شباهنگ

باز این چه شورش است که در خلق عالم است
شباهنگ

به قول نیکولا، «من از نالیدن و ژست افسردگی گرفتن و منتقل کردن انرژی منفی همیشه متنفر بوده‌ام. همه‌ی تلاشم را کردم و همه‌ی زورم را زدم که از بین اتفاق‌های خوب و بد شبانه روزم، بهترینش را برای نوشتن توی وبلاگم انتخاب کنم، چیزی که وقتی کسی می‌خواند لبخند بزند، یا لااقل اگر لبخند نمی‌زند یا توی فکر نمی‌رود یا چیزی بهش اضافه نمی‌شود غصه هم نخورد. که بعدا (حالا چه توی این دنیا چه آن دنیا) اگر خواستند بیخ گلویم را بگیرند که چرا برق را تو اختراع نکردی و چرا کوچکترین تغییری توی وضعیت مردم دنیا ندادی، بتوانم از خودم دفاع کنم و بگویم که حداقل لبخند روی لب یکی دو نفر نشانده‌ام.»
از لبخندت برای تغییر دنیا استفاده کن؛ نگذار دنیا لبخندت را تغییر دهد.

به ابر عظیمی از غبار، گاز و پلاسما در فضاهای میان‌ستاره‌ای، nebula یا سحابی گفته می‌شود؛ سحابی‌ها محل تولد ستاره‌ها هستند و شباهنگ یا شِعرای یمانی درخشان‌ترین ستارهٔ آسمان شب و از نزدیک‌ترین ستاره‌ها به زمین است و کمابیش از همهٔ نقاط مسکونی زمین دیده می‌شود.
همچنین شباهنگ یا مرغِ حق یکی از کوچک‌ترین انواع جغد است این پرنده تمام شب را بی‌حرکت و ساکت روی شاخه‌ها می‌نشیند و هر از گاهی با صدایی لرزان، سکوت شب را می‌شکند. صدای این پرنده طوری است که بعضی از مردم فکر می‌کنند «حق، حق» می‌گوید.

شباهنگ شما را امینِ کامنت‌های خصوصی و پست‌های رمزدارش می‌داند؛ پس محتوای این کامنت‌ها و پست‌ها بین خودمان بماند. اما "کپی" و انتشار محتویات پست‌های بدون رمز جهت استفاده و نه سوء استفاده چه با اجازه چه بی‌اجازه، چه با ذکر منبع چه بی‌ذکر منبع و یواشکی "بلامانع" است.

شباهنگ، هیچ وبلاگی را به صورت مخفی دنبال نمی‌کند و وبلاگِ خوانندگان و وبلاگِ دنبال‌کنندگان وبلاگش را از طریق inoreader می‌خواند.

آخرین نظرات

۲۱ مطلب با موضوع «کنکورانه‌های شباهنگ» ثبت شده است

1149- آدمای خاص هیچ وقت فراموش نمیشن

دوشنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۶، ۰۱:۰۶ ب.ظ

مقدمات نوروسایکولوژی؛ یکی از منابعی که باید برای دکترا بخونم. نه از نوروش خوشم میاد نه سایکولوژی‌ش. بی‌رمق ورق می‌زنم. برمی‌گردم به فهرست و فصل اول، ساختمان، کارکرد و زیست‌شیمی سلول عصبی، فصل دوم، دستگاه عصبی، فصل سوم، چهارم، پنجم، ششم، هفتم، هشتم، هیپوتالاموس، تالاموس، دهم، یازدهم، آهِ سردی می‌کشم و ورق می‌زنم. فصل هفدهم، حافظه، فصل هجدهم، خواب. انگشت اشاره‌مو می‌کشم روی شماره‌های فهرست و میام پایین. فصل هفده، صفحه‌ی 235. نحوه‌ی ضبط و ذخیره‌ی حافظه. کتابو ورق می‌زنم و می‌رسم به 235. "یکی از تفاوت‌های عمده بین انسان و حیوان آن است که رفتار انسان با اطلاعات اندوخته شده و با تجارب کسب شده در طول عمر رابطه‌ی زیادی دارد."؛ چند صفحه می‌رم جلوتر. "نحوه‌ی ضبط و ذخیره‌ی حافظه هنوز مشخص نشده است و نظریه‌های مختلفی در مورد آن وجود دارد."؛ می‌رم جلوتر و عنوان نظریه‌ها رو می‌خونم. تشکیل سیناپس‌های جدید، انهدام سیناپس‌های زاید، نظریه‌ی مولکولی، میدان شکل‌ساز، نظریه‌ی هولوگرافیک؛ ورق می‌زنم و می‌رم جلوتر. انگار یه چیزی چنگ زده باشه به قلبم. انگار ناخنی زخمی کهنه رو خراش بده. می‌رسم به قسمت سوالات فصل. "تکرار خاطرات و تکرار تحریکات حسی که منجر به خاطرات شده‌اند باعث تسهیل در دستیابی به آن خاطره‌ها می‌شوند. آیا گذشت زمان به تنهایی می‌تواند باعث چنین تسهیلی شود؟"، "بسیاری از خاطره‌ها در مغز به راحتی در دسترس نیستند. چه وسایلی برای دستیابی به این نوع خاطرات وجود دارد؟"، "زمان وقوع تحریکات حسی نیز همراه با خاطرات در مغز ذخیره می‌شوند. به نظر شما برای نشانه‌گذاری زمانی خاطرات کدام قسمت از مغز همکاری می‌نماید؟"، "آیا بیماری می‌شناسید که در آن نشانه‌گذاری زمانی خاطرات دچار اختلال شده باشد؟"... کتابو می‌بندم و سرمو می‌ذارم روش. چشامو می‌بندم و برمی‌گردم عقب. دو سال، سه سال، چهار سال، هفت سال، ده سال. می‌رم عقب‌تر و یک آن با صدای پیام تلگرام گوشیم به خودم میام. یه پیام جدید، از یه شماره‌ی ناشناس.

salam nasrin jan. Sanazam

ساناز در حال تایپه. یاد سانازهای این چند سال می‌افتم. سانازِ هم‌اتاقی، اون سانازی که باهاش آمار داشتم، سانازِ اِلِک سه؟ سانازِ؟

chegadr shabihe emzaye shomast
یه عکس می‌فرسته. یه امضا. تصویرِ زیباترین امضای گینس. چندمین باره که اینو برام می‌فرستن و میگن دیدیمش و یاد تو افتادیم.
emzaro didam yadet oftadam
zibatarin emzaye gines ro dari khanum
هنوز چیزی براش ننوشتم. حتی جواب سلامشم ندادم هنوز. سانازِ هم‌مدرسه‌ایمه. فقط اونا این امضا رو یادشونه. 
سلام. امضای من یادته هنوز؟ ممنون (یه قلب براش می‌فرستم و) من فکر می‌کردم خودمم یادت بره چه برسه امضا (شکلکِ خنده رو می‌ذارم تهِ جمله‌م)
na chizaye khas hichvagt faramush nemishan
چیزای خاص هیچ وقت فراموش نمیشن. چیزای خاص هیچ وقت فراموش نمیشن... لبخند می‌زنم و می‌گم ممنونم ساناز جان. خیلی خوشحال شدم. این شماره‌تو نداشتم، سیوش کنم؟ میگه آره گلم سیو کن. دیگه انگار حرفی برای گفتن نداریم. انگار حرفامون تموم شده باشه. استیکر تشکر می‌فرستم و قلب و بوس می‌فرسته برام. می‌رم سراغ لپ‌تاپم که عکسو تو فولدر یادگاریا سیو کنم. یاد مسابقه‌ی عکاسی شریف می‌افتم که قرار بود بگردم و چند تا عکس پیدا کنم و یکیو بفرستم براشون. فولدرِ عکس‌ها، عکس‌های دانشگاه، شریف، دانشکده. یکی‌یکی نگاشون می‌کنم و می‌رسم به عکسی که هفت سال پیش از دیوار کلاس گرفتم. روی دیوار چیزی نوشته بود که منو یاد کسی می‌ندازه. ایمیلمو باز می‌کنم و عکسو آپلود می‌کنم. نمی‌دونم بعدِ این همه وقت چه‌جوری شروع کنم. می‌نویسم سلام و می‌رم سر اصل مطلب که برای مسابقه‌ای دنبال عکس می‌گشتم و اینو دیدم و یاد شما افتادم. می‌فرستم و چند دیقه بعد جواب ایمیلم میاد. سلام. جالب بود. ممنون.

با خودم می‌گم حتی نپرسید عکسِ دیوارِ کدوم کلاس بود...

موافقین ۱۹ مخالفین ۳ ۱۷ مهر ۹۶ ، ۱۳:۰۶
شباهنگ

1088- تاریخ و فلسفه‌ی علم بهتر است یا ثروت؟

پنجشنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۱۱ ق.ظ


امسال دوباره یا اگه دقیق‌تر بگم پنج‌باره (برای بار پنجم) کنکور ارشد شرکت کردم. زمستون پارسال که زد به سرم که مجدداً کنکور ارشد ثبت‌نام کنم، شال و کلاه کردم رفتم دانشکده‌ی فلسفه‌ی علم شریف که چند تا کتاب فلسفی بگیرم بخونم. مسئول کتابخونه داشت ناهار می‌خورد. بهم گفت برو بشین تو همین سالن بغلی و ده دیقه بعد بیا. تو سالن بغلی یه سخنرانی فلسفی-فیزیکی بود. خدا شاهده هیچی ازش نفهمیدم. چند دیقه نشستم و سررسیدمو درآوردم و توش نوشتم: "من امسال می‌خوام کنکور ارشد فلسفه‌ی علم شرکت کنم. میشه اسم کتاب‌هایی که برای کنکور باید بخونم رو بگید؟" دادم به دختری که کنارم نشسته بود و نمی‌شناختمش. یه نگاه به من کرد و یه نگاه به سررسید و گفت اطلاعاتم کافی نیست. داد به بغل دستیش. اونم با حوصله اسم کتابا رو برام نوشت. اسممو بهش گفتم و شماره‌مو بهش دادم که اگه کتاب دیگه‌ای به ذهنش رسید معرفی کنه. بهم یه اسمس داد که شماره‌شو داشته باشم. اسمش هما بود.



خدایی تفاوتِ بنیادین این دو تا پیام رو حس می‌کنید؟ یکی آرزوی موفقیت می‌کنه یکی صاف زل می‌زنه تو چش و چال آدم و میگه قبول نمیشی. برای دکتری دنبال رشته‌ای بودم که هم تهران داشته باشه هم تبریز و هم دوستش داشته باشم و هم به نوعی به رشته‌ی الانم مربوط باشه. علوم شناختی یه جورایی به مغز و اعصاب و رایانه و روان‌شناسی و زبان‌شناسی مربوطه. دکتراشو فقط تبریز و شهید بهشتی داره. تبریز 2 نفر و شهید بهشتی 5 نفر برمی‌داره. امیدی هست؟ هست...

تصمیم داشتم تابستون دفاع کنم و ارشد اولی رو فارغ‌التحصیل شم و دوباره یه رشته‌ی دیگه و یه ارشد دیگه رو شروع کنم. برای این کار دلایل خودمو داشتم. یه سری از دلایل به اختیار و ویژگی‌های شخصیتی خودم برمی‌گرده و یه سری دلایل به جبر و شرایط محیطی‌م. به عنوان مثال، برای دکتری آماده نبودم و نمی‌خواستم نخونده برم دکتری بدم و یه دانشگاه سطح پایین و یه رشته‌ی سطح پایین قبول شم. به نظرم آدم یا یه کاری رو نکنه یا به بهترین شکل ممکن انجامش بده. برای دکتری حسابی باید مطالعه می‌کردم که نکرده بودم. پس برای دکتری شرکت نکردم. در ثانی! نمی‌دونستم اساساً چه رشته‌ای رو برای دکتری انتخاب کنم و در مورد رشته‌ها اطلاعات لازم و کافی رو نداشتم. ثالثاً نمیشه هر رشته‌ای رو انتخاب کرد. مثلاً برای دکتری رشته‌ی ایکس باید مدرک ارشد رشته‌ی ایکس یا ایگرگ رو داشته باشی و با لیسانس برق و ارشد زبان‌شناسی، انتخاب‌هام برای دکتری محدود بود. می‌دونم دلیلِ مسخره‌ایه ولی یه دلیلم هم این بود که دوست نداشتم تحصیلات همسر آینده‌ام کمتر از تحصیلات من باشه و دکتری خوندنم به نوعی حذف مواردی بود که لیسانس یا ارشد داشتن. همون طور که عرض کردم دلیل مسخره‌ایه. دکتری حداقل چهار سال طول می‌کشه و نمی‌خواستم چهار سال دیگه هم تهران بمونم. تهران موندنم به نوعی حذف گزینه‌های تبریزیِ ساکنِ اونجا بود. از طرفی می‌خواستم برگردم شریف و بمونم تهران و نمی‌خواستم برگردم شهرمون و اونجا ازدواج کنم. تناقض تو چشام موج می‌زنه. موضوع دیگه کار بود. تو شهر خودم برای رشته‌ی من کار نیست. اگه بخوام کار مرتبط با رشته‌ام داشته باشم باید بمونم تهران. پس یا باید بمونم تهران، یا رشته‌مو عوض کنم. من آدم تک‌بعدی نیستم. دوست ندارم عمرمو صرف یه کار و یه رشته‌ی خاص کنم. دوست دارم تو این چند سالی که زنده‌ام، تا جایی که می‌تونم دنیا رو تجربه کنم. رشته‌ی فلسفه‌ی علم رو دوست داشتم و دو سال پیش وقتی کنکور زبان‌شناسی شرکت کردم، به فلسفه‌ی علم هم فکر کرده بودم. 94، کنکور برق و زبان‌شناسی و بهار 95 کنکور مهندسی پزشکی و انفورماتیک پزشکی شرکت کردم. اون برقی که ما تو دانشگاه خونده بودیم به درد کنکور نمی‌خورد. برای کنکور زیاد نخوندم و رفتم یه رتبه‌ی نجومی آوردم. ولی برای کنکور زبان‌شناسی وقت گذاشتم و کتاب خوندم و تست زدم و نتیجه گرفتم. (اگه دوست دارید بیشتر بدونید: nebula.blog.ir/post8). رشته‌های پزشکی رو هم دوست داشتم، ولی استعدادشو نداشتم. شاید اگه یه کم بیشتر برای کنکورهای وزارت بهداشت وقت می‌ذاشتم نتیجه‌ی بهتری می‌گرفتم و الان دانشجوی مهندسی پزشکی بودم و به جای سر و کله زدن با فرهنگ لغت و دیکشنری، نوار قلب و نوار مغز تحلیل می‌کردم. (اگه دوست دارید بیشتر بدونید: nebula.blog.ir/post113). منابع ارشد فلسفه‌ی علم، ریاضی، فیزیک، فلسفه، منطق، عربی، تاریخ و تمدن اسلامی و زبان بود (یه سوال از هر کدوم از این درسا انتخاب کردم. می‌تونید روی اسم درس کلیک کنید و سوالا رو ببینید). یکی دو ماه خوندم و نمونه سوال حل کردم و نتیجه‌ای که می‌خواستم بگیرم رو گرفتم. هفته‌ی پیش دم دمای افطار رتبه‌ها اومد. از استرس نتایج و از ضعف روزه رو به موت بودم. وقتی داشتم شماره‌ی پرونده و شماره‌ی شناسنامه‌مو تایپ می‌کردم دستام یخ کرده بود. وقتی زنگ درو شنیدم دویدم سمت آیفون که من می‌خوام جواب بدم. بابا بود. سنگک به دست اومد و صورتشو بوسیدم و گفتم نتایج ارشد اومد بالاخره. سنگکو از دستش گرفتم و دوباره اون ورِ صورتشو بوسیدم. پرسید رتبه‌ت چند شد؟ گفتم همین تعدادی که الان بوسیدمت :دی. گفت باریکلا.

امروز آخرین مهلت انتخاب رشته است. روزانه قبول میشم. ولی نمیشه بیشتر از یه بار روزانه بخونی و چون الان روزانه می‌خونم این دومی شبانه محسوب میشه. زنگ زدم هزینه‌‌ی شبانه رو پرسیدم. گفتن ترمی سه تومن. به امید اینکه تا مهرماه گنج پیدا کنم انتخاب رشته کردم. شما نقشه‌ی گنج سراغ ندارید؟



موافقین ۲۷ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۱۱
شباهنگ

با تقریب خوبی بعد فارغ‌التحصیلی‌م حداقل هفته‌ای یه روز و اغلب چهارشنبه‌ها شریف بودم. چون کارتِ فارغ‌التحصیلی نداشتم و ندارم، هر بار باید کارت ملی نشون می‌دادم و شماره‌ی دانشجویی سابقمو می‌گفتم و وارد سیستم می‌کردن ببینن راست میگم که دانشجوام یا تروریستم و می‌خوام برم جایی رو منفجر کنم. بعدشم توضیح می‌دادم قراره کجا برم و چی کار کنم. یه موقع می‌گفتم اومدم کلاسای حوزه و تدبر در قرآن، سخنرانی ایکس، همایش وای، کنفرانس زِد. یه موقع هم می‌گفتم اومدم از کتابخونه کتاب بگیرم یا پس بدم، یا حتی دوستامو ببینم، یا مثلاً برم مسجد نماز بخونم. بماند که یه وقتایی نیتم ذرت مکزیکی بود و بس.


هفته‌ی پیش، هم می‌خواستم دوستمو ببینم هم یه سری کتاب پس بدم کتابخونه و هم برم جلسه‌ی سخنرانی فلسفه‌ی علم. این جور وقتا واقعاً سختمه از بین انگیزه‌های مختلف یکی رو انتخاب کنم و بگم. یه چند وقتی میشه فقط میگم کار دارم. دیگه نمی‌پرسن چی کار دارم. یه چیزی تو مایه‌های من همون همیشگی‌ام که لابد یا دارم میرم کتابخونه، یا میخوام دوستامو ببینم یا برم بشینم سر کلاس تدبّر. فی‌الواقع دارم قیافه‌ی نگهبانو تصور می‌کنم که امروز قراره جلومو بگیره بگه خانوم ارشدا کنکور دارن و دانشگاه تعطیله و منم کارت ورود به جلسه‌مو نشونش بدم و بگم منم کنکور دارم. حوزه‌ی امتحانم هم همینجاست.

محل کنکور کارشناسی‌م مدرسه‌ی راهنمایی‌م بود و ارشد برق و زبان‌شناسی، دانشگاه تهران و امیرکبیر. فکرشم نمی‌کردم این یکی تو شریف باشه. صادقانه اعتراف می‌کنم نتیجه برام مهم نیست. همین که یه بار دیگه و شاید برای آخرین بار این فرصتو بهم دادن که برم بشینم رو صندلیای اِبنِس برام کافیه. ولی خب یکی نیست بگه همین جوری نمی‌تونستی بری بشینی رو صندلیای اِبنِس؟ حتماً باید 33 تومن وجهِ بی‌زبانو می‌ریختی تو جیب سازمان سنجش و دو ماه خودتو با تست و کتاب خفه می‌کردی که بری بشینی رو صندلیای اِبنِس؟ 


اِبنِس همان ابن‌سینا می‌باشد. منظور نگارنده ساختمانی موسوم به ساختمان ابن‌سیناست.
عنوان از سعدی. شاعر در این بیت نگارنده رو به مگس و دانشگاه سابق نگارنده رو به حلوا تشبیه کرده. 
عجب حلوای قندی تو!

موافقین ۲۱ مخالفین ۰ ۰۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۸:۳۰
شباهنگ

1029- عشق است و آتش و خون

جمعه, ۱۸ فروردين ۱۳۹۶، ۱۱:۳۴ ق.ظ

کتاب کلیات فلسفه، فصل آخرشو اختصاص داده به مبحث زمان. صفحه 388 این کتاب به نقل از بدایةالحکمة علامه طباطبایی نوشته: "نسبت «آن» به زمان همانند نسبت نقطه به خط است. اگر ما در یک خط سه قسمت در نظر بگیریم، حدّ فاصل هر یک از این قسمت‌ها نقطه خواهد بود. وجود این نقطه‌ها بر روی پاره‌خط مفروض، یک وجود فرضی و بالقوه است، زیرا اصل این تقسیم یک تقسیم فرضی است، نه خارجی. در مورد زمان نیز جریان به همین صورت است. «آن» یک امر عدمی است و یک وجود فرضی و اعتباری دارد، نه یک وجود واقعی و خارجی." ولی «آن» وجود داره. مگرنه اینکه یک «آن» شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود؟ آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود. 

نوشته الشیء ما لم‌یجب، لم‌یوجد. شیء تا واجب نگردد موجود نمی‌شود. شیء ممکن تا به حدّ وجوب و ضرورت نرسد موجود نمی‌گردد. شبیه همون چیزی که کلنل ساندرس صفحه‌ی 403 کافکا در ساحل به هوشینو گفت. گفت "چخوف میگه اگر هفت‌تیری در یک داستان باشد، عاقبت باید شلیک شود." منظور چخوف اینه که ضرورت یه مفهوم مجرده و ساختمانی متفاوت با منطق، اخلاق یا معنی داره. وظیفه‌اش کاملاً به نقشی وابسته است که بازی می‌کنه. آنچه نقشی بازی نمی‌کنه نباید وجود داشته باشه. آنچه ضرورت ایجاب می‌کنه، لازمه وجود داشته باشه. و این تویی که تشخیص میدی کِی ماشه رو بکشی و مغز کیو بپاشی رو دیوار. من لوله‌ی تفنگمو گذاشتم روی شقیقه‌ی منِ قبلی.

In this part of the story I am the one who dies
The only one
and I will die of love because I love you
Because I love you, Love, in fire and blood 1


1Pablo Neruda

موافقین ۱۲ مخالفین ۲ ۱۸ فروردين ۹۶ ، ۱۱:۳۴
شباهنگ

1026- مرادُف

چهارشنبه, ۱۶ فروردين ۱۳۹۶، ۱۱:۰۹ ق.ظ

اون اوایل وقتی این کتابای فلسفی رو می‌خوندم، به معنای واقعی کلمه هیچی ازشون نمی‌فهمیدم (هنوزم نمی‌فهمم البته). یادمه صفحه‌ی 126 یکی از کتابا نشونه گذاشته بودم که بعداً برگردم و از همون صفحه ادامه بدم؛ حواسم نبود و از صفحه‌ی 80 شروع کردم به خوندن و وقتی رسیدم به 126 و نشونه‌مو دیدم، اصلاً حس نمی‌کردم این مطالبی که خوندم تکراری بودن. اصطلاحات جدید، بیان جدید و حتی سبک تفکر جدید. یه جاهایی نمی‌دونستم فلان کلمه رو با فتحه بخونم یا کسره یا چی؟ خب نشنیده بودم قبلاً و همه چی برام تازگی داشت. 

سوم دبیرستان، معلم فیزیک‌مون توصیه می‌کرد قبل از درس و قبل از اینکه سر کلاس بشینیم کتابامونو مثل روزنامه ورق بزنیم و حتی اگه متوجه نمیشیم چی میگه، با اصطلاحات و بیانش آشنا بشیم. می‌گفت همین که این کلمات و معادلات به گوش‌تون می‌خوره و یه بار می‌بینید کافیه و به تثبیتش در آینده کمک می‌کنه. یادمه مثل این شاگردای جوگیرِ همیشه حرف‌گوش‌کن فردای اون روز رفتم جهان در پوست گردوی هاوکینگ و چند تا کتاب کوانتومی گرفتم و حالا بماند که حتی یه سطرشم نفهمیدم.

تو اون کتاب فلسفه‌ی قبلی چند بار کلمه‌ی "مرادف" رو دیدم و اولش یه لبخند زورکیِ رنگ و رو رفته‌ای روی لبام نشست و بعدشم چون کتابه قدیمی بود و چند تا اشتباه تایپی داشت، با خودم فکر کردم لابد اون "ف" اشتباهی دستشون خورده و الکی تایپ شده. تو این کتاب جدیدی که می‌خونم هم چند بار این کلمه رو دیدم و فکر کردم لابد می‌خواستن بعد از مراد شیفت و ف رو بگیرن و ویرگول بذارن و شیفت رو محکم فشار ندادن و فقط ف تایپ شده. دیشب رسیدم به فصلی که پرِ مرادُف بود!!! تازه مثل این اسامیِ شوروی سابق، اُف تلفظش می‌کردم. وقتی رسیدم این صفحه یهو ارشمیدس‌وار فریادِ یافتم یافتم سردادم. یافته‌ها حاکی از آن است که این مُرادِفه نه مرادُف و همون مترادف هست. به نظرم مرادِف از بابِ فاعَلَ یُفاعِلُ مُفاعَله هست و مترادف، بابِ تَفاعُل و اینا هم‌معنی هستن.

تا کشفی دیگر بدرود.


موافقین ۱۴ مخالفین ۴ ۱۶ فروردين ۹۶ ، ۱۱:۰۹
شباهنگ

1025- (P(AB) = P(A) P(B|A

دوشنبه, ۱۴ فروردين ۱۳۹۶، ۰۸:۳۲ ب.ظ

بعد از خوندنِ 307 صفحه از کتاب دروس فلسفه، 211 صفحه از منطق صوری و 36 صفحه از کلیات فلسفه رسیدم به اینکه ارزش احتمال تنها تابع یک عامل، یعنی مقدار احتمال نیست، بلکه عامل دیگری را نیز باید منظور داشت و آن مقدار محتمَل است و حاصل‌ضرب این دو عامل است که ارزش احتمال را تعیین می‌کند. به عنوان مثال، محتمَل می‌تواند سعادت بی‌نهایت انسان در جهان ابدی باشد. در این صورت مقدار احتمال هر قدر هم ضعیف باشد، باز هم ارزش احتمال، بیشتر از ارزش احتمال موفقیت در هر راهی است که نتیجه‌ی آن محدود و متناهی باشد. و دارم به تئوری اطلاعات شانون فکر می‌کنم. به اینکه ارزش یک پیشامد یا متغیر تصادفی با احتمال وقوع آن نسبت عکس دارد. به بیان دیگر، هر چه احتمال وقوع یک پیشامد کم باشد، ارزش آن بیشتر است.

ما در عصر احتمال به سر می‌بریم
در عصر شک و شاید
در عصر پیش‌بینی وضع هوا
از هر طرف که باد بیاید
در عصر قاطعیت تردید
عصر جدید
عصری که هیچ اصلی
جز اصل احتمال، یقینی نیست

اما من
بی نام تو
حتی یک لحظه احتمال ندارم
چشمان تو عین‌الیقین من
قطعیت نگاه تو دین من است
من از تو ناگزیرم
من بی نام ناگزیر تو می‌میرم 

قیصر امین‌پور

موافقین ۱۹ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۳۲
شباهنگ

1018- مثلِ خوردَیی

چهارشنبه, ۹ فروردين ۱۳۹۶، ۱۱:۲۲ ق.ظ

موقع خداحافظی، خاله‌ی 80 ساله‌ی بابا تو راه‌پله‌ها محکم دستمو گرفت و فشار داد و مادربزرگ‌وارانه گفت بستی دا! نه قدر درس اوخیه جاخ سان. خوردَیی کیمین سووا گتمیسن. گوتار گَ گِت عَرَ (بسه دیگه، چه قدر درس می‌خونی. مثل "خوردَیی" آب رفتی. تموم کن درسو بیا شوهر کن) و من با نیشی تا بناگوش باز پرسیدم خاله مثلِ چی آب رفتم؟ گفت خوردَیی دیگه. خوردَیی. برگشتم سمت داداشم گفتم خوردَیی؟ داداشم شونه‌هاشو بالا انداخت. ینی نمی‌دونم. پرسیدم خاله اینی که میگی چیه؟ و در حالی که دستم هنوز تو دستش بود گفت یه چیزی تو مایه‌های پارچه‌ی نخی. قدیما ما به این پارچه‌های نخی خوردَیی می‌گفتیم. مثل تو هی آب می‌رفتن. یه کم به خودت برس جون بگیر دختر. و تا برسیم دم در (خونه‌مون دو طبقه است، ما طبقه‌ی دومیم، آسانسور نداریم)، انواع، جنس و اسامی پارچه‌ها و تأثیر آب و مضرات درس خوندن و فواید شوهرو توضیح داد (دو تا نوه‌ش کوچکتر از منن، پارسال شوهر کردن، سه ماه دیگه یکی‌شون قراره مامان باشه حتی) و منم تأیید و تصدیقش می‌کردم و در حالی که داشتم زیر لب خوردَیی رو تکرار می‌کردم که یادم نره، قول مساعد دادم که در اسرع وقت شوهر کنم و خداوند منّان رو صدها هزار مرتبه سپاس می‌گزاردم و شکر می‌کردم که خاله بلاگر نیست و وبلاگ خانم ف. رو نمی‌خونه و کامنتایی که من برای پست اخیرش گذاشتم رو ندیده.

+ یکیو نداریم بشینیم هی نگاش کنیم بعد بهمون بگه چته چرا انقد نگام می‌کنی؟
مام بگیم: سیر نمی‌شوم زِ تو ای مَهِ جان فزایِ من

+ کامنت‌هایش: khanoomefe.blog.ir/1396/01/05

۳۴ نظر موافقین ۸ مخالفین ۱ ۰۹ فروردين ۹۶ ، ۱۱:۲۲
شباهنگ

297- نتایج اومد ولی بابابزرگ نیومد

جمعه, ۱۰ مهر ۱۳۹۴، ۰۱:۱۹ ق.ظ

 مرداد ماه 89, بابابزرگم‌اینا رفته بودن کربلا

هر موقع تلفنی حرف می‌زدیم, مدام سراغ نتایج کنکور منو می‌گرفتن و

منم می‌گفتم همون روز که شما میاید نتایج کنکور منم میاد

بعد از 5 سال, چشمام خیس میشه وقتی یاد اون روزا می‌افتم

صبح اون روزی که داشتن برمی‌گشتن حرف زدیم و گفتن تا ظهر می‌رسن

داشتن می‌رفتن صبونه بخورن

یکی دو ساعت تا نتایج کنکور

یکی دو ساعت تا سوغاتیا

یکی دو ساعت بیشتر نمونده بود که برسن

ولی...

نتایج کنکور اومد

بابابزرگ نه...

همون موقع که پیاده شده بودن برای صبونه؛

ایست قلبی و تمام.


با تمام وجودم حس و حال خانواده‌هایی که مسافراشون برنگشته رو می‌فهمم 

پست خوشبختی یعنی... از خرمالوی سیاه

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۴ ، ۰۱:۱۹
شباهنگ

جمعه هفدهم بهمن 93 شماره پست:1276

حوزه امتحانی صبح (زبان‌شناسی), دانشکده عمران امیرکبیر بود و از آنجایی که نسیم (هم‌مدرسه ایم) عمران امیرکبیره و قبلاً رفته بودم نسیمو ببینم, نسبت به حوزه امتحانی صبح دید و ذهنیت داشتم!

حوزه امتحانی ظهر (برق) هم, دانشگاه تهران بود و از آنجایی که مینا (هم‌رشته ایم) اونجاست و قبلاً رفته بودم ببینمش, نسبت به حوزه امتحانی ظهر هم دید و ذهنیت داشتم!

حتی نسبت به حوزه امتحانی کنکور کارشناسی سال 89 , هم دید و ذهنیت قبلی داشتم چون حوزه امتحانی کنکورم, مدرسه راهنماییم بود و دقیقاً همون کلاسی که سه سال راهنمایی رو اونجا درس خونده بودم!

خب الان این دید و ذهنیت به چه دردی میخوره؟! الان میگم!

شب کنکور, ساعت 11 سعی کردم برم بخوابم, ولی من و خواب؟! اصن شده تا حالا من زودتر از 3 بخوابم؟!

تا ساعت 12 تمام تلاشمو کردم بخوابم, یه بار بالشو میذاشتم اینور تخت, اون ور تخت, روی سرم, زیر سرم, ینی فحش نموند که به خودم ندادم که عوضی! هر خری یه کیلو ماست میخورد میخوابید, کپه ی مرگتو بذار بخواب فردا دو تا کنکور داری!

آخرین باری که ساعتو چک کردم, 12 و نیم بود و بعدش فکر کنم خوابیدم!

ساعت 1 بیدار شدم و حس کردم ساعت 6 ه و بعدش فهمیدم هنوز 1 ه!!! خوابیدم, 2.5 بیدار شدم, خوابیدم, 3.5 بیدار شدم, چهار تا فحش ناجور نثار خودم کردم که بیشعور فردا کنکور داری, بخواب! و خوابیدم و خب الان نوبت دیدن کابوسه و از اونجایی که نسبت به حوزه ها دید و ذهنیت قبلی داشتم, لوکیشن خواب هایی که میدیدم مشخص بود

حالا چی دیدم؟! الان میگم!

تو خواب, تمام مسیر آزادی تا ولیعصرو با دیوار و بتن, بسته بودن و یه عده کارگر, داشتن کل خیابونارو دیوار درست میکردن, من و یکی دو نفر که نمیدونم کیا بودن, نردبون گذاشتیم و چند تا دیوار اولو رد کردیم (پیاده میرفتیماااااااااا) دیوارای بعدی بلندتر میشد و نمیشد از نردبون استفاده کرد, بنابراین یه کلنگ از تو کیفم درآوردم و دیوارو سوراخ کردم و چون همراهانم چاق بودن گفتن یه کم سوراخ دیوارو بزرگتر کن!!! (وای مردم از خنده) آقا همینجوری که مسیر آزادی تا رودکی و انقلاب و ولیعصرو میرفتیم, دیوارا کلفت تر ینی عریض تر میشدن! منم هی ساعتمو نگاه میکردم و میگفتم دیرم شد, به یه جایی رسیدیم که دیوارش بتنی بود و من از این دستگاه هایی که بتن رو سوراخ میکنه از کیفم درآوردم و دیوارو سوراخ کردم و رد شدم و (وااااااای مردم از خنده نمیتونم تایپ کنم) بعدش من و همراهان که یادم نیست کیا بودن ولی چاق بودن, سفره پهن کردیم و وسط خاک و بتن داشتیم نون و پنیر و سبزی میخوردیم, بعدش من سفره رو جمع کردم و دوباره عملیات سوراخ کردن دیوارو ادامه دادم!!! آخرشم دیر رسیدیم و درای حوزه بسته بود!

بعدش بیدار شدم و ساعت 5 بود!!! آلارم های گوشیمو چک کردم که یه موقع خاموش نباشن و بعدش خوابیدم, 6 بیدار شدم و املت و کامنتای وبلاگ و مترو و فردوسی پیاده شدم و دانشکده عمران و دیدن رقبای ارشد!!!

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۴۰
شباهنگ





پ.ن1: من هرگز تو هیچ انجمن ادبی عضو نبودم! این سریال همه ی بچه های منم ندیدم!

پ.ن2: میگن حرف راستو از بچه بشنو! اینجا حرف راستو باید از معلم ریاضیت بشنوی! 

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ تیر ۹۴ ، ۲۰:۲۵
شباهنگ

امروز 8 صبح زنگ زدم که وقت بگیرم

اولین کسی بودم که زنگ زدم

اول یه آقاهه برداشت و بعدش داد به یه خانومه

توجه داشتم به این موضوع که از عبارت "خسته نباشید" استفاده نکنم

چون 8 صبح بود

توجه کردم و استفاده نکردم

ولی اون خانومه گفت مدارکاتو بیار

خواستم بگم مدارک خودش جمع مدرکه, دیگه جمع نبند

نگفتم

پرسید اهل تهرانی؟

گفتم دانشجوی اینجام, ینی ساکن اینجام

ولی اصالتاً شهرستانی ام

خواستم بپرسم چی قراره بپرسین ازم و چه قدر طول می‌کشه؟

پرسیدم

گفتن یه سری سوالات عمومی و خصوصی, نیم ساعت, یه ساعت

اینی که گفتن نمی‌دونم ینی چی, سوالات عمومی و خصوصی ینی چی؟

مگه قرار نبود اندازه کفن و عمامه رو بپرسن؟

من راجع به اینا کلی تحقیق کردم

ینی چی آخه؟

یکشنبه اولین کسی هستم که مورد مصاحبه واقع میشم

علی رغم اینکه در پوست خود گنجیده نمیشم, 

ولی منتظر نتایج وزارت بهداشتم

و حواسم هست که زبان‌شناسی خوابگاه نداره

یا باید سریعاً شوهر کنم برم سر خونه زندگیم 

یا خونه اجاره کنم

فعلاً یه خونه 70 متری, 25 تومن رهن, 500 اجاره روی میزه!

فقط نیست که ساکن طبقه پایینی خط کش داره, یه کم مردّدم!

میگن مار از پونه بدش میاد میره باهاش همسایه میشه

حتی میگن Keep your friends close and your enemies closer 

.

.

.

ئه! دارن زنگ می‌زنن, جواب بدم میام...

.

.

.

خانم م. بود, همون که یه ربع پیش باهاش حرف زدم

ازم می‌پرسید چرا پرسیدی چه قدر طول می‌کشه

گفتم چون امتحان دارم, می‌خواستم ببینم با خودم کتاب بیارم یا نه

گفت بیار

ینی قراره خیلی علاف بشم

پ.ن1: علاف ینی علف فروش

پ.ن2: یکی از دوستامم اومده تهران برای مصاحبه

به عنوان معرف منو معرفی کرده

به نظرم همین یه دلیل کافیه برای رد شدنش

تازه من معرِّف نیستم, معرَّفم! ینی فاعل و معرفی کننده نیستم

معرفی شده هستم




پ.ن3: یه بنده خدایی رو برای اولین بار تگ کردم, کامنت گذاشته 

"اولین تگمو به خودم و جامعه تگ شدگان تبریک میگم، واقعا باورم نمیشه! اگه 1371!!! گیگ ترافیک تو دست راستم و 1371 گیگ ترافیک تو دست چپم بذارن با این تگ عوضش نمیکنم!"

پ.ن4: اینم دومین تگش

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۴ ، ۰۸:۵۴
شباهنگ



پ.ن: اون سه بیت شعر پست قبلی از پروینه ولی نمی‌دونم چرا توی دیوانش نیست, اینم می‌دونم که چند بیت از دیوانش توسط داداشش کم و زیاد شده, نمی‌دونم اینم جزو اوناست یا نه, باید از یه استاد ادبیات بپرسم, سر فرصت این موضوع رو پیگیری می‌کنم به سمع و نظرتون می‌رسونم!

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۴ ، ۱۵:۳۷
شباهنگ

46- باکلوفن 10 و ناپروکسن 250

چهارشنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۴، ۰۹:۵۱ ق.ظ

از مژده می‌پرسم باکلوفن برای چیه؟ میگه "فن" داره لابد مسکنه

سرچ کردم دیدم نوشته باکلوفن بر روی سطح هوشیاری انسان و سرعت واکنش به محیط تاثیر میگذارد. اگر از این دارو مصرف میشود باید در مورد رانندگی و یا کار با ابزارهایی که نیازمند دقت و مهارت است احتیاط کرد. این دارو را نباید بطور همزمان با الکل مصرف کرد و مهمترین عوارض مصرف باکلوفن عبارتند از تشنج, توهم یا افسردگی, خواب آلودگی، گیجی، ضعف و احساس خستگی, سردرد, مشکل در خوابیدن, ضربان نامنظم قلب و غیره 

ینی فکر کن عوارضش از محاسنش بیشتره 

در مورد ناپروکسنم نوشته هر دارویی که توسط پزشک برای شما تجویز شده است همان‌طور که برای شما فوایدی دارد ممکن است مصرف آن همراه با عوارض ناخواسته ای هم باشد. (این قسمت داشته ذهن منو آماده می‌کرده که موقع خوندن عوارض شوکه نشم) بعدش نوشته ناپروکسن می‌تواند احتمال سکته قلبی یا سکته مغزی را بالا ببرد, از دیگر عوارض احتمالی مصرف ناپروکسن عوارض گوارشی مثل زخم شدن معده است که موجب خونریزی از آن می‌شود. این عارضه ممکن است ناگهانی و بدون هیچ علامت قبلی ایجاد شود. همزمان با مصرف ناپروکسن از الکل استفاده نکنید چون احتمال خونریزی معده را بیشتر می‌کند. ناپروکسن پوست را به نور خورشید حساس می‌کند. پس وقتی از ناپروکسن استفاده می‌کنید پوست بدن خود را بپوشانید، کلاه بر سر بگذارید و از کرم‌های ضد آفتاب استفاده کنید و سایر عوارض!!!




پ.ن1: من فکر می‌کردم مصاحبه 19 و 20 خرداده, دقت نکرده بودم 24 ام هست

پ.ن2: ترجمه آخرین جمله داداشم: حرف خودتو خرج خودت می‌کنم دیگه

(در راستای دانشجو باید آگاه باشه)


پ.ن3: همانا ما همه مون از رد دادگانیم!!!

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ خرداد ۹۴ ، ۰۹:۵۱
شباهنگ

21- دقایقی پس از کنکور انفورماتیک پزشکی

پنجشنبه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۷:۲۷ ب.ظ

نگار شماره کارتش بعد از من بود, با فاصله چهل سانت, جلوم نشسته بود

قبل از شروع آزمون, یه دختره ازم پرسید ضریب ریاضی چنده؟

گفتم نمی‌دونم!

گفتم اصن نمی‌دونم منابع این کنکوری که الان شرکت کردم چیه!

هیچی هم نخوندم! رشته ام هم برقه و کلاً هیچ ربطی به کامپیوتر و پزشکی ندارم

بیچاره قیافه اش دیدنی بود 


ساعت 3

45 تا سوال اولش که زبان C , پاسکال و یه مشت کد بود که هیچی!

از سوال 46 شروع کردم دیدم پزشکیه, اونا هم هیچی,

ولی برای حفظ آبرو پنج شش تاشو زدم

ریاضی‌شم در حد 100 زدم

حس می‌کنم ریاضیش انقدر آسون بود که داشتن به شعورم توهین می‌کردن

برگشتم سراغ سوالای برنامه نویسی و کد و اینا و چندتام از اونا زدم


بعدش دیدم نگار مدل نشستنش رو عوض کرد! چنان که گویی میخواد بهم تقلب بده

منم چشامو درویش کرد که در دیزی بازه, حیای گربه کجا رفته و 

بعدش دیدم نه آقا, قشنگ برگه رو گرفته بالا که ببینم

نفهمیدم فازش چیه

حس می‌کردم میخواد یه چیزیو ببینم!


ساعت 5

رفتم سراغ سوالای زبان که بد نبود و برگشتم یه دور همه چیو مرور کردم و 

نگار برگه شو داد به مراقب جلسه و رفت!

هنوز یه ربع بیست دیقه از وقت آزمون مونده بود

منم بلند شدم برگه مو بدم که دیدم اون دختره که ضریب ریاضیو پرسیده بود ازم تقلب میخواد

ندادم! 


علاوه بر پاسخنامه دفترچه سوالارم گرفتن 

آخه دیروز دفترچه سوالای مهندسی پزشکیو نگرفتن

نیست که فکر میکردم دفترچه دست خودم میمونه, مرتب و منظم و تر و تمیز نوشته بودم

خلاصه ناراحت شدم که دفترچه رو گرفتن!


اومدم بیرون دیدم نگار یه جوریه! چنان که گویی سوتی داده باشه

پرسیدم چی شده؟

گفت پایین دفترچه سوالا نوشتم "نسرین بیا 5 بریم" هی گرفتم سمتت که بخونی نخوندی

بعدشم نوشتم که نسرین من میرم و بازم گرفتم سمتت که بخونی و ندیدی

من: خب؟

نگار: هیچی دیگه, برگه سوالارو گرفتن, الان چک کنن, فکر می‌کنن تقلب می‌کردیم

من: بی خیال! فکرشم نکن بابا کی حوصله داره دفترچه هارو چک کنه 


بعدشم رفتیم انقلاب و شیرینی فرانسه و 

به مناسبت تولدمون نگار منو, من نگارو مهمون کردم و

مامان نگار زنگ زده بود, از این سوالا که چه طوری و چه خبر و کجایی

تعریف از خود نباشه ها, حمل بر خودستایی هم نشه,

از کرامات شیخ همین بس که مامان نگار به نگار میگه وقتی با نسرینی خیالم راحته!

اتفاقاً مامان منم همینو میگه!

ینی وقتی با نگارم خیالش راحته! 

اردیبهشت هم تموم شد



لینک این عکسارو یکی از خواننده ها کامنت گذاشته بود, ولی خودشو معرفی نکرد

منم بهش رمز ندادم! 



موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۹:۲۷
شباهنگ

19- دقایقی پس از کنکور مهندسی پزشکی

چهارشنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۸:۰۱ ب.ظ

بدترین صحنه ای که آدم بعد از کنکورش میتونه ببینه اینه که 

یه معتاد داره صندوق صدقه رو میشکنه و هیشکی هیچی نمی‌گه! (نزدیک دانشگاه تهران)


من و نگار و آش شعله قلم‌کار 

با سابقه‌ای که دارم همچین حرکتی از من بعید بود که بیرون آش بخورم! 



دوستانی دارم, بهتر از آب روان!

خدا حفظشون کنه برام! 






این مهدی ه

90 ای!

منم 89 ام!

داره اشکال درسی منو جواب میده

منم دارم عکس می‌گیرم

اونجا هم دانشگاهه

اون کتابی هم که دستشه کتاب مهندسی پزشکی الهامه

الهام کتابشو داده به من

الهام 88 ایه, الان ارشده!

اینکه چرا مهدی همچین لباسی پوشیده بمونه برای بعد...

الان باید برم کنکور انفورماتیک پزشکی رو بخونم

فردا بازم کنکور دارم 


+ امروز پریسا شوهرشو ادد کرد تو گروه وایبر و تلگرام فک و فامیل

مدیونید اگه فکر کنید حسودیم شد 

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۰:۰۱
شباهنگ

18- وزیر, وُزَرا!

سه شنبه, ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۶:۳۸ ب.ظ

همین الان رسیدم خوابگاه, داشتم ناهار می‌خوردم که بعدش نماز ظهر و عصرمو بخونم و

خلاصه های کنکورو مرور کنم

که از دفتر نظارت زنگ زدن که ده دقیقه دیگه میخوان بیان برای بازدید

کی؟

رؤسای دانشگاه و مسئولین!

گفتیم اونا که تازه اومده بودن

گفتن این دفعه وزرا هم میان!

از اونجایی که رؤسای دانشگاه اساتید برقن و مژده هم برقیه و 

استاد من استاد مژده هم هست و بحث آبرو و از این صوبتا 

با این تفاسیر بیچاره الان داره در و دیوارو جارو می‌کنه و

منم در حال بشور بسابم

فکر کنم سری بعدم از بیت رهبری بیان برای بازدید!

خلاصه خوبی بدی از ما دیدین حلالمون کنید

پنج دقیقه دیگه میرسن

+ فردا کنکور دارم 

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۸:۳۸
شباهنگ

16- إنّی أعوذ بک من علم لا ینفع

دوشنبه, ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۱۰:۱۶ ب.ظ

به مرحله ای رسیدم که همه‌اش دارم از خودم می‌پرسم "خب که چی!"

ینی رسماً دارم هر چی خوندم و نخوندم رو بالا میارم!

کمتر از 48 ساعت دیگه کنکور دارم و از زمین و زمان داره برام می‌باره!

چیش بماند

حالا تو این گیر و دار, وقتی یکی مودمشو میاره براش ریست کنم

ریستااااااااا! در این حد که چوب کبریت بکنی تو اون سوراخ مودم!

وقتی یکی لپ‌تاپشو میاره یه چیزی نصب کنم

یا یه مشکلی داره مثل وصل نشدن به اینترنت و بالا نیومدن ویندوز و ویروس و

وقتی هر کی با هر مشکلی میره دفتر نظارت خوابگاه و مستقیم می‌فرستنش واحد 144

وقتی تو همچین شرایطی ملت آوار میشن رو سرم, راستش از کوره درمیرم

شاید یه کم عصبی بشم, ولی به روی خودم نمیارم

کاملاً واضحه که وظیفه ام نیست و دارم لطف می‌کنم

ولی بعضی وقتا به این فکر می‌کنم که خب خداروشکر که حداقل همین یه کارو بلدم

همین یه کارم مفیده

همین که می‌تونم یه گره, و لو کوچیک از کار مردم باز کنم

علم ینفع


یه خانوم مسن, فکر کنم یکی از مستخدمای دانشگاه بود, 

گوشیش از اینایی بود که چراغ قوه هم نداشت, حواسش نبوده ظاهراً, 

دستش میخوره به تنظیمات نور صفحه نمایش و خلاصه تاریک میشه

دم در دانشگاه گوشیشو نشونم داد گفت ببین میتونی درستش کنی؟

وقتی روشنایی صفحه نمایشو بیشتر کردم, حس کردم دارم آپولو هوا می‌کنم

لابد پیش خودش فکر می‌کرد این دختره چه قدر خفنه!


بعضی وقتا که میرم مسجد نزدیک خونه مامان بزرگم اینا, اونجام از این کارا زیاد می‌کنم

پیرزنا موبایلاشونو میارن درستش کنم

یکی میگه یه کاری کن وقتی یکو میزنم دخترمو بگیره, دو خونه پسرمو بگیره, سه نوه مو!

یکی میگه زنگشو درست کن

رنگشو عوض کن, فلان چیزو بیشتر کن, فلان چیزو کمتر کن...


عصر آرزو زنگ زده بود می‌گفت از صبح نمی‌تونم وصل شم اینترنت چی کار کنم؟

یه چند تا راه حل گفتم و چند دیقه پیش زنگ زده بود برای تشکر!

می‌گفت درست شد


بعد از مدت ها حس کردم خوشحالم!

پ.ن: قرار بود برای جشن هفته‌ی خوابگاه ها کلیپ درست کنم, هر چی فیلم و عکس و خاطره داشتم از خوابگاه و به کمک هر چی آهنگ دالامدیمبولی که تو فولدرم بود, یه کلیپ 15 دیقه ای درست کردم به غایت جلف!

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۲:۱۶
شباهنگ

باورم نمیشه من هنوز نت دارم!!!

ولی خب نکته اینجاست که برای یکشنبه تمرین داریم و من اون موقع نت ندارم 


داشتم فصل 7 (بخش تنفس) کتاب فیزیک پزشکی رو می‌خوندم, 

یهو همچین بی هوا با ذوق زایدالوصفی گفتم بچه هااااااااااااا 

من بالاخره فهمیدم این ناف به چه دردی می‌خوره!


زهرا در حالی که چمدونشو جمع میکرد بره خونه شون: به چه دردی میخوره؟

من: برای نفس کشیدن جنینه! شش های جنین به نافش وصله و این جوری نفس می‌کشه

مژده: خب چه جوری؟

من: نمی‌دونم دقیق! احتمالاً ناف بچه به ناف مامانش وصله 

بعدش هوا از تو ناف مامانش میره تو ناف بچه و 

بعدش میره توی شش های بچه یا همون جنین!


زهرا: خب پس چرا آقایون هم ناف دارن!؟

من: نمی‌دونم راستش! آهان, ببین آقایونم یه زمانی جنین بودن دیگه! 

اونا اون موقع این نافو لازم داشتن


مژده: اون وقت اگه مامانه لباس کلفت بپوشه و دستشو بذاره جلوی ناف خودش, 

هوا به شش های بچه نمیرسه و خفه میشه؟

من: آره دیگه! میمیره! نمی‌دونمااااااااا! شایدم نمیره! 

حالا بذار این فصلو تا آخر بخونم, شاید چیزای بیشتری در مورد ناف دستگیرم شد


پ.ن: ینی من این قابلیتو دارم که جامعه پزشکی رو متحول کنم!

یاد این جکه افتادم که یارو از معلمش میپرسه چرا ما ریاضی می‌خونیم؟

اونم میگه برا نجات جون آدما!

شاگرده میپرسه چه ربطی داره؟

معلمم میگه برای اینکه امثال تو نرن دانشکده پزشکی 


موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۳:۵۲
شباهنگ

11- خوابگاه اطلاعیه زده که اینترنت یکی دو روز قطعه

جمعه, ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۵:۳۶ ق.ظ

با سلام 

بابا میگه فقط تهران!

کلی روضه خوندم براش ولی حتی اصفهانم نه

حتی ارومیه و اردبیل و بقیه شهرهای همسایه هم نه!

تبریزم که زبانشناسی نداره!

برای مهندسی پزشکی هم فقط تبریز و تهران 

و تاکید ویژه داره بر کار و رشد و پیشرفت و اینکه آینده شغلی داشته باشه 

و مدرکت از یه جای خوب باشه و دارقوزآباد و چالقوز شایدم چارقوزآباد نباشه


ولی به قول یکی از دوستان, دختر که قرار نیست نون دربیاره شکم اهل و عیالشو سیر کنه, 

اتفاقاً ایشون ینی همین یکی از دوستان که اینو گفته, جزو همین قشر زحمت کشن 

که قراره نون دربیارن شکم زن و بچه‌شونو سیر کنن

و جالبه یکی از دوستام دقیقاً سر همین موضوع از نامزدش جدا شد!

پسره گفته بود تو هم کار کن کمک خرجم باشی و شرایط اقتصادی جامعه بده و از این صوبتا

دوستمم گفته مگه وظیفه تو نیست نون دربیاری؟ من چرا کار کنم و خلاصه الان جدا شدن!

و خب الان دقیقاً سوالم اینه که دوستم این مدرکو میخواد بذاره در کوزه آبشو بخوره؟!

اصن چرا درس می‌خونیم؟

چرا درس می‌خونم؟

چرا درس می‌خونید؟

اصن درس چیه؟


با این شرایط رشته های برقو بی‌خیال شدم, چون نمی‌خوام دارقوزآباد و چالقوزآباد و اینا قبول شم, اگه زبونم لال روم به دیوار! زبان‌شناسی هم قبول نشم و مهندسی پزشکی هم قبول نشم, امسال دوباره کنکور زبانشناسی و مهندسی پزشکی و برق ثبت نام می‌کنم!




یادآوری: امید و محمدرضا دانشجویان سال اول آی تی و مکانیک اند!

امید داداشمه, محمدرضا و پریسا هم محصولات مشترک پسرعمه و دخترعموی بابا


موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۵:۳۶
شباهنگ

8- کارنامه اولیه آزمون تحصیلات تکمیلی سال 1394

سه شنبه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۹:۱۷ ب.ظ

با سپاس بیکران به درگاه ایزد منان و ضمن آرزوی توفیق الهی برای تمامی پویندگان عرصه علم و امید سربلندی برای داوطلبان عزیزی چون خودم و با سلام خدمت خوانندگان عزیز به اطلاع می‌رساند:

برای این درس واژه گزینی و اصطلاح شناسی, حتی یه کتاب هم نخوندم! اصن نمی‌دونستم چیه! امسالم اولین سالی بود که از این درس سوال میدادن و نمونه سوال نداشتم براش! با این همه 40 درصد زدم!

اون وقت این الکمغ لعنتی منفی 22 درصد :دی

برق که هیچی!  رتبه ام در قالب کلمات نمی‌گنجه! ولی دارم وسوسه میشم کنکور هفته بعدو بی خیال شم و برم سراغ زبان‌شناسی (شریف, شهید بهشتی, علامه طباطبایی, یا دانشگاه تهران)

ولی خب, یه هفته دیگه هم به تلاشم ادامه میدم ببینم نتیجه مهندسی پزشکی و انفورماتیک پزشکی چی میشه, ایشالا هر چی صلاحه!

چهارشنبه و پنجشنبه هفته بعدی کنکور مهندسی پزشکی و انفورماتیک پزشکی دارم!


امید میگه 5 سال برق خوندی, هیچی! دو هفته زبانشناسی خوندی, 29 شدی 



موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۱:۱۷
شباهنگ