شباهنگ

جایی برای یادآوری فراموش‌شده‎ها

شباهنگ

جایی برای یادآوری فراموش‌شده‎ها

شباهنگ

تو شب یلدای منی...

آهنگ‌هایی که در طول روز می‌شنوم یا گوش می‌دم یا شعرهایی که می‌خونم و به دلم می‌شینه رو همون لحظه اینجا یادداشت می‌کنم. اینجا در واقع ثبت آنی احساساتمه.

+ اسم کتاب‌ها و فیلم‌هایی که بعد از خوندن و دیدنشون تحت تأثیر قرار گرفتم هم می‌نویسم.

نظرات (۴۳)

پشت شیشه برف می‌بارد
در سکوت سینه‌ام دستی
دانهٔ اندوه می‌کارد
چون نهالی سست می‌لرزد 
روحم از سرمای تنهایی
می‌خزد در ظلمت قلبم 
وحشت دنیای تنهایی
دیگرم گرمی نمی‌بخشی 
عشق، ای خورشید یخ‌بسته
سینه‌ام صحرای نومیدیست
خسته‌ام، از عشق هم خسته
باز امشب دل ِ من غرق ِ گله شد 
بی‌تاب و بی‌رمق
بی‌حوصله شد
دردا که دوری دردا 
ای آرزوی ِ فردا تو بیا
نداری خبر ز حال ِ من نداری
که دل به جاده می‌سپاری
تو رو قبلا کجا دیدم؟ کدوم لحظه کدوم ساعت؟
نمی‌دونم
چرا اینجایی و ویرون تو این حس و تو این حالت؟
نمی‌دونم نمی‌دونم
تو رو قبلا کجا دیدم چه حس مبهمی داری 
چه دلگیری
چقدر خاطره آوردی چقدر سردرگمی داری 
چه تقدیری چه تقدیری
می‌خوام یادم بره اما هنوز عطرت مثل رویاست چقدر آشناست
چقدر نزدیکی و دوری چقدر چشمای تو تنهاست چقدر تنهاست
می‌آمد و پا می‌شد و شلیک نمی‌کرد‌‌‌... 
یک بار که دنبال ردّت رفته بودم،
من به خودم از پشت سر شلیک کردم
هێنده‌ناهێنێ دنیا، خه‌م بخۆی
ئامانه‌تی هاتوی،ده‌بێ زوبرۆی
خۆبه‌تایبه‌تی رۆژانی پیری
باشه‌ خوبگری به‌گۆشه‌ گیری
به‌بێ خه‌می بژی به‌بێ خه‌می بمره‌
گۆشه‌ی تاریکی مه‌یخانه‌ بگره
کتاب - اندازه‌گیری دنیا
چقدر زندگی سخت بود ماما
چهره‌ش پر از اخم بود ماما
گفتی دنیا پُر شیرینیه
مزه‌ش چقدر تلخ بود ماما
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم

حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم

مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم

بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکرده‌ست از انتظار تو دوشم

مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند می‌ننیوشم

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
پاسخ:
+ سعدی
بودای پاییز، از خلسه برخیز
از کوچه باغم، عطر تو لبریز
خیال زارم، سوز سه‌تارم
لبخند و اشکم، حال بهارم
تو که هم بغض شباویزی و هم رقص هما
چنگ باران به سر انگشت تو آید به صدا
پس چرا من نشنیدم ز لبت جز نت لا؟
دیشب خواب تو را دیدم
چه رویای پرشوری
انگار که توی خواب دیدم
تو سال‌ها از من دوری
تو را توی باغی دیدم که سرتاسر خزان بود
گفتی نه و گفتی نه و عمری سپری شد
یک بار پذیرای دلم باش که آری
به رهی دیدم برگ خزان 
افسرده ز بیداد زمان 
کز شاخه جدا بود
چو ز گلشن رو کرده نهان 
در رهگذرش باد خزان 
چون پیک بلا بود
تیر غمش در دل بنشاندم 
در غم او من جان بفشاندم
گفتی که من از طایفهٔ سنگ‌دلانم 
به خدا نه
یا عاشق این هستم و یا عاشق آنم 
به خدا نه
هر جا که تو رفتی و به هر کس که رسیدی
گفتی که من از قوم جدایی‌طلبانم 
به خدا نه
چون اهل سکوتم نه اهل هیاهو
تو تشنهٔ تعریفی و من بسته‌دهانم
پنهان شده در زیر سکوتم هیجانم
تقصیر ز من نیست دیوانهٔ تو اهل سخن نیست
هر بار دلم خواست تا یکدله باشم
هر بار دلم خواست حرفی زده باشم
دیدم که همان لحظهٔ گفتن نگرانم
تو تشنهٔ تعریفی و من بسته‌دهانم
حکایت از چه‌ کنم؟
شکایت از که‌ کنم؟
که خود به دست خود آتش بر دل خون شدهٔ نگران زده‌ام
بر موج غم نشسته منم
در زورق شـکستـــه منـــم
ای نـاخـــدای عــالـم
تا نـام مـن رقـم زده‌ شد
یکبـاره مـهـــر غـم زده‌ شد
بــر ســرنـوشـت آدم
وای، باران؛
باران؛
شیشهٔ پنجره را باران شست.
از دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
پاسخ:
+ حمید مصدق
پای پنجره نشستم
کوچه خاکستریه باز
زیر بارون
من چه دلتنگم امروز
انگار از همون روزاست
حال و هوام رنگ توئه
کوچه دلتنگ توئه
آروم ندارم،
یه نشونه می‌خوام واسه قلبم...
اهل کدوم دیاری؟
کجا تو خونه داری؟
که قبله‌گاهم اونجاست
هر جا که پا می‌ذاری

اهل کدوم دیاری؟
گل کدوم بهاری؟
که حتی فصل پائیز 
باغ ترانه داری

آی دلبرم آی دلبر
ای از همه عزیزتر
ای تو مرا همه کس
داشتن تو مرا بس

صدامو از تو دارم
شعرامو از تو دارم
اما تو رو ندارم
وای به روزگارم
یک جام پر از شراب دستت باشد
تا حال من ِ خراب دستت باشد
این چند هزارمین شب بیداریست
ای عشق فقط حساب دستت باشد
از خون دل نوشتم، نزدیکِ دوست نامه
اِنی رایت دَهرا من هِجرکَ القیامه
دارم من از فَراقش، در دیده صد علامت
لَیسَت دُموع عینی هذا لَنا العلامه

عاشق شو ارنه روزی کار جهان سرآید
ناخوانده نقش مقصود، از کارگاه هستی

هر چند کازمودم از وی نبود سودم
من جَرب المُجرب حلت به الندامه
گفتم ملامت آید گر گردِ دوست گَردم
وَ الله ما راینا حُبا بِلا مَلامه

پرسیدم از طبیبی احوالِ دوست گفتا
فی بُعدها عذاب فی قُربها السَلامه
حافظ چو طالب آمد جامی به جان شیرین
حتی یَذوق مِنه کاسا من الکَرامه

گر اوفتد به دستم آن میوهٔ رسیده
بازآ که توبه کردیم، از گفته و شنیده
روزی کرشمه‌ای کن ای یار برگزیده
یاران چه چاره سازم با این دلِ رمیده
وان رفتنِ خوشش بین وان گامِ آرمیده
چون قطره‌های شبنم بر برگِ گل چکیده
صد ماه روز ِ رشکش جَیب قُصب دریده
دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده
به شکوه گفتم برم ز دل یاد روی تو آرزوی تو
به خنده گفتا نرنجم از خلق و خوی تو یاد روی تو
ولی ز من دل چو برکنی حدیث خود بر که افکنی؟
هرکجا روی وصلهٔ منی، ساغر وفا از چه بشکنی؟
الهی تب کنم شاید پرستارم تو باشی
طبیب حاذق این قلب بیمارم تو باشی
می‌دونی می‌شکنه این قلب من در کنج سینه
اگه بیدار بشم و بازم به بالینم نباشی
فیلم - اخراجی‌ها ۲
واسه دلم کلاس نذار مو خودم کلاس می‌رُم، پاتو رو قلب من نذار به خدا دق می‌کنُم
پا به پای دلم بیا خدایی دوسِت دارم، محل به این و اون نذار فکرای ناجور می‌کنُم
شب که نسیم می‌وزد موی تو تاب می‌خورد
دست ردم دوباره بر، سینهٔ خواب می‌خورد

داشتنت نه آن‌چنان ساده که فکر می‌کنم
روی شناسنامه‌ام مهر عذاب می‌خورد

پرسه و اشک و آه و غم، طعنه و زخم دم به دم 
دیدن تو برای من این همه آب می‌خورد

در عجبم از اینکه تو، تیر به هر که می‌زنی
بر دل زخمی منِ خانه خراب می‌خورد
از این تب جانکاهم در هر نفس و آهم هر نقطه‌ای از راهم 
جز عشق نمی‌خواهم
چرخیدم و چرخیدم حال همه را دیدم از حال تو فهمیدم 
جز عشق نمی‌خواهم
هر آنِ تو با من گفت در جان تو با من گفت چشمان تو با من گفت 
جز عشق نمی‌خواهم
دلکم دلبرکم دلبر بانمکم
که تو بردی سرکم و شکستی بال و پرکم
پاسخ:
+ ناهید
خسته‌ام از لبخند اجباری خسته‌ام از حرفای تکراری
خسته از خواب فراموشی، زندگی با وهم بیداری
برای آخرین نفس بخون ترانه‌ای
که باید از تو بگذرم به هر بهانه‌ای
که میشه از تو رد شد و نظر به جاده کرد
که میشه این غما رو از دلم پیاده کرد
بگو که باید از تو رد شد و دلو ندید
همهٔ کسانی که مرا می‌شناسند می‌دانند که من آدم حسودی هستم
و همهٔ کسانی که تو را می‌شناسند؛
لعنت به همهٔ کسانی که تو را می‌شناسند
پاسخ:
+ نزار قبانی
این از قمار بین من و زندگانی‌ام
اگر برای ابد هوای دیدن تو
نیفتد از سر من چه کنم
تا چشمم می‌پسنده، دلم در التماسه
یه روز لبریزه از شوق
یه روز پررنج و درده
یه روز گرم از محبت 
یه روز غمگین و سرده
تو این غربتی که هستم
دارم می‌میرم حالیت نیست
بازم دستتو تو دستم، 
می‌خوام بگیرم حالیت نیست
هنوز یار تو هستم، حالیتم نیست
به هیچکی دل نبستم، حالیتم نیست
سیاه چشمون می‌خوام حالمو بپرسی
بشی مهمونم احوالمو بپرسی
نگفتی نکنه خونه‌ش خرابه
ندیدنم واسش رنج و عذابه
از خشم نظر کردی دل زیر و زبر کردی
تا این دل آواره از خویش سفر کرده
فیلم - یتیم‌خانهٔ ایران
گفتم ببینمت شاید که از سرم دیوانگی رود
زان دم که دیدمت دیوانه‌تر شدم دیوانه‌تر شدم
با یک خیال خام افتاده‌ام به دام، از ره به در شدم دیوانه‌تر شدم
گفتم ببینمت تا بی‌قراری از جانم به در رود
هم بی‌قرار و هم شوریده‌سر شدم دیوانه‌تر شدم
گفتم ببینمت شاید شراره از جانم فروکشد
دیدم تو را و هم چون شعله‌های آتش شعله‌ور شدم
از ره به در شدم دیوانه‌تر شدم
می‌خواهمت ای خواهش دل‌خواه، هر جا که تو خواهی بکشانم
Love will find the way to you
So promise me forever
There’ll never be a never
Baby don’t don’t give up
If your heart is broken
Make a brand-new start
Baby don’t don’t give up
Count to ten
Start again
Don’t give up hold on tight
On the way see the light
Let your love make it right
Thou you think you lost your way
کلی درد داری و به روت نمیاری
نذار بفهمه دنیا زمین خوردی
بخند عیب نداره اگه کم آوردی
بخند آره خدا داره نگات می‌کنه و دیگه نمی‌ذاره 
که دنیا تو رو از پا دربیاره
تا بهار دلنشین آمده سوی چمن، ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن
چون نسیم نوبهار بر آشیانم کن گذر، تا که گلباران شود کلبهٔ ویران من
تا بهار زندگی آمد بیا آرام جان، تا نسیم از سوی گل آمد بیا دامن‌کشان
چون سپندم بر سر آتش نشان بنشین دمی، چون سرشکم در کنار بنشین نشان سوز نهان
باز آ ببین در حیرتم، بشکن سکوت خلوتم
چون لالهٔ تنها ببین، بر چهره داغ حسرتم
ای روی تو آیینه‌ام، عشقت غم دیرینه‌ام
باز آ چو گل در این بهار، سر را بنه بر سینه‌ام
می‌رقصد زندگی، در جام چشم تو
سر زد صبح امید، از شام چشم تو
من رام چشم تو
آفتاب لبه بومه 
روز کارش تمومه
وُلک تنگ غروبه
عشق است و آتش و خون، داغ است و درد دوری. کی می‌توان نگفتن، کی می‌توان صبوری
In this part of the story I am the one who dies
the only one
and I will die of love because I love you
because I love you
Love, in fire and in blood
Pablo Neruda
ای همدم روزگار چونی بی من؟ ای مونس و غمگسار چونی بی من؟
من با رخ چون خزان زردم بی‌ تو، تو با رخ چون بهار چونی بی من؟
ای زندگی تن و توانم همه تو، جانی و دلی ای دل و جانم همه تو
تو هستی من شدی از آنی همه من، من نیست شدم در تو از آنم همه تو
عشقت به دلم درآمد و شاد برفت، باز آمد و رخت خویش بنهاد برفت
گفتم به تکلف دو سه روزی بنشین، بنشست و کنون رفتنش از یاد برفت
ای در دل من میل و تمنا همه تو، واندر سرِ من مایهٔ سودا همه تو
هر چند به روزگار درمی‌نگرم، امروز همه تویی، امروز همه تویی و فردا همه تو