شباهنگ

ماییم و سینه‌ای که در آن ماجرای توست
شباهنگ

اصول و ضوابط کامنت‌گذاری در این وبلاگ:
۱. هر پستی کامنت‌هاش باز بود، مختارید که کامنت بذارید یا نذارید، عمومی و خصوصیش دیگه بستگی به میل خودتون داره. ولی اگه خصوصی کامنت گذاشتید برای دریافت پاسخ حتماً آدرس وبلاگتونم بذارید‌.
۲. هر پستی کامنتش بسته بود، ینی ترجیح دادم عمومی و جلوی جمع راجع به اون موضوع کامنت نذارید. اما می‌تونید به‌صورت خصوصی حرفتونو بگید یا نگید. بازم بستگی به میل خودتون داره. ولی اگه خصوصی کامنت گذاشتید برای دریافت پاسخ حتماً آدرس وبلاگتونم بذارید‌.
۳. مورد دوم، شامل پست‌هایی که کامنتشون باز بوده و بعد از مدتی کامنتشونو غیرفعال کردم و بستم هم میشه. ینی بازم می‌تونید به‌صورت خصوصی حرفتونو بگید یا نگید. بستگی به میل خودتون داره. ولی اگه خصوصی کامنت گذاشتید برای دریافت پاسخ حتماً آدرس وبلاگتونم بذارید‌.
۴. هر جا دیدید یه ستاره کنار شمارۀ پست یا کنار شمارۀ بخشی از پست گذاشتم، ینی اون پست یا اون بند رو برای خودم نوشتم و دوست ندارم با شما راجع بهش صحبت کنم و دوست ندارم به هیچ طریقی کامنت بذارید.

۵۹ مطلب با موضوع «پروژه‌های شباهنگ» ثبت شده است

1182- از مهارت‌هایمان بگوییم

يكشنبه, ۲۴ دی ۱۳۹۶، ۱۱:۱۷ ق.ظ

اون آزمون استخدامی دانش‌بنیان یادتونه؟ اول یه پیش‌آزمون گرفتن که با شخصیتمون بیشتر آشنا بشن. شدن. بعد یه آزمون شخصیت‌شناسی پنج‌ساعته گرفتن و بیشتر تر آشنا شدن. به همین سوی چراغ مودمون که البته چند ماهه خاموشه و بسته می‌خریم همه‌مون، پنج ساعت همین جوری چارزانو وسط پذیرایی نشسته بودم و لپ‌تاپ جلوم بود و داشتم سوالاشونو جواب می‌دادم. فکر کنم پونصد تا تست بود. بل بیشتر. سوالاشون اینجوری بود که مثلاً فرض کنید تو اداره یا شرکت تو یه جلسه نشستید و دست یکی می‌خوره و چای یا قهوه یا حالا هر چی که براتون آوردن کوفت کنین می‌ریزه روی لباستون. واکنشون چیه؟ روز اول کاری چی می‌پوشین؟ خواستین رئیستونو ببینین کجا خفتش می‌کنین و از این سوالا. چند تا؟ گفتم که. پونصد تا؛ بل بیشتر. یه آزمون عمومی و اختصاصی هم در راستای شغلی که انتخاب کرده بودیم ازمون گرفتن. تو درسای عمومی کمتر از همه درصد ادبیاتم بود. چرا؟ بی‌شعورا فقط سوال املا داده بودن. از کجا؟ از آثار مصنوع و متکلف قرن چهار و پنج هجری. بعد فکر کن ریاضی و کامپیوتر و زبان هم عمومی محسوب میشه برای اینا. درصدای اختصاصیم خوب نبود. چرا؟ چون کتابایی که باید می‌خوندمو پیدا نکردم بخونم و اصن فرصتشو نداشتم بخونم و با اطلاعات عمومی‌م جلو رفتم. بعد الان نتایج اومده و دعوت به مصاحبه شدم. کِی؟ اسفند. اگه شانس منه که روز و ساعتِ کنکورم. کجا؟ هم تهران، هم تبریز. قراره برم؟ رفتنشو که میرم؛ ولی خب وقتی معلوم نیست دکترا کجا قراره قبول شم و اصن قبول میشم یا نه، کار هم رو هواست دیگه. از اولشم رو هوا بود البته. میرم که ببینم چه جوریه و چیا می‌پرسن. یه فایل 19 صفحه‌ای هم برای هر کی فرستادن که توش در مورد شخصیت و صفات کلیدی هر کی نوشته. از اینا که میگن ISTJ هستی و فلان و بهمان. بعد یه سری پیشنهاد هم در راستای بهبود شخصیت آدم دادن به آدم. برای من اینا رو پیشنهاد دادن:



آزمونِ DISC حرف اول این چهار رفتاره: Dominance (برتری‌طلبی)، Influence (تاثیرگذاری)، Steadiness (ثبات) و Compliance (تطابق)‌. حالا چرا پست گذاشتم و مصدع اوقاتتون شدم؟ والا پیام دادن که خواهشمند است کلیه داوطلبان (اعم از کسانی که به مصاحبه دعوت شده‌اند، افرادی که رزرو شده‌اند و همچنین افرادی که به مصاحبه دعوت نگردیده‌اند) از منوی سمت راست صفحه کاربری، وارد قسمت "مهارت‌ها" شوند و کلیه توانمندی‌های خود شامل توانایی‌های عمومی و تخصصی، نرم‌افزارهای عمومی و تخصصی، دانش‌های فنی، مهارت‌های فردی و اجتماعی، ابزارهای مربوط به شغل و... را در آن قسمت وارد نمایند. و من چند روزه هر چی فکر می‌کنم مهارتی جز کشتنِ سوسک به ذهنم نمی‌رسه.

۴۷ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۶ ، ۱۱:۱۷
شباهنگ

دیشب وقتی دوی نصف شب خسته از مراسم جوج و نوشابه برگشتیم و ملت رفتن بخوابن و من معصومانه لپ‌تاپمو روشن کردم که تا صبح کارامو تکمیل کنم و تحویل بدم دلم برای خودم سوخت.

یه مشکلی هم برام پیش اومده بود که گفتن با دوغ حل میشه و من نمی‌دونستم نسکافه بخورم که بیدار بمونم یا دوغ بخورم که اون مشکله حل شه. 

مسلمان نشنود، کافر نبیند.


۱۶ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۳۳
شباهنگ

934- عکسُل، دوستان، دوستان، عکسُل

جمعه, ۱ مرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۵۰ ق.ظ


با اینا تابستونو سرمی‌کنم؛ با اینا خستگی‌مو درمی‌کنم.

فکر کنم از وقتی وارد این پروژه شدم، تا حالا دو هزار صفحه ویرایش کردم و الان به درجه‌ای از جنون رسیدم که زیرنویس شبکه‌های خبری و تیتراژ سریالارم با دقت می‌خونم ببینم یه موقع غلطی چیزی توشون نباشه و خدا به داد پستاتون برسه.

هنوز کارم با رئیس شماره‌ی یک تموم نشده، رئیس شماره‌ی دو پیام داده و پیشنهاد کار جدید داده. شماره‌ی دو همونه که استاد دانشگاه سابقم بود و شرکتشون روبه‌روی دانشگاه سابقم بود و پارسال یه ماه رفتم برای نرم‌افزار تبدیل گفتار به نوشتار، روی سیگنالای صوتی کار کردم. روی تگِ اسماشون کلیک کنید یادتون میاد.

هیچی دیگه! از او به یک اشارت و از من به سر دویدن! بهش گفتم تهران نیستم و فایلا رو میل کنن و گفت ایرادی نداره. کی گفت ایرادی نداره؟ همون کسی که نمی‌ذاشت فایلا رو از شرکت ببرم بیرون و می‌گفت همین جا انجام بده. الان می‌خواد ایمیل کنه. پارسال همین رئیس شماره‌ی دو، گفت بیا آوانویسی‌شونم خودت انجام بده و خب اون موقع درس آواشناسیو پاس نکرده بودم و فرق غ و گ و ق رو نمی‌دونستم (الانم نمی‌دونم :دی) ولی خب اون موقع هیچی از آواشناسی حالیم نبود و قبول نکردم و با اینکه چند تا فایل آموزشی فرستاد، بازم گفتم تجربه‌شو ندارم و بهتره بسپرن به یکی دیگه.

این خیلی خوبه که وقتی یه کاریو بلد نیستیم، بگیم نمی‌تونیم و بلد نیستیم.

این متنایی که ویرایش می‌کنم شخصی نیست و پیکره است؛ ینی نمی‌دونم مال کیه و مهم اینه که متن باشه فقط. ولی این متنا، متن پایان‌نامه‌های ارشد و دکتریه و این همه غلط املایی و ویرایشی مایه‌ی تاسفه. کی به اینا مدرک داده آخه!!! جا داره یادی بکنم از دکتر ش. یکی از اساتید دانشگاه سابقم که به بود و نبود ویرگول‌های متنِ یه گزارش کار ساده‌ی کارشناسی هم گیر می‌داد. به ایشونم میگن استاد، به اینایی که حال ندارن پایان‌نامه‌ی دانشجوشونو بخونن و نخونده بیستشونو رد می‌کنن هم میگن استاد. به خدا قلبم تیر می‌کشه.... دیروز داداشم کلاس داشت (دو تا از درساشو ترم تابستونی برداشته) رفته یه ساعت بعد برگشته. می‌پرسم چی شد؟ میگه استاد ماژیک نداشت، بچه‌ها گفتن بریم خونه‌مون؟ اونم گفت آره. اون وقت دارم به نُهِ شب‌هایی فکر می‌کنم که می‌موندیم دانشگاه برای کلاس جبرانی و دیر برمی‌گشتیم خوابگاه و یه ساعت باید با نگهبان کل کل می‌کردیم که کدوم گوری بودیم؟ دارم به دانشجویی فکر می‌کنم که صبح نمیره سر جلسه‌ی امتحان و درسه خود به خود براش حذف میشه و اون وقت ما باید با چار تا شاهد عادل و بالغ و سند و مدرکِ محکمه‌پسند از استاد درس و استاد راهنما و رئیس دانشکده و رئیس دانشگاه و مسئول مرکز مشاوره‌ی مشکلات اعصاب و روان و امام جماعت محله‌مون امضا می‌گرفتیم که می‌خوایم درسو حذف کنیم. اعصاب معصاب یُخ! چگونه فریادت نزنم؟ چرا دم از یادت نزنم؟

خدایی حاضرو با ظ بنویسین، اشکالی نداره؛ ولی خب عکسُل؟!!!


۷۵ نظر موافقین ۸ مخالفین ۱ ۰۱ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۵۰
شباهنگ

امشب از اون شبایی بود که منتظر بودم عاطفه زودتر از من خوابش بگیره و بره بالا بخوابه و من این پایین یه کم راه برم و فکر کنم. فکر کنم به بی‌مسئولیتی و بی‌لیاقتی کسی که اسمشو گذاشته مدیر و در واقع این منم که دارم کارای اونو انجام میدم و سه ماه تموم پروژه رو به معنای واقعی کلمه ول کرده بود به امان خدا و منو دست تنها گذاشته بود و بعد سه ماه وقتی دید داده‌ها بر اساس پروتکلش آماده است برگشت و انگار نه انگار که تو این سه ماه وقتی بهش پیام می‌دادم که فلان کارو چی کار کنم می‌گفت من استعفا دادم و به من ربطی نداره. به اینکه ناظر پروژه کسیه که ملت از خداشونه باهاش کار کنن و به اینکه عطای این ناظرِ عزیز رو به لقای مدیر بی‌شعورش ببخشم و تسویه حساب کنم، یا بمونم و حرص بخورم و امیدوار باشم که این رزومه یه روزی یه جایی به دردم خواهد خورد.


پ.ن: وقتی شخص، با علم بر تمام جوانبِ مشکلش نمی‌تونه حلّش کنه، چند درصد احتمال داره راه حلِ ناظر بیرونی که در حد 4 خط در جریانِ اون دغدغه است، به درد بخوره؟ به نظر من کمتر از 1 درصد؛ که اگر اون شخص خودرأی و متکی به خود باشه این درصد کم هم میشه. به بیانی دیگر، شخص با نوشتن معضلات زندگی‌ش تو وبلاگش دنبال راه و چاه و ایده‌های خواننده نیست و هدف از بیان این سطور شاید صرفاً ثبت خاطراتش باشه.

موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۵ ، ۰۱:۰۲
شباهنگ

پ.ن: از سلسله عکس‌هایی که از اردیبهشت تا حالا مجال و حس و حال انتشارش نبود به واقع!

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۵ ، ۲۲:۲۱
شباهنگ


از اونجایی که نمی‌دونستم شهادت رو تسلیت میگن یا تبریک و از اونجایی که کلاً نمی‌دونستم چی بگم و از اونجایی که می‌خواستم متفاوت عمل کرده باشم، به جای تسلیت، یه عکس  و یه جمله از ایشون گذاشتم تو گروه.

+ یادی از گذشته‌ها: deathofstars.blogfa.com/post/582

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۵ ، ۰۸:۳۸
شباهنگ

904- مثل وقتی که رئیس شماره‌ی یک میگه:

يكشنبه, ۶ تیر ۱۳۹۵، ۱۲:۴۸ ب.ظ

موافقین ۱۳ مخالفین ۲ ۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۲:۴۸
شباهنگ

869- حس یه کارخونه‌دار ورشکسته رو دارم به واقع!

سه شنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۵، ۰۶:۲۳ ب.ظ

فکر اینجاشو نکرده بودم که یه وقت ممکنه حقوق خودت و همکارات عقب بیافته هیچ، حقوق دستیاراتم از جیب خودت بدی...

پ.ن: روی سنگ قبر آن بانو بنویسید این سری کامنتاشو به خاطر حجم و فشار کاری و درسی بسته! بنویسید 5 ام که فردای شب قدره امتحان نحو داره، 8 ام جامعه‌شناسی، 9 ام ساخت‌واژه، 12 ام اصطلاح‌شناسی و 14 ام که روزِ قبلِ عید فطره، آواشناسی. بنویسید عید فطر کامنتارو باز می‌کنه! قول می‌ده!!!

موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۵ ، ۱۸:۲۳
شباهنگ

852- از کرامات شیخ ما

يكشنبه, ۲ خرداد ۱۳۹۵، ۰۶:۵۱ ق.ظ

سر صبی داشتم حقوق بچه‌ها رو حساب و کتاب می‌کردم که فلانی فلان تعداد کلمه ویرایش کرده و فلان تعداد کلمه هایلایت و چند صفحه و چند چکیده و از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان که حالم از این همه عدد و رقم غیر رند داشت به هم می‌خورد؛

ملاحظه بفرمایید:

ویرایش‌های فلانی: 29916 کلمه، هایلایت‌های فلانی: 8612 کلمه، هایلایت‌های بهمانی: 21304 کلمه، ویرایش‌های بهمانی: 115713 کلمه، سری اول هایلایت‌های فلانی دوم: 45185 کلمه، سری دوم: 70528 کلمه و تعداد کلمات فایل نیمه‌ی اول: 94730 کلمه و

بعد باید می‌نشستم پای ماشین حساب و ضرب و تقسیم که دستمزد ویرایش‌ها و هایلایت‌ها را جداگانه حساب و کتاب کنم و یادم آمد خودم هم آن اوایل تعدادی چکیده ویرایش نموده بودم؛ فلذا فایل خویش را گشودم که از گوشه‌ی سمت چپ، پایین، تعداد کلماتی را که ویرایش نموده‌ام، یادداشت نمایم و با این صحنه مواجه گشتم:



جوابِ سوال احتمالی: از وایبرم استفاده نمی‌کنم، ولی یه حالت نوستالوژیک داره برام.

۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۵ ، ۰۶:۵۱
شباهنگ

بی مقدمه میرم سر اصل مطلب.

از اونجایی که اردیبهشت ماه و خرداد ماه سرم خیلی شلوغه نمی‌رسم که هم برای درسام وقت بذارم هم برای کارم. لذا امروز طی جلسه‌ای که با رئیس اعظم داشتیم، الهام رو رسماً به عنوان همکار ویرایشی، به گروه معرفی کردم و چون الهام در جریان تصویب پروتکل ویرایشی بود، قرار شد چکیده‌ها رو باهم ویرایش کنیم... ولی

این متن‌های ویرایش شده باید جمله به جمله به سیستم داده بشن و تغییرات، هایلایت بشن. مثل این عکس (کلیک) که جمله‌ی اول ویرایش نشده و جمله‌ی دوم ویرایش شده و هایلایت شده و اون کلمه‌ی تغییر یافته به رنگ قرمز درومده!

تا امروز، خودم هم ویرایش می‌کردم، هم هایلایت؛ ولی دیگه نمی‌تونم و تصمیم گرفتم نیروی کمکی بگیرم! ینی من به شما دو تا فایل ورد میدم، یکیش متن ویرایش شده و یکیش متن ویرایش نشده و شما جملات ویرایش شده رو جمله به جمله بعد از هر نقطه میذارید زیر جمله‌ی ویرایش نشده و همه رو هایلایت زرد می‌کنی و بعدش اون کلمه‌ای که تغییر دادم رنگشو قرمز می‌کنی.

دلیل اینکه از دوستان حقیقی‌م کمک نمی‌گیرم اینه که اونا مثل من دانشجو ان و فصل امتحاناته و فرصت چندانی برای این کار ندارن، ولی اینجا ممکنه کسی که فارغ‌التحصیل شده و فرصت داره باشه و اصن آیا خوندن پستای طویل من مفیدتره یا کار کردن و دستمزد گرفتن؟ :دی

لزومی نداره اهل تهران باشید، ولی ترجیح می‌دم خانم باشید و خواننده خاموش نباشید و تا حدودی بشناسمتون؛ چون برای این داده‌ها تعهد دادم و نمی‌تونم در اختیار هر کسی قرارشون بدم. فکر نمی‌کنم بتونید تو کار ویرایش کمکم کنید چون زمان می‌بره تا با قوانین جدا و پیوسته‌نویسیِ ما که قبل از عید تو گروه تصویب کردیم آشنا بشید و زمانمون هم خیلی کمه و فقط دو ماه فرصت داریم. بنابراین هر کسی با هر مدرک و سن و سالی، کافیه سواد خوندن و نوشتن داشته باشه و کپی پیست و هایلایت بلد باشه تا دست یاری به سمتم دراز کنه و با آغوشی باز بپذیرم. 
من الان 3000 تا چکیده دارم و چکیده‌ها حدوداً 300 کلمه هستن و معمولاً ویرایش متن، به ازای هر کلمه، 4 تومنه ینی 40 ریال! این پروژه، ویرایشش کلمه‌ای 10 تومن و هایلایت چکیده‌ها هر کلمه 5 تومنه! ینی حدوداً 3 هزار تومن برای ویرایش و 1500 برای هایلایت (حدوداً عرض کردم). من و الهام ویرایش‌ها رو انجام میدیم و چون فرصتِ آموزش دادن اصول ویرایش رو ندارم ترجیح می‌دم به جای آموزش ویراستار و بازبینی کارای اونا، خودم این کارو انجام بدم و الان دنبال چند تا آدم باحوصله می‌گردیم که تغییرات منو هایلایت کنه. خودم وقت هایلایت کردن ندارم و بیشتر از 18 ساعت هم نمی‌تونم پای لپ‌تاپ بشینم... خب هر کی می‌تونه یه ندا بده.

و تازه امروز فهمیدم این پروژه‌ای که داریم روش کار می‌کنیم، قبلاً بچه‌های زبان‌شناسی رایانشی و مهندسی کامپیوتر و برق دانشگاه سابقم پروژه‌ی مشابهی در این راستا داشتن و نرم‌افزارشو سال‌ها پیش ارائه دادن و اینی که ما داریم روش کار می‌کنیم یه چیزی فراتر از کار اوناست و یه جورایی ورژن جدیدِ کارشونه.

کامنتا نشون داده نمیشن.

بعداًنوشت: تاکنون شش نفر دست یاری به سمتم دراز کردن و منم به جز یکیشون، بقیه رو با آغوشی باز پذیرفتم... ظرفیت آغوشم داره تموم میشه :)))

بعداًترنوشت: ظرفیت آغوشم تقریباً تموم شد :(

پ.ن: درسته که گفتم کامنتا نشون داده نمیشن، ولی دلم نمیاد کامنتاتونو تایید نکنم... دلم برای کامنتاتون تنگ شده خب... دلم پکید از تنهایی و بی‌کسی و سکوت :( ولی خب برای رعایت حریم خصوصی کامنت اونایی که قراره بهم کمک کنن رو تایید نکردم.

۱۶ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۴:۱۶
شباهنگ

اون روز که با دکتر ب. (رئیس اعظم پروژه) قرار داشتم، به دلایلی یه کم دیر رسیدم سر قرار و

دمِ پله‌های مترو بودم که زنگ زد که خانم فلانی کجا موندی و گفتم چند دیقه‌ی دیگه می‌رسم.

نگهبان دم در ازم کارت خواست و وقتی گفتم با کی قرار دارم کارتمو برگردوند و 

زنگ زد به دکتر و اونم گفت بفرستش بیاد تو

رفتم تو ساختمون و

نگهبان دم آسانسور دوباره ازم کارت خواست و گفتم با فلانی کار دارم و گفت نیست!

گفت نیست!!!

سعی کردم به اعصابم مسلط باشم و با عطوفت و ملایمت گفتم همین چند دیقه پیش خودشون تماس گرفتن و

همین الانم با نگهبان دم در هماهنگ کردم اومدم.


خیلی دلم می‌خواد بدونم اینایی که صاف تو چشای آدم نگاه می‌کنن و دروغ می‌گن راجع به خودشون یا منِ مخاطب چی فکر می‌کنن. من هیچ وقت هیچ اصراری برای شنیدنِ حقیقت نداشتم ولی اگه نمی‌تونی راستشو بگی حداقل دروغ نگو!

دروغگو دشمن خداست.



موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۵ ، ۱۶:۰۷
شباهنگ

787- یادت مرا فراموش

پنجشنبه, ۱۹ فروردين ۱۳۹۵، ۰۸:۳۵ ق.ظ


از عُنفُوان کودکی، ما یه رسمی داشتیم و داریم موسوم به "شب به خیر گفتن" که یه پروسه‌ایه که مسواک که زدی، مامان و باباتو می‌بوسی و میگی شب به خیر و بعدش میری می‌خوابی! و من تاکنون به این رسم پایبند بودم و هستم.

آمّا!

بوس و بغلی بودن از ویژگی‌های بعضی دختراست و صاحبان این ویژگی، انتظار دارن وقتی تولدشونه یا وقتی دلشون می‌گیره و اصن وقتی به هم می‌رسن، همدیگه رو بغل کنن و ببوسن و به قول هویج، من بنده‌ی بغلم غیر بغل هیچ مگوی! (برای مطالعه‌ی بیشتر، ارجاع به این پست و کامنت من و هویج و سایر دوستان)

و من بوس و بغلی نیستم به واقع. و حتی یادمه خوابگاه سابق، تولدم بود و ملت کادوهاشونو که دادن، بهشون گفتم حالا همدیگه رو بغل کنین و بقیه رو به نیت من ماچ کنید و ماچ بقیه رو از طرف من بپذیرید و بی خیال من بشید! و حتی یادمه یکیشون با آغوشی باز اومد سمت من و جاخالی دادم و یکی دیگه رو انداختم تو بغلش :دی

نه که آدم وسواسی باشماااا نه! کلاً این عمل مصافحه و معانقه (دست دادن و بوس و بغل) رو امری نمادین و الکی نمی‌دونم و باید واقعاً دلم هم بخواد که این کارو انجام بدم و از روی تظاهر و عادت نباشه برام.

به عنوان مثال، بیست و اندی ساله که داغِ ماچِ زری خانومو به دلش گذاشتم و هنوزم هر وقت منو می‌بینه میگه تو هیچ وقت بهم بوس ندادی و منم تایید می‌کنم و وی از بزرگان خاندان ماست.

این همه مقدمه‌چینی کردم که فضاسازی کنم برای اصل مطلب و اصل مطلب اینه که از دیشب ذهنم درگیر اینه که...

آقا یه روز (نمی‌دونم کِی و کدوم روز)، یه جایی (یادم نیست کجا)، یه نفر (نمی‌دونم کی) که رژ قرمز به لب داشت یهو اومد منو بغل کرد و از گونه‌ام بوسید و ردِّ رژ لبش روی گونه‌ام موند و از اینکه بالاخره آهویی گریزپای چون منو به دام انداخته بود بسی مشعوف و ذوق‌مند هم شد و منم رفتم جلوی آینه و وقتی قیافه‌مو دیدم خنده‌ام گرفت و دلم هم نیومد صورتمو بشورم و یه چند ساعتی آثارِ جرم! روی گونه‌ام بود و قبل از اینکه برم بشورم گوشیمو دادم دست یکی و یادم نیست کی و ازش خواستم عکسمو بگیره و بعد بشورم (یادمه می‌خواستم برم بیرون و یادم نیست کجا می‌خواستم برم)

خب الان دغدغه‌ام اینه که یادم نیست کی و کِی و کجا با من این کارو کرد! فقط یادمه طرفو اون موقع دوست داشتم و از کارش حس بدی بهم دست نداد. و از اونجایی که بودند آدمایی که دوستشون داشتم و حالا می‌خوام سر به تنشون نباشه و بودند آدمایی که سایه‌شونو با تیر می‌زدم و حالا دوستشون دارم، از این منظر هم نمی‌تونم رد گزینه کنم و طرف رو کشف کنم. و از طرفی یادم نیست کِی بود و کجا بودم که حداقل بفهمم فامیل بود یا دوست! فلذا از دیشب دارم عکسای لپ‌تاپمو شخم می‌زنم چنین عکسی رو پیدا کنم و نمی‌کنم و انقدر به مغزم فشار آوردم که منی که زودتر از یک و دو نمی‌خوابم دیشب ساعت یازده از خستگی بر اثر تحقیق و مکاشفه بی‌هوش شدم. لذا! از خوانندگان محترم وبلاگم خواهشمندم اگه تاکنون چنین خاطره‌ای رو اینجا و علی‌الخصوص تو پستای مخصوص بانوان خوندن بهم اطلاع بدن. که بعید می‌دونم یه همچین چیزیو اینجا نوشته باشم و اتفاقاً آرشیو وبلاگم هم زیر و رو کردم و چه کلیدواژه‌هایی که سرچ نکردم. ولی گشتم نبود... شمام نگردید که نیست... هعی...


موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۱۹ فروردين ۹۵ ، ۰۸:۳۵
شباهنگ

دو تا کتاب بهم عیدی داد و اونی که خودش نوشته بودو برام امضا کرد

یه تقویمم داد و

گز و

چک و

یه کم هم حرف زدیم و

ازش خواستم یکی از دوستامو که لایق‌تر از منه بیارم تو پروژه و چون رشته‌اش مثل خودم برق بود، نمی‌دونستم چه جوری دوستمو توصیف کنم و خواستم بگم ویراستار پستای وبلاگمه و نگفتم. گفتم این دوستم حتی تو اسمس‌ها و موقع چت کردن هم نیم‌فاصله و ویرگول و نقطه ویرگول و علائم نگارشی رو رعایت می‌کنه

موافقت کردن.

اسم چهارراه ولیعصرم عوض شده و الان تئاتر شهر باید صداش کنیم

و اونجایی که سعدی میگه دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست، تا ندانند حریفان که تو منظور منی، عمق فاجعه اینجاست که ممکنه یارو خودشم نفهمه که منظور سعدیه! و برداشتی که از حرف مجتبی ناصری، شاعر بیتی که تو عنوان نوشتم دارم اینه که آدم یه موقع یه چیزی می‌خواد بنویسه یا بگه و چون نمیشه و نمی‌تونه، یه چیز دیگه میگه یا می‌نویسه یا پست میکنه.

رئیسم هم خانومه.


موافقین ۱۵ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۵ ، ۱۲:۴۸
شباهنگ

752- هیچ جا مثل خونه‌ی خود آدم نمیشه

چهارشنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۴، ۰۵:۳۰ ب.ظ

به خانه برگشتیم

با قطار

با نگار

به خاطر سمپاشی خوابگاه باید کمدا و یخچالو کامل تخلیه می‌کردیم و تخت و تشک و پتو و دار و ندارمونو جمع و جور می‌کردیم و وسیله‌هامونو می‌ذاشتیم توی کارتن و چمدون و دوشنبه و سه‌شنبه هم صبح تا عصر کلاس داشتم و خلاصه مصیبتی بود این چند روزی که گذشت.

رئیس شماره2 بالاخره دیروز حقوقمو به حسابم واریز کرد و اگه یادتون باشه قرار بود یکشنبه‌ی هفته‌ی پیش این کارو انجام بده و بماند که چه جوری بنده رو گذاشت لای منگنه که الّا و للّا! که کارارو تا آخر هفته تحویل بده و دو شبانه روز نخوابیدم و دو شبانه روزِ قبلشم که دوشنبه و سه‌شنبه باشه کلاس داشتم و با چه مصیبتی پنج‌شنبه‌ی دو هفته پیش کارا رو تحویل دادم؛ و مصیبت عظمی (بخوانید عُظما) چکیده‌هاییه که باید تا فردا به رئیس شماره1 تحویل بدم.

دیروز، اومدنی (اومدنی قید زمانه، ینی وقتی داشتیم میومدیم تبریز) چمدون نگار خورد به پای یه دختر بچه و دختره گفت آی پام! نگار عذرخواهی کرد و منم عذرخواهی کردم... تو کیفم یه چند تا خوراکی داشتم برای قطار و دختره رو صداش کردم و گفتم خانوم خوشگله؟ ببخشید که چمدونمون خورد به پات و بیسکوییته رو گرفتم سمتش و لبخند زدم و اونم لبخند زد و گفت ممنون خاله! و من بسی بسیار ذوق‌مند شدم (به یاد این پستِ آنا)

من برای شام کتلت داشتم و نگار، الویه

و من برای شام الویه خوردم و نگار کتلت :دی



هم‌قطارانمون دو تا خانوم ارومیه‌ای بودن که داشتن می‌رفتن تبریز برای عروسشون که ساکن خیابان بهار بودن عیدی ببرن. در مورد خیابان بهار از من و نگار پرسیدن و ما نمی‌شناختیم این خیابونو و از اونجایی که ما اسوه (=الگو، نمونه) ی آدرس دادنیم سکوت کردیم و گفتیم نمی‌شناسیم :دی

بعد از شام و نماز هردومون رفتیم تختای بالایی و تا حدودای یازده در مورد خوابگاه و هم‌اتاقیامون حرف زدیم. من و نگار هم‌مدرسه‌ای بودیم و علاوه بر هم‌رشته‌ای، سال اول کارشناسی هم‌اتاقی هم بودیم و الان با اینکه تو یه دانشگاه نیستیم ولی تو یه خوابگاهیم (فکر کنم تا حالا صد بار گفتم اینو!) 

حدودای یازده بالاخره خوابیدیم تاااااااااااااااااااااااااااااااااا نماز صبح.

یه ایستگاهی که نمی‌دونیم کدوم ایستگاه بود نگه داشتن و مسئولین قطار یه چیزی گفتن که متوجه نشدیم و سریع شال و کلاه کردیم برای نماز صبح.

پیاده شدیم و هیشششششششکی پیاده نشده بود و سه تن از مأمورین و مسئولین دم در قطار ایستاده بودن و با دیدن ما گفتن خانوم، کجا؟!!

نگار گفت پیاده شدیم برای نماز صبح دیگه

مسئوله گفت هنوز اذانو نگفتن و برای نماز نگه نداشتیم

سوار شدیم و برگشتیم تو کوپه و گوشیمو چک کردم دیدم ساعت یک و نیمه

ینی تا صبح فقط می‌خندیدیماااااااااااااااااا

دیگه دیدم خوابم نمی‌بره، دیتای گوشیمو روشن کردم تلگراممو چک کنم. 

برای رسیدگی به امور مردمی!

یکی میانترم فیلتر داشت، یکی جزوه می‌خواست، یکی تمرین، یکی نرم‌افزار و 

مثلاً چند روز پیش یه همچین مکالمه‌ای داشتم با یکی از هم‌کلاسیام: (این و این)

و از اونجایی که برای اولین بار، کسی قرار نبود بیاد دنبالم با بابای نگار اومدم خونه.

* * *

چند روز پیش برای یه کاری، خانواده به دو قطعه عکس سه در چهارِ من نیاز داشتن و تازه امروز یهو یادم افتاد و

من خطاب به مامانم: عکسام همه‌شون تهران پیش خودم بودن آخه!!!

مامانم: یکی دو تا عکس تو خونه داشتی و اونا رو دادیم

من: کدوم عکس؟

مامانم: همونا که از رو به رو بودن

من: آهان!!!

نیست که عکسای سه در چهارو معمولاً از پشت و سر و نیمرخ می‌گیریم، همین که مامانم گفت اونایی که از روبه‌رو بودن، من فهمیدم کدوما رو میگه :دی

۴۱ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۱۹ اسفند ۹۴ ، ۱۷:۳۰
شباهنگ

749- خشم رئیس

يكشنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۴، ۰۷:۰۲ ب.ظ


دیروز یکی از اعضا اخراج شد و جناب رئیس به بقیه دستور دادن گروه رو ترک کنیم و منی که تو عمرم هیچ sms و ایمیل و چت و کامنت و پستی رو پاک نکردم و دقیقاً به همین دلیل هنوز وایبر رو لپ‌تاپ و گوشیم نصبه که مکالماتم پاک نشه و تاکید می‌کنم هیچ متنی رو تا حالا و تکرار می‌کنم هیچ sms و ایمیل و چت و کامنت و پستی رو پاک نکردم تاکنون؛ منی که از دفتر نقاشیای قبل از مدرسه تا جزوه‌های ترم پیشمو دارم هنوز و نگهشون داشتم و حتی بسته‌های چیپس و پفکامو!!!، علی‌رغم میل باطنیم (دقت کنید که رغم با "غ" نوشته میشه) مجبور شدم گروه رو حذف کنم و بیام بیرون و خلاصه خعلی حالم گرفته شد زین بابت! 

چند وقت پیش، تو همین گروه کاری:



یادمه اول یا دوم ابتدائی یه درسی داشتیم به اسم جمله‌سازی؛
معلوم نیست چه جوری پاس کردم اون درسو :دی
۳۷ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۴ ، ۱۹:۰۲
شباهنگ

748- به قول اِلانور یه غلط کردم خاصی تو چشامه

يكشنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۴، ۰۱:۳۳ ق.ظ

چگونه نه راه پس داشته باشیم نه راه پیش؟

چگونه مثل خر توی گِل گیر کنیم؟ 

چگونه به غلط کردن بیافتیم؟



و من این ترم 5 تا درس 2 واحدی دارم و به عبارتی 10 واحد

یه مقاله باید بنویسم در مورد زبان و مهاجرت

یه تحقیق میدانی و یه کنفرانس راجع به همین مقوله

و میانترم‌ها و ارائه‌های متعدد برای تک‌تک درس‌ها

و نیز پروپوزال!

+

***

دیروز تو مترو، یه خانومه که واگن بانوان نشسته بود، اومد قسمت آقایون و (من سمت آقایون بودم) گفت مَمَّد پنج تومن بده از این خانومه... متوجه نشدم چی می‌خواست از دست‌فروش مترو بخره (فروشنده، واگن خانوما بود)، ممّد گفت اگه دو تا می‌خری ده تومن بدم و زنه گفت نه یه دونه واسم کافیه. پنج تومنو گرفت و رفت.

و منی که سخته برام صرفِ فعل "نداشتن" و "خواستن"؛ شاید هیچ وقت دلم نمی‌خواست جای زن ممَد بودم. منی که به لطف پدر و مادرم همیشه انقدری داشتم که دستم به جیب خودم باشه و همیشه خودشون بهم دادن قبل از اینکه ازشون بخوام و قبل از اینکه به مرحله‌ی "خواستن" برسم؛

ولی امشب، من، همون منی که وحشت دارم از صرفِ همین فعل خواستن، همون من، امشب غبطه می‌خورم به آرامش زن ممّد که کاش منم هر بار که هوس خرید می‌کردم از ممّد می‌خواستم 5 تومن بهم بده و به جاش هیچ وقت این فشار روحی روانی رو نداشتم، کیفم و جیبم و حسابم خالی بود، اصلاً نبود؛ ولی عوضش سرمو راحت می‌ذاشتم روی بالش و بدون اضطراب و دغدغه‌ی استاد و رئیس و همکار، چند ساعت، فقط چند ساعت بیشتر می‌خوابیدم...

به قول دلنگون: مرد باید مرد باشد و زن باید زن باشد.
موافقین ۲۵ مخالفین ۱ ۱۶ اسفند ۹۴ ، ۰۱:۳۳
شباهنگ

745- فدای سرم

چهارشنبه, ۱۲ اسفند ۱۳۹۴، ۰۸:۴۹ ب.ظ

تابستونِ دو سال پیش، ماه رمضون، یکی دو ماه رفتم یه شرکت مخابراتی تو شهر خودمون برای پاس کردن درسی به نام کارآموزی؛ که به صورت مبسوط در جریان خاطراتش هستید...

عصر که خسته و درب و داغون برمی‌گشتم خونه، خلق و خویی بس نیکو داشتم که در قالب کلمات نمی‌گنجد. ماه رمضونم بود و اصن یه وضعی!!! حتی یادمه یه پست گذاشتم و یه چیزی با این مضمون نوشتم که این آقایونی که میرن سر کار و وقتی برمی‌گردن مدام غر میزنن که خسته‌ایم و هوا گرمه یا سرده یا ترافیکه و اون دسته از عزیزانی که انتظار دارن وقتی میرسن خونه شام یا ناهارشون آماده باشه و یه آبمیوه‌ای، چایی، قهوه‌ای براشون بیارن انتظار به جایی دارن و حق میدم بهشون.

این دو ماهی که اینجا، تهران می‌رفتم سر کار (هنوزم میرم البته؛ ولی خب غیرحضوری) این دو ماهی که گذشت با اون کارآموزی دو سال پیش یه فرقایی داشت و اولین تفاوتش این بود که وقتی خسته و درب و داغون می‌رسیدم خوابگاه کسی نبود نازمو بکشه، غذای آماده جلوم بذاره و بگه خب! تعریف کن ببینم چی شد، چه طور بود...

حوصله و وقت آزاد کافی نه برای خودم داشتم نه دیگران، سر چیزای بی‌خود و بی‌اهمیت با هم‌اتاقیامم بحثم میشد و مکالمات تلفنی‌م با خانواده در حد سلام خوبی خوبم خداحافظ بود و از اینکه کسی یازده به بعد بهم زنگ بزنه ناراحت و گاهی حتی عصبانی می‌شدم و انقدر خسته بودم که به وبلاگم هم نمی‌تونستم پناه بیارم...

دنبال یکی بودم که فقط درکم کنه؛ بفهمه که دیر خوابیدم و کله‌ی سحر رفتم دانشگاه و از اونجا سر کار و شاید حتی ناهار هم نخوردم؛ یه موقع نایِ خرید کردن نداشتم؛ اگر هم خرید می‌کردم نایِ غذا درست کردن نبود و اگر هم درست می‌کردم از شدت خستگی نای خوردنشو نداشتم.

موقع ثبت نام هم نرفته بودم سراغ کارای اداری برای گرفتن غذای خوابگاه و به مامانم هم گفته بودم غذا نفرسته و غذا نیارم و خودم درست کنم و خلاصه دهنم سرویسِ سرویس بود به واقع!!! سیستم خوابگاه این جوریه که غذاهارو می‌ریزن تو ظرف یه بار مصرف و میارن میذارن رو یه میز کنار پله‌ها و ملت میرن برمی‌دارن و البته ممکنه به سرقت هم بره حتی!

هر از گاهی تنها برمی‌گشتم خوابگاه و هر از گاهی با نگار. ینی روزایی که والیبال داشت و شریف بود باهم برمی‌گشتیم؛ چند وقت پیش نگار یه سر رفت تبریز و وقتی برگشت خوابگاه از خونه‌شون غذا آورده بود. برگشتنی (ینی وقتی داشتیم برمی‌گشتیم خوابگاه) نگار غذاشو از رو اون میز کنار پله‌ها برداشت و گفت از خونه غذا آوردم و نمی‌خوامش و بمونه برای یکی که غذا نداره...

شام، عدس پلو بود و منم عدس پلو دوست ندارم :دی ازش گرفتم و گفتم ینی الان از من مستحق‌تر هم هست مگه؟ 

روز بعد، ینی شب بعد قیمه بود و من قیمه هم دوست ندارم، ینی کلاً حبوبات دوست ندارم. اون شبم قیمه رو آورد داد بهم و گفت من بازم غذا دارم و نمیخوام. یه کم خورشت درست کردم و برنجشو خوردم و قیمه‌هه موند (چون لپه هم دوست ندارم) و دو روز بعد برنج درست کردم و قیمه رو هم خوردم :دی

ناگفته نماند که برنج هم دوست ندارم حتی!

هفته‌ی بعد افتادم رو غلطک و روال کار اومد دستم؛ ولی با شروع شدن ترم جدید و کلاسام، بازم عنان کارو از دست دادم و اون هفته هم نسیم غذاهاشو باهام نصف می‌کرد ولی خب معده‌ام اصن با غذای خوابگاه سازگار نیست و نبود و نخواهد بود.


صبح لباسامو انداختم تو لباسشویی و اومدم رو تختم دراز کشیدم و به این فکر می‌کردم که خب یکی باید باشه که الان بره یه کیلو اسفناج و قارچ و یه کم سیب‌زمینی و هویج و ماست و شیر و کاهو و کلم و یه چند کیلو میوه بگیره و به واقع نایِ از تخت پایین اومدنو نداشتم و دل‌پیچه و دل‌درد چنان بر من مستولی شده بود که دعوت دخترخاله‌ی بابا به صرف ناهار و حتی شام رو رد کرده بودم و کماکان به این فکر می‌کردم که چرا کسی نیست بره یه کیلو اسفناج و قارچ و یه کم سیب‌زمینی و هویج و ماست و شیر و کاهو و کلم و یه چند کیلو میوه برام بگیره

برای تلطیف فضای ذهنم بلند شدم موهامو شونه کنم و نگارو تو راه‌پله‌ها دیدم که داشت می‌رفت ناهارشو بگیره

برگشت و ظرفو گرفت سمت من و گفت من امروز نمی‌تونم ناهار بخورم؛ روزه‌ام :)

دوباره اومدم رو تختم دراز کشیدم و به این فکر کردم که درسته که کسی نیست بره برام یه کیلو اسفناج و قارچ و یه کم سیب‌زمینی و هویج و ماست و شیر و کاهو و کلم و یه چند کیلو میوه بگیره، ولی خب یکی هست که دوست دارم برای افطار مهمونش کنم :)

بلند شدم رفتم خرید


+ یادی از گذشته‌ها (روز اول ترم اول ارشد)

+ دیالوگ من و مامان (فقط خانوما میتونن بخونن و رمزش مدل ساعتمه)

۵۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۴۹
شباهنگ

734- به واقع!

جمعه, ۷ اسفند ۱۳۹۴، ۰۹:۲۷ ب.ظ


پریروز آخرین روزِ کاری من بود؛ و پروژه‌ی فوق سرّی تبدیل گفتار به نوشتار پس از یک و نیم ماه سر و کله زدن با سیگنال و نویز و صدا، به فرجام رسید و مهرم را حلال نموده و جانم را آزاد کردم. حقوقم هم قراره یکشنبه واریز بشه؛ به محض دریافت sms حتماً به سمع و نظرتون می‌رسونم!

و چون پریروز یادم رفته بود موقع تحویل دیتا، موس‌شون رو بهشون پس بدم، مجبور شدم دیروز هم یه سر برم شرکت و پس از عودت دادن موس (عودت ینی بازگرداندن) با الهامِ عزیز (که مترو شریف باهم قرار داشتیم) راهیِ دانشگاه که روبه‌روی شرکت مذکور بود شدیم و علی‌رغم بی‌اعصابی نگهبانِ درِ انرژی و راه‌ندادنمان، به لبخند و شادی‌مان ادامه دادیم و روی به سوی درِ تربیت نهادیم و اون در هم بسته بود و درِ صنایع هم بسته بود و بعد از سه پی دوم (270 درجه) طواف دانشگاه مذکور، از درِ آزادی داخل شدیم و رفتیم مسجد یا همون حوزه و نشستیم پای منبر و اونایی که میگن حوزه‌ی فلان دانشگاه بهتره یا بدتره، عرضم به حضور انور خودم و خودت و خودمون که هدف من استشمام اکسیژن همون دانشگاه سابقمه! وگرنه مغزمو که خر گاز نگرفته شش سال برم پای منبر یه دانشگاه دیگه!
والا!!!
ولی کلاساش خیلی باحال بود؛ فرش داشت و باید کفشاتو درمی‌آوردی و لازمه اعتراف کنم من واقعاً اعصاب پای منبر نشستنو ندارم! اگه مباحثه باشه اوکی‌ام؛ ولی مخاطب بودن برای یه متکلم وحده رو نمی‌تونم تحمل کنم و حالا اگه متکلم مذکور کسی مثل آقای قرائتی باشه خوبه، ولی کسی که هر دو جمله یه بار میگه "مثلاً" و "به اصطلاح"، رو اعصابمه به واقع! و خب یه رمان با خودم برده بودم برای یه همچین موقعیت احتمالی! و کامنت‌ها عمداً و نه سهواً برای این موضوع خاص بسته است. (ینی یه جورایی راستش ضمن تقدیر و تشکر بابت وقتی که گذاشتید برای خوندن این سطور بی سر و ته، عارضم به حضورتون که این پستو برای خودم نوشتم و وقتی برای خودم می‌نویسم کامنتا بسته است به واقع)


موافقین ۱۱ مخالفین ۱ ۰۷ اسفند ۹۴ ، ۲۱:۲۷
شباهنگ

719- یه شب از همه چی به خدا گله کرد

پنجشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۴، ۰۹:۱۵ ب.ظ

یه دوستی داشتم (دارم) که چون خانواده‌اش به دلایل ناهم‌کفو بودن به خواستگارش جواب رد داده بودن،

یارو تهدیدش می‌کرد (می‌کنه) که یا جواب مثبت بدین

یا تلگرامتو حذف کن و با هم‌کلاسیات (تو گروه درسی) حرف نزن

یا به خانواده‌ات میگم که قبل و در حین فرایند خواستگاری (چند سال پیش) با من رابطه‌ی sms ای داشتی


به دوستم گفتم خب بگه! اصن قبل از اینکه اون بگه خودت به خانواده‌ات بگو

گفت نمیشه! تو شهر ما همچین روابطی تعریف نشده و درست نیست

گفتم خب به تحصیل‌کرده‌ترین فرد فامیل بگو و کمک بگیر ازشون!

آخه رابطه‌ی sms ای هم ترس داره مگه؟!!! اصن بگو این پسره داره اذیتم می‌کنه


گفت اگه بگم اذیتم می‌کنه پدر و برادرم تفنگشونو برمی‌دارن میرن پسره رو سر به نیست می‌کنن

(ظاهراً تفنگ داشتن تو شهر اینا طبیعیه و دوستم می‌گفت تفنگمونو تو اتاق خودم قایم کردیم)

و تهدیدات این بشرِ لایعقل! نه تنها رو اعصاب دوستم، بلکه رو اعصاب منم بود!


خب این بنده خدا مجبور شد یکی از پیشنهادات پسره که حذف تلگرام بود رو انجام بده

و از اینایی هم نبود که بره یه خط دیگه بگیره و دوباره تلگرام داشته باشه

اصن این دوستم سالانه یک ساعت هم پای نت نیست و فضای مجازی نمی‌دونه چیه به واقع

علی ایُ حال! تلگرامشو حذف کرد و منو ادد کرد تو گروه درسی‌شون و

حالا من بیشتر از این دوستم در جریان اتفاقات کلاسشونم و

یه عضوی از کلاسشونم به واقع!

نشون به این نشون که یه بار استادشون سر کلاس می‌پرسه چند تا ترک تو کلاسه و 

یکی از بچه‌ها میگه دو تا و

اون یکی میگه نه استاد سه تا! خانم شباهنگم هست و

کلاس میره رو هوا و استاد نمی‌فهمه چی به چیه

بگذریم...

نمیدونم باید خوشحال باشم از اینکه پدرم اینارو می‌خونه یا نه

وقتی زنگ می‌زنه و 

از لحنش می‌فهمم این "خوبی؟"، کامنتِ کدوم پستم بود...


نگران منی که نگیره دلم

واسه دیدن تو داره میره دلم

نگران منی مثل بچگیام


بعد از سهیلا و اون انجیر و شونه‌ای که فرستاد خوابگاه و

بعد از حرکت انتحاری شن‌های ساحل و اون هدیه‌ی جغدولانه‌اش

این بار نوبت مگهان بود که کامنت بذاره و آدرس خوابگاهو بگیره و

از وی به یک اشارت و از من به سر دویدن!

آدرس خوابگاه سابق رو بهش دادم که هدیه‌شو بفرسته اونجا که نرگس تحویل بگیره

هدیه تولد 8 سالگی وبلاگم به واقع!


امروز بعد از شرکت رفتم خوابگاه سابق و شرکت که چه عرض کنم! 

شرکت که نمیرم، میرم سیزده بدر، میرم پیک نیک :دی

والا!

روی میز، کنار کامپیوتر، شرکت!


رفتم خوابگاه سابق و با دیدن کادوهای جغدولانه از شدت ذوق نزدیک بود جان به جان آفرین تسلیم کنم

با ذوق زایدالوصفی برگشتم خوابگاه فعلی و

گردنبند ساعتی رو انداختم گردنم و جامدادی و دفترچه و ساک دستی رو گرفتم دستم و

گوشیمو دادم دست نسیم که عکسمو بگیره

یهو جیغ زد گفت نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! منم برات گردنبند جغدی گرفته بودم...


و بدینسان من اکنون صاحب دو عدد گردنبند جغدولانه ام

و شما تو این تصویر منو می‌بینید که دو تا گردنبند جغدولانه گردنمه



در راستای هدایای تکراری؛

دو سال پیش طی یک هفته سه تا ساعت هدیه گرفتم و 

با ساعت فعلی و سابق خودم شد پنج تا!

اطلاعیه زده بودم رو در و دیوار که هر کی زین پس برام ساعت بخره ساعتو می‌کنم تو حلقش!

۱۲ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۴ ، ۲۱:۱۵
شباهنگ

یک.

یه دخترم ندارم اینو تنش کنم



two

تو روحتون!!! که برای چهارمین بار باید چکیده‌هامو بازبینی کنم!!!



سه.

سه از سه گرفتم بابت گزارش کنفرانس 

و البته جزوه‌ام قابل شما رو نداره استاد!



چهار.

چهار قلم جنس خریدم و

من: چه قدر میشه؟

آقای فروشنده تعاونی فرهنگستان: نُه هزار و نهصد و هفتاد و پنج

من: نه هزار و نهصد و هفتاد و پنج؟!!! 

هفتاد و پنج؟ مگه میشه؟!!! مگه داریم همچین چیزی!!!



پنج. 

پنجمین درسم هم با 18 پاس کردم و الان شما می‌تونید با داده‌های قبلی معدلمو حساب کنید

همراه با آیکون خود خوش‌خط پنداری


۳۹ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۱ ۲۸ بهمن ۹۴ ، ۲۰:۵۲
شباهنگ