم شیک و مسن گفت دخترم؟ از گوشی و اینترنت سردرمیاری؟ منم که عاششششششق کمک کردن به ملتم، گفتم بله یه کم. گوشیشو داد و گفت ما از ترکیه میایم و داریم می‌ریم مشهد. لهجه‌ش مشهدی بود. گفت خطم روشنه ولی هر چی دادهٔ گوشی‌مو باز می‌کنم تلگرامم وصل نمیشه. اینترنت نمیره کلاً. گوشی‌شو گرفتم و گفتم ایرانسلین یا همراه اول؟ گفت ایرانسل. گفتم برنامهٔ ایرانسل من دارین؟ گفت آره. رفتم اون تو و دیدم بستهٔ اینترنتیش ۲ تا ۷ صبحه. گفتم الان این ساعت بسته ندارین. گفت کار واجب دارم. چی کار کنم؟ ۱۴۰۰ تومن شارژ داشت فقط. گفتم با این مبلغ می‌تونم براتون یه گیگ یه ساعته بگیرم. بگیرم؟ گفت آره. بعد که اینترنتشو فعال کردم دیدم تلگرام ایکس و پلاس و از این تلگراما داره که فیلترشکن لازم داره. گفتم تلگرام فیلتره. فیلترشکن ندارین؟ داشت، ولی کار نمی‌کرد. سریع رفتم بازار و براش تلگرام طلایی دانلود کردم. قبلش بازارش نیاز به آپدیت داشت. اونو اول به‌روزرسانی کردم. شمارهٔ تلگرامشو که پرسیدم گفت ۹۱۵. از اونجا فهمیدم مشهدی‌ان. نصب که شد، از قسمت تنظیمات، دانلود خودکارشو غیرفعال کردم و گوشیو دادم دستش و گفتم درست شد. بعد قطار سوت زد که ینی سوار شین دارم میرم. سوار شدیم و همهٔ این کارا رو تو کمتر از سه چهار دقیقه انجام دادم :دی کلی تشکر کرد و منم کلی ذوق‌زده و خوشحالم الان. و جالبه با اینکه تو اکانت ایرانسل من و تلگرامش اسمشو نوشته بود و شماره‌شم گفت بهم، مطلقاً هیچی یادم نمیاد و الان نه اسمشو می‌دونم نه شماره‌ش یادمه (۱۱ مهر ۹۷، ۲۰:۱۹)

۷. فکر کنم سه چهار ساعت پیش تهرانو رد کردیم. خواب بودم اون موقع. ایستگاه قزوین که رسیدیم رفتم بخوابم. گفتم اینجا قزوینه و خوابیدم. مامان گفت از کجا فهمیدی قزوینه؟ گفتم از ساعت، از این دار و درختا. ناسلامتی خاطره داشتم چهار پنج ماه پیش از این ایستگاه. چه صبحی بود اون صبح. دلم فقط خواب می‌خواست و باید می‌رفتم سر جلسهٔ امتحان. الان بیدارم و دلتنگ... دقیقاً هم نمی‌دونم تنگِ چی و کی و کجا. شاید دلتنگ تاکسیای روبه‌روی کوچهٔ رستاک که صُبا وقتی می‌رفتم فرهنگستان راننده‌ها داد می‌زدن آریاشهر، جنت‌آباد، خانم آریاشهر؟ امان از بی‌خوابی‌های شبانه که با آنتن ندادن گوشی و کمبود باتری و فاصله از پریز همراه باشه و جز خیره شدن به سقف و یادداشت‌های بی‌سروته راه دیگه‌ای نداشته باشی (۱۲ مهر ۹۷، ۰۳:۳۷)

۸. در شهری به نام گرداب (که از گوگل جست‌وجو کردم و سر از استان مازندران و لرستان و کهکیلویه و بویر احمد درآوردم) نماز صبح خوندیم. نمی‌دونم کجاییم دقیقاً ولی حدسم به سمنانه. برای صبونه، عمه‌ها کیک درست کرده بودن و آورده بودن راه‌آهن. خاله‌ها هم نون روغنی گرفته بودن برامون. الان دارم کیک می‌خورم و می‌بینم کیک کشمشیه. اسم کشمش هم حتی حالم رو متحول می‌کنه چه برسه به خوردنش. داشتم دونه دونه کشمشا رو شناسایی می‌کردم و جدا می‌کردم و می‌دادم به بابا که یکیش انگار خودشو مخفی کرده بود و ندیدم و خوردم. آقا وقتی حضور کشمشو زیر دندونم حس کردم و خرچ صدا داد چنان عقی زدم که می‌خواستم شام و ناهار دیروز و پریروز و پس‌پریروز و هر چی تو معده‌م از روزهای پیشین ذخیره دارمو بالا بیارم. کشمش نریزید تو کیکایی که من قراره بخورم. مرسی :) (۱۲ مهر ۹۷، ۰۷:۲۰)

۹. صبح یه کم بعد نماز خوابیدم، همه‌ش خواب وبلاگمو می‌دیدم. خواب می‌دیدم پستمو ۱۵ نفر لایک و ۱۴ نفر دیس‌لایک کردن. بعد داشتم دنبال کلمهٔ سلام تو کامنتا می‌گشتم و گوگل همهٔ کامنتای سلام‌دارو نشونم داد. بقیه‌ش یادم نیست دیگه. با صدای بلند بچهٔ کوپه بغلی بلند شدم. با صدای فوق‌العاده بلند داشت آواز می‌خوند :| (۱۲ مهر ۹۷، ۰۷:۳۶)

تا ظهر صداش رو مخم بود :|

۱۰. از دیشب همه‌ش به این سریال شبکهٔ سه فکر می‌کنم که نتونستم ببینم. بعداً باید دانلود کنم. سر جمع نیم ساعتم ندیدم فصل اولشو. دوست نداشتم. هم به خاطر اسم فیلم و پیش‌فرضی که از فیلمای عاشقانهٔ ایرانی داشتم، هم به خاطر این دختره ارغوان. اصلا از حرف زدن و ادا و اطواراش خوشم نمیومد. نه تنها اون، بقیهٔ کاراکتراشم دوست نداشتم. غیرقابل درک و ناملموس بود رفتاراشون. لوس :|، چندش :|. بعد یادمه تو یه سکانسی پسر کوچیکهٔ خانواده (فکر کنم اسمش حامد بود) گفت رتبهٔ تک‌رقمیه و المپیادیه و مهندسی می‌خونه و اِله و بِله و جیمبله. گفتم ایول لابد شریفیه. بعد تو یه سکانسی داشت از شهرستان که دانشگاه و خوابگاهش اونجا بود میومد تهران :| مگه داریم؟ مگه میشه؟ ینی نویسنده به این فکر نکرده اینا معمولا میرن شریف؟ تازه این پسره که تهرانی بود، چه مرضی داره بره شهرستان و خوابگاه؟ شریف نشد امیرکبیر، خواجه نصیر، علم و صنعت، ولی دیگه شهرستان آخه؟ ولی چون سریالو دقیق نمی‌دیدم پیگیری نکردم ببینم چی به چیه. ولی فصل دومشو دوست داشتم. بازیگراشم همین‌طور. در کل این سریالایی که دههٔ شصت و هفتادو نشون میده رو دوست دارم. وقتی اون دوره رو می‌بینم خاطره‌هام زنده میشن انگار :))) مانتوهای اپل‌دار بلند، تاکسیای نارنجی و زمان جنگ و در کل چیزای قدیمی رو دوست دارم. شباهنگ که سریال نمی‌دیدی همه عمر، دیدی که چگونه سریال، شباهنگ گرفت؟ (۱۲ مهر ۹۷، ۰۷:۴۲)

۱۱. الان فکر کنم نزدیکیای نیشابور باشیم. یکی از دوستان کامنت گذاشته که دیشب معلوم شد که ارغوان دختر مالکه. منم با ذوق داداشمو که نه فصل یکو دیده نه دو رو و نه کلا سریال می‌بینه و هر موقع هم ما می‌بینم مورد تمسخر قرار میده که داریم عمرمونو تلف می‌کنیم بیدار کردم میگم اون دختر لوس که ازش خوشم نمیومد دختر مالک بود!!! خمیازه‌کشان با یه چشم باز و یه چشم بسته جواب داد میگی چی کار کنم؟ :| و دوباره خوابید. حالا ما یه بار از یه سریالی خوشمون اومدااااا. ببین چجوری ذوقمو کور می‌کنه؟ الان دارم افسوس می‌خورم قسمتای اولشو ندیدم و آیا دانلود کنم یا نکنم؟ ولی به خدا دختره رو مخمه هنوز. خییییلیا، نه یه کم (۱۲ مهر ۹۷، ۱۰:۵۸)

۱۲. نیم ساعت پیش رسیدیم. اگه قول بدین نیاین پیدامون کنین و ترورم نکنین بگم‌ که جایی که در اونجا سکنا گزیده‌ایم خیابان چهل‌وچهارمه :)) چهار، این عدد دوست‌داشتنی (۱۲ مهر ۹۷، ۱۳:۳۲)

اگه دقیق‌تر بگم چهار تا خیابون بعد از ۴۴ :دی

۱۳. تو این بیست و چند سال عمر بابرکتم کمِ کم بیست و چند تا هتل دیدم و تجربه کردم و این اولین باره می‌بینم بعد از گرفتن خدا تومن هزینه برای هر شبش، برای آبِ خوردن و اینترنت هزینهٔ جدا می‌گیرن. خب یا نگیر یا روی همون هزینهٔ هتل بگیر. یه بطری آب دو تومن، پونصد مگ پنج هزار، با سرعت حلزون :| (۱۲ مهر ۹۷، ۱۶:۰۹)

واااای غذاهاشو بگو. ینی هر چی از منو سفارش میدم، سری بعدی اون غذا رو می‌فرستم لیست سیاه و حاضر نیستم حتی بهش فکر کنم :|

۱۴. داریم با اسنپ می‌ریم سمت باب‌الرضا و من دارم اینا رو هی تمرین می‌کنم یادم نره:

هر جا زعفران دیدم: حامد سپهر، کبوتر و یاکریم دیدم: من مبهم، گلی آرزوهای نجیب، دختر کوچولو دیدم: نیلگون، یاد وبلاگ و کامنت افتادم: بلوئیش، نسیم خنک صبح وزیدن بگیره: صبا مهدوی، خادم مهربونی که لبخند می‌زنه: نسرین، هر وقت دلدادگان دیدم یا هر وقت از قطار پیاده شدم که برم نماز بخونم یا هر وقت که دو تا مهره منچم هنوز وارد بازی نشده بود ولی به‌طرز حیرت‌آوری با ۵ ۶ تا ۶ِ پشت سر هم بردم، رفتم صحن گوهرشاد و نمازِ صبح جمعه، حاج آقا سوره جمعه رو خوند: صالحه، هر جا در دیدم: حورا منتظر اتفاقات خوب، صحن انقلاب، روبروی گنبد و ایوان طلا: نیایش، دخترای کوچولو دیدم که دنبال کبوترا می‌کنن و انگار نه انگار پدر مادری دارن: شهاب‌الدین، بچهٔ شیطونی دیدم که با تذکرهای خادمان به خودش و مامانش هم‌چنان دست از فعالیت و احتمالا سر و صدا برنمی‌داره: آرزو، هر وقت اسمال (؟) طلا رو دیدم: فاطمه (این اسمال چیه خدایی؟!)، گنبد: احسان، وقتی باد کولرهای حرم خورد بهم و لرزم گرفت: هوپ، اگه موقع نقاره زدن اونجا بودم: آنشرلی، سقاخونه رفتم: راضیه، اون چیزایی که باهاش ضریحو تمیز می‌کننو دیدم: بهاره، نوشته‌ای چیزی روی در و دیوار دیدم: مهرناز، بارون اومد: زد عچ آر، هر وقت اسکرین گوشی‌مو دیدم: نلیسا، هر وقت یکی از اون خادمای حرم که سن و سالی ازشون گذشته، از اون پیرغلامای امام رضا که لباس فرم بلند مشکی می‌پوشن دیدم: شهرزاد، گنبد طلا رو دیدم: دکتر یونس، باب‌الرضا و گوهرشاد رفتم: مهتاب، ساعت چهار تو حرم باشم: دیوانه، اگه تو حرم، لهجه یزدی شنیدم: یاد ezefa بیفتم. و حاجت‌روایی دوستان که خالی خالی التماس دعا گفتن :دی (۱۲ مهر ۹۷، ۱۶:۵۹)

۱۵. دو رکعت نماز به نیابت از همه‌تون خوندم و الانم می‌خوایم نماز مغرب بخونیم به جماعت. شب شهادت امام چهارم هم هست (۱۲ مهر ۹۷، ۱۷:۳۵)

۱۶. دعای کمیل، باب‌الجواد :) (۱۲ مهر ۹۷، ۱۹:۲۰)



۱۷. تو لابی (یادم باشه بعداً معادل فارسیشو چک کنم ببینم چیه) نشستیم منتظر سرویس هتلیم ما رو برای نماز صبح ببره حرم (۱۳ مهر ۹۷، ۰۳:۲۱)

چقدرم به موقع اومد این سرویس. کلاً تو این سه روز یه بار با سرویس رفتیم حرم :| کلاً یه بار :|

۱۸. اولین دعای ندبهٔ عمرم :) اون حیاطی که (حیاط می‌گن؟) ایوان طلا داره (ایوان رو هم مطمئن نیستم که درست می‌گم. یه جای طلاییه). تو اون حیاطیم خلاصه (۱۳ مهر ۹۷، ۰۵:۴۴)



۱۹. عرضم به حضورتون که، خانواده گفتن بعد نماز، ساعت پنج برگردیم هتل. من گفتم بیشتر بمونیم و دعای ندبه هم بخونیم. گفتن پس تا هفت. گفتم نه یه کم بیشتر بمونیم و حیاطا رو هم بگردیم (من می‌گم حیاط، شما بخون صحن). بعدش متفرق شدیم که تا هشت هر کی‌ هر کاری خواست بکنه. اینم بگم که من با اینکه کم‌خوابم ولی اون مقدار خواب لازمم رو باید انجام بدم. نتیجه آنکه من اواسط دعای ندبه داشتم بیهوش می‌شدم و متفرق بودیم و من نمی‌تونستم ابراز ندامت کنم و برگردیم و داشتم از خواب و خمیازه می‌مردم. ولی الان زنده‌ام و دارم حیاطا رو می‌گردم (۱۳ مهر ۹۷، ۰۷:۱۷)

خدایی من خیلی کم می‌خوابم. ولی اون کمو حتما باید بخوابم :| مثلا الان که دارم کامنتا رو جواب میدم خانواده خوابن. ولی برای من همون چند ساعت خواب دیشب کافی بود.

۲۰. داریم با بی‌آرتی برمی‌گردیم هتل صبونه بخوریم. بی‌آرتیای اینجا هم مثل بی‌آرتیای شهر خودمون خانوما عقبن آقایون جلو. تهران ولی برعکسه. به جای بی‌آرتی هم بهتره بگیم اتوبوس تندرو. قیمت بلیت اینجا ۵۰۰ تومنه. تهران و تبریزو نمی‌دونم چنده :| (۱۳ مهر ۹۷، ۰۷:۴۵)

از مامانش اجازه گرفتم ازش عکس بگیرم



۲۱. یه آقای عرب داشت به زبان عربی دنبال نونوایی می‌گشت و از مغازه‌داری که ما از جلوی مغازه‌ش رد می‌شدیم آدرس می‌پرسید. مغازه‌دار، عربی متوجه نمیشد. بابا متوجه میشد ولی نونوایی رو بلد نبود. بابا از مغازه‌دار آدرس نونوایی رو پرسید و به آقای عرب گفت. به این میگن کار تیمی. ینی یکی آدرس بلده عربی بلد نیست، یکی عربی بلده آدرس بلد نیست. و با همکاری هم یه آدرس عربی رو به مرد عرب میگن و اونو به مقصود می‌رسونن (۱۳ مهر ۹۷، ۰۸:۰۴)

در همین راستا یه انیمیشن هست که خرگوش و لاک‌پشت همکاری می‌کنن باهم و به هم کمک می‌کنن که به هدفشون برسن

۲۲. با این مقدمه که صبحانه سلف‌سرویسه و هر کی خودش میره هر چی می‌خواد برمی‌داره، مامانم سر میز صبحانه برگشته بهمون میگه وقتی داشتم پنیر برمی‌داشتم یه آقایی تو بشقابم گوجه و خیار می‌ذاشت. نمی‌دونم رو چه حسابی بود. شاید اشتباه گرفته بود‌. داداشم هم مامانو پوکرفیس نگاه می‌کرد که اون آقا من بودم :| منم داشتم میز و صندلیا رو گاز می‌گرفتم از شدت خنده :))))))) (۱۳ مهر ۹۷، ۰۸:۵۶)

دیروزم بابا داشت عکسایی که خودم موقع وضو گرفتنش یواشکی ازش گرفته بودمو نشونم می‌داد می‌گفت امید گرفته :|

۲۳. دارم با مامان می‌رم حرم برای نماز جمعه. کیا نماز جمعهٔ کربلای ما یادشونه؟ هنوزم همون‌قدر بلدیم که اون موقع بلد بودیم :دی (۱۳ مهر ۹۷، ۱۰:۰۶)

۲۴. الان تو صف بازرسی هستیم. از اینا که آدمو می‌گردن چیز خطرناکی همراش نباشه. یه خانومی صف کناری ایستاده که قاب گوشیش جغد بنفشه. پشت سرش یه خانوم دیگه با یه بچه تو کالسکهٔ قرمز ایستاده و یه کیف دستی جغدی دستشه. اینا رو دیدم یاد خودم افتادم :دی (۱۳ مهر ۹۷، ۱۰:۴۵)

روی دیوار پل عابر پیاده هم یکی نوشته بود مرادلو. عکس گرفتم ازش :دی



۲۵. نیم ساعته نشستم به خیال اینکه خطبه گوش می‌دم با دقت دارم به حرفای یه آقایی که صداش از بلندگو پخش میشه و راجع به مسائل روز از جمله اینترنت و فضای مجازی و ازدواج اینترنتی و طلاق و تصادفات و امنیت کشور و آمار استان خراسان صحبت می‌کنه گوش میدم. الان یه آقایی اومده میگه گوش جان بسپارید به خطبه‌های پرصلابت امام جمعهٔ محترم حضرت آیت الله علم‌الهدی :| پس اینی که گوش می‌کردم چی بود؟ کی بود؟ (۱۳ مهر ۹۷، ۱۱:۲۲)

خطبه رو مگه نباید کسی که نماز می‌خونه بخونه؟ پس چرا صدای خطبه‌خوان و نمازخوان (امام جمعه میگن؟) فرق داشت؟ شایدم اون حرفا خطبه نبودن کلا.

۲۶. الان اذانو گفتن. نمی‌دونم دیگه بعدش چی میشه. یه آقایی داره حرف می‌زنه و موضوع حرفاش مذهبی و تفسیر قرآنه. فعلا گوش می‌دم ببینم شبیه خطبه است یا نه. از یه خانومه پرسیدم ما مسافریم. آیا نماز عصر جمعه رو هم باید شکسته بخونیم؟ گفت آره. گفتم ظهر هم دو رکعته دیگه؟ یه کم بعد اونم نحوهٔ بی‌صدا و خاموش کردن گوشی‌شو ازم پرسید (۱۳ مهر ۹۷، ۱۱:۳۲)

وسط خطبه یه شعر از باباطاهر خوند که دل و دیده داشت. ز دست دیده و دل هر دو فریاد نه ها. یه شعر دیگه. هر چی فکر می‌کنم یادم نمیاد.

۲۷. وقتی دارم اینا رو می‌نویسم، مامانم هم می‌خونه. منم سعی می‌کنم ریزش کنم نتونه بخونه :دی ولی بازم می‌تونه بخونه :))) نخون خب :دی مامان سمت چپم نشسته، یه خانومه هم سمت راستمه. خانومه عطر مامانو برداشت یه نگاهی کرد و گفت خوش‌بوئه و گذاشت سر جاش. بعد تسبیح مامانو که از کربلا گرفتیم برداشت و نگاه کرد و گفت خوشگله و گذاشت سر جاش. چند لحظه بعد مامان تسبیحو برداشت ذکر بگه، تسبیح منهدم شد پاشید نابود شد اصن :))) چشم‌هایش :| :دی (۱۳ مهر ۹۷، ۱۱:۵۱)

۲۸. چند تا خانوم عرب‌زبان تو صف ما هستن که دارن وسط خطبه نماز می‌خونن. اون خانومه که نحوهٔ خاموش کردن گوشیشو ازم پرسید، گفت بهشون بگم باید به خطبه گوش بدن و نماز مستحبی نخونن. گفتم اینا فارسی متوجه نمیشن و خطبه‌ها رو نمی‌فهمن. برای همین نماز می‌خونن :) گفت آهان. باشه پس :) اینا همون حسی رو دارن که ما تو کربلا داشتیم. ولی اونجا یه وقتایی به خاطر ما سخنرانی فارسی هم ارائه می‌کردن و چقدرم لهجهٔ فارسیشون بامزه بود. اینجا ولی ندیدم سخنرانی به زبان عربی باشه (۱۳ مهر ۹۷، ۱۲:۰۲)

روز آخر یه جایی رو کشف کردم سخنرانی عربی داشت.

یه پسر و دخترم صحن غدیر انگلیسی حرف می‌زدن. به چیزی به هم گفتن بعد گفتن ان‌شاءالله اِگِین. ولی خدایی سخته یه جایی باشی زبونشو نفهمی.

۲۹. مامانم میگه اینا رو برای کی می‌نویسی؟ کی می‌خونه؟ میگم اینا پست نیست. یادداشته. چون دوست ندارم دم به دیقه ستارهٔ وبلاگم روشن بشه و ملت هی بیان ببینن من دارم گزارش لحظه به لحظه میدم، بی‌صدا دارم تو قسمت کامنتا یادداشت می‌کنم حرفامو. بعد تعداد آنلاینا رو نشونش می‌دم میگم ببین، اینا الان دارن حرفامو می‌خونن :))) (۱۳ مهر ۹۷، ۱۲:۱۰)

۳۰. خب به سلامتی، دومین نماز جمعهٔ زندگی‌مو به منصهٔ ظهور رسوندم و تقدیم درگاه احدیت کردم :دی خیلی باحال بود. دو تا قنوت داشت. قنوتاشو چون متوجه نمی‌شدم چه ذکری میگه و چون دوست نداشتم الکی تکرار کنم، همون ذکر همیشگی خودمو گفتم (۱۳ مهر ۹۷، ۱۲:۳۸)

یه موقع تو مصاحبه‌ای جایی ازم پرسیدن نماز جمعه میری یا نه، میگم من پشت سر آقای علم‌الهدی نماز خوندم. چی فکر کردین؟ :)))

۳۱. برای نماز صبح، خانواده رو با خودم آوردم رواق غدیر. این رواق کوچیکه و زود پر میشه و باید از حدودای سه بیای بشینی تو صف نماز و بعدش درو می‌بندن. الان که من اینو می‌نویسم کامل پر شده و درو بستن و نیم ساعتم تا اذان مونده هنوز. بعد نمازم قرآن می‌خونن و گل می‌دن به ملت :) پارسال تنهایی اومده بودم اینجا (۱۴ مهر ۹۷، ۰۳:۳۳)

۳۲. وضو با ناخن مصنوعی درسته؟ الان چند نفر تو صف نماز هستن ناخن مصنوعی دارن :| یکیش لاک هم داره :|

ظهرم یه دختره اومده بود از خانم خادمی که کنارم نشسته بود می‌پرسید بعد از وضو لبم خونی شده، وضوم باطل میشه این‌جوری؟ خانومه هم گفت نه، ولی اگه خون رو صورتته هنوز، چون نجسه بشور. ولی وضوت سر جاشه.

یه خانوم مسن هم اومد از خانوم سمت راستی که آب داشت آب خواست. گفت خوابم برده و وضوم باطل شده و یه کم آب بده همین جا وضو بگیرم. وضو گرفت. ولی دستاشو نشست اصن. در گام اول دست راستشو پر آب کرد و صورتشو شست :| تموم که شد بهش گفتیم اول دستاتونو باید می‌شستینا. گفت الان که تموم شده دستام خیسه دیگه :| (۱۴ مهر ۹۷، ۰۴:۱۴)

۳۳. دیشب رفته بودیم فروشگاه رضوی. دونات گرفتیم و به یاد دوستان! داشتم دنبال مارشمالو می‌گشتم :)) و نبود. به امید گفتم بپرسه از یکی از مسئولین ببینیم دارن یا نه. اصن نمی‌دونستن مارشمالو چیه. امید گفت فارسیش چی میشه؟ اونو بگو بپرسم ازشون. گفتم والا فرهنگستان نبات‌پفی، پف‌نباتی، یا یه همچین چیزی معادل گذاشته ولی دقیق نمی‌دونم. که خب بعید بود کسی که مارشمالو نشنیده معادلشو شنیده باشه. بیرون فروشگاه تو یه مغازه دیدم و به بابا گفتم ایناهاش. اینو می‌گفتم. کلی هم سلفی گرفتیم با مارشمالوها :))) پارسال و پیارسال مارشمالو می‌خریدم هزار تومن، دیشب گرفتیم هفت تومن :| چه خبره واقعا؟ قیمت روشم پاک کرده بودن نامردا. نهایتش دو تومن، یا اصن سه تومن. هفت تومن خیلی دیگه ستمه (۱۴ مهر ۹۷، ۱۰:۳۵)



۳۴. واااای بچه‌ها همین الان بهم پیام اومد که برای غذای امام رضا، مهمانسرای حرم دعوت شدم و چهار نفر همراه هم می‌تونم با خودم ببرم. قبل اومدن اپ رضوانو رو گوشی خودم و مامان و بابا و امید نصب کرده بودم و پیامو از این طریق دریافت کردم. ذوق‌مرگم الان :دی (۱۴ مهر ۹۷، ۱۲:۳۲)



۳۵. شام خوردیم و داریم از مهمانسرای امام رضا برمی‌گردیم و به‌شدت داره بارون میاد. به‌شدت!!! موقع بستن چمدون مامان گفت چتر برداریما. ما گفتیم نمی‌خواد. مشهد و بارون؟! اگرم بیاد که بعیده بیاد چتر می‌خریم. حالا اگه آسمون با همین روال به باریدن ادامه بده باید چتر بخریم :| (۱۴ مهر ۹۷، ۲۰:۰۹)



۳۶. دارم از خستگی شهید میشم و نه چشام باز میشه نه انگشتام نای تایپ داره، ولی باااااید بنویسم :دی

یه قنادی سر کوچهٔ هتلمون هست. من هر موقع از جلوش رد میشم یه کم وایمیستم کیکاشو تماشا می‌کنم. خیلی خوشگلن. ولی روم نمیشه عکس بگیرم. دیوانه‌وار عاشق کیکم من. هی نگاه می‌کنم و هی روزا رو می‌شمرم ببینم کی ۲۶ اردیبهشت می‌رسه تولد بگیرم. عاشق کیک خوردن نیستما، عاشق قیافه‌شونم بیشتر. نسبت به بقیهٔ قنادیا هم اینجوری‌ام. هر جا قنادی ببینم وایمیستم کیکاشو تماشا می‌کنم. دیدی بعضی خانوما وقتی از جلوی طلافروشی رد میشن جذب میشن؟ من همین حسو نسبت به قنادیا دارم :) (۱۴ مهر ۹۷، ۲۱:۰۶)

اینم بگم که بعد از قنادی نسبت به قصابیا این عشقو دارم. از جلوشون که رد میشم می‌خوام بمونم فقط بوی گوشتا رو استشمام کنم :)))

۳۷. ظهر تو صحن جامع (اسم صحن‌ها رو تازه یاد گرفتم) یه دخترِ کوچولوی ناز دست باباشو گرفته بود و ده بیست متر جلوتر از من داشتن می‌رفتن. یهو دمپایی دختره که زرد بود رنگش، از پاش درومد و مامان و باباش نفهمیدن. دختره هم یه نگاه به دمپایی کرد و مسیرشو ادامه داد و رفت. از بی‌اعتناییش خنده‌م گرفت. صداشون کردم: دم، دمپایی، خانوم، دمپایی. نشنیدن و رفتن. برش داشتم و دویدم دنبالشون. حین دویدن کماکان می‌خندیدم به دختره که با یه پای برهنه و با یه دمپایی داشت تاتی‌تاتی می‌کرد :))) رسیدم به مامانش و گفتم دمپایی و خندیدم دوباره. تشکر کردن و ما هم بعدش رفتیم مسجد گوهرشاد نماز ظهر خوندیم (۱۴ مهر ۹۷، ۲۱:۴۷)

۳۸. هنوز هوا بارونیه. نماز صبو تو هتل خوندیم. صبح می‌خوایم هتلو تحویل بدیم بریم یه هتل نزدیک‌تر به حرم. خواب تهران و دوستای تهرانی و پایان‌نامه‌مو می‌دیدم امشب :( خواب عجیب و غریبی بود. کلی آدم بی‌ربط به هم تو خوابم بودن (۱۵ مهر ۹۷، ۰۴:۴۶)

جدیداً از خواب‌هایی که لوکیشنشون تهرانه بدم میاد :|

۳۹. اومدیم همون هتلی که پارسال با مامان و خاله اومده بودیم. البته بابا اینو نمی‌دونست. طبقهٔ چهارمیم :) از دیشب حالم گرفته است. و می‌دونم که به خاطر بارونه. بارون به تنهایی بی هیچ عنصر کمکی دیگه‌ای این قابلیت رو داره که حال روحی منو از عرش اعلی به فرش؟ خیر! از فرش هم پایین‌تر و تا بخش گوشتهٔ زمین و حتی پایین‌تر، تا هستهٔ مرکزی ببره. خدا یه چیزی می‌دونست که منو شمال و تو منطقهٔ بارونی نیافرید (۱۵ مهر ۹۷، ۱۰:۱۶)

این‌جور موقع‌ها میرم فولدر آهنگ‌های مورد علاقه‌م و اینا رو انتخاب می‌کنم و هندزفری رو می‌کنم تو گوشم و بارونو تماشا می‌کنم: بارونِ امین رستمی، من و بارونِ بابک جهانبخش و رضا صادقی، بزن بارونِ حمید عسکری، بودنت هنوز مثل بارونه، ببار ای بارونِ شجریان، بارونِ مهدی شکوهی، بزن بارانِ ایهام، بزن بارانِ حبیب، بوی بارانِ محمد اصفهانی، باران که می‌باردِ خواجه‌امیری و یاغیش آلتیندا (زیر باران) علی پرمهر

این منم:


۴۰. عاشق این دختره شدم که اومد گفت میشه یه کم جمع‌تر بشینین منم بینتون بشینم و نشست سمت چپم. چهار تا از ناخنای پاش لاک قرمز داشت. جوراب داشتا. مشکی هم بود. یه کم نازک بود متوجه شدم. منم یه زمانی چهار تا از ناخنامو لاک می‌زدم و یکی رو نگه‌می‌داشتم برای مسح. از این نماز و وضو تا نماز و وضوی بعدی لاک می‌زدم و پاک می‌کردم. حالا ولی لاکامو می‌دم به بچه‌های فامیل که تا خشک نشده استفاده کنن. چند وقت پیشم رفته بودیم عروسی و اونجا یادم افتاد لاک نزدم. ینی انقدر بیگانه شدم با این عادت. دیدمش یاد خودم افتادم. خودِ قبلی. مهربونم بود. بعد نماز گفت قبول باشه. باید لاک بگیرم. شاید حالم بهتر بشه (۱۵ مهر ۹۷، ۱۲:۲۷)

۴۱. بخش اول خواب صبمو در جواب کامنت الهام گفتم. بخش دوم خوابم هم الان یهو یادم اومد. تو یه سکانسی که بابام هم بود و فرهنگستان بودم، اساتید و مدیر آموزشمون فهمیده بودن کلاس آشپزی میرم و با نمد جعبه دستمال‌کاغذی درست کردم، داشتن سرزنشم می‌کردن چرا وقتمو با این کارا تلف می‌کنم و منم بهشون گفتم اگه مدرک ارشدمو بگیرم میرم آزمون استخدامی شرکت می‌کنم و کار می‌کنم. ولی تا مدرک نداشته باشم کار نمیدن بهم (۱۵ مهر ۹۷، ۱۲:۴۱)

نه تنها دیگه رغبتی به تهران ندارم بلکه با تقریب خوبی از خواب‌های تهران هم متنفرم و کابوس‌ حسابشون می‌کنم

۴۲. تو مسجد گوهرشاد نشستیم، چند تا خادم با جرثقیل اومدن لوسترا رو درست می‌کنن. دیروز همین جایی که نشستم، یه کم جلوتر بخشی از یه فرشی رو اندازهٔ سینی (به شعاع حدود چهل سانتی‌متر) شسته بودن و شاهدین می‌گفتن بچه جیش کرده. یه دختر پنج شش ساله هم کنار محل مذکور نشسته بود و هر کی میومد رد شه بهش می‌گفت اونجا خیسه و بچه جیش کرده :| (۱۵ مهر ۹۷، ۱۲:۴۸)

ولی از دختره زیاد خوشم نیومد. از این بچه‌های لجباز بود که حرف مامانشم گوش نمی‌کرد. مؤدب نبود. یه خانومه گفت یه کم برو اون‌ورتر که منم بشینم. نمی‌رفت. ولی وقتی دید خانومه مهر نداره مهرشو داد به خانومه. تنها حرکت مثبتش همین بود.



۴۳. باب‌الجواد، اون ور خیابون یه آب‌انار فروشی هست. امروز دیدم. تا دیروز مسیرمون از باب‌الرضا بود ندیده بودم. دوست سیصد جعبه انار تو یه مغازهٔ کوچیکه. پر اناره مغازه‌ش. امروز وقتی از جلوش رد می‌شدم یاد سهیلا افتادم. نمی‌دونه مشهدم و نگفته هر جا انار دیدم یادش بیفتم. ولی خب اون نگفته، مرام ما کجا رفته. به هر حال من امروز کلی انار دیدم و یاد سهیلا افتادم :) (۱۵ مهر ۹۷، ۱۳:۴۶)

اونم یه بار از جلوی رستورانی که اسمش تورنادو بود رد شده بود و یاد من افتاده بود و عکس گرفته بود برام



۴۴. رستوران این یکی هتل محشره. ینی اگه از بیست بخوام نمره بدم ۱۹ میدم و این یه نمره رو هم بابت این کم کردم که غذا رو که سفارش میدی یه کم دیر میارن. وگرنه همه چیش عالیه. سوپ و سالاد و نوشیدنی و ته‌دیگ و نون و سس و ماست و متفرقاتش سلف‌سرویسه و منوی غذاش هم خوبه. ولی به اون یکی اگه نمره بدم از بیست ۱ میدم و این ۱ رو هم بابت این دادم که سیرمون می‌کردن. سالاداش افتضاح بودن. طرف یه بشقاب بزرگ سالاد با دو تا سس میاورد می‌گفت دو نفری بخورین :| بشقاب اضافه هم خواستم ندادن. پسره گفت یه خانواده‌این دیگه. چه اشکالی داره از یه بشقاب بخورین؟ خب ما از اون خونواده‌هاش نیستیم :| این همه پول می‌گیرین، دریغ از سرویس! همه شاکی بودنا، نه فقط من. منوش انقدر افتضاح بود که هر بار هر کدوممون هر چی سفارش دادیم سری بعد اون چیزو سفارش ندادیم دیگه. ماهیش که اندازهٔ ماهی سفرهٔ هفت‌سین بود. به خداااا. حالا اینجا برای ناهار جوجه می‌خوریم برای شامم امید کوفته و مامان و بابا عدس‌پلو سفارش دادن. منم اول جوجه یونانی سفارش داده بودم بعد عکسشو از گوگل جست‌وجو کردم دیدم چنگی به دلم نزد و تغییر دادم و برای شام امشب جوجه چینی گفتم. هیچ کدومو تا حالا نخوردما. اصن نمی‌دونم چه شکلی و چه طعمی دارن (۱۵ مهر ۹۷، ۱۴:۰۱)

رستورانش عالیه ولی آسانسور اون یکی هتل بزرگتر و بیشتر بود. مال این یه دونه است و کوچیکه. به هر حال هر خوشگلی یه عیبی داره.

۴۵. به تلافی سس‌ها و سالادهای اون یکی هتل، الان یه بشقاب دستم گرفتم دارم بدین صورت سالاد می‌کشم که اول توی بشقاب خالی سس ریختم، بعد کاهو بعد سس بعد کلم بعد سس بعد هویج بعد سس بعد سس بعد بازم سس. غرق سسه سالادم. سس با سالاد می‌خورم در واقع. سسشونم زرده رنگش. جوجه چینی‌شونم همون شکلیه که تو گوگل بود. طعمش بد نیست. طعم مرغه دیگه. بستگی داره چقدر مرغ دوست داشته باشین. برای ناهار و شام فردا هم کوبیده و کباب سفارش دادم (۱۵ مهر ۹۷، ۲۱:۱۲)

سوپ‌هاشونم خوشمزه است. سوپ‌های اون یکی هتل جو به‌علاوهٔ رب به‌علاوهٔ آب بود :))) حالا انقدر غیبت اون هتلو می‌کنم که پرسنلش شب میان به خوابم :)))



۴۶. هورااااا بالاخره تونستم همهٔ کامنتا رو جواب بدم. برم بخسبم که برای نماز صبح قراره بریم حرم (۱۵ مهر ۹۷، ۲۲:۰۳)

۴۷. صبح رفتم نمایشگاه نوشت‌افزار و کیف. همین نمایشگاه که باب‌الجواده. چه ذوقی داشتم. دارم هنوز. نیشم تا بناگوش باز بود‌. بازه هنوز :))) نوشته بود با لبخند وارد شوید و من تمام مدتی که اونجا بودم بی‌اختیار لبخند داشتم و دارم هنوز. فکر کنم خرید هیچی به اندازهٔ لوازم تحریر حالمو خوب نمی‌کنه. کلی چیز میز نشون کردم برای خرید. عصر دوباره میام ایشالا. الان دارم میرم کتابخونهٔ حرم (۱۶ مهر ۹۷، ۱۰:۱۰)

یک عدد فارغ‌التحصیل هستم که هنوز که هنوزه وسایل مدرسه می‌خره :دی


اینو خریدم


۴۸. از پا افتادم. دقیقا یک ساعته دارم صحن به صحن دنبال اون کتابخونه‌ای می‌گردم که فروشگاه هم داشت و پارسال ازش اتود (مداد نوکی، مداد فشاری یا حالا هر چی که بگین) خریده بودم. پیداش کردم. نمی‌دونم کجام و کجاست. ولی جایی که ایستادم سمت چپم صحن انقلابه و سمت راستم بست شیخ طوسی (۱۶ مهر ۹۷، ۱۰:۵۸)

اینجایی که میگم نوشت‌افزار و اسباب‌بازی و کتاب کودک هم داره.

۴۹. یه لاک غلط‌گیر کوچولو (هفت هشت سانته قدش) از کتابخونه گرفتم. دوست دارم وقتی میرم جایی یه چیزی برای یادگاری از اونجا داشته باشم.

دیگه برم یه جا بشینم که الان نماز شروع میشه :) (۱۶ مهر ۹۷، ۱۱:۱۵)

دو سه سال پیشم کلی راهو کوبیدم رفتم از شریف لاک غلط‌گیر بگیرم. اونو دادم به داداشم چند وقت پیش.

۵۰. الان صحن انقلابم. دقیقاً نشستم صف آخر نماز. ردیف آخر. یاد این شعر افتادم که میگه «ما مدعیان صف اول بودیم، از آخر مجلس شهدا را چیدند» میگم اگه یه موقع اومدن از آخر مجلس منو چیدن دیگه خودتون حلالم کنین :)) (۱۶ مهر ۹۷، ۱۱:۲۴)

شهید شدی شفاعت یاد نره. شفاعتمون کن که کوله‌باری از گناه داریم و رو دوشمون سنگینی می‌کنه :دی

۵۱. اومدم نزدیک ضریح. گرم‌ترم هست نسبت به بیرون. ورودی حرم چند جا روی دیوار نوشته بود نفسی معیوب، عقلی مغلوب، هوائی غالب. خوشم اومد. شاید بقیه هم داشته باشه. الان تو گوگل زدم ببینم کدوم دعاست. دعای صباح هست گویا. نشنیدم تا حالا. قشنگه ولی. دقت کردین از دیروز تنها میام زیارت؟ روش زیارت مامان اینجوریه که می‌شینه یه جایی و نماز و دعا می‌خونه و اگه تو صحن‌ها بگردیم میگه وقتمون تلف شد بریم یه جا بشینیم دعا بخونیم و سخنرانی گوش بدیم. منم اینجوری‌ام که یه جا نمی‌تونم بند باشم. دوست دارم برم همه جا رو ببینم و زوایای پنهان رو کشف کنم. یه کم دعا می‌خونم و قدری نماز و بعد میرم به اونایی که آدرس می‌پرسن آدرس نشون بدم، براشون قرآن و مفاتیح و مهر بیارم، اگه گم شده باشن ببرم دفتر گم‌شدگان و برای کفشاشون کیسه پیدا کنم و به بچه‌ها لبخند بزنم. نمازو که می‌خونم بلند میشم میرم دنبال ماجراجویی. برای یه خونواده عکس دسته‌جمعی می‌گیرم، برای پیرمرد و پیرزنی که سواد ندارن کاغذشونو یا اسمسی که براشون اومده رو می‌خونم و حتی میرم سرویس، کیف و چادر ملتو نگه‌می‌دارم و هی نوبتمو میدم به اونایی که عجله دارن :دی منم اینجوری حالم خوب میشه خب. هر کی یه مدله دیگه. و هنوز تو کف سیستم در و سیفوناشونم که چجوری وقتی درو وامی‌کنیم بریم بیرون سیفون فعال میشه. وقتایی هم که می‌شینم تو صحن‌ها و رواق‌ها، آدما و در و دیوارا رو تماشا می‌کنم و یادداشتامو تو گوشیم می‌نویسم. مثل الان. بعد یه ساعت مشخص با خانواده قرار می‌ذاریم که باهم برگردیم برای ناهار و شام (۱۶ مهر ۹۷، ۱۲:۱۳)

اینجا یه وقتایی هم به مترجمی مشغولیم :دی

۵۲. دو تا تفاوت بین حرم امام رضا (ع) و حرم امام حسین (ع) کشف کردم. یکی ساعته یکی هم کفش. عرب‌ها انگار کفشو خیلی بی‌احترامی می‌دونن اگه داخل حرم ببریم و حتما باید بدیم کفش‌داری. ولی اینجا این‌طور نیست. ساعت هم اونجا زیاده و اینجا من هر چی نگاه می‌کنم ساعت نمی‌بینم. جز یکی دو جا که اذانو نوشتن. که اونم یادم نیست کجا بود. ولی اونجا این‌جوری بود که هر طرف که سرتو برمی‌گردوندی چند تا ساعت می‌دیدی (۱۶ مهر ۹۷، ۱۳:۰۷)

حرم امام علی (ع) هم شبیه کربلا بود از این نظر

۵۳. اون روز تو نونوایی یه پنج تومنی دادم و دو تا نون گرفتیم. دو تومن هم باقی پولم بود که پسر آقای نانوا برگردوند. گذاشته بودمش گوشهٔ کیف پولم و دلم نمیومد خرجش کنم. دلیلی هم نداشتم یادگاری نگهش دارم. دو هفته‌ای بود که تو کیفم بود. امروز وقتی داشتم اون لاک غلط‌گیر هفت‌ هشت سانتی رو می‌خریدم حواسم نبود و این دو تومنو دادم به آقای فروشنده. الان یهو یادم افتاد‌ این دو تومن اون دو تومن بود (۱۶ مهر ۹۷، ۱۶:۲۹)

کاش همین‌جوری به حواس‌پرتیت ادامه بدی و یه کم از اموال به درد نخورتو بدی بره :))

۵۴. الان یه چیزی کشف کردم. گفتم بیام باهاتون به اشتراک بذارم. من این چند روزو، بعد نماز نمی‌نشستم برای زیارت آل یاسین. اصن نمی‌دونستم چیه. من یه زیارت عاشورا بلدم یه توسل. اینا رو می‌خونم گاهی. دیروز یه کم موندم و دیدم یهو ملت برگشتن و خلاف جهت قبله نشستن. الان فهمیدم برمی‌گردن سمت حرم می‌خونن. گویا برای امام رضا هست.

یه دعا هم هست نمی‌دونم چیه. اونم وقتی می‌خونن سمت چپ و راست برمی‌گردن. اونو هنوز کشف نکردم (۱۶ مهر ۹۷، ۱۷:۲۰)

آل یاسین نه و امین الله. انگار فقط هم برای امام رضا نیست و برای تمام امامان میشه خوند این دعا رو

۵۵. اومدیم بیرون یه چرخی تو شهر بزنیم. دمای اینجا الان منفی چهل درجه است و دستام از شدت سرما بی‌حسه. اون وقت من بستنی حصیری شکلاتی، زعفرانی، وانیلی سفارش دادم و خانواده شیرکاکائوی داغ. استدلالم هم اینه که بستنی دمای درونی بدنمو با دمای بیرون و محیط هم‌دما می‌کنه و دیگه سردم نمیشه. استدلال دوم هم اینه که یه راجو نامی تو یه فیلم هندی گفته بود خلاف جهت رودخونه شنا کنید. سردمه :| (۱۶ مهر ۹۷، ۲۰:۳۶)

سردمه هنوز. سلول به سلول تنم یخ زده



۵۶. دوباره اومدیم رواق غدیر. همون‌جا که گل میدن. شش هفت تا خانوم هندی یا پاکستانی ردیف جلو نشستن. کتاب دعاشون به خط اردو هست. شایدم یه خط دیگه است. شبیه هندیه ولی. خیلی باحاله. آقایی هم که امروز سخنرانی داره تأکید عجیبی داره روی این نکته که حرفاشو گوش بدیم. هر سی ثانیه یه بار میگه گوش کنید، چرا گوش نمی‌دید؟ آقایون با شمام، خانوما حواستون با منه؟ گوش می‌کنید؟ منو نگاه کنید. می‌خوام بلند شم بگم آقا! به خدااااا گوشمون با شماست. شما ادامه بده. الانم گفت خواهش می‌کنم گوش کنید :))) ده ثانیه بعد: مادرایی که پسر دارید، مادرایی که برای پسراتون می‌رید خواستگاری گوش کنید. گوش کنید دیگه :دی (۱۷ مهر ۹۷، ۰۳:۴۵)

۵۷. رواق غدیر دو ردیفو برای آقایون اختصاص دادن و هشت ردیف برای خانوما. من ردیف دوم خانومام. حدود ده متر با حاج آقای سخنران فاصله دارم. هنوز داره میگه گوش کنید، گوش می‌کنید؟ آقا گوش کن، خانووووم! با شمام. یهو گفت «آآآی دختر خانومی که موبایل..‌. تا اینو شنیدم یه نیم‌سکته‌ای زدم و گوشیمو پرت کردم کنار مهرم. بعد جمله‌شو این‌جوری ادامه داد که: با گوشیت حرف می‌زنی». خانوم کناری از واکنش من خنده‌ش گرفت. گفتم فکر کردم منو میگه :))) یکی دیگه رو می‌گفت. حرفاش خیلی خوبه در کل، ولی به خدا هر سی ثانیه یه بار میگه گوش کنید. بدون اغراق، هر دقیقه دو بار ما رو به گوش کردن فرامی‌خواند :)) (۱۷ مهر ۹۷، ۰۳:۵۶)

ولی حاج آقای روز اول که جوون هم بود بهتر و مفیدتر بود حرفاش. به قول بابا این یکی حاج آقا شبیه حاج آقاهای مسجدای محله بود و انگار داشت برای عوام حرف می‌زد. اون یکی یه کم سطح بالا بود.

۵۸. این حاج آقا یه جوری از فواید و خواص نماز شب گفت که یهو کل حسرت عالم به دلم نشست که نماز شب بلد نیستم :( (۱۷ مهر ۹۷، ۰۴:۳۴)

فردا دیگه روز آخره. اگه می‌خوای بخونی، فرصتو از دست نده :)

۵۹. بعد نماز صبح، رفتیم صحن انقلاب برای صدای نقاره و هر چی منتظر موندیم اتفاقی نیفتاد. از یکی از خادما پرسیدیم، گفت ایام وفات و عزا و کلاً محرم و صفر نقاره‌زنی نداریم. چند تا عکس گرفتیم و برگشتیم. کلی هم کبوتر دیدیم. صبح که خلوت‌تره، کبوتر بیشتر از موقع‌های دیگه است (۱۷ مهر ۹۷، ۰۶:۵۴)

۶۰. زیارت ضریح پایین (زیرزمین)، صبح و ظهر نوبت خانوماست و عصر و شب نوبت آقایون. دیشب امید و بابا رفتن زیارت. صبم من و مامان رفتیم. برگشتنی (برگشتنی قید زمانه. ینی وقتی داشتیم برمی‌گشتیم) دم پله برقیای دارالحجه امید یه خانم پیر که چادر سرمه‌ای پوشیده بود نشونم داد گفت اون آبی رو دریاب، برو کمکش داره دنبال آدرس می‌گرده و خادما ترکی بلد نیستن. رفتم دیدم از یه کفشداری یه چیزی می‌پرسه و کفشداره هم گفت ترکی بلد نیستم. رفتم نزدیک‌تر و گفتم حاج خانوم من ترکی بولوروم. هارانی آخداریسان؟ (من ترکی می‌دونم. دنبال کجا می‌گردی؟) گفت می‌خوام برم اونجا که ملت خوابیدن. گفتم ایستیرسن اردا یاتاسان؟ (می‌خوای اونجا بخوابی؟) اینو برای این پرسیدم که تا اونجایی که یادم میومد کارت شناسایی می‌خواستن و گفتم ببینم اگه کارت همراش نیست یه جای دیگه نشونش بدم. البته شک داشتم برای خوابیدن کارت می‌خوان یا برای گرفتن پتو. خلاصه پیرزنه گفت نه، دوستام اونجان. باهاشون اونجا قرار گذاشتم. از کفشداری پرسیدم استراحتگاه کجاست و نشونم داد و خانومه رو بردم اونجا و کلی دعام کرد. گفت خوشبخت شی الهی :دی مامانم هم باهام اومد که تو دعاها شریک بشه. داداشم می‌گفت چون من معرفیش کردم منم شریکم :| مامانم هم می‌گفت منم تا استراحتگاه اومدم و منم سهم دارم. خلاصه یه همچین خانوادهٔ باحالی هستیم ما (۱۷ مهر ۹۷، ۰۷:۰۷)

۶۱. دیروز برای صبونه یه آقای لر برای خانواده‌ش سنگک گرفته بود آورده بود رستوران. ما هم یاد گرفتیم ازش و امروز صبح وقتی داشتیم از حرم برمی‌گشتیم دو تا سنگک گرفتیم. سنگک اینجا ۱۲۰۰ تومنه. البته نمیشه مقایسه کرد با شهرای دیگه. چون ابعادش فرق می‌کنه. الکی مثلاً من ناصرخسروام، دارم سفرنامه می‌نویسم (۱۷ مهر ۹۷، ۰۹:۱۳)

تو اصن مارکوپولو. ولی حین راه رفتن، وسط خیابون جای کامنت گذاشتن و جواب دادن نیست. حتی اونا هم یه جا ساکن می‌شدن بعد می‌نوشتن

۶۲. یه دخترِ کوچولوی ناز چار دست و پا از دوردست‌ها اومد مهر و جانماز و تسبیحمو دگرگون کرد و یه کم بازی کرد و رفت. دوباره که برگشت مهر خانوم بغلی رو برداشته بود داشت می‌خورد. ازش گرفتم گفتم نخور کثیفه. بعد از مامانش اجازه گرفتم و یه بیسکویت کرمدار شبیه مهر بهش دادم اونو بخوره. نحوهٔ اجازه گرفتنم هم بدین صورت بود که از خانم بغلی و اونم از بغلی و همون‌جور برو تا برسی به مامانش جملهٔ می‌تونم بهش بیسکویت بدم منتقل شد و آره ممنون دست به دست رسید به گوش من (۱۷ مهر ۹۷، ۱۱:۲۶)



۶۳. نماز مغرب دارالحجه بودیم. زیرِ زمینه و آنتن نمیده اونجا گزارش لحظه به لحظه ارائه بدم. مختصراً و با تأخیر بگم که با دو تا دختر ۴ و ۴ و نیم ساله به نام‌های فاطمه و صایما دوست شدم. این دو تا در ابتدا سر دفتر و مداد باهم بحثشون میشه و صایما به فاطمه که از ردیف عقب اومده بود میگه دفتر منو خط‌خطی نکن. باهاشون دوست شدم و به هر کدوم یه کاغذ کوچولو دادم برام نقاشی کنن. بعد باهم دوستشون کردم که باهم تو دفتر صایما نقاشی بکشن. فاطمه زیاد بلد نبود و خط‌خطی می‌کرد خدایی :))) بعدشم از صایما خواستم نقاشیاشو برام توضیح بده. یه ساعتی باهم بودیم و مامانش به مامان‌بزرگش می‌گفت می‌بینی؟ از وقتی اومدیم مشهد، صایما ساکت بود. ببین الان چه گرم و صمیمی شده با این دختر! ازم پرسید‌ بچه دوست داری؟ گفتم عاشق بچه‌هام. معنی صایما رو از مامانش پرسیدم. گفت صایما ینی زن روزگار (۱۷ مهر ۹۷، ۱۸:۵۹)

ازشون پرسیدم از کجا اومدین؟ صایما گفت تهران و مامانش همزمان گفت شمال. شمالی بودن و ساکن تهران



۶۴. ساعت سه با صدای زنگ گوشی مامان بیدار شدم. صدای زنگش اذانه. ینی چهار عصر هم آلارم بذاره صداش اذانه. بیدار شدم فکر کردم اذان صبه و غصه خوردم که نماز شبم قضا شد (الکی مثلا‌ فکر کنید من هر شب نماز شب می‌خونم). همه رو بیدار کردم و دیدم همه دارن از‌ بدخوابی اون شب می‌نالن. گویا صدای گریهٔ بچهٔ اتاق بغلی چند شبه روی اعصاب و روان کل هتل و هتل‌های بغلی بوده و نذاشته ملت بخوابن. ولی من به برکت یه عمر زندگی خوابگاهی با نور و صدا و زلزله و سیل و طوفان و هر سر و صدا و آشوبی اوکی‌ام و تنها مشکلم اینه که اگه بیدار شم دیگه نمی‌تونم بخوابم. به سختی بیدارشون کردم و دیگه دیر شده بود برای رواق غدیر و پر شده بود. رفتیم رواقی که زیر حرم بود. اونجا چون اینترنت آنتن نمیده، بیرون تو صحن روش خواندن نماز شبو جست‌وجو کردم (فکر کنم یه بارم کربلا خونده بودم، ولی روشش یادم رفته بود). وقتی رسیدیم و نشستیم ۹ دقیقه تا اذان مونده بود. با ۶ دقیقه‌ش چهار تا دو رکعتی ساده رو خوندم و ۲ دقیقه هم برای اون یکی دورکعتی که ناس و فلق داشت. سورهٔ فلقو حفظ نبودم با گوشیم خوندم. بعد یه دونه یه رکعتی بود که کلی ذکر هفتادتایی و سیصدتایی داشت. اونا رو یه بار گفتم که تا اذان صبح نمازم تموم بشه‌. این بود نماز شب من :دی 

وقتی هم نماز صبح شروع شد، یه خانومه پرسید نماز صبح هم شکسته است؟ نمازمو شروع کرده بودم و با ابروهام جواب دادم نه :| نماز صبح خودش شکسته است دیگه. شکسته‌تر از این؟ :| (۱۸ مهر ۹۷، ۰۶:۱۰)



۶۵. داشتیم نماز می‌خوندم، یه خانومه صدام کرد پرسید دعای انفر داری؟ گفتم انفر؟ گفت نه انسفر. گفتم انسفر؟ گفت انسِ فل. گفتم متوجه نمیشم، ولی کلا دعا ندارم. اصن نمی‌فهمیدم چی میگه. بعد برگشتم به مامان میگم دعای انفال داری؟ این خانوم می‌خواد. یه خانوم دیگه گفت دعای اول صفر می‌خواد :| بعد همون خانومه که در مورد شکستگی نماز صبح پرسید، قبل نماز پرسید اینستاگرام بلدم یا نه. گفتم آره ولی اینجا آنتن نمیده. زیر زمینیم. گفت نه، سؤالاتم کلیه. کلاً می‌خوام ببینم چیه، چجوریه. بعد گوشی‌شو درآورد و اینستاشو باز کرد و دونه دونه موارد رو نشونم می‌داد می‌گفت این چیه و برای چیه. هر سؤالم ده بار می‌پرسید. بعد گفت کدومشو نزنم عکسای گوشیمو کسی نبینه؟ گفتم حساب شما خصوصی نیست. هر جا آنتن داد و نت داشتین اول اینو خصوصی کنین و بعدش این علامت مثبت وسطو نزنین. بعد پرسید ممکنه با اینستا حساب بانکیمم خالی کنن؟ اینم براش توضیح دادم و گفتم آخه اینستا به چه دردتون می‌خوره که نصب کردین؟ گفت مال شوهرمه. می‌خوام یاد بگیرم. بعد سؤالات قبلی رو دوباره تکرار کرد و منم پاسخ‌هامو دوباره تکرار کردم. من خودم شخصاً اینجوری‌ام که تا چند و چون و تمام زوایای پنهان و نیمه‌پنهان چیزی رو کشف نکنم وارد اون فضا نمیشم و تقریبا آخرین کسی بودم که وارد محیط فیس‌بوک، اینستا، تویتر، تلگرام، وایبر و یه همچین شبکه‌هایی شدم و تو خیلیاشونم نموندم‌. اون وقت نمی‌دونم چه اصراریه کسی که سواد و شناخت و اطلاعات چندانی نداره وارد این دنیای بی‌رحم و خطرناک میشه (۱۸ مهر ۹۷، ۱۰:۳۱)

۶۶. تا الان فکر می‌کردم در حق خانوما کوتاهی میشه که آقایون می‌تونن تو صحن‌ها کنار حوض وضو بگیرن و خانوما نمی‌تونن و حتی داشتم فکر می‌کردم میشه یه پرده‌ای چیزی زد کنار حوض که خانوما هم اونجا وضو بگیرن. الان یه جایی رو کشف کردم که یه حوض بزرگ داره برای وضوی خانوما. سرویس بهداشتی شمارهٔ ششه، روبه‌روی مسجد گوهرشاد. همیشه تو هتل وضو می‌گیرم. صبح اتاقمونو تحویل دادیم و عجله‌ شد و وضو نداشتم. اومدم اینجا کنار حوض وضو گرفتم. سعی می‌کنم از چیزایی که راجع بهشون می‌نویسم عکس هم بگیرم. ولی اینجا دیگه مجلس، زنونه است نمیشه عکس گرفت :))) (۱۸ مهر ۹۷، ۱۱:۱۲)

و هنووووز تو کف سنسورهای بین در و سیفون این اماکنم. چجوری وصلن به هم آخه؟!



۶۷. من اینا رو تو تلگرامم (قسمت پیام‌های ذخیره شده) می‌نویسم، بعد هر جا آنتن داشتم کامنت می‌ذارم. نزدیک ضریح نشستیم برای نماز جماعت. یه خانومه ازم می‌پرسه شما سیم‌کارتت ایرانسله یا همراه اول؟ گفتم چطور؟ گفت آخه تلگرامت بازه داری می‌نویسی و تعجب کردم آنتن میده. گفتم اینا رو می‌نویسم ولی چون نت ندارم ارسال نمیشه. صبر می‌کنم تا هر موقع که رفتم صحن. الان صحن انقلابم و امین الله می‌خونیم :دی یه جایی میگه: اللهم فجعل نفسی مطمئنه بقدرک و راضیهٔ بقضائک. دوست داشتم این تیکه‌شو (۱۸ مهر ۹۷، ۱۱:۵۳)

دیگه بعد یه هفته آمار تمام نقاطی که گوشیم آنتن میده و نمیده دستم اومده :))

۶۹. کیف و چمدون و وسیله‌هامونو گذاشتیم نمازخونهٔ هتل و منم جز این گوشی چیزی دیگه‌ای با خودم نیاوردم حرم. امروز با مهرهای اینجا نماز خوندم. کم‌کم احساس می‌کنم دلم برای اینجا تنگ میشه. ولی فکر کن بیای مشهد که حال و هوایی عوض کنی و فکر درس و دانشگاه و پایان‌نامه رو از سرت بیرون کنی چند روز، اون وقت اسم استاد مشاورت دکتر رضوی باشه و هر طرفو نگاه کنی رضوی باشه و یاد پایان‌نامه بیفتی. به‌نظرم باید در انتخاب استاد مشاور و راهنما بیشتر دقت کنیم (۱۸ مهر ۹۷، ۱۲:۰۳)

کاش می‌تونستم تا آخر عمرم همین‌جا بمونم و دیگه برنگردم به زندگی ملا‌ل‌آور و پوچ بیرون

۷۰. من به جز این هفده رکعت نماز اصلی، نماز دیگه‌ای بلد نیستم. از این نمازها که میگن یک حمد و فلان تعداد فلان سوره و فلان ذکر و اینا رو بلد نیستم. الان جایی که نشستم روبه‌روی ضریحم و سه‌متری دارالشکر. یکی از دوستان گفته بود دارالشکر نماز بخونم. دو رکعت مثل نماز صبح خوندم و سه متر اومدم عقب‌تر که بقیه هم بخونن. بسی بسیار شلوغه و عجیب‌تر اینکه آنتن دارم و به تبع اون نت دارم. دو تا خانوم پشت سرم دارن راجع به نماز دورکعتی پدر امام رضا (ع) ینی امام هفتم (امام موسی کاظم یا موسی بن جعفر) که چهارشنبه‌ها خونده میشه صحبت می‌کنن. خانوم سمتی چپی به سمت راستیه گفت یک حمد و ۱۲ تا قل هو الله بخون. خانوم سمت راستی خوند و نتونست دوازده تا بشمره و خانم سمت چپی بهش تسبیح داد برای شمردن. هر دوشون پیرن. خانومه دوباره خوند و اون یکی خانوم هم تسبیحو ازش پس نگرفت و هدیه داد بهش. گفت سوغات کربلاست. الان می‌خوام این نمازی که دارن‌ در موردش حرف می‌زننو بخونم (۱۸ مهر ۹۷، ۱۴:۲۹)

بعد زیارت و دعای وداع یه نماز دورکعتی مثل نماز صبح هم از دو تا خانوم دیگه یاد گرفتم. می‌گفتن هدیه به امام جواده. اونم خوندم.



۷۱. داشتم یادداشت قبلی رو تایپ می‌کردم که یه خانوم عرب‌زبان اومد و یه جملهٔ پرسشی خطاب به من گفت. متوجه نشدم چی میگه. به زبان فارسی گفتم میشه دوباره بگین؟ چیزی نگفت‌. به زبان اشاره گفتم نمی‌فهمم و ایشون جمله‌ای شبیه جملهٔ قبلشو تکرار کرد و فقط سردابشو فهمیدم. گفتم سرداب؟ گفتم هان، هی، هه یا یه همچین چیزی. بلند شدم از نزدیک‌ترین خانوم خادم پرسیدم شما اینجا سرداب دارین؟ گفت آره بعد از کفش‌داری شمارهٔ یک. گفتم اینو میشه به زبان عربی به این خانوم بگین؟ اونم در این حد عربی بلد بود که بگه بعد کشوانیه واحد :| به مامان گفتم همون‌جایی که نشسته بشینه تا چند دقیقهٔ دیگه برگردم. خانوم عربو تا کشوانیهٔ واحد و بعد تا سرداب بردم و دیدم عجب! اینجا که همون زیرزمین خودمونه :)) تو راه کلی دعام کرد و یه چیزایی گفت که اصن یه کلمه‌شم نفهمیدم. فقط وقتی رسیدیم یه شکراً رو متوجه شدم که در پاسخ لبخند زدم و گفتم خواهش می‌کنم (۱۸ مهر ۹۷، ۱۴:۵۳)

۷۲. نکته‌ای که از روز اول توجهم رو به خودش جلب کرده بوی حرم و عطر مشهده. هیچ بویی نمیاد اینجا. حالا نمی‌دونم بوی نجف و کربلا مونده تو ذهنم و به اشتباه فکر می‌کردم مشهد هم عطر داره، یا داشته و دیگه نداره، یا حس بویاییم ضعیف شده که خب ضعیف هست ذاتاً ولی بقیه هم میگن بوی عطر مشهد نمیاد. یا مثل نقاره‌ها چون محرم و صفره عطر نمی‌زنن (۱۸ مهر ۹۷، ۱۵:۰۰)

حتی از بازارها و مغازه‌ها و آدما هم این بویی که میگم به بینی‌م نمی‌رسه

۷۳. برای ناهار اومدیم یه رستوران لبنانی، به اسم لیالی. ساعت چهار و چهار دقیقه است و ما هنوز ناهار نخوردیم :| دو تا آقا و خانوم عربی هم روبه‌روم نشستن. یکی از خانوما فقط یه کلاه کوچیک سرشه و گوش‌ها و گوشواره‌ها و گردنش معلومه. از این کلاهای شبیه کلاه استخر که بعضی خانوما زیر مقنعه و روسری می‌پوشن موهاشون معلوم نباشه. از اون کلاها. عجیب بود پوششش برام (۱۸ مهر ۹۷، ۱۶:۰۵)

اون یکی خانومم شال سرش بود و مثل اغلب خانومای عرب شالو انقدر دور سرش پیچیده بود که شبیه گنبد بود. همیشه برام سواله که چی زیر شاله؟ کلیپس؟ خیلی حجیمه آخه



۷۴. پیتزای مخلوط لحم (گوشت) بعلبکی سفارش دادیم. مربعی‌شکله، سی در سی. پنجاه تومن. به نظرم عالیه. هم طعمش، هم قیمتش، هم اینکه جلوی خودت درست می‌کنن و بهداشتیه. به همه پیشنهاد می‌کنم این‌جا رو. بین خیابان بهجت ۱ و ۲ هست. یکی دو کیلومتری حرم (۱۸ مهر ۹۷، ۱۶:۵۴)

دو تا شعبه داره. یه شعبه‌شم وکیل‌آباده. حدودای چهار خلوت‌تره و موقع ناهار و شام خیلی خیلی شلوغه و بهتره دیرتر یا زودتر از موقع ناهار و شام برید.



۷۵. لحظهٔ وداع... (۱۸ مهر ۹۷، ۲۰:۱۱)

دلم تنگ میشه برای این یه هفته

۷۶. من و امید تو لابی نشسته بودیم دلدادگان می‌دیدیم (من چند روزه ندیدم و فصل یکم درست و حسابی ندیدم و نمی‌فهمم چی به چیه. امیدم که کلاً هیچی ندیده و کلاً نمی‌دونه چی به چیه :|) مامان و بابا هم تو نمازخونه نشستن با گوشیم آمیرزا بازی می‌کنن و باتری گوشیمو به فنا دادن :)) تا سوار قطار شیم و اینو بزنم به برق که شارژ بشه چی کار کنم من؟ کجا افکارمو به رشتهٔ تحریر دربیارم؟ (۱۸ مهر ۹۷، ۲۱:۳۷)

نمی‌دونم چرا وقتی کامل ندیدم و نمی‌تونم ببینم اصرار دارم بدونم تهش چی میشه :|
خوبه خودشونم این بازیو رو گوشیاشون دارناااا. زورشون به گوشی من می‌رسه :(

۷۷. بابا اوایل با اسنپ موافق نبود. می‌گفت همین‌جا که وایستادی دستتو بلند می‌کنی میگی تاکسی! و می‌بردت مقصد. برای همینم این یه هفته فقط سه بار به زور و با خواهش و تمنا اسنپ گرفتیم و بقیه رو با تاکسی و یکی دو بار با بی‌آرتی رفتیم و اومدیم. ظهر که می‌خواستیم بریم رستوران، مسیرمون انقدر کوتاه بود که پیاده هم میشد رفت. اون‌وقت پدر گرامی اشاره کردن به تاکسی و تاکسیه ما رو یک ساعت تا شعاع چند کیلومتری حرم گشنه و خسته دور حرم چرخوند و برگردوند دم هتل و خدا تومن پول گرفت و تازه رستورانم پیدا نکرد. من که فقط داشتم حرص می‌خوردم. وقتی پیاده شدیم اسم رستورانو تو نقشه آوردم و اسنپ گرفتیم و دو دیقه بعدش تو رستوران بودیم :| این‌جوری شد که بابا به اسنپ ایمان آورد و داداشم عاشق اسنپ شد و امشب با اشتیاق برای راه‌آهن هم اسنپ گرفتیم (روز اول از راه‌آهن تا هتلو تاکسی گرفتیم که کرایه‌ش دقیقا سه برابر اسنپ بود :|)

رانندهٔ اسنپی که امشب ما رو رسوند راه‌آهن نام خانوادگیش با ما یکی بود و اسمشم شبیه اسم امید و بابا بود. تا برسیم راه‌آهن بحث سر همین اسم و فامیل بود و اجدادمون. پول خُرد هم نداشت و زیاد برگردوند. بابا هم از مرامش خوشش اومد و پس داد و گفت تو چرا زیاد بدی؟ من زیاد می‌دم. تازه سلام هم رسوند به فامیلای مشهدیمون :)) (۱۹ مهر ۹۷، ۰۰:۰۰)

کشتارگاه مرغ هم داشت و اسنپ شغل دومش بود

۷۸. سوار قطار شدیم. واگن ۱. شمارهٔ صندلیامون؟ ۴۱، ۴۲، ۴۳، ۴۴ :دی (۱۹ مهر ۹۷، ۰۰:۳۲)

۷۹. معمولاً یه ربع بیست دقیقه بعد از حرکت قطار ملافه‌ها و کیک و آبمیوه‌ها رو میارن. تا سوار شدیم، سرمو کردم رو به سوی آسمون (در واقع به سوی سقف قطار) و از ته دلم گفت آب‌ پرتقال باشه خدایا. مامانم گفت این دیگه چه دعاییه، بگو مرادتو بفرسته. گفتم آب‌ پرتقال باشه و مرادم هم بفرست لطفا. یه ربع بعد مأمور قطار با چهار تا آب آناناس اومد. دوباره سرمو بلند کردم سمت آسمون گفتم می‌بینی خدا؟ پرتقال می‌خوام آناناس می‌دی. حرفی نیست. کَرَمتو شکر. ولی خدایی به جای مراد، قل‌مراد نفرست :| (۱۹ مهر ۹۷، ۰۸:۵۳)

خواننده‌های اینجا اغلب سن‌پایینن. بعیده قل‌مراد یادشون بیاد :|

۸۰. امید و مامان تهران پیاده شدن. می‌خوان برن خونهٔ خالهٔ مامان. هر چهار تا خالهٔ مامان تهرانن. منم چند ثانیه پیاده شدم برای خداحافظی. موقع پیاده شدن بهشون میگم منم می‌خوام پامو بذارم خاک تهران؛ امید میگه خاک نیست سنگ‌فرشه. بعد با لهجهٔ شهرستانی! می‌پرسه تا حالا اومدی تهران؟ :))) امید و مامان خونهٔ خالهٔ مذکورو ندیدن و منم تو این چند سالی که تهران بودم، یه بار سال اول دانشگاه با خاله‌م رفتم و نیم ساعت یه ساعت بیشتر نموندم (۱۹ مهر ۹۷، ۱۱:۵۷)

یاد دخترخالهٔ بابا افتادم که وقتایی که خوابگاه نداشتم می‌رفتم خونه‌شون و پیش میومد که تا یه هفته هم خونه‌شون می‌موندم

۸۱. داریم برمی‌گردیم، اون وقت کلی کلیدواژه‌ مونده که هنوز فرصت نکردم در موردشون بنویسم.

مورد اول یه بچهٔ گوگولی ناز بود تو بغل باباش بود. تو یکی از صحن‌ها. باباهه بغلش کرده بود و داشت می‌بردش و من فقط پاهای کوچولوشو می‌تونستم ببینم. و برای اینکه بیشتر ببینم این بچه رو، راه افتاده بودم دنبالشون و هی پاهای کوچولوشو نگاه می‌کردم و هی ذوق می‌کردم. چون لباسش قرمز بود حدس می‌زنم دختر بود.

مورد بعدی یه گوگولی پسر بود. ایشونم بغل باباش بود و تو آسانسور دیدمش. بچه‌هه نگام می‌کرد و می‌خندید و دستاشو می‌ذاشت روی چشماش و دستاشو برمی‌داشت و دوباره می‌خندید. به قدری شیرین بود خنده‌های این بچه که اگه بغل مامانش بود حتتتتتماً ازش می‌خواستم اجازه بده باهاش سلفی بگیرم. ولیکن متأسفانه بغل باباش بود و روم نشد یه همچین درخواستی کنم.

مورد سوم یه فسقلی نمی‌دونم دختر یا پسر بود که تو بی‌آرتی بغل مامان‌بزرگش خوابیده بود و با تمام قوا انگشتاشو کرده بود تو حلقش. از مامانش اجازه گرفتم از خوابش عکس بگیرم و گرفتم. اینو از وقتی تو ایستگاه منتظر بی‌آرتی وایستاده بودیم دیده بودمش و هی اتوبوس میومد و می‌رفت و من منتظر بودم ببینم اینا کی سوار میشن که منم سوار همون بی‌آرتی بشم که اینا شدن :|

یه پسر ناز حدود سه ساله هم تو حرم دیدم که یه لنگه از کفشاش از کیسه افتاد و رفتم دنبالش و کفششو بهش دادم.

مورد یکی مونده به آخرم یه پسر به اسم امیرحسین بود (حدوداً سه ساله) دیشب تو لابی منو دید و گفت تو تا حالا تُجا بودی؟ اولین بارم بود می‌دیدمش. سؤال و قیافه‌ش انقدر بامزه بود که می‌خواستم محکم بگیرم و تا می‌تونم تو بغلم بچلونمش. دوباره سؤالشو تکرار کرد :))) منم نمی‌دونستم چی بگم. گفتم حرم بودم تا حالا.

گوگولی آخرم یه پسر هم‌سن امیرحسین بود. اولش فکر کردم اونه. دم در بودم که یهو اومد بیرون و دوید تو خیابون. خیابون فرعی بود. ولی پرتدد بود. ماشین رد می‌شد. اینم پرید وسط خیابون. یهو قلبم اومد تو دهنم. بدون اینکه فکر کنم دویدم طرفش و کشیدمش سمت خودم. بعد دیدم باباش اومد که علی، علی کجا میری؟ بیا تو. هلاک آرامش باباش بودم‌ (۱۹ مهر ۹۷، ۱۶:۰۵)

چهار تا بچه کمه برات :)) به نظرم یه مهد کودک تأسیس کن :دی

۸۲. قطار یتیم‌خانهٔ ایرانو پخش می‌کرد. بابا خواب بود، صداشو کم کردم و بعد دیگه خودمم خوابم گرفت و ندیدم. یه فیلم تاریخی در مورد ایرانه. در مورد قحطی‌ها و جنگ‌ها و بیماری‌ها و بدبختیا. جزو فیلم‌هاییه که دوست دارم با دقت و با اطلاعات کافی و مطالعه و پیش‌زمینه و همراه کسی که تاریخ خونده ببینمش و هیچ وقت این فرصت برام پیش نیومده تا حالا (۱۹ مهر ۹۷، ۱۹:۲۶)

با تقریب خوبی این ژانر و موضوع تو فیلم و سریال، ژانر و موضوع مورد علاقهٔ منه

۸۳. میانه پیاده شدیم برای نماز. معمولاً تو ایستگاه‌ها بیشتر و بهتر آنتن دارم :) بابا رفته از بوفه نون بگیره برای شام تن ماهی بخوریم. چقدر از این ایستگاه‌های بین راهی خاطره دارم من (۱۹ مهر ۹۷، ۱۹:۴۳)

اینجا جلوی نمازخونه با یه فسقلی آشنا شدم که اصرار داشت کلاهشو دربیاره و مامانش نمی‌ذاشت :))

۸۴. با بابا داریم آمیرزا بازی می‌کنیم‌. مرحلهٔ ۱۵۰ ایم‌. با حروف «م»، «ر»، «د»، «ا» و «ن» باید ۹ تا کلمهٔ سه و چهار و پنج حرفی بسازیم. من: مراد و مدار :دی (۱۹ مهر ۹۷، ۲۰:۴۹)

سعدی میگه: به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل، و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم



۸۵. وااااای! خاطرهٔ اون روزی که دعوت شدیم مهمانسرای حرم رو نگفتم!

اون روز من می‌تونستم اسم چهار نفر دیگه رو تو اپ رضوان بنویسم. چهارتایی با امید و مامان و بابا رفتیم دفترشون که صحن غدیر بود تا کارتای دعوتو بگیریم. اول خواستیم با شمارهٔ ملی عمه‌م غذای پنجم رو هم بگیریم ببریم هتل بین بقیه پخش کنیم. بعد دیدیم نمیشه و باید کارت ملیشم باشه که نبود. تازه این‌جوری اونم تا سه سال محروم میشد از خوردن غذا که منصفانه نبود. جای مهمان پنجم خالی موند و به عبارتی سوخت. خودمونم تا سه سال نمی‌تونستیم دعوت بشیم. کارتای دعوت رو گرفتم و اومدم بیرون. بیرون یه آقای مسن با لهجهٔ اصفهانی دم در ازم پرسید ببخشید دخترم، شوما چجوری ثبت‌نام کردی و گوشیشو درآورد. گفتم یا باید پیامک می‌دادید و عدد ۳ رو به ۸۸۰۰ می‌فرستادید، یا اپ رضوان رو نصب می‌کردید. گفت همین کارو کردم و نشونم داد. گفتم درسته. الان شما تو لیست قرعه‌کشی هستید و باید منتظر بمونید تا اسمتون دربیاد و بهتون پیامک بدن که بیاید. کد نصب اپ رضوانو نشونم داد گفت این نیست؟ گفتم این کد نصب برنامه است. خانومشم پیشش بود. گفتم ما چهار نفریم و غذای پنجم رو نگرفتیم. می‌خواین بیاین بپرسیم ببینیم میشه اسم شما رو وارد سیستم کرد یا نه. به خانومش گفت تو برو. اسم خانومش فاطمه بود. اومد و از دختری که مسئول این بخش بود خواستم این خانوم رو هم به لیست اضافه کنه. اولش گفت نمیشه دیگه شما کارتاتونو گرفتید. گفتم فکر کنم این غذا قسمت این خانوم و آقاست. هیچ راهی نداره؟ گفت کارتاتونو پس‌ بدید از اول هر پنج تاتونو وارد سامانه کنم. برگشتم کارتا رو از بابا گرفتم و آوردم پس دادم و دوباره گرفتم و یکی رو دادم به خانومه و ته دلم خیلی خوشحال بودم و حس عجیبی داشتم.

بعد از خوردن غذا!

بیست سی نفر پشت در صف بسته بودن و از هر کی که میومد بیرون بقیهٔ غذاشونو می‌خواستن. درخواست معمولی نه ها! با حمله. من و مامان نصف غذامونو قبل خوردن کشیده بودیم تو ظرف‌ یه بار مصرف. وقتی اومدیم بیرون یه خانومه ازمون خواست غذامونو بهش بدیم. من گفتم برنج خالیه. تا اینو گفتم دستشو آورد جلو و ظرفو کشید طرف خودش. بعد دو تا خانومی که همراهش بودن گفتن ما هم می‌خوایم. بعد یه آقاهه! بعد چند نفر دیگه اضافه شدن و دورمون حلقه زده بودن. به‌شدت هم بارون میومد. نمی‌دونستم چی کار کنم. به همه که نمیشد بدم و به یه نفرم نمی‌دونستم کدوم مستحق‌تره. به‌نظرم آدم مستحق انقدر وحشی نمیشه کیسه رو از دست آدم بکشه پاره کنه. امید و بابا جلوتر از ما رفته بودن و منتظرمون بودن. دیدن نمیایم برگشتن و وضعمونو دیدن. امید اومد جلو و نجاتمون داد :)) وضعیت سخت و غم‌انگیز و ترسناک و عجیبی بود (۲۰ مهر ۹۷، ۰۰:۳۶)



۸۶. یه بارم تو یکی از صحن‌ها از جلوی یکی از محل‌هایی که برای اطلاعات و پرسش و راهنمایی بود رد می‌شدم، یه آقا و خانوم پیر اومده بودن از خادم می‌پرسیدن چجوری می‌تونن غذای مهمانسرا رو بگیرن و اونم راهنماییشون کرد با پیامک یا اپ. اونا گفتن ما سواد نداریم و آقای خادم بیشتر راهنمایشون کرد و گفت الان تو لیست قرعه‌کشی هستین و هر موقع دعوت بشید پیامک میاد. آقاهه گفت ما سواد خوندن پیامکو نداریم میشه هر موقع پیامک اومد بهتون نشون بدیم بخونید برامون؟ خادم گفت آره حتما.

از ته دلم می‌خواستم خیلی زود پیامک دعوت براشون ارسال بشه. کاش دعوت شده باشن :) (۲۰ مهر ۹۷، ۰۰:۴۵)

بعد از بچه‌ها، عاشق پیرمردا و پیرزنام. انقدر که با غیرهم‌سنم حال می‌کنم با هم‌سنم نه

۸۷. رسیدیم و الان داریم با اسنپ می‌ریم خونه :) شمارهٔ پلاک اسنپ، دو رقم سمت چپش شصت‌وهشته. این عددم من خیلی دوست دارم :) (۲۰ مهر ۹۷، ۰۱:۰۱)

اون شمارهٔ ایرانسلم هم که کسی نداردش یه ۷۱ توشه یه ۶۸

شغل دوم این اسنپم تولیدی کفشه

۸۸. عرضم به حضور انور و منور این سه نفر آنلاین که با خودم میشیم چهار تا، لباسا رو به سه قسمتِ رنگی، سفید و تیره تقسیم کردم و منتظرم صبح بشه بندازم تو ماشین. و از اونجایی که مادر گرامی الان تهرانن، من و ابوی داریم پت و مت طور دنبال وسیله‌های مورد نیازمون که جاشونو فقط مامان بلده می‌گردیم. از جمله آبپاش :| (۲۰ مهر ۹۷، ۰۳:۲۶)

شاید باورتون نشه ولی یکی از کارهای مورد علاقه‌م ریختن لباس‌های کثیف داخل ماشین و اتو کردنشونه :))

۸۹ پست مخصوص بانوان :دیچهار خوابیدم و هشت و نیم اینا بیدار شدم و اول لباسا رو انداختم تو لباسشویی. دارم خونه رو مرتب می‌کنم و تموم نمیشه. سوغاتیارم باید تقسیم کنم. این کیفی که خریدم رنگش با رنگ یکی از لاک‌هام سته و خیلی ذوق دارم براش به خاطر همرنگی. این لاکم تاریخ تولیدش ۲۰۰۸ هست. عمه‌م از سوریه گرفته بود چند تا و همه رو استفاده کردم و این چون رنگش خاص بود هر جایی نتونستم استفاده کنم و تا الان سالم مونده و خشک نشده. بزنم به تخته.

وااااای شانس منو می‌بینی؟! :| برقا رفت. الان لباسا تو ماشین نصفه نیمه شسته شده و گیر کرده :| برم صبونه رو آماده کنم :| (۲۰ مهر ۹۷، ۰۹:۳۵)

تاریخ تولید لاکمو اشتباه گفتم. تولیدش ۲۰۰۴ هست انقضا ۲۰۰۸ و هنوز سالمه. چند بار توش استون ریختما. ولی برای بقیهٔ لاک‌هام هم همین کارو می‌کنم و خشک میشن باز بعد یه مدت. این یادش رفته خشک بشه‌.


این کیف و لاک و دفترو از از نمایشگاه نوشت‌افزار گرفتم


۹۰. دقت نکرده بودم گازمونم با برق کار می‌کنه :| ریموت پارکینگم با برق کار می‌کنه و فعلا تو خونه زندانی هستیم.

دیشب خواب دیدم کلید یه جایی رو سپردم به کفشداری شمارهٔ شش حرم یا یه کفشداری که شمارهٔ خونه‌ای که وسایلمو اونجا گذاشت شش بود. تحویل دادم و یه کم بعد گرفتم و دوباره همون‌جا تحویل دادم و گرفتم و سری بعد موقع تحویل دادن کلید گفتم یه مدت نمیام مشهد. شاید حدود یه سال. پرسیدم لازمه اینو می‌گفتم بهتون؟ گفتن آره کار خوبی کردی. اینایی که دیر قراره بیان امانتشونو پس بگیرن خوبه که بگن تا ما وسیله‌شونو یه جای دیگه بذاریم. اول فکر کردم کلیدو با خودم ببرم. کلید خوابگاه بود. بعد گفتم ممکنه وقتی میرم تهران یادم بره کلیدو بردارم بمونم پشت در. برای همین تحویل اونجا دادم. و نمی‌دونم خوابگاهی که تهرانه چه ربطی به مشهد داره :))) بعد خوابگاه جدیدمو دیدم. ینی رفتم اونجا. با ریحانه (هم‌اتاقی سال دومم) هم‌اتاقی شده بودم برای دکتری. من هنوز تو خواب دارم ادامهٔ تحصیل میدم :))) دختر فوق‌العاده خوب و مهربونی بود. ولی اون سال که باهاش هم‌اتاقی شدم فهمیدم نمی‌تونیم باهم زیر یک سقف زندگی کنیم. واقعا نمی‌تونستیم :| خصوصیات مهم هر دو مون در تضاد باهم بود. و البته از قبل باهم دوست بودیم و پارک و خرید می‌رفتیم. کلاس مشترک هم داشتیم. ولی هم‌اتاقی خوبی نمی‌تونستیم برای هم باشیم. تو خواب تا دیدمش گفتم چرا دوباره باهاش هم‌اتاقی شدم آخه. بعد همون‌جا تو خواب تصمیم گرفتم یه پست راجع به هم‌اتاقیام بنویسم و تجربه‌هامو بگم بهتون. ریحانه الان امریکاست. بعد سانازو دیدم. هم‌مدرسه‌ایم بود. اونم الان اون ور آبه. تا دیدمش یاد خاطرهٔ مثالی که زنگ زبان فارسی زد افتادم و براش تعریف کردم. مثال زده بود «علی پسر خوب همسایه آش آورد». کلی خندیده بودیم به مثالش. بهش گفتم اون موقع فکر می‌کردیم در آینده با علی ازدواج می‌کنی. ولی اسم شوهرش علی نیست. بعد رفتم سر یخچال دیدم یه دسر خوشگل اونجاست. دیروز داشتم عکسای مربی آشپزیمو از اینستا نگاه می‌کردم. کلی عکس دسر داشت. این دسرو برای همین تو خواب دیدم. پرسیدم دسرو کی درست کرده؟ ریحانه گفت من. طرز تهیه‌شو پرسیدم. گفت همون کاستره که توش پشمک هم ریختم. دیگه یادم نیست چی دیدم. فکر کنم مامان‌بزرگم هم دیدم. چون همیشه موقع دسر درست کردن کمکم می‌کرد. تختامون یه طبقه بود تو خوابگاهی که تو خواب دیدم (۲۰ مهر ۹۷، ۰۹:۴۰)

اینکه من تو خواب‌هام دارم در مقطع دکتری به تحصیلم ادامه می‌دم خیلی برام جالبه :)))

۹۱. در پارکینگ ما از این اتوماتیکاست که با ریموت باز میشه. خونه‌مونم دو طبقه است و دو تا خانواده بیشتر نیستیم. صبح همسایهٔ طبقهٔ پایینی در پارکینگو باز می‌کنه و ماشینشو درمیاره و میره مهمونی. ظهر، حدودای یک، من و بابا داشتیم می‌رفتیم بیرون و هر کاری کردیم در باز نشد. نیم ساعتی با ریموت و در درگیر بودیم و باز نشد. زنگ زدیم به همسایه‌مون و پرسیدیم ببینیم آیا اونا هم با در مشکل داشتن یا مشکل از ریموت ماست که گفتن مشکلی نداشتن‌. برگشتن و ریموتشونو آوردن و با مال اونا هم باز نشد. نیم ساعتم با اونا با در درگیر بودیم. حتی دستی هم باز نمیشد. تکون نمی‌خورد اصلا. بابا و آقای همسایه بعد از تلاش‌های بی‌وقفه ناامید شدن و دیگه داشتن پیچ‌گوشتی و انبر و چکش و وسیله‌هاشونو‌ جمع می‌کردن که یهو فکر کردم چرا از گوگل کمک نگیریم. کلیدواژه‌های باز کردن + در پارکینگ + بدون ریموت رو نوشتم و دیدم دو تا روش نوشته که روش اول موقع قطعی برق بود و روش دوم به صورت دستی. تو روش دستی نوشته بود اول برق رو قطع کنید که ما نمی‌کردیم. گفتم بابا اینجا نوشته اول برقو قطع کنید بعد با دستتون بکشید بالا. این کارو کردن و باز شد :) مشکل ریموت هنوز حل نشده ولی خوشحالم که تونستم بخشی از مشکل رو حل کنم (۲۰ مهر ۹۷، ۱۴:۲۴)

۱۸ نظر ۲۱ مهر ۹۷ ، ۱۹:۲۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۲۲۳- دونیا یالان دونیادی

سه شنبه, ۱۰ مهر ۱۳۹۷، ۱۲:۵۲ ق.ظ

از جلوی نونوایی رد می‌شدیم، عمه پیاده شد نون بگیره. گفتم منم میام. ده دوازده نفر قبل ما تو صف بودن. از اولین و آخرین باری که اومده بودم اینجا، این نونوایی، چهار سال می‌گذشت و حالا دومین بار و شاید آخرین بار بود. قیافهٔ نونوا و پسراش یادم نبود. ولی پسر کوچیکه به چشم برادری، شایدم به چشم خواهری، نمی‌دونم؛ به هر چشمی که برداشت ناروا نکنید خوشتیپ و خوش‌بر و رو بود. هنوز هم حتی. مامان‌بزرگ می‌گفت مهندسی می‌خونه و یه وقتایی میاد کمک پدرش. یه خانومی داشت با یه آقایی سر نوبت بحث می‌کرد. اولین نونی که حاضر شدو برداشت و پولشو داد و رفت. آقاهه می‌گفت شماها شاهد بودین که من زودتر اومده بودم. هر کی یه چیزی می‌گفت. من حواسم پی نونوا بود. با پسر بزرگه داشت نون‌ها رو از تنور درمی‌آورد. پسر کوچیکه نشسته بود. نون‌ها که آماده شد بلند شد پول‌ها رو جمع کنه. می‌لنگید. پنجاه تومنی رو از آقای جلویی گرفت و به‌سختی خودشو رسوند سمت میز. با یه دستش چند تا پنج هزاری و هزاری از تو صندوق برداشت و برگشت. دست چپشو نمی‌تونست بلند کنه. دست راستشو آورد سمت دست چپش که بقیهٔ پول آقاهه رو مؤدبانه با دو دستش بده. نون‌ها رو از پدرش گرفت و آورد. به‌سختی راه می‌رفت. آروم جمله‌ای شبیه مواظب باشین دستتون نسوزه گفت. نمی‌تونست خوب حرف بزنه. صداش نامفهوم بود. یکی‌یکی پول‌ها رو می‌گرفت و نون‌ها رو میاورد. نوبت ما که شد رفتم نزدیک‌تر. دندوناش شکسته بود... خودشم شکسته بود.

این پست و بندِ ۱۸ این پست

۱۰ مهر ۹۷ ، ۰۰:۵۲
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۲۲۲- جغدِ سرآشپز

جمعه, ۶ مهر ۱۳۹۷، ۰۴:۱۶ ب.ظ

۱. یکی از سؤالاتی که موقع ثبت‌نام ذهنمو عمیقاً درگیر کرده بود و روم نمی‌شد از مسئول ثبت‌نام بپرسم این بود که کلاسای آشپزی مختلطه؟

۲. مربی به زبان فارسی حرف می‌زد، ولی ترکی هم متوجه می‌شد. حدس می‌زدم رگ و ریشه‌ش یه ارتباطی به اهواز داشت؛ چون اون روز که اهواز تیراندازی شد نگران اقوامش بود. ولی ته‌لهجۀ ترکی هم داشت. انگار فارسی رو از یه ترک یا تو یه محیط ترک‌زبان یاد گرفته یا پدر و مادرش یکی ترک و یکی جنوبی بودن. نمی‌دونم. من تو کلاس فارسی و بچه‌ها باهم ترکی و اغلب با من و مربی ترکی و گاهی با ما فارسی حرف می‌زدن. تو یه سکانسی مربی چند تا لیوان یه بار مصرف خواست. من از یکی از بچه‌ها که به لیوان‌ها نزدیک‌تر بود خواستم چند تا لیوان بیاره. همزمان با من یکی از بچه‌ها از اون یه نفر خواست براش آب هم بیاره و من متوجه درخواست آب نشدم. دختره وقتی با لیوان آب و چند تا لیوان یه بار مصرفی که نمی‌دیدمشون برگشت گفتم آب نخواسته بودیم و اونی که آب خواسته بود می‌خواست توضیح بده که آبو اون خواسته. تصور کنید این وسط یکی داره فارسی حرف می‌زنه، اون یکی ترکی جواب می‌ده و همزمان چند نفر باهم دارن به دو زبان صحبت می‌کنن. «به من آب خواست». اینو اون دختری که آب خواسته بود بهم گفت. و من تا چند روز داشتم این جمله رو هضم می‌کردم.

۳. زیاد از مربی سؤال می‌پرسیدم و زین حیث به‌وضوح رو مخ بقیه بودم. یه بارم دل به دریا زدم و پرسیدم آقایونم تو این کلاسا شرکت می‌کنن؟ گفت آره اتفاقا همین چند وقت پیش دو تا داداش بودن که مهندس بودن ولی می‌خواستن کافی‌شاپ بزنن. چند جلسه خصوصی اومدن و آشپزی و شیرینی‌پزی یاد گرفتن.

۴. یکی از کلماتی که تو مکالمات ترکی معنی‌شو متوجه نمی‌شم کلمۀ آقاست. موقع ثبت‌نام وقتی داشتم اسم و آدرسمو می‌نوشتم خانومه گفت اسم و شمارۀ آقاتم بنویس. سرمو بلند کردم و با تردید پرسیدم بابام؟ گفت آره دیگه. بعد تو کلاس، دختر سمت راستم داشت با سمت چپیه راجع به شوهر و خانوادۀ شوهر صحبت می‌کرد. سمت چپیه از راستیه پرسید آقات چی کاره است؟ اونم گفت شغلش آزاده. بعد منو مخاطب قرار داد و گفت آقای تو چی؟ با تردید و در حالی که این جور مواقع به تو چۀ خاصی تو چشامه پرسیدم بابام؟ گفت من به بابات چی کار دارم، شوهرتو می‌گم.

۵. هزینۀ کلاس‌ها بستگی به آموزشگاه، مربی و ترامپ داره. آموزشگاه و مربی معمولاً جلسه‌ای بیست و پنج تومن می‌گیرن. گفته بودن هر جلسه دو سه تومنم برای خرید مواد اولیه همراهت باشه. ولی فکر کنم منظورشون دو سه دلار بود. هزینۀ خرید مواد اولیۀ هر جلسه صد تومن می‌شد. تازه به جای نوتلا، شکلات فرمند و به جای لیدی فینگر، لطیفه و لوادیۀ خشک خودمونو استفاده می‌کردیم و خیلی جاها می‌گفتیم فرض کنید زعفران هم به موادمون اضافه کردیم.

۶. فرق کلاس رفتن با خوندن کتاب آشپزی و دیدن فیلم آشپزی اینه که در حین کار رنگ و بوی غذا رو حس کنیم و سؤالات و ابهام‌هامونو بپرسیم، وگرنه دستور پخت همه چی تو اینترنت هست خب. در همین راستا، اینایی که فقط می‌نوشتن و هیچی نمی‌گفتن و هیچی نمی‌پرسیدن و اونایی که سرشون تو گوشی بود و یادداشت هم برنمی‌داشتن و صدا هم ضبط نمی‌کردن و کلاً هیچ کاری نمی‌کردن، اینا رو نمی‌فهمیدم. دو نفرم بودن که انگار به زور و به خاطر حضور و غیاب سر کلاس انقلاب و اندیشهٔ اسلامی نشونده بودنشون.

۷. هر روز هر چی درست می‌کردیمو تقسیم می‌کردیم و با خودمون می‌بردیم خونه. اون روز که غذاها سوسیس و کالباس داشت یه گربه از دم در آموزشگاه تا دم در خونه‌مون تعقیبم می‌کرد. فکر کنم بوی خواهر برادرای مرحومشو استشمام می‌کرد از تو کیفم.

۸. اون روز که غذاها گوشتی بود، من نزدیک در کلاس نشسته بودم. یهو وسط نطق مربی گفتم هیییییع!!! همه برگشتن سمت من که چی شده؟ بعد در حالی که صدام حالت خفه داشت و نفسم بند اومده بود گفتم گربه، یه گربه دم دره می‌خواد بیاد تو. در همین راستا همه‌تونو ارجاع می‌دم برید پست شمارۀ ۱۰۳ رو دوباره بخونید. این پست از ته‌مانده‌های فصل دومه که تو این وبلاگ منتشر شده.

*۹. گفت این کیکو می‌تونید تو قالب‌های مافین هم بریزید... چند لحظه چشامو بستم... مافین... مافین شکلاتی، تولد، الرحمن، فاتحه، ساعت، عیدی، عید، مشکی، مترو، هدیه، قهوه‌ای، مافین، مافین شکلاتی، ده تا مافین شکلاتی... بعضی از کلمات ما رو یاد یه کسی، یه چیزی یا یه جایی می‌ندازن... هر چقدر هم که سعی کرده باشی خودتو به فراموشی بزنی و هر چقدر هم که موفق شده باشی، بعضی از کلمات این قدرت رو دارن که برت گردونن به گذشته، به خاطرات گذشته. وقتی یکی از بچه‌ها املای مافینو بلد نبود و پرسید مافیل یا مافین؟ وقتی مربی چند بار این کلمه رو تکرار کرد، هر بار که می‌گفت مافین احساس می‌کردم قلبم داره تیکه تیکه می‌شه. هر بار که می‌گفت مافین...

۱۰. می‌خوام طرز تهیه و عکس غذاها و شیرینی‌هایی که یاد گرفتم رو تو وبلاگم بذارم، که هم برای خودم بمونه هم اطلاعات و تجربیاتمو باهاتون به اشتراک گذاشته باشم. موافق‌ها لایک، و مخالف‌ها دیس‌لایک کنن ببینیم چند چندیم.

۶۰ نظر ۰۶ مهر ۹۷ ، ۱۶:۱۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

مامان و بابا جایی دعوت بودن و وظیفهٔ خطیر و سنگین درست کردن شام برای خودم و اخوی افتاد گردن من که هر هفتادوشش سال یه بار همزمان با رویت ستارهٔ دنباله‌دار هالی دست به قابلمه میشم تو خونه. با مرارت‌ها و مشقت‌ها و مصیبت‌های بسیار و ساعت‌ها بشور و بساب و خرد کن و رنده کن، با این سوپ‌های آماده که گرفته بودم ببرم خوابگاه و دکتری قبول نشدم و نبردم خوابگاه، شامی مهیا کردم بسی لذیذ، خوش‌رنگ، خوش‌عطر، خوش‌طعم و اصن یه وضعی. بعد به اخوی می‌گم چه حسی داری؟ سرشو بلند می‌کنه سمت آسمون که خدایا خودمو به تو سپردم. یه کم بعد با ذوق می‌پرسم خب؟ چطوره؟

لبخند می‌زنه و خعلی جدی میگه عزیزم حس می‌کنم دارم قاشق‌قاشق آب جوش می‌خورم :|

چجوری بکشمش که مرگش طبیعی جلوه کنه و پلیس بهم شک نکنه؟ ۲

چجوری بکشمش که مرگش طبیعی جلوه کنه و پلیس بهم شک نکنه؟ ۱

۳۸ نظر ۰۵ مهر ۹۷ ، ۱۶:۳۹
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

لطفعلی‌خان لطفعلی‌خان که می‌گفتم ایشونه. عشق دیرینم. عکسش لای کتاب تاریخم بود.



اگه اتاقم جا داشت نمی‌آوردمشون انباری. این‌ها پارهٔ تن من‌اند. در حفظ و نگه‌داریشان کوشا باشید.

۱. حداکثر چهار کارتن روی هم چیده شود.

۲. روی کارتن‌ها راه نروید.

۳.با احتیاط جابه‌جا شود.

۴. نریزید دور.

۵. ندید برای بازیافت.

۶. بدون هماهنگی با من به کسی امانت هم ندید.



توش سرویس ۷ پارچهٔ قابلمه نیست. کتاب و دفترهای دبیرستانم تو کارتنه. در حفظ و نگه‌داریشان کوشا باشید لطفاً.



پ.ن: اتاقِ ۹ مترمربعی و کتابخونهٔ کوچیکم داشت منفجر می‌شد. بردم گذاشتمشون انباری.

۲۴ نظر ۰۴ مهر ۹۷ ، ۱۰:۴۷
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۲۱۷- به انتظار فصل تو، تمام فصل‌ها گذشت

شنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۷، ۰۸:۲۰ ب.ظ

شمام هر سال همین موقع ساعتاتونو می‌کشین عقب که شش ماه دیگه دوباره بکشین جلو؟ آره؟ ولی من باتری ساعت اتاقمو درآوردم و تنظیمش کردم روی هشت و بیست دقیقه. خواستم هر موقع نگاش می‌کنم هشت و بیست دقیقه باشه ساعت. الان که نشستم تو ماشین و بارون می‌زنه به شیشه هشت و بیست دقیقه است. ظهر که داشتم می‌رفتم کلاس آشپزی و یه دختره ازم پرسید تربیت کجاست، هشت و بیست دقیقه بود. گفتم همین مسیری که اومدیو دویست متر برگرد و سر سه‌راهی اول بپیچ دست چپ. حتم دارم دختره وقتی رسید تربیت هشت و بیست دقیقه بود. منم وقتی رسیدم آموزشگاه هشت و بیست دقیقه بود. وقتی مربی کیکو گذاشت تو فر و گفت نیم ساعت بعد برش می‌داریم هشت و بیست دقیقه بود. وقتی برش داشتیم و ذوق‌زده عکسشو گرفتیم برای استوریامون بازم ساعت هشت و بیست دقیقه بود. کلاس که تموم شد هنوز هشت و بیست دقیقه بود. دیروز هشت و بیست دقیقه بود، الان هشت و بیست دقیقه است، فردا هشت و بیست دقیقه است، پس‌فردا هم هشت و بیست دقیقه است. دو سال و چهار ماه و بیست‌وهشت روزه که ساعت، هشت و بیست دقیقه است. بعد کلاس وقتی آسمون بغضش گرفته بود و ابری بود، وقتی از جلوی اون کلیدسازه رد می‌شدم که «بگو کجایی» رو گوش می‌کرد، وقتی سرمو برگردوندم اسم مغازه رو بخونم و بی‌هوا خوردم به یه رهگذر، وقتی یهو آسمون غرّید و شروع کرد به باریدن، وقتی قدمامو تندتر کردم که زودتر برسم که کمتر خیس شم و وقتی صدای اذان مسجد بازار داشت قلبمو مچاله می‌کرد و حالا که ترافیک کلافه‌ام کرده و برای صدمین بار دارم خاکستری اِبی رو پلی می‌کنم و تلفن پشت تلفن که کجایی و کی می‌رسی هم ساعت هشت و بیست دقیقه است. خونه چشمش به ساعته که کی می‌رسم و من چشمم به ساعته که کی می‌رسی. بگو کجایی؟


+ عنوان از: [بشنوید]

+ انقدری معرفت دارم که توی ماه عزا آهنگ شاد پای پستام نذارم. شاد نیست.

۳۱ شهریور ۹۷ ، ۲۰:۲۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

پریروز

پریسا، وقتی ازش پرسیدم پس یاسین کو؟: «گذاشتم پیش مامانم»

امید، خطاب به محمدرضا بعد از دیدن عکس‌های یاسین: «دایی بودن چه حسی داره؟»

محمدرضا، وقتی ازش پرسیدم چه خبر از نتایج ارشد: «قبول شدم، ولی کار و سربازی هم هست. دو هفته دیگه یا پادگانم یا سر کلاس»

من، وقتی می‌شنوم یکی قراره بره سربازی: «اگه ازدواج کنی می‌تونی امریه بگیری»

پریسا: «بچه‌ها هر کدومتون که ازدواج کردین تو شرط ضمن عقدتون دو ساعت ظهر تاسوعای هر سالو مرخصی بگیرید از همسراتون. بچه‌هاتونم نیارید»

من: «ولی من مرادو میارم ببینه در فراقش هر سال کجاها چی نذرش کردم. یکی از نذرامم اینه هر سال با خودش بیام این امامزاده شمع روشن کنم»

امید: «می‌تونیم بیاریمشون و ون بگیریم. به نگارم بگیم هر سال یکی دو کاسه بیشتر آش بده بهمون. بعد ونو گسترش می‌دیم و اتوبوس می‌گیریم»

من: «میشه مادرشوهرمم بیاد؟»

امید بعد از اینکه گفتم مستقیم نرین، بپیچین سمت امامزاده: «بی‌خیال، انقدر خودتو سنگ رو یخ نکن پیش این امامزاده‌ها. می‌بینی که اصن وقعی نمی‌نهند»

محمدرضا، وقتی رسیدیم امامزاده: «بچه‌ها، شما به اینجا اعتقاد دارین؟»

یه خانومه تو امامزاده، بغل ضریح: «می‌شناسین این امامزاده رو؟ نوهٔ امام حسینه. هر چی بخواین میده بهتون»

۳۰ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۴۶
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۲۱۴- تا کی به تمنای وصال تو یگانه

چهارشنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۷، ۰۷:۵۴ ب.ظ

نذری بپزم پخش کنم خانه به خانه؟

چهار سال در یک نگاه:

۲۸ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۵۴
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

یکی از دغدغه‌هات سلامت خانواده و از وظایف خطیرت بررسی تاریخ انقضای چیزای توی یخچال و کابینتا باشه و هر چند وقت یه بار بری سر وقتشون و وقتی نشستی یکی‌یکی تاریخ تولید و انقضای داروها رو چک می‌کنی برسی به این دو تا کاغذِ تهِ کابینت. یاد اون سالی بیفتی که تبدیل انرژیِ دکتر نون رو حذف کردی که بعداً نمرۀ بهتری بگیری و ترم بعد با دکتر میم با ده پاس کردی. تصمیم اشتباهی که جاش درد می‌کنه هنوز و اگه برگردی به گذشته تکرارش نمی‌کنی. سالی پر از تصمیم‌های اشتباهی، آدمای اشتباهی، سالی که دوست داشتی بکوبی و یه بار دیگه یه جور دیگه می‌ساختیش. هر کدوم از این درسا برات ده‌ها و صدها خاطره باشه و یاد وبلاگت بیفتی که هر هفته گزارشِ آنچه این هفته در دانشگاه بر من گذشتو موبه‌مو با جزئیات توش می‌نوشتی که یک چنین روزی که یادشون افتادی بری سراغشون و مرورشون کنی و لبخند محوی روی لبات بشینه. خاطراتتو مرور کنی و برسی به پست بیست‌ودوی بهمن ۹۳ که «اومدم خونه و دارم برای خودم املت درست می‌کنم. نه جای نمکو می‌دونم، نه روغن و نه حتی نون. چه وضعشه آخه؟ ولی انقدر بهم خوش می‌گذره که دلم می‌خواد از دانشگاه زنگ بزنن بگن خانم محترم، شما همین‌جوری بی‌دلیل اخراجی. دیگه هم حق نداری تا آخر عمرت درس بخونی. اصن دیگه حق نداری بیای تهران. دیگه حق نداری تنها باشی. دیگه حق نداری شبا رو به خاطر یه مشت معادله بیدار بمونی. دیگه حق نداری چیزایی که و کسایی که دوست نداریو تحمل کنی. بعدش حکمو برام فکس کنن و بگن شما ممنوع‌الخروجی اصلاً. بشین تو خونۀ بابات و هی زندگی کن! انقدر زندگی کن تا جونت درآد. بعد منم از اونی که زنگ زده تشکر کنم و هی تشکر کنم و بازم تشکر کنم و بعدش هی زندگی کنم».


۲۳ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۰۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۲۱۱- تا اون پیرهن سورمه‌ایه، هزاروصدوسی‌تا

پنجشنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۷، ۱۲:۴۱ ق.ظ

بچه که بودم، شبای محرم می‌رفتیم تماشای دسته‌های عزاداری. خانوما تو پیاده‌رو می‌نشستن یا وایمیستادن و آقایون تو خیابون شاخسِی می‌رفتن و میدونو دور می‌زدن. ریشه‌ش شاه‌حسینه. شاه‌حسین‌گویان. ما می‌گیم شاخسِی. مأموریت من شمردن شاخسِی‌روندگان بود. یه وقتایی پریسا هم میومد باهام. تا یه جایی می‌شمردم و بعد پریسا می‌پرسید چند تا شد؟ می‌گفتم تا اون کاپشن سبزه صدوهفت‌تا. زمستون بود. همه‌مون کاپشن تنمون بود. من یه کاپشن صورتی بلند داشتم. یه کم استراحت می‌کردم و بقیه‌شو پریسا می‌شمرد. بعد می‌پرسیدم چند تا شد؟ می‌گفت تا اون شلوار کرمی صدوچهل‌ودوتا. بقیه‌شو من می‌شمردم و دوباره یه کم بعد می‌پرسید چند تا شد؟

۲۲ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۴۱
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۱۲۰۳- ته‌دیگِ فصل سوم

پنجشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۷، ۰۲:۰۰ ب.ظ



1. افطاری در قطار

به مقصد تهران

سوار قطار تبریز-مشهد


2. دیشب تو قطار دیدم

به یه بار دیدنش می‌ارزه :)

ببینید اگه فرصت داشتید


3. افطاری، مهمان هم‌اتاقی سابقم نسیم :)


4. یکی از مراحل و مناسک و اعمال مستحب مصاحبهٔ دکتری، گرفتن توصیه‌نامه از اساتیدیه که باهاشون درس داشتی. میری بهشون میگی دکتری قبول شدی و اونا هم لطف می‌کنن نامه می‌نویسن به دانشگاه مذکور که این دانشجو خیلی خوبه و خیلی خفنه و اِله و بِله و من تأییدش می‌کنم و به غلامی و کنیزی بپذیریدش. اونا هم می‌پذیرنش. 

الان من تو اون مرحله‌ام و دانشگاه به دانشگاه و دانشکده به دانشکده دارم دنبال اساتیدم می‌گردم و اقصی، بخوانید اقصا، نقاط تهرانو زیر پا گذاشتم پیداشون کنم که منو توصیه کنن.

هم‌اکنون در محضر مبارک استادی که باهاش فرهنگ‌نگاری داشتم. اون فرهنگ لغت فانوس یادتونه؟ پارسال. آره همون استاد.

این دانشگاه الزهرا هم خیلی باحاله ها. همهٔ دانشجوهاش دخترن. حس دبیرستان به آدم دست میده


5. یه زمانی این نقشه رو حفظ بودم و چشم‌بسته می‌تونستم ملتو راهنمایی کنم چجوری از فلان جا برن بهمان جا. حالا یه جوری فراموش کردم ایستگاه‌ها و آدرسا رو که ده دیقه یه بار نقشه رو نگاه می‌کنم و می‌پرسم و تازه اشتباه هم سوار میشم و دور می‌زنم برمی‌گردم سر جای قبلی.

هم‌اکنون در مترو، این سر شهر به سوی اون سر شهر برای گرفتن توصیه‌نامه‌ای دیگر


6. حالا از اون سر شهر اومدم این سر شهر بلکه یه توصیه‌نامه هم از استادراهنمای شریفم بگیرم. قبلا وقت نگرفتم و ممکنه نباشه تو اتاقش. حتی ممکنه منو یادش نیاد. اون وقت میگم من همون دانشجویی‌ام که شما وقتی رئیس دانشگاه بودین و اومدین خوابگاه‌ها سربزنین، با خدم و حشم اومدین اتاقشو دیدین. آره من همونم که دو دقیقه قبل از ورودتون به خوابگاه بهش خبر دادن قراره بیان بازدید و تو این دو دقیقه در و دیوارو سابیدم و زمینی به مساحت هفتاد مترمربع رو جارو کردم و توی همون دو دقیقه ظرفای نشسته رو گذاشتم تو یخچال و لباسا رو چپوندم تو کابینتای آشپزخونه و هر چی دم دست و رو زمین ول بودو هُل دادم زیر تختا و زیر پتو پنهان کردم. اگه بازم یادش نیومد من کی‌ام میگم همونم که وقتی فراموش کرده بودین فلشتون و اسلایدا رو بیارین سر کلاس و عن‌قریب بود کلاس منحل بشه، فلشمو درآوردم از تو کیفم و گفتم استاااااااد، من اسلایدا رو دارم و ملت چقدر دعا به جونم کردن که نذاشتم کلاس تشکیل نشه و کلاسو تشکیلوندم. 

حالا اگه بازم یادش نیومد میگم من همونم که در فلششو ندادین و تو جیبتون جا موند.

و حمید هیراد در راستای این عکس می‌فرماید:

گر جان به جان من کنی

جان و جهان من تویی

سیر نمی‌شوم ز تو

تاب و توان من تویی

هر بار میام تهران، زیارت اهل قبور هم میام. کلی خاطره اینجا دفن شده.


7. ظهر که داشتم می‌رفتم فرهنگستان گرفتم این عکسو. شعری که سر در فرهنگستان نوشتن رو دکتر حداد سروده. تو یه بیتش کلمهٔ تبریز بود، گفتم نشونتون بدم ذوق کنین مثل من. بیتش اینه

کابل و تهران و تبریز و بخارا و خُجَند

جمله مُلک توست تا بلخ و نشابور و هَری

خطاب به زبان فارسی میگه اینو

قابل توجه فامیل‌های عزیزم که عاشق زبان فارسی‌ن


8. پیکسل‌های روی کیف هر کس نشانهٔ شخصیت اوست؛ شناسنامهٔ اوست‌؛ و حتی هویت اوست و کلاً اوست. دوستام منو با اینا می‌شناسن و همه‌ش استرس دارم یکی از پشت سر صدام کنه دستشو بذاره روی شونه‌م بگه سُک سُک دیدمت

هم‌اکنون در مترو

خسته


9. دانشگاه شهید بهشتی روی کوه ساخته شده و به شیبش معروفه. ینی شما از هر کدوم از دانشجوهاش بخوای بهشتی رو توصیف کنه امکان نداره به این شیب ۴۵ درجه اشاره نکنن

صبح که داشتم می‌رفتم مصاحبه، نمی‌دوستم دانشکده علوم شناختی کجاست و از تو نقشه هم پیدا نکردم و رفتم نوک قله و پُرسون پُرسون خودمو رسوندم کوهپایه و دامنه و دیدم دانشکدهٔ مذکور دقیقا دم در ورودیه

مصاحبه چطور بود؟ 

دو تا گرایش دعوت شده بودم. یکی مهندسی‌تر بود و یکی انسانی‌تر. در واقع یکیش گرایش مدل‌سازی شناختی بود و یکیش گرایش روان‌شناسی شناختی. عرضم به حضورتون که حیف اون هفتاد تومنی که ریختم تو حلق مصاحبه‌کنندگان روان‌شناسیِ شناختی. اصن همین که وارد شدم معلوم بود می‌خوان ردم کنن. هیچی نپرسیدن جز رشتهٔ کارشناسی و ارشدم که تو برگه‌ای که دستشون بود، نوشته شده بود و لزومی نداشت بپرسن. بعدشم الکی برای خالی نبودن عریضه پرسیدن اوقات فراغتتو چجوری سپری می‌کنی. آخه من اوقات فراغت دارم؟

هیچی دیگه. همین. البته حق داشتن. به هر حال من هیچ پیش‌زمینهٔ روان‌شناسانه ندارم. ولیکن می‌تونستم برم شکوفا بشم تو گرایششون.

ولی مصاحبه‌کنندگان گرایش مدل‌سازی رو دوست داشتم. تقریبآً همه‌شون مهندس بودن. مهندس کامپیوتر و برق. راجع به رشته و پایان‌نامهٔ کارشناسیم هم پرسیدن. حتی پرسیدن کار می‌کنم یا نه. براشون مهم بود تمام‌وقت درس بخونم و درگیر مسائل دیگه نباشم. حتی وضعیت تجردم هم پرسیدن که یه وقت درگیر این موضوع هم نباشم. کلاً انتظار داشتن بیست‌وچهار ساعته با کتاب و کامپیوتر سر و کله بزنم و خلاصه سؤالاشون خوب بود و فرصت دادن در مورد موضوعاتی که مورد علاقه‌مه حرف بزنم. به قبول شدنم تو این گرایش امیدوارم


10. مهمانی که از مصاحبه برگردد و کیفش را بگذارد زمین و مانتو به تن و مقنعه به سر، دست به قابلمه شود و برای افطار میزبانش سوپ درست کند گلی است از گل‌های بهشت

ما که مسافریم و روزه نیستیم، میزبانمونم که تا عصر دانشگاهه. 

بعدِ مصاحبه رفتم تره‌بار و هویج و سیب‌زمینی و اینا گرفتم و گفتم یه حال اساسی به هم‌اتاقی‌م بدم

فقط یه کم تند شد

یه ذره بیشتر فلفل نزدما، ولی لامصب خیلی تند بود


11. اون موقع که خوابگاهی بودم، وقت و بی‌وقت تو آشپزخونه بودم. یه موقع می‌دیدی سهٔ نصفه شب دارم کیک درست می‌کنم، کلهٔ سحر مرغ می‌پزم و شش عصر تدارک ناهار می‌بینم. حالا این وقت شب هوس سیب‌زمینی سرخ کرده کردم و به بچه‌ها میگم الان واحدای کنار آشپزخونه صدای جلز و ولز روغنو می‌شنون میگن باز این دیوونه اومد

در این تصویر علاوه بر دست هم‌اتاقی سابقم، انگشتان پای هم‌اتاقی جدید وی هم قابل رویته


12. اون قطار تبریز-مشهد یادتونه باهاش اومدم تهران؟ منتظرم از مشهد بیاد منو برگردونه تبریز


13. تنها مسافر کوپه می‌باشم و تمام تخت‌ها الان تحت سیطرهٔ منه. در واقع این کوپه کلاً واس ماس

برای ناهارم الویه درست کردم دیشب

سوپم که تند شده بود، اینم یه کم خوش‌نمک شده

ندای درونم میگه تا می‌تونی بخور که فردا همین موقع روزه‌ای و از فرط گشنگی جان به جان‌آفرین تسلیم خواهی نمود


14. یه قسمت از کار پایان‌نامه‌م اینه که رشد کاربرد دوازده‌هزار واژه‌ای که بیست سال پیش فرهنگستان تصویب کرده رو پیدا کنم. با خودم فکر کردم اگه تو گوگل بزنم تعداد پهباد، بسپار، رایانه، یارانه، برجام، پیامک و هر کلمهٔ جدید دیگه که فرهنگستان برای حوزه‌های تخصصی ساخته و طی سال‌های ۷۱ تا ۷۲ به‌کاررفته، این جست‌وجو و ثبت اطلاعات اگه یک دقیقه طول بکشه، هشت شبانه‌روز کار مداوم بدون لحظه‌ای درنگ لازمه. بعد باید سال ۷۲ تا ۷۳ رو پیدا می‌کردم و ۷۳ تا ۷۴ و تا ۹۶ و ۹۷. به عبارت دیگه من اگه دویست روز نخورم و نخوابم و پشت لپ‌تاپ بشینم، این جست‌وجو تموم میشه. تحلیل بعدشم یه زمان جدا می‌طلبه. بعد با خودم فکر کردم چرا یه کد کامپیوتری ننویسم که اون این کارو انجام بده؟ هم سرعتش بیشتره هم خطاش صفره و در همین راستا، دو روزه درگیر این کد و نصب پایتون و پیپ و داس و لینوکس و این ماجراهام و حتی تو قطارم بی‌خیال این قضیه نشدم و از وقتی سوار شدم درگیرم و دوستان کامپیوتریمو بسیج کردم این درست شه


15. پریروز تو مترو یه دختری هم‌سن و سال خودم با دختر یه‌ساله‌ش کنارم نشسته بود. من محو تماشای بچه و شکلک درآوردن و خندوندنش بودم و اونم تو فاصله‌ای که منتظر قطار بودیم شصت جا زنگ زد و گویا می‌خواست کوچولوشو بسپره به کسی و کسی نبود. دوستاش یا دانشگاه بودن یا کار داشتن یا سرما خورده بودن یا خواب بودن یا جواب ندادن. بالاخره قطار اومد و بی‌خیال دوستاش شد و دخترشو بغل کرد و گفت اشکالی نداره باهم می‌ریم دانشگاه. سوار شدیم و تا برسیم مقصد چشم از بچه برنداشتم. وقتی رسیدن چهارراه ولیعصر دختره به فسقلی گفت با خاله خدافظی کن پیاده شیم. اونم دستشو تکون داد برام. قبل پیاده شدن اسم فسقلیو پرسیدم و لپشو ناز کردم. گفت اسمش ریحانه است. حافظهٔ تصویری من اصلاً خوب نیست و قیافهٔ آدما زود یادم میره. عجیبه که هنوز تصویر ریحانه و مامانش تو خاطرم مونده. چقدر این بچه شیرین بود. چقدر دوست دارم بازم ببینمش.

پند و نتیجه اخلاقی پست: درس خوندن با بچه کار سختیه. اگه به مهدکودک و پرستار اعتقاد نداری سعی کن یا نزدیک مامانت اینا خونه بگیری، یا نزدیک مامانش اینا

والسلام علی من اتبع الهدی


16. اینو همین یکشنبه که شریف بودم گرفتم. یکی از هشت هزار و هشتصد و بیست و پنج عکسیه که تو این هفت هشت ده سال گرفتم و تو فولدر عکس‌های لپ‌تاپمه. همه می‌دونن چقدر جونم به این عکسا بنده و با چه دقت و حوصله‌ای عکسا رو بر اساس زمان و مکان و موضوع دسته‌بندی می‌کنم و چقدر کیفیت و زاویه و نور و روشنایی و حس توی عکس‌ها برام مهمه و چند بار یه تصویرو می‌گیرم تا یکی از عکسا به دلم بشینه.

داشتم فکر می‌کردم اگه یه روز همهٔ این عکس‌های دلبندمو ازم بگیرن و حتی اون قسمت از هیپوکامپ مغزم که شریف و متعلقاتش توشه رو هم پاک کنن و بگن فقط یه عکس و یه خاطره رو می‌تونی نگه‌داری میگم این عکس، اینجا، اون روز.


17. دیدین وقتایی که یه پولی و لو در حد بوزوشموش جرخ یوز تومنخ از جیب لباسای قدیمی و کیفای کهنه و لای کتاب و پشت کمد و زیر فرش و از توی متکامون، بله متکامون، پیدا می‌کنیم چقدر ذوق می‌کنیم؟ 

دم‌دمای افطار، دلم هله هوله می‌خواست و هیچی نداشتم. خسته و تشنه و گشنه کف اتاقم پخش و پلا بودم و دلم کماکان هله هوله می‌خواست و هیچی نداشتم. ثانیه‌ها رو می‌شمردم اذانو بگن و دلم هله هوله می‌خواست و هیچی نداشتم. بعد یهو یه کیسهٔ گُنده زیر تختم توجهم رو به خودش جلب کرد و بله عزیزان... دو ماه پیش اینا رو خریدم و رفتم تهران و برگشتم و دوباره رفتم تهران و برگشتم و ماه رمضون اومد و این وسط این دلبران رو به کل فراموش کرده بودم. 

هیچی دیگه. گفتم بیام ذوقمو باهاتون به اشتراک بذارم و بگم دعایی، حاجتی چیزی داشتین بگین من از درگاه احدیت طلب کنم. گویا مستجاب‌الدعوه بودیم و خبر نداشتیم


18. وقتی جایی، خونه‌ی کسی میری مهمونی،

دمِ رفتن

اونجا که جلوی در وایسادی و هی خداحافظی میکنی و باز برمیگردی و مرورِ خاطرات میکنی،

صاحب‌خونه میگه صبر کنید

بدو بدو میره چندتا کیسه میاره

چندتا کیسه پر از توشه‌ی راه

میگه اینارو ببرید با خودتون، لازمتون میشه

میگه حتما بخورید که یه وقت ضعف نکنید تو راه

یه وقت گرسنه نمونید تا رسیدن به مقصد...

هی سفارش میکنه..‌. هی مُشت مشت جیبا رو پر میکنه...

آخدا سفره‌ت داره جمع میشه،

سفره‌ای که سی روز مهمونش بودیم... که دل کندن ازش خودِ جون کندنه...

که هی خداحافظی می‌کنیم و هی دلمون نمیاد بریم..‌.

آخدا ما دمِ در وایسادیم منتظر!

دستای خالیمونو پر نمی‌کنی؟

راه درازه و صعب‌العبور،

توشه‌ی راه بهمون نمیدی؟

ما قوت نداریما... ما بدونِ توشه‌ی مقویِ تو کم میاریما...

آخدا ما بی‌عرضه‌ایم... بلد نبودیم این چند روز از گوشه و کنار سفره‌ت چیزمیز جمع کنیم

جیبامونو پر کنیم...

میشه مثلِ همیشه خودت زحمتشو بکشی؟


19. اینو صبح یه خانومه بعد نماز بهم داد. دقت کردم دیدم به همه نمیده و جامعهٔ هدفش ردهٔ سنی ۱۲ تا ۱۷ ساله. منم تصمیم گرفتم بعدِ دکترا شناسنامه‌مو عوض کنم یه دیپلم دیگه بگیرم از اول برم دانشگاه


20. تهران، مسجد راه‌آهن

منتظر روشن شدن هوا

و در حال نوشتن بخشی از پایان‌نامه

در پس‌زمینه تصویرمونم جماعتی خفته‌اند و جا داره یادی کنیم از آهنگ تموم شهر خوابیدن و من از فکر توِ پایان‌نامه و کنکور بیدارِ خواجه‌امیری

از گوشی قبلی هم به‌عنوان مودم استفاده می‌نماییم


21. منم از اینایی بودم که تا دقیقهٔ نود و حتی توی وقت اضافه و موقع پخش کردن برگه‌ها هم به جزوه خوندنم ادامه می‌دادم و نیمی از امتحانامو تو مترو و نیم دیگرشو در حین طی طریق مسیر امتحان و با پای پیاده خوندم و پاس کردم.

فی‌الواقع ضمن آرزوی موفقیت برای بدبخت‌بیچاره‌های امتحان‌دار این نکته رو متذکر میشم که دختره امتحان فیزیک داره و چه امتحانی شیرین‌تر از فیزیک

به خدا ما از اوناش نیستیم که تو مترو سرشون تو گوشی بغلیه. جزوه‌ش انقدر نخ و قرقره داره که از شش فرسخی معلومه جزوهٔ فیزیکه خب :دی

هم‌اکنون در مترو، به سمت فرهنگستان


22. فرهنگستان، فرهنگستان که میگم اینجاست. این اتاق واس ماس. ینی واسه ما دانشجوهاست و همون طور که ملاحظه می‌کنید یخچال و ماکروفر هم داریم. اون بند و بساطم خرت و پرتای منه روی میز. دو سومِ یخچالم خودم شخصاً با هله هوله و قاقالی‌لیام پر کردم.

حالا تو پست بعدی عکس قاقالی‌لیامم نشونتون میدم.


23. میوه‌های باغ صفا هستن ایشون. آوردم خوابگاه با هم‌اتاقیای باصفاترم بخورم. 

دیروز صبح که رسیدم تهران مستقیم رفتم فرهنگستان. گذاشته بودم تو یخچال اونجا و هی می‌خواستم برای استادامم ببرم بگم مراحل کاشت و داشت و برداشتشو خودمون انجام دادیم و تولید ملّیه و اگه نمرهٔ خوبی بهم بدین سری بعد براتون ترشی و عسل و شیر و ماست و تخم‌مرغ و فتیرم میارم از دهاتمون

که یادم افتاد ما ده نداریم اصن


24. خوابگاه، خوابگاه هم که میگم اینجاست. گفتم شاید تا حالا خوابگاه ندیده باشین نشونتون بدم. از شیر مرغ تا جون آدمیزاد توش پیدا میشه

اون روفرشی رو هم که ملاحظه می‌کنید پس‌زمینهٔ عکسای منه


25. کی گفته اینستا محل نشر عکس‌ها و پست‌های لاکچری جماعت مرفه و بی‌درد و باکلاسه؟ حاشا و کلا که من ساعت‌هاست دنبال سنگ و گوشت‌کوب می‌گردم اینا رو بشکنم بخورم، نمی‌یابم.

آخرشم نتونستم بشکنم :| هعی دریغا!


26. زینب (هم‌اتاقی جدیدِ هم‌اتاقی سابقم نسیم) اومده با بُهت و حیرت میگه وااای بچه‌ها دهان‌شویه‌ای که یه ماه پیش بیست و پنج گرفته بودمو امروز چهل گرفتم. اسکاچی که سه تاش دو هزار بودو، یکی هزار و پونصد خریدم. پشت سرش فاطمه (دوست زینب و هم‌اتاقی جدید هم‌اتاقی سابقم نسیم) رسیده میگه باورتون میشه پنکک شصت تومنی رو امروز صد تومن می‌دادن؟ مجبور شدم شصت تومن بدم و کیفیت پایین‌ترشو بگیرم. سهیلا (از بچه‌های واحد بغلی) اومده احوالمونو بپرسه، از ضدآفتاب هشتادتومنی‌ای رونمایی کرد که دیروز شصت تومن بود. مریم (هم‌اتاقی جدید هم‌اتاقی سابقم نسیم) نیز خاطرنشان کرد منم پفک هزارتومنیو دو تومن گرفتم.

منم در حال حاضر خیره شدم به قیمت بلیتایی که ده تومن اومده روش. ینی دیروز با چهل تومن اومدم تهران، فردا با پنجاه تومنم نمی‌تونم برگردم

روحانی مچکریم

یکی از دوستام، یه گربه از کوچه پیدا کرده و حس کرده چشماش ضعیفه و براش دکتر آورده و قطره و واکسن گرفته براش و وقتی دیده گربه دچار اسهال و استفراغ شده برده پنج روز بیمارستان گربه‌ها بستریش کرده. طی این چند روز یک و نیم خرج گربه‌هه کرده و به فرزندی قبولش نموده آخر سر. اون وقت دغدغهٔ من اینه که چرا قیمت بلیتا ده تومن ده تومن گرون میشه هی و چجوری برم بیام


27. بریم که داشته باشیم مصاحبهٔ امروزو که چهارمین روز از چهارمین ماه سال باشه

به اینا میگن توصیه‌نامه. دو تاش کافیه ولی من پنج تا گرفتم. چراکه کار از محکم‌کاری عیب نمی‌کنه.

توش چی نوشته شده؟

اساتید توشون می‌نویسن فلانی اِله و بِله و جیمبله و من ازش راضی‌ام و برای دکتری قبولش کنین. بعد می‌ذارن تو پاکت و درشو می‌بندن و می‌چسبونن و اصولاً دانشجو نباید توشو ببینه و بخونه. ولیکن چون موقع ثبت‌نام اینا رو باید آپلود می‌کردیم روی سایت، اساتید دادن خودم بعد از آپلود بذارم تو پاکت و درشو مهر و موم کنم و منم توشونو خوندم و فهمیدم چی نوشتن.

نوشته بودن نسرین اِله و بِله و جیمبله و ما ازش راضی‌ایم و برای دکتری بپذیریدش


28. اسنپ می‌گیریم و خودمونو می‌رسونیم دانشگاه تربیت مدرس. شماره پلاک اسنپ چند بود؟ ۴۴

امروز چندم بود؟ چهارم

اینجا من باید مدارکمو تحویل کی بدم؟

خانم کاوه

اتاقش کجاست؟ طبقه چهار، اتاق ِ؟ ۴۵۵


29. بله عزیزان، در ادامهٔ پست قبلمون همون طور که ملاحظه می‌کنید بین اتاق ۴۵۴ و ۴۵۶، هیچ اتاقی موسوم به ۴۵۵ وجود نداره

لیکن ناامید نمی‌شیم و به جُستنمون ادامه می‌دیم که در نومیدی بسی امید است


30. دانشکده رو زیر و رو می‌کنیم و بالاخره این ۴۵۵ رو پیدا می‌کنیم. بعد می‌بینیم هفت هشت ده تا ۴۵۵ کنار هم ردیف کردن که خانوم کاوهٔ ما تو چهارصد و پنجاه و پنجِ چهارمه. امروز چندم بود؟ چهارم؟ پلاک اسنپ؟ ۴۴. خانوم کاوه کجا؟ طبقهٔ چهار، ۴-۴۵۵. بله عزیزان. باید هشت و نیم مدارکو تحویل ایشون بدیم و گویا ایشون قراره ۹، ۹ و نیم تشریف بیارن


31. یه کاغذ روی در اتاق مصاحبه زده بودن و هر کی میومد اسمشو می‌نوشتن اونجا. من وقتی رسیدم سه نفر قبل من اونجا بودن. آقاهه که فکر کنم استاد بود اسم اونا رو نوشت و رفت. گفتم عه پس من چی؟ گفت تو هم مگه برای مصاحبه اومدی؟ فکر کردم خواهر کوچیکهٔ یکی از اینایی

ارجاعتون می‌دم به پست عید فطر و اون خانومه که بعد نماز، تبلیغات طرح تابستانی ۱۲ تا ۱۷ ساله‌ها رو داد دستم

حالا امروز چندمه؟ چهارم. پلاک اسنپ؟ ۴۴، اتاق خانم کاوه؟ طبقهٔ چهار، ۴-۴۵۵. من نفر چندمم؟ چهارم.


32. توصیه‌نامه‌ها رو گذاشتم تو پاکت و پشت در منتظرم صدام کنن


33. یه همچین حیاطی داره


34. هنوز منتظرم

اون کاغذ روی در همون کاغذه است که اسممونو روش نوشتن

شماره اتاق مصاحبه دویست و سی و چهاره

امروز چندم بود؟ چهارم

پلاک اسنپ؟ چهل و چهار

اتاق خانم کاوه؟ طبقه چهار، ۴-۴۵۵


35. منتظرم نفر دوم بیاد سومی بره بعد نوبت من بشه.

هر مصاحبه نیم ساعت طول می‌کشه. آقا اینا انگار خیلی جدی گرفتن قضیه رو. برن از دانشگاه شهید بهشتی یاد بگیرن که هفتاد تومن می‌گرفت هر مصاحبه‌شم دو دیقه بود.

برامون کیک و شیرم آوردن. شیرش که داغ بود. فکر کنم رفت تو معده‌م ماست شد. کیکشم میوه‌ای بود نخوردم.


36. این دختره کیفش چه خوشششگله

کجام؟

تو اتوبوس.

کجا میرم؟ انقلاب، 

که از اونجا برم شریف

چرا؟ که استادمو ببینم

استادم اتاقش طبقهٔ چندمه؟ چهار

اصن چهار موج می‌زنه تو پستام

این دختره خیلی مهربون بود. بهش گفتم من زیاد اتوبوس سوار نمیشم و مسیرا رو نمی‌شناسم. همیشه با مترو میرم میام. گفت منم مسیرم با تو یکیه و تا مترو باهم بودیم. موقع خداحافظی بهش گفتم کیفت خیلی خوشگله و دوستش دارم. گفت همه چیم جغدیه. گفتم منم همین طور


37. اینو برای تولد نگار گرفته بودم. بعد مصاحبه دیدم عه دانشگاشون روبه‌روی دانشگامونه و خدایی نمی‌دونستم دانشکده‌های فنی تهران و تربیت مدرس انقدر روبه‌روی هم باشن دیگه. رفتم دیدمش و اینو ازش گرفتم خودمم بخونم. بعد رفتم خوابگاشون و ناهارشم تصاحب کردم.

کتاب خوبیه

سه‌شنبه‌ها با موری

سه‌شنبه روز چندم هفته است؟ چهارم

مصاحبه چطور بود؟

دست رو دلم نذارین. در اتاق مصاحبه رو که باز کردن برم تو رفتم دیدم استاد خودمم اون تو تشریف داره. ینی تا نیم ساعت هنوز تو شوک بودم. استادی که ازش توصیه‌نامه گرفته بودم برای مصاحبه خودش تو تیم مصاحبه بود

هر چی هم پرسیدن بلد نبودم. انقدر گفتم نمی‌دونم که خودشون گفتن می‌خوای خودت یه سوال طرح کن جواب بده

بعدش استادم یه کتاب انگلیسی گذاشت جلوم گفت بخون ترجمه کن

اینو دیگه بلد بودم

مصاحبهٔ این سری خیلی بد بود به نظرم

هعی...

حالم چو دلیری است که از بخت بد خویش

در لشکر دشمن پسری، یا حتی میشه گفت استادی داشته باشد

شاعرش فکر کنم حسین جنتیه


38. ایشون ناهار امروزم هستن. 

زمان ما اسم سلف‌های شریف آیدا و هایدا بود. الان میگن شریف‌پلاس. بزرگترم هست خیلی. قیمتاشم دو سه برابر قیمتای زمان ماست. قارچم نمی‌ریزن تو ماکارونی. قبلاً می‌ریختن. اصن من به عشق قارچش سفارش دادم اینو. فکر کنم قبلا گوشتم می‌ریختن، الان فقط سویا داشت توش.

حالا اگه خونه بود غر می‌زدم ماکارونی چیه و ماکارونی دوست ندارم. ولیکن چون شریفه می‌خوریم.


39. ماکارونی پست قبلو خوردم.

یه بطری آبم روش.

پنج تا خانم مسن که گویا کارمند یا مسئول کتابخونه یا آموزش دانشکده‌ها یا نگهبان یا بالاخره مسئول یه جایی تو دانشگاه بودن اومدن نشستن سر میزی که من نشسته بودم. سه تاشون بندری سفارش داده بود، یکی سالاد، یکیشونم از خونه ماهی آورده بود. بندری رو بهانه کرده بودن و بندری می‌زدن و می‌رقصیدن. یک ساعت تمام گفتن و خندیدن و حتی یکیشون موبایلشو درآورد قرص قمر بهنام بانیو پخش کرد برامون.

ینی می‌خوام بگم یه همچین مسئولین شادی داریم ما. اون وقت منو میگی انگار کشتیام غرق شده بود و دار و ندارمم توش بود.


40. سخت‌ترین قسمت امروز اونجا بود که تا ۱۲ کارم در اقصی، بخونید اقصا، نقاط تهران تموم شد و بلیتم برای ۹ بود. و من رسماً این ۹ ساعتو علاف بودم. دوستامم وقتشون آزاد نبود برم مصدع اوقاتشون بشم جز این دوستم که ظهر تا عصر باهم بودیم و رفتیم پارک طالقانی. یه کم پایین‌تر از آب و آتش.

یه گربه هم جدیداً به فرزندی قبول کردن ایشون که عکسشو تو عکس ملاحظه می‌نمایید


41. همیشه تو قطار بهمون از این بسته‌ها میدن و توش کیک و آبمیوه و اینا می‌ذارن. به ضرس قاطع می‌تونم بگم تو این هشت سالی که این همه با قطار رفتم و اومدم اولین باره که آب‌پرتقال و کیک شکلاتی نصیبم شده. هر بار طعم آبمیوه و کیکاشون آناناس و انبه و سیب و انگور و توت‌فرنگی و اینا بود و من متنفرم از این طعم‌ها. و هر بار موقع تهران رفتن می‌بردم می‌دادم به هم‌اتاقیام، موقع برگشتنم به زور می‌کردمشون تو حلق خانواده. ولیکن این سری خودم ازشون مستفیض شدم.

ضمن اینکه کیک و آبمیوهٔ سایر دوستان توی کوپه از همون میوه‌هاست که من دوست ندارم و جا داره بگم من و این همه خوشبختی از محالاته


42. یه استادی هم داشتیم توی دورهٔ کارشناسی؛ می‌گفت کلاسای من مثل نمازه. نیتو که کردین و تکبیرو که گفتین و کلاس که شروع شد مطلقاً برای هیچ کاری، تأکید می‌کنم هیچ کاری حق خروج ندارین تا کلاس تموم بشه. جیکّ‌مون درنمیومد تو کلاس. تازه منم تنها دختر کلاس بودم و زین حیث هم فضا، فضای سنگینی بود. 

ایستگاه مراغه

دو ساعت دیگه تبریزم ایشالا


43. حال این بچه رو خریدارم. 

حال خوبشو خریدارم.

رسیدم.


44. دو روزم تو مهدکودک برای بچه‌ها نقاشی و الفبا و رنگ‌ها رو یاد دادم و یه ماهه دارم خاطرات این دو روزو تعریف می‌کنم و به‌نظر می‌رسه تا دو سال آینده هم تموم نمیشه خاطراتم. 

بامزه‌ترین سکانس سلسله خاطراتم اونجا بود که یکی از بچه‌ها بوی وحشتناکی می‌داد و رفتم مسئول تعویض پوشک رو صدا کردم رسیدگی کنه به موضوع. گفتم این بچه بوی شماره دو میده. گفت این بوی شماره یکه که چهار ساعته خشک شده. گفت یه مدت بگذره تو هم بوها رو یاد می‌گیری.

این دو روز کلی انرژی گرفتم و کلی تجربه کسب کردم و کلی خاطره و کلی دوستِ چهار پنج ساله پیدا کردم.

چرا انصراف دادم؟

اولا تکلیف درس و دکترا مشخص نشده، ثانیاً مدرک و تخصص این کارو ندارم و باید دوره‌شو ببینم، ثالثاً تخصص خودم یه چیز دیگه است و درستش اینه که در راستای تخصص خودم کار کنم و کلی پروژه از استادام گرفتم و اونا رو باید انجام بدم و رابعاً حقوقش. از بچه‌ها شش هفت میلیون می‌گیرن و فکر می‌کردم کمِ کمش یه تومنم به مربی میدن. خودم اگه مدیر اونجا بودم برای یه همچین کاری سه تومن کمتر به مربیا نمی‌دادم. ولی در کمال ناباوری حقوقِ هفتِ صبح تا سهٔ بعد از ظهر، شش روزِ هفته بدون مرخصی و مزایا و بیمه و حتی آب‌جوش برای صبحانه، ماهی دویست تومنه. حقوق، ماهی دویست تومن. همه جا هم روال همینه. یه جورایی میشه گفت بیگاری مُردن که مسبب این ظالم‌پروری همین مربیایی هستن که این شرایطو قبول می‌کنن. تازه اغلب مربیا هم تخصص مربی‌گری ندارن و این وسط حیفِ تربیت بچه و حیف ساعت‌هایی که بچهٔ بیچاره تو مهد سپری می‌کنه


45. اینم از مصاحبهٔ چهارم، و آخر.

یکی از محاسن بومی بودن و خونهٔ نزدیک دانشگاه اینه یه ربع قبل مصاحبه‌ت می‌تونی توی خواب ناز باشی و محل مصاحبه رو از پشت پنجرهٔ اتاقت ببینی حتی. ولیکن این احتمال هم وجود داره که یهو با صدای بابات مثل برق از جا بپری که دختر مگه تو مصاحبه نداری امروز. پاشو برو دیگه.

از دیگر محاسن هم اینه که بعد مصاحبه آوارهٔ خیابونا نیستی و دنبال رستوران و کافه نمی‌گردی و مستقیم میای خونه و ناهار مامان‌پزتو می‌خوری

محاسن دیگه‌ای هم داره. از جمله اینکه تهران اگه مدارک پرینت‌شده‌ت ناقص باشه باید دربه‌در کپی و پیدا کردن مسئول تکثیر باشی و اینجا می‌تونی برگردی خونه و کارنامه‌تو پرینت کنی و دویست تومنم پس‌انداز کنی این وسط. والا غنیمته تو این اوضاع اقتصادی. و ضمن تقدیر و تشکر از روحانی و یاران بابت اوضاع قشنگ اقتصادی‌مون و آب و برق و گاز و تلفن و سایر امکانات، لابد می‌پرسین مصاحبه چطور بود؟

خوب بود.

اون خانومه که اون گوشه نشسته، مسئول بازبینی مدارک و دادن پاکت برای گذاشتن مدارکه. حال آنکه من خودم پاکت داشتم. تو مصاحبه‌های قبلی هم روال همین بود. یک ساعت، بلکه بیشتر دانشجوی بی‌نوا باید بشینه تو نوبت که پاکت بگیره مدارکو بذاره توش و یک ساعت دیگه بشینه تو نوبت تا بره تو اتاق مصاحبه.

حالا اگه بخوام به خودم تو این مصاحبه‌ها نمره بدم، تبریز، گرایش علوم اعصاب نمرهٔ بالا رو می‌گیرم، ولی اولویت چهارممه. بعد شهید بهشتی، گرایش مدل‌سازی نمرهٔ بهتری میارم که اولویت دوممه. بعد تربیت مدرس، گرایش زبان‌شناسی که این اولویت اولم بود ولیکن از مصاحبه راضی نبودم. 

و هیچ امیدی به گرایش روان‌شناسی شهید بهشتی ندارم. اینم اولویت سومم بود. اینو مطمئنم قبول نمیشم. چون قبولت نمی‌کنیم خاصی تو چشای اساتید بود.


46. این مصاحبه آخرمو بین‌العروسیین می‌نامم. تلفظشو دقت کنید که بین‌العروسین نیست، بین‌العروسیینه. ینی مصاحبه‌ای که زمانش بین دو فقره عروسی واقع میشه و شما شب قبل از مصاحبه از عروسی میای صُبِش میری مصاحبه و ظهر دوباره یه عروسی دیگه دعوتی. اینکه چجوری از فاز قر به فاز آکادمیک سوئیچ کنی و دوباره برگردی به فاز قبل و اونجا جلوی اساتید دلکم دلبرکم، خوشگلا باید برقصن تو مغزت رژه نره، خودش بحث جداییه و در این مقال نمی‌گنجه. آنچه که بایسته است آرزوی خوشبختی برای این دو عزیزه و تَکرار این بیت وزین که چو دیدی نداری نشانی ز شوی، ز گهواره تا گور دانش بجوی


+ حوصله ندارم. فکر هم نمی‌کنم تا چند ماه آینده حوصله‌م برگرده و حوصله‌دار بشم. دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست. برای همین کامنتا رو بستم. ولی شما کماکان می‌تونید پیام خصوصی بذارید برام. پیام‌هاتونو می‌خونم :)

۱۴ تیر ۹۷ ، ۱۴:۰۰
دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


1. فکر می‌کردم عشقولانه و هندیه، لیکن سخت در اشتباه بودم. به یه بار دیدنش می‌ارزه


2. هر بار متنی که در راستای پایان‌نامه‌م نوشتمو پس می‌گیرم تغییرش بدم یه غلط کردمِ خاصی تو چشامه به جهت انتخاب موضوع و استاد مشاور و استاد راهنما و حتی ادامه تحصیل

و جا داره باریکلایی بگم به خودم بابت حدس سن و سال ملت. اون از همکارم تو اون شرکته که هی ازم راجع به کنکور ارشد می‌پرسید و تصور می‌کردم از من کوچیکتره و روز آخر فهمیدم دو تا ارشد و یه دکترا داره و اینم از استاد مشاورم که هم‌سن بابامه و فکر می‌کردم اندکی از من بزرگتره فقط. تازه امروز فهمیدم ۴۹ سالشه. ولی خدایی خوب مونده.

ینی می‌خوام بگم تخمین زدن‌هام تو حلقم :|


3. تا ساعاتی دیگر امتحان زبان دارم و خوابم میاد. فکر می‌کردم چهار می‌رسم قزوین، پنج رسیدم و خوابم میاد. از سه بیدار بودم و نگران بودم خواب بمونم و الان خوابم میاد. تا یک نصف شب خوابم نمی‌برد و الان خوابم میاد. دیشب من فقط دو ساعت خوابیدم و طبیعیه که خوابم بیاد. هم‌اکنون نشستم سالن انتظار راه‌آهن قزوین که هوا روشن بشه و خوابم میاد. باید تا هشت و نیم خودمو برسونم دانشگاه امام خمینی و خوابم میاد. دانشگاه امام خمینی رو نمی‌شناسم و خوابم میاد. بعد از امتحان باید برم تهران و خوابم میاد.


4. تهران یه نفر

یه نفر تهران

اتوبوسای ترمینال که خالیه. قطارم که نیست. دقیقاً یک ساعته با سه تن از دوستانی که از سر جلسه پیداشون کردم نشستیم توی تاکسی و راننده داره حنجره‌شو پاره می‌کنه یه مسافر دیگه پیدا کنه و کسی نیست. الان علاوه بر اینکه خوابم میاد، گشنه هم هستم.

یه نفر تهران

تهران یه نفر

هنوز در قزوین


5. ره‌آورد نمایشگاه کتاب تهران

اون شاخه گل رزو یه خانومه تو نمایشگاه بهم داد و گفت ممنون که پوششت قشنگه. منم مات و مبهوت و متحیر گله رو گرفتم و گفتم خواهش می‌کنم.

و مثل همیشه بن کتابم کم اومد و از جیب خرج کردم.

هم‌اکنون در مترو


6. چایِ قبل از کیک تولد

هر لیوان ۴۵۰۰ تومن :(

یازده و نیم تا بودیم

نگار و مریم هم‌مدرسه‌ای و هم‌رشته‌ای کارشناسی

زهرا هم‌رشته‌ای کارشناسی

نسیم ۱ و فهیمه هم‌اتاقی ارشد

نسیم ۲ هم‌مدرسه‌ای من و نگار و مریم

شن‌های ساحل و جولیک دوست وبلاگی

و خدیجه و زهرا و نرگس، همسر، خواهرزن و فرزند هم‌کلاسی کارشناسی

ینی یه جورایی میشه گفت هیچ کدوم از مدعوین همدیگه رو نمی‌شناختن 😂


7. چای‌های ۴۵۰۰ تومنی که دستم خورد ریخت روی میز و بعدش رفت زیر میز و کتابایی که برای دوستام کادو گرفته بودمو خیس کرد

ما چهار تا اردیبهشتی هستیم و میانگین گرفتیم از تولدامون و میانگینمون امروز بود. 

من ۲۶ ام. تبریکاتونو نگه‌دارید اون موقع بگید


8. اگه یه وقت دیدین یه دختری خسته و کوفته با کوله‌باری از کتاب داره یه هندونهٔ ده کیلویی رو تو یه مسیری با خودش حمل می‌کنه شک نکنید دانشجوی خوابگاهیه و تو اون شهر غریبه

شیرین بود :)


9. وقتی برای تولد کسی هدیه می‌خرید یه چیزی بخرید که به دردش بخوره و به کارش بیاد. مثلا از این لیوانا که مثل قوریه و چای توش دم می‌کشه بخرید که طرف از صبح فردای اون روز که هدیه‌شو تحویل گرفت توش چای دم کنه و بخوره و دعاتون کنه

با تشکر از دوستی که اینو برام خرید


10. یادتونه می‌گفتم جغد دوست دارم؟ اگه یادتون نیست برید پستای سه چهار ماه پیشو مرور کنید یادتون بیفته و دیگه سعی کنید مطالبی که می‌گمو یادتون نره

خب از اونجایی که جغد دوست دارم بلوزی که الان تنمه جغدیه، کیفی که روی دوشمه جغدیه، دستبند دستم جغدیه، کیف پول و جلد دفترا و جاکلیدیمم جغدیه. نصف کادوهای دیشبم هم جغدی بود. اون شال و کلاه جغدی رو هم دوستم بافته نگهش دارم برای نسل‌های آینده و دلتون بسوزه که شما از این دوستا ندارید و من دارم

با تشکر از دوستی که این شال و کلاه جغدی رو بافته


11. تصویری که مشاهده می‌کنید تصویر گل‌های جلوی مسجد دانشگاه شریفه. اصولا من الان باید پژوهشگاه علوم انسانی سر جلسهٔ سخنرانی تاریخچهٔ واژه‌گزینی می‌بودم

ولیکن صبح رفتم شریف و دو ساعتی توی کتابخونه‌ش چرخیدم و دو ساعتی در مسجدش خسبیدم و دیدم من الان این سر شهرم و سخنرانی اون سر شهر. بعد دیدم اصن نای راه رفتن ندارم. تازه صبم برخلاف عادتم که بعد اذان و نماز صبح نمی‌خوابم دل سیر خوابیده بودم. فلذا به خسبیدنم تو مسجد ادامه دادم و سخنرانی رو نرفتم. حال آنکه یکی از اهدافم از تهران اومدن حضور توی اون سخنرانیه بود


12. تصویری که مشاهده می‌کنید عکس چای نُقل‌پَهلوی بر وزن قندپهلوی جلسهٔ دیروز فرهنگستانه. نقل‌ها رو دوست ارومیه‌ایم آورده بود و منم سری بعد باید یه چیزی از تبریز ببرم که به هر حال کم نیاورده باشیم جلوی ارومیه‌ای‌ها. در سمت چپ تصویر که شما مشاهده‌ش نمی‌کنید چند تا صندلی اون‌ورتر دکتر حداد نشسته و روبه‌روم چند صندلی اون‌ورتر هوشنگ مرادی کرمانی و دکتر پورجوادی و طباطبائی و علی کافی و ژاله آموزگار و چند تا استاد دیگه است که احتمالاً نمی‌شناسید. ولی به هر حال من این پستو می‌ذارم که دلتون بسوزه و بدونید ما با کیا نشست و برخاست داریم و با کیا چایی می‌خوریم


13. از اونجایی که من خوابگاه ندارم و یکی دو روز بیشتر تهران نیستم، امشب شام ماکارونی مهمون هم‌اتاقی سابقم نسیم


14. از اونجایی که من خوابگاه ندارم و یکی دو روز بیشتر تهران نیستم، پریشب شام ماکارونی مهمون هم‌اتاقی خیلی سابقم نگار

در واقع می‌خوام بگم ماکارونی عضو ثابت سفرهٔ یه خوابگاهیه

اون آشم دستپخت مامان نگاره


15. دستپخت هم‌اتاقیمه

چشم والدینمو دور دیدم و امشب شام سوسیس‌تخم‌مرغ داشتیم

فکر کنم پونزده سالی میشه که ما سوسیس نمی‌خوریم و معده‌م در حال تعجبه الان


16. شش عصر جنازهٔ خسته و گشنه و ناهار نخورده‌ و بی‌جانمو رسوندم خوابگاه و رفتم از حلیم‌فروشی پشت خوابگاه حلیم بگیرم. پرسیدم هنوز حلیم دارین؟ خدایی شش عصر چنین انتظاری، انتظار منطقی‌ای نیست. ولی خوشبختانه به اندازهٔ همین یه کاسه تهِ دیگشون حلیم داشتن

اون لیوانم از اتاق استادم برداشتم آوردم. برام چایی ریخت. منم بعد اینکه خوردم لیوانو گذاشتم تو کیفم و گفتم استاد، من کلی لیوان یه بار مصرف یادگاری جمع کردم اینم می‌برم بذارم پیش اونا


17. دیگه گفتم سر صُبی، بخشی از هزاران هزار هنرم رو فروکنم تو چش و چال ملت بعد برم دانشگاه. برای تهیهٔ این خاگینه، از اونجایی که ساکن خوابگاه نیستم و از لوازم خوابگاهی برخوردار نمی‌باشم، مقداری روغن و آرد و شکر و تعدادی تخم‌مرغ از نسیم و کمی ماست از سهیلا اخذ نمودم و داخل کاسهٔ فاطمه ریخته و باهم مخلوط کرده و با قاشق و چنگال نسیم هم‌زده و د