دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

دُردانه

فصل چهارم - ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما

دُردانه

«دُردانه» اینجا نه به‌معنای مروارید و دانهٔ دُرّ است و نه دُرد، ته‌ماندهٔ شراب به علاوهٔ پسوندِ «انه». دُرد به زبان ما یعنی چهار و دُردانه فصل چهارم وبلاگ یکی از گونه‌های جان‌سخت دایناسورهای دوران کرتاسه، سومین دوره از دوران میانه‌زیستی بعد از تریاس و ژوراسیک است که هر بار از هجوم شهاب‌سنگ‌ها جان سالم به‌درمی‌برد و نمی‌میرد.

آنچه گذشت

توی حرم کنار دیوار روبه‌روی ضریح نشسته بودم و

یه نگاهم به ضریح بود و یه نگاهم به جماعتی که از سر و کول هم بالا می‌رفتن که دستشون به ضریح برسه

به قول ماهان دعا مالِ آن زمانی‌ست که دیگر دستت به هیچ‌جا بند نیست، هیچ حمایتی نداری و حس می‌کنی تنهای تنها هستی. پس کانکت می‌شوی با یک نیرویی که می‌دانی تنها امیدت هست. مهم نیست که چه می‌خواهی، فرقی ندارد پول ماشینت جور نشده یا از ظلم کسی ناراحتی، از کسی خوشت آمده یا دوست داری بری سفر و یا هر چیز دیگر. دعا مالِ آن زمانی است که حس می‌کنی تنها وسط جهان ایستاده‌ای و در برهوتی که گُم شدی، تنها یک جاده است که تو را صاف و مستقیم می‌برد آنجایی که می‌خواهی. جاده‌ای که اَمن است و درش آرامش داری. پس وصل می‌شوی و شروع می‌کنی به معاشقه با کسی‌که می‌دانی «تنها» چیزی است که در این شرایط داری.

شاید کمی اشک بریزی، شاید لبخند داشته باشی، شاید سجده کنی و شاید ایستاده او را بخوانیش. اما خودتی و او. تنهای تنها. در سکوت. هزار کلمه می‌گویی و با اینکه در دلت آنها را می‌گویی، اما او همه را می‌شنود و یک‌باره بنگ! سبک می‌شوی. حس می‌کنی یک دست می‌آید و هولت می‌دهد جلو. گرم می‌شوی، سراسر از نور می‌شوی و از همه مهم‌تر اینکه آرام می‌شوی.

کنار دیوار روبه‌روی ضریح نشسته بودم و به جماعتی فکر می‌کردم که جاده‌ای را پیدا کرده‌اند که صاف و مستقیم می‌بردشان آنجایی که می‌خواهند. جاده‌ای که اَمن است و درش آرامش دارند.

مهر و مفاتیح کنارم بود, ولی به جای نماز و دعا, می‌خواستم ضریحو نگاه کنم

یه خانومه اومد و اشاره کرد به مهر و متوجه نشدم چی میگه, گرفتم سمتش و گفتم لازمش ندارم, مهرو ازم گرفت و گفت یرحمکم الله, لبخند زدم و با خودم گفتم پس تربت ینی مهر,
رفت؛

یه خانومه دیگه اومد و با عجله دنبال سوره یاسین می‌گشت؛
کتاب دعاش سوره یاسین نداشت؛
اشاره کرد به مفاتیحی که کنار من بود, نفهمیدم چی میگه, برداشتم و ورق زدم و سوره یاسینو براش پیدا کردم و نشونش دادم و گفتم اینو می‌خواستین؟ یه جوری بهش فهموندم لازمش ندارم و مفاتیحو ازم گرفت و لبخند زد و گفت یرحمکم الله و 
با خودم گفتم پس موقع تشکر باید بگم یرحمکم الله,
رفت؛

سرمو تکیه دادم به دیوار و چند لحظه خوابم برد؛

بیدار که شدم نزدیک اذان صبح بود, مامان تو حیاط نماز می‌خوند و من توی حرم کنار دیوار روبه‌روی ضریح نشسته بودم و یه نگاهم به ضریح بود و یه نگاهم به خانومی که با دست بسته کنار ضریح نماز می‌خوند؛ 
سنّی بود

یه دونه قُرابیه (شیرینی مخصوص تبریز) از تو کیفم درآوردم و نصف کردم و نصفشو دادم به پیرزنی که کنارم نشسته بود و دعا می‌خوند, نوه‌شو از خواب بیدار کرد و شیرینیو داد به نوه‌اش و داشتم به جاده‌ای فکر می‌کردم که صاف و مستقیم ببردم آنجایی که می‌خواهم. جاده‌ای که اَمن است و درش آرامش دارم.

یه دختره و یه خانومه اومدن نشستن کنارم و قیافه‌شون نه به ایرانیا شباهت داشت, نه اعراب, دختره چند دقیقه‌ای خوابید و خانومه کتاب دعاشو درآورد بخونه

همه‌ی دعاهاش لاتین بود؛ متوجه نمی‌شدم چی نوشته؛

خانومه دختره رو بیدار کرد و دختره بلند شد و پیرزنه که کنارم نشسته بود اشاره کرد به من و تند تند یه چیزایی می‌گفت که هیچی‌شو نمی‌فهمیدم, گفتم عربی نمی‌فهمم, حس می‌کردم حرفاش اورژانسیه و باید سریع واکنش نشون بدم؛
اشاره کرد به جایی که دختره اونجا خوابیده بود و کیف و 

کیفو برداشتم و گفتم مال دختره بود؟

پیرزنه با سرش تایید کرد و کیفو برداشتم و دویدم سمت دختره و مادرش

داشتن دور میشدن؛

پیرزنه وسایل منو کشید سمت خودش تا برگردم مواظبشون باشه

رسیدم به دختره و گفتم کیفت جامونده بود

متوجه نشد, وقتی کیفو گرفتم سمتش لبخند زد و 

یه چیزایی گفت که از "چُک ساغول"ش فهمیدم باید اهل ترکیه یا باکو باشن

می‌دونستم اگه جواب بدم متوجه نمیشه, لبخند زدم

لبخند زد

برگشتم و نشستم کنار پیرزنه

می‌ دونست اگه چیزی بگه متوجه نمیشم

از اینکه تا برگردم مراقب وسایلم بود تشکر کردم

لبخند زدم و لبخند زد

ما با لبخندها و نگاه‌هایمان باهم حرف می‌زدیم

یه نگاهم به ضریح بود و یه نگاهم به پیرزن و کتاب دعاش و یه نگاهم به دستای بسته‌ی خانم سنّی و به جاده‌ای فکر می‌کردم که صاف و مستقیم ببردم آنجایی که می‌خواهم. جاده‌ای که اَمن است و درش آرامش دارم.

  • ۹۴/۰۵/۲۳
  • دُردانه (شباهنگ سابق، تورنادوی اسبق)

ماهان

نظرات  (۲۰)

هنوز اونجایی؟؟؟
نسرین بران دعا کردی؟
پاسخ:
هنوز هستم :دی
آره برای همه تون دعا کردم

همیشه 9 شب به وقت اونجا, حرمم
خواستی دعا کن, فوروارد می‌کنم سمت ضریح :دی
پیرمردی وسط روضه صدا کرد «حسین»!
من نگفتم! ولی ارباب مرا هم بخشید
...
پاسخ:
:)
نسرین من دم اذان دعا میکنم  فورواردش کن اونجا از طرف منم حسابی دعاکن
یه چندتا عکسم از صحن امام حسین و مخصوصا حضرت عباس میگیری برام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پاسخ:
موبایل ممنوع!
لا موبایل!!!
ولی می‌تونم از بین الحرمین بگیرم ولی نمی‌تونم ببرم تو
خیلی گیر میدن
فاصله ده دقیقه هتل تا حرم رو ده بار تفتیش میکنن
دعا فراموش نشههههههه
قدر این حال و هوا و لحظه ها رو بدون، چقدر اونجا همه چی قشنگه :)
پاسخ:
فراموش نمیشه :دی
اینجا خییییییییییلی خوبه
جای دوستان خالی

+ خبر ندارم، باید ایمیل بزنم بپرسم چی شده
چقدر قشنگ نوشتی :)
پاسخ:
مچکرم!
چشاتون قشنگ میخونه :دی
چه حس خوبی داشت این پست!!!
خیلی آروم شدم
خیلی هم هوایی شدم...
پاسخ:
چه خوب که تونستم حس خوبم رو منتقل کنم :)
  • فانتالیزا هویجوریان
  • امنیت!
    امنیت بی پلیس بی قانون بی محازات بی اجبار.
    پاسخ:
    آرمان شهر
    مدینه فاضله
    اتوپیا
    بکاپ که ندترم
    وین هم دوباره باید نصب شه
    شما تا وصلی از  باباجانمان بخاه دعا و نظری کنند بیش از پیش
    پاسخ:
    چشم :)
    ایشالا درست میشه
    التماس دعای مخصوص :)
    پاسخ:
    به روی چشم
    هر چی به صلاحه
    علاوه بر همه ی خواسته هایی که تو دلته، ایشالا تهران قبول بشی که باهم باشیم
    این دعا برای خودمم هست :دی
    سلام.
    نمیدونم چی باید بگم...
    نوشته تونو تحسین کنم؟؟ اون حس های وصف نشدنی ای که وصف کردید رو تحسین کنم؟؟
    نمیدونم... فقط میتونم بگم حس ها و خودِ متن، فوق العاده بود و تعجب نمیکنم که اگه کتاب خسی در میقات2 منتشر شد این متنی که نوشتید رو درِش بخونم.
    عالی بود...عالی...
    پاسخ:
    سلام.
    شما لطف داری
    این حس و بیان و قلم رو مدیون صاحبای اینجام
    ایشالا همچین حس و حال و هوایی قسمت همه بشه
    سلام.
    حالت خوبه؟خوشی؟:)
    پاسخ:
    سلام
    خوب و خوش و سر حال
    جای دوستان خالی
  • شن های ساحل
  • من این حس ارامش معمولا فقط ۲ جا دارم یکی وقتی پیش امام رضا هستم یکی وقت وسط جنگل نشستم!!!....اول اون متن قرمز نوشته دعا برای زمانیست که دستت به جایی بند نیست و تنهای تنهایی..من تقریبا هر روز همین حس دارم هر صبح باید بشینم به دردل با خدا تا بتونم به کارام برسم!!خنده دارنه....انشالله توام به اون ارامشی که می خوای برسی....احساس خوبی داشت نوشتت یاد زمستون امسال افتادم که پیش امام رضا بودم شب توی حرم بودن خیلی خوش میگزره :)
    پاسخ:
    :)
    اوهوم
    حس قشنگیه
  • شیمیست خط خطی
  • ملت های مختلف با یک نقطه اتصال مشترک :)
    پاسخ:
    دقیقا منظورم همین بود
    سلام نسرین جان دیشب پست هات خوندم ماشالله چقدر هم زیاد بودن :))

    خیلی با حس وحال می نویسی با جزییات انگار که من خودم اونجا بودم وشاهد این وقایع :))

    نسرین جان زیارتت هم قبول باشه دعا کن قسمت ما هم بشه البته اگه لایق باشیم .
    پاسخ:
    سلام
    لطف داری
    همیشه میگم یا ننویس یا اگه مینویسی یه جوری بنویس حس ت منتقل بشه و خواننده هم سردرگم نشه و درک کنه

    + معلومه که لیاقتشو داری عزیزم
    خداوند لبخند زد
    و دختر آفریده شد

    *لبخند خدا روزت مبارک...
    پاسخ:
    ممنون
    روزمون خیلی خیلی مبارک :)

    سلام نسرین جان
    من وبلاگتو از اون قبلیه خاموش میخوندم
    نوشته هات همه خوبن، ولی این یکی خییییلی به دلم نشست
    خواستم ازت خواهش کنم منو هم توی دعاهات یادت باشه که خیلی دلم خواست الان اونجا باشم
    خوشا به سعادتت
    پاسخ:
    سلام بانو
    شما لطف داری
    ممنون
    به یادتون هستم
    ایشالا خودتم میای
    این پست عجیب آرامش بخش بود :)))))))

    پاسخ:
    خداروشکر :)
    روز دختر مبارک:*
    پاسخ:
    ممنون بانو جان
    سلام 
    زیارتتون قبول باشه،امیدوارم سفر پرباری باشه و بهتون خوش بگذره، میشه خیلی خیلی سلام ما را به آقا برسونید؟                           
                                                   یاعلی
    پاسخ:
    الان دارم میرم برای نماز صبح. سلام گرم شمارم میرسونم :)
    زیارتت قبول خانومی!
    پاسخ:
    ممنون گلم
    ایشالا قسمت شما و مطهره جان هم بشه با خانواده :دی