شباهنگ

جایی برای یادآوری فراموش‌شده‎ها

شباهنگ

جایی برای یادآوری فراموش‌شده‎ها

شباهنگ

اگه نگیم نخندیم، پیاز می‌شیم می‌گندیم

۲۵۳ مطلب با موضوع «♫ ببینیم، بشنویم، بخوانیم» ثبت شده است

۱۲۷۲- اندازه‌گیری دنیا

جمعه, ۲۳ آذر ۱۳۹۷، ۰۹:۵۵ ب.ظ

۱. در هفته‌ای که گذشت مشغول خواندن کتابی بودم که دو سال پیش (بند ۲۷، ۲۸، ۲۹، ۳۰، ۳۱ و ۳۲ پست ۹۹۸) از سهیلا امانت گرفته بودم و قرار بود سری بعد که همو دیدیم پس بدم کتابو. دو ساله که همو ندیدیم. و دو سال پیش، سه سال بود که سهیلا رو ندیده بودم. به عبارت دیگر، طی پنج سال گذشته فقط یک بار دیدمش :|

۲. تصویر جلد کتاب رو بسیار دوست می‌دارم :)



۳. وصیت‌نامه:

نوشتم که: با عرض سلام و ادب و احترام خدمت بازماندگان محترم. این کتاب سهیلاست. سال ۹۵ ازش امانت گرفتم. اگر قبل از پس دادن دار فانی را وداع گفتم برسونید دستش، وگرنه روحم عذاب می‌کشه :دی



۴. این کتاب رو یک بار همون دو سال پیش خونده بودم و این هفته دومین بارم بود می‌خوندم. و اگه فکر کردین برام تکراری بود حاشا و کلا که من در امر فیلم‌بینی و رمان‌خوانی حافظه‌ای دارم در حد حافظۀ ماهی قرمز سفرۀ هفت‌سین :|

۵. از جملات و بندها و صفحاتی که برام جالب بود عکس گرفتم. اگر می‌خواید این کتاب رو بعداً بخونید و دلتون نمی‌خواد داستان لو بره بی‌خیال بقیۀ پست بشید و عکس‌ها رو نبینید. کیفیت عکس‌ها رو پایین آوردم. جهت رفاه حال مشتری :|

کتاب، آلمانیه. طنزه، ولی من از ب بسم الله تا نون پایانش لبخند هم نزدم چه برسه خنده. موضوعش سفرهای کارل فریدریش گاوس، ریاضیدان آلمانی و الکساندر فون هومبولت جغرافی‌دان و بن‌پلان هست. کسایی که ریاضی فیزیک خوندن و با دماسنج و متر و تلسکوپ رفیقن و کسایی که اهل سفرن شاید بیشتر هم‌ذات‌پنداری کنن با شخصیت‌های کتاب. اواسط کتاب، زن گاوس، یوهانا می‌میره و گاوس با مینا یا نینا (چند جا نوشته مینا، چند جا نینا. اوایل فکر می‌کردم اینا دو نفرن ولی گویا اشتباه تایپیه و آخرای کتاب فهمیدم مینا همون نیناست) ازدواج می‌کنه. یه دختر و پسر از یوهانا داره و یه پسر به اسم اُیگن از مینا یا نینا. زن دومشو دوست نداره و صرفاً برای بزرگ کردن بچه‌هاش و رسیدگی به کارای خونه باهاش ازدواج کرده. اُیگن زبان‌شناسی دوست داره ولی باباش چون دستیار لازم داشته پسرشو فرستاده ریاضی و حقوق بخونه. آخرای داستان پسره کارای سیاسی می‌کنه و می‌گیرنش و تبعیدش می‌کنن و داستان تموم میشه. صفحۀ آخر کتابو دوست داشتم. موقع تبعید اُیگن با یه آقای ایرلندی آشنا میشه و آقاهه به ایگن میگه بیا شریک شیم یه کسب‌وکاری راه بندازیم و اونم قبول می‌کنه. بعد این ایرلندیه میگه یه خواهرم دارم خوشگل نیست ولی آشپزیش خوبه و نامزدم نداره :| هیچی دیگه کأنّهو فیلمای ایرانی تموم میشه داستان :))

یه برادر که آشپزیمونو تعریف کنه، مرادو گیر بندازه چیه؟ اونم نداریم :|

[بیر]، [ایکی]، [اوچ]، [درد یا شایدم درت]، [بش]، [آلتی]، [یدّی]، [سگّیز]، [دقّوز یا شایدم دگّوز]، [اُن]، [اُن‌بیر]، [اُن‌ایکی]، [اُن‌اوچ]، [اُن‌درد یا درت]

۲۳ آذر ۹۷ ، ۲۱:۵۵
شباهنگ

۱۲۳۷- غربت آن است که با جمعی و جانانت نیست

پنجشنبه, ۳ آبان ۱۳۹۷، ۰۶:۲۷ ق.ظ

فرانسوی‌ها وقتی بخوان بگن من دلتنگ توام، میگن: Tu me manques؛ یعنی من تو رو کم دارم.

از شنیدنی‌ها: + و +

۰۳ آبان ۹۷ ، ۰۶:۲۷
شباهنگ

۱۲۳۰- خواستن‌ها همه موقوف توانستن بود

چهارشنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۷، ۰۱:۳۷ ب.ظ

مشهد که بودیم، یه وقتایی قبل یا بعد از نماز یه آقایی میومد و روضه‌ای می‌خوند و اشکی درمی‌آورد و دعایی می‌کرد و مردم آمین می‌گفتن. یه بار گفت اینم بگم که کسی نباشه که از این مجلس بره و چشماش خیس نشده باشه. گفت. چشمای من ولی خیس نشد. مردمو که نگاه می‌کردم نمی‌فهمیدم این اشک و آهشون برای چیه، برای کیه. برای همین نماز که تموم می‌شد بلند می‌شدم و می‌رفتم. میگن اگه روضه گوش بدی و گریه نکنی قساوت قلب میاره. وقتی آمادگی قلبی نداری همون بهتر که پاشی و مجلس رو ترک کنی. اربعین نزدیک بود. آقاهه با شور و هیجان داد می‌زد دستاتونو ببرین بالا و همین‌جا کربلا رو از امام رضا بخواین. می‌گفت هر کی می‌خواد امسال اربعین کربلا باشه بلند بگه یا حسین. همه می‌گفتن یا حسین. من ولی ساکت بودم. اربعین مگه همین دو سه هفتۀ دیگه نیست؟ من که نه ویزا دارم و نه برنامه‌ای برای کربلا رفتن، چرا الکی بگم آمین؟ چرا بخوام وقتی نمیشه؟ گیریم که پاسپورتم هم آماده باشه، فرض کنیم هفتۀ آینده هم قرار نیست برم تهران و قرار کاری هم ندارم با فلان استاد و جلسۀ دفاع دوستم هم نمی‌رم و استادم هم نگفته پایان‌نامه‌تو بردار بیار ببینم چه کردی. وقتی توان پیاده‌روی ندارم، وقتی نمی‌تونم تو چادر و موکب بخوابم، وقتی نمی‌تونم آب و غذای بین‌راهی بخورم و تو هتلشم مریض میشم، چه برسه بین راه و وقتی هر کی میره و می‌پرسم چطور بود میگه جای تو نیست چرا الکی دعا کنم که منم اربعین اونجا باشم؟ آدم دعا می‌کنه که بشه دیگه؟ اگه قرار نیست بشه، اگه نمیشه و نمی‌تونه چیو بخواد؟ چرا بخواد؟ چرا خودشو سنگ رو یخ کنه؟ چرا امید الکی به خودش بده؟ به اینا فکر کردم و با خودم گفتم وقتی می‌دونی غیرممکنه چرا دلت می‌خواد؟

* * *

گاهی آدم با روضه تو حرم کنار هزار هزار چشم خیس و ناله و آه اشکش درنمیاد، ولی تو خونه پشت لپ‌تاپ و هندزفری تو گوش، وقتی داره مقاله می‌خونه و کاراشو انجام می‌ده، وقتی آهنگ‌هایی که پلی میشه می‌رسه به اونجا که «تو دلم همیشه هستی پیش روم اگه نباشی عاشقت که میشه باشم، آرزوم که میشه باشی» چشماش گرم میشه و گونه‌هاش خیس که دوری و ازم جدایی، ولی کنج دل یه جایی داری. با خودش فکر می‌کنه همین که بخوای هم کافیه، همین که آرزوشو داشته باشی هم کافیه. اصلاً دعا ینی همین. تو چی کار به بعدش داری؟ حال الانت مهمه که می‌خوای. بعد آهنگو عوض می‌کنه و از فولدر سامی بیگی سوییچ می‌کنه به کلیپ حامد زمانی و حسین الاکرف و یوم‌الزیارة نزار قطری و «مگه میشه دل به تو داد و بی‌خیال کربلا شد» و هی دلش کربلا می‌خواد.

به قول مستانه، با این پلی لیستی که من دارم، تسمه تایم که هیچی، طحالمم پاره شده.

۲۵ مهر ۹۷ ، ۱۳:۳۷
شباهنگ

1196- ده‌سالگی‌ات مبارک وبلاگ جان

چهارشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۶، ۱۰:۳۱ ق.ظ
۱۲۸ نظر موافقین ۲۱ مخالفین ۲ ۲۵ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۳۱
شباهنگ

1188- سحر ندارد این شبِ تار

چهارشنبه, ۴ بهمن ۱۳۹۶، ۰۷:۱۴ ب.ظ

وی پس از اینکه یه ربع بیست دیقه حتی نیم ساعت، به این سوال و گزینه‌ی چهارش خیره شد و خیره موند، اومد این پستو نوشت، یاد شعرِ من از یادت نمی‌کاهم افتاد و رفت پتو رو کشید روی سرش، هندزفریو گذاشت تو گوشش و مرا به خاطرت نگهدارو پلی کرد، گزینه‌ی ریپیت نان استاپشو زد و بغض کرد و منتظر موند فردا بشه. بعد یادش افتاد کمتر از یک ماه دیگر تا کنکور دکترا باقیست و شونزده فصل از بیست فصلِ آمار و احتمال دلاور مونده هنوز. پتو رو کنار زد، آهنگه رو قطع کرد، هندزفریاشو درآورد انداخت روی تخت و اومد نشست پای بقیه‌ی سؤالات روان‌شناسی هیلگارد.


۴۰ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۱۴
شباهنگ

1181- آخه همینجوری بی‌خبر، بدون خداحافظی؟

پنجشنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۶، ۰۹:۱۴ ق.ظ

چند وقت پیش بود. هنوز اون گوشی قبلیه رو داشتم. برای یه کاری رفته بودم بانک و داشتم یه فرمی رو پر می‌کردم. گوشی‌مو درآوردم کدپستی‌مونو از توش بخونم و تو فرم بنویسم که دیدم اون دو تا گیتاری که همیشه از موبایلم آویزون بودن نیستن. جیبامو گشتم، کیفمو گشتم، روی زمین، زیر صندلی، روی میز، دوباره جیبام، کیفم، زمین. صبح رو گوشیم بودن. آویزون بودن. مطمئنم. دوباره جیبامو گشتم، کیفم. پس چی شدن؟ نکنه تو تاکسی افتاده باشن؟ این همه راه اومدم، کجا رو بگردم؟ کجاها گوشیمو درآوردم؟ یهو چی شدن آخه؟ فرمو تحویل دادم و برگشتم. یادم نبود دقیقاً از کدوم مسیر اومدم. اگه پیداشون نکنم چی؟ اگه دیگه هیچ وقت پیداشون نکنم... ینی تموم شد؟ دیگه مال من نیستن؟ به همین سادگی گمشون کردم؟

رسیدم زیر پل. همونجایی که از تاکسی پیاده شده بودم. دقیقاً کجا پیاده شدم؟ نگاه به دور و برم کردم و همون جا. آره همون جا کنار جدول. اگه ماشینا لهشون کرده باشن چی؟ اگه یکی اومده باشه و زمینو جارو کرده باشه و دورشون ریخته باشه چی؟ بی‌انصاف لااقل صبح بهم می‌گفتی از دستم خسته شدی که سیر نگات کنم خب. چرا اینجوری رفتی؟ یهویی، بی‌خبر، بی‌خداحافظی. تنگ میشه دلم برات آخه. چند قدم رفتم سمت جدول و آروم داشتم زمینو نگاه می‌کردم. چجوری می‌تونم توصیف کنم حسمو؟ حس از دست دادن چیزی که دوستش داری و بهش عادت کردی...

دیدمشون. پیداشون کردم و با ذوق خم شدم برشون داشتم. چرا برام عزیز بودن؟ بابا خریده بود برام. سوغاتی و بخشی از کادوی تولدم بودن. محکم تو مشتم گرفتمشون و دیگه هیچ وقت به گوشیم وصلشون نکردم. از ترس اینکه دوباره گمشون کنم و دیگه پیداشون نکنم.

پست این دو تا گیتارو تو هواپیما تایپ کرده بودم. دور نیستا. سه چهار سال پیشه. ولی ببینین لحنم چقدر پخته‌تر شده؟



یاد رفتگان افتادم. آدمایی که با پای خودشون رفتن...

بشنویم: Ali_Zand_Vakili_Rafti.mp3.html

۴۳ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۱ ۲۱ دی ۹۶ ، ۰۹:۱۴
شباهنگ

1180- تو رو قبلاً کجا دیدم؟

چهارشنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۶، ۰۶:۵۸ ق.ظ

ایام میمون و مبارک و خجسته‌ی امتحاناته و دنبال یه فرمول و نمودار ریاضی برای رفع اشکال اخوی، کتاب به کتاب و جزوه به جزوه گشتم و رسیدم به سررسیدی که ترم دوی کارشناسی، ریاضی رو سر کلاس تو اون می‌نوشتم و بعد تو خوابگاه پاکنویسش می‌کردم. بعدشم با جزوه‌ی یکی که می‌گفتن خیلی جزوه‌ش کامله تطبیق می‌دادم جزوه‌م چیزی کمتر از جزوه‌ی اون نداشته باشه. بعد چند تا بیشتر بدانید و آیا می‌دانید و برای مطالعه تهش اضافه می‌کردم که مال من کامل‌تر باشه. با این همه همیشه به خوش‌خطیش حسودیم میشد. نشستم به ورق زدن سررسید. ورق می‌زدم و یاد ایام جوانی می‌کردم. گویا علاوه بر ریاضی، توش خلاصه‌های ادبیات و فیزیک و اصول مهندسی برق هم نوشته بودم. و زبان؟ نه، زبان نبود. اول فکر کردم تمرینِ رایتینگه. ولی خط اولشو که خوندم دیدم ترکی نوشتم؛ با خط لاتین. عجیبه. من نه عادت به ترکی نوشتن داشتم و دارم، نه به خط لاتین نوشتن. بلد هم نیستم و نبودم. هر چی فکر کردم یادم نیومد اینا رو کی و کجا نوشتم. برای کی نوشتم. خط‌به‌خط می‌خوندم و هیچی یادم نمیومد. یه جوری این نوشته‌ها برام تازگی داشتن و غریب بودن که انگار اولین بارم باشه می‌خونمشون و انگار نه انگار خودم نوشته باشم.


ترجمه: اسم من نسرینه. از تبریز اومدم. نوزده سال دارم. بیست و شش اردیبهشت به دنیا اومدم. توی بیمارستان طالقانی. روز شنبه. ساعت یازده. خیلی دختر منظمی‌ام. خیلی. تو خوابگاه راحت نیستم. کثافت از همه جا می‌باره. (۹۰/۲/۲)

این روزا احساس می‌کنم که کم‌کم دارم به اینجا عادت می‌کنم. البته این نشون نمیده که اینجا رو دوست دارم. دیروز سرما خوردم. امروز آش درست می‌کنم به همه میدم. خوشمزه میشه. رشته‌شو از سارا گرفتم. قابلمه رو هم از اون گرفتم. آش آماده است. به‌به. (۹۰/۲/۳)

یکی از بچه‌ها این دفترو می‌خواد. و من مجبور شدم سر کلاس ریاضی، سریع جمله‌هامو بنویسم. انقدر خسته بودم که کلاس فیزیکو نرفتم. تو استراحتگاه خوابیدم. خیلی خسته بودم. وقتی برگردم خوابگاه برای خودم بستنی می‌خرم. خیلی هوس کردم. با دنیز برمی‌گردم. اونم ریاضی داره. کلاس تموم شد. (۹۰/۲/۵)

سحر دلمه درست کرده. خوشمزه شده. به همه هم داد. منم وقتی آش درست کردم به همه دادم. تو بشقاب من برد به سارا اینا داد. یه کم نمکش کم شده. مامان مژده اومده. قبل از اینکه برسه همه‌مون باید اینجا رو مرتب کنیم دعوامون نکنه. (۹۰/۲/۶)

فردا میرم خونه‌ی دخترخاله اینا. ایشالا جمعه برمی‌گردم. تو مسابقه‌ی فدک ثبت‌نام کردم. جوابامو اونجا می‌نویسم، شنبه تحویل میدم. جایزه داره. اطلاعات عمومی رو هم بالا می‌بره. سمینار سعدی هم رفتم. امروز خیلی خوش گذشت. ناهار هم نخوردم. گرسنه نبودم. (۹۰/۲/۷)

دوشنبه‌ها رو دوست ندارم. خسته‌کننده است. تربیت بدنی آدمو خسته می‌کنه. دیگه جونی برای کلاس ریاضی و فیزیک برام نمی‌مونه. سر کلاس خوابم میاد. تا چند روز نمی‌تونم راه برم. اه بابا ول کن. (۹۰/۲/۱۲)

مژده اولین کسی بود که تولدمو تبریک گفت. داداشم امید هم شب قبلش پیشاپیش تبریک گفته بود. بعدش مهسا م. اسمس زد و مامان و سحر و مهسا ن. و خاله. باباجون هم بهم زنگ زد. با امید و مامان هم صحبت کردم. توی استراحتگاه رقیه رو دیدم و بهم گفت تولدت مبارک و بعدش آتنه و خیلی‌های دیگه. (۹۰/۲/۲۶)

تهران خیلی گرمه. به اندازه‌ی جهنم و حتی بیشتر. امروز سر جلسه‌ی فیزیک آقای الف (استادمون) پرسید گرمه؟ وقتی شکایت کردیم و آه و ناله، گفت اشکالی نداره تحملتون برای اون دنیا بیشتر میشه. استاد می‌گفت از یکی شنیده که دلیل اینکه این همه از بهشت میگن و از جهنم نمی‌گن اینه که خب می‌ریم جهنم رو از نزدیک می‌بینیم ولی بهتره نسبت به بهشت هم شناخت داشته باشیم. (۹۰/۳/۲)

خدایی چرا هیچی از این مسابقه و سمینار سعدی یادم نمیاد؟ اصن این سمیناره کجا بود؟ جایزه‌ی فدکو بردم؟ نبردم؟ تو یادداشت دوازده اردیبهشت اه بابا چی رو ول کنم؟ من ترم دو آش درست کردم؟ من که آب هم بلد نبودم بجوشونم برای صبونه؟ چرا انقدر سخیف و سبک و بی‌محتوا بود نوشته‌هام قبلاً؟ و عجیب‌تر اینکه پاراگراف اولو یکی انگار از نظر املایی تصحیح کرده. کی؟ یادم نمیاد. برای کی نوشتم اینا رو؟ برای چی نوشتم؟ یادم نمیاد. مگه چند سال گذشته از این نوشته‌ها؟ ینی ممکنه روزی برسه که اینجا و این نوشته‌ها یادم نیاد؟

بشنویم: تو رو قبلاً کجا دیدم؟

۳۷ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۲۰ دی ۹۶ ، ۰۶:۵۸
شباهنگ

1165- مکتب‌خونه ۳

سه شنبه, ۷ آذر ۱۳۹۶، ۰۹:۵۶ ق.ظ

این چند وقتی که فیلم‌های مکتب‌خونه رو می‌دیدم، نکات و چیزهای جدیدی که یاد می‌گرفتم رو برای خودم یادداشت می‌کردم. نکاتی رو هم که فکر کردم ممکنه برای شما هم جالب باشه، اینجا میارم. اگه روی اعداد کلیک کنید، فیلمشم می‌تونید ببینید.

قسمت 155، بازیِ سنگ، کاغذ، قیچی و فعالیت ناحیه‌ی پاراسینگولیت؟ (این اسمای اجغ وجغ چیه آخه روی نواحی مغز می‌ذارین. خدایی مختصات بدیم بهتر و راحت‌تر نیست؟ مثلاً ناحیه‌ی 89 و 100 و 587. اینجوری می‌فهمیم باید 89 میلی‌متر بیایم جلو، 100 تا بریم سمت راست و 587 تا بالا. والا به قرآن.) چی داشتم می‌گفتم؟ همین دیگه. فعالیت این ناحیه رو موقع بازی نشون میده.

قسمت 158. ینی هر چی قسمت تا حالا دیدین و خوندین یه طرف، این قسمت هم یه طرف. می‌فرمایند اگر روی پلی داغون و در حال ریزش و در موقعیت‌هایی مثل زلزله و سیل و طوفان (شایدم توفان) و آتش‌سوزی و خطر و اینا باشیم، اون قسمت از مغزمون که کسی رو دوست داره فعال‌تر میشه و بیشتر دوست می‌داریم اونی که کنارمونه. آزمایش‌ها حاکی از آن است که اگه تنهایی روی پلی که در حال تکون خوردنه باشیم ترس رو حس می‌کنیم و وحشت بر ما مستولی میشه. ولیکن چنانچه با کسی باشیم، هر چقدر هم این فرد کریه‌المنظر و کچل و چاق و سیبیلو و بی‌کار و بی‌پول و بی‌سواد باشه، ناحیه‌ی مهر و محبت به اون فرد فعال میشه و عاشقش می‌شیم. و در ادامه توصیه می‌کنه وقتی با کسی آشنا شدید و قصد ازدواج و این صوبتا بود، برای تحکیم رابطه و احساساتتون جلسه‌ی اول برید شهربازی و سوار ترن هوایی و تله‌کابین بشید و تا می‌تونید خودتون رو در شرایط خطر قرار بدید. حالا منم از اینایی‌ام که از ارتفاعِ 5 سانتی هم واهمه دارم. واهمه که چه عرض کنم تو بگو وحشت تا سر حد مرگ. اصن یه چیزی می‌گم یه چیزی می‌شنوی. هفت هشت ده سال پیش بود فکر کنم. خونه‌ی مامان‌بزرگم‌اینا بودیم و بچه‌ها رفتن پشت بوم برای چیدن توت. پشت بومشون از اینایی بود که باید تا یه جایی رو با نردبون می‌رفتی و بقیه رو مرد عنکبوتی طور طی می‌کردی و خب امید و محمدرضا و پریسا رفتن و من نرفتم و گفتم اصن توت نمی‌خوام. ملت شیرم کردن که برو تو می‌تونی و چی کم از اینا داری و خب منم خر شدم و رفتن همانا و اونجا گیر کردن همانا. اونا توتاشونو چیدن و خوردن و من اون بالا جیغ می‌زدم که منو بیارین پایین و خب نه پام به آخرین پله‌ی نردبون می‌رسید و نه اصن جرئتشو داشتم برسونم پامو به نردبون. اونجا اون لحظه آخر دنیا بود و فکر می‌کردم دیگه هیچ وقت نمی‌تونم پایین بیام. بابا هم خونه نبود. بابای پریسا و محمدرضا نردبونو بلند کرد رو هوا و نزدیکم کرد و پامو گذاشتم روش و آروم‌آروم آوردم پایین. غلط کردمِ خاصی تو چشام بود. ینی اگه خورشیدو بدن دست راستم و ماهو بدن دست چپم که سوار تله‌کابین شم و امپراطوری شرق و غرب رو بذارن پشت بوم و بگن برو برش دار، هرگز. بعد تو قسمت 164 میگه مهم‌ترین ناحیه‌ای که در هیجان دخالت داره آمیگداله که دروازه‌ی هیپوتالوموس محسوب می‌شه. ینی تو روحتون با این نام‌گذاری نواحی. ولی ما نسبت به هیپوتالاموس هشیار و آگاه نیستیم. ینی متوجه می‌شیم و متوجهِ متوجه شدنمون نمی‌شیم. مثل این نیست که ببینیم یکی صورتش قرمزه و به این نتیجه برسیم که خشمگین و عصبانیه. در واقع یه اتفاقی می‌افته، بدون اینکه دلیلشو بفهمیم و متوجه دلیلش بشیم. ینی مثلاً از یکی خوشمون بیاد و نفهمیم چرا چنین شد. بعد میاد آزمایش مردمکِ باز رو مثال می‌زنه و میگه بدون اینکه خودمون متوجه بشیم و آگاهانه باشه، مردمک باز رابطه‌ی عاطفی جدی‌تری رو ایجاد می‌کنه و یه حسی به طرف مقابل میده که طرف مقابل از این حس آگاه نیست، ولی اون حسه رو داره. و در ادامه توصیه می‌کنه وقتی با کسی آشنا شدید و قصد ازدواج و این صوبتا بود، برای تحکیم رابطه و احساساتتون جلسه‌ی اول که خواستید برید شهربازی و سوار ترن هوایی بشید، مردمک چشمتونم گشاد کنید با لنز و اینا. 

مراد، من همین جوری بدونِ ترن هوایی و تله‌کابین و با مردمکِ بسته هم دوستت دارم. 

ای آنکه دوست دارمت اما ندارمت، بر سینه می فشارمت اما ندارمت
ای آسمان من که سراسر ستاره‌ای، تا صبح می‌شمارمت اما ندارمت
در عالم خیال خودم چون چراغ اشک، بر دیده می‌گذارمت اما ندارمت
می‌خواهم ای درخت بهشتی، درخت جان، در باغ دل بکارمت اما ندارمت
می‌خواهم ای شکوفه‌ترین مثل چتر گل، بر سر نگاه دارمت اما ندارمت

[بشنوید]

ادامه دارد...

۷۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۰۷ آذر ۹۶ ، ۰۹:۵۶
شباهنگ

1164- مکتب‌خونه ۲

جمعه, ۳ آذر ۱۳۹۶، ۰۹:۲۴ ق.ظ

این چند وقتی که فیلم‌های مکتب‌خونه رو می‌دیدم، نکات و چیزهای جدیدی که یاد می‌گرفتم رو برای خودم یادداشت می‌کردم. نکاتی رو هم که فکر کردم ممکنه برای شما هم جالب باشه، اینجا میارم. اگه روی اعداد کلیک کنید، فیلمشم می‌تونید ببینید.

قسمت 105، یه سری نکات تخصصی در مورد پیکسل و چشم و دیدن و نحوه‌ی بازنمایی در مغز بود. مفهومِ پیکسل از اهمیت فراوانی در زندگی من برخورداره و تا یه دوربین یا موبایل دستم بیافته اول چک می‌کنم ببینم چند مگاپیکسلی‌ه. قبلاً یه جایی در راستای تبلیغات یه تلویزیون خفن! خونده بودم که اگه کیفیت تلویزیون از یه حدی بیشتر باشه، ما و چشم ما دیگه نمی‌تونیم کیفیت بالاش رو تشخیص بدیم. اینجا به اون نکته اشاره می‌کنه.

قسممت 107، در مورد شبکه‌ی هرمان و تفاوت منطق رنگ و منطق نور میگه. همیشه فکر می‌کردم چرا چیزایی که ما تو فیزیک و اپتیک در مورد نور و طول موج‌ها می‌خونیم با چیزایی که تو کتابای هنر دبیرستان در مورد رنگ‌ها می‌نویسه فرق داره. چند بارم با معلم هنر و فیزیک و استادامون بحثم شده بود و به این فکر کرده بودم یا اطلاعات من ناقصه، یا اطلاعات اونا (اعتماد به نفس موج می‌زنه در من کلاً). امروز فهمیدم منطق رنگ، جذب و منطق نور گذر هست و یکی از سوالات زندگی‌م حل شد خدا رو شکر. 

قسمت 113، عکس اوباما رو برعکس نشون میده و وقتی برش می‌گردونه، عکسه شبیه اوباما نیست. دلیل تشخیص ندادن تفاوت‌ها (تشخیص چهره‌ی چینیا، تفاوت عکسی که سر و ته شده، تشخیص قیافه‌ی حیوانات) رو توضیح میده و میگه کفتربازا، تفاوت چهره‌ی پرنده‌ها رو تشخیص میدن و می‌تونن تفکیکشون کنن.

قسمت 114، در مورد یه سری اختلالات مغزیه. آدمایی که دنیا رو سیاه و سفید می‌بینند و رنگا رو تشخیص نمی‌دن، نمی‌تونن از خیابون رد شن چون تشخیص نمی‌دن ماشین کی می‌رسه و در واقع حرکت رو نمی‌فهمن، نمی‌فهمن لیوانی که دارن پر آب می‌کنن کی پر میشه و تا سرریز نشه و نریزه پرش می‌کنن، آدمایی که کاراشونو نصفه انجام می‌دن، مثلاً اگه بگیم لیوانو پر کن تا نصفه پر می‌کنن و یه چند تا اختلال دیگه.

قسمت 124، سال 1957 یه پسر نوجوانی بوده که هی تشنج می‌کرده. فکر می‌کنن دلیل تشنجش بخش ام تی الِ مغزشه. مغزشو باز می‌کنن و اون تیکه رو برمی‌دارن و قطع میشه تشنج. ولی اون قسمت حافظه است و اون پسر حافظه‌شو از دست میده. در واقع هاردش بوده و خب دیگه هارد نداشته بنده خدا. از این داستان نتیجه می‌گیریم هر موقع خواستین یکیو فراموش کنین برین ام تی الِ مغزتونو بکَنین بندازین دور. تشنجتونم قطع میشه حتی.

قسمت 130، دو نفرو معرفی می‌کنه که روی این حوزه‌های شناختی کار می‌کنن. بعد میگه اتفاقاً اغلب اینایی که به این چیزا علاقه دارن یهودی‌ن و اسرائیل حمایتشون می‌کنه و اینا از این تحقیقاتشون هدف دارن. اسم یکی‌شون مسکوویچ بوده و یکی‌شونم تیم‌شریف. حالا شاید شریف نبوده باشه و من شریف می‌شنوم. علی ایُ حال از اسمش خوشم اومد :دی

قسمت 131، برج لندن و هانوی! و ما ادراکَ ما برج لندن و هانوی!!! باید حداقل سه واحد برنامه‌نویسی پاس کرده باشی و با کُدِ اینا چند شب و چند روز کشتی گرفته باشی تا عظمت دردی که با دیدن اینا بر آدم مستولی میشه رو درک کنی.

قسمت 134 و 135، در مورد قواعد ساده‌ای که تو زندگی‌مون ازشون استفاده کنیم میگه. مثلِ قاعده‌ی همه‌ی تخم‌مرغاتو توی یه سبد نذار و دو تا مَویز بهتر از یه دونه خرماست که خب من هیچ کدومشونو قبول ندارم. حداقل در مورد مَویز و خرما ترجیح می‌دم یه دونه خرمای بزرگ داشته باشم تا چند تا مَویز (کشمش) کوچیک. در واقع من از اینایی‌ام که همه‌ی دارایی‌مو می‌ذارم رو هم و ترجیح میدم یه خونه‌ی بزرگ و یه ماشین خوب داشته باشم تا اینکه چند تا خونه‌ی نقلی و چند تا ماشین معمولی. ینی می‌خوام بگم یه دونه باشه.

قسمت 138، میگه واژه‌ی صندلی و دیدن خود صندلی و فکر کردن به صندلی یه ناحیه رو در مغز فعال می‌کنه و در واقع صندلی با صندلی توی مغز فرقی نمی‌کنه. این نکته رو داشته باشید تا یه چیز جالب‌تر و ترسناک‌تر بگم.

قسمت 142، میگه وقتی در چیزی و کاری مهارت پیدا می‌کنیم جاهای کوچیکتری از مغز نسبت به وقتی که مهارت نداشتیم و اون کارو انجام می‌دادیم فعال میشه. در حالی که اوایل که چیزی یاد می‌گیریم جاهای بیشتری توی مغزمون روشن میشه. بعد میگه وقتی یه متنی می‌خونیم که روش خط کشیده شده توجه‌مون یه جور دیگه بهش جلب میشه. :دی 

قسمت 144، یه چند تا میمونو معتاد به کوکائین می‌کنن و وابستگی‌شونو بررسی می‌کنن. به این نتیجه می‌رسن که برای از بین بردن اثر یک هفتگی مواد یه سال زمان لازمه. ما از این داستان نتیجه می‌گیریم که اگه معتاد بشیم بدبخت میشیم. پس نباید معتاد بشیم.

قسمت 149، میگه چشم طرف مقابل اگه به اندازه‌ی یه درجه حرکت کنه و جابه‌جا بشه مغز ما اونو تشخیص میده. بعد در مورد theory of mind صحبت می‌کنه و قضاوت‌های اشتباهی که مغزهای مریض! از آدم می‌کنه. مثلاً میگه افراد معتاد معمولاً با بدگمانی قضاوت می‌کنن و قضاوتاشون نادرسته.

قسمت 150، میگه مغز هر چیزی که شبیه چهره‌ی آدم باشه رو تشخیص میگه. مثل وقتی که آسمون آفتابی رو نگاه می‌کنیم و ابرها رو شبیه آدما می‌بینیم. بعد میگه هر کاری که دیگران انجام بدن و ما ببینیم، شبیه سیستمی که تو مغز اون آدم فعال شده تو مغز ما هم فعال و روشن میشه و همون اثرو داره انگار. برگردیم به قسمت 138. واژه‌ی صندلی و دیدن خود صندلی و فکر کردن به صندلی یه ناحیه‌ی خاصی رو در مغز فعال می‌کنه. حالا هر کاری که دیگران انجام بدن و ما ببینیم اون کارو، شبیه سیستمی که تو مغز اون آدم فعال شده تو مغز ما هم فعال و روشن میشه. در واقع همون اثرو روی سیستمِ کننده‌ی اون کار می‌ذاره که روی بیننده‌ی اون کار و فکر کننده به اون کار. ینی حتی نیّت هم مهمه. ینی حتی نیّت هم اثرشو می‌ذاره. ینی دیدن و فکر کردن و انجام دادن یه کاری، معادلن باهم. ینی می‌خوام بگم بیاید از این به بعد بیشتر دقت کنیم در انتخاب فیلم‌ها و صحنه‌هایی که می‌بینیم :دی

ادامه دارد...

۲۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۶ ، ۰۹:۲۴
شباهنگ

1163- مکتب‌خونه ۱

جمعه, ۲۶ آبان ۱۳۹۶، ۰۵:۳۳ ب.ظ

این چند وقتی که فیلم‌های مکتب‌خونه رو می‌دیدم، نکات و چیزهای جدیدی که یاد می‌گرفتم رو برای خودم یادداشت می‌کردم. در مجموع تو این دو ماه، چهار تا درس دانلود کردم و دیدم. هر کدوم از درسا، ده دوازده جلسه بود و هر جلسه‌ی دو ساعته، به بخش‌های هفت هشت دقیقه‌ای تقسیم شده بود. هر چند موقع دانلودشون خیلی سختم شد و نتونستم یه جا دانلود کنم و 733 بار راست کلیک کردم و لینکشو کپی کردم به IDM، ولیکن خوبیِ تیکه تیکه بودنِ جلسات این بود که هر چند دیقه یه بار که بحث عوض می‌شد، فیلم هم اونجا کات می‌شد و می‌دونستی اون موضوع تموم شد و اینی که استاد الان میگه یه نکته‌ی جدیده. عنوان موضوع رو هم ابتدای فیلم نوشته بودن. مبانی علوم اعصاب شناختی 201 قسمت بود، روش‌های مطالعه‌ی مقدماتی 120 قسمت، تکمیلی 265 قسمت و کارگاه تصویربرداری مغزی 147 تا. اون 265 قسمت تکمیلی شامل 120 تای مقدماتی هم میشد و درواقع 120 تا فیلم تکراری دانلود کرده بودم. کارگاه هم اصلاً و ابداً مفید نبود. تقریباً همون چیزایی بود که تو درس مبانی و روش مطالعه گفته شده بود.

برای همه‌ی قسمت‌ها، برای خودم در حد یکی دو پاراگراف خلاصه نوشتم. نکاتی رو هم که فکر کردم ممکنه برای شما هم جالب باشه، اینجا میارم. اگه روی اعداد کلیک کنید، فیلمشم می‌تونید ببینید. اگه خواستید دانلود کنید با حجم پایین دانلود کنید. امیدوارم به دردتون بخوره و خوشتون بیاد.

قسمت 1، مقدمه و معرفی درس بود. یه آزمایشی به اسم آزمایش مارشمالو روی چند تا بچه انجام میدن و بهشون یه مارشمالو میدن و تو یه اتاقی تنهاشون می‌ذارن و بهشون میگن اگه مارشمالو رو نخورن یه مارشمالوی دیگه هم جایزه می‌گیرن. بعد میان کنترل تمایل اینا و زمانی که صبر می‌کنن رو ثبت می‌کنن. چهل سال بعد دوباره روی همون بچه‌ها همین تستو انجام می‌دن ببینن اونایی که روی تمایلاتشون کنترل بیشتری داشتن آخر و عاقبتشون چی شد و اونای دیگه چه جوری‌ن.

قسمت 2، در مورد خودمهاریه. میگه اونایی که یه مدت تمرین می‌کنن با دست غیرغالبشون بنویسن و کارهایی می‌کنن که مطابق میلشون نیست، راحت‌تر سیگارو ترک می‌کنن و موفقیتشون و احتمال ترک کردنشون سه برابر میشه. خشمشونم بهتر کنترل می‌کنن. من خودم از این کارا زیاد کردم. مثلاً وقتایی که شدیداً دلم یه چیزی و یه کاری می‌خواست، انجامش نمی‌دادم. از کامنت نذاشتن، پست نذاشتن تا ذرت مکزیکی نخوردن و فلان لباس رو نپوشیدن. یه وقتایی یه لیست می‌نوشتم از کارای مورد علاقه‌ام که هر روز انجامشون می‌دادم، بعد یهو تصمیم می‌گرفتم چهل روز فلان خوراکی رو نخورم یا فلان جا نرم یا فلان کس رو نبینم یا حتی در مورد فلان چیز فکر نکنم. خلاصه من اگه معتاد شم موفقیتم در ترک، چهل برابر بقیه است :دی

قسمت 3، در مورد مهار خودمون هنگام خریده. من جزو اون دسته از آدمایی هستم که تبلیغات، یه درصدم روم اثر نداره. درواقع اون قسمت مهاریِ مغزم خوب کار می‌کنه خدا رو شکر.

قسمت 4، جایگاه ایران و بقیه‌ی کشورها رو تو این حوزه میگه. تو آسیا و خاورمیانه سومیم، تو دنیا سی و هشتم.

قسمت 8 و 26، میگه میمون‌ها هم مثل ما تو مغزشون ناحیه‌ی بروکا و ورنیکه دارن. بروکا بخش زبانه، ورنیکه بخش فهم. ولی چون تو مغز میمونا، این دو ناحیه با فیبر به هم وصل نشده، نمی‌تونن حرف بزنن. و فقط یه دونه ژن هست که همچین تفاوتی رو ایجاد کرده.

قسمت 21، در مورد گفتار درونی و تصویرسازی ذهنیه. میگه آدمایی که گفتار درونی‌شون بیشتره، تنهایی رو راحت‌تر و بیشتر تحمل می‌کنن. مثل من. ینی صد سالم لام تا کام با کسی صحبت نکنم نمی‌میرم از حرف نزدن و بی‌هم‌صحبتی.

قسمت 24، یه موسیقی‌دان انگلیسی رو معرفی می‌کنه که یه روز تب می‌کنه و مغزش ویروسی میشه و هیپوکامپش نابود میشه. و همه چیزو فراموش می‌کنه. نه می‌تونه چیزی رو ذخیره کنه و نه قدیمی‌ها رو بازیابی کنه. بعد میاد یه کتاب می‌نویسه به اسم forever today. برای همیشه در حال. منم اگه بخوام کتاب بنویسم اسمشو می‌ذارم برای همیشه در گذشته.

قسمت 25، در مورد تأثیر آموزش روی قسمت‌های جلوی مغزه. یه شوخی‌ای با رانندگی خانوما می‌کنه و میگه یه چک‌لیست دارن که علاوه بر قانونِ صاکدراتِ صندلی و آینه و کمربند و دنده و راهنما و آینه بغل و ترمز، چهل پنجاه تای دیگه هم تو اون لیسته می‌نویسن :دی که خب من تأیید می‌کنم. تازه من یه لیستِ معکوس هم داشتم برای وقتی که می‌خواستم خاموش کنم پیاده شم :دی ولیکن الان دیگه این اطلاعات به مخچه‌ام منتقل شده و بدون لیست می‌رانم!

قسمت 29، میگه سال 1848 یه میله‌ای میره تو چشم یه معدن‌کار و یه قسمت از مغزشو منهدم می‌کنه. میله رو که درمیارن، این آدم شخصیتش عوض میشه و کارهای پرخطر و هیجانی انجام میده و کلاً دیگه نمی‌تونه خودشو کنترل کنه.

قسمت 35، یه چند تا نکته در مورد سیناپس و نورون و دندریته. میگه سیستم بدن طوریه که اگر کمبودی داشته باشه، هر چی گیرش بیاد اول مغز رو تغذیه و سیر می‌کنه بعد میده به بقیه‌ی نواحی. ینی در مناطق محروم افرادی هستند که عملکرد ذهنی خوبی دارن و باهوشن؛ هر چند ممکنه از نظر جسمی لاغر و ناتوان باشن.

قسمت 44، اسم سری فوریه که اومد آه از نهادم بلند شد. باورم نمی‌شد سروکلّه‌ی ریاضیات مهندسی اینجا هم پیدا بشه.‌ ینی من بمیرم، نکیر و منکر سوال اول نه، سوال دوم نه، سوال سومشون قطعاً همینه. شک نکن یه سیگنال جهنمی بهم میدن، بعد میگن به مجموع چند تا سیگنال سینوسی تبدیلش کن فوریه بگیر.

قسمت 47، میگه میمون‌ها هم پاچه‌خواری می‌کنن و رنک و طبقه‌ی اجتماعی دارن. طبقه‌ی اجتماعی‌شونم به طبقه‌ی مادرشون برمی‌گرده. یه چیزایی هم در مورد وزن و شکل مغز آدما و حیوونا و تفاوتشون گفت.

قسمت 51، در مورد زوال عقل هست؛ با یه چند تا مثال. مثلاً آدمایی که صداهای عجیبی می‌شنون که بقیه نمی‌شنون، آدمایی که نصف صورتشونو آرایش می‌کنن، یا نصف ریششونو می‌زنن، یا دقیقاً نصف غذا رو می‌خورن و کلاً نصف هر کاری رو انجام میدن.

قسمت 54، در مورد اینسولا یا قشر جزیره‌ای مغزه. این قسمت، همون جاییه که احساسی که از خودمون داریم اونجاست. قضاوت شکمی که میگن هم همین جاست.

قسمت 64، یه دستگاهی به اسم MEG رو معرفی می‌کنه که ما تو ایران نداریم و اسرائیلیا یه خفنشو دارن و نحوه‌ی کار باهاش رو توضیح میده.

قسمت 70، خیلی جالب بود برام. در مورد ایناییه که مرگ مغزی شدن. یه آزمایشی انجام میدن و می‌خوان ثابت کنن که این افراد، می‌شنون و بیرون رو کاملاً درک می‌کنن؛ ولی نمی‌تونن خروجی داشته باشن و واکنش و پاسخ کلامی بدن. برای اثبات حرفشون و اینکه اینا از فضای بیرون ورودی می‌گیرن (ولی خروجی ندارن)، باهاشون صحبت می‌کنن و میگن برای پاسخ دادن و بله گفتن تصور کنن که دارن بیسبال بازی می‌کنن و اگه جوابشون به سوال، نه هست تصور کنن وارد اتاقی شدن و در حال نگاه کردن به در و دیوارن. توی هر کدوم از این فعالیت‌های ذهنی یه سری از قسمت‌های مغز فعال میشه. وقتی پزشک، از بیمار می‌پرسه آیا نام پدرت فلان هست، اون قسمت از مغز بیمار روشن میشه و پزشک می‌فهمه که این داره جواب میده به سوالش. این آزمایش و مقالات مربوط بهش خیلی جنجالی بوده و اینایی رو که می‌خواستن اعضای بیمارشونو اهدا کنن دچار تردید می‌کرد. ولی خب این آزمایش فقط نشون میده که اونا از هشیاری برخوردارن، ولی هیچ وقت نمی‌تونن به زندگی برگردن.

قسمت 78، تقسیم‌بندی مغزه و حجم ماده‌ی سفید و خاکستری. میگه بین حجم هیپوکامپ و حافظه رابطه وجود داره و به‌شوخی پیشنهاد داد از خواستگارا ام‌آرآی بگیریم و شخصیتشو با بررسی مغزش کشف کنیم و بعد بهش جواب بدیم. 
مراد، من بدونِ ام‌آرآی هم قبولت دارم :دی تو فقط بیا. نذار منو بدن به پسر کدخدای دهمون :دی

قسمت 79، در مورد مغز آدم‌هاییه که شغل یا ویژگی خاصی دارن؛ مثل راننده‌تاکسیا، دوزبانه‌ها، یا آدم‌های عابد و زاهد و مسلمان. میگه وزن مغز موقع فکر کردن تغییر می‌کنه. اینو با این آزمایش ثابت کردن که طرفو خوابوندن روی یه چیزی مثل الاکلنگی که در حال تعادل بوده. وقتی طرف فکر می‌کرده مغزش سنگین‌تر می‌شد و از تعادل خارج می‌شد این الاکلنگه.

قسمت 83 و 84، در مورد مغز سوسک! و بودجه‌هاییه که کشورهای مختلف برای تحقیقات تو این حوزه‌ها خرج می‌کنن.

قسمت 85 و 86 و 87 و 88 و 89، یه بنده خدایی رو معرفی می‌کنه که استخوان سقف حفره‌ی بینی‌شو عمل می‌کنه و موقع عمل یه آسیبی به قشر پیشانی مغزش وارد میشه و از اون عمل به بعد، رفتارش عوض میشه و نمی‌تونه درست تصمیم بگیره. یه جورایی انگار حس ششمش رو از دست میده. از نظر مالی ورشکست میشه و روان‌شناسان میان یه آزمونی رو طراحی می‌کنن ببین کجای مغزش اختلال پیدا کرده.
کلا این چند قسمت در مورد عواقب بدِ تصمیمات و ریسک و حس ششم صحبت می‌کنه و میگه معتادها و قماربازها هم همین قسمت از مغزشون مشکل داره.

قسمت 99، در مورد ایناییه که پشتکار دارن و یه کاری رو تا تهش انجام می‌دن و کم نمیارن و نصفه نیمه رهاش نمی‌کنن و به‌واقع لنگه‌ی خودمن. بعد میاد علامه طباطبایی رو مثال می‌زنه و میگه این بنده خدا انقدر کار می‌کرده و زمان براش مهم بوده که نشسته بوده حساب کتاب کرده بوده که اگه اول متنو بنویسه بعد نقطه‌هاشو بذاره وقتش کمتر تلف میشه و اینجوری کتاباشو نوشته بوده.

قسمت 101، در مورد پی‌اف‌سیِ آدمایی که رشد بیشتری نسبت به بقیه داشته. این جور آدما درک بیشتری از پیچیدگی‌های معنوی و روح و اینا دارن. درواقع اینا همونایی‌ن که به روح اعتقاد دارن. بقیه به روح اعتقاد ندارن و مثل کریم مسلمون نیستن :)))

ادامه دارد...

۵۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۶ ، ۱۷:۳۳
شباهنگ