دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

دُردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

آنچه گذشت

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دختر مه:دی» ثبت شده است

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۷ مرداد ۹۸ ، ۱۴:۰۰
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۷ مرداد ۹۸ ، ۰۴:۰۰
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

۳۱. هدف اصلیم از رفتن به دانشگاه الزهرا، بستن یه قرارداد کاری با استادم بود. هر چند یه سر هم به دانشکدۀ مدیریتشون زدم که یه قدمی برای پایان‌نامه‌م برداشته باشم. اونجا که نشسته بودم منتظر استادم که قرارداد رو امضا کنه، یه آقاهه اومد که ازش ده دقیقه فایل صوتی ضبط کنن برای یه پروژۀ زبان‌شناسانه. بهش گفتن هر چی می‌خوای بگی بگو. اصن یه خاطره تعریف کن. مهم نیست محتوای حرفات. اینم گفت اینجا کسی ترک نیست؟ گفتن چطور؟ گفت می‌خوام یه خاطره بگم ممکنه به ترک‌ها بربخوره :| منم گوشامو تیز کردم ببینم چی می‌خواد بگه و اصن به روی خودم نیاوردم ترکم :| بعد این رفت تو یه اتاقک و شروع کرد به تعریف کردن خاطره. موضوع حرفاش اختلاف تبریزیا با اردبیلی‌ها بود. حال آنکه ما اصن با اونا، با ارومیه‌ای‌ها و کلاً با هیچ گروه دیگه‌ای هیچ مشکلی نداریم. شایدم داریم و من خبر ندارم :| بعضیا علاوه بر اینکه بین ترک‌ها و فارس‌ها تفرقه می‌ندازن، بین ترک‌ها هم تفرقه ایجاد می‌کنن. خب که چی آخه؟ اتّحدوا ایهاالناس، اتّحدوا و لاتفرّقوا!

۳۲. تندیس مهربون‌ترین نگهبان دانشگاه رو مشترکاً اهدا می‌کنم به نگهبانِ روز یکشنبۀ دانشکده مدیریت شریف و نگهبان روز چهارشنبۀ دانشکدۀ مدیریت دانشگاه خوارزمی. با اینکه نگه‌داشتن وسیله‌های دانشجو توسط نگهبان مرسوم نیست و همه‌شون توهم دارن بمبی، موادی چیزی تو کیفمون باشه، ولی اینا کوله‌پشتی سنگینمو که حاوی لپ‌تاپ، مقادیر متنابهی (قابل توجه) سوغاتی و یکی دو دست لباس بود نگه‌داشتن و مسیرو نشونم دادن. حتی نگهبان خوارزمی گفت حواسم به گوشیم باشه (همیشه هندزفری تو گوشمه و گوشی دستم). گفت همین چند وقت پیش گوشی یکی از بچه‌ها رو زدن. علاءالدین هم که همین بغله؛ سریع می‌برن اونجا و آبش می‌کنن. 

بین خودمون بمونه ولی تا چند دقیقه فکر می‌کردم علاءالدینِ چراغ جادو رو میگه و نمی‌تونستم ارتباط گوشی و علاءالدین رو بفهمم. اولین بارمم بود اونجا می‌رفتم و نمی‌دونستم نزدیک جمهوری‌ام و ساختمان علاءالدین.

۳۳. سه‌شنبه چهارمین روز سفرم بود. منتظر جواب ایمیل دکتر ح. بودم و تقریباً علاف و آواره. نگار اون روز مسابقۀ والیبال داشت و بهش گفته بودم اگه تهران بودم و وقتم آزاد بود می‌رم تشویقش می‌کنم. تولد مریم هم بود؛ اما به کل فراموش کردم بهش تبریک بگم. روز قبلش به مهدی و خانومش پیام دادم که اگه خانومش و خواهرِ خانومش دوست داشتن و فرصت داشتن بیان والیبال و نگارو تشویق کنن. تیم دانشکده فنی با تیم تربیت بدنی مسابقه داشت. گفتم نرگسی رو هم بیارن. انقدر به این نرگس کوچولو نرگسی گفتن که وقتی ازش می‌پرسیدم اسمت چیه می‌گفت نرگسی :دی از چپ به راست: مریم، من، مامان نرگسی، خالۀ نرگسی. نرگسی هم بغل منه و تمام هوش و حواسش پی بازیه :|

+ دوباره بخوانید: nebula.blog.ir/post/1103



۳۴. از والدینش اجازه گرفتم عکسشو ویرایش نکنم و نشونتون بدم. یه شکلاتم گذاشت تو جیبش ببره برای باباش. یکی از دخترا پرسید خواهرته؟ گفتم والا باباش از منم کوچیکتره :))) مهدی ۹۰ای بود :دی هر کی هم می‌پرسید کیه می‌گفتم دختر هم‌کلاسیم و دیگه توضیح نمی‌دادم مامانش هم‌کلاسیمه یا باباش.



۳۵. شیرین، بانمک، و بسیاربسیار شیطون و پرانرژی و از دیوار راست بالارونده و یک جا آرام و قرار نگیرنده.



۳۶. تیم نگار اینا باختن و دوم شدن. البته باختن به تیم تربیت بدنی، چیزی از ارزش‌های آدم کم نمی‌کنه. تازه نگار می‌گفت تیم دخترا با تیم پسرا هم بازی دوستانه داشته و پسرا گفتن تیمتون قویه و تربیت بدنی رو می‌برین و خلاصه شییییییییییییییییره! فنی :| 

آرایش کردن بعضی از دخترا قبل از بازی هم صحنۀ بامزه‌ای بود که دلم نیومد اینجا ثبت و ضبطش نکنم.

یه دختره هم بود ناخنای بلند و لاکی داشت. گفتم نگار این چجوری قراره بازی کنه؟ یواشکی با اشارۀ چشم و ابرو حالیم کرد که سرپرستشونه و قرار نیست بازی کنه :|

یکی از فانتزیام هم این بود که یه روزی یه مدالو گاز بگیرم که مدال نگار این رویای منو به واقعیت تبدیل کرد.



۳۷. بعد از مسابقه با نرگسی و مامان و خاله‌ش رفتیم همون‌جایی که پریروزش با سحر رفته بودم. میز، همون همیشگی و نوشیدنی هم همون همیشگی. اون سطل شنم خاله‌ش براش خرید. اون دو تا شیرینیِ کنار چیزکیک رو هم خانومای تونسی میز بغلی بهمون دادن.



۳۸. از اونجایی که مهدی و خانومش اهوازی هستن، عربی هم بلدن. من تا برم سفارش بدم برگردم، دیدم داره با خانومای میز بغلی عربی حرف می‌زنه. اونا هم با ما دوست شدن و بهمون از این شیرینیا دادن. سوغات کرمانشاهه و هنوز نفهمیدم تونس چه ربطی به کرمانشاه داره.



۳۹. اون روز (سه‌شنبه) فکر می‌کردم برمی‌گردم خونه و نمی‌دونستم قراره از قطار جا بمونم و نمی‌دونستم دکتر ح. جواب ایمیلمو می‌ده و موندنی‌ام. رفتم برای مامان و بابا و امید یه چیزی بگیرم و به خدیجه و خواهرش گفتم همون‌جا بشینن تا من زودی برگردم. ینی من این قابلیت رو دارم که در عرض ده دقیقه برای سه نفر خرید کنم برگردم. یه پلیور یشمی برای امید و یه پلیور سفید با یه تیکهٔ مشکی برای بابا و یه شال زمستونی هم که نصفش سفید بود نصفش مشکی برای مامان گرفتم. شال مامان و پلیور بابا همرنگ بودن و شبیه هم و زین حیث بسی ذوقمندم. موقع خرید پلیور، آقاهه گفت برای چه سنی می‌خواین؟ گفتم هم‌سن و سال خودتون. بعد در ادامه اذعان کردم البته برای داداشم :| نمی‌دونم واقعاً چرا اینو گفتم :)) همیشه موقع خرید برای بابا و امید، خجالت می‌کشم. همه‌ش فکر می‌کنم باید توضیح بدم به فروشنده که دارم برای کی خرید می‌کنم :| موقع پرداخت مبلغ، عددی که آقاهه باید وارد کارتخوانش می‌کرد ۷۰ تومن بود. به آقاهه گفتم حالا من چونه نزدم، شما نمی‌خوای تخفیف بدی؟ اونم نوشت شش و داشت به رقم یکانش فکر می‌کرد. منم یهو بدون اینکه فکر کنم داره بهم تخفیف میده و یه رقم پایین‌تر بگم گفتم هشت. اونم شصت و هشت تومن از کارتم کشید و همین‌جوری که داشت نگام می‌کرد گفتم عدد مورد علاقه‌مه :| اون: :| من: :| و کماکان من: :| خدایا خودت شفام بده دکترا قطع امید کردن :))

۴۰. یه هفته ده روزه که خواب نمی‌بینم.

  • ۰۸ دی ۹۷ ، ۰۸:۴۴
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

پیرو پست قبل نه، قبل‌تر و قبل‌ترش که تصمیم بر این شد پست‌هایی که تو چالش «من به جای تو» شرکت کرده بودن و جای من نوشته بودن رو بررسی کنم، اکنون در خدمت شما هستیم با تحلیل محتوایی پست مطهرۀ۲.

از پستش عکس گرفتم و زیر جملات و کلمات شبیه به سبک خودم خط سبز و زیر جملات و کلماتی که متفاوت با شخصیت من و سبک پست‌های منه خط قرمز کشیدم. مطهرۀ۲ رو از فصل قبل می‌شناسم. اون موقع برای اینکه موقع کامنت گذاشتن با هم‌کلاسیم اشتباه نگیرمش ازش خواستم یه شماره کنار اسمش بذاره. از من کوچیکتره، جغرافی خونده و آدرس وبلاگش نوزده آبانه. ولی بیست‌ونه آبان به دنیا اومده. دو سالی بود که وبلاگش تعطیل بود و خوشحالم که شرکت تو این چالش، روحی تازه به جسم بی‌جان وبلاگش دمید.

[عکس پست مطهرۀ۲]

- اولین چیزی که توجهم رو به خودش جلب کرد، ادامۀ مطلب داشتن پست مطهره بود. نمی‌دونم دقت کردید یا نه؛ من هیچ وقت ادامۀ پستمو توی ادامۀ مطلب نمی‌نویسم. دو دلیل اساسی دارم. دلیل اولم اینه که اینوریدر فقط بخش رویی یا بیرونی پست رو تو آرشیوش نگه‌می‌داره و اگه بخشی از متن توی ادامۀ مطلب باشه، آرشیوم اون قسمت رو نخواهد داشت. دلیل دومم هم اینه که چون بیان، مثل بلاگفا بایگانی پست رو به‌صورت ورد و پی‌دی‌اف در اختیار نویسنده قرار نمی‌ده، مجبورم تعداد پست‌های صفحات رو بذارم روی بیشترین مقدار ممکن (۲۰۰ تا) و صفحه رو با کنترل اس، سیو کنم. در این حالت پست‌هایی که ادامۀ مطلب دارن، ادامۀ مطلبشون ذخیره نمیشه و اونا رو جداگانه باید سیو کنم. برای اینکه پست‌هام یه جا باشن و انسجامشون حفظ بشه هیچ‌وقت پست‌هامو دوبخشی نمی‌کنم که بخش دومشون در ادامه باشه. و اگه یادتون باشه گفته بودم توی عنوان پست‌هام نقطه نمی‌ذارم، مگر یک بار به‌عمد. در این مورد هم یک بار به‌عمد بخش دوم پستمو گذاشتم ادامۀ مطلب. یه پست چالشی بود برای توصیف ده بیست سال بعد. من تصورم از آینده رو نوشته بودم، اما برای اینکه این آینده تو اینوریدرم ذخیره نشه گذاشتمش ادامۀ مطلب.

- عنوان پست مطهره (چرخ بر هم زنم ار غیرمرادم گردد) خیلی پرانرژی بود و قبلاً هم تو بخش عنوان‌ها گفته بودم که چنین قدرتی رو من ندارم و این عنوان مناسب حال و هوای اون روزام و حتی این روزام نیست. بعد یادتونه می‌گفتم بیشتر عنوان‌هام یه ایهام ظریفی دارن که فقط خودم اون ایهام‌ها رو متوجه میشم؟ الان یکی از ایهام‌ها رو رمزگشایی می‌کنم کف همه‌تون ببره قطعه قطعه بشه :)) در زبان ترکی، به شوهر میگن «اَر». البته جزو کلمات عامیانه است. ینی فرامعیار نیست. چجوری بگم... بذارید مثال بزنم. وقتی یکی می‌میره هم می‌تونید بگید فلانی مرد، هم می‌تونید بگید فوت کرد، هم می‌تونید بگید درگذشت، هم به درک واصل شد. معیارش مردن هست و درگذشتن و فوت کردن گونهٔ مؤدبانه‌ترش هستن. حالا من اگه به زبان ترکی بخوام بگم شوهرتون، می‌گم آقاتون. این مؤدبانه‌ترشه. با اینکه آقا به پدر هم گفته میشه و پیچیده می‌کنه قضیه رو، ولی زبونم نمی‌چرخه بگم اَرتون!. هر چند این واژه، واژه‌ای بسیار معمول و عادی و پرکاربرده و زشت هم نیست اصلاً. و در مقابل آرواد (=زن) به‌کار میره. آرواد به زبان ما ینی زن. و من این کلمه رو هم خیلی کم استفاده می‌کنم و معمولاً به جاش می‌گم خانوم. ینی اگه یه زوج ببینم می‌گم آقا و خانوم و نمی‌گم اَر آرواد. بازم می‌گم که زشت و بد نیستن و اتفاقاً معیاره. ولی من چون فرامعیار حرف می‌زنم به‎کار نمی‌برمش. خب؟ حالا برگردیم سراغ عنوان مطهره و اون ایهامی که لابد خودتون الان حدسش زدید. من هر موقع تو پستام، عنوان پست‌ها یا کامنت‌ها یا حالا هر جایی به این شعر اشاره می‌کردم، خنده‌م می‌گرفت. اینجا تو این بیت ار مخفف اگر هست، ولی ذهن منحرف من این‌جوری هم برداشت می‌کرد که شوهر، کسی غیر از مراد باشد چرخ را بر هم می‌زنم :دی و این یکی از صدها ایهام نهفته لابه‌لای پست‌ها بود که رازش رو اکنون بر شما آشکار کردم. ینی من هر بار به این بیت می‌رسیدم با خودم می‌گفتم خوبه خواننده‌هام ترکی بلد نیستن و ترکی‌بلدها هم آدمای دقیقی نیستن :دی

- نحوۀ نگارش و رسم‌الخط پست مطهره شبیه من نبود. مثلاً نیم‌فاصله‌ها رعایت نشده بود، قبل از علائم نگارشی مثل نقطه و علامت سؤال اسپیس یا فاصله زده بود، انتهای جمله نقطه نذاشته بود، مصوتِ «ـُ» رو که بعد از مفعول قرار می‌دیم رو به‌شکل «ـُ» نوشته بود، در حالی که من «و» می‌نویسم، «برای» رو «برا»، «ۀ» رو به‌صورت «ی» و «چیشد» رو چسبیده نوشته بود. من معمولاً یعنی رو «ینی» می‌نویسم، یعنی نوشته بود، اغلب چند «نفر» نمی‌گم و چند «تا» می‌گم و یه ربعی رو هم سعی می‌کنم یه ربع بگم؛ چون «یه» قبل از ربع و «ی» بعدش یه جورایی حشوه و یکیش باشه کافیه.

- آهنگی که لینکشو گذاشته بود جزو آهنگ‌های مورد علاقۀ منه.

- اینکه تهِ پست گفته بود عنوان از کیه، شماره‌گذاری بندها و تو چهار بخش نوشتن پست، اونجا که گفته بود فقط کامنت بذارید و ایمیلی نیستم هم شبیه بود. ولی من تهِ پستم اسممو نمی‌نویسم. دیدم بعضیا می‌نویسنا. ولی نامه که نیست. پسته دیگه :|

- از علامتِ :| به‌جا استفاده کرده بود. ینی دقیقاً جاهایی که من این‌جوری‌ام :| استفاده کرده بود ازش. ولی چند جا علامت تعجب آورده بود که جای تعجب نداشت.

- تو همین چند خط، بسیاری از تکیه‌کلام‌ها و جملات پرکاربرد منو آورده بود. متنش پر از تلمیح بود و این نشون می‌داد مطلع و آگاهه. کلماتی مثل «سیل عظیم»، «مبنی بر اینکه»، «مورد داشتیم»، «نان‌استاپ پلی شدن»، «فکر می‌کردم»، «یه سر به دانشگاه زدن»، «جغد»، «عرشه»، «حداد»، «نونوایی»، «نرگس». این نشون می‌داد به آنچه در وبلاگم می‌گذره اشراف داره و در جریان بوده که چه گذشته قبلاً.

- نحوۀ لینک دادنش یه کم متفاوت با لینک دادن‌های من بود. من معمولاً نمی‌گم اینجا کلیک کنید و اغلب به تغییر رنگ جمله‌ای که لینک کردم به یه پست دیگه اکتفا می‌کنم تا حال و هوای متن با جملۀ کلیک کنیدِ من عوض نشه.

- من پیش‌تر اسم هم‌کلاسی‌های پسرم رو (می‌دانیم که هم‌کلاسی‌های پسرم دو معنی داره و من همیشه درگیر بودم با این ترکیب) به‌راحتی تو متن پست‌ها میاوردم و ازشون اسم می‌بردم. ولی تو یه مقطعی احساس کردم مخاطب یه کم حساس شده یا براش عجیب و غیرعادیه. منم سعی کردم فرکانس تکرار این اسم‌ها رو بیارم پایین و هر جا نیاز بود که ازشون اسم ببرم به میم و الف و سین اکتفا کنم. اون قسمت از پستش که مهدی رو میم نوشته هم برام جالب بود.

- اونجا که نوشته بود یه سر برم دانشگاه «سابقم»، هم جالب بود. من به دلیل اینکه مخاطب روی اسم دانشگاه سابقم حساس نشه و فکر نکنه دارم اسم و رسمشو مدام به رخ مخاطب می‌کشم، سعی می‌کنم تا جایی که می‌تونم از لفظ دانشگاه سابق استفاده کنم و نگم شریف. مطهره به این نکته هم دقت کرده بود.

ممنونم مطهرۀ دوست‌داشتنی و عزیزم.

شما رو نمی‌دونم؛ ولی من از این پست‌ها خوشم اومده. حس خودشناسی بهم دست میده موقع نوشتنش. 

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

برخی از عکس‌های مربوط به پست قبل 


  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

نرگس جان سلام. اکنون که این نامه را می‌نویسم، چند ساعتی است که تو به دنیا آمده‌ای. حال همه‌ی ما خوب است، حال مادرت و حال خودت هم خوب است و ملالی نیست جز دوری شما. تولدت مبارک. خوش اومدی. صفا آوردی. چشم و دل پدر و مادرت روشن. اومدی؛ به قول بانو لیلا فروهر چه دلنواز اومدی اما با ناز اومدی، شکوفه‌ریز اومدی اما عزیز اومدی، ولی خون به جیگرمون کردی تا بیای. پیش از اینها منتظرت بودیم دختر. فکر کن هی هر روز بیدار می‌شدم به والدینت پیام می‌دادم نرگس اومد؟ امروز میاد؟ نیومد؟ پس کی میاد؟ این اواخر از در و همسایه‌هاتون هم می‌پرسیدم. به هر حال نصف اون خوابگاه متأهلی، هم‌دانشگاهیا و حتی هم‌مدرسه‌ایای سابق منن و من کلی نفوذی دارم اونجا. خبر به دنیا اومدنتو سیما به مطهره و بقیه داد و من هم از مطهره شنیدم و به خیل عظیمی از دوستان و حتی فک و فامیل و در و همسایه اطلاع دادم. فکر می‌کردم اردیبهشت به دنیا میای و مثل خودم اردیبهشتی میشی. بعد بابات گفت خرداد میای و گفتم خب خوبه مثل مامانت خردادی میشی. هی منتظرت موندیم و هی منتظرت موندیم و دیدیم نه‌خیر! جات راحته و اصن خیال اومدن نداری. اینجوری شد که مامان و بابات تا امروز صبر کردن و بعد رفتن به زور راضیت کردن که قدم رنجه کنی و تشریف بیاری :))) بعضیا که اسمشون لیلی‌ه و دختر پریسا خانومن، انقدر عجله دارن که قبل از اینکه ریه‌هاشون تشکیل بشه به دنیا میان، تو هم لابد می‌خواستی دندون دربیاری بعد بیای :دی تیر ماه هم بد نیستااا. ماه چهارم ساله و اتفاقاً منم عاشق عدد چهارم.

من نسرینم :دی. دوستِ مامان و بابات :دی. می‌تونی نسرین، خاله نسرین، عمه نسرین :دی و حتی مامانِ نسیم صدام کنی :دی احتمالاً تا تو بزرگ شی و خوندن نوشتن یاد بگیری و اینا رو بخونی، منم مامان نسیم شدم :دی. من با این دونقطه دی ها خاطره دارما :دی وقتی بابات اولین بار برام کامنت گذاشت اسمشو مه:دی نوشته بود. بعد من مه:دی رو مه‌سا خوندم و فکر کردم دختره. بعد رفتم به وبلاگش سر زدم. اسم وبلاگش دلگویه‌های ما بود. بعد من این delgoyehayema رو دل و قیمه خوندم :))) بعد فکر کردم یه دختره که در مورد آشپزی و قیمه و اینا می‌نویسه :)) ولی خب مطالبش ادبی و فلسفی و خاطره طور بود. بعد می‌دونی چی شد؟ اصن بذار از اول بگم. بابات داشته تو گوگل (می‌دونی که گوگل چیه؟) دنبال عکس اِبنِس می‌گشته و می‌رسه به وبلاگ من. ابنس همون ابن‌سیناست. ابن‌سینا اسم دانشمنده. حتی بچه محل‌هاش هم ابنس صداش نمی‌کردن که ما اینجوری صداش می‌کنیم. بعد که می‌رسه وبلاگ من، با دیدن عکس ساختمان ابن‌سینا می‌فهمه هم‌دانشگاهی هستیم. بعد می‌فهمیم عه؟!!! شنبه‌ها و دوشنبه‌ها سیسمخ داریم. سیسمخ ینی سیستم‌های مخابراتی. بعد می‌فهمیم چند تا دوست مشترک هم داریم حتی. مثل عمو ارشیا :دی و خاله الهام :)) اون عکس گوشه‌ی سمت چپ وبلاگمو می‌بینی؟ یه جامدادی جلومه، تو جامدادی یه خط‌کش قرمزه، اون خط‌کشو از بابات گرفتم :دی یه خط‌کش استیل 15 سانتی دیگه هم هست. اونم از عموت گرفتم :دی

ببین چی برات خریدم نرگس. مسلماً قبل از اینکه این متنو بخونی پوشیدی و دیدی و الان غافلگیر نشدی. یا شایدم وقتی داری اینا رو می‌خونی این بلوزه رو یادت نمیاد. یادم باشه به مامانت بگم وقتی حسابی پوشیدیش و بزرگ شدی و دیگه برات تنگ شد، یادگاری نگهش داره و بذاره لای دفتر خاطراتش. این بلوز یه بلوز سحرآمیزه. وقتی می‌پوشیش می‌خندی و شادی. هی بپوشش و هی بخند و هی شاد باش. عکس خودمم روشه که هی ببینیش و هی یادم بیافتی. آخه می‌دونی؟ من یه جغدم :))) کلی گشتم تا بلوز جغدی پیدا کردم. دی‌جی‌کالا جغدیشو نداشت، از بامیلو گرفتم :))) اگه بامیلو هم نداشت می‌رفتم سراغ مدیسه و اینا. کلاً من عاشق خرید اینترنتی‌ام. بشین تو خونه و انتخاب کن و بپرداز! که بیارن دم در خونه‌ات. بهتر از اینه که راه بیافتی تو بازار و خستگیش به تنت بمونه. اتفاقاً کارامم تو خونه انجام میدم و می‌فرستم برای رئیسم و اتفاقاً امروز حقوقمو گرفتم :دی آخه می‌دونی؟ من ویراستارم. کارم درآوردن غلطای ملته. اینجوری نون درمیارم :))) بله عرض می‌کردم. اگه فکر کردی بلوزه رو انتخاب کردم و گرفتم و فرستادم و همه چی به خوبی و خوشی تموم شد سخت در اشتباهی. الان از این اشتباه درت میارم. 

مصیبتی داشتم سر این موضوع. اولاً می‌خواستم زرد باشه. آخه گل نرگس زرده :دی بعد باید حتماً عکس جغد روش می‌بود. بعد فکر کن می‌خواستم مامان و بابات غافلگیر شن و آدرس خونه‌تونو بلد نبودم. کلی تو گوگل دنبال خوابگاه‌های متأهلی دانشگاه سابقم گشتم. بعد دیدم شماره‌ی واحد و بلوکتونو نمی‌دونم خب. از مطهره پرسیدم و مطهره هم به لطایف‌الحیل! آمارتونو گرفت و بهم داد. می‌دونم نمی‌دونی لطایف‌الحیل ینی چی. :دی از بابات بپرس. آدرس دقیق رو از مطهره گرفتم. مطهره هم‌دانشگاهی من و بابات بود و الان همسایه‌تونه. الانِ من هااا، نه الانی که داری اینا رو می‌خونی. بعد می‌خواستم کادوی تو همزمان با کادوی تولد مامانت برسه و روی هیچ کدوم از بسته‌ها اسم خودمو ننوشته بودم که مثلاً با دیدن این جغده بفهمن که کار، کار منه. ولی خب کادوی مامانت زودتر از بلوز تو رسید. من باهم فرستاده بودماااا. اینجوری شد که مامانت در شگفت بود که کیه که تولدشو می‌دونه و کیه که آدرس و کدپستی‌شونو انقدر خوب بلده. ماه رمضون بود و تو خوابگاه بودم و دم اذان بود و داشتم سفره‌ی افطارو می‌چیدم که رفتم سایت و دیدم کالاها زودتر از اونی که فکرشو می‌کردم دریافت شده. ینی مامانت دریافت کرده. ینی هم قبل تولد تو و هم قبل تولد مامانت. پیام دادم به مامان و بابات و اعتراف کردم قضیه رو. بندگان خدا یک روز تمام درگیر بودن کار، کار کی بوده. :))) دم افطار مامانت زنگ زد و تشکر کرد و کلی ذوق کردم که صداشو شنیدم. قبلاً هم یه بار باهم حرف زده بودیمااااا. یه بار که تولد بابات بود زنگ زدم بهش تبریک بگم و مامانت گوشیو برداشت و صدا هی قطع و وصل شد و من نفهمیدم کی پشت خطه. بعد که دوباره زنگ زدم بابابزرگت گوشیو برداشت و من فکر کردم صدای باباته و کلی تبریک گفتم تولدشو. بعد گفت من خودش نیستم باباشم و من کلی خجالت کشیدم. آدم با لامپ مهتابی بارفیکس بره اینجوری ضایع نشه. بعد من شماره‌ی مامانتو از بابات گرفتم و با مامانت دوست شدم و هیچ جکی نموند که تو این مدت براش نفرستاده باشم :))) بله دیگه اینجوریاس. یه کامنت هم تو وبلاگ بابات برات گذاشتم. هر موقع خوندن نوشتن یاد گرفتی اون کامنتم بخون. بوس بوس


  • ۱۵ تیر ۹۶ ، ۲۳:۳۳
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)