دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

دُردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

آخرین نظرات
آنچه گذشت

۲۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رئیس شماره1» ثبت شده است


با اینا تابستونو سرمی‌کنم؛ با اینا خستگی‌مو درمی‌کنم.

فکر کنم از وقتی وارد این پروژه شدم، تا حالا دو هزار صفحه ویرایش کردم و الان به درجه‌ای از جنون رسیدم که زیرنویس شبکه‌های خبری و تیتراژ سریالارم با دقت می‌خونم ببینم یه موقع غلطی چیزی توشون نباشه و خدا به داد پستاتون برسه.

هنوز کارم با رئیس شماره‌ی یک تموم نشده، رئیس شماره‌ی دو پیام داده و پیشنهاد کار جدید داده. شماره‌ی دو همونه که استاد دانشگاه سابقم بود و شرکتشون روبه‌روی دانشگاه سابقم بود و پارسال یه ماه رفتم برای نرم‌افزار تبدیل گفتار به نوشتار، روی سیگنالای صوتی کار کردم. روی تگِ اسماشون کلیک کنید یادتون میاد.

هیچی دیگه! از او به یک اشارت و از من به سر دویدن! بهش گفتم تهران نیستم و فایلا رو میل کنن و گفت ایرادی نداره. کی گفت ایرادی نداره؟ همون کسی که نمی‌ذاشت فایلا رو از شرکت ببرم بیرون و می‌گفت همین جا انجام بده. الان می‌خواد ایمیل کنه. پارسال همین رئیس شماره‌ی دو، گفت بیا آوانویسی‌شونم خودت انجام بده و خب اون موقع درس آواشناسیو پاس نکرده بودم و فرق غ و گ و ق رو نمی‌دونستم (الانم نمی‌دونم :دی) ولی خب اون موقع هیچی از آواشناسی حالیم نبود و قبول نکردم و با اینکه چند تا فایل آموزشی فرستاد، بازم گفتم تجربه‌شو ندارم و بهتره بسپرن به یکی دیگه.

این خیلی خوبه که وقتی یه کاریو بلد نیستیم، بگیم نمی‌تونیم و بلد نیستیم.

این متنایی که ویرایش می‌کنم شخصی نیست و پیکره است؛ ینی نمی‌دونم مال کیه و مهم اینه که متن باشه فقط. ولی این متنا، متن پایان‌نامه‌های ارشد و دکتریه و این همه غلط املایی و ویرایشی مایه‌ی تاسفه. کی به اینا مدرک داده آخه!!! جا داره یادی بکنم از دکتر ش. یکی از اساتید دانشگاه سابقم که به بود و نبود ویرگول‌های متنِ یه گزارش کار ساده‌ی کارشناسی هم گیر می‌داد. به ایشونم میگن استاد، به اینایی که حال ندارن پایان‌نامه‌ی دانشجوشونو بخونن و نخونده بیستشونو رد می‌کنن هم میگن استاد. به خدا قلبم تیر می‌کشه.... دیروز داداشم کلاس داشت (دو تا از درساشو ترم تابستونی برداشته) رفته یه ساعت بعد برگشته. می‌پرسم چی شد؟ میگه استاد ماژیک نداشت، بچه‌ها گفتن بریم خونه‌مون؟ اونم گفت آره. اون وقت دارم به نُهِ شب‌هایی فکر می‌کنم که می‌موندیم دانشگاه برای کلاس جبرانی و دیر برمی‌گشتیم خوابگاه و یه ساعت باید با نگهبان کل کل می‌کردیم که کدوم گوری بودیم؟ دارم به دانشجویی فکر می‌کنم که صبح نمیره سر جلسه‌ی امتحان و درسه خود به خود براش حذف میشه و اون وقت ما باید با چار تا شاهد عادل و بالغ و سند و مدرکِ محکمه‌پسند از استاد درس و استاد راهنما و رئیس دانشکده و رئیس دانشگاه و مسئول مرکز مشاوره‌ی مشکلات اعصاب و روان و امام جماعت محله‌مون امضا می‌گرفتیم که می‌خوایم درسو حذف کنیم. اعصاب معصاب یُخ! چگونه فریادت نزنم؟ چرا دم از یادت نزنم؟

خدایی حاضرو با ظ بنویسین، اشکالی نداره؛ ولی خب عکسُل؟!!!


  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

امشب از اون شبایی بود که منتظر بودم عاطفه زودتر از من خوابش بگیره و بره بالا بخوابه و من این پایین یه کم راه برم و فکر کنم. فکر کنم به بی‌مسئولیتی و بی‌لیاقتی کسی که اسمشو گذاشته مدیر و در واقع این منم که دارم کارای اونو انجام میدم و سه ماه تموم پروژه رو به معنای واقعی کلمه ول کرده بود به امان خدا و منو دست تنها گذاشته بود و بعد سه ماه وقتی دید داده‌ها بر اساس پروتکلش آماده است برگشت و انگار نه انگار که تو این سه ماه وقتی بهش پیام می‌دادم که فلان کارو چی کار کنم می‌گفت من استعفا دادم و به من ربطی نداره. به اینکه ناظر پروژه کسیه که ملت از خداشونه باهاش کار کنن و به اینکه عطای این ناظرِ عزیز رو به لقای مدیر بی‌شعورش ببخشم و تسویه حساب کنم، یا بمونم و حرص بخورم و امیدوار باشم که این رزومه یه روزی یه جایی به دردم خواهد خورد.


پ.ن: وقتی شخص، با علم بر تمام جوانبِ مشکلش نمی‌تونه حلّش کنه، چند درصد احتمال داره راه حلِ ناظر بیرونی که در حد 4 خط در جریانِ اون دغدغه است، به درد بخوره؟ به نظر من کمتر از 1 درصد؛ که اگر اون شخص خودرأی و متکی به خود باشه این درصد کم هم میشه. به بیانی دیگر، شخص با نوشتن معضلات زندگی‌ش تو وبلاگش دنبال راه و چاه و ایده‌های خواننده نیست و هدف از بیان این سطور شاید صرفاً ثبت خاطراتش باشه.

  • ۱۳ تیر ۹۵ ، ۰۱:۰۲
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


از اونجایی که نمی‌دونستم شهادت رو تسلیت میگن یا تبریک و از اونجایی که کلاً نمی‌دونستم چی بگم و از اونجایی که می‌خواستم متفاوت عمل کرده باشم، به جای تسلیت، یه عکس  و یه جمله از ایشون گذاشتم تو گروه.

+ یادی از گذشته‌ها: deathofstars.blogfa.com/post/582

  • ۰۷ تیر ۹۵ ، ۰۸:۳۸
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

  • ۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۲:۴۸
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

استاد شماره 9 دندونپزشکه؛ ولی اینم مثل من یه تخته‌ش کم بوده و کار پزشکی رو ول کرده و سال‌هاست تو گروه واژه‌گزینی کار می‌کنه و تو کارش نامبر وانه! ینی کارش درسته و بیسته و حرف نداره!

یه بار داشت در مورد رؤسای فرهنگستانِ دوره‌ی رضاخان می‌گفت و تاریخ عزل و نصبشون

محمدعلی فروغی از اردیبهشت 1314 تا آذر همون سال و حسن وثوق از آذر همون سال تا اردیبهشت 1317 رئیس بوده، بعدش اینم مثل فروغی عزل شد و علی‌اصغر حکمت و اسماعیل مرآت و عیسی صدیق و غیره! الانم که رئیس، آهنگر دادگره.

استادمون می‌گفت برای رضاخان، سرعت واژه‌سازی و واژه‌گزینی مهم بوده و اصن دقت کار براش موضوعیت نداشت! اینکه به تفنگ بگیم تفنگ و تفنگ از تف میاد براش مهم نبوده و مهم این بوده که اینا واژه‌ی فارسی بسازن فقط!

حتی علی‌اکبر دهخدا هم تو تیم‌شون بوده و چون با وسواسی که داشته سرعت کارو کم می‌کرده دیگه دعوتش نکردن بعد یه مدت.


امروز رئیس شماره1 زنگ زده بود و اولین سوالم این بود که مگه برگشتید ایران و خوش اومدید و گفت آره الان تهرانم و دارم کاراتونو بررسی می‌کنم و با تعجب پرسید خانم فلانی؟ شما فقط این همه دستمزد گرفتید و همکاراتون اون همه؟

گفتم خب من این همه کار کرده بودم و اونا لابد اون همه!

گفت نه بابا، دقت کار اینا نصف نصف نصف دقت شما هم نبوده و فقط یه سری فایل تحویل دادن که صرفاً تحویل داده باشن و چند برابر شما دستمزد گرفتن و تازه انصراف هم دادن و وسط پروژه کارو ول کردن! اون وقت شما دستمزد این دو ماهو هنوز نگرفتی و هنوز داری کار تحویل میدی و من حقتو از حلقوم اینا می‌کشم بیرون و فلان و بهمان!


پ.ن1: رئیسمون زبان‌شناسی شریف خونده و عکسش تو قسمت pictures هست و البته اون موقع که اون عکس تو اون همایش گرفته شد، من هنوز برای اونا کار نمی‌کردم و هنوز رئیسم نبود :)

پ.ن2: هم‌وطن! دنبال نکردن یه وبلاگ به این معنی نیست که اون وبلاگو نمی‌خونم و قطع دنبال کردنشم به معنی این نیست که از نویسنده‌اش دلخورم. یه چند تا وبلاگ هست که دوست دارم وقتی پست می‌ذارن سریع بپرم برم بخونمشون. فلذا دنبالشون می‌کنم. ولی آدرس بقیه‌ی دوستان هم تو inoreader م هست و هر موقع آپدیت بکنن به صورت اتوماتیک پستاشون برام سیو میشه و سر فرصت می‌خونمشون. این 397 تایی که می‌بینید، وبلاگ‌هایی هستن که تو این 8 سال باهاشون آشنا شدم و می‌خوندمشون و شاید 200 تاشون حذف شدن و دیگه آپدیت نمی‌شن (ینی اونایی که نوار صورتی دارن)؛ ولی خب من هنوز نگهشون داشتم و حذف نکردم از inoreader م که آرشیوشون حذف نشه. اونایی هم که دایره مشکی‌شونو برداشتم، وبلاگ‌هایی هستن که ارشیوشونو دارم و هنوز آپدیت میشن، ولی دی‌اکتیو کردم که متوجه اپدیت شدنشون نشم.

امیدوارم توضیحاتم کافی بوده باشه!


  • ۲۵ خرداد ۹۵ ، ۱۱:۴۶
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

فکر اینجاشو نکرده بودم که یه وقت ممکنه حقوق خودت و همکارات عقب بیافته هیچ، حقوق دستیاراتم از جیب خودت بدی...

پ.ن: روی سنگ قبر آن بانو بنویسید این سری کامنتاشو به خاطر حجم و فشار کاری و درسی بسته! بنویسید 5 ام که فردای شب قدره امتحان نحو داره، 8 ام جامعه‌شناسی، 9 ام ساخت‌واژه، 12 ام اصطلاح‌شناسی و 14 ام که روزِ قبلِ عید فطره، آواشناسی. بنویسید عید فطر کامنتارو باز می‌کنه! قول می‌ده!!!

  • ۱۱ خرداد ۹۵ ، ۱۸:۲۳
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

شهرِ من؛ تبریز - دیروز

1.

فرودگاه تبریز؛

بووووووووووووق

خانم، دوباره از گیت رد شو

بووووووووووووق

بیا بازرسی بدنی!

خانومِ بازرس: چه قدر طلا داری! برای همین هی بوق می‌زنه؛ عروسی؟

من (که سر تا پا سفید هم پوشیدم و حتی جورابامم سفیده): عروس؟ همممم؟ بله، بله عروسم و (اشاره کردم به مامانم) ایشونم مادرشوهرم هستن. داریم می‌ریم کربلا برای ماه عسل :دی بدون مراد میریم البته :دی

مامان چشم غره‌ای رفت که دختر، آبرومونو بردی. خانومه خندید و: خب برو از آقا بطلبش که سری بعد اونم بیاد

2.

دو باید راه می‌افتادیم و سه، فرودگاه می‌بودیم و یک و نیم بود و اخوی هنوز نیومده بود و ناهارش یخ کرد و آخرشم فرصت نشد و نتونست بخوره

ما: کجا بودی؟! حالا حتماً باید همین امروز و همین دم ظهری می‌رفتی؟!

ایشون: نمیشد که طرفو ندیده برم؛ با طرف قرار داشتم... باید می‌رفتم از طرف خدافظی می‌کردم خب!

پ.ن: آقای "مراد" و خانمِ "طرف"، کاراکترهای خیالی و موهومیِ جناب من و اخوی می‌باشند :دی

3.

اخوی هر از گاهی بنابه مودش ته‌ریش میذاره و این سری ریشش یه کم بلند تر از ته‌ریش بود

تو سالن انتظار فرودگاه؛

یه پیرمرده که نه ریش داشت نه ته‌ریش خطاب به داداشم: اَخوی، خودت طلبه‌ای یا پدرت آخونده؟

امید: هیچ‌کدوم پدر جان!

پیرمرده یه شعر تقریباً توهین‌آمیز به ریش و ریش‌داران خطابه کرد و فرمود:

کجااااااااااااااااااااااااااااااااااای اون قرآن نوشته ریش‌تو نزن؟

امید با لحن پیرمرده: و کجااااااااااااااااااااااااااااااااااای اون قرآن نوشته ریش‌تو بزن؟

پیرمرده: خدا هر کیو آزاد گذاشته خب!

امید: خب پس منم آزادم که چه جوری باشم.. شما هم آزادی (با لبخند)

و من از شدت خنده تشنج کرده بودم و کفِ فرودگاهو گاز می‌گرفتم به واقع

حالا هی می‌گم با این اخویِ ما بحث نکنید؛ برای همینه!

4.

فرودگاه تا هتلو سوار تاکسی شدیم و سانتافه‌ای بود به غایت چرکین!

ینی فکر کن طرف از روز اول تا حالا روکش‌های نایلونی روی صندلیاشو نکنده بود و 

درو که باز کردم سوار شم ابتدا امتناع ورزیدم!

شما که نمی‌دونی چه قدر کثیف بود

برای اینکه بدونی، عکس گرفتم براتون :دی


روکش‌های به غایت کثیف + دست اخوی


5.

اسم اون دو تا راننده‌ای که تابستون ما رو تا هتل رسونده بودن ابومشتاق و ابو زهرا بود و اسم اینم مرتضی

بابا داشت باهاش حرف می‌زد و حسودیم می‌شد که عربی بلد نیستم :(

‌امید یواشکی گفت به سن و سال راننده نگاه نکن که بچه است، این الان چهار تا بچه هم داره

مثل جوونای ایران نیست که سی سالشونه نه سربازی رفتن نه کار دارن نه زن و بچه

و در ادامه فرمود: بخوره تو سر من و کمرت اون درصدای عربی و بیستایی که گرفتی و می‌گیری!

که با اون همه ادعا حالیت نیست چی دارن حرف می‌زنن!

از بابا خواستیم از راننده بپرسه ببینه مجرده یا نه و کاشف به عمل اومد مثل جوونای مملکت خودمون مجرده

آقای مرتضی (راننده) وسط راه داشت به یکی زنگ می‌زد و از اونجایی که من صندلی عقب، پشت راننده نشسته بودم سرک کشیدم ببینم به کی زنگ می‌زنه و دیدم نوشته "ماما" (فضولم خودتی! من فقط یه کم کنجکاوم؛ همین! :دی)

6.

بابا: آقای فلانی هم اینجاست، دو تا دخترم داره

من: پسر نداره؟ 

بابا: نه

من: والا به خاطر امید پرسیدم که تنها نباشه :دی

7.

فرودگاه نجف؛

یکی از کارمندای بخش تحویل بار، کنار چمدونا، داشت نماز می‌خوند (نماز اول وقت)

اون وقت منِ شیخ! یک، یکی و نیم ماهی که می‎رفتم شرکت، نه نمازخون دیدم نه نمازخونه و نه دیگه روم شد بپرسم کجا می‌تونم نماز بخونم و آواره‌ی نمازخونه‌های ایستگاه‌های مترو بودم.


البته رو دیوار نوشته بودن تصویر ممنوع!


8.

تو خیابون چند تا پرایدم دیدیم و از پشت همین تریبون و به نمایندگی از شما هم‌وطنانم، عمیقاً برای کشوری که براش پراید صادر کردیم متاسفم.

9.

ناهار؛ هواپیما

شام؛ هتل

هلیم / حلیم + دست اخوی


10.

موقع ناهار، سر میز، یه خانومه و دخترش با ما نشسته بودن و هی من و مامانو نگاه می‌کرد و هی نگاه می‌کرد و منم به واقع، غذا سرِ دلم موند بس که نگامون کرد. 

بعد یهو ازمون پرسید شما از تابستون اینجایی؟

من که چشام گرد شده بود از شدت حیرت، گفتم: از تابستون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نه!!!

خانومه: غذا خوردن شما خیلی خاصه، من شما رو یادمه، دقیقاً همین شکلی غذا می‌خوردین، شما همونی نیستی که سرما خورده بود و کاسه کاسه سوپ می‌خورد؟

من: بله من همونم :دی

خانومه: پس چرا میگین نه!!!

من: خب شما پرسیدی از تابستون اینجا بودی که گفتم نه، ولی تابستون اینجا بودیم

خانومه: چه جالب! ما هم تابستون اینجا بودیم و شما رو زیر نظر داشتم. اون موقع با یه خانوم و دخترش دوست بودین و می‌رفتین و میومدین

پ.ن: منظورش از خیلی خاص بودنِ غذا خوردنم اینه که مثلاً از خورشت خوشم نمیاد و برنج خالی می‌گیریم یا اشتها ندارم و میگم فقط خورشت بدن یا مثلاً غذا نمی‌خورم و یه چند تا ماست می‌خورم و نوشابه هم نمی‌خورم و قس علی هذا!

پ.پ.ن.: اخوی‌مونم نوشابه نمی‌خوره و تصمیم گرفتیم حالا که نمی‌خوریم، برداریم بدیم به افراد مسکین و سائل که دم هتل می‌شینن. 

11.

شیر 125 میلی لیتری ندیده بودم که دیدم

و فقط یه شریفیه که درس و مشقاشم میاره کربلا :دی

و کارهای محوّله‌ی رئیس باشعورشو



12.

از شریف زنگ زدن که خانوم، شما خبری داری اردیبهشت جشن فارغ‌التحصیلیته؟

گفتم بله، از طریق دوستان مطلع شدم

خانومه: پیامک هم اومد براتون؟

من: بله، پیامک هم اومد

خانومه: به سایتمون سر زدین؟

من: بله، سر زدم و دیدم لینکای ثبت نامو

خانومه: پس چرا ثبت نام نکردین؟ ظرفیت تموم میشه ها

من: لپ‌تاپ الان جلومه، همین الان ثبت نام می‌کنم

خانومه: مرسی

من: شما هم مرسی



13.

+ زود به زود قسمتت میشه

- ارباب زود به زود می‌طلبه

+ ارباب؟ حرفه‌ای شدیااااااا

- :دی آب نبود؛ وگرنه شیخ‌تون شناگر ماهریه

14.

و در پایان، توجه شما عزیزان رو جلب می‌نمایم به انارهایی که دقایقی پیش دون کردم و یادی بکنیم از روایتِ انار که خوانندگان فصل دوم این روایت رو می‌دونن و دو نقطه دی! و توصیه‌ی من به جوانان این است که با لباس سفید و روی تشک با ملافه‌ی سفید از دون نمودن انار، جداً خودداری نمایید. 

 


15.

دارم گوش میدم: خدا - بهنام صفوی

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

به خانه برگشتیم

با قطار

با نگار

به خاطر سمپاشی خوابگاه باید کمدا و یخچالو کامل تخلیه می‌کردیم و تخت و تشک و پتو و دار و ندارمونو جمع و جور می‌کردیم و وسیله‌هامونو می‌ذاشتیم توی کارتن و چمدون و دوشنبه و سه‌شنبه هم صبح تا عصر کلاس داشتم و خلاصه مصیبتی بود این چند روزی که گذشت.

رئیس شماره2 بالاخره دیروز حقوقمو به حسابم واریز کرد و اگه یادتون باشه قرار بود یکشنبه‌ی هفته‌ی پیش این کارو انجام بده و بماند که چه جوری بنده رو گذاشت لای منگنه که الّا و للّا! که کارارو تا آخر هفته تحویل بده و دو شبانه روز نخوابیدم و دو شبانه روزِ قبلشم که دوشنبه و سه‌شنبه باشه کلاس داشتم و با چه مصیبتی پنج‌شنبه‌ی دو هفته پیش کارا رو تحویل دادم؛ و مصیبت عظمی (بخوانید عُظما) چکیده‌هاییه که باید تا فردا به رئیس شماره1 تحویل بدم.

دیروز، اومدنی (اومدنی قید زمانه، ینی وقتی داشتیم میومدیم تبریز) چمدون نگار خورد به پای یه دختر بچه و دختره گفت آی پام! نگار عذرخواهی کرد و منم عذرخواهی کردم... تو کیفم یه چند تا خوراکی داشتم برای قطار و دختره رو صداش کردم و گفتم خانوم خوشگله؟ ببخشید که چمدونمون خورد به پات و بیسکوییته رو گرفتم سمتش و لبخند زدم و اونم لبخند زد و گفت ممنون خاله! و من بسی بسیار ذوق‌مند شدم (به یاد این پستِ آنا)

من برای شام کتلت داشتم و نگار، الویه

و من برای شام الویه خوردم و نگار کتلت :دی



هم‌قطارانمون دو تا خانوم ارومیه‌ای بودن که داشتن می‌رفتن تبریز برای عروسشون که ساکن خیابان بهار بودن عیدی ببرن. در مورد خیابان بهار از من و نگار پرسیدن و ما نمی‌شناختیم این خیابونو و از اونجایی که ما اسوه (=الگو، نمونه) ی آدرس دادنیم سکوت کردیم و گفتیم نمی‌شناسیم :دی

بعد از شام و نماز هردومون رفتیم تختای بالایی و تا حدودای یازده در مورد خوابگاه و هم‌اتاقیامون حرف زدیم. من و نگار هم‌مدرسه‌ای بودیم و علاوه بر هم‌رشته‌ای، سال اول کارشناسی هم‌اتاقی هم بودیم و الان با اینکه تو یه دانشگاه نیستیم ولی تو یه خوابگاهیم (فکر کنم تا حالا صد بار گفتم اینو!) 

حدودای یازده بالاخره خوابیدیم تاااااااااااااااااااااااااااااااااا نماز صبح.

یه ایستگاهی که نمی‌دونیم کدوم ایستگاه بود نگه داشتن و مسئولین قطار یه چیزی گفتن که متوجه نشدیم و سریع شال و کلاه کردیم برای نماز صبح.

پیاده شدیم و هیشششششششکی پیاده نشده بود و سه تن از مأمورین و مسئولین دم در قطار ایستاده بودن و با دیدن ما گفتن خانوم، کجا؟!!

نگار گفت پیاده شدیم برای نماز صبح دیگه

مسئوله گفت هنوز اذانو نگفتن و برای نماز نگه نداشتیم

سوار شدیم و برگشتیم تو کوپه و گوشیمو چک کردم دیدم ساعت یک و نیمه

ینی تا صبح فقط می‌خندیدیماااااااااااااااااا

دیگه دیدم خوابم نمی‌بره، دیتای گوشیمو روشن کردم تلگراممو چک کنم. 

برای رسیدگی به امور مردمی!

یکی میانترم فیلتر داشت، یکی جزوه می‌خواست، یکی تمرین، یکی نرم‌افزار و 

مثلاً چند روز پیش یه همچین مکالمه‌ای داشتم با یکی از هم‌کلاسیام: (این و این)

و از اونجایی که برای اولین بار، کسی قرار نبود بیاد دنبالم با بابای نگار اومدم خونه.

* * *

چند روز پیش برای یه کاری، خانواده به دو قطعه عکس سه در چهارِ من نیاز داشتن و تازه امروز یهو یادم افتاد و

من خطاب به مامانم: عکسام همه‌شون تهران پیش خودم بودن آخه!!!

مامانم: یکی دو تا عکس تو خونه داشتی و اونا رو دادیم

من: کدوم عکس؟

مامانم: همونا که از رو به رو بودن

من: آهان!!!

نیست که عکسای سه در چهارو معمولاً از پشت و سر و نیمرخ می‌گیریم، همین که مامانم گفت اونایی که از روبه‌رو بودن، من فهمیدم کدوما رو میگه :دی

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


دیروز یکی از اعضا اخراج شد و جناب رئیس به بقیه دستور دادن گروه رو ترک کنیم و منی که تو عمرم هیچ sms و ایمیل و چت و کامنت و پستی رو پاک نکردم و دقیقاً به همین دلیل هنوز وایبر رو لپ‌تاپ و گوشیم نصبه که مکالماتم پاک نشه و تاکید می‌کنم هیچ متنی رو تا حالا و تکرار می‌کنم هیچ sms و ایمیل و چت و کامنت و پستی رو پاک نکردم تاکنون؛ منی که از دفتر نقاشیای قبل از مدرسه تا جزوه‌های ترم پیشمو دارم هنوز و نگهشون داشتم و حتی بسته‌های چیپس و پفکامو!!!، علی‌رغم میل باطنیم (دقت کنید که رغم با "غ" نوشته میشه) مجبور شدم گروه رو حذف کنم و بیام بیرون و خلاصه خعلی حالم گرفته شد زین بابت! 

چند وقت پیش، تو همین گروه کاری:



یادمه اول یا دوم ابتدائی یه درسی داشتیم به اسم جمله‌سازی؛
معلوم نیست چه جوری پاس کردم اون درسو :دی
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

چگونه نه راه پس داشته باشیم نه راه پیش؟

چگونه مثل خر توی گِل گیر کنیم؟ 

چگونه به غلط کردن بیافتیم؟



و من این ترم 5 تا درس 2 واحدی دارم و به عبارتی 10 واحد

یه مقاله باید بنویسم در مورد زبان و مهاجرت

یه تحقیق میدانی و یه کنفرانس راجع به همین مقوله

و میانترم‌ها و ارائه‌های متعدد برای تک‌تک درس‌ها

و نیز پروپوزال!

+

***

دیروز تو مترو، یه خانومه که واگن بانوان نشسته بود، اومد قسمت آقایون و (من سمت آقایون بودم) گفت مَمَّد پنج تومن بده از این خانومه... متوجه نشدم چی می‌خواست از دست‌فروش مترو بخره (فروشنده، واگن خانوما بود)، ممّد گفت اگه دو تا می‌خری ده تومن بدم و زنه گفت نه یه دونه واسم کافیه. پنج تومنو گرفت و رفت.

و منی که سخته برام صرفِ فعل "نداشتن" و "خواستن"؛ شاید هیچ وقت دلم نمی‌خواست جای زن ممَد بودم. منی که به لطف پدر و مادرم همیشه انقدری داشتم که دستم به جیب خودم باشه و همیشه خودشون بهم دادن قبل از اینکه ازشون بخوام و قبل از اینکه به مرحله‌ی "خواستن" برسم؛

ولی امشب، من، همون منی که وحشت دارم از صرفِ همین فعل خواستن، همون من، امشب غبطه می‌خورم به آرامش زن ممّد که کاش منم هر بار که هوس خرید می‌کردم از ممّد می‌خواستم 5 تومن بهم بده و به جاش هیچ وقت این فشار روحی روانی رو نداشتم، کیفم و جیبم و حسابم خالی بود، اصلاً نبود؛ ولی عوضش سرمو راحت می‌ذاشتم روی بالش و بدون اضطراب و دغدغه‌ی استاد و رئیس و همکار، چند ساعت، فقط چند ساعت بیشتر می‌خوابیدم...

به قول دلنگون: مرد باید مرد باشد و زن باید زن باشد.
  • ۱۶ اسفند ۹۴ ، ۰۱:۳۳
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1.

روز اول بهشون گفتم این افعال و حروف اضافه‌ی مرکب رو جدا بنویسیم

گفتم به علاوه‌ی، به وسیله‌ی، به جهتِ، به خاطرِ، از نظرِ، از قبیلِ، از لحاظِ، در مقابلِ، درخصوص ِ، بر اثرِ، بر اساسِ، بر طبقِ، بر حسبِ، با وجودِ جدا باشن قشنگ‌تر و درست‌ترن و گفتن نه خیر! اینا باید چسبیده باشن و نیم‌فاصله و گفتم چشم! شما متخصصین و بیشتر از من می‌دونین به واقع!!! و نشستم همه‌ی چکیده‌هایی که ویرایش کرده بودم رو دوباره ویرایش کردم

حالا اومدن میگن رفتیم تحقیقات کردیم و باید جداشون کنیم...

اون شات گانم کووووووووووووووووو :(((((

2.

دیشب تو مترو دو تا دختر چینی دیدم؛ 

البته همون اول نفهمیدن کره‌ای‌ن یا ژاپنی یا چینی یا ملامین یا کریستال یا استیل

خط‌شون رو می‌تونم تشخیص بدمااا ولی زبانشونو نه

اینا داشتن حرف می‌زدن و منم با دقت گوش می‌دادم!

چنان که گویی می‌فهمم!!!

بعد یه دختر ایرانی اومد که ظاهراً دوستشون بود و 

با یکیشون احوالپرسی فارسی کرد و گفت کی برمی‌گردی چین و

من فهمیدم چینی‌ان

دختره گفت ایشالا آخر ماه اسفند

گفت ایشالا!!!

فکر کن!!!

یه چینی گفت ایشالا!!!

3.

و در راستای پند حکیمانه‌ی شیخ اجل*، سعدی علیه رحمه که می‌فرماید:

"ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند

شیخ شباهنگ نیز می‌فرماید: دو رئیسه و دو شغله بودن خر است!!! 

از رو هم نمی‌رم و هر دو تا پروژه رو با تمام قوا دارم ادامه میدم هیچ! اضافه‌کاری هم گرفتم حتی!!!

خدا شفام بده ایشالا!

لال از دنیا نری، بگو ایشالا


* اجل ینی بزرگ؛ 

یهو دلم برای گلستان سعدی تنگ شد...

حالام همه‌تون متفرق شید برم ببینم چه گلی باید به سر این چکیده‌ها بگیرم با این رسم‌الخطمون!

  • ۲۲ بهمن ۹۴ ، ۱۳:۴۸
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

  • ۱۹ بهمن ۹۴ ، ۲۱:۲۳
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

تصور کنید شش صبه و دارم هویج رنده می‌کنم و سیب‌زمینی خرد می‌کنم برای شام و می‌شینم سر ویرایش چکیده‌ها و 



بعدش میرم یه سر به برنج می‌زنم و خیالم از شام که راحت شد یه چیزی برای ناهارم برمی‌دارم و میرم شرکت و می‌شینم سر ویرایش فایل‌های صوتی و تطبیق با متنایی که دیگه به غلط‌های املاییشون عادت کردم و بدون اینکه غر بزنم تصحیح‌شون می‌کنم و شب برمی‌گردم و خسته و گشنه و جنازه و 

حالا اگه منو تصور کردید، هم‌اتاقی شماره یکمو تصور کنید که از خواب برخیزیده و یهو یادش می‌افته که به پو غذا نداده و ماهیاش از گشنگی مردن و (اسم بازیه فیش چی چیه، چون کلاً رو گوشیم بازی ندارم، اسم بازیارو بلد نیستم) و غمگین میشه که برای ماهیاش زن گرفته بوده و بزرگشون کرده بوده و حالا دیگه مردن :( بعد اون یکی هم‌اتاقی رو تصور کنید که داره غذاهای خوابگاهو رزرو می‌کنه و چون تازه اومده، در مورد کیفیت قورمه‌سبزی خوابگاه می‌پرسه و علی‌رغم اینکه این یکی هم‌اتاقی بهش میگه خوب نیست و انگار چمن ریختن تو غذا، رزرو می‌کنه و میگه کی حال داره غذا درست کنه آخه! همین چمنم خوبه و همون چمنو رزرو می‌کنه!

برای پروژه استانداردسازی متن، باید یه ده هزارتایی چکیده رو بر اساس پروتکل، یه دست کنیم و هر کدوممون داریم رو سه هزار تاش کار می‌کنیم و من بیشتر روی چکیده‌های حوزه مهندسی و ریاضی کار می‌کنم؛ هر چند هر از گاهی در مورد تربیت‌بدنی و حقوق و پزشکی هم هست توشون. علاوه بر رعایت نشدن فاصله‌ی کلمات و نیم‌فاصله و قواعد جدا و چسبیده‌نویسی، غلط املایی هم توشون هست! همکارام می‌گفتن آدم گاهی شک می‌کنه که اینارو یه تحصیلکرده نوشته باشه که رئیسمون گفت لفظ تحصیلکرده لفظ درستی نیست و بهتره بهشون گفت مدرکدار.

به شخصه با چشم خودم دیدم و با گوش خودم شنیدم که طرف می‌گفت استاد راهنماش حتی اسم و عنوان پایان‌نامه‌شو نخونده و نمره بیستو رد کرده بود و می‌گفت اگه شعر هم توش می‌نوشتم نمی‌فهمید و بماند که برای یکی از امتحاناشم به جای توضیح جواب سوال، یه شعرو همین‌جوری پشت سر هم از حفظ نوشته‌بود و استادشون اصن تصحیح نکرده بوده و نمره‌شم گرفته‌بود!

اون وقت یاد گزارشِ کارآموزیِ نگار و امینه و یکی دیگه از بچه‌ها می‌افتم که دکتر صاد بارها و بارها یه گزارش ساده‌ی یه درس 0 واحدی رو برگردوند تا تصحیح کنن و یه چیز استاندارد تحویل جامعه بدن!

بگذریم

نه 

نگذریم

من که نمی‌گذرم


جهت تلطیف فضا:

یکی از همکاران، یه دختر کوچولوی ناز شیطون داره


  • ۰۸ بهمن ۹۴ ، ۱۰:۳۴
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

گروه پروژه، تلگرام


7 صبح، sms نگار:


+عنوان اشاره دارد به: عالم عشق- حمیرا

  • ۰۵ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۰۸
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

تازه تعهد هم گرفتن

تازه فرم و متن تعهد رو هم خودمون باید می‌نوشتیم

تازه یه همچین چیزی نوشتم:


تازه دیروز که سی‌دی داده‌هارو از دختر رئیس قوه قضائیه سابق گرفتم، گفت کیفتو بذار زیر چادرت، از پیاده‌رو برو، مواظب خودتم باش... فکر کنم منظورش این بود که مواظب این سی‌دیه باش... در راستای کیف و چادر، عکسم تو پروفایلم هست...

  • ۱۴ دی ۹۴ ، ۱۱:۲۴
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


این فولدر تا دیشب پرِ گزارش بود، گزارشایی که تو این یه ماه نوشته بودم 

الان میگه خالیه و هیچی توش نیست...

فایل‌ها هیدن نشدن، اصن نیستن، بک‌آپ ندارم، لپ‌تاپم ویروسی نشده، نمی‌دونم چی شده

نقطه اوج داستان اینجاست که سر صبی پیغام رسیده دستم مبنی بر مبنا قرار گرفتن گزارشای من

ینی فی‌الواقع گزارشای من کامل از آب درومده و به عنوان مرجع انتخاب شده و 

الان فایل وردشو میخوان و من هیچی ندارم جز پی دی افی که براشون فرستادم که اونم تو ایمیلمه

همین pdfی که تو ایمیلمه، تبدیل به ورد کردم ولی ریخت و قیافه‌اش ناجوره، حروفش به هم ریخته :(

ینی الان باید بگم لابد خیر و حکمتی بوده که دم امتحانات بشینم دوباره گزاراشارو بنویسم؟

چند روز نیستم...

ینی بخوام هم نمی‌تونم باشم :|

پس چی شد اون آب قند؟

  • ۰۹ دی ۹۴ ، ۰۹:۳۸
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

تموم شد.

گزارشارو عرض می‌کنم

گزارش کاریو به موقع فرستادم

ینی همون جمعه

ولی این ترجمه درسی تا ظهر امروز طول کشید

که خب البته بازم اولین نفری بودم که گزارشمو تموم کردم و فرستادم

ظهر فرستادم و خوابیدم تا الان. ینی گزینه send رو که زدم همون جا رو تختم بیهوش شدم

بیهوش شدمااااا!!!

فقط یه تصویر محو و مبهمی از والدینم تو ذهنمه که اومدن لپ‌تاپ و گوشیمو گذاشتن رو زمین و 

یه پتو روی جنازه بی‌جان بنده که از بی‌خوابی جان به جان آفرین تسلیم کرده بود کشیدن و رفتن

الان حس می‌کنم صبه و باید صبونه بخورم

یه جورایی برنامه خوابم با بلاد کفر تنظیم شد رفت پی کارش

حالا باس برم سراغ سر و سامون دادن به جزوه‌ها

میخوام تایپشون کنم

به هر حال اولین دوره این رشته‌ایم و ترم بعد ملت به جزوه‌های شاذ بنده نیاز مبرم خواهند داشت

شاذ ینی کمیاب و تقریباً نایاب (تازه یاد گرفتم این کلمه رو)

خوشبختانه یا متاسفانه هیشکی جزوه‌اش کامل نیست و

امتحانا دارن شروع میشن و من هنوز جزوه‌هارو نرسوندم دست بچه‌ها

رئیسمونم الان پیام فرستادن که گزارشارو حضوراً ببرم خدمت رئیس اعظم و داده‌هارو بگیرم

همون داده‌هایی که باید تعهد بدیم لو نرن و در حفاظت و صیانت ازشون کوشا باشیم

حس خود خفن پنداری بهم دست داده :دی به نظرم کار هیجان انگیزیه :))))

نکنه ترورم کنن بابت این دیتاها :دی

  • ۰۶ دی ۹۴ ، ۱۸:۵۰
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1. با سلام و صبح به خیر :)

2. اونجایی که باهاشون کار می‌کنم گواهی اشتغال به تحصیل می‌خواد و من ندارم و

اصن تهران نیستم که برم بگیرم و بهشون بدم

فلذا قرار شد کارت دانشجوییمو اسکن کنم بفرستم

3. این پروژه که تموم بشه و فکر کنم تا عید تموم بشه، 

بعدش دیگه هر چی پروژه و کاره می‌بوسم میذارم کنار!!!

4. مورد سوم رو زیاد جدی نگیرید :دی

5. المؤمن بشره فی وجهه، و حزنه فی قلبه امام علی (ع)

6. واضح و مبرهنه که من از سیگنال سینوسی زندگی‌م فقط پیک مثبتشو میام اینجا ثبت می‌کنم

و سوالی که پیش میاد اینه که الان این وبلاگ وجهِ منِ مؤمن محسوب میشه یا قلبم؟

7. و چه حزنی حزن‌انگیزتر از تموم شدن اون ظرف گنده‌ی چیپس!

8. علاوه بر گواهی اشتغال به تحصیل، ازم خواستن برم تهعد بدم 

که از دادگانی که قراره در اختیارم قرار بدن محافظت کنم!

ینی این داده‌ها یه موقع یه جایی درز نکنه

و در همین راستا، ما یه ضرب‌المثل داریم که نرگیز (نرگس) بولده (فهمید، دانست) تبریز بولده (فهمید)

مضمونش اینه که شما این دادگان رو بیار در اختیار نرگس (سمبل زنان عالم بشریت) قرار بده،

بعدش عالم بشریت خودشون در جریان این دادگان قرار می‌گیرن :دی

و این نشون میده اینا از نرگیز! تهعد و امضا نگرفته بودن

9. البته برخی گویشوران "بولورم = می‌دانم" را بیلیرم 

و "بولمورم = نمی‌دانم" را بیلمیرم تلفظ می‌نمایند

باشد که هدایت گردند و درست تلفظ کنن (البته اونا میگن این شمایید که نادرست تلفظ می‌نمایید)

10. یکی از جلسات گروه کاری:



11. تا 11:59 امشب باید دو تا گزارش رد کنم تفاوت این دو گزارش اینه که یکی درسیه، یکی کاری

و شباهتشون اینه که هردوشون خرن!

  • ۰۴ دی ۹۴ ، ۱۰:۲۱
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

امروز صبح یه جلسه سه چهار ساعته داشتیم و می‌خواستیم قواعدو یکی کنیم

من یه چیزی گفتم و مورد لایک و تایید آقای رئیس قرار گرفت و 

برخی علما مخالفت کردن و منم داشتم برای این برخی علما توضیح می‌دادم و از خودم دفاع می‌کردم



یه ساعت تموم گیس و گیس کشی می‌کردیم و به توافق نمی‌رسیدیم

ینی نه اونا چیزی که من می‌گفتم رو متوجه می‌شدن و نه لابد من!

یهو دیدم جناب رئیس اومدن پی وی و ایز تایپینگ...

حالا این هی داره تایپ می‌کنه و اینترو نمی‌زنه و هی داره تایپ می‌کنه و

ینی رسماً قلبم اومده بود تو دهنم که این الان یهو چی میخواد بگه که اونجا جلوی جمع نگفت

ینی 60 ثانیه تمام قلبم عینهو توپ بسکتبال بود :))))

بعدش دیدم نوشته که زیر دیپلم حرف بزن این جماعتم متوجه شن :))))


  • ۱۹ آذر ۹۴ ، ۱۴:۱۶
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

این لینکو دریابید: (جناب آهنگرم تو عکسه www.iranwire.com/blogs/6272/6148)

کامنتی رسیده با این محتوا که 528. میان میگیرنتااااا!

عرضم به حضور انور همه‌تون که انجمن فارغ‌التحصیلان آدرس وبلاگمم داره حتی

nebula.blog.ir/post/360

رعایت حال خودم و شماهارو کردم وگرنه الان یه عده رو شسته بودم پهن کرده بودم رو بند!

ولی اگه یه موقع دیدین پستی چیزی نمی‌ذارم بدانید و آگاه باشید که اینا پریز منو از برق کشیدن

اگر بار گران بودیم رفتیم، اگر نامهربان بودیم رفتیم، اگر کامنتارو بستیم رفتیم :))))

اگه اومدین اوین، کمپوت آناناس نیارین، دوست ندارم

آبمیوه هم انار و آلبالو و ترجیحاً پرتقال؛ بقیه آبمیوه‌هارو دوست ندارم


نکته دوم هم اینه که فقط چند نفر از خوانندگان موقع کامنت گذاشتن به شماره پست اشاره می‌کنن

لطفاً شماره‌شم بنویسید که بدونم این کامنتِ :)))))) ینی به کدوم پستم خندیدید!

یا مثلاً لایک به کدوم کامنتم و دمت گرم ینی دمم به کدوم پست گرم و ایول و احسنت به چی!

نکته سوم هم اینه که سوالات بدیهی نپرسید؛ من به شدت به این مقوله آلرژی دارم

مثلاً نپرسید عکس پست 526 کلاستونه؟

خب اولاً رو درش نوشته اتاقه و کلاس نیست

ثانیاً کدوم کلاس توش یخچاله!

ثالثاً قبلاً عکس کلاسمونم گذاشته بودم و گفته بودم یه جایی هم هست اسمشو گذاشتیم دارالندوه!

رابعاً نوشتم که کیک و آبمیوه رو نیاوردن سر کلاس پس اگه کیکا اونجاست پس اونجا کلاس نیست

نکته سوم هم اینه که هیچ وقت از من نپرسید منظورم از فلان پست چی بود

چون اگه می‌خواستم منظورمو بگم می‌گفتم و دست به توضیحمم که خوبه خداروشکر

پس اگه نگفتم، ینی نمی‌خواستم بگم!

نکته چهارم هم اینه که دیشب انقدر خسته بودم که نمازمو خوندم که سریع بخوابم

این "انقدر خسته‌"ای که میگم انقدر بود که بعد نماز حواسم نبود و مهرو انداختم تو سطل آشغال

که البته سریع متوجه شدم و نیم ساعت تموم من و هم‌اتاقیم به این حرکت حماسیم می‌خندیدیم :))))

(شیختون از دار دنیا یه سجاده داره و یه مهر! همه‌تون بگید تف به ریا!)

نکته پنجمم بگم و بقیه‌اش بمونه برای بعد

یه جلسه کاری داشتیم امروز صبح (توی تلگرام)

که آقای رئیس فرموده بودن 9 تا 11 و من فکر کرده بودم شب منظورشونه

خب اولاً من جغدم و زندگیم دیفالتش شبا جریان داره :)))))

صبح 9 و بیست، بیست و پنج هویجوری آن شدم دیدم ای دل غافل!

ینی از منی که انقدر آنتایم و اینتایمم بعیده!

اینم دستورِ بعدی!!!

این 11:59 یه جورایی اشاره داره به این پست: nebula.blog.ir/post/506

  • ۱۷ آذر ۹۴ ، ۱۲:۰۰
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

خواننده‌هام کلهم اجمعین ده نفرم نبودن که اونام هم‌مدرسه‌ایام بودن

ولی الان این آمار خوشحالم نمی‌کنه

ینی راستش دستمو می‌بنده تا کمتر چرت و پرت بنویسم و تحویل ملت بدم (+)

مثلاً از صبح می‌خواستم یه پست بذارم با عنوان کچلِ آبیِ گوگولی

حتی می‌خواستم بگم الویه‌ی فردا هم مرغ داره هم سس هم نمک

ولی خب از آمار میلیونی‌م خجالت می‌کشم که خب که چی!

تازه با این اخلاق گند و بستن کامنتا فکر می‌کردم آمار و مخاطبا ریزشم داشته باشه 

که از قضا سرکنگبین صفرا فزود!!!

به هر حال دیشب عکس سمینارو برای دوستام فرستادم و دو تا نتیجه گرفتم:


دو تا نتیجه‌ای که گرفتم عبارتند از:

اولاً چه دوستای با فرهنگی دارم که برای سیو کردن و نشون دادن عکسم به خواهرشون ازم اجازه می‌گیرن

ثانیاً اینکه من فکر می‌کردم رئیسم یه سیبیلوی عینکیه

ولی دوستان از ابعاد دیگه‌ای به قضیه نگاه کردن

ایشالا یه روزم عکس مرادو براتون می‌فرستم :))))

لال از دنیا نری، بگو ایشالا!

  • ۱۴ آذر ۹۴ ، ۱۵:۲۲
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)
هر چیزی که ددلاین داشته باشه خره!!!
والسلام علی من اتبع الهدی!


دوستانی که پرسیدن ددلاین چیه، ددلاین ینی مهلت، ینی ضرب‌الاجل! ینی ساعت 12!!!
  • ۱۳ آذر ۹۴ ، ۰۰:۰۱
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

امروز اَددم کردن تو گروه کاری‌شون، 

ینی گروه کاری‌مون!

منم رفتم سرک کشیدم تو مکالمات قبلی‌شون و فهمیدم نه بابا، همچین الکی الکی هم وارد پروژه‌شون نشدم

ولی الان عین چی تو گِل گیر کردم!!!

پیغام رسیده که


تا 12 ، ینی دقیقاً تا دو ساعت و 45 دقیقه دیگه، قراره یکی تو سر خودم بزنم یکی تو سر گزارش!

  • ۱۲ آذر ۹۴ ، ۲۱:۱۵
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

به واقع اون با من مصاحبه کرد

اولاً اگه یه موقع ازتون پرسیدن خرشانسی چیست و خرشانس کیست و با ذکر مثال و رسم شکل خواستن توضیح بدین، می‌تونید منو مثال بزنید که 2 نصف شب خوابیدم و 6 صبح برخیزیدم و این همه راهو کوبیدم رفتم سر کلاس صبح؛ کلاسی که حضور و غیابم نداره حتی! بعدشم اون همه راهو کوبیدم برگشتم این سر شهر برای مصاحبه و کلی هم ناراحت بودم بابت غیبت کلاس ساعت 10 و دوباره بعد مصاحبه این همه راهو کوبیدم رفتم اون سر شهر، سر کلاس ظهر که بازم حضور و غیاب نداشت حتی؛
اون وقت استادی که تاکنون حضور و غیاب نکرده بود و نخواهد کرد، دقیقاً همون دو ساعتی که رفته بودم برای مصاحبه حضور و غیاب کرده و بنده غیبت خوردم و نکته هیجان انگیز اینجاست که سه ماهه من پای ثابت کلاسم و هر جلسه دو سه نفر نمیان و امروز همه‌شون اومده بودن و همه‌شون حاضر بودن جز منِ لوکِ خوش‌شانس!
بگذریم...
به قول مادربزرگ خدابیامرزم من اگه شانس داشتم که دختر به دنیا نمیومدم!
والا :))))

از اونجایی که قبلاً مکان مصاحبه رو شناسایی کرده بودم پرسان پرسان نرفتم و صاف رفتم و ضمن عرض سلام و ادب و احترام نشستم روبه‌روی یه بانوی چادری که نمی‌شناختمش و یه آقاهه که همون آقاهه‌ی پست 474 بود؛

یه چند تا سوال و جواب تخصصی که خارج از حوصله‌ی مجلسه پرسیدن و گفتن برو یه برگه بردار یه درخواست و نامه‌ی اداری بنویس ببینیم چه جوری می‌نویسی!
من: خطاب به کی؟ درخواستِ چی؟ چرا؟ چگونه؟ (آیکون بهت و حیرت)

آقاهه گفت صرفاً یه تسته و سعی کن به علایم نگارشی و نحوه‌ی بیان و اینا دقت کنی

منم رفتم یه گوشه نشستم و هر چی به مغزم فشار آوردم جز Dear Dr فلانی، های! چیزی به ذهنم نرسید! نامه‌ی فارسیم نمیومد اون لحظه!!! به هر بدبختی بود دو خط جفت و جور کردم و نوشتم و یه دختره از خانومه پرسید ببخشید اسمتون چیه و خانومه که اسمشو گفت دیدم ای دل غافل، این همونیه که برای سمینارم از مقاله‌هاش مستفیض شده بودم! ولیکن اصن به روی خودم نیاوردم که نمی‌شناختمش و تازه الان شناختمش که خب زهی خیال باطل که بازم نشناخته بودمش و بعداً که اومدم اسمشو سرچ کردم دیدم طرف دختر شهید بهشتی بوده :دی

وقتی داشتم درخواستو می‌نوشتم آقاهه ینی همون پسره به خانومه گفت ایشون تبریزی ان و خانومه گفت فعلاً سه دو اصفهانیا جلو ان! ظاهراً تیم تشکیل داده بودن و کل کل می‌کردن، خانومه می‌گفت اصفهان نصف جهانه به هر حال و آقاهه می‌گفت البته اگه تبریز نباشه! (خانومه که میگم ایشون بودن) در حال سوزوندن آخرین ذخایر فسفرهای مغزم بودم که آقاهه به یه دختره گفت تو رو کاغذ ننویس و برو تایپ کن، می‌خواست نحوه تایپشو بررسی کنه؛ خانومه گفت آره حَیفِس! رو کاغذ ننویس :))) گفت به نظر ما اصفهانیا همه چی حیفس :دی

مصاحبه که تموم شد، داشتم وسیله‌هامو جمع می‌کردم برم که آقاهه گفت بریم بیرون در مورد ساعت کاری صحبت کنیم... همین که از اتاق خانومه اومدیم بیرون آقاهه کانالو عوض کرد و گفت اشکالی یوخ تورکی دانیشاخ؟

  • ۰۸ آذر ۹۴ ، ۲۰:۰۴
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

اون کارگاه زبان‌شناسی شریف یادتونه؟ (+ و + و +)

اونجا یه چند تا پروژه و شرکت معرفی کردن و

یه آقاهه که اهل تبریز بود و سمینار هم داشت ایمیلشو داد و گفت اگه خواستین تا دوهفته دیگه رزومه‌تونو بفرستین

منم بعد از 13 روز رزومه‌ی مختصر خودم و نگارو فرستادم (در حد اسم و رشته و دانشگاه و شماره تماس)

چون کارشون زبان‌شناسی رایانشی بود، نگارو به عنوان مهندس کامپیوتر معرفی کردم و خودمو زبان‌شناس :دی

اونم شماره‌شو داد و حالا بعد از مدتی مدید تماس گرفتن که بیاید برای مصاحبه و 

از اون جایی که یه بار بنده خدای شماره 1 پیشنهاد همکاری داده بودن و منم به طرفة‌العینی گفته بودم اوکی و فرموده بودن آدم انقدر هول!!!؟ بنابراین سعی کردم این دفعه ناز و ادا و اطوار از خودم نشون بدم که یارو نگه آدم انقدر هول!!!
بدینسان جواب سلام این بنده خدای جدیدو با تاخیر دادم و



بعدشم زنگ زدم نگار ببینم خوابگاهه یا نه که برم باهاش حرف بزنم

رفته بود شریف، برای دفاع دوستش

من و نگار تو یه خوابگاهیم ولی هم‌اتاقی نیستیم، اون طبقه چهارمه من سوم :)

(همون هم‌مدرسه‌ایم که سال اول هم‌اتاقی هم بودیم و شریف باهم بودیم)

الان رشته و دانشگاهمون متفاوته و من اینجا تو خوابگاه اینا ناخالصی محسوب میشم

گفت خوابگاهم و یه توکه پا رفتم بالا ببینمش و نتیجه‌ی مذاکره‌مون شد این:


ایشونم یه چند تا کتاب معرفی کرد و 

آدرس دادنم تو حلقم!!!

هیچی دیگه... همین!

و بدین سان طاقچه بالا گذاشتیم :دی

  • ۰۴ آذر ۹۴ ، ۱۴:۵۷
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)