دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

دُردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

آنچه گذشت

۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «الانور» ثبت شده است

1. واپسین جلسه، فرهنگستان، گرفتنِ سلفی یا همون خویش‌عکسِ خودمون. ماسکه به دلیل سرماخوردگیه. اون لپ‌تاپم که برچسباش هنووووووووز کنده نشده لپ‌تاپِ من نیست، لپ‌تاپ فرهنگستانه. 



2. هفته ی آخر آذر با اساتید صحبت کردیم که اون هفته، هفته‌ی آخر باشه و جلساتو دو تا دو تا و سه تا سه تا و رو هم رو هم و حتی تو هم تو هم تشکیل دادیم که کم و کسری نداشته باشیم و خداحافظی کردیم و بلیتامونو گرفتیم برگردیم ولایت. و تا شب فرهنگستان بودیم.
علی‌رغم اصرار هم‌کلاسیا مبنی بر اینکه بیا با اتوبوس باهم برگردیم، افتاده بودم رو دنده‌ی لج که میخوام با مترو برم و تنها باشم کلاً. میگن این مسیر پر از دزد و قاتل و کیف قاپه :دی

بازگشت به خوابگاه:



3. راه‌آهن تهران، قطارِ تهران-تبریز، به مقصدِ خونه. خونه  خوبه!
قطار مذکور با یه ساعت تاخیر حرکت کرد و زنگ زدم گفتم یه ساعت دیرتر بیاید دنبالم.
ولیکن از اون ور یه ساعت هم زودتر رسید تبریز و واقعاً من دیگه حرفی برای گفتن نداشتم.
برنامه‌ریزی‌شون عالیه! 2 دی



4. اول دی تولد مامانم بود.



5. ترمینال تبریز، اتوبوس تبریز-تهران، به مقصدِ تهران. 6 دی



6. فرودگاه امام تهران، هواپیمای تهران-؟، به مقصدِ ؟
به دلیل بارون و مِه! با یه ساعت تاخیر راه افتاد.



7. اگه گفتین این گروه کدوم گروهه؟



8. آی‌پی! Internet Protocol Address



9. من همون بلاگری‌ام که اگه یه لیوان آبم می‌خوردم عکسشو آپلود می‌کردم که بدونید من یه لیوان آب خوردم. پریروز یکی از خوانندگان وبلاگم پیام و پیشنهاد داده بود آخر هفته برم تئاتر و یه استراحتی به خودم بدم. جواب دادم تهران نیستم، هفته‌ی پیش اومدم خونه، بعدش برگشتم تهران، بعدش اومدیم نجف، بعدش میریم کربلا، بعدش تهران، بعدش امتحانا
ایشون: جدیداً بی‌خبر میری

10. هوای اینجا سرده. هرگز تصور نمی‌کردم عرب‌ها روی دشداشه کاپشن بپوشن :)))
این دستکشای منم داستان داره. چند وقت پیش طرحشو فرستادم برای عمه‌جون و به همین سوی چراغ مودم سوگند! منظورم این نبود که برام از اینا ببافه :دی اون روز که اومده بودن بدرقه برام آورد و ذوق زده شدم و حالا هر جا می‌رم خانومای عرب و این خانومای تفتیش! می‌گیرن بررسی می‌کنن و عکس می‌گیرن و یه چیزایی به هم میگن و پس میدن و منم به لبخندی اکتفا می‌کنم.
قابل شما رو نداره به عربی چی میشه؟ :(

اون کیفم دیشب شکار کردم. اون سبزه رو نمی‌گماااا. اونو 10 سال پیش از مشهد خریدم. من در زمینه‌ی خرید بسی بسیار مشکل‌پسندم و تا یه چیزی به دلم نشینه و باهاش ارتباط برقرار نکنم نمی‌تونم داشته باشمش! دیشب یهو با این کیف ارتباط برقرار کردم و فقط هم همینی که توی ویترین بودو داشت و چون آقای فروشنده از نگاهم فهمیده بود کیفه بدجوری دلمو برده یک ریال هم تخفیف نداد نامرد. 

11. سر میز شام (شام اول)، من، مامان، خانومه
خانومه: سلام، شما تازه اومدین، نه؟
ما: بله، همین امروز رسیدیم.
خانومه: چندمین باره میاین؟ اول رفتین کربلا؟ ما رو کاظمین هم بردن، اهل کجایین؟ دخترتونه؟
مامان: بله
خانومه: مجردی؟
من: بله
خانومه: خب دیگه التماس دعا، خداحافظ
ما: :|


عنوان از: محمد اصفهانی beeptunes.com/track/32234129

  • ۰۹ دی ۹۵ ، ۰۹:۴۴
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

بخوابی و در یک صبح دل‌انگیز پاییزی بیدار شی و با خودت زمزمه کنی ای آدمک کوکی، صبح شد که بیدار شی، مثل همه‌ی عمرت، تکرار شی و تکرار شی... شب‌هات مثل روزاته، روزات همگی تکرار، از دست همه سیری، از دست خودت بیزار... بیدار شی و طبق عادت مألوف با یه چشم باز و یه چشم بسته گوشی‌تو چک کنی و ببینی هیچ پیغامی و هیچ کامنتی نداری. دلت بگیره و با خودت فکر کنی اگه کامنتا رو نمی‌بستم و پریشب از رادیو لفت نمی‌دادم، الان چند تا پیام نخونده داشتم؟ دلت برای کُلتِ گروه تنگ بشه و یاد وقت‌هایی بیافتی که بیدار می‌شدی و 587 پیام نخونده از گروه داشتی. یکی یکی می‌خوندی و غلط‌های املایی آقا گل رو پیدا می‌کردی و هر جا صحبتِ بازخوردِ خوبِ مخاطب بود، ریپلای می‌کردی "به برکت قدوم شباهنگ بوده که رادیو رونق گرفته". دلت بگیره و با خودت فکر کنی ینی از دیشب تا حالا چند تا غلط املایی تو گروه تایپ شده؟ یاد وقتایی بیافتی که نفیسه بگه "این همه پیام نخونده؟!" و دلت برای گروه تنگ بشه. یاد وقتایی که  محسن بخواد یه نفر این همه مکالمه رو خلاصه کنه و خلاصه کنی و یکی بیاد بپرسه "بچه‌ها جریان چیه" و آقا گل بگه: "سرعت عبور الکترون‌ها در یک جسم رسانا را جریان گویند" و دلت برای گروه تنگ بشه. یاد وقتایی که وبلاگ‌ها رو یکی یکی بخونی و سوژه‌ها رو بفرستی کانال و سارا و دکتر سین براشون خبر بنویسن و هی ندا و سوسن و صبا رو مِنشن کنی که "بیاید رای بدید به خبرا" و دلت برای گروه تنگ بشه. نفیسه اعتراض کنه "فلانی هفته‌ی قبل سوژه شده و سوژه‌اش نکنیم دیگه". ثریا بگه "دوستان! هر بلاگر را هر چند وقت یک بار سوژه کنید" و ریپلای کنی که "ثریا؟ هر چند وقت یک بار ینی دقیقاً چند وقت یک بار؟" و سارا جواب بده "هشت هفته یک بار، که مضرب 4 هم هست" و دلت برای گروه تنگ بشه. دلت تنگ بشه برای وقتایی که سربه‌سر حنانه و مسعود می‌ذاشتی و می‌گفتی "اگه خبرا رو به موقع نخونید، می‌دیم نرم‌افزار تبدیل نوشتار به گفتار بخونه". و دلت برای گروه تنگ بشه.

بلاگر است دیگر. گاهی دلش می‌خواهد کامنت‌هایش را ببندد و یک شب تصمیم می‌گیرد برود از گروه‌ها و کانال‌های تلگرامی‌اش لفت بدهد. نگاهی به لیست می‌اندازد و می‌بیند ماه‌هاست با کسانی که 242 عکس و 28 ویدئو و 46 فایل و 15 ویس و 215 لینک شیر کرده، دیالوگی نداشته و رفته‌اند تهِ لیست مکالمات. دوباره نگاهی به لیست می‌کند و یکی یکی برای آن‌هایی که همین دیروز و پریروز و هر روز باهم صحبت می‌کنند پیام می‌فرستد که فلانی؟ می‌شود چند ماه برایم چیزی نفرستی و تنهایم بگذاری؟ 
از دست همه سیری، از دست خودت بیزار...

بشنویم: بازآ ببین در حیرتم، بشکن سکوت خلوتم، چون لاله‌ی تنها ببین، بر چهره داغ حسرتم، ای روی تو آیینه‌ام عشقت غم دیرینه‌ام، بازآ چو گل در این بهار، سر را بنه بر سینه‌ام

  • ۰۳ آبان ۹۵ ، ۰۶:۰۴
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1. برای همینه که اجازه نمی‌دم بچه‌ی فامیل وارد اتاقم بشه.

2. آقا من پارسال تا حالا مِن حیث المجموع! ده وعده برنجم نخوردم! قوتِ غالبم ایناست. اون وقت زکات فطریه‌مو برمی‌دارن بر اساس قیمت برنج حساب می‌کنن :|

3. دیروز ابویِ گرام به قاقالی‌لیام شبیخون زد و دو فقره از شکلاتامو به تاراج برد :( مالِ مظلوم خوردن نداره پدر، بیار بذار سرِ جاش (آیکون بغض)

4. الانور قاقالی‌لیاشو میذاره زیرِ تختش، مسترنیما هم میذاره تو داشبورد ماشینش. شما چی؟ شما کجا مخفی‌شون می‌کنید؟ :دی



5. قبلاً عرض کرده بودم خونه‌مون دیواراش صورتیه؛ الانم عرض می‌کنم اتاقم دیواراش آبیه. کماکان خب که چی!

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

1. اخیرا یه عبارت جدید یاد گرفتم و اونم اینه که "کجای زمین و زمانی" و هی می‌خوام ازش استفاده کنم و موقعیتش پیش نمیاد. 

2. یاد اون شبایی که تا صبح بیدار می‌موندم به خیر! چند وقته 12 که میشه، عین این عروسکایی که باتری‌شو دربیارن و از کار بیافته، بیهوش می‌شم، تا سحر.

3. حتی یاد اون صبایی که بعد سحری بیدار می‌موندم و بعدش می‌رفتم مدرسه یا می‌رفتم شرکت برای کارآموزی هم به خیر! این روزا همین که سحری می‌خورم بیهوش می‌شم تا خودِ یازده!

4. دیش‌لخ به زبان ما ینی دندونی. دو هفته پیش، یه روز قبل سرماخوردگی‌م، یکی از اقوام برامون دندونی آورده بود و منم تا حالا دندونی نه دیده بودم و نه خورده بودم! یکی دو قاشق خوردم و خوب بود... عرضم به حضورتون که صاحبِ دندونی، دخترِ نوه‌ی عمه‌ی بابا بود و نوه‌ی عمه‌ی بابا 17 سالشه الان. ینی وقتی هم‌سن و سال من میشه، دخترشو می‌فرسته مدرسه! تف به این روزگار!

5. من، سر سفره‌ی افطار: راستییییییییییییییییی! فلانیو یادتونه؟ ارشد MBA، سه شده!!! [با ذوق بیشتر] راستییییییییییییییی فلانیم سه‌ی برق شده! [ذوق بیشتر تر] فلانی دوست فلانی یادته؟ اونم 36 شده!!!
داداشم: راستییییییییییییییییییییی خدایی برای خودت انقدر ذوق نداشتی که برای بقیه!!!

6. استاد شماره5 می‌گفت کشورای عربی واژه‌هاشونو استاندارد نمی‌کنن و هر کشور عربی‌ای به کلاچ ماشین یه چیزی می‌گه! بعدشم گفت چرا راه دور بریم؛ همین افغانستان و تاجیکستانو در نظر بگیرین؛ اونا به نویسنده‌ی ادبیات کودک میگن بچه‌نویس، به بازیگر میگن مسخره و از همه بامزه‌تر، به ماشین می‌گن موتور! از یکی از اساتید نقل قول می‌کرد برای یه همایشی رفته بودن کابل و بعدِ همایش، مسئولینِ افغانستانی (افغانی واحد پولشونه) به استادمون گفتن اینجا ایسته کنید بریم موتور بیاریم و استاد بیچاره‌ی ما که نود و اندی سالش بوده :)))) گفته آقا من نمی‌تونم موتور سوار شم و یه سن و سالی ازم گذشته و خلاصه موتوره رو آوردن و کاشف به عمل اومده اینا به ماشین می‌گن موتور.

7. استاد شماره9 می‌گفت این عربا یه سری کلمه رو از بقیه‌ی زبان‌ها قرض می‌گیرن و یه بلایی سرش میارن که اهل اون زبان هم نمی‌فهمن کلمه مال خودشون بوده و "تاریخ" رو مثال زد که ازش مورخ هم ساخته شده و در ابتدا روزمَه بوده و شده مَه‌روز و عرب‌ها مه‌روز رو کردن موروخ و دیگه تاریخ و مورخ و اینا رو ازش ساختن و استاد شماره‌ی 8 اشاره کرد به من و گفت مهندس و هندسه هم از اندازه‌ی فارسی گرفته شده. (همزمان سه تا استاد سر کلاسه و این شماره‌ی 8 همونه که همیشه، چه در ملا عام و چه در خفا! مهندس صدام می‌کنه و این کارشو دوست دارم و بر خلاف بقیه، ایشون اصلاً رو اعصابم نیستن و دلیلشو نمی‌دونم که چرا دوست دارم این مهندس گفتنشو)

8. استاد شمار 10 اسم کوچیکش یحیاست. می‌گفت من هفتاد ساله عادت کردم یحیی رو یحیی بنویسم و اصن نمی‌تونم بپذیرم اسممو یحیا بنویسن. ولی خب مگه من چند سال قراره عمر کنم؟ ده سال، بیست سال، اصن صد سال! بالاخره که می‌میرم و پسرایی به دنیا میان که اسمشونو یحیا و مرتضا و عیسا می‌نویسن و عادت می‌کنن به این الف و این جوری میشه که زبان آروم آروم بدون اینکه متوجه بشیم تغییر می‌کنه! می‌گفت جامعه‌ی ما، ملتمون، کلاً فازمون انقلابیه! از اینایی هستیم که دوست داریم سریع بریزیم تو خیابون و حکومتی رو برکنار کنیم و درِ یه جایی رو تخته کنیم و بزنیم و بشکنیم و

بعدش حرفشو این جوری ادامه داد که تغییرات زبان یا خط تو کشور ما نمیشه یهویی باشه؛ مثل ترکیه نیستیم یهو یه آتاتورکی بیاد خطو لاتین کنه و بگه از فردا خط‌تون همینه. می‌گفت اگه فرهنگستان یه واو ساده رو از "خواهر" حذف کنه و بگه از فردا بنویسید "خاهر"، یه عده کفن‌پوش میریزن تو خیابونا و خواستار بازگردانی اون واو میشن!

9. اونجایی که استادمون گفت ملت ما هیجانی‌ان و دوست دارن بریزن تو خیابونا و اعتراض و راهپیمایی و تظاهرات و اینا! می‌خواستم بگم من اصن این جوری نیستم. ینی من اگه متولد سال 30، 40 بودم، زمان انقلاب، هیچ وقت منو تو راهپیماییا نمی‌دیدین. من از اینایی بودم که همه فکر می‌کردن سرش تو کتاب و درس و مشقه و هیچی حالیش نیست. ولی در واقع این من بودم که اعلامیه‌ها رو تایپ می‌کردم و تو مدرسه‌مون یا محل کارم پخش می‌کردم. شعار من اینه: "بی‌صدا فریاد کن!"

10. داشتم اون قسمت از فایلای صوتی که خودم کنفرانس داشتمو گوش می‌دادم؛ یه جایی گفتم تعداد زبان‌های دنیا شش هفت هزار تاست و اون دوست عزیزمون که اوایل خیلی رو نِروِ و روان من بود و اتفاقاً ریکوردر هم کنارش بود، زیر لب گفت 6786!

یاد خودم افتادم که وقتی معلم سر کلاس می‌گفت ایران کشور پهناوریست، زیر لب می‌گفتم یک میلیون و ششصد و چهل و هشت هزار و صد و نود و پنج کیلومتر مربع مساحتشه. (شنیدم بر اساس اندازه‌گیری‌های جدید یه کم بیشتر شده؛ ولی من همینو حفظم)

11. فکر کنم جزو معدود آدمایی باشم که از صدای ضبط شده‌ام خوشم میاد. یاد اون پستی که توش صدای جیغ جیغمو موقعِ کشتن سوسک تو خوابگاه گذاشته بودم هم به خیر! باورم نمیشه من همون آدمم! جا داره بگم اِی بر پدرت دنیا، آن باغ جوانم کو؟ دریاچه‌ی آرامم، کوه هیجانم کو؟

12. ذهنم درگیرِ یه مدل برای مفهوم دوست داشتنه. نمی‌دونم چه قدر ما مفهوم «مدل» و «مدل‌سازی» و «شبیه‌سازی» آشنایی دارین. دارم فکر می‌کنم چه اتفاقی می‌افته و چه پارامترایی تاثیر می‌ذارن که ما از یکی خوشمون میاد و از یکی نه! تازه نوعِ دوست داشتنامونم فرق داره و دارم فکر می‌کنم چند نوع دوست داشتن داریم و دارم به این فکر می‌کنم که اگه ویژگی‌های ظاهری و باطنی و رفتاری یه آدمو بدیم به یه روبات و بگیم این آدم دوست‌داشتنی هست یا نه، جوابی براش داره؟ میشه فرایند دوست داشتن رو براش مدل‌سازی کنیم که اونم بتونه دوست داشته باشه کسیو؟ یا چه اتفاقی می‌افته که از یکی تاثیر می‌پذیریم از یکی نه! میشه رفتارهای انسانی رو مدل کرد؟ یه مدلِ ریاضی‌طور...

13. پیشنهاد شباهنگ: radioblogiha.blog.ir/post/81 به قلم و صدای Elanor

  • ۲۵ خرداد ۹۵ ، ۲۳:۳۰
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

اوایل دی ماه پارسال، یه پستی با این عنوان نوشته بودم که "امشب تو یه گروه تلگرام ادد شدم که طبق معمول و عادت مألوف، ادد شدن همانا و leave و delete و exit همانا"

بعد نوشته بودم: ولی این گروه با همه‌ی گروه‌ها فرق داشت

و نوشته بودم آنچه در آینده خواهید خواند: چرا این گروه با بقیه گروه‌ها فرق داشت

خب... الان میگم چه فرقی داشت :دی

صبحِ اون روز یه پستِ غم‌انگیز نوشته بودم راجع به اینکه بعد از شریف و بعد از فصل دوم وبلاگم، بعد از خاطرات تورنادو، ت ن ه ا ت ر شدم و حروف "تنها" رو جدا تایپ کرده بودم که این تنهایی و جدایی رو بهتر و بیشتر توصیف کرده باشم و از کمرنگ شدن ارتباطم با دوستای حقیقی‌م و به عبارتی هم‌دانشگاهیام گفته بودم.

در اتفاقی محیرالعقول، همون شب که صبش این پست غم‌انگیز رو منتشر کرده بودم، ادد شدم تو یه گروهی که هیچ کدوم از اعضاش رو نمی‌شناختم و یه کم که به مغزم فشار آوردم فهمیدم اینا دوستای دوره‌ی راهنمایی‌م هستن که شماره‌ی هیچ کدومشونو نداشتم. چون اون موقع که ازشون جدا شدم موبایل نداشتیم هیچ کدوممون. (دوستای دبیرستانم با دوستای راهنماییم فرق داشتن.)

ابتدائی که بودم، از مدرسه‌مون کسی تیزهوشان قبول نشد و فقط یه نفر نمونه دولتی قبول شد که من بودم و از دوره‌ی راهنمایی به بعد، دیگه هیچ کدوم از دوستای دوره‌ی ابتدائی‌مو ندیدم.

وارد مدرسه‌ی جدید (راهنمایی) که شدم، هیچ کدوم از بچه‌ها رو نمی‌شناختم. یه عده با سهمیه‌ی روستایی اومده بودن و یه عده از مدارس غیر انتفاعی که پدر و مادرشون کله گنده‌ها و سرشناسان تبریز بودن و من نه از روستا اومده بودم، نه مدرسه‌ی ابتدائی‌م غیر انتفاعی بود و نه از کله گندگان تبریز بودم!

خب بنابر ویژگی ذاتی‌م خیلی زود با هر دو گروه اخت شدم و علی‌رغم دو قطبی بودن کلاس هم از نظر درسی و هم از نظر سطح رفاه، من در بی‌طرفی نقش کشور سوئیس رو داشتم. روز تولد همه‌ی این دوستان جدید رو تو تقویمم نوشته بودم و هر سال تبریک می‌گفتم و اگه خیلی صمیمی بودیم کادو می‌گرفتم و اگه تولدشون تابستون بود، حتماً خونه‌شون زنگ می‌زدم برای تبریک. و ناگفته نماند که همه‌شون فکر می‌کردن من قراره در آینده وکیل شم!!!

سه سال راهنمایی که تموم شد، از کلاسمون فقط من تیزهوشان قبول شدم. برای خودمم باورکردنی نبود... یه عده که اون موقع ساعتی دویست سیصد می‌دادن برای کلاس خصوصیاشون، نه تنها تیزهوشان قبول نشدن، نمونه هم قبول نشدن. (اینم بگم که زمان ما فقط یه مدرسه تیزهوشان و دو سه تا نمونه دولتی بود. الان بیشتر شده و دیگه اون ابهت گذشته رو نداره). 

وارد دبیرستان که شدم، دوباره همون حس تنهایی دوره‌ی راهنمایی‌مو داشتم و هیچ کسو نمی‌شناختم. بازم خیلی زود، با دوستان جدید دبیرستانم اخت شدم و اینجا دیگه این دو قطبی بودنه، آنچنان نمودی نداشت.

خیلی زود نشریه‌ی خرمالو و این وبلاگ رو راه انداختیم و نماینده‌ی کلاس شدم و وارد جمع دوستانه‌ی مهسا و سهیلا و مریم و نازنین اینا که از راهنمایی باهم بودن شدم و دیگه اون حس غریبانه رو نداشتم.

خب... دوستای دوره‌ی راهنمایی‌مو فراموش کردم؟ نه!

دبیرستان که بودم، هر ماه برای دوستای دوره‌ی راهنمایی‌م نامه می‌نوشتم. برای تک‌تک‌شون! بیست سی تا نامه با دست خط خودم! می‌نوشتم و می‌رسوندم دست یه دوستی که اون برسونه دست دوستش و با هزار تا واسطه برسه به دست کسی که هم‌مدرسه‌ای دوستای دوره‌ی راهنماییم باشه و نامه‌ها رو برسونه دستشون.

تو نامه‌هام از مدرسه‌ی جدیدم می‌نوشتم و از وبلاگم (فصل اول وبلاگم) و از دلتنگی و اونا هم جوابای مشابه می‌دادن و از مدرسه و نمره‌هاشون می‌نوشتن و با هزار تا واسطه می‌رسوندن دستم و حالا بماند که یه چند بار یه چند نفرشون با لحن بدی جواب داده بودن که ما دلمون برات تنگ نشده و پزِ مدرسه‌تو به ما نده و از این صوبتا! (اینا همون فرزندان کله گنده‌های تبریز بودن که کلی هزینه کرده بودن و هیچ جا قبول نشده بودن!)

تا یه مدت تولد همدیگه رو تبریک می‌گفتیم و حتی با هزار تا واسطه کادو هم می‌فرستادیم برای هم و موبایل هم نداشتیم اون موقع!!! مثل الان نبود که!!! چه دشواری‌ها که نداشتیم :))))) ولی به مرور زمان این نامه‌نگاری‌ها تعطیل شد و انگار شاعر راست می‌گفت که از دل برفت هر آنکه از دیده برفت و دیگه دلتنگ دوستان راهنماییم نبودم. اونا هم نبودن.

دیگه با دوستای دبیرستانم صمیمی‌تر شده بودم و دیگه درگیر کنکور بودیم همه‌مون.

بعد از کنکور، از کلاسمون فقط من و نگار دانشگاه سابق قبول شدیم و دوباره دل کندن و دوباره دلتنگی! 

این بار دلتنگی برای دوستان دبیرستان و

برای ارشد هم که دیگه هم خوابگاهم عوض شد، هم دانشگاهم

انگار رو پیشونیم نوشته شده که هر چند سال یه بار باید از محیطم دل بکنم و برم یه جای دیگه! 

این تعلقِ خاطر نداشتن...

14 اردیبهشت پارسال، روز سمپاد (سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان!!!)، وقتی داشتم هزار و سیصد و نود و یکمین پست بلاگفا رو تایپ می‌کردم و روزمونو تبریک می‌گفتم، وقتی داشتم گزینه‌ی انتشارو می‌زدم، فکرشم نمی‌کردم اون پست آخرین پستمه. بعد از اون پست دیگه نتونستم به صفحه‌ی مدیریت وبلاگم دسترسی داشته باشم و انتظار و انتظار و انتظار... نه من تونستم پست بذارم و نه شماها کامنت...

نتونستم بیشتر از 4 روز این بلاتکلیفی رو دووم بیارم و 18 ام، موقتاً رفتم بلاگ اسکای؛ که بعداً نوشته‌های اونجا رو انتقال دادم اینجا.

چند وقت پیش این استیکرو توی تلگرام پیدا کردم و یاد...

بلاگفاییا می‌دونن یاد وبلاگ کی افتادم


  • ۱۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۰۶
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

چگونه نه راه پس داشته باشیم نه راه پیش؟

چگونه مثل خر توی گِل گیر کنیم؟ 

چگونه به غلط کردن بیافتیم؟



و من این ترم 5 تا درس 2 واحدی دارم و به عبارتی 10 واحد

یه مقاله باید بنویسم در مورد زبان و مهاجرت

یه تحقیق میدانی و یه کنفرانس راجع به همین مقوله

و میانترم‌ها و ارائه‌های متعدد برای تک‌تک درس‌ها

و نیز پروپوزال!

+

***

دیروز تو مترو، یه خانومه که واگن بانوان نشسته بود، اومد قسمت آقایون و (من سمت آقایون بودم) گفت مَمَّد پنج تومن بده از این خانومه... متوجه نشدم چی می‌خواست از دست‌فروش مترو بخره (فروشنده، واگن خانوما بود)، ممّد گفت اگه دو تا می‌خری ده تومن بدم و زنه گفت نه یه دونه واسم کافیه. پنج تومنو گرفت و رفت.

و منی که سخته برام صرفِ فعل "نداشتن" و "خواستن"؛ شاید هیچ وقت دلم نمی‌خواست جای زن ممَد بودم. منی که به لطف پدر و مادرم همیشه انقدری داشتم که دستم به جیب خودم باشه و همیشه خودشون بهم دادن قبل از اینکه ازشون بخوام و قبل از اینکه به مرحله‌ی "خواستن" برسم؛

ولی امشب، من، همون منی که وحشت دارم از صرفِ همین فعل خواستن، همون من، امشب غبطه می‌خورم به آرامش زن ممّد که کاش منم هر بار که هوس خرید می‌کردم از ممّد می‌خواستم 5 تومن بهم بده و به جاش هیچ وقت این فشار روحی روانی رو نداشتم، کیفم و جیبم و حسابم خالی بود، اصلاً نبود؛ ولی عوضش سرمو راحت می‌ذاشتم روی بالش و بدون اضطراب و دغدغه‌ی استاد و رئیس و همکار، چند ساعت، فقط چند ساعت بیشتر می‌خوابیدم...

به قول دلنگون: مرد باید مرد باشد و زن باید زن باشد.
  • ۱۶ اسفند ۹۴ ، ۰۱:۳۳
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

چیزی که عوض داره گله نداره

دیشب پست من اشک الانورو درآورد

امشبم پست تک مدی اشک منو



Hamed-Zamani-Aseman-Man.mp3

  • ۲۱ آذر ۹۴ ، ۱۶:۵۶
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

دیروز بعد از ظهر یکی زنگ زده که از مخابرات تماس گرفتم برای ارائه یه سری خدمات

زنگ زده بود به موبایل داداشم و اسم داداشمو پرسیده و شماره خونه رو گرفته و آدرس خونه رو!

داداشمم همه رو بی کم و کاست در اختیار فرد مذکور قرار داده :))))


اینکه وی نه در ساعت اداری بلکه عصر با شماره موبایل و نه از اداره زنگ زده 

و به جای اینکه خودشو معرفی کنه، داداشم خودشو معرفی کرده بماند

ولی خب دیروز جمعه بود آخه :))))


به مامانم میگم این مراد بود، میخواد بیاد منو ببره :دی

بنده خدا داداشم تازه وقتی فهمید چه کلاهی سرش رفته، کلی استرس گرفته بود

رفت تو اتاقش درو بست و داشت دنبال یه راه حل می‌گشت

نیم ساعت بعد برگشته میگه شماره شو دادم بچه های متوسط پدرشو دربیارن! 

بچه های بالا نه ها!!! بچه های متوسط :))))))


ولی یه حسی میگه مراد بود :))))))

  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)



در راستای این پست Elanor و این آهنگی که الان دارم گوش میدم و 

اون آهنگی که صبح گوش می‌کردم

عنوان پست, بیتی است  از طبیب اصفهانی شاعر دوره صفویه

با صدای شادمهر


بیت آخری از وحشی بافقی و قبلی از فریدون مشیری و 

متن آهنگ اولی هم از شهریاره!!!

  • ۰۱ تیر ۹۴ ، ۲۰:۵۹
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)


خونه‌ی جدید بانوچه: http://banoooche.blogsky.com/

خونه‌ی جدید مسترنیما: http://saheleafkar.blogsky.com/

خونه‌ی جدید نسرینا: http://nasrina-rezaei.blogsky.com/

خونه‌ی جدید کاف: http://bitropood.blogsky.com/

خونه‌ی جدید آلما توکل: http://almatavakol.persianblog.ir/

خونه‌ی جدید آدامس با طعم کروکودیل korokodiledaroneman.blogsky.com

خونه‌ی جدید فاطمه خودکار بیک: http://windbag.blog.ir/

خونه‌ی جدید مستانه سرنسخه: http://maastaneh.blogsky.com/

خونه‌ی جدید ندا: http://mosafer-9891.blogsky.com/

خونه‌ی جدید راضیه: http://rahe-bi-payan.blogsky.com/

خونه‌ی جدید ویرگول: http://thecomma.blogsky.com/

خونه‌ی جدید شن‌های ساحل: http://tanhayetehrani.blogsky.com/

خونه‌ی جدید نیکولا: http://nikolaa.blog.ir/

خونه‌ی جدید قناری معدن: http://filterplus.blog.ir/

خونه‌ی جدید سرهنگ پرسپکتیو: http://agent-cell.blogsky.com/

خونه‌ی جدید ماری جوانا: http://mary-juana.blogsky.com/

خونه‌ی جدید الانور: http://missnooon.blog.ir/

خونه‌ی جدید مطهره: http://manobarghesharif.blogsky.com/


به قلم نسرینا

صاحبش نبودم، اما پنج سالی بود که در آن خانه‌ی استیجاری کلمه‌هایم را نگهداری می‌کردم. یکهو اما آمدند و گفتند به سلامت! کلید آن خانه‌ی استیجاری را از دستمان گرفتند و گفتند بروید تا اطلاع ثانوی. کمی هم گردنشان را کج کردند و گفتند:«سعی می‌کنیم اسباب و اثاثیه‌تان را بهتان برگردانیم. اما اگر برنگرداندیم هم.. خب.. ببخشید دیگر!» همین. بعد از یک ماه یک لنگه پا ایستادن جلو در خانه‌ی استیجاری‌ام، آمده‌ام اینجا تا کمی چشم‌هایم را روی هم بگذارم و استراحت کنم. به این جا تعلق خاطر ندارم. راستش را بخواهید به اینجا حتا حس مستاجر بودن هم ندارم. احساس می‌کنم آمده‌ام درون یک مسافرخانه‌ی بین راهی تا تکلیفم با اسباب و اثاثیه‌ام روشن شود. خدا را چه دیدید. شاید هم آنقدری بتوانم خودم را جمع و جور کنم و جیب‌هایم را بتکانم تا برای کلمه‌هایم یک خانه بخرم. یک خانه مخصوص آنها. یک خانه که صاحبش خودم باشم و بتوانم با روی گشاده از میهمانانم پذیرایی کنم. حقیقتش را بخواهی دیگر نمی‌خواستم وبلاگ نویس باشم. یعنی صدایم را بردم بالا و فریاد زدم: «به کدام جای غریب بروم؟ دوباره کجا را بروم آباد کنم؟ حالا؟ بعد از این همه سال؟ آواره‌ی کدام شبکه بشوم؟» اخمم را انداختم توی صورتم و گفتم: «من دیگر نمی‌نویسم. دیگر توی این هرج‌ومرج‌خانه‌ها نمی‌نویسم.» اما راستش را بخواهید هر چند روز یکبار می‌رفتم خانه‌ی استیجاری قبلی را زیر چشمی برانداز می‌کردم. دلم برای آن تعداد اندک آدمی که همچنان مصرانه زنگ در خانه‌ام را می‌زدند تنگ شده بود. دلم برای آن صد و چند نفری گرفت، که با اینکه می‌آمدند و می‌دیدند وبلاگم شده است برهوت، اما باز هم می‌آمدند. آن صد نفر.. آن تعداد اندک برای من انگیزه‌ای شدند که بنویسم. که درب خانه‌ام را باز بگذارم... حتا اگر ساکن یک مسافرخانه‌ی بین راهی باشم.

نمی‌دانم فردا چه خواهد شد. دلم برای آرشیوم قطعا می‌سوزد. اما فعلن اینجام تا خدای نکرده گمتان نکنم. راستش را بخواهید دراین مدت که خانه به دوش بودم بدجور احساس تنهایی می‌کردم. هنوز اسباب و اثاثیه‌ام (کلمه‌هایم) توی آن خانه جا مانده. نمی‌گذارند برویم و برشان داریم. خب زورشان زیاد است دیگر! چه می‌شود کرد. نمی‌شود بهشان خرده گرفت، خب صاحبش بودند و چون آن خانه‌ی استیجاری را به رایگان در اختیارمان گذاشته بودند و از اینکه هر روز ما آن را آبادتر می‌کردیم تا صاحبش بیشتر پول به جیب بزند، حق داشتند که این شکلی کلیدهایمان را از دستمان بدزدند و کلمه‌هایمان را بی‌هیچ توضیح شفافی به یغما ببرند. امیدوارم روزی کلیدهایمان را به ما پس بدهند. هرچند گمان نمی‌کنم دیگر برای همیشه ساکن این خانه‌های استیجاری بمانم.

اینجا حس غربت دارم. حس می‌کنم تک و تنها ماند‌ام. اما می‌دانم دوستانم یکی‌یکی پیدایشان خواهد شد. حتم دارم آنها رد این مسافرخانه را خیلی زود خواهند زد.


به قلم ثریا (بانوچه)

یک روز صبح از خواب بیدار میشوی و همه چیز را ویران می بینی، همه چیز را... مثلا زلزله آمده باشد یا سونامی، یک جوری شود که به هیچکس دسترسی نداشته باشی، یک جور ِ آرامی بدون هیچ سر و صدایی، یکهو همه چیز تمام شده باشد، میشود خانه ای دیگر ساخت، زمان خواهد برد تا به خانه ی جدیدت عادت کنی اما بالاخره عادت خواهی کرد، اما خاطراتی که در آن خانه داشتی، دوستانی که قبل از این ویرانی داشتی، همه چیز از دست رفته و فقط حسرت میماند و بس.

روزی نیست که به گذشته ها فکر نکنی، غرق ِ خاطره بازی نشوی، از دست دادن ِ دوستان ِ عزیزی که به وجود ِ هر روزه شان عادت کرده بودی سخت است، از دست دادن ِ خاطرات هم سخت است، آدم آن وقتی ویران می شود که هر دوی اینها را با هم از دست بدهد... تُهی می شود... می ریزد!

آدم بالاخره باید زندگی کند، چون زنده است، ما وبلاگ نویس ها هم بالاخره باید بنویسیم، چون تا اینجای گلویمان پر شده از واژه هایی که به کیبورد نزده ایم، هر چقدر هم داغدار ِ خاطرات ِ نامعلوم و دوستان ِ یکهو ناپدید شده مان باشیم باز هم به نوشتن نیاز داریم، اصلا بخاطر کمرنگ کردن ِ این داغ هم که شده باید بنویسیم... ما به بلاگفا رفتیم که بنویسیم، ننوشتیم که در بلاگفا بمانیم، پس حالا که بلاگفایی نیست، نباید آنقدر ننویسیم و ننویسیم که نوشتن را فراموش کنیم!

سعی کنیم همدیگر را پیدا کنیم، آن دایره های دوستی را به هر قیمت شده دوباره ایجاد کنیم، به همه اطلاع دهیم فلانی فلان جا می نویسد، سعی کنیم حداقل دوستانمان را برگردانیم و نگذاریم با آن خاطرات بروند... 

حسرت ِ دوستی ها را به دل ِ خودمان نگذاریم. 

این روزها که درگیر ِ جمع و جور کردن ِ وسایل هستیم برای اسباب کشی، هر چند دقیقه یک بار خیره میشوم به کارتون های چمع شده توی اتاق ِ مهمان و بعد فکر میکنم تمام ِ خاطرات ِ بچگی ام را همین جا می گذارم؟ روزهای خوش و تلخ را؟ حرف طولانیست و قطعا خواهم نوشت اما اینجا صحبت از یکهو همه چیز تمام شدن است، یکهو از دست دادن. 


می ترسم روزی چشم باز کنم و همه ی اپراتورهای تلفن از کار افتاده باشند، ایمیل ها باز نشوند، هیچ سرویس دهنده ی وبلاگ نویسی نباشد، بعد من باشم و خودم و تمام ِ دوستان ِ حقیقی ام...ما دوستان ِ مجازی طفلکی هایی هستیم که یک روز تمام می شویم حتی اگر خودمان نخواهیم مجبورمان می کنند تمام شویم، باید راهی برای ماندگاریمان پیدا کنیم، قبل از آنکه دیر شود.

  • ۰۶ خرداد ۹۴ ، ۱۵:۵۷
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)