دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

دُردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

آخرین نظرات
آنچه گذشت

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مینا» ثبت شده است

+ عنوان از علیرضا بدیع

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

ساعت 5 کارگاه زبان‌شناسی رایانه‌ای تموم شد و سوار تاکسی شدم و میدون فاطمی و از اونجا وصال و دانشگاه تهران و ساعت 6 وقت دندونپزشکی داشتم و ترافیک و ترافیک و ترافیک!

زنگ زدم دندونپزشکی و به خانومه گفتم من نوابم و هر دو دیقه یه بار یه چراغ قرمز دو دیقه‌ایه و نمی‌رسم متاسفانه؛ گفتم اگه من آخرین مریضشم, منتظر نمونن و  منم از همین‌جا برگردم خوابگاه

خانومه همون‌جا از دکتره پرسید که شباهنگ چی کار کنه؟ الان نوابه, بیاد یا برگرده؟

دکترم گفت اگه تا شش و نیم خودشو برسونه منتظر می‌مونم

(در مورد این وقت دندونپزشکی، لازمه یه نکته‌ای رو بگم و اونم اینه که من پاییز پارسال رفتم دندونپزشکی و گفت اوضاشون خرابه و دندون عقلت که جراحی می‌خواد, دو سه تاش عصب کشی و بقیه رم باید پر کنم! یکیو پر کرد و گفتم بقیه‌اش بذار بمونه بعد از کنکور بهمن ماه, بعد از کنکورم گفتم بذار بمونه بعد از عید و بعدشم گفتم بذار بمونه بعد از کنکور خرداد و تابستونم رفتم دندونپزشک خودم تو ولایت خودمون و گفت مینیمم 4 تومن خرج داره؛ تازه فامیلمون بود!!! و تا این بیاد پروسه درمانو شروع کنه اومدم تهران و گفتم برم دندونپزشک همین شریف؛ یکی دو بار وقت گرفتم؛ ولی هر بار یه مشکلی پیش اومد و نشد که بشه! تا اینکه چند روز پیش وسط کارای فارغ‌التحصیلی رفتم و دو تاشو پر کرد و دو تاشم دیشب پر کرد و دو تاشم موند برای شنبه و یکیشم بعد از محرم!)

خلاصه 6:31 دم در دندونپزشکی دانشگاه بودم!

ینی دیروز یه دور از ولیعصر رفتم بزرگراه کردستان، یه دور از کردستان سمت انقلاب و آزادی و شریف و تازه بعد از دندونپزشکی قرار بود برم پارک بوستان گفتگو اون سر تهران, دور همی دخترای گلِ 89 ای که مطهره و زهرا و مینا و آزاده و مریم اینا رو ببینم

رسیدم و دکتره گفت عکساتو نیاوردی؟

گفتم کیف مشکی‌مو برداشتم و تو کیف سفیدم جا موند و خانومه گفت عکس که نیاوردی, دیرم اومدی, دیگه باید برگردی

گفتم خب پس وقت بعدی کی باشه؟

خانومه گفت بشین بابا شوخی کردم


آقا من چرا فرق شوخی و جدی رو نمی‌فهمم؟!!! اصن چرا با مقوله شوخی مشکل دارم؟ چرا شوخی و دروغ برای من و مغز وامونده‌ام تعریف نشده؟ هوم؟ چرا؟!!!

خلاصه 7 و نیم کارم تموم شد و زنگ زدم به مطهره اینا که نمی‌رسم بیام پارک!

راستش دلم می‌خواست برم مسجد دانشگاه :دی

مطهره گفت بعد از پارک, با زهرا میخواد بیاد مسجد و 

این‌جوری با یه تیر دو نشون می‌زدم! ینی هم مطهره و زهرا رو می‌دیدم هم به مسجد می‌رسیدم

حالا اینا چه ربطی به عنوان داره!

یه دور بابا زنگ زده چه طوری و کجایی و چه خبر, یه دور مامان و یه دور خاله و عمه!

حالا با اون فک بی‌حسم باید براشون توضیحم می‌دادم که کجا بودم و کجام و کجا میخوام برم

به مامانم میگم مسجدم, میگه اومدی درس بخونی؟!

ینی خوشم میاد هیچ جوره ذهنیت قبلیشون نسبت به من عوض نمیشه! آخه مسجد جای درس خوندنه؟!!!

برگشتم می‌گم برای مراسم اومدم

میگه مراسم؟ مراسمِ چی؟!

خب اولین بارم بود که مراسم عزاداری مسجد دانشگاهو شرکت می‌کردم

ینی دوره کارشناسی‌م حتی یه بارم نیومده بودم

رفتم وضو گرفتم و دیدم رو در نوشته که ورودی خانوما به در شرقی یا شمالی منتقل شده

منم خب درای مسجدو نمی‌شناسم!

ینی فقط همون دریو می‌شناسم که روبه‌روی دانشکده فلسفه است

یه درِ دیگه هم تو حیاطه که خب پرِ پسر بود و فکر کردم لابد ورودی خانوما اونجا نیست

خلاصه درگیر در ورودی بودم و هیچ کسم نبود بپرسم!

تا اینکه کودکی دیدم که پیرامون من پرسه می‌زنه و با خودم فکر کردم لابد مامانش این وراست

اومدم بیرون و دیدم یه خانومه که پشتش به منه وایستاده و گفتم ببخشید خانوم...

همین که برگشت گفتم فلانی؟!!!!!!!!!!!!!!!!

اونم گفت فلانی؟!!!!!!!!!!!!!!!!

و ما همدیگر را در اغوش گرفتیم!

وی هم‌مدرسه‌ای بنده بود و یه سال از بنده بزرگتر!

پرسیدم این فسقلی کیه؟

گفت محمدتقی, پسرمه!!!

ینی قیافه‌ام دیدنی بودااااااااااااا! گفتم محمدتقی بیا با خاله عکس بگیر... تو رو خدااااااااا

بعد این بچه یه دیقه تو بغلم بند نمی‌شد

با مکافات یه همچین عکسی گرفتیم و 

همون‌جا از شدت ذوق! اینجانب اسم پسرمو از طوفان به امیرحسین ارتقا دادم :)))))



پ.ن: منتظر اذان صبم که بخونم بخوابم! از صبم یه جا بند نبودم و اصولاً باید الان خسته می‌بودم ولی نیستم

شباهنگ یه نوع خاصی از جغده که شبا پست می‌ذاره :دی

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

پنجشنبه نهم مرداد 93 شماره پست: 976

من یه بار خواب دیدم یکی بهم گفت میخوام یه حقیقتی رو بهت بگم برو به جهانیان بگو

گفتم چی؟

گفت پروین اعتصامی خودکشی نکرده, یه نفر پروینو کشته!

بیدار شدم سرچ کردم ببینم پروین اعتصامی چه جوری مرده, دیدم دلیل مرگش بیماری سل بوده!!! 


تمام خواب دیشبم (مرداد ماه 93) شامل دویدن و فرار کردن از دست پلیس به خاطر سرقت از طلا فروشی بود!

همین که بیدار شدم برای بابا تعریف کردم, دیدم میگه ایشالا خیره!

میگم کجاش خیره! شرِّ شر بود! :دی

من کلاً یا خواب نمی بینم یا وقتی میبینم یه فیلم سینمایی می بینم!

اینم بگم که اولاً اخیراً یا قبلاً فیلم مشابه با این خواب رو ندیدم, اصلاً فیلم ندیدم!

ثانیاً روزنامه, مجله, کتاب یا سایت مشابه با این ماجرا رو هم نخوندم, کلاً از این جور چیزا نمیخونم

و ثالثاً دیشب انقدر خسته بودم که بیهوش شدم! و اصلاً به موضوع سرقت فکر نمیکردم که بخوام خوابشم ببینم

مامان میگه خوبه نه عصرانه خورده بودی نه شام! اگه کله پاچه میخوردی چی میدیدی؟

+ کله پاچه جزو اون 98.2 درصد غذهایی ه که من دوست ندارم!

اولین صحنه ای که از خواب یادمه شب بود و یه طلا فروشی بود و من و یه بچه 1 ساله به علاوه یه نفر در نقش آقای همسر! نمیدونم بچه مون دختر بود یا پسر ولی بچه رو برده بودیم تا کسی موقع سرقت بهمون شک نکنه! (یه جورایی استفاده ی ابزاری سارقین از کودکشان! جهت موفقیت در امر سرقت)

منتظر موندیم تا صاحب طلافروشی بره و بعدشم کل طلاها رو دزدیم ریختیم داخل کیف من!

نمیدونم چی شد که یهو پلیس گفت ایست! و ما فرار کردیم

بعدش این صحنه یادمه که من و اون شوهر محترم داشتیم می دویدیم!

طلا ها و بچه رو داد دست من و گفت هر کدوم که دستگیر شدیم اون یکی رو لو نمیدیم!

بعدش از هم جدا شدیم

ولی همسر محترم بنده دستگیر شد! و کلاً از صحنه ی خواب من بیرون رفت! ینی نقش ش در همین حد بود

و من کماکان می دویدم! تا اینکه رسیدم خوابگاه! و اون لحظه به این فکر میکردم که الان مسئولین خوابگاه گیر میدن که این موقع شب چه وقت اومدن ه و چرا دیر اومدی!؟

حتی توی حیاط خوابگاهم پلیس دنبالم بود

و من کماکان می دویدم! سریع رفتم خرت و پرتامو از اتاقمون برداشتم که برم ترمینال و بیام خونه!

میترسیدم پلیس ممنوع الخروجم کرده باشه

برای رد گم کنی بلیت وی آی پی نگرفتم و بلیت مینی بوس گرفتم! :)))))))

بعد از خریدن بلیت دیدم فقط یازده هزار تومن پول دارم و با 500 تومنش یه بطری آب خریدم و

داشتم اون آب رو کوفت میکردم که دیدم پلیس منو دید!

و دوباره فرار و تعقیب و گریز داخل سالن انتظار ترمینال آزادی

بچه رو گذاشتم رو زمین و به فرارم ادامه دادم, دیدم با اون نمی تونم فرار کنم

توی ترمینال یه دونه بچه هم نبود و من با اون بچه کاملاً تابلو بودم و زود دستگیر میشدم

(وقتی به این صحنه فکر میکنم از خودم بدم میاد! امیدوارم بچه هام بعداً این پست رو نخونن)

خلاصه رفتم نشستم تو همون مینی بوس مذکور و رسیدم تبریز!

اینم بگم که کل مسافرای مینی بوس, دختر بودن!

بر خلاف اتوبوس هایی که همیشه باهاشون میام و همه ی مسافراش آقایون هستن :دی

خلاصه اینکه کی رسیدم تبریز یادم نیست, صحنه ی بعدی, تاکسی بود!!!

سوار تاکسی شدم تا بیام خونه, اتفاقا یکی از دوستامم تو تاکسی بود

(دوستم اهل شیرازه, نمیدونم برای چی اومده بود تبریز)

دوستم زود تر از من پیاده شد و بهش گفتم تو مهمون منی و من کرایه تو حساب میکنم

و امیدوار بودم کرایه مون بیشتر از 10500 تومن نشه (چون 11 تومن داشتم و با 500 تومن آب خریده بودم)

دوستم گفت بذار یه مقدارشو خودم حساب کنم و دو تا سکه 500 ای و دو تا سکه 200 ای داد به راننده!

نزدیک خونه مون بودیم که از خوابگاه زنگ زدن,

خانم فلاح زنگ زده بود ازم بپرسه تو دیروز کجا بودی و چرا دیشب نیومدی خوابگاه

ظاهراً پلیس بهم شک کرده بود

چون سیستم طلافروشی رو هک کرده بودیم و پلیس میدونست این کارا کارِ یه آدم معمولی نیست

و این کارا فقط از یه برقی یا کامپیوتری برمیاد (توهمِ خود خفن پنداری داشتم تو خواب)

ولی مطمئن نبودن کارِ منه!

خلاصه خانم فلاح رو پیچوندم و گفتم من چند روزه اومدم خونه و تهران نبودم

تا اینو گفتم راننده بهم شک کرد و زنگ زد پلیس! حق داشت شک کنه! چون میدونست مسافرم و تازه از تهران برگشتم

خلاصه زنگ زد 110 و همون لحظه ام اینا اومدن و دوباره تعقیب و گریز و بعدشم پیاده اومدم خونه دیدم کسی نیست

داشتم دنبال یه جایی میگشتم که طلاهارو اونجا بذارم که دوباره سر و کله پلیس پیدا شد و

دوباره فرار, این بار به سمت خونه مامان بزرگم اینا!

بعدشم از خواب بیدار شدم

خیییییییییلی خواب بدی بود!

همه اش ترس

همه اش فرار!

ولی کلیتِ ماجرا هیجان انگیز و جذاب بود!

وقتی بیدار شدم انقدر خسته بودم که نای بلند شدن نداشتم

بس که دویدم تو خواب!

در کل خوش گذشت! :دی

از کسی که قبل از غروب میخوابه و بعد از طلوع خورشید بیدار میشه, انتظار خوابی جز این نباید داشت

ولی مامانم راست میگه هاااااا خوبه نه عصرانه خورده بودم نه شام! اگه کله پاچه میخوردم چی میدیدم؟

تعبیر:

وقتی خواب سرقت رو می نوشتم, دوست داشتم بنویسم چی توی ضمیر ناخودآگاهم بوده که من همچین خوابی دیدم

ولی فکر کردم خوابم هم ممکنه برای خواننده (شماها) جذابیت نداشته باشه چه برسه تفسیرش

ولی از اونجایی که اینجا دفتر خاطرات خودمه, دوست دارم در مورد ضمیر ناخودآگاهم هم بنویسم؛ 

اول راجع به اون مینی بوس که تو خواب دیدم توضیح میدم:

چند روز پیش پست مربوط به کاراموزی دوستم, مینا رو میخوندم,

نوشته بود کارخونه ای که برای کاراموزی میره, سرویس داره و هر روز شش صبح مینی بوس میاد دنبالش و میره کارخونه, بعدشم در مورد مینی بوس نوشته بود و منم یکی دو روز بود که داشتم به مینی بوس فکر میکردم؛ تا اینکه تو خواب سوار مینی بوس شدم اومدم تبریز!

 

در مورد 10500 تومنی که تو خواب تو کیفم بود:

چند روز پیش پول هنگفتی! تو کیفم داشتم که فکر کردم چون زیاد میرم بیرون, بهتره بریزم به حساب

همه رو دادم به بابا و کارت به کارت کرد و فقط یازده تومنشو تو کیفم نگه داشتم

بعدشم یه 500 ای دادم به یه مسیر چند ثانیه ای تاکسی و 10500 اش موند

اتفاقاً الانم 10500 تو کیف پولم دارم :دی

 

در مورد خانم فلاح (مسئول خوابگاه):

من هر موقع میام خونه یا میرم مهمونی یا یه جایی که دیر برگردم خوابگاه, ایشون بهم زنگ میزنن

میپرسن کجایی و کی میای و حتی اگه خوابگاه باشم و امضای حضوری نزنم, بازم زنگ میزنن!

چون اخیراً یادم میرفت دفتر خوابگاهو امضا کنم, زیاد زنگ میزد و برای همین ذهنم درگیرش بود,

و تو خواب دیدمش

 

در مورد دوست شیرازیم:

چند وقت پیش ازش پرسیدم تا حالا تبریز اومدی؟ گفت نه! هواش آلوده است, اذیت میشم

من همیشه دنبال یه روش و راهکار بودم برای اینکه دوستم بیاد تبریز

که تو خواب اومد!!!

و در مورد اینکه تو خواب بهش گفتم مهمون منی و کرایه تو من حساب میکنم, قبلاً تو واقعیت همچین اتفاقی افتاده بود

و در مورد اون دوتا سکه 500 ای و دو تا سکه 200 ای:

چند روز پیش که داشتم می رفتم خونه مامان بزرگم اینا, یه خانومه دقیقاً همین مدلی کرایه شو حساب کرد

ینی دوتا سکه 500 ای و دوتا سکه 200 ای داد به راننده

برای همین تو خواب همچین صحنه ای رو دیدم

 

و اما در مورد سرقت

روز عید فطر من و امید تو ماشین نشسته بودیم و منتظر مامان و بابا بودیم

امید گفت بیا ماشینو یه کم ببریم جلوتر تا مامان و بابا یه کم دنبالمون بگردن

منم گفتم چرا یه کم جلوتر؟ کلاً برداریم ماشینو فرار کنیم

بعدشم به داداشم گفتم رمز کارت بانکی بابارو میدونم, حتی حسابشم میتونیم خالی کنیم!!!

و این فکر پلید در خواب دیشبم حلول پیدا کرد!!! شایدم هلول!!! نمیدونم کدوم درسته :دی

 

و اما اون دیالوگِ اولِ خواب, مربوط به یه سکانس از یه فیلمی بود که یادم نمیاد ایرانی بود یا خارجی

فقط یادمه دو تا دزد با یه ساک فرار میکردن,

یکی شون ساک رو داد به اون یکی و گفت هر کدوم مون دستگیر شدیم, اون یکی رو لو نمیدیم و

از هم جدا شدن و فرار کردن ولی یکی شون دستگیر شد و موقع فرار مُرد!

 

دلیل اینم که تو خواب با داداشم سرقت رو انجام ندادم و با همسر آینده ام بودم این بود که!

اخیراً هر جا میرم بحث ازدواج ه!

پست مربوط به کشتن سوسک هم در این مورد بی تاثیر نبوده :دی

 

در مورد سنگینی کیف:

روز عید فطر که رفته بودیم خونه مامان بزرگم اینا, من کیف و لپ تاپ و کلی خرت و پرت با خودم برده بودم

وقتی برمی گشتیم, مامانم گفت وسایلت چه قدر سنگینه, بده من تا سر کوچه کمکت کنم

منم گفتم نه بابا دو تا کیف و یه کوله است, سنگین نیست تازه یه بچه رو هم میتونم نگه دارم

بعدشم اشاره کردم به کفشای 13 سانتیم و گفتم حتی میتونم با همینا و همین وسایل و اون بچه بدوم!

 که تو خواب این صحنه ای که اون روز تو ذهنم بود تکرار شد

 

در مورد هک کردن سیستم

چند دقیقه قبل از اینکه بخوابم و اون خواب رو ببینم داشتم یه مقاله در مورد آی پی و فیلتر و هک میخوندم و

حس خود خفن پنداری بهم دست داده بود

برای همین تو خواب, سیستم طلافروشی رو هک کردیم

 

خلاصه اینکه خیالتون راحت, خواب سرقت دیشب, رویای صادقه نبود و همه اش ناشی از اتفاقات چند روز گذشته بوده!

 فقط خوشحالم که میدونم کدوم صحنه از خواب مربوط به کدوم واقعه از زندگی واقعیم هست

  • ۰۷ مرداد ۹۴ ، ۰۱:۰۲
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

جمعه هفدهم بهمن 93 شماره پست:1276

حوزه امتحانی صبح (زبان‌شناسی), دانشکده عمران امیرکبیر بود و از آنجایی که نسیم (هم‌مدرسه ایم) عمران امیرکبیره و قبلاً رفته بودم نسیمو ببینم, نسبت به حوزه امتحانی صبح دید و ذهنیت داشتم!

حوزه امتحانی ظهر (برق) هم, دانشگاه تهران بود و از آنجایی که مینا (هم‌رشته ایم) اونجاست و قبلاً رفته بودم ببینمش, نسبت به حوزه امتحانی ظهر هم دید و ذهنیت داشتم!

حتی نسبت به حوزه امتحانی کنکور کارشناسی سال 89 , هم دید و ذهنیت قبلی داشتم چون حوزه امتحانی کنکورم, مدرسه راهنماییم بود و دقیقاً همون کلاسی که سه سال راهنمایی رو اونجا درس خونده بودم!

خب الان این دید و ذهنیت به چه دردی میخوره؟! الان میگم!

شب کنکور, ساعت 11 سعی کردم برم بخوابم, ولی من و خواب؟! اصن شده تا حالا من زودتر از 3 بخوابم؟!

تا ساعت 12 تمام تلاشمو کردم بخوابم, یه بار بالشو میذاشتم اینور تخت, اون ور تخت, روی سرم, زیر سرم, ینی فحش نموند که به خودم ندادم که عوضی! هر خری یه کیلو ماست میخورد میخوابید, کپه ی مرگتو بذار بخواب فردا دو تا کنکور داری!

آخرین باری که ساعتو چک کردم, 12 و نیم بود و بعدش فکر کنم خوابیدم!

ساعت 1 بیدار شدم و حس کردم ساعت 6 ه و بعدش فهمیدم هنوز 1 ه!!! خوابیدم, 2.5 بیدار شدم, خوابیدم, 3.5 بیدار شدم, چهار تا فحش ناجور نثار خودم کردم که بیشعور فردا کنکور داری, بخواب! و خوابیدم و خب الان نوبت دیدن کابوسه و از اونجایی که نسبت به حوزه ها دید و ذهنیت قبلی داشتم, لوکیشن خواب هایی که میدیدم مشخص بود

حالا چی دیدم؟! الان میگم!

تو خواب, تمام مسیر آزادی تا ولیعصرو با دیوار و بتن, بسته بودن و یه عده کارگر, داشتن کل خیابونارو دیوار درست میکردن, من و یکی دو نفر که نمیدونم کیا بودن, نردبون گذاشتیم و چند تا دیوار اولو رد کردیم (پیاده میرفتیماااااااااا) دیوارای بعدی بلندتر میشد و نمیشد از نردبون استفاده کرد, بنابراین یه کلنگ از تو کیفم درآوردم و دیوارو سوراخ کردم و چون همراهانم چاق بودن گفتن یه کم سوراخ دیوارو بزرگتر کن!!! (وای مردم از خنده) آقا همینجوری که مسیر آزادی تا رودکی و انقلاب و ولیعصرو میرفتیم, دیوارا کلفت تر ینی عریض تر میشدن! منم هی ساعتمو نگاه میکردم و میگفتم دیرم شد, به یه جایی رسیدیم که دیوارش بتنی بود و من از این دستگاه هایی که بتن رو سوراخ میکنه از کیفم درآوردم و دیوارو سوراخ کردم و رد شدم و (وااااااای مردم از خنده نمیتونم تایپ کنم) بعدش من و همراهان که یادم نیست کیا بودن ولی چاق بودن, سفره پهن کردیم و وسط خاک و بتن داشتیم نون و پنیر و سبزی میخوردیم, بعدش من سفره رو جمع کردم و دوباره عملیات سوراخ کردن دیوارو ادامه دادم!!! آخرشم دیر رسیدیم و درای حوزه بسته بود!

بعدش بیدار شدم و ساعت 5 بود!!! آلارم های گوشیمو چک کردم که یه موقع خاموش نباشن و بعدش خوابیدم, 6 بیدار شدم و املت و کامنتای وبلاگ و مترو و فردوسی پیاده شدم و دانشکده عمران و دیدن رقبای ارشد!!!

  • ۰۷ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۴۰
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)



+ داشتم "اقلیت" فاضل نظریو میخوندم؛ از این بیت‌ها خوشم اومد:


زمین از دلبران خالیست یا من چشم و دل سیرم؟

که می‌گردم ولی زلف پریشانی نمی‌بینم 


شانه هایم تاب زلفت را ندارد, پس مخواه

تخته سنگی زیر پای آبشاری بشکند


کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست

چرا آشفته می‌خواهی خدایا خاطر ما را


+ از این دو تا مصرع هم خوشم اومد:


.... "لا الهی" هم اگر آمده بی "الا" نیست


.... هر روز نقابی زده ام روی نقابی


+ خیلی بده سر صبی سرت از درد منفجر بشه و روزه باشی و نتونی مسکن که هیچ, یه کم آب بخوری و دستتو بزاری روی شقیقه‌ت و محکم فشارش بدی و 

خدایا! مگه تو عادل نیستی؟ پس آرامش رو بگیر از اونایی که آرامش رو ازم گرفتن!!!

همین.

+ الان خوبم.

+ چند ساعت پیش در راستای زبانشناسی یه اتفاق خوب دیگه افتاد. 

+ در راستای افطاری دیروز دانشکده که نتونستیم حضور به عمل برسونیم:


  • ۱۶ تیر ۹۴ ، ۲۰:۵۱
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)