شباهنگ

باز این چه شورش است که در خلق عالم است
شباهنگ

به قول نیکولا، «من از نالیدن و ژست افسردگی گرفتن و منتقل کردن انرژی منفی همیشه متنفر بوده‌ام. همه‌ی تلاشم را کردم و همه‌ی زورم را زدم که از بین اتفاق‌های خوب و بد شبانه روزم، بهترینش را برای نوشتن توی وبلاگم انتخاب کنم، چیزی که وقتی کسی می‌خواند لبخند بزند، یا لااقل اگر لبخند نمی‌زند یا توی فکر نمی‌رود یا چیزی بهش اضافه نمی‌شود غصه هم نخورد. که بعدا (حالا چه توی این دنیا چه آن دنیا) اگر خواستند بیخ گلویم را بگیرند که چرا برق را تو اختراع نکردی و چرا کوچکترین تغییری توی وضعیت مردم دنیا ندادی، بتوانم از خودم دفاع کنم و بگویم که حداقل لبخند روی لب یکی دو نفر نشانده‌ام.»
از لبخندت برای تغییر دنیا استفاده کن؛ نگذار دنیا لبخندت را تغییر دهد.

به ابر عظیمی از غبار، گاز و پلاسما در فضاهای میان‌ستاره‌ای، nebula یا سحابی گفته می‌شود؛ سحابی‌ها محل تولد ستاره‌ها هستند و شباهنگ یا شِعرای یمانی درخشان‌ترین ستارهٔ آسمان شب و از نزدیک‌ترین ستاره‌ها به زمین است و کمابیش از همهٔ نقاط مسکونی زمین دیده می‌شود.
همچنین شباهنگ یا مرغِ حق یکی از کوچک‌ترین انواع جغد است این پرنده تمام شب را بی‌حرکت و ساکت روی شاخه‌ها می‌نشیند و هر از گاهی با صدایی لرزان، سکوت شب را می‌شکند. صدای این پرنده طوری است که بعضی از مردم فکر می‌کنند «حق، حق» می‌گوید.

شباهنگ شما را امینِ کامنت‌های خصوصی و پست‌های رمزدارش می‌داند؛ پس محتوای این کامنت‌ها و پست‌ها بین خودمان بماند. اما "کپی" و انتشار محتویات پست‌های بدون رمز جهت استفاده و نه سوء استفاده چه با اجازه چه بی‌اجازه، چه با ذکر منبع چه بی‌ذکر منبع و یواشکی "بلامانع" است.

شباهنگ، هیچ وبلاگی را به صورت مخفی دنبال نمی‌کند و وبلاگِ خوانندگان و وبلاگِ دنبال‌کنندگان وبلاگش را از طریق inoreader می‌خواند.

آخرین نظرات

۲۰۳ مطلب با موضوع «شرح حال شباهنگ» ثبت شده است

1148- آریا

جمعه, ۱۴ مهر ۱۳۹۶، ۰۷:۳۹ ب.ظ

1. اون سمت چپ، اولی، اولین گوشی‌م بود. از سوم دبیرستان تا اوایل کارشناسی. عکسای مدرسه و فصل اول وبلاگمو با اون گرفتم. مدرسه هم می‌بردمش یواشکی. تو جیب‌کوچیکه‌ی کاپشنم قایمش می‌کردم و وقتایی که کاپشن نمی‌پوشیدم می‌ذاشتمش اونجای کیفم که زیپ مخفی داشت1
روزای اول دانشگاه جان به جان‌آفرین تسلیم کرد2
ساتیو دومین همراهم بود. صدای اس‌ام‌اس‌هاش هنوز تو گوشمه3
عکسای دانشگاه و فصل تورنادو رو با همین گرفتم. صدای استادا رو باهاش ضبط می‌کردم، فیلم می‌گرفتم، از جزوه‌ها عکس می‌گرفتم، از در و دیوار و غذاهایی که درست می‌کردم و صُبا اون بود که بیدارم می‌کرد تا خواب نمونم4
سیستم عاملش سیمبین بود. وایبر و تلگرام که اومد، بهونه‌گیر شد، هی خاموش شد و بالاخره تاچش از کار افتاد. 
سال آخر کارشناسی سونی رو خریدم. سومین همدم و همراه. هر کدومشون انگار مال یه دوره از زندگی‌م بودن. انگار هر فصلی از زندگی‌م که تموم می‌شد و ورق می‌خورد، گوشیام می‌دونستن که وقت رفتنه. چند وقتی بود که سونی نای همراهی نداشت. از حال می‌رفت و دیگه صدام به صداش نمی‌رسید. 
دو روزه آریا وارد زندگی‌م شده. آریا اسمشه. در واقع مدلشه، و چهارمین همراه و همدم من محسوب میشه. 
2. یه سیم‌کارت ایرانسلم توش بود؛ به عنوان هدیه. تو انتخاب شماره نقشی نداشتم؛ شانسی بود. رُند نیست؛ ولی جامع و کامله. ینی جز اون صفرِ اولش، ده رقم بعدیش شامل رقم‌های صفر تا نُهه. دو تا سالِ تولد هم توشه. 71 و شصتو؟ چه اهمیتی داره شصت و چنده. 
راسته که میگن ایرانسلی شو، دنیاتو تغییر بده؟ دنیای من که هنوز همونه که.
3. انقد به روزمره‌نویسی گیر ندید؛ شاید بعضیا واقعا کسی رو ندارن که در مورد همین اتفاقات ساده و پیش پا افتاده‌ی زندگیشون باهاش حرف بزنن.
4. مصلحت کشور، مصرف تولید داخلی و کمک به کارگر ایرانی است.

۳۹ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۶ ، ۱۹:۳۹
شباهنگ

1143- بیات‌نوشت5 (این قسمت: تمامیت‌خواهی)

چهارشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۶، ۰۱:۴۱ ب.ظ

به جدول و مسأله‌ای که کامل حل نشده آلرژی دارم؛ به کشویی که تا نصفه بازه؛ به دری که معلوم نیست بازه یا بسته است؛ به زیپ و دکمه‌ای که کامل بسته نشده؛ به همه‌ی نمره‌های کمتر از بیست و اعداد کسری و اعشاری؛ به همه‌ی دفترها و خودکارهایی که تموم نشدن؛ به کتابی که هنوز تمومش نکردم؛ به هندونه‌ی نصفه‌ی توی یخچال، به ظرف‌های نشسته و هر کارِ نکرده و به سرانجام نرسیده و نصفه نیمه رها شده. یا همه‌ی جلساتو می‌ری، یا کلاً قید اون کلاسو می‌زنی؛ یا همه‌‌ی قسمتا رو می‌بینی، یا بی‌خیال اون سریال میشی؛ یا یه کاری رو شروع نکن، یا اگه شروع کردی تا تهش ادامه بده و تمومش کن. یا همه، یا هیچ. اون قله رو می‌بینی؟ ما باید به اون قله برسیم بعد برگردیم. کسی جا نمی‌زنه. ما تا آخر ایستاده‌ایم. «آخر» کجاست؟ «آخر» چیه؟ نمی‌دونم. یا تو تموم میشی یا مسیر. یه نوع اختلال یا وسواس، شایدم یه جور بیماری روانی و خطای شناختی موسوم به؟ موسوم به نمی‌دونم چی. شاید موسوم به کامل یا رند کردنِ پدیده‌های پیرامون. حساب بانکی رند، معدل رند، تعداد شکلات‌های توی جیبم هم رند. اسم علمی‌شو نمی‌دونم؛ ولی قطعاً جزو انواع خوددرگیری‌ها محسوب میشه. 

درس و دانشگاه تموم شده و چند روزه افتادم به جونِ بازیای توی گوشیم. یکی یکی تمومشون می‌کنم و برای همیشه پرونده‌شونو می‌بندم. بالاخره بعد این همه سال فهمیدم 2048 تهش کجاست. عددِ 32768 رو که درست کنی میگه تو برنده شدی و دست از سرم بردار. حداقل تو این ورژنش که اتفاقاً endless هم هست اینجوریه. پازل‌ها رو هم تموم کردم. هر هفت تا بخششو کامل انجام دادم. 200 مرحله بود. همه‌ی 200 مرحله رو انجام دادم و پرونده‌ی این بازی هم بسته شد. آب دریا را اگر نتوان کشید، هم به قدر تشنگی باید چشید؟ خیر! یا باید بتوان کشید همه‌شو، یا از تشنگی مُرد. /تیرماه 96، آغازین دقایق بعد از تموم شدن امتحانات/



بیات‌نوشت چیست؟ نوشته‌های منتشر نشده، از دهن افتاده و بیاتی که خاصیت و اهمیت چندانی نداره و پیام مهمی درش نهفته نشده.

۱۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۲۹ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۴۱
شباهنگ

1141- بیات‌نوشت3 (این قسمت: میس انداختن)

دوشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۶، ۱۰:۲۲ ب.ظ

هر موقع پیامک واریز پول به حسابم میاد، سریع زنگ می‌زنم بابا و تشکر می‌کنم ازش. این سری که زنگ زدم بهش، همچین که گفت الو، نمی‌دونم دستم خورد یا آنتن رفت، قطع شد. بابا یک سری نصایح و توصیه‌های حیاتی و مهم از بچگی بهمون ابلاغ کرده که همیشه فکر می‌کنم اگه تخطی کنم از این اصول و قوانین، میره اسممو از شناسنامه‌ش پاک می‌کنه و از ارث محروم میشم و دیگه بابام نیست و دوستم نداره. اولیش اینه که یه چیزو یه بار به آدم می‌گن. کلاً با تکرار کردن حرفش حال نمی‌کنه، و لو اینکه ما اون حرفو نشنیده یا متوجه نشده باشیم. و دیگر اینکه درس بخون و انقدر درس بخون که شور درس خوندنو دربیاری! و نیز وقتی با کسی قرار می‌ذاری، چند دقیقه قبل از موعد قرار اونجا حاضر باشی و دیر نکنی، با ملچ مولوچ و صدا غذا نخوری و با پشت قاشق هم نزدنِ دوغ. پشت قاشق میشه اون ورش که دستمون می‌گیریم و جلوش میشه اونجایی که می‌ذاریمش توی دهنمون لابد. چون اون ورش که دستمون می‌گیریم، به دلیل اینکه دستمون گرفتیم آلوده است. و قاعده‌ی بعدی اینکه هرگز به کسی زنگ نزنید و قطع نکنید که اون زنگ بزنه به شما. این کار خیلی زشته. و من تو اون فاصله‌ی زمانی که داشتم سعی می‌کردم دوباره با بابا تماس بگیرم و بابت واریز پول به حسابم تشکر کنم، به این فکر می‌کردم که نکنه بابا داره فکر می‌کنه من زنگ زدم قطع کردم که اون زنگ بزنه و نکنه فکر کنه من مرتکب یه همچین حرکت زشتی شدم و نکنه دیگه دوستم نداره. /خوابگاه؛ خرداد 96/


بیات‌نوشت چیست؟ نوشته‌های منتشر نشده، از دهن افتاده و بیاتی که خاصیت و اهمیت چندانی نداره و پیام مهمی درش نهفته نشده.

۲۴ نظر موافقین ۸ مخالفین ۱ ۲۷ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۲۲
شباهنگ

1140- بیات‌نوشت2 (این قسمت: مختصات)

دوشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۶، ۱۰:۴۳ ق.ظ

زمین همون زمینه و توپ همون توپه و ورزشگاه همون ورزشگاهه و منم همون آدمم لابد. نشستم پای تماشای فوتبال. بعدِ چند سال؟ یازده؟ دوازده؟ سیزده؟ چهارده؟ یادم نیست. غریبی می‌کنم. دیگه هیچ کدوم از بازیکنا رو نه به اسم می‌شناسم نه به قیافه. طبیعیه خب. اون روزا که نه موبایل بود و نه لپ‌تاپ و نه اینترنت بود و نه اینستا و نه هیچی؛ مجله‌ها و روزنامه‌ها و مصاحبه‌ها رو می‌خوندم و خبرا و عکسا رو جدا می‌کردم و می‌چسبوندمشون توی دفترچه‌ام و زیرش می‌نوشتم فلانی این فصل میره فلان تیم. فلانی گروه خونی‌ش فلانه و دو تا خواهر داره و یه خواهرزاده. فلانی چپ‌دسته و قرمه‌سبزی دوست داره. اون روزا فلانیا ده پونزدهی سالی ازم بزرگتر بودن؛ ولی امشب اسم هر کیو یاد گرفتم و بیوگرافیشو سرچ کردم دیدم ازم کوچیکتره.

گزارشگره می‌گفت نتیجه‌ی بازی برای حال ما فرقی نمی‌کرد، ولی ازبکستان ناراحته که ما بازیو نبردیم. سوریه ولی بدجوری خوشحال بود. برام عجیبه  که یه اتفاق واحد و مشخص و تعریف شده در یک چارچوب معیّن بیافته و هر کدوم یه جور متفاوت ببینیمش و حس مشترکی نداشته باشیم. برام عجیبه که حس من تابع مکان و زمان من باشه و عجیبه که چرا با زاویه‌ی دید خودمون در مورد خوب یا بد، خوشایند و ناخوشایند بودن اون اتفاق قضاوت می‌کنیم. و دارم به تمام اون اتفاقاتی فکر می‌کنم که خوشحالم کردن و می‌تونستم خوشحال نباشم، ناراحتم کردن و می‌تونستم ناراحت نباشم. یا اتفاقاتی که افتادن و افتادنشون فرقی به حالم نداشت و می‌تونست داشته باشه. خوبه که داشته باشه؟ نکنه احساس و برداشت ما تابع مختصات و زاویه‌ی دید ماست؟ مهمه که کجای زمین و زمان باشیم؟ من چقدر نقش دارم تو عوض کردن جایی که درش قرار دارم؟ دارم فکر می‌کنم.

و دارم فکر می‌کنم گزارشگرِ عربی، دژاگه رو چه جوری می‌گفت؟ /14 شهریور 96، بازی ایران-سوریه/


بیات‌نوشت چیست؟ نوشته‌های منتشر نشده، از دهن افتاده و بیاتی که خاصیت و اهمیت چندانی نداره و پیام مهمی درش نهفته نشده.

۲۳ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۴۳
شباهنگ

1134- اسنپ

شنبه, ۱۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۸:۲۳ ب.ظ

روز آخری که تهران بودم و داشتم می‌رفتم راه‌آهن نصبش کردم. من همیشه آخرین کسی‌ام که به یه نرم‌افزار، به یه پدیده، و به هر مقوله‌ای تو زندگی‌م اعتماد می‌کنم. همیشه آخرین کسی‌ام که هر چیزی رو باور می‌کنم. همیشه آخرین و همیشه محتاط‌ترین. و البته همیشه مهلک‌ترین ضربه‌ها و بدترین اتفاقات رو هم خودم تجربه می‌کنم.
چند ثانیه بعد از ارسال درخواست ماشین یه آقاهه زنگ زد که "خانوم شما کجایی؟". شوکه شده بودم. فکر کن یه شماره‌ی ناشناس زنگ بزنه و بگه کجایی؟ فکر کردم اشتباه گرفته. 
نمی‌دونستم وقتی درخواست ماشین می‌کنی، راننده می‌تونه شماره‌تو ببینه و داشته باشه. گفتم ببخشید؟ شما؟! گفت راننده‌ی اسنپم. سر کوچه‌ی رستاک وایستادم. پس چرا نمی‌بینمت؟ نمی‌دونستم چی بگم. هنوز چمدونامو نبرده بودم دم در. مات و مبهوت و گیج و منگ! لغو درخواست زدم و اینترنتمو قطع کردم و رفتم پایین. دوباره زنگ زد. دیدم یه پراید وایستاده سر کوچه. با دست اشاره کردم که بیاد پایین‌تر. دیرم شده بود. سوار شدم.

همه‌ی اون بیست دیقه نیم ساعتی که تو ماشین بودم، داشتم به شماره‌ام فکر می‌کردم. من ده ساله همین شماره رو دارم. برای همین به هر کس و ناکسی شماره نمی‌دم. داشتم فکر می‌کردم چون اینا تأییدیه‌ی سلامت روانی می‌گیرن از اسنپ و اونجا کلی مدرک و نام و نشون دارن، نمی‌تونن و نباید برای مسافرا مزاحمت ایجاد کنن. ولی خب شماره‌مو که داره. با یه شماره‌ی دیگه مزاحمتشو ایجاد می‌کنه. بعد با خودم گفتم چه مزاحمتی؟ تو که داری از این شهر میری. بعد به این فکر کردم که مگه مزاحم لزوماً باید تو شهری که زندگی می‌کنی باشه؟

وقتی رسیدیم راه‌آهن گفت شما گزینه‌ی استفاده از هدیه‌ی اولین سفر رایگانو نزدی و 15 تومن تقبل کنید. خواستم بگم نه تنها اون گزینه رو نزدم بلکه حتی لغو درخواست هم زدم و الان دقیقاً نمی‌دونم روی چه حسابی منو آوردی راه‌آهن. نگفتم. پونزده تومنو تقبل کردم و بعد به هم‌اتاقی‌م پیام دادم که خواستی بری ترمینال با هدیه‌ی اسنپ من برو.

ظهر سر سفره، بابا و پسرخاله داشتن در مورد اسنپ صحبت می‌کردن. گفتم چیز خوبیه. ولی کاش شماره‌ی آدمو به راننده نشون نمی‌داد. به هر حال شماره یه چیز شخصیه. گفتن شماره است دیگه. حساسیت نشون نده به این چیزا. بابا گفت اونا انقدر سمن دارن که توِ یاسمن توشون گُمی. چیزی نگفتم. بابا، پسرخاله‌ی بابا، امید، شما و هر آقای دیگه‌ای، هیچ کدومتون هیچ وقت تو مخاطباتون مزاحمِ1، مزاحمِ2، مزاحمِ3، مزاحمِ4 سیو نکردید، هیچ وقت با شنیدن صدای ناشناس رنگتون نپریده، پیام‌هاشونو نخوندید و بلاک نکردید، نترسیدید و آرامشتون با یه تماس و با یه پیام به هم نریخته. اصولاً شماها نمی‌دونید و نمی‌تونید بدونید مزاحم چیه. چون مزاحم یه چیزیه دقیقاً از جنس خودتون. مزاحم‌هایی هم که باهاشون مواجه شدید مزاحم‌های خواهر و مادر و همسر و دختراتون بودن نه خودتون. تو این جامعه قدرت دست شماست. پس ترسیدن رو بلد نیستید. پس حق میدم بگید شماره است دیگه؛ انقدر حساسیت نشون نده.

۳۴ نظر موافقین ۱۹ مخالفین ۱ ۱۱ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۲۳
شباهنگ

1125- تابستان خود را چگونه می‌گذرانید؟

چهارشنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۱۰ ب.ظ

۱۳۳ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۲ ۲۵ مرداد ۹۶ ، ۲۱:۱۰
شباهنگ

1119- دایرۀ قسمت3

شنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۱۷ ب.ظ

خانوم جوون و پسرش داشتن می‌رفتن مرند. پسرش کوچیک بود و براش بلیت نگرفته بود. اسمش امیرعلی، امیرمحمد، امیرعباس، یا یه همچین چیزی بود. امیرحسین نبود. من لهجه‌های ترکی رو خوب بلد نیستم. ینی اگه یه ترک پیشم حرف بزنه، فقط می‌تونم بگم ترک تبریز هست یا نه. ترک‌ها هم برای خودشون لهجه‌های خاص خودشونو دارن. مثل تفاوتی که لهجه‌های یزدی و اصفهانی دارن. هی چی بیشتر به لهجه‌ی این خانوم جوون دقت می‌کردم، بیشتر به ته‌لهجه‌ی کرمانی‌ش پی می‌بردم. انگار ورژن ترکِ کرمانی باشه. و چون اولین مرندی‌ای بود که می‌دیدم نظریه‌ی محکم و متقنی نمی‌تونستم در مورد لهجه‌ش بدم. ولی کم‌کم داشتم به این نتیجه می‌رسیدم که لابد مرندیا ترکی رو مثل کرمانیا حرف می‌زنن.

وقتی گفت شوهرش کرمانیه و برای سربازی میاد شهر اینا و ایشونو می‌بینه و عاشق هم می‌شن و به هم می‌پیوندن فهمیدم آهان! کمال همنشینِ کرمانی در وی اینچنین اثر کرده :))) تازه شوهرش از خود خود کرمان نبود و از یکی از شهرهای کوچیک اطراف کرمان میاد و عاشق ایشون میشه. خانومه می‌گفت الانم تو همون شهر کوچیک اطراف کرمان زندگی می‌کنیم. اسم شهرو گفتاااا، ولی یادم نموند. علاوه برا اینکه جغرافیم داغونه و نمی‌دونم کلیبر و مراغه و مرند کجای نقشه‌ن، اسامی خاص رو هم زود فراموش می‌کنم. مثل اسم این شهر و اسم پسرش و حتی اسم شوهرش که ورد زبونش بود. ولی پیش‌شماره‌های تلفن و پلاک خودروها سریع میرن تو ذهنم ثبت میشن. می‌دونم اون دنیا معلم جغرافی‌م یقه‌مو می‌گیره و میگه حیفِ اون همه وقت و انرژی که برای تعلیم و تربیت تو صرف کردم، ولی من از جغرافیای استان تنها چیزی که یادم مونده اینه که جلفا گرم‌ترین و سراب سردترین شهر استان ماست. حالا اینا هر کدوم کجای استانن بماند، ولی چند وقت پیش داشتیم می‌رفتیم مسافرت و از سراب رد شدیم و تصور می‌کردم تو برفی، بورانی، بهمنی چیزی گیر کنیم. ولی انقدر گرم بود که نفسم بالا نمیومد. اونجا بود که فهمیدم کتابا هم دروغ میگن و اصلنم سرد نبود. خودِ اهواز بود. اونجا یه جور بستنی هم خوردیم که به قول داداشم مزه‌ی عمه می‌داد. روش نوشته بود بستنی یخی زرشک با روکش یخی خرمایی با طعم کولا. داداشم گفت خلاصه‌ش میشه عمّه!. بله عرض می‌کردم. خانومه می‌گفت وقتی می‌خوام برم پدر و مادرمو ببینم اول با اتوبوس از اون شهر کوچیک اطراف کرمان میرم کرمان. بعد میام تهران. بعد با قطار میرم تبریز. بعدشم از تبریز میرم مرند. یه همچنین مشقتی رو متحمل میشه بنده خدا.

خانم مسن خندید و گفت مگه تو شهر خودتون قحطی خواستگار بود آخه؟ خانوم جوون گفت تازه ما از اون خونواده‌هاش بودیم که دختر به راه دور نمی‌دادیم. نمی‌دونم چی شد و چه جوری شد که اینجوری شد. قسمته دیگه. هفت هشت ساله ازدواج کردیم و الان انقدر که با مادرشوهرم صمیمی‌ام با مادرم صمیمی نیستم. شام و ناهارا رو تو خونه‌ی پدرشوهرم اینا آوار می‌شیم همیشه. خونه‌شون نزدیک خونه‌ی خودمونه و من همیشه اونجام. مادرشوهرمم انقدر که منو دوست داره دختراشو دوست نداره. خانم پیر پرسید شوهرت چی؟ عوض نشده؟ خانوم جوون گفت مثل هفت سال پیش و اولین باری که همو دیدیم عاشق همیم. شوهرم به هر کی میگه از کجا دختر گرفته شاخ درمیاره. خانم پیر گفت قسمت هم بودین. قسمت بوده سربازی بیاد شهر شما و تو رو ببینه. خداروشکر از زندگی‌ت راضی‌ای.

دیگه انقدر تو این کوپه جمله‌ی قسمته دیگه رو شنیده بودم که داشتم قسمت بالا میاوردم و می‌خواستم شیشه‌ی قطارو بشکنم خودمو بندازم پایین و به رادیکال شصت و سه قسمت مساوی تقسیم بشم و رو قبرم بنویسن قسمتش همین بود :|

۲۲ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۱۷
شباهنگ

1118- دایرۀ قسمت2

جمعه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۳۷ ق.ظ

آهی کشید و گفت از کَلیبَر اومدم. یه پسر دارم و یه دختر. پسرم چهل سالشه و همینجا تهران کار می‌کنه. کارگره. هنوز ازدواج نکرده. میگه با کدوم پول ازدواج کنم. دخترم بزرگتره. چند ساله طلاق گرفته. خانوما گفتن خوبه تنها نیستی. دخترت الان با خودت زندگی می‌کنه؟ خانم پیر دوباره آهی کشید و گفت نه؛ مشکل عصبی داره. برای همین شوهرش طلاقش داد. آسایشگاهه. مراغه بستریش کردن و اومده بودم پول دوا و دکترشو جور کنم. میگن پنج میلیون میشه. یه بنده خدایی گفته بود بیام تهران یه کمکی بکنه. پونصد بیشتر نتونست جور کنه برام.

تو دلم گفتم خب کارت به کارت می‌کرد. این همه راه این بیچاره رو کشونده تهران. و از اینکه نمی‌دونستم مراغه و کلیبر دقیقاً کجای استان ما هستن افسوس خوردم. خانم پیر روبه‌روم نشسته بود. می‌گفت هیچ خیریه و سازمانی کمکم نمی‌کنه. نه بهزیستی، نه کمیتۀ امداد. دوباره آه کشید. براش چایی ریختم و گفتم ایشالا حل میشه. رفتم تو فکر. ینی چی ایشالا حل میشه؟ تشر زدم به خودم که این بنده خدا پول لازم داره و چند برابر اینی که این میخواد الان تو حساب توئه و به یک "ایشالا حل میشه" بسنده کردی؟ انتظار داری یهو از آسمون یه پاکت پول بیفته دستش؟ یا شب بخوابه و صبح دخترش شفا بگیره؟ خب این پولم یهو از آسمون نازل نشده به حساب من. کار کردم؛ زحمت کشیدم. تا حالا صد دفعه می‌تونستم خرجش کنم. ممکنه خودم یه روزی لازمش داشته باشم. کلافه بودم. فرشته‌های شونه‌های چپ و راستم افتاده بودن به جون همدیگه. داد زدم سرشون که میشه بس کنید؟

خانم پیر چاییشو با پفک خورد. گفت قدیما بروبیایی داشتم برای خودم. دو تا گاو داشتم و یه زمین. شوهرم بی‌خبر از من زمینمو فروخت و بعدشم گاوامو ازم گرفت. وقتی فهمیدم، رفتم زمینمو پس بگیرم. پول زمینو جور کردم و پس گرفتم. شوهرم وقتی فهمید انقدر منو زد که فکّم شکست. ایناهاش جاش مونده هنوز. فکّشو نشون خانوما داد. معتاد بود. همیشه می‌زد. خانم مسن خندید و گفت انگار هر دومون از شوهر خیر ندیدیم. ولی خب ارتباط ما محترمانه بود و حتی یه بارم دعوا نکردیم باهم. موقع طلاقم با احترام و بی‌سروصدا جدا شدیم. مهریه‌م هم نگرفتم. هیچی نگرفتم ازش. خانم پیر گفت شوهرم کار نمی‌کرد. از بچگی همین پسرم خرج خونه رو می‌داد. سه تومن از خرج دوا و دکتر دخترم هم همین پسرم داده. خودمم فرش می‌بافتم. شوهرم فرشامو می‌فروخت و مواد می‌خرید.

جعبه‌ی خرما رو گرفت سمت من و گفت یه فاتحه براش بخونید. تشکر کردم و گفتم خرما نمی‌خورم، ولی براشون فاتحه می‌خونم. خانم جوون خندید و گفت گرفتی ما رو؟ یه ساعته داری از ظلم‌های شوهرت میگی و الان می‌خوای براش فاتحه هم بخونیم؟ خانم مسن گفت اقلاً بگو برای پدر و مادرت فاتحه بخونیم. تو آخه اسم این آدمو می‌ذاری شوهر؟ خوبه سرت هوو نیاورده. خانم پیر آهی کشید و گفت پسرعموم بود. به زور منو داده بودن بهش. می‌گفتن بعد من یه چند تا زن هم گرفته. ندیده بودم. می‌گفتن ولی. به هر حال شوهرم بود. روزای خوب هم داشتیم باهم. خیره به دشت و صحرا و کوه‌ها، داشتم برای شوهر دیوسیرتش فاتحه می‌خوندم و کماکان به مقوله‌ی قسمت فکر می‌کردم. دیگه روم نمیشد از پیرزن هفتاد هشتاد ساله بپرسم وقتی به زور داشتن می‌دادنت به پسرعموت خودت کسی رو دوست داشتی یا نه.

صبح زنگ زدم بابا بیاد داخل قطار و کمکم کنه چمدونمو از بالا بردارم. خانوم جوون و خانم مسن زودتر از ما پیاده شدن. خانم پیر کلیه‌هاش درد گرفته بود. می‌گفت نباید پفک می‌خوردم. نمی‌تونست بلند شه. کمکش کردم وسایلشو جمع کنه. رو کرد سمت بابا و گفت خیر از جوونیت ببینی پسرم. میشه منو تا سر جاده برسونی؟ می‌خوام برم کلیبر. پیاده شدیم و خانومه آروم آروم داشت پشت سر ما میومد. منم تندتند و باعجله و البته با صدای آروم داشتم خلاصه‌ی شرح حال خانم پیرو برای بابا توضیح می‌دادم. تو ماشین یه کم باهم حرف زدیم. هردومون تو کف این بودیم که آدم چه طور تو این دوره زمونه به خاطر پونصد تومن از دهش بلند میشه میره تهران. بابا ساکت بود. فکر کنم داشت با فرشته‌های شونه‌ی چپ و راستش بحث می‌کرد. یه کم پول داد دستم و گفت بشمر ببین درسته؟ شمردم. گفت بده به این خانومه.

۷ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۹۶ ، ۱۰:۳۷
شباهنگ

1117- دایرۀ قسمت

پنجشنبه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۵۷ ق.ظ

سوار شدم و مثل همیشه با نگرانی پرسیدم تا چهار می‌رسیم؟ با اینکه چند بار دیر رسیدم و جا موندم، ولی باز درس عبرت نمی‌گیرم و دقیقه‌ی نود حاضر میشم. با سرش تأیید کرد. از کوچه پس کوچه‌ها رفت که نخوریم به ترافیک. به موقع رسیدم. نشستم و گوشیمو درآوردم و نوشتم ساعت چهار و چهار دقیقه است. اولین روز چهارمین ماه سال و اولین روزِ بعد از ترمِ چهار. سوار قطار شماره چهارصد و چند به مقصد خونه با یه بلیت چهل و چند هزار و چند صد تومنی که ساعت چهار راه افتاد. تو یه کوپه چهارتخته، توی واگن شماره چهار. نگاه به بازدیدهای وبلاگم کردم و دیدم چیزی نمونده که بشه 444444. گوشیمو انداختم تو کیفم و دستمو گذاشتم زیر چونه‌ام و رفتم تو لاک خودم. خیره به آسمون. مأمور قطار چایی آورد. خانوم مسن کیف پولشو برداشت و بلند شد. از من و خانم جوون و خانم پیر پرسید پفک می‌خوریم یا نه. گفت می‌رم برای خودم پفک بخرم. تشکر کردیم و گفتیم نه. رفت و با چهار بسته پفک برگشت. گفت به هر حال من برای شما هم خریدم. 

از تو کیفم ظرف زردآلو و آلبالو و آلوچه خشکامو درآوردم و گرفتم سمت خانوما. چون خودم رو تمیزی این چیزا حساسم گفتم خودمون تو خونه درستشون کردیم. میوه‌های باغ چند تا معلم بازنشسته است. خانوما برداشتن و تشکر کردن. در ظرفو بستم و باز رفتم تو لاک خودم. داشتن باهم صحبت می‌کردن. خودشونو معرفی می‌کردن و اینکه کجا زندگی می‌کنن و برای چی تهران بودن و برای چی دارن برمی‌گردن تبریز. ازم پرسیدن چی می‌خونی؟ گفتم برق، زبان. حوصله‌ی توضیح دادن نداشتم. خانم مسن بسته‌ی پفکو گرفت سمتم و گفت منم برق خوندم. گرایشم الکترونیک بود. گفتم منم الکترونیک بودم. شما هم همین جا تهران درس خوندید؟ گفت نه اومده بودم پسرمو ببینم. اینجا دانشجوئه. خودم تبریز خوندم. می‌خوام خونه‌مو بفروشم بیام تهران پیش پسرم. هم اون تنهاست هم من و پسر کوچیکم. خانوم جوون پرسید همسرتون فوت کرده؟ خانوم مسن که انگار انتظار یه همچین سوالی رو داشت، یه کم مکث کرد و گفت چند وقته که طلاق گرفتم. یه کم دیگه مکث کرد و گفت 8 تا زن صیغه‌ای و 2 تا دائم بعدِ من داشت. به روم نیاوردم و صبر کردم پسرام بزرگ شن و همین چند وقت پیش طلاق گرفتم.

از درس و دانشگاهم پرسید و اینکه کار هم می‌کنم یا نه. گفتم با رشته‌ی لیسانسم نه، ولی با رشته‌ی ارشدم یه کارایی پشت لپ‌تاپ بلدم. گفت پسر منم کارش همه‌ش با این لپ‌تاپه. سر در نمیارم دقیقاً چی کار می‌کنه. نپرسیدم پسرش کجا چی می‌خونه. بحثو عوض کردم. گفتم میشه از دوره‌ی دانشجویی خودتون بگید؟ از غذاهای سلف، از استاداتون، شبای امتحان، از جزوه‌ها و کتابا و لباساتون. چه جوری بدون اینترنت درس می‌خوندین؟ امتحاناتون چه شکلی بود؟ اون موقع تعداد دخترای برقی کم بوده لابد. گفت بعد انقلاب فرهنگی بود و مجبور بودیم از این مقنعه‌های چونه‌دارِ دراز سر کنیم. خانومه انگار بدش نمیومد خاطره‌هاشو مرور کنه. داشت اون روزا رو توصیف می‌کرد و منم داشتم با موهای اوشینی و ابروهای پیوندی و مانتوی اپل‌دار تصورش می‌کردم. می‌گفت سه تا دختر بیشتر نبودیم. سه دختر و چهل تا پسر. گفتم منم یه چند تا درس پاس کردم که تنها دختر کلاس بودم. خیلی حس بدیه. درکتون می‌کنم. گفت با همسرم هم تو همین دانشگاه آشنا شدم. هم‌کلاسیم بود. همسایه‌مونم بود. کلی منتظر می‌موند که سوار همون تاکسی بشه که من میشم تا پول تاکسی‌مو خودش حساب کنه. عاشقم بود. چهار سال تموم رفت و اومد و پاشنه‌ی درمونو از جا کند. ولی خب مثل الان نبود که پسرا و دخترا باهم دوست باشن و باهم صحبت کنن. ما تو دانشگاه هیچ وقت باهم حرف نمی‌زدیم. تو خیابون هم. سال آخر استادم هم ازم خواستگاری کرد. چند تا از هم‌کلاسیامم منو می‌خواستن. نمی‌دونم چی شد که به این آدم بله گفتم. خانوما گفتن قسمته دیگه. خانومه تأیید کرد. سرمو تکیه دادم به شیشه و رفتم تو لاک خودم. خانوما هنوز داشتن صحبت می‌کردن. محو تماشای کوه‌ها و مزرعه‌های توی مسیر بودم و یه چیزی فکرمو مشغول کرده بود. قسمت. چقدر به قسمت اعتقاد دارم من؟ قسمت همون سناریوی از پیش نوشته شده است؟ 

حرفاشون که تموم شد، خانومه گفت قسمتدن آرتیخ یماخ اولماز (بیشتر از سهم و قسمتت نمی‌تونی چیزی بخوری و سهمی داشته باشی). از کجا معلوم اگه با استادم ازدواج می‌کردم چی میشد. خانوما تأیید کردن. می‌دونستم نباید بپرسم، ولی برگشتم سمت خانومه و گفتم بین هم‌کلاسیاتون کسی بود که شما دوستش داشته باشین و نگین بهش؟ بعد یهو مهران مدیری‌طور پرسیدم عاشق شدین تا حالا؟ چند ثانیه مکث کرد و سرشو انداخت پایین و به یه نقطه خیره شد و گفت یه هم‌کلاسی داشتم... همیشه زودتر از بقیه می‌رفتم دانشگاه که بشینم تو کلاس و از پنجره حیاطو ببینم، اومدنشو ببینم... ولی حتی سلام هم نمی‌دادیم به هم. مثل الان نبود که دخترا و پسرا دوست باشن و باهم صحبت کنن. هیچ وقت بهش نگفتم. اصن رسم نبود دختر به پسر پیشنهاد بده. مثل الان نبود که. تو دلم گفتم الانم البته رسم نیست. گفت نه مهریه خواستم نه خونه نه مراسم. بعد ازدواج و فارغ‌التحصیلی رفتم تو کارخونه برق و مسئول یه جای خوب تو کارخونه بودم. یه کم که گذشت شوهرم نذاشت کار کنم. گفتم چشم. یه کم که گذشت خونه رو فروخت گفت بدهکارم. بدهکار نبود. می‌خواست برای زن دومش خونه بخره. ما رفتیم تو خونه‌ای که بهم ارث رسیده بود زندگی کردیم. یه کم هم که گذشت خرج خونه رو نداد و گفت هنوز بدهکارم. خودم کار کردم. رفتم معلم شدم. یه کم که گذشت من هم خرج خونه رو می‌دادم هم بدهی‌های اونو. بدهکار نبود. چند تا چند تا زن می‌گرفت و خرجش بالا بود. ولی من اصلاً به روی خودم نمی‌آوردم که حرمت‌ها حفظ بشه. نمی‌دونست می‌دونم. می‌گفت میرم مأموریت، ولی می‌رفت خونه‌ی اون یکی زناش. معتاد نبود، ولی مشروب و الکل زیاد می‌خورد. یه وقتایی تعقیبش می‌کردم ببینم کجا میره. کم‌کم داشت گریه‌ش می‌گرفت. گفت عوضش پسرام سر به راهن. بعد خندید و گفت نماز شبشونم قضا نمیشه. گفت از اون پدر یه همچین پسرایی نوبره.

پرسید معلمی رو دوست داری؟ می‌تونستی جای بابات بری آموزش پرورش. ناحیه‌ی چند بود بابات؟ مات و مبهوت نگاش می‌کردم و با خودم می‌گفتم از کجا می‌دونه؟ وقتی قیافه‌ی حیرت زده‌ی منو دید خندید و گفت علم غیب که ندارم. همین چند ساعت پیش گفتی باغ چند تا معلم بازنشسته. لبخند زدم و گفتم ناحیۀ چهار.

آدما دو دسته‌ان؛ دسته‌ی اول: در دایرۀ قسمت ما نقطۀ تسلیم‌یم، لطف آنچه تو اندیشی، حکم آنچه تو فرمایی، دسته‌ی دوم: چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد، من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک. از خودم پرسیدم جزو کدوم دسته‌ای؟ گوشیمو برداشتم بازدیدای وبلاگمو چک کردم. چهارصد و چهل و چهارهزار و چهارصد و چهل و چهارو رد کرده بود. دوباره سرمو تکیه دادم به شیشه و محو کوه‌ها و مزرعه‌ها و آسمون شدم.

۱۵ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۱ ۱۲ مرداد ۹۶ ، ۰۶:۵۷
شباهنگ

1104- فکر کنم داعش بود

شنبه, ۱۷ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۵۳ ق.ظ

داشتم تو یکی از این سایتا دنبال اتوی مو می‌گشتم و یکی رو دیدم و پسندیدم و گفتم قبل خرید نظرات خریداران رو هم بخونم. خانوما همه‌شون ابراز رضایت کرده بودن و پیشنهاد داده بودن نه یکی نه دو تا، تا می‌تونیم از اینا بخریم و نگه‌داریم برای آیندگان و بدیم در و همسایه و فک و فامیل و دوستامون و کلی هم تقدیر و تشکر کرده بودن از دست اندر کاران تولید این محصول. این وسط یه آقایی به اسم سینا کامنت گذاشته بود برای ریشام ازش استفاده می‌کنم و خیلی هم راضی‌ام ازش.

۲۵ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۶ ، ۱۱:۵۳
شباهنگ

1098- سوتِ پایانِ بازی

چهارشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۴۶ ب.ظ

و تمام.

امروز از رب و روغن و سیب‌زمینی پیاز و خودکار گرفته تا امتحان و فرهنگستان و خوابگاه و تهران، همه چیز برایم تمام شد. جواب سوال آخر را که نوشتم، نقطه گذاشتم و... حالا چرا اینجوری لفظِ قلم و رسمی می‌نویسم این پستو؟ :دی بله عرض می‌کردم امروز از رب و روغن و سیب‌زمینی پیاز گرفته تا خودکار و امتحان، همه چیز برام تموم شد. جواب سوال آخرو که نوشتم، نقطه گذاشتم و گفتم اینم از آخرین امتحان. ارشد هم تموم شد. فرهنگستان هم تموم شد. بلیت برگشتمو پرینت گرفتم و گفتم تهران هم تموم شد. برگشتم خوابگاه و تسویه حساب کردم و گفتم خوابگاه هم تموم شد. بلوار کشاورز هم تموم شد. فصل بهار هم تموم شد. هم‌اتاقیام یکی‌یکی خداحافظی کردن و رفتن و از شما چه پنهون که ماه رمضون هم به نوعی تموم شد. و در میان همه‌ی این تموم شدن‌ها زده بود به سرم که بیام وبلاگمم تموم کنم که تا کی باید شهرزاد قصه‌گو باشم. شاید نیاز باشه که یه مدت هر چند کوتاه استراحت کنم. به بازیکن خسته و مصدومی شباهت دارم که 7 سال تو یه زمینی جنگیده و حالا داور سوتِ پایان بازی رو زده. نمی‌دونم این بازی رو چند چند بردم؛ ولی کارت زردی که گرفتمو فراموش نمی‌کنم...

+ بشنویم: Faramarz_Aslani_Yar.mp3

موافقین ۲۲ مخالفین ۹ ۳۱ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۴۶
شباهنگ

چند وقت پیش فندک آشپزخونه‌مو شستم و دیگه روشن نشد. حق داشت روشن نشه. منم بودم روشن نمی‌شدم. رفتم یه فندک دیگه بخرم. فروشگاهه کلاً یه مدل بیشتر فندک نداشت. برش داشتم و یه نگاهی به بر و روش انداختم و دیدم جای شارژ نداره. یه برگه کنارش بود و یه متن خارجکی در حد یه مقاله روش نوشته بود. اون وسط مسطای متن دیدم نوشته non refillable. گشتم دنبال قیمتش و دیدم نوشته 11500. فکر کردم چون مجدداً نمیشه پرش کرد، هزار و صد و پنجاه تومن منطقیه. سه تا برداشتم. یه کم خوراکی موراکی هم برداشتم. خوراکی‌ها حول و حوش دویست تومن شد و قیمت این فندکا توش گم شد. بعداً تو خونه هویجوری داشتم لیست خریدامو مطالعه! می‌کردم که صفرای قیمت فندکا نظرمو به خودش جلب کرد. صفر ریالشو حذف کردم و دیدم باز یه صفر اضافه داره. قیمت خوراکیا رو یکی یکی کم کردم و دیدم قیمت فندکا واقعاً یه صفر اضافه داره. اون مقاله‌ی خارجکیِ توی فندکو دوباره مطالعه کردم دیدم نوشته قیمت: یازده هزار و پونصد تومن! نه ریال. سه تا فندکِ غیرقابل شارژِ یازده هزار و پونصد تومنی.

دیروز از یه خانومه دست‌فروش تو مترو نخ‌دندون گرفتم. سه تومن. آخرین اطلاعی که از قیمت نخ‌دندون داشتم دو سال پیش بود، حول و حوش پونزده تومن. خب سه تومن خیلی ارزون به نظر می‌رسید. نوشته‌های بسته‌بندی‌شو مطالعه کردم دیدم نوشته 40 سانتی‌متر. گفتم خب خوبه. منطقیه. خریدم. اومدم خوابگاه دیدم نوشته هر بار هنگام مصرف 40 سانتی‌مترشو ببرید بپیچید دور انگشتاتون. طول کل نخ: 50 متر.

بچه‌ها میگن اگه با همین فرمون پیش بری به خیال اینکه با یکی متولد 67، 68 نشستی پای سفره‌ی عقد، یهو بله رو می‌گی و می‌بینی عه! یارو شصت و هفت هشت سالشه.


بعداًنوشت: کامنت گذاشتن انگِ 4 درصدی بهم زدن :دی پرسیدن چی خریدی شده حول و حوش دویست تومن. از اونجایی که من از همه‌ی کارام عکس گرفتم، می‌گیرم، خواهم گرفت؛ توجه شما رو جلب می‌کنم به دو جعبه هیس و سه جعبه چیچک و هفت هشت ده تا دسر و ژله و چهار تا شکلات صبحانه و دو جعبه شکلات و چند تا تن ماهی و سه فقره فندک. چهار قلم جنس بیشتر نیست.


موافقین ۱۷ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۱۸
شباهنگ

1093- یَا جَواداً لایَبخَلُ

يكشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۲۶ ق.ظ

امروز توی تره‌بار دورترین هندونه‌ی ممکن رو انتخاب کردم. با دستم اشاره کردم اونو می‌خوام. شاگرد تره‌باریه پرید روی سکو و از دو تا پله و از روی هندونه‌ها بالا رفت و اونی که می‌خواستم رو آورد. گذاشت روی ترازو و قیمتشو گفت و پولشو گرفت. تو راه داشتم به همه‌ی اون هندونه‌هایی فکر می‌کردم که از خدا خواستم و نداد. با دستم اشاره کردم اونو می‌خوام و هر چی صداش کردم انگار صدامو نشنید. حتی نگاهمم نکرد. دلخور شدم. یه وقتایی گفت برو فردا بیا. دلخور شدم. یه وقتایی یه هندونه‌ی دیگه داد دستم. دلخور شدم. شاگرد تره‌باریه پولشو می‌گرفت. براش مهم نبود هندونه‌ی من رسیده، شیرینه، قرمز هست؟ نیست؟ پولشو می‌گرفت. ولی لابد برای خدا مهم بود که هندونه‌ی خوب بده دست مشتری. لابد می‌دونست هندونه‌ای که دستمو گذاشتم روش که اینو می‌خوام شیرین نیست، قرمز نیست، یا سرما خوردم و هندونه برام خوب نیست. یه وقتایی هم لازمه یکیو واسطه کنی که اللَّهُمَّ بِحَقِّ هَذَا الْقُرْآنِ وَ بِحَقِّ مَنْ أَرْسَلْتَهُ بِهِ وَ بِحَقِّ کُلِّ مُؤْمِنٍ مَدَحْتَهُ فِیهِ وَ بِحَقِّکَ عَلَیْهِمْ فَلا أَحَدَ أَعْرَفُ بِحَقِّکَ مِنْکَ، قسمش بدی به عزیزاش، قسمش بدی به خودش، که بِکَ یَا اللَّهُ، بِمُحَمَّدٍ، بِعَلِیٍّ، بِفَاطِمَةَ، بِالْحَسَنِ، بِالْحُسَیْنِ، بِعَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ، بِمُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ، بِجَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ، بِمُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ، بِعَلِیِّ بْنِ مُوسَى، بِمُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ، بِعَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ، بِالْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ، بِالْحُجَّة. قسمش بدی و صداش کنی، اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ یَا رَبَّنَا یَا إِلَهَنَا یَا سَیِّدَنَا یَا مَوْلانَا یَا نَاصِرَنَا یَا حَافِظَنَا یَا دَلِیلَنَا یَا مُعِینَنَا یَا حَبِیبَنَا یَا طَبِیبَنَا.

* اى بخشنده‌اى که بُخل ندارد.



جواب کامنتِ بی‌اسم و آدرس با این مضمون که کتابایی که قطور و حجیم هست مثلا ۶۰۰ صفحه البته ۲۰ تا کتاب همشون تو همین مایه‌ها به همراه تست در ۵ ماه باقی مونده برا یه آزمون چجوری میشه برنامه‌ریزی کرد و خوند و دوره کرد. شما اگه جای من بودی برنامه ریزیت چطور بود؟
پاسخ: به طور عادی نمیشه 20 تا کتاب 600 صفحه‌ای به همراه تست رو در 5 ماه خوند و دوره کرد. من جای شما بودم یا زودتر شروع می‌کردم یا از امروز هر روز 80 صفحه‌شو می‌خوندم تا تو این 150 روز 12000 صفحه تموم بشه :|
سوالاتی از قبیل هر روز چه قدر درس می‌خونی و چه قدر درس بخونم خوشایندِ طبع من نیست و بی‌نهایت از اینکه مشاور درسی باشم متنفرم. فلذا نپرسید همچین چیزایی رو. سپاس.

موافقین ۲۲ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۲۶
شباهنگ

1090- بگو از آرامش من، از آخرین خواهش من

جمعه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۵۴ ق.ظ


یَا مَنْ یَعْلَمُ ضَمِیرَ الصَّامِتِینَ

یَا مَنْ یَرَى بُکَاءَ الْخَائِفِینَ

یَا مُنْتَهَى کُلِّ شَکْوَى

یَا مَنْ یَسْمَعُ النَّجْوَى

یَا مَنْ أَضْحَکَ وَ أَبْکَى


موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۵۴
شباهنگ

از صبح دلم املت می‌خواد و هر ده دیقه یه بار درِ یخچالو باز می‌کنم خیره میشم تو چشمای تخم‌مرغ و گوجه‌فرنگی و فلفل دلمه‌ای و کره و نمک حتی! و دوباره میام می‌شینم سر جام و زل می‌زنم به ساعت و عقربه‌ی ثانیه‌شمارو دنبال می‌کنم و با خودم میگم دووم بیار. پارو بزن. ساحل نزدیکه.
ولی الان هر چی فکر می‌کنم می‌بینم نمی‌تونم سه ساعت و بیست دیقه‌ی دیگه هم پارو بزنم. اگه مردم روی سنگ قبرم بنویسید املت نخورده مرد. تا یه هفته هم املت خیرات کنید روحم شاد شه.

موافقین ۲۳ مخالفین ۲ ۲۵ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۲۵
شباهنگ

1084- طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف

يكشنبه, ۲۱ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۴۷ ب.ظ

بند و بساط خاصی نداره. قیافه‌ش هم معمولیه. معمولیِ معمولی. دور میدون، نزدیک مترو می‌شینه و مردمو تماشا می‌کنه. کنارش روی یه مقوا با خط درشت نوشته استخاره و طالع‌بینی. هر بار از اونجا رد میشم می‌بینمش. هر بار خیره میشم تو چشماش و هر بار برمی‌گرده سمت من نگاهمو می‌دزدم. هر بار با تأسف از کنارش رد میشم و سرمو به نشانه‌ی افسوس تکون می‌دم و با خودم میگم هنوز هم هستند کسایی که به فالگیرا و کف‌بینا اعتقاد داشته باشن؟ از خودم می‌پرسم به چه امیدی و تا کی اینجا می‌شینه؟ هر روز چند تا مشتری داره؟ چند می‌گیره؟ چی میگه به ملت؟ مگه فردا دست خودمون نیست؟ پس این چی میگه این وسط؟

دیروز یه حال دیگه بودم. وقتی بهش رسیدم قدمامو آهسته‌تر کردم. مثل همیشه خیره شدم به مقوایی که روش نوشته بود طالع‌بینی و گذاشته بود کنارش. نگاهم به نگاهش گره خورد. دلم می‌خواست عقل و منطق و من به فال اعتقاد ندارم و اینا خرافاته رو کنار بذارم و برم بشینم روبه‌روش و کف دستمو بگیرم سمتش و بگم آخرش، تهِ تهِ تهش چی میشه؟

از خم ابروی توام هیچ گشایشی نشد، وه که در این خیال کج عمر عزیز شد تلف، ابروی دوست کی شود دستکش خیال من، کس نزده‌ست از این کمان تیر مراد بر هدف، طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف، گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف

موافقین ۱۷ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۴۷
شباهنگ

1082

چهارشنبه, ۱۷ خرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۵۴ ق.ظ

وقتی طوفان تمام می‌شود، یادت نمی‌آید چطور از دل آن گذشتی، چطور از آن جان به در بردی. حتی مطمئن نیستی که آیا واقعا طوفان تمام شده است یا نه. اما در این میان یک چیز قطعی است. وقتی طوفان را پشت سر می‌گذاری دیگر همان آدم قبل از وقوع طوفان نیستی. همه‌ی قصه‌ی طوفان همین است.


هاروکی موراکامی

۱۷ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۵۴
شباهنگ

1079- ما همچنان لب بر لبی نابرگرفته کام را

پنجشنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۳۳ ب.ظ

چمدون کتابا رو بردم گذاشتم دم در. سنگین بود. شصت هفتاد جلد بیشتر. نفس نفس می‌زدم. ماشین دم در منتظرم بود. سریع رفتم چمدون لباسام و پتوم هم آوردم. دیگه نای بالا رفتن از این سه طبقه رو نداشتم. برگشتم لپ‌تاپمو گذاشتم توی کوله‌پشتی و هر چی خرت و پرت دیگه بودو ریختم توش و بطری آبی که گذاشته بودم جایخی رو گذاشتم تو کوله و با بچه‌ها خدافظی کردم و برگشتم پایین. چمدونا رو گذاشتم تو ماشین. چمدون سنگینه رو راننده گذاشت. با نگرانی پرسیدم تا هفت و نیم می‌رسیم راه‌آهن؟ سرشو به نشانه‌ی تایید تکون داد. سوار شدم. کمربندمو بستم. تشنه‌م بود. بطری رو درآوردم. درشو باز کردم و بردم سمت دهنم. درست وقتی که لبام خنکی‌شو حس کرد یادم افتاد ماه رمضونه. نخوردم. درشو بستم و دوباره گذاشتمش تو کیفم. چشامو بستم. آخرین روزِ آخرین ترم ارشد. چشامو بستم و این هفت سال، همه‌ی هفت سال از ذهنم گذشت. همه‌ش مثل یه خواب بود. یه رویا، یه کابوس. چشامو باز کردم دیدم پشت چراغ قرمزیم. به این هفت سالی که گذشت فکر می‌کردم، به کارایی که خنکی‌شونو روی لبام حس کردم و نکردم، به همه‌ی چراغ قرمزایی که پشتشون وایستادم، به چیزایی که می‌تونستم بخورم و نخوردم، به حرف‌هایی که می‌تونستم بزنم و نزدم، به هدیه‌هایی که می‌تونستم بگیرم و نگرفتم، به هدیه‌هایی که دلم خواست بدم و ندادم، به احوالپرسیایی که نکردم، به تبریک‌هایی که نگفتم، به سوال‌هایی که نپرسیدم، به لبخندهایی که نزدم، به فیلم‌هایی که ندیدم، به کامنتایی که خواستم بذارم و نذاشتم، به پستایی که خواستم بنویسم و ننوشتم، خواستم بخونم و نخوندم، خواستم بشنوم و نشنیدم، خواستم ببینم و ندیدم، خواستم باشم و نبودم. به آهنگایی که خواستم بفرستم و نفرستادم، به آدمایی که می‌تونستم باهاشون باشم و نبودم، به... به... به هزار تا کاری که خواستم بکنم و نکردم. هر خواستنی توانستن نیست. یه وقتایی می‌خوای و می‌تونی و انجام نمی‌دی. به این هفت سالی که گذشت فکر می‌کردم، به کارایی که خنکی‌شونو روی لبام حس کردم و...


* عنوان از سعدی

موافقین ۳۱ مخالفین ۱ ۱۱ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۳۳
شباهنگ

1068- و شاعر می‌فرماید: آرزو بر جوانان عیب نیست.

دوشنبه, ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۷:۰۲ ب.ظ


امروز تو مترو یه خانومی رو دیدم که سه تا دختر سه قلو داشت. این عکسو در شرایطی گرفتم که هر دو دستم پر بود و مسیرم با اینا یکی نبود و اگه وایمیستادم یا یه لحظه غفلت می‌کردم سوژه از دست می‌رفت و اگه می‌دویدم چیزی که دستم بود به فنا می‌رفت. تازه یه جوری باید صحنه رو شکار می‌کردم که کسی متوجه نشه دارم صحنه رو شکار می‌کنم. بنده خدا نمی‌دونست دست کدومشونو بگیره. هر سه شون پیرهن قرمز پوشیده بودن و به قدری شیرین و بانمک! بودن که از صمیم قلب و با تمام وجود دلم می‌خواست هر سه شون الان مال من بودن. اون وقت اسم یکی‌شونو می‌ذاشتم نسیم، دومی رو می‌ذاشتم خاطره، سومی ساحل.

۲۷ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۱ ۲۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۰۲
شباهنگ

1066- یارِ مهربان

جمعه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۲:۱۹ ب.ظ

1. دیروز نمایشگاه بودم. 11 راه افتادم، 12 رسیدم، تا 5 اونجا بودم و 6 برگشتم خوابگاه.

2. نمی‌دونستم ملت پنجشنبه‌ها میرن بهشت زهرا و بازار و امامزاده شاه‌عبدالعظیم و حرم امام و به این فکر نکرده بودم که بهشت زهرا و بازار و امامزاده و حرم امام و نمایشگاه کتاب تو یه مسیرن. تنها شانسی که آوردم این بود که با اینکه به تئاتر شهر نزدیک‌تر بودم و می‌تونستم از اونجا برم دروازه دولت، اشتباه کردم و رفتم بهشتی و از بهشتی رفتم دروازه دولت. فلذا مسیرم چند ایستگاه طولانی‌تر شد. ولی مزیتش این بود که بهشتی خلوت‌تر بود و حتی جا برای نشستن هم بود. دروازه دولت و بازار و شهر ری و حرم قیامتی بود در نوع خودش. و با مشاهده‌ی این ازدحام! برای اولین بار از اشتباهی که کرده بودم و از بهشتی اومده بودم خوشحال بودم. عمیق‌تر که به این قضیه فکر می‌کنم، به این نتیجه می‌رسم که هیچ کدوم از این دو مسیر فی نفسه اشتباه نبودن. هر دوشون به مقصد می‌رسیدن به هر حال. یکی زودتر یکی دیرتر. یکی با ازدحام و به سختی، یکی به سهولت و آرامش. این ماییم که باید سبک سنگین کنیم ببینیم کدوم مسیر برامون بهتره.

3. تو مترو دو تا خانوم مسن، یکی چادری و یکی مانتویی یهو نمی‌دونم سر چی دعواشون شد. یکی گفت فلانی مگه چی کار کرده که بازم رای بدم، این یکی گفت برو به فلانی رای بده ببین اوضاع عوض میشه؟ اون یکی دوباره برگشت گفت خدا پدر بهمانی رو بیامرزه که یارانه رو گذاشت و رفت، این یکی گفت ده برابر همین یارانه رو دارن ازمون می‌گیرن. تازه اگه فلانی بیاد آزادی‌مونو می‌گیره. خانم چادری گفت مگه آزاد نیستی الان؟ گفت نه که نیستم و بحثشون منحرف شد سمت حجاب و بقیه هم با نیشی تا بناگوش باز لایک و دیس‌لایکشون می‌کردن. 

4. تو یه مسیری قسمت خانوما خلوت بود و دو تا آقای مسن، یکی چاق و دومی لاغر، اومدن نشستن واگن خانوما. تا نشستن، لاغره به چاقه گفت ما آزاد به دنیا اومدیم، آزاد زندگی می‌کنیم و آزاد هم می‌میریم. ظاهراً بحثشون در مورد آزادی بود. گفت کسی حق نداره این آزادی رو از ما بگیره. موسی به دین خود عیسی به دین خود. دومی گفت نه! ما مجبوریم. 90 درصد این خانوما (به خانومای توی مترو اشاره کرد)، مجبورن حجاب داشته باشن. ما آزاد زندگی نکردیم و نمی‌کنیم و نخواهیم کرد. بقیه هم با تعجب داشتن بحث این دو عزیز رو پیگیری می‌کردن. خعلی دلم می‌خواست برم بهشون بگم اولاً شما سنگِ آزادیِ ما خانوما رو به سینه نزنین، ثانیاً واگنِ آقایون اون بغله و اینجا واس ماس!!!

5. نزدیکای نمایشگاه، روسریِ سرمه‌ایِ یه دختره توجهم رو به خودش جلب کرد. داشت روسری‌شو درست می‌کرد و منم با دقت داشتم روشِ روسری بستنش رو یاد می‌گرفتم. یه دختر دیگه که مقنعه سرش بود سوار شد و از روسری سرمه‌ایه یه چیزی پرسید و سر صحبتشون باز شد و داشتن با همدیگه در مورد نمایشگاه صحبت می‌کردن. نکته‌ی عجیبِ داستان اینجا بود که هر دو مانتویی بودن و شدیداً خوشگل، خوش‌پوش!، بدون آرایش و ساده، با حجاب کاملاً اسلامی. و تاکید می‌کنم بسی بسیار زیبا بودن هر دوشون. یه همچین موجوداتی رو کم می‌بینم این روزا. ینی اگه داداش بزرگتر از خودم داشتم یکی‌شونو می‌گرفتم برای داداشم :))) بحثِ چی بخرم و چی بخونم بود. روسری سرمه‌ایه به دختر مقنعه‌ایه گفت دارم میرم نشر فلان، یه کتاب شعر نوشتم به اسم فلان. دختر مقنعه‌ای پرسید ادبیات خوندی؟ روسری سرمه‌ایه گفت نه مدیریت خوندم. ولی شعر هم میگم.

6. وقتی رسیدم نمایشگاه اول رفتم انتشارات فلان. دختره رو دیدم. ذوق کرد و گفت شما همونی بودی که تو مترو کنار من نشسته بودی؟ گفتم آره، اومدم کتابای شعرو ببینم. دوباره ذوق کرد و کتابشو داد دستم و یکی صداش کرد و رفت. شعراش از این بندهای آزاد و بی‌وزن و قافیه بود. اسم کتابشم یه همچین چیزی بود. منم اصلاً و اساساً شعرِ نو و معاصر دوست ندارم. نخریدم :|

7. می‌تونستم امروز برم، یا امروز هم برم که توی دورهمیِ بلاگرا شرکت کنم. دلم هم می‌خواست این کارو بکنم. شاید این دورهمی می‌تونست آخرین خاطره‌ام از تهران باشه. به هر حال این ترم، ترم آخرمه و این احتمال وجود داره که من دیگه برنگردم تهران. ولی چرا علی‌رغم میل باطنی‌م، هیچ وقت نخواستم تو این دورهمی‌ها باشم؟ نظر شخصی من اینه که وبلاگ و بلاگر و خواننده، هویت و تعریف‌های خاص خودشونو دارن که با این دورهمی‌ها اون هویت رو از دست میدن. ینی ایده‌آل من از این فضا اینه که وقتی یه بلاگر یه مدت پست نمی‌ذاره نگرانش بشی و راهی جز کامنت یا پرس و جو از دوستان وبلاگی نداشته باشی. نه که گوشی‌تو برداری بهش زنگ بزنی یا بری محل کارش، محل تحصیلش یا دم در خونه‌ش.

8. دو تا کتاب مهندسی برای برادرم گرفتم و هشت جلد از کتابای آقای پناهیان، که در واقع ده جلد بود و دو جلدشو تموم کرده بودن. شش تا کتاب قصه از شاهنامه برای نسیم و امیرحسین، سه تا کتاب نقاشی برای نسیم و امیرحسین و برادرزاده‌ام (خدایی چه عمه‌ی خوبی‌ام من که برای برادرزاده‌ای که هنوز وجود نداره کتاب می‌گیرم) و یه پازل نقشه‌ی ایران مشترکاً برای خودم و بچه‌هام. روم به دیوار! ولی من استان‌های کشور پهناورم ایران رو نمی‌شناسم و هی سعی می‌کنم یاد بگیرم و هی فرصت نمی‌کنم. می‌خواستم از این کتابا که با ماژیک بنویسی و پاک کنی هم بخرم، بعد فکر کردم کو تا اینا به دنیا بیان و ماژیک دست بگیرن. فکر کردم لابد تا اون موقع ماژیکه خشک میشه. فلذا مدادرنگی گرفتم. حتی می‌خواستم حروف الفبا و اعدادم بگیرم براشون. فکر کردم ممکنه بذارن تو دهنشون بخورن و منصرف شدم. بعد فکر کردم چرا باید به بچه‌ای که هنوز نمی‌دونه چیو بذاره دهنش و چیو نذاره دهنش حروف الفبا و اعداد یاد داد؟ اون کتابای شاهنامه رو گرفتم که بچه‌هام مثل مادرشون فرهیخته! و بامعلومات بار بیان :دی


نمایشگاه کتاب، شهر آفتاب، 21 اردیبهشت


9. پارسال چه کتابایی به کتابخونه‌ی شباهنگ اضافه شد؟ 1 ، 2 ، 3 ، 4، 5

10. امسال چه کتابایی به کتابخونه‌ی شباهنگ اضافه شد؟



عیدتون مبارک

۳۴ نظر موافقین ۹ مخالفین ۱ ۲۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۱۹
شباهنگ