شباهنگ

شباهنگ

به قول نیکولا، «من از نالیدن و ژست افسردگی گرفتن و منتقل کردن انرژی منفی همیشه متنفر بوده‌ام. همه‌ی تلاشم را کردم و همه‌ی زورم را زدم که از بین اتفاق‌های خوب و بد شبانه روزم، بهترینش را برای نوشتن توی وبلاگم انتخاب کنم، چیزی که وقتی کسی می‌خواند لبخند بزند، یا لااقل اگر لبخند نمی‌زند یا توی فکر نمی‌رود یا چیزی بهش اضافه نمی‌شود غصه هم نخورد. که بعدا (حالا چه توی این دنیا چه آن دنیا) اگر خواستند بیخ گلویم را بگیرند که چرا برق را تو اختراع نکردی و چرا کوچکترین تغییری توی وضعیت مردم دنیا ندادی، بتوانم از خودم دفاع کنم و بگویم که حداقل لبخند روی لب یکی دو نفر نشانده‌ام.»
از لبخندت برای تغییر دنیا استفاده کن؛ نگذار دنیا لبخندت را تغییر دهد.

به ابر عظیمی از غبار، گاز و پلاسما در فضاهای میان‌ستاره‌ای، nebula یا سحابی گفته می‌شود؛ سحابی‌ها محل تولد ستاره‌ها هستند و شباهنگ یا شِعرای یمانی درخشان‌ترین ستارهٔ آسمان شب و از نزدیک‌ترین ستاره‌ها به زمین است و کمابیش از همهٔ نقاط مسکونی زمین دیده می‌شود.
همچنین شباهنگ یا مرغِ حق یکی از کوچک‌ترین انواع جغد است این پرنده تمام شب را بی‌حرکت و ساکت روی شاخه‌ها می‌نشیند و هر از گاهی با صدایی لرزان، سکوت شب را می‌شکند. صدای این پرنده طوری است که بعضی از مردم فکر می‌کنند «حق، حق» می‌گوید.

شباهنگ شما را امینِ کامنت‌های خصوصی و پست‌های رمزدارش می‌داند؛ پس محتوای این کامنت‌ها و پست‌ها بین خودمان بماند. اما "کپی" و انتشار محتویات پست‌های بدون رمز جهت استفاده و نه سوء استفاده چه با اجازه چه بی‌اجازه، چه با ذکر منبع چه بی‌ذکر منبع و یواشکی "بلامانع" است.

شباهنگ، هیچ وبلاگی را به صورت مخفی دنبال نمی‌کند و وبلاگِ خوانندگان و وبلاگِ دنبال‌کنندگان وبلاگش را از طریق inoreader می‌خواند.

آخرین نظرات

۵۵ مطلب با موضوع «خواب‌های شباهنگ» ثبت شده است

چند روز پیش خوابی دیدم و با تفکرات عمیق و تحلیل و بررسی موشکافانه‌ش! به کشفی نائل آمدم. ولیکن از اونجایی که هنوز علم و سوادم رو در حدی نمی‌بینم که از خودم نظریه در کنم! اون کشف رو در حد یک یادداشت یه گوشه نوشتم که بعداً با آموخته‌هام تکمیلش کنم. خواب دیدم با عصبانیت و داد و فریاد از معلمم می‌خوام حرف‌های بی‌اهمیت و نامربوط به درسشو تموم کنه و زمان کلاسو با این چیزها نگیره و وقت ما رو تلف نکنه. عصبانی بودم. با خشم و نفرت داد می‌زدم و با تمام قوا جلوی همه‌ی بچه‌ها اعتراض می‌کردم... کاری که هشت، نُه سال پیش نکرده بودم و اعتراض و حسی که اون موقع در خودم خفه کرده بودم. معلمی داشتیم که سر کلاس راجع به هر چیزی حرف می‌زد جز درس و تست و کنکور. یکی دو باری هم که چار تا دونه تست کار کرد، تست‌های دهه‌ی شصت و عهد بوق بود و مطالبی که از کتاب‌ها حذف شده بودند و به درد کنکور نمی‌خوردند. از سی نفر، بیست و چند نفر غایب بودند همیشه. چند نفری هم پای ثابت بحث‌ها. علت حضور من و یکی دو نفر هم این بود که عادت نداشتیم کلاس‌هامون رو حتی اگر مفید نباشند، غیبت کنیم. اعتراض هم نمی‌کردیم البته. از این موقعیت‌ها اگر زیاد نبود، کم هم نبود. یک وقت‌هایی دلم می‌خواست فریاد بزنم که مسلمان! لااقل نصف حقوقی که می‌گیری درس هم بده. اما خشم و عصبانیتمو قورت می‌دادم و تنها کاری که از دستم برمیومد این بود که پایان ترم یا هر موقعی که نظرخواهی می‌شد، توی فرم ارزیابی معلم‌ها و اساتید یا هر جایی که احتمالاً صدایم به گوش کسی برسد به عملکردشون نمره‌ی پایینی بدم تا رسیدگی بشه. نه اینجا که هر جای دیگه‌ای، وقتی حقّم خورده شد و کاری از دستم برنیامد، ریختم تو خودم و به روی مبارکم نیاوردم. کم نبودند معلم‌ها و اساتیدی که از جان برایمان مایه گذاشتند و کم هم نبودند آنهایی که وقتمان، هزینه‌مان و انرژی‌مان را تلف کردند. اما همیشه به احترام گروه اول، در مقابل گروه دوم سکوت کردیم و شاید فقط حرص خوردیم و اعتراض نکردیم. برای همه‌مون پیش اومده که یه جاهایی بهمون دروغ گفتند، سهممون رو ندادند و حتی احمق فرضمون کردند. بارها مواجه شدیم با آدم‌هایی که ریا کردند و فکر کردند نمی‌فهمیم و ما هم خودمونو زدیم به نفهمی که شرمنده‌مون نشن لااقل. خیلی وقت‌ها این آدم‌ها غریبه نبودند و اتفاقاً شاید چون غریبه نبودند و شاید چون هر روز باهم چشم تو چشم می‌شدیم نخواستیم خجالت‌زده‌شون کنیم. شاید چون دلمون به حالشون سوخته، نخواستیم آبروشونو ببریم. اعتراض نکردیم و حتی به روی خودمون هم نیاوردیم. تحملشون کردیم. ازشون بدمون اومد، حالمونو به هم زدن، ولی تحمل کردیم. حرف زور و حق‌کشی رئیسمون رو تحمل کردیم، دروغ‌های یه دوست رو تحمل کردیم، کاغذبازیای اداری رو تحمل کردیم، وقت‌کشی و بی‌سوادی معلم‌ها و اساتیدو تحمل کردیم و حتی گاهی بی‌کفایتی کسی که خودمون انتخابش کردیم و نشوندیمش روی صندلی ریاست رو هم تحمل کردیم. از رهگذر و غریبه تا قوم و خویش و دوست و همکار و هم‌کلاسی و دخالت‌ها و قضاوت‌های بیجا و حرف‌های خاله‌زنکی یک عده آدم بی‌شعور (کم‌شعور هم نه حتی؛ بی‌شعور مطلق). به هر حال خشم و نفرتی در ما بوده که گاهی بروزش ندادیم و تحمل کردیم. اینکه چطور تونستیم بروزش ندیم بماند. صلواتی فرستادیم، نفس عمیقی کشیدیم، به خدا واگذارش کردیم، لیوان آب خنکی یا هر روشی که ناراحتی، غم و غصه و خشم و عصبانیت ما رو سرکوب کنه. 

اما بارها خواب دیدم دارم سر کسانی که ازشون متنفرم داد می‌زنم و بهشون می‌گم که چقدر ازشون بدم میاد، چقدر حالمو به هم می‌زنن و چقدر از دستشون عصبانی و ناراحتم. داد می‌زنم و رفتارهای بدشونو می‌شمرم براشون. گویی نه بخشیده باشمشون و نه فراموش کرده باشم. بیدار هم که میشم یادم نمیاد از کی انقدر متنفر و از دست کی انقدر عصبانی بودم. 

من بیشتر وقت‌ها و شاید حتی همه‌ی وقت‌ها، این احساسات رو می‌ریزم تو خودم و سعی می‌کنم فراموش کنم. سعی می‌کنم صبور باشم و عصبانی نشم. عادت همیشگی‌مه که سکوت کنم و تا کارد به استخوانم نرسیده به خطا و اشتباه و رفتار بد و آزاردهنده و آسیب‌واردکننده‌ی کسی اعتراض نکنم. بیش از حد و شاید بیش از اطرافیانم به احساساتم فشار میارم و سرکوبشون می‌کنم که بروزشون ندم. خوب یا بد. از حس خشم و نفرت و حسادت بگیر تا عشق و محبت. البته اگر لازم باشه بروز میدم، به بهترین شکل ممکن هم بروز میدم. ولی خب خیلی وقت‌ها لازم نمی‌دونم حسم رو نشون بدم. دلیلش به خودم و شرایطم مربوطه و جای بحث نیست. به هر حال گاهی مجبوری به احساست فشار بیاری و سرکوبش کنی و دم نزنی از دردی که می‌کشی و غصه‌ای که می‌خوری. گاهی یکی درونت هست که میگه حق نداری اعتراض کنی، حق نداری عصبانی بشی، گلایه کنی و حق نداری چیزی بگی. حتی حواست باشه شکایت پیش خدا هم نبری. چون دوست، دشمن است شکایت کجا بریم؟ 

اون شب که خواب دیدم با داد و فریاد از معلمم، که هشت ساله ندیدمش و ارتباطی باهم نداریم، می‌خوام حرف‌های بی‌اهمیت و نامربوط به درسشو تموم کنه و زمان کلاسو با این چیزها نگیره و وقت ما رو تلف نکنه، خودم بودم انگار. خودم، بدون ملاحظات شاگردی و استادی. بی‌هیچ نقابی. خودی که رعایت هیچیو نمی‌کنه و بدون اینکه به عواقب حرفاش فکر کنه، احساساتشو هر آنچه هست بروز میده. تو خودش نمی‌ریزه و خودداری نمی‌کنه. خودی که انگار فوران کرده باشه. احساسی که انگار غلیان کرده باشه. اون روز که این خوابو تو دفترم نوشتم، یه گوشه یادداشت کردم که شاید خواب جایی برای طغیان احساسات سرکوب‌شده‌مون باشه. 

و امروز، وقتی رسیدم به صفحه ۲۵۰ کتابی که می‌خونم، ناخودآگاه لبخند زدم. نویسنده تو این فصل، نظریه‌ی فروید و یونگ و دریچه‌ی اطمینان رو معرفی کرده بود و گفته بود خواب مانند دریچه‌ی اطمینانِ یک دیگ بخار عمل می‌کنه و باعث تخلیه‌ی فشارهای عاطفی میشه. خواب یک تلاش برای برآورده کردن امیال سرکوفته است و نه‌تنها نتیجه‌ی تعارض‌های درونی است، بلکه در اکثر موارد تظاهراتی از ناخودآگاه جمعی را دربردارد.1

قبلاً وقتایی که جغد و چیز میز جغدی می‌دیدین و اسم شریف و فرهنگستان و برق و مراد به گوشتون می‌خورد یادم می‌افتادین؛ الان یه کاری کردم خواب هم که می‌بینین یاد من بیافتین.

۱۹ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۱ ۲۱ آذر ۹۶ ، ۰۵:۴۵
شباهنگ

1167- مکتب‌خونه ۵، پی اُ آی ۲

شنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۶، ۰۷:۳۴ ق.ظ

این چند وقتی که فیلم‌های مکتب‌خونه رو می‌دیدم، نکات و چیزهای جدیدی که یاد می‌گرفتم رو برای خودم یادداشت می‌کردم. نکاتی رو هم که فکر کردم ممکنه برای شما هم جالب باشه، اینجا میارم. اگه روی اعداد و لینک‌ها کلیک کنید، فیلمشم می‌تونید ببینید.

قسمت 194، وضعیت نورون‌ها در حالت خواب و بیداری و صرع رو نشون میده و میگه مغز ما موقع خواب مدام خاموش و روشن میشه. کامل خاموش نمی‌شه. چون اگه کامل خاموش بشه می‌میریم. میگه اگه اون امواجی که موقع خواب از مغز ساطع میشه رو دستی به مغز اعمال کنیم (با همون فرکانس و دامنه)، طرف به سرعت بیهوش میشه و می‌خوابه.

قسمت 195، در مورد خواب دیدن و بختک و راه رفتن و حرف زدن موقع خواب هست. میگه موقع خواب سیستم کنترل و اراده غیرفعال میشه (البته قسمت بعد میگه اندکی کنترل و اراده داریم وقتی خوابیم). تو خواب، احساسات قوی‌تر و هیجانی‌تر و چیزایی که می‌بینیم عجیب‌تره؛ دلیلشم اینه که فرونتال ضعیف‌تر میشه موقع خواب.

قسمت 196، راجع به فعالیت‌های سایر سیستم‌ها مثل سیستم شنوایی، وحی، صداهای عجیب و غریب و حل مسأله توی خواب بحث می‌کنه. بعد نمی‌دونم از کجا به اینجا رسید که گفت در طبیعت چندشوهری مرسوم نیست و چندشوهری صفت تکاملی محسوب نمیشه؛ ولی چندزنی محسوب میشه :|

قسمت 197، این سوال مطرح میشه که اصلاً خواب به چه دردی می‌خوره و پاسخ میده خواب در حافظه اثر دارد. خواب صبح لذت‌بخشه و معمولاً هم همین موقع خواب می‌بینیم. و یه سری ژن داریم که فقط موقع خواب فعال میشن. حالا اگه یه روز صبح تا شب پیانو کار کنید یا برای اولین بار برید فرانسه و موزه‌ی لوور رو ببینید و اونجا کلی اتفاق براتون بیافته، شب خواب موزه و پیانو رو می‌بینید آیا؟ جوابی برای این سوال نداریم. چون فعلاً و در حال حاضر اطلاعاتمون در مورد خواب، کافی نیست. تحقیقات نشون مید اگه چند هفته نذاریم موش بخوابه (آب و غذا بدیم بهش ولی از خواب محرومش کنیم) می‌میره. ولی در مورد انسان تا حالا این کارو نکردیم و نمی‌دونیم چی میشه. البته انسان این قابلیتو داره که یه لحظه چرت بزنه و رفرش بشه مغزش و بیدار بمونه بازم.

قسمت 198، میگه چون موقع خواب، پره‌فرونتال فعال نیست دیدنِ چیزای عجیب، عجیب نیست. حتی ممکنه تو خواب از خودمون جدا بشیم و خودمونو ببینیم.

قسمت 199، راجع به اینه که خواب نوعی مانور و تمرین برای موقعیت‌های احتمالیه و مغز موقع خواب موقعیت‌های پرخطر رو تجربه و شبیه‌سازی می‌کنه.

پریشب قبل خواب داشتم پستِ جنّ جولیک رو می‌خوندم. همزمان با دوستم هم صحبت می‌کردم و بهش گفتم با این پستی که امشب خوندم امیدوارم کابوس نبینم. گفت آیة‌الکرسی بخون قبل از خواب. یه دوستی هم داشتم که می‌گفت اگه فلان آیه رو بخونی، هر موقع که بخوای بیدار میشی. 

دارم به پستِ پی اُ آی فکر می‌کنم و اون قسمتی که راجع به مغز آدمای مذهبی و عابد و زاهد و مسلمان و درک پیچیدگی‌های معنوی بحث شد و به این فکر می‌کنم که این چیزا رو کجای معادلاتم بذارم. به این فکر می‌کنم که اگه همه‌ی این چند سال، قبل از خواب دعا می‌خوندم یا ذکر می‌گفتم، به جای خواب‌هایی که دیدم، چه خواب‌های دیگری می‌تونستم ببینم.

+ به دلیل عدم دسترسی‌م به اینترنت، کامنت‌ها با تأخیر و پس از تأیید منتشر می‌شوند.

+ ادامه ندارد.

۱۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۶ ، ۰۷:۳۴
شباهنگ

1162- پی اُ آی

پنجشنبه, ۲۵ آبان ۱۳۹۶، ۱۰:۵۷ ق.ظ

اواخر شهریورماه، داشتم کمد و کتابخونه‌مو مرتب می‌کردم که فضای اتاقمو برای کتابا و کنکور دکترا آماده کنم. از لابه‌لای انبوه کتابای قدیمی و جزوه‌های دبیرستان و دوره‌ی لیسانس و ارشدم سی چهل برگه‌ی آچهار پیدا کردم که ده دوازده سال پیش، هر ماه توی هر کدومشون غذاهایی که خورده بودیم رو با تاریخش نوشته بودم. دفتری پیدا کردم که توش خواب‌هامو نوشته بودم. کارهای عجیب‌تر از اینا هم کردم من. ولی چون آدما هنوز یاد نگرفتن هر سؤالی به ذهنشون می‌رسه رو نپرسن و نمی‌دونن لزومی نداره دلیلِ هر کاری که بقیه انجام میدن رو بدونن و علتش رو بپرسن و منم چون دلم نمیاد مربوط نبودنِ مسائل زندگی‌م و کارهایی که انجام می‌دم بهشون رو براشون یادآوری کنم، ترجیح می‌دم کمتر در مورد کراماتم بنویسم.

به خودم اومدم و دیدم ساعت‌هاست وسط اتاقم لابه‌لای انبوه خرت و پرت‌ها نشستم و دارم آمار و فراوانی غذاهای ده سال پیشو تحلیل می‌کنم. فراوانی قیمه صفر بود و هنوزم صفره؛ قبلاً سوپ و آش بیشتر می‌خوردیم به نسبت الان؛ پیتزا کمتر می‌خوردیم، ساندویچ بیشتر می‌خوردیم، میگو تو لیست غذایی‌مون نبود؛ ماهی بیشتر بود. داشتم غذاهایی که تو این ده سال آروم آروم به سفره‌مون اضافه و ازش کم شدن رو بررسی می‌کردم. خواب‌هایی که دیده بودمو مرور می‌کردم. هیچ کدوم یادم نمیومد. هیچ کدوم. بعضیاشون بی‌نهایت عجیب و مسخره بودن و بعضیاشون ترسناک. اون سال‌ها درگیر امتحان و المپیاد و کنکور بودم و اغلب خواب‌هام درسی و مدرسه‌ای بودن. خوابِ نتایج به اشکال مختلف، خواب هم‌کلاسیام، معلمام و البته خوابِ مرگ و قبرستون؛ در حالی که هر چی فکر می‌کنم ما اون موقع فوتی نداشتیم تو فک و فامیل و دوست و آشناها، جز مادربزرگ پدرم. اطلاعات خوبی میشد از توشون پیدا کرد. اینکه مثلاً من اسم و فامیلمو تو خواب می‌دونستم؛ به اعداد و اعمال ریاضی آگاهی داشتم ولی درست جمع و تفریقشون نمی‌کردم تو خواب؛ اینکه خواب‌های رنگی می‌دیدم؛ نه فقط رنگ‌های اصلی بلکه نارنجی و بنفش رو هم دیده بودم و اینکه بعد از هشت، نُه سال بعضی از خواب‌هام تعبیر شده بود و اتفاقی که خوابشو دیده بودم افتاده بود.

استادی که فیلم‌های کلاساشو از مکتب‌خونه دانلود می‌کنم و می‌بینم هر چند جلسه یه بار در مورد مفهومی به اسمِ POI یا Problem Of Interest صحبت می‌کنه. میگه باید یه سؤالی، موضوعی، دغدغه‌ای تو ذهنِ منِ محصل و منِ دانشجو باشه که تو همه‌ی زندگی‌م ذهنم درگیرش باشه و دنبال پاسخ باشم و مدام بهش فکر کنم. مثل موضوعِ حافظه، خاطره، به یاد آوردن، فراموش کردن، ارتباط و اینکه دقیقاً چه اتفاقی تو ذهن ما می‌افته و با کسی یا چیزی ارتباط برقرار می‌کنیم و دوستش داریم یا ازش بدمون میاد، اینکه یه ناشناس تازه‌وارد چه ویژگی‌های متمایزی و چه تفاوتی با سایرین داره که توجه‌مون بهش جلب میشه و یه فولدر تو مغزمون باز می‌کنه برای خودش و جا خوش می‌کنه تا همیشه. وقتی از دانشجوهاش پرسید پی اُ آیِ شما چیه، یاد دفترچه‌ی خواب‌های ده سال پیشم افتادم؛ اینکه من حتی موضوع پایان‌نامه‌ی کارشناسی‌م هم فیلتر سیگنال‌هایی بود که فرکانسشون، فرکانس خواب بود. که مثلاً یه آدم خواب‌آلودی که کار مهمی انجام میده رو هشیار نگه‌داریم. خواب می‌تونه یه پی اُ آیِ هیجان‌انگیز برای یه جغد باشه؟

آخرین خوابی که تو این دفتر نوشته بودم خوابِ شریف بود. بعدها که رفتم خوابگاه دیگه خواب ندیدم. ماه‌ها و حتی شاید یکی دو سال خواب ندیدم و عادتِ نوشتنِ خواب‌هامو ترک کردم. این یکی دو سالِ اخیر خواب‌هام دوباره برگشته بودن و هر از گاهی جسته گریخته تو وبلاگم می‌نوشتم‌شون؛ ولی به دلایلی نه همه رو و نه کامل.

آخرین شبِ شهریور تصمیم گرفتم از فردا هر چی خواب دیدم موبه‌مو بنویسم، بی‌هیچ سانسور و ملاحظه‌ای، فقط برای خودم و تحقیقات و پژوهش‌های احتمالی‌م در آینده. مثل ده سال پیش. ساعت خوابم رو منظم کردم. حدودای دوازده، یک تا شش، هفت. سعی کردم ذهنم رو درگیر چیزی نکنم و فیلم و سریال‌ها رو دنبال نکنم. ارتباطاتم رو کمتر کردم و قبل از خواب سعی کردم به چیزی فکر نکنم و در خسته‌ترین حالت ممکن برم رخت‌خواب که ذهنم فرصت فکر کردن به موضوعی رو نداشته باشه. سعی هم نکردم حتماً خواب ببینم. حداکثر تا یه ربع نیم‌ساعت بعد از بیدار شدن خوابمو یادداشت می‌کردم که چیزی از قلم نیافته و یادم نره. بعد از نوشتن بعداً دوباره نمی‌خوندم و مطلقاً در موردش فکر نمی‌کردم. فقط اگه می‌دونستم دلیلِ دیدن اون خواب چیه و چه اتفاقی روز قبلش افتاده بوده که تو ذهنم تأثیر گذاشته داخل پرانتز یادداشت می‌کردم. چهارم، دهم، یازدهم، دوازدهم، سیزدهم، پونزدهم، بیست و دوم، بیست و سوم و سی‌ام مهر هیچ خوابی ندیدم. نمی‌دونم چرا. ولی بقیه‌ی شبا خواب‌های طولانی‌ای می‌دیدم. طولانی، با چند موضوع متفاوت. آبان‌ماه هم این روندِ ثبت خواب رو ادامه دادم؛ ولی تعداد شب‌هایی که آبان خواب دیدم حتی نصفِ ماه قبل هم نبود و خواب‌هام به شدت کوتاه بودن. چرا؟ نمی‌دونم. می‌خوام این روندو تا همیشه ادامه بدم. برام لذت‌بخش و هیجان‌انگیزه. چون به قصد پژوهش و نه به نیت پست کردن برای خودم می‌نویسم و می‌نوشتم‌شون، و نه برای وبلاگم و انتشار در فضای عمومی، و چون می‌خوام و می‌خواستم یادداشت‌هام کامل و با جزئیات باشه، فیلترهای شخصی رو لحاظ نکردم و نمی‌تونم همه رو به سمع و نظرتون برسونم؛ ولی یه چند تا کوتاهشو می‌ذارم اینجا مستفیض بشید:

25 مهر: اون یارو که سیم‌کارت دوستمو خریده بود و بلاکشم کرده بودم، بلاک رو شکسته بود و کلی پیام بهم داده بود. 

27 مهر: کفگیر و برنج یادمه فقط. احتمالا من غذا درست کرده بودم و خانوادگی می‌خوردیمش.

6 آبان: آدرس وبلاگمو عوض می‌کردم که فقط به بعضیا بدم. و از اینکه داشتم آدرس دوست داشتنی‌مو ترک می‌کردم غمگین بودم.

11 آبان: یه پست نصفه نیمه نوشته بودم و اشتباهی منتشرش کردم و داشتم سعی می‌کردم برش گردونم به حالت پیش‌نویس.

19 آبان: (خوابم سه پاراگراف طولانی با سه موضوع مختلف بود. بخشی از پاراگراف دوم:) شریف بودم. یه پسرم داشتم انگار. بغلم بود. برای اولین بار پوشک‌شو کثیف کرده بود. کثیف‌کاری‌ش از نوعِ شماره‌ی دو بود. همکف ابن سینا مجبور شدم عوضش کنم. مامان هم پیشم بود و ازش خواستم کمکم کنه در این امر مهم و خطیر. کارِ به شدت چندشناکی بود.

۲۰ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۲ ۲۵ آبان ۹۶ ، ۱۰:۵۷
شباهنگ

دیشب پسرخاله‌اینا مهمونمون بودن. همچین که رسیدن، تا نشستن، خانوم پسرخاله اشاره کرد به پسرخاله و بهم گفت اومده با تو بحث کنه! گفتم من؟ پسرخاله گفت ندیدی بخش‌نامه کردن ترک‌ها رو استخدام نکنن؟ حالا تو هی بگو آهنگر خوبه! خندیدم و گفتم اصلنم خوب نیست. خیلی هم بده. نمرات ترم چهارو تازه دیروز اعلام کردن و همه‌شون بیست، جز نمره‌ی درسِ همین آهنگرِ خوب! حیف اون همه زحمتی که برای نشر مصوباتش کشیدم و عرقی که برای دفاع ازش ریختم. حیف اون همه پست! حیف اون یه دونه رأی‌ای که بهش دادم و سی و یکم شد :دی حیف اون چار تومن پول تاکسی که دادم و رفتم خونه‌ش برای کلاس مثنوی. حیف! و صدها حیفِ دیگر :)) پسرخاله خندید و گفت بگم بروبچ بریزن پیجشو با خاک یکسان کنن که چرا به دختر پسرخاله‌ی ما هفده دادی؟ آخه تا کی به ترک‌ها ظلم میشه تو این ممکلت؟ تا کی؟!!! خندیدم و گفتم نه تو رو خدا؛ من خودم اعتراض نکردم. یه چی میگین همین هفدهم ازم می‌گیرن بدبخت میشم :))) خانمش گفت حالا جدی چرا هفده؟ گفتم والا تنها درسی که مطمئن بودم بیست میشم همین بود. احتمالاً چون تهران نبودم و زیاد نتونستم تو جلسات مصوبات شرکت کنم، فکر کردن فعالیت خارج از کلاسیم کمه. یه نمره‌شم سرِ غیبتِ بعد از عید بود که گفت از همه‌تون یکی یه نمره کم می‌کنم تا الکی کلاسو تعطیل نکنید.


بیات‌نوشت‌ها و خرده خاطراتِ باقی‌مانده از ترم چهار:

0. در نوشته‌های زیر منظور از امروز و دیروز، امروز و دیروز نیست و قیدهای زمان و زمان افعال به چند ماه پیش برمی‌گرده.

1. تو کلاس نشسته بودم که اومدن بهم گفتن چرا نشستی که دارن وام میدن. گفتم ینی الان باید چی کار کنم؟ گفتن اسمتو تو لیست بنویس و درخواست بده دیگه. تا حالا وام نگرفتی مگه؟ گفتم چقدر می‌دن حالا؟ تصورم چند ده میلیون بود؛ که مثلاً بشه باهاش ماشین و خونه خرید. سند و مدرک و ضامن و اینا می‌خواستن. بعدِ نیم ساعت یه ساعت علافی فهمیدم سیصد چهارصد تومن میدن :)) ینی چار تا کتابم نمیشه خرید با این مبلغ. به دوستم گفتم برو باباااااااااااااااا! به منتش نمی‌ارزه. فکر کردم حالا چقدر میخوان وام بدن. بچه‌ها گفتن می‌تونی باهاش کتاب بخری و همین که بهره نداره غنیمته و فلان و بهمان و بیسار. و متقاعد شدم که بگیرم. اومدم زنگ زدم به بابا میگم وام دانشجویی میدن و مثل اینکه باید وکالت‌نامه داشته باشم یا یه چیزی تو مایه‌های سند محضری و یه ضامن با فلان ویژگی‌ها و یه حساب تو فلان بانک و اینا. مدارکو تا فردا تهیه کنید بفرستید تهران برم وامو بگیرم. بابا: آخه وامو می‌خوای چی کار؟ اگه یکی دو میلیونه ولش کن. نمی‌ارزه به دردسرش. پول لازم داری بگو بریزم به حسابت. من: یکی دو میلیون؟!! نه خب. چیز. راستش. یکی دو میلیون که نه. خب... سیصد چهارصد تومنه مبلغش :دی
کاش بودم و قیافه‌ی بابا رو می‌دیدم.
همون شب هم‌اتاقی شماره 3 اومده میگه دانشگاه ما (دانشگاه من و دانشگاه هم‌اتاقیام فرق داشت و در واقع من دو سال مهمان خوابگاهِ دانشگاه اونا بودم) داره وام خرید چادر میده. نمی‌خوای؟ من: خریدِ چی؟ ایشون: چادر :|
کاش بودین و قیافه‌ی منو می‌دیدین.

2. تو پارکینگ منتظر مسئول انتشاراتی بودیم که یه ماشین سیاسی با کلی محافظ و خدم و حشم (البته حشم ینی چهارپا و حشم بینشون نبود) اومد پارکینگ و یه عده پیاده شدن و رفتن طبقه‌ی بالا. بدون اینکه سرمو برگردونم، به دوستم گفتم می‌شناسی‌شون؟ برگشت که نگاشون کنه. گفتم نه نگاه نکن. مشکوک می‌شن بهمون. بعد همونجوری که داشتم سقفو نگاه می‌کردم به آقای مسئول انتشاراتی گفتم شما می‌دونید اون آقایون کی‌ن؟ نگاه به سقف کرد و گفت کیا؟ گفتم همینایی که پشت سر منن. نگاشون نکنید که مشکوک نشن بهمون. خندید و چند تا اسم گفت که یادم نموند. زیرچشمی نیم نگاهی بهشون کردم و کماکان نشناختمشون. از حرفای مسئول انتشارات، مصدق و نفت و وزیر یادم موند فقط. آدمای مهمی به نظر می‌رسیدن. به هر حال از منی که تازه روز مصاحبه فهمیدم رئیس اونجا کیه نباید انتظار داشته باشیم وزرای سابق رو بشناسم. 

3. یه فایل متنی از فرهنگستان گرفته بودم. اینا برای حفاظت اطلاعات، خیر سرشون پسورد گذاشته بودن و نمی‌تونستم تغییرش بدم. خیلی شیک اطلاعات رو کپی کردم توی یه فایل جدید و اونجا تغییرشون دادم. برای هر تغییری پسورد گذاشته بودن. ولی کپی رو غیرفعال نکرده بودن. منم کپی کردم و تغییر دادم. اگه مسئول و نگارنده‌ی این فایل یه بلاگر بود، اول از همه کد غیرفعال کردن کپی رو اعمال می‌کرد به فایلش لابد.

4. میگن اگه یه خانومی یه جا بشینه و بلند شه و یه آقای دیگه بخواد بیاد اونجا بشینه، باید صبر کنه اون مکان (صندلی، یا اون قسمت از فرش و زمین) سرد بشه. ایکس وقتی می‌خواست جای ایگرگ بشینه به شوخی صندلی رو فوت کرد خنک شه بعد نشست. [از سلسه خاطراتی که هزار بار، هزار جور به هزاران طریق نوشتم و پاک کردم و هر بار به این فکر کردم که چرا نمیشه عین برداشت و حست رو در قالب متن و کلمات به مخاطب منتقل کنی]

5. محل آزمون ارشد دومم دانشگاه سابقم بود. جلسه که تموم شد، یه چرخی تو دانشگاه زدم و آهسته و خرامان داشتم می‌رفتم سمت در اصلی. یه دختره که سر جلسه هم دیده بودمش دم در داشت سیگار می‌کشید. فکر کنم اعصابش از سوالا خط‌خطی شده بود.

6. تصمیم نداشتم سوال‌های زبانو جواب بدم. در واقع تصمیم داشتم جواب ندم. وقت اضافه آوردم و نشستم متناشو خوندم. نصف بیشترش متن و reading بود. تو یکی از متن‌ها در مورد testimony نوشته بود. هر چی متنو خوندم معنی‌شو نفهمیدم. بدجوری تو نخ این کلمه بودم. فکر می‌کردم یه جور اختلال روانیه یا یه جور خطای ذهنی و زبانی. تا برسم خوابگاه مدام تکرارش می‌کردم که یادم نره و بیام سرچ کنم ببینم چیه. همچین که رسیدم پای لپ‌تاپ کلمه‌هه یادم رفت. دیگه باید منتظر می‌موندم سنجش سوالا رو بذاره روی سایت و دفترچه رو دانلود کنم ببینم چی بود اون کلمه. حالا دفترچه رو دانلود کردم و فهمیدم چیه. ولی خب کسی نیست که ذوقمو باهاش تقسیم کنم و این قضیه رو باهاش به اشتراک بذارم.

7. این روزا همه چی بوی آخرین میده. آخرین باری که دستمو بلند می‌کنم تا از استاد چیزی بپرسم؛ آخرین صبحی که بیدار میشم و تا 8 باید خودمو برسونم سر کلاس؛ آخرین باری که متروی بهشتی پیاده میشم و سمت تجریش خط عوض می‌کنم که خودمو برسونم فرهنگستان؛ آخرین سطرهای جزوه‌ای که تایپ می‌کنم؛ آخرین باری که می‌رم آشپزخونه ظرفامو بشورم؛ آخرین باری که صدای فروشنده‌های مترو رو می‌شنوم؛ آخرین باری که خانومه میگه مسافرین محترمی که قصد ادامۀ مسیر به سمت ایستگاه صادقیه و یا فرهنگسرا و یا تجریش و کهریزک را دارند می‌توانند در این ایستگاه از قطار پیاده شده و با توجه به تابلوهای راهنما وارد خط 1 و 2 شوند. همه چی و همه جا و همه کس بوی آخرین میدن و من دستمو محکم گذاشتم جلوی بینی‌م. بوی تعفنِ تموم شدن و جدایی. 

8. خواب مترو می‌دیدم. پله‌های برقی، تابلوهای ایستگاه‌ها، شلوغی، ازدحام، نرسیدن. تا رسیدم درا بسته شد و رفت. تو شلوغی یه لنگه از کفشمو گم کردم. خوابم در عین غم‌انگیزی، به شدت مسخره بود. باید می‌رفتم دوباره کفش می‌خریدم. مترو پرِ کفش بود. کفشای آدمایی که کفشاشونو جا گذاشته بود. یکی‌شونو برداشتم و پوشیدم. پوشیدم که برم بیرون و برای خودم کفش بخرم :|

9. میدونین؟ نه خب. از کجا باید بدونین؟

10. من همچین که پامو از در خوابگاه می‌ذارم بیرون، هندزفریامو می‌کنم تو گوشم. اصولاً چون همیشه تنها می‌رم اینور و اونور، خلوتمو با آهنگ‌های توی گوشیم پر می‌کنم. معمولاً هم شاد گوش میدم. به جز روزهایی که مثلاً محرم باشه. اینجور موقع‌ها یا فایل‌های تقویت زبان گوش میدم، یا سخنرانی مثلاً. بعد این همه وقت، یکی از هم‌کلاسیام امروز ازم می‌پرسه تو چی گوش میدی که همیشه هندزفری تو گوشته؟ گفتم حدس بزن ببینم چی بهم میاد گوش بدم. گفت فایل‌های صوتی کلاس و صدای اساتید. گفتم این چه تصور چندشیه از من داری آخه؟

11. تا این نمره‌های فرهنگ فانوس اعلام بشه، من قراره هر شب کابوسشو ببینم. صبح بیدار شدم تو گروه درسی‌مون پیام دادم ضمن عرض سلام و ادب و احترام، جهت شادی روحتون، اومدم خوابی که دیشب دیدم رو به سمع و نظرتون برسونم. خواب دیدم استاد از اینکه قیمت انواع میوه‌ها (هلو، سیب و گیلاس) و قیمت انواع نان و طرز پخت و دمای فر برای تهیه‌ی کیک رو به عنوان مطالب پایانی توی فرهنگم نیاوردم، 9.2 نمره ازم کم کردن و نمره‌ام شد 10.8 و افتادم و بسی غمگین بودم.

12. مثل وقتی که به استادت میگی این قسمت کتاب اشتباهه و ب‌م‌م مخفف بزرگترین مضرب مشترک نیست. چون اصولاً نمیشه بزرگترین مضرب رو تعیین کرد و استادت میگه نه درسته اینم میشه. مثل وقتی که استادت تازه آخر ترم می‌فهمه شما دانشجوی ارشدید نه دکترا و شما به سطح معلوماتتون و مسئولین آموزشتون که استادتون رو توجیه نکرده سر کدوم کلاس میره افتخار می‌کنید. مثل وقتی که استاد کلاهشو تو کلاس جا بذاره و همه برن و تو باشی و کلاس و کلاه و برش داری ببری و هی داد بزنی استاد! استاد! کلاهتون. و ملت بگن هم کلاه استادو برداشتی هم گذاشتی سرش. مثل وقتی که استاد دیگری کتشو جا بذاره و کسی حاضر نباشه دست به کتش بزنه و تو برش داری و ببری و برسونی دستش. مثل وقتی که استادت آخر ترم بپرسه تعطیلات کجا میری و تو بگی خونه و بگه خونه‌تون کجاست و تو با بهت و حیرت بگی تبریز :| مثل وقتی که بری از استاد دیگری فایل درسی بگیری و بپرسه متولد چندی و دو نقطه خط صاف طورانه بگی 71. و مدام از خودت بپرسی آیا من نسبت به سوالات ملت زیادی حساسم یا سوالات ملت زیادی یک جوری است؟ مثل وقتی که یکی از پسرای ورودی، زمان استراحت بین کلاسا میاد ازتون می‌پرسه تسبیح دارید؟ و شما تسبیحو دستمال می‌شنوید و می‌گه برای استخاره می‌خوام و شما به این فکر می‌کنید که چه جوری میشه با دستمال استخاره کرد و اصن الان چه وقت استخاره کردنه و چی رو می‌خواد استخاره کنه. و یکی از دوستان بهش تسبیح می‌رسونه و استخاره رو انجام میده. مثل وقتی که همین ایشون در طول ترم روی مخت باشه و مدام ازش فرار کنی و سوالاشو جواب سربالا بدی و آخر ترم که یه مدت نیومد و فهمیدی مریضه و مرخصی گرفته غمگین بشی که چرا مهربون نبودی باهاش و با خودت بگی: خب خدایی رو مُخم بود آخه. مثل وقتی که استاد بگه شادی را تعریف کنید که پای تخته بنویسم و ملت کلی تعریف از خودشون ارائه بدن و تو بگی شادی یعنی شاد بودن و سپس ارجاع بدی به معنیِ شاد. و استاد که می‌خواسته ارجاع رو یادمون بده بگه دست گلت درد نکنه کار منو برای سه جلسه راحت کردی. مثل وقتی که مسئول آموزش که آخر هر ترم میاد و برگه‌ی ارزیابی اساتیدو میده دستمون که به اساتید نمره بدیم با عصبانیتی توأم با لبخند بیاد و بگه همه‌تون نمره‌ی رُندِ پنج و ده و بیست میدید و راحت میانگین می‌گیرم. ولی کیه که همیشه نمرات عجیب و غریب به اساتید میده؟ و تو دستتو بلند کنی و بپرسه خدایی چه جوری حساب کتاب می‌کنی که بهشون هشت ممیز پونزده صدم می‌دی؟

مثل وقتی که داری روی شله‌زردا یاابالفضل می‌نویسی و با خودت فکر می‌کنی چرا روی پیرهن رضازاده همیشه یاابوالفضل می‌نوشتن؟ مگه یا حرف ندا نیست و مگه منادا منصوب نمیشه و مگه ابا منصوب و ابو مرفوع نیست؟ مثل وقتی که دلت برای استاد عربی‌ت تنگ بشه و یاد سوالایی می‌افتی که طول هفته جمع می‌کردی که آخر جلسه بپرسی.

و مثل وقتی که یک عده چندین ماه پیش کامنت گذاشته باشن نتیجه‌ی تحقیق علل اربعه رو تو وبلاگت بنویس و تو یادت نیاد کی این درخواستو ازت کرده بود که نتایج تحقیقو برسونی دستش.

13. روز آخر قبل ماه رمضون به بچه‌ها گفتم از هفته‌ی دیگه این میز خالی میشه و جمعش نکنید یه عکس یهویی از آخرین صحنه‌ی روی میزمون بگیرم. اون روز یکی از بچه‌ها داشت در مورد برندها تحقیق می‌کرد و بحثمون نمی‌دونم از کجا رسید به مارشمالو. نشنیده بود تا حالا اسمشو. یکی از بچه‌ها رفت یه بسته مارشمالو گرفت آورد نشونِ این هم‌کلاسی داد و خوردیم و خب مارشمالو هم تو این عکسه بود. یاد یکی از بلاگرا افتادم که منو یاد مارشمالو می‌ندازه. شایدم مارشمالو منو یاد اون می‌ندازه. عکسو براش فرستادم و جواب داد "وقتی یکی از بین این همه سوژه از بین اون لیوان پلاستیکیا که سرطان‌زاس! از بین اون ساقه طلایی که خوراک دانشجوها و سربازاس! از بین اون ریموتایی که یکیش احتمالا برای سمند باید باشه! از بین اون ریکوردر و تبلت و گوشی که روی میزه... از اون پوست رنگارنگ که دلم خواست! از اون نسکافه‌ای که اون گوشه قائم شده کسی پیداش نکنه! از اون ماگ قشنگی که روش حتما نوشته از ما به جز حکایت عشق و وفا مپرس! از اون ده تومنی لای کتاب و لیستی که روی کتاب گذاشتن که حس لیست خرید خونه به آدم میده! از اون قندون فلزی که نوستالژی‌بازا باهاش خاطره دارن! از این همه، شیبابا رو عکس بگیره واسه من بفرسته که بعد دق کنم از گشنگی..."


۶۰ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۶ ، ۱۱:۵۱
شباهنگ

بچه‌ها تو گروه یه تیکه از نمایش هملتو گذاشتن و گفتن هر کی بخونه بذاره گروه که بقیه هم بشنون. خب اولاً من زیاد وُیسی نیستم و تو عمر با برکتم بیشتر از سه چهار بار، از این امکاناتِ وُیس! استفاده نکردم. ثانیاً من اصن نمی‌دونم هملت مرد بود یا زن. به همین سوی چراغ اگه بگن هملت را در دو سطر توضیح دهید، دریغ از یه جمله. ثالثاً همون سه چهار باری هم که از خودم وُیس درکردم! چهارصد کیلوکاری انرژی صرف این کار شد. چرا که من هشتصد بار جمله‌ی «قسمت غم‌انگیز ماجرا اینجاست» رو تکرار کردم که غ و ق و گ رو به جای هم نگم. ولیکن جو منو گرفت و رفتم تو اتاقم و شمشیرمو برداشتم و ندای بودن یا نبودن سر دادم. بودن، یا نبودن: مسئله این است. آیا شایسته‌تر آن است که به تیر و تازیانهٔ تقدیرِ جفاپیشه تن دردهیم، یا این که ساز و برگ نبرد برداشته، به جنگ مشکلات فراوان رویم تا آن دشواری‌ها را ز میان برداریم؟ مردن، آسودن - سرانجام همین است و بس؟ و در این خواب دریابیم که رنج‌ها و هزاران زجری که این تن خاکی می‌کشد، به پایان آمده. پس این نهایت و سرانجامی است که باید آرزومند آن بود.

خب نتیجه این شد که دیشب خواب تئاتر دیدم. ردیف اول هم نشسته بودم. صندلیارم پشت به صحنه یا سن چیده بودن و باید سرمونو 180 درجه می‌چرخوندیم که بتونیم نمایشو ببینیم. محتوای نمایش و اینکه کیا اونجا بودن یادم نیست. ولی می‌خواستم بیام پست بذارم که بالاخره رفتم تئاتر و این اولین تئاتری بود که دیدم.
ینی کافیه ذهنِ بی‌صاحاب من با مقوله‌ی جدیدی مواجه بشه. حتماً باید خوابشو ببینه.

۱۶ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۶ ، ۰۹:۱۰
شباهنگ

1132- از کابوس‌هایت حرف بزن

جمعه, ۱۰ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۰۷ ب.ظ

سه‌شنبه یه چند جا رفتم قیمت کنم ببینم چند می‌گیرن دو نسخه فرهنگ لغت شصت صفحه‌ای، اندازه‌ی تقویم جیبی برام چاپ کنن. در مورد جنس کاغذ و جلد و فرمت فایل‌هایی که باید براشون می‌بردم هم پرس‌وجو کردم. قیمت‌ها انقدر گزاف بودن که کم‌کم داشتم به این نتیجه می‌رسیدم بیام تو خونه با پرینتر معمولی خودمون پرینت کنم، منگنه کنم بفرستم برای استاد :))) برگشتنی (ینی وقتی داشتم برمی‌گشتم سمت خونه) نزدیک خونه‌ی خاله‌م اینا بودم و همونجا وسط پیاده‌رو وایستادم زنگ بزنم ببینم اگه خونه‌ست یه سر ببینمش. یه آقاهه از پشت سرم گفت خانم ببخشید. می‌خواست رد بشه. به نظرم می‌تونست رد بشه. ولی رفتم کنار که رد بشه. تو دستش یه کاغذ لوله شده‌ی دراز بود. یادم اومد تو یکی از این صحافیا دیده بودمش. ینی از اونجا تا اینجا مسیرمون یکی بوده؟ خاله جواب نداد و دیگه بی‌خیال شدم و به مسیرم ادامه دادم. تا سر خیابونمون این آقاهه هم اومد. ینی داره تعقیبم می‌کنه؟ رنگم پرید. من اگه حس کنم کسی داره تعقیبم می‌کنه اول رنگم می‌پره بعد سکته می‌کنم. سرعتمو کم کردم. آقاهه رد شد و جلو زد. ولی مسیرش دقیقاً مسیر خونه‌ی ما بود. تا سر کوچه‌مون حتی. یه وقتایی هم برمی‌گشت به من نگاه می‌کرد. لابد اونم فکر می‌کرد من تعقیبش می‌کنم.

اَسی یه بازی وبلاگی راه انداخته و از ملت خواسته که از کابوس‌هاشون حرف بزنن و  بقیه رو به این بازی دعوت کنن که بقیه هم از کابوس‌هاشون حرف بزنن. به دعوت بانوچه وارد این بازی شدم. از اونجایی که یکی از موضوعات پست‌های این وبلاگ "خواب‌های شباهنگ" هست، کمابیش با تم خواب‌های من آشنایی دارید. ولی چیزایی که من تعریف می‌کنم خواب‌های بامزه‌ی معمولی‌ن. تازه نه همه‌شون.

چون معمولاً قبل از خواب پستاتونو می‌خونم و گوشی به دست خوابم می‌بره، زیاد پیش اومده که خواب دیدم برای وبلاگی که نباید کامنت بذارم کامنت گذاشتم یا وبلاگی که تعطیل شده پست گذاشته و حتی یه بار خواب دیدم یکی از بلاگرا ازدواج کرده و همه‌ی وبلاگ‌نویسا رو عروسیش دعوت کرده و اسم شوهرش هم راین بود. راین اسم یه رودخانه توی اروپاست :| ولی من بیشتر ذهنم درگیر این موضوع بود که چرا لباس عروس انقدر کوتاهه و شلوار لی از زیرش پوشیده و تازه چرا جوراباشو کشیده روی شلوارش!!!؟

همین چند روز پیش بعد از خوندنِ پستِ اولَسبِلنگاهِ جولیک خوابم برد و در همون راستا خواب دیدم منم با بچه‌های دانشگاه سابقم رفتم اردو. کجا؟ مادرید. شدیداً بارون میومد و من تو خواب، خوابم میومد و وسط خیابون که اون خیابون همانا شبیهِ کوچه‌ی خودمون بود پتومو کشیدم روی سرم و خوابیدم و کماکان بارون میومد. بلند شدم یه سر به بقیه‌ی دوستان زدم و دیدم اونا رفتن نمازخونه تا خیس نشن. و دیدم یکی از دوستام تو نمازخونه داره نماز می‌خونه. پیرهن راه‌راه زرد و مشکی تنش بود. خوشحال شدم. از بچگی یکی از دغدغه‌هام این بود که اگه آدمایی که نماز نمی‌خوننو ببرن جهنم من چقدر تنها خواهم بود تو بهشت :| برای همین خوشحال شدم که نماز می‌خونه :)) نمازخونه شلوغ بود و رفتم یه جای دیگه که خیس نشم. اونجا هم پر بود. حس کردم می‌شناسمشون. یهو گفتم عه! شما بچه‌های رادیوبلاگیها هستین؟ گفتن نه! اشتباه گرفتی. منم پتومو برداشتم و دوباره رفتم زیر بارون. یه کتاب پیدا کردم که صفحه‌ی اولش نوشته بود این کتابو با اولین حقوقم خریدم. تاریخ این یادداشت سال 67 بود. برش داشتم که خیس نشه. ولی نگران بودم صاحبشو پیدا نکنم. توش پرِ یادداشت بود و سعی می‌کردم با خوندن اون یادداشت‌ها صاحب کتابو پیدا کنم. کتاب و پتو به دست توی کوچه پس کوچه‌های مادرید می‌گشتم که دیدم دو تا الاغ، یکی بزرگ و یکی کوچیک دارن میان سمت من. برگشتم. اونا افتادن دنبالم. من می‌دویدم و اون دو تا الاغ می‌دویدن. هر جا می‌رفتم دنبالم بودن. ترسیده بودم. بقیه‌ی خوابم به فرار از دست این الاغ‌ها سپری شد و وقتی بهم رسیدن از خواب پریدم.

من موضوع کابوس‌هایی که می‌بینم رو به چهار دسته تقسیم می‌کنم. 1-غم‌انگیز، 2- تعقیب، 3- جنازه، 4- ارتفاع

1. در مورد خواب‌های غم‌انگیز چیزی نمی‌گم. در شرایط فعلی اگه خواب مترو ببینم، خواب خیابونای تهران، خوابگاه، فرهنگستان، شریف و خواب آدم‌هایی که دیگه نیستن برام غم‌انگیزن. دیدم که میگم.

2. من یه دخترم و جامعه‌مون هم جامعه‌ی چندان سالمی نیست.  از اینکه وقتی راه میرم یکی دنبالم کنه وحشت می‌کنم. بعضی وقتا خواب می‌بینم پلیس دنبالمه، ساواک دنبالمه، دو تا الاغ! دنبالمن و تروریست‌ها و همه‌ی اونایی که تو دنیای واقعی تو خیابون مزاحمم شدن و تا یه مسیری دنبالم اومدن. و معمولاً تو خواب، هوا تاریکه و من تنهام و کسی نیست کمک کنه و من فقط می‌دوم و هر جای امنی که به نظرم می‌رسه پنهان میشم. 

3. من همیشه با ترسِ از دست دادن آدمایی که دوستشون دارم و برام عزیزن زندگی کردم. گاهی خواب می‌بینم کسی از دوستان یا نزدیکانم مرده. خواب قبرستون و جنازه و حتی مرده‌هایی که از قبر اومدن بیرون و پاهامو گرفتن و می‌کشن سمت خودشون. خواب حمله‌ی مغول و جنگ و جنازه‌ی آدمای شهر. حتی یه بار خواب دیدم من سردشتم و عراقیا اونجا حمله کردن و دارن بمب شیمیایی روی سرمون می‌ریزن و همه مُردن و کلی جنازه دور و برم ریخته.

4. من از هواپیما، نردبون، پشت بوم، پله، و در کل از ارتفاع می‌ترسم. یه بار خواب دیدم خوابگاهم و دارم می‌رم ترمینال که برم خونه. باید از نردبون می‌رفتم بالا و از روی اون میله رد می‌شدم تا برسم ترمینال. تو راه پنج تا سرباز عراقی هم دیدم و ازشون پرسیدم ترمینال آزادی کجاست؟ ترمینال آزادی لب مرز ایران و عراق بود. ازشون مسیرو پرسیدم و رسیدم به یه جایی که شبیه هگمتانه است. ترمینال اونجا بود. ولی وقتی رسیدم فهمیدم قطار و نه حتی اتوبوس! رفته و من جا موندم. یه همچین جایی:


۲۱ نظر موافقین ۷ مخالفین ۱ ۱۰ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۰۷
شباهنگ

1130- هرچه من دیوانه بودم ابن سیرین بیشتر

چهارشنبه, ۸ شهریور ۱۳۹۶، ۰۴:۴۳ ب.ظ

چند وقت پیش قفل چمدون تکون خورده بود و رمزش جابه‌جا شده بود و نمی‌تونستیم بازش کنیم. معمولاً رمز چمدونامون سه تا صفر یا چهار تا صفره. ولی ضربه دیده بود و تکون خورده بود و با صفر باز نمی‌شد. گفتن تو که بی‌کاری؛ بیا بشین 999 تا عدد رو یکی یکی امتحان کن ببین می‌تونی بازش کنی؟ اولین عددی که امتحان کردم 110 بود. و باز شد.

چند وقت پیش مامانم الگوی رمز گوشی‌شو فراموش کرده بود و هر کاری می‌کرد قفلش باز نمی‌شد. هیچ کس دیگه جز خودشم بلد نبود الگو رو. چند صد بار امتحان کرد و یادش نیومد و داد دست من ببینم می‌تونم یه کاریش بکنم یا نه. من خودم هیچیم قفل و رمز نداره و از رمز گوشی مامانم هم خبر نداشتم. شانسی یه الگویی رو کشیدم روی گوشی و با اولین الگویی که تست کردم باز شد.

چند وقت پیش خاله اومده بود خونه‌مون. گوشی‌شو نشونم داد و گفت برای تلگرامم پسورد گذاشتم و یادم نیست چی گذاشتم و هر کاری می‌کنم باز نمی‌شه. اولین بارم بود گوشی‌شو می‌دیدم و دستم می‌گرفتم. تلگرامشو باز کردم و دیدم میگه رمزو وارد کنید. خاله‌م حتی یادش نمیومد رمزش عدده یا اسم و حرفه. کاملاً شانسی اسم مامانو نوشتم و تلگرامش باز شد.

دو سه شب پیش خواب دیدم یکی از بلاگرا یه پستی گذاشته و تو اون پست شماره‌ی پدرشو، البته به جز سه رقم آخر، نوشته. 093588888. تو خواب بند 1 و 2 و 3 یادم افتاد و با خودم گفتم حدس زدن سه رقم آخر برای من مثل آبِ خوردنه و کامنت گذاشتم که شماره‌ی پدرتون 093588888374 هست. گفت نه. گفتم 587 چی؟ سه رقم آخرش 587 نیست؟ گفت نه. غمگین شدم و از اینکه نتونستم شماره رو حدس بزنم احساس شکست بهم دست داد. گفت سه رقم آخرش 819 هست. تا اینو گفت از خواب بیدار شدم و این شماره رو یادداشت کردم. شماره‌ی موبایل 11 رقمه و این شماره 12 رقمی بود. شماره‌ای که عید، تو خواب قبلی بهم داده بود نهصد و سی و یک، دویست و شصت و دو، صد و چهل و چهار بود و یه رقم کم داشت.

۱۳ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۴۳
شباهنگ

1127- خواب و بیدار

جمعه, ۳ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۱۷ ب.ظ

دیشب تولد الناز دعوت بودیم. وقتی خاله‌ی الناز و عروس خاله‌ی الناز بلند شدن برقصن، خاله‌ی الناز که میشد مادرشوهر عروس خاله‌ی الناز، وسط رقص رفت یه بسته شکلات آورد ریخت رو سر عروسش. از اون شکلات‌هایی بود که من دوست ندارم. یادم باشه به مادرشوهرم بگم رو سر من کمتر از کیندر و مرسی نریزه. بعدِ رقص شکلاتا رو جمع کرد و آورد یکی یه دونه به مهمونا داد و گفت شکلاتی که رو سر عروس ریخته باشن خوردن داره و بختو باز می‌کنه و مشکل‌گشا هست و شگون داره و اینا. ولی به هر حال من از اون شکلاتا دوست نداشتم. پس گذاشتمش تو کیفم. ساندویچمم تا نصفه خوردم و بقیه‌ش موند. اونم گذاشتم تو کیفم.

ترم هفت کارشناسی، تحقیق در عملیات داشتیم. اُ آر می‌گفتیم خودمون. Operational Research. یه روز استادمون یهو خواست ازمون کوئیز بگیره. از این کوئیزا که استادا بخوان بگیرن که جذبه و اقتدارشونو نشون بدن و عصبانیتشونو خالی کنن. قرار هم نبود تصحیح بشه، یا نمره‌ش جایی لحاظ بشه. یه سوال چرت داده بود که روش‌های فلان چیزو نام ببرید. فکر کنم از پنج تا چیز چهار تاشو نام بردم. هم‌کلاسیم برگه‌شو یه جوری گرفت که روش آخری هم یادم بیاد.

دبیرستان که بودم یه بار آقای الف، معلم ادبیاتمون، یهو خواست ازمون امتحان بگیره. از این امتحانا که معلما بخوان جذبه و اقتدارشونو نشون بدن و عصبانیتشونو خالی کنن. قرار هم نبود تصحیح بشه، یا نمره‌ش جایی لحاظ بشه. سوالای المپیاد ادبی دوره‌ی قبل بود. جایی ننوشته بود اینا سوالای المیاده؛ ولی سوالای المپیاد بود. تستی بود. من نمره‌ی کاملو گرفتم و بغل‌دستیام، هفده هژده و بقیه‌ی کلاس حول و حوش ده و کمتر حتی. خب من چند سال برای المپباد ادبی کار کرده بودم. این سوالا برام آشنا بود. پاسخنامه‌م هم یه جوری گرفته بودم که خب بگذریم.

دیشب خواب دیدم سر جلسه‌ی امتحانم. تالار ششِ شریف. امتحان آمار و احتمال و مدار مخابراتیم اونجا بود. توی تالار شش نشسته بودم و سوالای المپیاد ادبی جلوم بود. همون سوالایی که اون روز تو مدرسه معلم ادبیاتمون امتحانشو ازمون گرفت تا اقتدارشو نشون بده. هم‌کلاسیم پرسید سوال سه رو بلدی؟ همون هم‌کلاسی که سر کوئیز اُ آر برگه‌شو کج کرده بود سمت من. سوال سه رو نگاه کردم. سوال آواشناسی ارشدم بود. جوابو بهش گفتم. وقت امتحان داشت تموم می‌شد و من هیچی ننوشته بودم. نمی‌تونستم بنویسم. گرسنه‌م بود. سرم گیج می‌رفت. اون هم‌کلاسیم اومد نزدیک‌تر نشست و برگه‌شو کج کرد سمت من. نگاه کردم و گفتم جوابات اشتباهه. مثل اون روز که هم‌کلاسی ارشدم داشت بهم تقلب می‌رسوند و وسط امتحان داشتم توجیهش می‌کردم که جوابش اشتباهه. کیفم اون جلو، پای تخته بود. فشارم افتاده بود. رفتم اون شکلات و ساندویچ نصفه نیمه‌ی تولدو بیارم بخورم. وقتی برگشتم دیدم برگه‌ها تصحیح شده و من هفده گرفتم و هم‌کلاسیم شونزده. برگه رو نشونش دادم و گفتم دیدی اشتباه نوشته بودی؟ شکلاتو باز کردم و گذاشتم تو دهنم و از خواب بیدار شدم.

۱۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۰۳ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۱۷
شباهنگ

1111- مدرسۀ جمهوری اسلامی

پنجشنبه, ۲۹ تیر ۱۳۹۶، ۰۹:۱۹ ب.ظ

از صبحِ خروس‌خون تا بوق سگ داشتم «بیست چهل و هشت» بازی می‌کردم. هندزفری به گوش، گوشیمو زده بودم شارژ و تا خود شب تو شارژ بود که وسط بازی باتری خالی نکنه یه وقت. نتیجه اینکه رکورد قبلی خودمو زدم و همزمان چند ساعت مکالمه‌ی انگلیسی جهت تقویت زبان هم گوش دادم. عذاب وجدان هم نداشتم که وقتم به چنین بطالتی صرف شد. شب (دقیقاً نمی‌دونم چه موقع از شب) تو اخبار (سرم تو گوشیم بود و با تمام قوا داشتم بیست چهل و هشت بازی می‌کردم و نمی‌دونم کدوم کانال و کدوم خبر) می‌گفت معاون یا وزیرِ نمی‌دونم آموزش و پرورش یا یه چیزی تو این مایه‌ها گفته به مدارس تیزهوشان و نمونه دولتی اعتقادی ندارم و مخالف اینم که تمام امکانات در اختیار افراد خاص و ثروتمند قرار بگیره و دانش‌آموزان محروم، محروم بمونن.



خب من، شما و هر عقل سلیم و هر آدم منصفی مخالفه که تمام امکاناتو در اختیار یه عده‌ی خاص قرار بدن و عده‌ای دیگر از اون امکانات محروم بمونن. این گفتن داره؟ لابد داره دیگه. لابد لازمه هر چند وقت یه بار یه بلندگو دستمون بگیریم و به بقیه بگیم ما مخالف اینیم که تمام امکانات در اختیار افراد خاص و ثروتمند قرار بگیره.

من ابتدائی تو یه مدرسه‌ی معمولی و عادی بودم و راهنمایی، نمونه دولتی و دبیرستان، تیزهوشان. نه خاص بودم و نه ثروتمند. ولی انگیزه داشتم. انگیزه داشتم که برم یه مدرسه‌ی بهتر. مدسه‌ای که امکانات بیشتری داره و این امکاناتو در اختیارم می‌ذاره و به پیشرفتم کمک می‌کنه. می‌دونستم که باید بیشتر تلاش کنم و بیشتر درس بخونم. برای رسیدن به این امکانات، نه معلم خصوصی داشتم و نه می‌تونستم داشته باشم. نه کلاس تقویتی و فوق برنامه می‌رفتم و نه می‌تونستم برم. بیشتر تلاش کردم و بیشتر خوندم و کمتر بچگی کردم که به اون امکاناته برسم.

حالا این آقا یا خانومِ مسئول میگه مخالف اینم که تمام امکانات در اختیار افراد خاص و ثروتمند قرار بگیره و دانش‌آموزان محروم، محروم بمونن. راست میگه. پس این امکانات در اختیار کی قرار بگیره؟ همه؟ خب امکانات کمه و نمی‌شه به طور مساوی در اختیار همه قرار داد. پس باید امکاناتو بذاریم یه گوشه و بگیم هر کی می‌خواد به اینا برسه بیشتر تلاش کنه، بیشتر بخونه، کمتر بخوابه، کمتر تفریح کنه که بهشون برسه. خودِ خدا هم بهشتو طبقه طبقه کرده که یه انگیزه‌ای بشه که بنده‌هاش تلاش کنن که برسن اون بالا بالاها. جهنمشم یه سطح و مرتبه نداره. 

اینایی که میگن مدارس و دانشگاه‌های خاص شکاف و تضاد طبقاتی ایجاد می‌کنه، همون کمونیست‌هایی هستن که تو چین و روسیه مالکیت رو از افراد گرفتن که به خیال خودشون همه برابر باشن که خب نتیجه‌ی مکتبشون این بود که دیگه کسی انگیزه‌ای برای پیشرفت و بهتر شدن نداشت. چون اساساً برتر بودن معنی نداشت. از اون طرف مارکسیست‌ها تو امریکا گفتن هر کی هر زمینی رو آباد کنه زمین مال خودش میشه. نتیجه‌ی اینم این بود که ملت ریختن به جونِ بیابونا و آبادش کردن و انقدر تولید کردن که یه وقتایی شیر گاواشونو می‌ریختن تو دریا و گندماشونو آتیش می‌زدن که بازار متعادل بمونه. نمی‌گم این طرز تفکر بی‌عیب و نقص بود، ولی خب تا وقتی که زمین‌ها تموم نشده بود و ملت نیافتاده بودن به جونِ همدیگه، انگیزه داشتن برای کار کردن. که به نظرم نیمه‌ی پرِ لیوان این مکتب همین انگیزه است. و این مسئول، به نام عدالت و برابری داره این انگیزه رو می‌کشه.

یادمه اوایل دهه‌ی 80، اون موقع که من راهنمایی نمونه دولتی قبول شدم، همینایی که می‌گفتن این امکاناتو باید در اختیار دانش‌آموزان محروم هم قرار بدیم و نباید تمام امکانات در اختیار افراد خاص و ثروتمند قرار بگیره، 50 درصد سهمیه دادن به دانش‌آموزای روستایی. ینی هر مدرسه‌ی نمونه موظف بود بعد از آزمون، 50 نفر شهری و 50 نفر روستایی برداره. به خیال خودشون داشتن دانش‌آموزان محروم رو از امکانات بهره‌مند می‌کردن. به نظرم که البته این نظر می‌تونه اشتباه باشه، کارشون دو ایراد بزرگ داشت. 

ایراد اول، دوقطبی کردن مدرسه بود. دوقطبی، هم از نظر مالی هم از نظر درسی و هم حتی از نظر فرهنگی. یه عده که پدر و مادرشون وزیر و وکیل و دکتر و مهندس بود و خونه‌های میلیاردی و لباس و کیف و کفش مارک داشتن در کنارِ، و شاید بهتره بگم در نقطه‌ی مقابل دانش‌آموزانی بودن که زندگی متوسط و متوسط به پایینی داشتن. یه عده به تافل فکر می‌کردن و برای املا و انشاشونم معلم‌هایی داشتن که اون موقع (15 سال پیش) ساعتی صد تومن می‌گرفتن و یه عده تازه اولین بارشون بود A و B و C یاد می‌گرفتن و نمره‌کم‌های کلاس بودن. این تضاد، تضاد قشنگی نبود. این نگاه‌های از بالا به پایین و از پایین به بالا قشنگ نبود. قشنگ نبود به نام عدالت و برابری مدرسه رو دوقطبی کنن.

ایراد یا نقد دوم. چرا دولت امکاناتِ کمی که داره رو در اختیار کسانی می‌ذاره که نه قراره کار کنن نه قراره ادامه‌ی تحصیل بدن؟ صریح‌تر می‌گم. عده‌ای از این دانش‌آموزان ازدواج کردن و مدرسه رو رها کردن. دانشگاه هم نرفتن. نمی‌گم اشتباه کردند که ازدواج کردند و نمی‌گم کسی که ازدواج می‌کنه نیازی به تحصیلات نداره. اصلاً بذارید خودزنی کنم. می‌خوام بگم کسی که می‌خواد صبح تا شب تو آشپزخونه با سبزی و کفگیر و قابلمه و بچه سر و کله بزنه، نیازی به مدرک برق شریف نداره و می‌تونه مثلاً خانه‌داری و فرزندداری و علوم تربیتی بخونه و حتی بره مدرک دکترای آشپزی بگیره. و صندلی اون دانشگاه و اون رشته‌ای که به کارش نمیاد رو در اختیار کسانی قرار بده که می‌خوان وارد کار و صنعت بشن و از اون مدرک استفاده کنن. و برای همین حرفای خودم سه تا نقد دارم. یک اینکه ممکنه یه نفر به تحصیل یه رشته‌ای علاقه داشته و فقط هم به تحصیل علاقه داشته باشه نه کار. دو اینکه همون بچه‌های مارک‌پوش الان ایران نیستن و اونا هم نموندن و نمی‌خوان برگردن که به دردِ اینجا بخورن و تو این مورد با اون گروهی که از امکانات استفاده کردن و بعدش شوهر کردن و نرفتن دانشگاه مشترک هستن. و سه اینکه چند درصدِ ما همون رشته‌ای رو خوندیم و از همون امکاناتی استفاده کردیم که قرار بود بعداً تو اون حوزه کار کنیم؟ اغلب تحصیل‌کرده‌ها (به جز اونایی که پزشکی خوندن) مدرکشونو گرفتن گذاشتن درِ کوزه و آبشو می‌خورن و بهره و بازدهی نداشتن. دیگه تهش اینه که انقدر بخونی که استاد بشی و دانشجو پرورش بدی و اونا استاد بشن که دانشجو پرورش بدن و این چرخه تا ابد بچرخه. راه‌حل این مشکلو من نمی‌دونم. شما هم نمی‌دونی. مسئولین هم نمی‌دونن. من چند ساله پی‌گیر و درگیر آزمون‌های استخدامی سنجشم. برای رشته و گرایش منِ دختر چه کارشناسی و چه ارشد، کار نیست. خب پس چرا رشته‌اش هست؟

همین مسئولین، اواخر دهه‌ی 80 بعد از فارغ‌التحصیلی ما تعداد مدارسِ به قول خودشون خاص رو بیشتر کردن. نمونه‌ها و تیزهوشانا یهو چند تا شد و به خیال خودشون امکانات رو افزایش دادن. ولی این امکانات نبود که بیشتر شده بود. انگیزه و کیفیت و سطح سواد معلما و بچه‌ها بود که پایین اومده بود.


اون شب هی یاد مدرسه افتادم و هی خاطرات مدرسه جلوی چشمم رژه رفتن. دلم می‌خواست اون مسئوله که یه همچین حرف زده رو گیر می‌آوردم و به قصد کشت انقدر می‌زدمش که الفبا یادش بره. اون شب انقدر به سیستم مدیریتی کشور و آموزش و پرورش و مدرسه فکر کردم و انقدر اعصابم خرد و خاکشیر بود که خواب دیدم بچه‌مو می‌برم ثبت‌نام کنم تو یه مدرسه‌ی معمولی. و داشتم به یکی می‌گفتم من تو مدرسه‌ی معمولیِ استقلال درس خوندم و باباش تو مدرسه‌ی معمولی آزادی. بچه‌مونو می‌خوایم بذاریم مدرسه‌ی جمهوری اسلامی :| و با شعارِ استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی بچه‌مو که نمی‌دونم دختر بود یا پسر ثبت‌نام کردم تو مدرسه‌ی جمهوری اسلامی :| 

اسم مدرسه‌ی دوران ابتدائی‌م استقلال بود. خدا رو شکر اسم مدرسه‌ی شوهر آینده‌م هم تو خواب بهم الهام شد. الان دربه‌در دنبال مدرسه‌ی جمهوری اسلامی‌ام و یه سرچی هم تو گوگل زدم ببینم این مدرسه کدوم شهره و کجای شهره و تا نوشتم مدرسه‌ی جمهوری اسلامی اینا رو آورد. حالا موندم بعد ازدواج بریم انگلیس یا آلمان. اگه طرفدارِ رئال باشه مادرید هم انتخاب بدی نیست.


۴۸ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۱ ۲۹ تیر ۹۶ ، ۲۱:۱۹
شباهنگ

دکتر ن.، استاد کنترل خطی‌مون بود. جزوه‌هاش انگلیسی بود، کوئیزایی که می‌گرفت انگلیسی بود، حتی امتحانات ترمشم انگلیسی بود. اگه سوالو متوجه نمی‌شدی راهنماییت می‌کرد و کنار جوابت یه علامت قرمز می‌ذاشت که ینی یه بار راهنمایی خواستی. برای بار دوم و سوم هم راهنمایی می‌کرد و هر بار یه علامت قرمز روی برگه‌مون می‌ذاشت. چهار سال پیش بود. سر جلسه‌ی پایان‌ترم نشسته بودم. همون روز و روز قبلشم امتحان داشتم و امتحان قبل‌تر رو گند زده بودم. سوال دومی رو متوجه نشدم. سه تا سوال بیشتر نبود، ولی طولانی بودن. دستمو بلند کردم. اون شب دزدا به خونه‌ش حمله کرده بودن و سر و صورت و دست و پاش زخمی شده بود. دیر اومد سر جلسه. فکر می‌کردیم امتحانمون کنسل بشه، ولی نشد. پاش می‌لنگید. خواستم خودم برم که گفت بشین خودم میام. اومد و یه علامت قرمز کنار سوال دو گذاشت و راهنمایی‌م کرد. حالم بد بود. خوابگاه گفته بود تخلیه کنید و من هنوز امتحان داشتم. سوال سومو نگاه نکردم و برگه رو دادم و رفتم. سیزده گرفتم.

دیشب خواب می‌دیدم نشستم سر جلسه‌ی امتحانی که نمی‌دونم چه امتحانی بود. سوال اولو نوشتم و دومی رو بلد نبودم. سوالا کوتاه بودن. خیلی کوتاه. سوال دوم یه عدد اعشاری چهاررقمی بود که نمی‌دونستم باید باهاش چی کار کنم. دستمو بلند کردم که استاد راهنمایی‌م کنه. نمی‌شناختمش. یه آقای حدوداً سی‌ساله با پیرهن سفید و شاید عینک، و ریش پروفسوری. گفتم سوال دومو متوجه نمی‌شم. یه علامت قرمز کنار سوال...

این یه ماه سعی کردم به هیچی جز آینده و فردا فکر نکنم. فرصت خوبی داشتم که پست‌های حذف شده‌ی بلاگفا رو سر و سامون بدم، فرصت خوبی بود که بشینم کلیدواژه‌هامو پست کنم، بنویسم، بخونم، و فکر کنم. ولی مطلقاً از هر چی و هر کی که منو یاد گذشته می‌نداخت فاصله گرفتم. حتی از آلبوم‌ها، آهنگ‌ها، کتاب‌ها، عکس‌ها و لباس‌های قدیمی. من گذشته رو بوسیدم گذاشتم کنار، ولی انگار گذشته است که نمی‌خواد دست از سرم برداره. اگه این مغز وامونده مثل هارد بود قطعاً همین الان فرمتش می‌کردم.

دفتر خاطرات داشتن چیز خوبی نیست. آدم می‌گیرد ورق می‌زند، می‌رسد به جاهایی که رفته و الان هرگز نمی‌تواند بهشان سر بزند، به آدم‌هایی که دیده و هرگز دوباره نخواهد دیدشان، لحظه‌هایی که گذرانده و دیگر بر نمی‌گردند، کسی که بوده و دیگر نیست. بعد هی می‌رود عقب‌تر و می‌بیند چقدر عوض شده. چقدر از آن چیزی که یک روزی می‌خواست باشد، فاصله گرفته. چقدر آن چیزی که می‌خواست بشود را یادش رفته. بعد برمی‌گردد جلو و خودش را برانداز می‌کند و فکر می‌کند «همین بود؟ تهش قرار بود همین بشه؟!» و هی فکر می‌کند و به هیچ نتیجه خاصی نمی‌رسد. می‌زند بغل، نگه می‌دارد، دستی را می‌کشد، سوییچ را پرت می‌کند ته دره و پیاده راه می‌افتد سمت افق. سر در گریبان، دست در جیب، غرق در فکر، می‌رسد به ته شعاع محدود تفکرش، همان لب مرز می‌نشیند، و فکر می‌کند کجای راه را غلط رفته... بخوانید: platelets.blog.ir/post/835

موافقین ۱۷ مخالفین ۱ ۲۸ تیر ۹۶ ، ۱۲:۴۶
شباهنگ

1106- کریستین گالینسکی

يكشنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۶، ۰۱:۰۵ ب.ظ

چند وقت پیش فرهنگستان اطلاعیه زده بود که مهرماه دوره‌ی آموزشی اصطلاح‌شناسی کاربردی داره و گالینسکی (مدیر مؤسسه‌ی اینفوترم) و استلا خیرالدو (معاونش) قراره بیان و هزینه‌ی ثبت‌نام اینه و فلان مدارکو بیارین و 20 درصدم به دانشجوها و اساتید تخفیف می‌دیم. منم از عنفوان کودکی‌م چه تو مدرسه و چه حتی وقتی برق می‌خوندم هیچ‌وقت به برنامه‌های این مدلی و کارگاه و کنفرانس و اینا علاقه نداشتم. بنابراین وقعی به این اطلاعیه ننهادم.

آخرین روز امتحانا مدیر آموزشمون با یه لیست دستش اومد اتاقمون و گفت فلانی و فلانی و فلانی و فلانی چرا ثبت‌نام نکردین؟ 20 ساعته و یه هفته است و مفیده و گواهی هم می‌دیم و فلانه و بهمانه! فلانی و فلانی گفتن پس اسم ما رو هم بنویسین. بعد به من و عاطفه گفت شما چرا اسمتون تو لیست نیست؟ عاطفه گفت جایی نداره تو این یه هفته بمونه و منم گفتم جا برای موندن داشته باشم و هزینه‌اش 350 هزار نباشه و اصن مفت هم باشه، واقعیت اینه که من انقدر دغدغه‌ی اصطلاح‌شناسی ندارم که بیام تو این دوره شرکت کنم. تازه کلاسا انگلیسیه و منم انقدر با اصطلاحاتِ زبان‌شناسی آشنایی ندارم و قطعاً به دردم نخواهد خورد. به زبان فارسی هم باشه حتی، سوادم در حد این کلاس نیست.

دیشب خواب دیدم مهرماهه و فرهنگستانم و آقای گالینسکی اومده و یهو منو پرت کردن تو یه اتاقی که ایشون قرار بود بیان اونجا. منم گفتم آقااااا من که گفتم شرکت نمی‌کنم. مگه زوریه؟ بلند شدم برم و عاطفه هم با من بود. دم در تو سالن آقای گالینسکی رو دیدیم. چون ایشونو تا حالا ندیدم و نمی‌دونم چه شکلیه، توی تصوراتم دکتر شفیعی کدکنی رو می‌دیدم. یهو دم در خفتمون کرد گفت من شما رو می‌شناسم. شاگرد اول و دوم دوره‌تونید. کدومتون کارشناسی شریف بودید؟ خشکم زده بود از تعجب. به انگلیسی گفتم من بودم. گفت ها! پس شما بودی که هی مقاله در مورد عدد می‌نوشتی! و من کماکان خشکم زده بود. جالبه این فارسی حرف می‌زد من انگلیسی جواب می‌دادم :| بعد دیگه هیچی دیگه. مجبور شدم برم به زور بشینم تو کلاسش. تو کلاسشم فقط من حرف می‌زدم و خودش ساکت بود. ینی یه چیزی می‌پرسید و می‌خواست بدونه نظر من چیه و همه سکوت می‌کردن بدونن نظر من چیه :|


دیشب وقتی داشتم می‌رفتم بخوابم، خانواده داشتن دورهمی می‌دیدن. من از دورهمی و برنامه‌های طنز و اینایی که یه مهمون میاد و ازش چیز میز می‌پرسن بدم میاد. اساساً از تلویزیون بدم میاد. از این آقای قیمت هم بدم میاد. از جلوی تلویزیون رد می‌شدم و گفتم به چیِ این یه وریِ کج و کوله می‌خندین آخه؟ بعد رفتم خوابیدم و خواب بالا رو دیدم. صبح که بیدار شدم چشم چپ و تک‌تک دندونای سمت چپ و طرف چپ مغزم چنان درد می‌کرد که قبل صبونه مسکن خوردم که سردردم خوب شه. الانم اینا رو با دست راستم تایپ‌کنم و راه که میرم یه وری‌ام. کلاً سمت چپم از کار افتاده :))))

۱۰ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۶ ، ۱۳:۰۵
شباهنگ

1086- دیشب

دوشنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۲۸ ب.ظ

بیدار کردن من برای سحری، یکی از معضلات و دغدغه‌های خانواده‌ی ما محسوب میشه. اون چند روزی که خونه بودم یکی یه بیل دستش می‌گرفت و یکی یه پارچ آب و یکی دستمو می‌کشید و یکی پامو یکی پَر تو دماغم می‌کرد تا بنده بالاخره بیدار می‌شدم. این چند روزی که برای امتحانا برگشتم خوابگاه، دغدغه‌شون بیشتر شده و موقع سحر انقدر زنگ می‌زنن که پدر گوشیم درمیاد. باور هم نمی‌کنن بیدارم. دیشب چون هم‌اتاقیام خواب بودن (لزوماً به این معنی نیست که روزه نمی‌گیرن) نمی‌تونستم جواب بدم و رد تماس می‌کردم. دیگه مجبور شدم برم بیرون بگم به پیر و پیغمبر بیدارم. برگشتم دیدم مامانم اسمس داده چه جوری مطمئن شم بیداری؟



دیشب موضوع شفته شدن برنجِ پریشبو با مادرم مطرح کردم و ایشونم گفتن این برنجا کته‌ش خوب درنمیاد و باید به روشِ پلویی درست کنی. منم نه تو این 7 سالی که خوابگاه بودم و نه تو خونه هیچ وقت برنجو این جوری درست نکرده بودم و بلد نبودم به واقع. همیشه یه کم آب و روغن می‌ریزم توی برنج و می‌ذارم برای خودش بپزه. آبکش و اینا حالیم نیست. با راهنمایی‌های از راهِ دور مادر و تحت نظارت هم‌اتاقی شماره‌ی 2، دیشب اولین برنجِ پلویی‌مو به بشریت عرضه کردم و برای سحری با هم‌اتاقی شماره‌ی 2 خوردیم. تازه تهش ته‌دیگم داشت.



بعد از اینکه یه تولد با دوستام تو دانشگاه و یه تولد تو خوابگاه و یه تولدم هفته‌ی پیش تو خونه با خونواده گرفتم و بعد از اینکه بهم گفتن ایشالا سال دیگه چهار تا کیک بگیری و چهارمی رو با خونواده‌ی شوهر بخوری، دیشب داشتم کابوس کیک بعدی رو می‌دیدم. خواب می‌دیدم یه کیک تولد بزرگ، خیلی بزرگ! انقدر بزرگ که حتی از میز و فرش هم بزرگتر بود! گرفتم و یادم هم نمیومد این یکی کیکو قراره با کیا بخورم. کیکه هی بزرگ و بزرگتر می‌شد و کلّ اتاق رو گرفته بود و هی داشتم فکر می‌کردم من چه جوری اینو از قنادی آوردم؟ و هی داشتم فکر می‌کردم با کیا قراره بخورم اینو و هی یادم نمیومد و هی افسوس می‌خوردم که کاش اصن نمی‌خریدم.

موافقین ۲۹ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۲۸
شباهنگ

1052- خواب تلخِ رویِ شیرین دیده‌ام، تفسیر چیست؟

جمعه, ۸ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۰:۰۹ ب.ظ

داشتم به اینایی که میرن مأموریت‌های فضایی و میدونن که برنمی‌گردن فکر می‌کردم. کلاً اینایی که از زمین میرن یه جای دیگه. میگن اگه دو تا برادر دوقلو یکی‌شون بمونه زمین و اون یکی با سفینه بره فضا، محاسبه‌ی مسیرشون در فضازمان مینکوفسکی نشون میده اونی که سوار سفینه شده رفته فضا، زمان کمتری رو اندازه می‌گیره و جوان‌تر می‌مونه.

تو هواپیما رسمه که قبل پرواز خلبان دو کلمه با مسافرا صحبت کنه. خودشو معرفی کنه و بگه تا چه ارتفاعی پرواز می‌کنه و کی می‌رسیم مقصد. خواب دیدم دارم برمی‌گردم تهران. خلبان گفت الان راه بیافتیم 8 دقیقه‌ی دیگه تهرانیم. گفتم امکان نداره آقا. گفت اینی که سوارش شدی هواپیمای معمولی نیست. جِته. این پروازم آزمایشیه. قراره اول پرتاب شیم فضا و از اونجا پرتابمون کنن تهران. دورِ هواپیمامون لایه‌ی چرمی و پارچه‌ای پیچیده بودن که وقتی می‌خوریم زمین ضربه نبینیم. 4 دقیقه رفت و 4 دقیقه برگشت. خلبان گفت ایشالا ساعت 7:08 می‌رسیم تهران. نگاه به ساعتم کردم گفتم الان که شش و نیمه! بعد یادم افتاد تو فضا، زمانو کمتر از اینی که هست اندازه می‌گیریم. شروع کردم به آیت‌الکرسی خوندن. اولی رو خوندم و دومی رو می‌خواستم شروع کنم که رسیدیم تهران. محکم خوردیم زمین. ولی آسیب ندیدیم. آخه دورِ هواپیمامون لایه‌ی چرمی و پارچه‌ای پیچیده بودن که وقتی می‌خوریم زمین ضربه نبینیم.


+ یادی از گذشته‌ها: deathofstars.blogfa.com/post/433

+ بشنویم: Shahab_Hosseini_shahzadeye_roya.mp3.html

موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۰۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۰۹
شباهنگ

1043- اصولگرای خوب و منطقی

جمعه, ۱ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۵:۲۰ ب.ظ

خواب دیدم پای صندوق رأی‌م و دارم لیست اسامی نامزدا رو ورق می‌زنم. یه لیست چندهزارتایی بود. ظاهراً همه تأیید صلاحیت شده بودن و منم اسم اونی که می‌خواستم بهش رأی بدم رو فراموش کرده بودم و داشتم از بین اسامی دنبال اسمش می‌گشتم. لوکیشن خوابم دفترِ معاون آموزش‌مون بود و جناب آهنگر پای صندوق ایستاده بودن. وقتی دید دارم با استرس لیستو ورق می‌زنم با لحن پدرانه‌ی همیشگی‌ش که باباجون صدامون می‌کنه بهم گفت چیزی شده بابا؟ گفتم اسم اونی که می‌خوام بهش رأی بدم رو فراموش کردم. گفتم همیشه اسم آدما رو فراموش می‌کنم. ولی ویژگی‌هاشون یادم می‌مونه. گفت خب ویژگی این بابایی که می‌خواستی بهش رأی بدی رو بگو شاید کمکی از دستم بربیاد. بی‌معطلی گفتم اونی که می‌خواستم بهش رأی بدم یه اصولگرای خوب و منطقی بود. یه کم مکث کرد و فکر کرد و گفت فلانی رو می‌گی؟ گفتم آره آره خودشه. همینه. اسمشو روی برگه نوشتم و انداختم توی صندوق.

الان هر چی فکر می‌کنم اسم اون اصولگرایِ خوب و منطقیِ عزیزی که بهش رأی دادم یادم نمیاد. یه اسم مبهم چهار پنج حرفی تو ذهنمه که «ز» داره. کدوم «ز»، هم حتی یادم نیست. ظریف؟ زاکانی؟ غرضی؟ زرنیخی؟
می‌دونم زرنیخی نداریم. ولی خب زرنیخی هم تو پس‌زمینه‌ی ذهنم هست.

موافقین ۱۷ مخالفین ۳ ۰۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۷:۲۰
شباهنگ

1038- و دوباره تهران

دوشنبه, ۲۸ فروردين ۱۳۹۶، ۱۲:۰۲ ق.ظ

چند روز پیش خواب دیدم وقتی می‌رسم خوابگاه می‌فهمم یه چیزایی رو جا گذاشتم. ظهر رسیدم خوابگاه و چمدونمو باز کردم فهمیدم یه چیزایی رو جا گذاشتم. معمولاً چیزایی رو جا می‌ذارم که ارزش پست کردن ندارن و باید یکی دیگه بخرم. مثل مسواک، شونه، قیچی، فلش، جامدادی، خودکار، مداد، پاکن، خط‌کش، دفتر یادداشت. می‌خرم؛ ولی هیچ وقت نمی‌تونم با وسیله‌ی جدید ارتباط برقرار کنم.

لام تا کام تو قطار با هم‌کوپه‌ایا صحبت نکردم. اون وقت وقتی راننده تاکسی پرسید اهل کجام و گفتم تبریز و وقتی گفت یه بار اومده تبریز و ائل‌گلی رو دیده، داشتم براش توضیح می‌دادم که ما خودمون می‌گیم شاهگلی و گُل که تلفظ درستش گوئل هست ینی برکه و دریاچه و بعد از انقلاب اسمشو عوض کردن و وقتی گفت مادرش تهرانی و پدرش آستاراییه، بحثمون رفت سمت اردبیلیا و درخواستشون مبنی بر چسبوندن آستارا به اردبیل و قبول نکردنِ آستارایی‌ها. تا برسیم خوابگاه در مورد فرهنگ تبریزیا و تفاوتشون با اردبیلیا و ارومیه‌ای‌ها و سایر ترک‌ها صحبت کردیم. در مورد تهران و دردسرهای پایتخت‌نشینی و شلوغی و جمعیت و کار و تحصیل و چشم و هم چشمی. وقتی پیاده شدیم و رفت از صندوق عقب چمدونمو بیاره، نوشابه و ساندویچی که یکی از خانومای قطار بهم داده بودو دادم بهش و گفتم این نذری همون خانومی بود که میدون فاطمی پیاده شد. نخواستم دستشو رد کنم و گرفتم. ولی من ساندویچ و نوشابه دوست ندارم. گرفت و تشکر کرد و چمدونمو تا نگهبانی آورد و رفت.

رسیدم دیدم هم‌اتاقیام زیرانداز یا شایدم گلیم، قالی، قالیچه، روفرشی یا حالا هر چی رو شستن منتظر منن بیام وسیله‌هامو که به خاطر سمپاشی گذاشته بودم توی کارتن، بچینم و پهنش کنن. لباسشویی خوابگاه هنوز خرابه و تو حیاط خوابگاه شسته بودنش. تشکر کردم و گفتم پس منم اتاقو جارو می‌کنم. گفتن جاروبرقی خرابه ها! گفتم خب از شیما اینا جارو دستی می‌گیریم. منظورم این جاروهای سنتی بود که اجدادمون با اونا خونه‌هاشونو تمیز می‌کردن. هم‌اتاقیام معتقدن من بلد نیستم جارو کنم. با این حال من اتاقو جارو کردم و در حینِ عملیات به این نتیجه رسیدم که جارو ماکسیمم بازدهی رو وقتی داره که با شیب 45 درجه نگهش داری. اینجوری آشغالای بیشتری جمع میشه. ولی تو این حالت موها از روی موکت تکون نمی‌خورن و باید زاویه رو کم یا زیاد کنی. شاید تابعِ میزان جمع‌آوری مو قدرمطلقِ تانژانت زاویه‌ی جارو با سطح افق منهای پی‌چهارم باشه.

موافقین ۲۲ مخالفین ۱ ۲۸ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۰۲
شباهنگ
شواهد و قرائن نشون میده من چه بگم این وبلاگ تعطیله، چه نگم، چه اون بالا بنویسم تا فلان روز آپدیت نمیشه چه ننویسم، چه کامنت‌ها باز باشه چه نباشه، شما وَقَعی نخواهید نهاد و رِفرِش‌ها به قوّت خودشون باقی هستن. تعداد بازدیدها کم هم نمیشن حتی. مرسی که هستید و مرسی که کامنت می‌ذارید و درخواست منبر می‌کنید؛ ولی واقعیت اینه که من خودم رو در موقعیت و جایگاهی نمی‌بینم که بخوام کسی رو هدایت کنم. کَل اگر طبیب بودی، سر خود دوا نمودی (کَل ینی کچل!). به نظرم لینک‌های پیشنهادی ستون سمت چپ این وبلاگ به ویژه وبلاگ خانم الف، مفیدتر از پست‌های خودِ وبلاگه. علی ایُ حال، برای خالی نبودن عریضه، این پست رو تقدیم همراهان می‌کنم:
1. خواب دیدم سر کلاس الکترومغناطیسِ دکتر ر. (فکر کنم دکتر ر. ترکن. البته لهجه ندارن و ترکی حرف زدنشونو ندیدم تا حالا. ولی نام خانوادگی‌شون، پسوندِ سلماسی داره و سلماس یکی از شهرهای استان آذربایجان غربیه) نشسته بودیم و ایشون داشتن مختصات کارتزین و قطبی و کروی رو به زبانِ ترکی درس می‌دادن. لوکیشن خوابم یکی از تالارهای شریف بود. یهو چند تا گربه پریدن تو کلاس و رفتن زیرِ صندلی من و من جیغ زدم پریدم روی میز. بعدش فرار کردن و یکی از پسرا که یادم نیست کی بود بَتمن‌وارانه یه گونی برداشت رفت گربه‌ها رو گرفت ریخت تو گونی. و تندیسِ کَنه‌ترین و سریش‌ترین درسو تقدیم می‌کنم به همین الکترومغناطیس که هنوز که هنوزه دست از سرِ کچل من برنداشته و اولین خوابِ 96 رو هم به خودش اختصاص داد حتی!
2. خواب دیدم هنوز رامسریم و داریم خرید می‌کنیم و من دارم برای خونه‌مون جعبه‌ی دستمال‌کاغذی انتخاب می‌کنم و 2 تا سفید و 2 تا سبز و 2 تا قهوه‌ای برداشتم (همون طور که ملاحظه می‌کنید خواب‌های من رنگی‌ن). یکی از سفیدا طرح جغد داشت و وقتی دیدمش ذوق کردم و خانواده چپ‌چپ نگام کردن و گذاشتم سر جاش و یکی دیگه برداشتم.
3. خواب دیدم تو یه جلسه‌ی سیاسی که تو یکی از کشورهای اروپایی برگزار شده شرکت کردم و داریم برای نابودی امریکا برنامه‌ریزی می‌کنیم. ظاهراً بین سیاهپوستا و سفیدپوستا دعوا بود و یادم نیست من جزو کدومشون بودم! مثل این سخنرانی‌های تِد، ملت میومدن طرح‌هاشونو ارائه می‌دادن. خوابم هم از اول تا آخر انگلیسی بود و با اینکه خودمم انگلیسی حرف می‌زدم ولی متوجه نمی‌شدم چی می‌گیم. یه بنده خدایی اومد و یه سری اسلاید و نمودار نشون داد و گفت تا 160 سال آینده کلاً آمریکا نابود میشه و من همونجا حساب کتاب کردم دیدم اگه 135 سال دیگه هم عمر کنم می‌تونم اون روزو ببینم. ولی همونجا به این نتیجه رسیدم که فکر نکنم بتونم 135 سالِ دیگه هم دووم بیارم. اون آقاهه گفت زمان دقیق نابودی آمریکا هفته‌ی آخر اسفند ماهه.
4. خواب دیدم تو بوفه‌ی دانشگاه تهران نشستم و نگار هم هست و ناهار، کوکوسبزی سفارش دادم (خوانندگان خیلی قدیمی می‌دونن که من با این کلیدواژه‌ی کوکوسبزی ماجراها داشتم :دی افسوس و دو صد افسوس که بلاگفا پستامو به فنا داده و نمی‌تونم لینک کوکوسبزی رو بدم) از نگار پرسیدم ساعت چنده و گفت یه ربع به یک. و من یه ربع به یک کلاس داشتم و نگران بودم که چه جوری خودمو برسونم فرهنگستان. نگار هم کوکوسبزی سفارش داده بود. دسرِ کنار غذامونم سبزی با تربچه‌ی فراوان بود. نگار ناهارشو خورد و رفت و ناهار من هنوز آماده نشده بود. کلی منتظر موندم و بالاخره کوکوسبزی‌مو آوردن. تندتند داشتم می‌خوردم که به کلاس یه ربع به یک برسم. تو لقمه‌ی آخرم یه مو به درازای موهای راپانزل! پیدا کردم و عصبانی شدم و بلند شدم برم که ارشیا رو دیدم. وقتی دیدمش یادم اومد که چند ساله ندیدمش و گفتم وااااای چه قدر چاق شدی (ایشون در عالم واقع نیِ قلیون هستن! ولی عمرا من در عالم واقع همچین چیزی به همکلاسی پسر بگم) یهو گفتم راستی گرایش ارشدت چیه و گفت مدیریت برنامه‌ریزی!!! (ایشون هم مثل خیلیای دیگه ارشد تغییر رشته دادن MBA؛ ولی خب گرایششو نمی‌دونستم و هیچ وقتم نپرسیدم ازش). بعدش باهم رفتیم آمفی‌تئاتر، فیلمِ جرج (یا شایدم جیمز) رو ببینیم. ولی ندیدیم. چون من یه ربع به یک کلاس داشتم.
هیچی دیگه. بیدار شدم، بعدِ این همه وقت، بدون مقدمه پیام دادم سلام. صبح به خیر. گرایش ارشدت چیه.
گفت Finance ینی همون مدیریت مالی.
5. خواب دیدم رفتم یه جای موزه‌مانند که کلی اسناد و مدارک سیاسی روی در و دیوار چسبوندن. دستخط محمدتقی بهار رو هم دیدم. به زبان ژاپنی و به خط پهلوی ساسانی بود. تو خواب، ایشون رو با مصدق اشتباه گرفته بودم و فکر می‌کردم محمدتقی بهار (همون که شعرِ ای دیوِ سپید پای در بند، ای گنبد گیتی ای دماوند رو گفته)، همونیه که صنعت نفت رو ملی کرده.
6. خواب ندا رو دیدم.
7. من زیاد خواب نمی‌بینم. شاید ماهی یکی دو بار. اینکه امسال تو یه هفته، 6 تا خواب دیدم، ینی ذهنم در آشفته‌ترین حالت ممکنه. و به فال و تعبیر خواب هم اعتقاد ندارم. معتقدم اغلب خواب‌هایی که می‌بینیم از اتفاقات روزمره نشأت می‌گیره و رویای صادقه نیست. پس اگه میام اینجا تعریفشون می‌کنم دلیلش اینه که چون بامزه و مسخره به نظر می‌رسن، فکر می‌کنم می‌تونن بهونه‌ای باشن برای اینکه دورهمی بخندیم بهشون. پس خواهشمندم تعبیرشون نکنید. مرسی، اَه.
8. این روزا هر کی میاد خونه‌مون یا ما خونه‌ی هر کی می‌ریم، تا منو می‌بینن میگن به حداد بگو این چه معادلیه برای فلان واژه و اون چه معادلیه برای بهمان واژه. منم توضیح میدم که این معادل، مصوبه‌ی فرهنگ نیست و اگه هست دلیلش چیه. بعدش فایل صوتی پستِ 1013 رو براشون تلگرام می‌کنم و کامنت‌های پست جولیک رو تبیین می‌کنم براشون. یه وقتایی کار به جاهای باریک می‌کشه و اول باید توجیه‌شون کنم که فرهنگستان به چه دردی می‌خوره و چرا فرهنگستان ترکی نداریم و چرا ترکی زبان معیار کشور نیست و چرا تو مدارس تبریز ترکی درس نمیدن و چرا کتاب درسیاشون ترکی نیست و چرا میوه انقدر گرونه و رأی من کو و چرا برجام شکست خورد. یه جاهایی نفس عمیق می‌کشم و میگم آی آلله گُر ایشیم حارا چاتیپ کی حدادّان دیفاع الیرم!!! (خدایا خداوندا ببین به کجا رسیدم (کارم به کجا رسیده) که دارم از حداد دفاع می‌کنم).
9. تندیس پرپیچ‌وخم‌ترین و پُرپله و شیب‌ناک‌ترین مسیر دید و بازدیدها رو تقدیم می‌کنم به مسیر خونه‌ی خاله. که از یه جایی به بعد ماشین‌رو نبود و بنده با کفش‌هایی به ارتفاع 13 سانتی‌متر، اون مسیرو رفتم و برگشتنی (برگشتنی قیده؛ ینی وقتی داشتیم برمی‌گشتیم سمت ماشین)، از خاله‌م یه جفت دمپایی گرفتم و کفشای خودمو زدم زیر چادر.
10. هفته‌ی آخر هم‌اتاقیام داشتن برای عید خرید می‌کردن و یکی‌شون یه لباسی خریده بود که تا من اینو دیدم گفتم وای چه لباس خوشگل و خوش‌دوخت و خوش‌فرم و مناسبی. مناسبِ مهمونیای مختلطه. از کجا خریدیش؟ چون من تو مهمونیا چادر سرم نمی‌کنم، همیشه دنبال لباسای بلند و آستین‌دار و نه تنگ و نه گشاد و نه نازک و نه فلان و بهمانم. تا من اینو گفتم، هم‌اتاقیم گفت مگه تو وقتی فک و فامیلتون میان خونه‌تون حجاب داری؟ با چشای متعجب گفتم آره خب عمو و بابابزرگ که ندارم، جز داداشم و بابام بقیه نامحرمن دیگه. با چشای متعجب‌تر گفت تو شهر ما یه عده که بهشون میگیم مکتبی حجاب دارن. بقیه‌ی مردم، جلوی در و همسایه و تعمیرکاری که اومده یه چیزی رو تعمیر کنه هم روسری سر نمی‌کنن، فامیل که جای خود دارد و اصن اگه حجاب کنیم توهین محسوب میشه.
نتیجه‌ی اخلاقی: هر شهری، هر قوم و قبیله‌ای و حتی هر خانواده‌ای دین، یا شایدم فرهنگ خاص خودشو داره.
11. تندیس حساس‌ترین و پراسترس‌ترین و حواسمو جمع کنم ترین لحظات دید و بازدیدها رو هم تقدیم می‌کنم به لحظه‌ی ورود ما به خونه‌ی پسرِ خاله‌ی 80 ساله‌ی بابا و لحظه‌ی ورود اونا به خونه‌ی ما (دقت کردین 9 ساله من تو این وبلاگ، سنّ خاله‌ی بابا رو تغییر ندادم و کماکان 80 ساله‌شه؟ :دی). بله عرض می‌کردم. به ابهت و منبر و ریش و تسبیح ما تو فضای مجازی نگاه نکنید. شیخ تو خونه‌ش برای مصون ماندن از عملِ دست دادن با نامحرم‌جماعت باید تدبیرها بیاندیشد. فی‌المثل، این سری تا اینا وارد شدن، دودستی ظرف آجیلو برداشتم ببرم پرش کنم و تا اینا بشینن، ظرفه دستم بود. همیشه هم قاطی جمعیت سلام و احوالپرسی می‌کنم. چون اگه تنهایی بعد از همه بیام باید تک‌تک با همه احوالپرسی کنم. خونه‌شون بریم حتماً چادر ساده (غیردانشجویی و غیرلبنانی) سرم می‌کنم که دستم بیرون نباشه و اگه مجبور شدم دست بدم از زیر چادر دست بدم (تو رو خدا بدبختی ما رو می‌بینید؟). قبلاً با اون یکی پسرخاله‌ی بابا و پسردایی بابا و پسرعموی مامان‌بزرگم هم همین مشکل رو داشتم. اونا هدایت شدن. ولی این یکی پسرخاله رو نمی‌تونم توجیه کنم و به ظرف آجیل و ببخشید دستام خیسه و سرما خوردم متوسل میشم.
12. هفت هشت ده ساله که از نمایشگاه، کتابای قصه مناسب سنین مختلف می‌خرم و میذارم کتابخونه و هر بچه‌ای به هر دلیلی میاد خونه‌مون، مخصوصاً عیدا، کتاب هدیه میدم. چند وقته داداشم هم یاد گرفته و نه تنها به بچه‌ها، گاهی به بزرگتراشونم کتاب هدیه میده. تف به ریا. فقط خواستم بگم ما خیلی بافرهنگیم و نامحسوس می‌خواستم شما رو هم تشویق کنم به مهموناتون کتاب هدیه بدید :دی
13. من اگه بخوام تندیسی، سیمرغ بلورینی، اُسکاری چیزی به خواننده‌های حقیقی اینجا بدم، اولی رو میدم به الهام، به دلیل دقت فوق‌العاده‌ش. هیچ غلط املایی و نیم‌فاصله و ویرگولی از نگاه تیزبین الهام پنهان نمی‌مونه و از اون مهم‌تر، انقدر با دقت داستان زندگی‌مو به خاطر می‌سپره و می‌چینه کنار هم که اگه اینجا عمداً یه نکته‌ی ظریفی رو پنهان کنم و در فضای حقیقی تو مکالمه‌مون به اون نکته اشاره‌ی غیرمستقیمی بکنم، منظورمو رو هوا می‌زنه. نرگس و نگار هم این ویژگی دوم رو دارن. یه وقتایی اینجا یه چیزایی رو مجهول می‌ذارم و نمیگم و اینا این حفره‌ی اطلاعاتی رو شناسایی می‌کنن و بعداً با یه سری کلیدواژه، نکاتِ نهفته رو از توی حرفای خودم میکشن بیرون و هیچی دیگه؛ لو میرم.
14. ببخشیم و فراموش کنیم و از اشتباهات همدیگه بگذریم. ولی با «ذ»!

دیوارِ محله‌ی دخترِ خاله‌ی 80 ساله‌ی بابا اینا
۳۲ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۱ ۰۷ فروردين ۹۶ ، ۱۱:۳۰
شباهنگ

1014- صفر نهصد و سی و یک، روز مهندس به توان دو

يكشنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۵، ۰۹:۴۹ ق.ظ

رو کاناپه خوابیده بودم. جلوی تلویزیون. دمدمای صبح بود. با خودم تکرار می‌کردم: پنج اسفند، نهصد و سی و یک. چشامو باز کردم. دنبال ماشین حساب بودم. پتو رو کنار زدم. احساس می‌کردم یه جسم سخت داره کتفمو سوراخ می‌کنه. یه کتاب زیرم بود، یه خودکار، چند تا برگه، موبایلم، هندزفری.

با ماشین حساب گوشیم 512 رو ضربدر 512 کردم. نهصد و سی و یک، دویست و شصت و دو، صد و چهل و چهار. این که یه رقم کم داره... از زیر بالشم از توی هندزفریم شهره داشت داره کم کم نفسم می‌گیره برگردو میخوند. اگه از دیشب نان استاپ اینو خونده باشه، برگرد خب... نفسش گرفت...

خواب دیدم یکی از بلاگرایی که چند وقته پست نمیذاره امروز هفت صبح پست گذاشته و تو اون پست شماره پدرشو نوشته. پدرشون فوت کردن و دقیقا نمیدونم اون شماره به چه درد خواننده ها قرار بود بخوره و من چرا سعی می‌کردم حفظش کنم. پیش شماره نهصد و سی و یک بود. می‌دونستم خوابم و می‌دونستم بعد اینکه بیدار شم اون شماره یادم میره. با دقت بیشتری شماره رو نگاه کردم. رقم بعد از پیش شماره مجذور پونصد و دوازده بود. ینی اگه 512 رو ضربدر 512 یا به توان دو می‌رسوندیم، ارقام بعد از نهصد و سی و یک به دست میومد. 512 رو چه جوری یادم نگه میداشتم؟! پنج، دوازده، پنج اسفند... پنج اسفند... روز مهندس...

هندزفریا رو گذاشتم تو گوشم

تا ستاره هاتو گم نکردیم برگرد...

موافقین ۱۱ مخالفین ۲ ۲۹ اسفند ۹۵ ، ۰۹:۴۹
شباهنگ

1007- اضغاثِ احلامِ منکراتی

پنجشنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۵، ۰۹:۲۹ ق.ظ

فرهنگستان یه جایی داره که تابستون که ما خوابگاه نداشتیم، موقع امتحانات پایان‌ترم یه چند روز رفتیم اونجا موندیم. بچه‌هایی که تهران نمی‌مونن و هفته‌ای یه شب برای کلاساشون میان تهران هم میرن اونجا. مهمونای خارجی رو هم معمولاً می‌فرستن اونجا. چند وقت پیش بهمون گفتن کلی دانشجوی پسر و دختر روسی اومده و اونجا جا نداره. اونجا اسم داره؛ ولی ما اینجا، اونجا رو اونجا صدا می‌کنیم. من که خوابگاه داشتم و برام فرقی نداشت اونجا جا داشته باشه یا نداشته باشه. ظاهراً تعداد پسرای روسی کمتر از دخترا بوده و پسرای شهرستانی ما می‌تونستن برن با پسرای روسی بمونن؛ ولی واحد دخترا ظرفیتش پر بود. اینجوری شد که عاطفه هفته‌ای یه شب میومد خوابگاه ما و مهمون من بود. منظورم از خوابگاه ما، خوابگاه یه دانشگاه دیگه است که اجازه داده من این دو سال ارشد از خوابگاهشون استفاده کنم. چون فرهنگستان خوابگاه نداره. اون شب به عاطفه گفتم خب روس جماعت که محرم، نامحرم حالیشون نیست، یه چند تا دختر روسی رو می‌فرستادن واحد پسرا و دخترای ما به جای اونا می‌رفتن واحد دخترا.

اینو گفتم و خوابیدم و خواب دیدم ظرفیت خوابگاه پسرای شریف پر شده و فرستادنشون خوابگاه ما. منظورم از خوابگاه ما، خوابگاه یه دانشگاه دیگه است که اجازه داده من این دو سال ارشد از خوابگاهشون استفاده کنم. در عالم خواب، امتحان تبدیل انرژی داشتم. سرنوشت من با امتحان گره خورده؛ یا در عالم واقع امتحان دارم یا در عالم خیال. در عالم خواب، این تبدیل انرژی (یکی از درسای ترم چهارم پنجم کارشناسی) هم جزو درسای ارشدم بود. از اونجایی که هیچی از این درس (که پیشنیازش الکترومغناطیس لعنت الله علیه بود) یادم نبود، از معاون آموزش‌مون (خانم میم. که در عالم واقع هم معاون آموزش‌مون هست) خواهش کردم که از استادم (خانم ن.) خواهش کنه که ازم امتحان نگیره و یه هفته بهم وقت بده. استادم در عالم خواب همون استاد تبدیل انرژی دوره‌ی کارشناسی‌م بود که در عالم واقع بعد از امتحانِ میان‌ترم رفته بودم درسشو حذف اضطراری کرده بودم و ترم بعد با یه استاد دیگه برداشته بودم این درسو. خانم میم. با خانم ن. صحبت کرد؛ ولی خانم ن. (که استادم باشه) قبول نکرد بهم وقت بیشتری بده و هر چی به پیر و پیغمبر قسم خوردم که نمی‌دونستم تبدیل انرژی هم جزو درسای ارشد زبان‌شناسیه باور نکرد و گفت تو حتی در طول ترم یک بار هم سر کلاس نیومدی و من باید ازت امتحان بگیرم. با گریه و گیسوی افشون و پریشون وارد اتاقمون شدم. کلی کتاب و جزوه‌ی تبدیل انرژی دستم بود و داشتم ضجّه می‌زدم که من هیچی تبدیل انرژی یادم نیست و چه جوری این همه فرمولِ محاسبه‌ی توان و ولتاژ و جریانو تا صبح بخونم و این همه سه و رادیکال سه و تبدیل ستاره به مثلث و مثلث به ستاره رو کجای دلم بذارم. حتی اگه زورمو بزنم پاس شم، معدلم چه قدر میاد پایین و دیگه شاگرد اول نخواهم بود. حالا یه ترم شاگرد اول شدماااا! هی کابوس می‌بینم این مقامو ازم گرفتن. جنبه ندارم به واقع. در اتاقو که باز کردم دیدم علاوه بر هم‌اتاقیِ شماره‌ی 1 و 2 و 3، چند تا پسرم پای لپ‌تاپ‌شون نشستن دارن تبدیل انرژی می‌خونن. سه تا بودن؛ ولی زاویه‌ی دوربین تو خوابم یه جوری بود که من فقط اونی که دم در نشسته بود رو می‌دیدم. گفتن ظرفیت خوابگاه‌شون پر شده، فرستادنشون خوابگاه ما. سلام دادم و دیدم عه اینی که دم در نشسته رو می‌شناسم. این آقا در عالم واقع، استاد راهنماش همون استاد تبدیل انرژی‌م بود و حتی یه زمانی خواننده‌ی وبلاگم هم بود. نشستم روی تختم و داشتم فکر می‌کردم این آقایون، نامحرم نیستن؟ بعد با خودم گفتم نه دیگه؛ لابد هم‌اتاقی، حکمش فرق داره. دچار شک و شبهه بودم و گفتم حالا تا وقتی که به رساله مراجعه نکردم بهتره چادر نمازمو بردارم سرم کنم. و با همین چادر نماز گل‌گلی، تا صبح داشتم با مسائل جریان و ولتاژ دست و پنجه نرم می‌کردم. بقیه هم داشتن تبدیل انرژی می‌خوندن. وقتی بیدار شدم، سرم از شدت خستگیِ ناشی از محاسباتِ توان‌فرسای توان و ولتاژ درد می‌کرد. هنوزم درد می‌کنه.

موافقین ۲۹ مخالفین ۲ ۱۹ اسفند ۹۵ ، ۰۹:۲۹
شباهنگ

976- مثل یه خاطره از فردا بود

يكشنبه, ۱۴ آذر ۱۳۹۵، ۰۷:۱۴ ب.ظ

0. بندها به هم مربوط و مرتبطن و با ترتیب خاصی نوشته شدن.

1. با اینکه موکت و روفرشی اینجا نوئه و خودم هم روفرشیِ مخصوص دارم! که اگه لازم بود روی زمین بشینم، روی اون بشینم؛ ولی بازم راحت نیستم رو زمین غذا بخورم یا درس بخونم و این تخت‌خواب، علاوه بر تختِ خواب برام حکم میز مطالعه و میز غذاخوری هم داره. اون روز، مثل همیشه لبه‌ی تخت‌خوابم نشسته بودم و سفره رو چیده بودم روی تختم و داشتم به خوابگاه دوره‌ی کارشناسی‌م می‌اندیشیدم که سوئیت بود. یه خونه‌ی پنجاه شصت متری که اتاق خواب و آشپزخونه و سرویس و بالکن و همه چی داشت. هم میز مطالعه داشتیم، هم میز ناهارخوری. آشپزخونه اُپن بود و کلی کابینت و کلی کمد و حتی من تو اتاق خواب یه میز جدا و مخصوص! علاوه بر میزای مطالعه داشتم و کلاً 4 یا 5 نفر بودیم. واحدهای 5 نفره بزرگ‌تر بودن و هر موقع تعدادمون فرد بود تخت‌خواب تکی رو من برمی‌داشتم که بالای سرم کسی نباشه. حالا برای ارشد به جای پیشرفت، پسرفت کردم و اومدم تو یه اتاقی که از این سرش تا اون سرش 4 قدم هم نمیشه و 4 نفر توش زندگی می‌کنن و علاوه بر خودشون همسایه‌هاشونم میارن که باهاشون زندگی کنن. خبری از میز و صندلی نیست و اگه خودم کمد نمی‌خریدم باید مثل بقیه لباسامو می‌ذاشتم تو چمدون می‌موند. رشته‌ی ارشد من اصلاً خوابگاه نداشت. تو دفترچه هم نوشته بود که این رشته هنوز خوابگاه نداره. ولی یه جایی بود (قبلاً عکساشو تو پست 903 نشون‌تون داده بودم) که می‌تونستیم بریم اونجا. یه جایی که هزینه‌ش خیلی خیلی کمتر از هزینه‌ی اینجا بود. ولی بقیه‌ی هم‌رشته‌ایام هفته‌ای یه شب تهران بودن و برمی‌گشتن شهر خودشون و اگه می‌رفتم اونجا، کل هفته رو تنها می‌موندم. نرفتم و اومدم اینجا که خوابگاهِ دانشگاه خودم نیست و چون خوابگاه دانشگاه خودم نیست هزینه رو آزاد حساب می‌کنن و تازه نه میز داره نه صندلی.

2. اون هفته که برای سالگرد دایی بابا رفته بودم کرج، نسیم و هم‌اتاقی شماره‌ی 2 و شیما اینا اردوی شمال بودن و چون با دو تا قطار مختلف قرار بود برن شمال، بلیتا و کارت‌ملیاشونو با دو نفر دیگه عوض کرده بودن که بچه‌های اتاق ما و اتاق شیما اینا باهم تو یه کوپه باشن. بعد از اینکه برگشتن، اون دو نفر کارت اینا رو برگردوندن و اینا گفتن کارتشون دست ما نیست و ما اصن کارت نگرفته بودیم ازشون و کارتشون دست مسئول اردوئه و خلاصه این وسط کارت اون بندگان خدا هپلی هپو شد! اون بندگان خدا هم این چند روز پیگیر و درگیر کارت‌ملی‌شون بودن و مسئول اردو و امور فرهنگی و کل دانشگاهو به هم ریخته بودن که خب البته حق داشتن. اون روز که من لبه‌ی تختم نشسته بودم و داشتم به فقدان میز و صندلی می‌اندیشیدم، هم‌اتاقی شماره‌ی 2 کیف پولشو باز می‌کنه و کارت ملیه رو می‌بینه و کلی عذاب وجدان و فلان و بهمان! بعدشم مسئول اردو (یه دختره هم‌سن و سال خودمون) اومد و از نسیم خواست اونم دوباره کیفشو بگرده و نسیم گفت شما اصن به من کارت نداده بودی و همزمان داشت کیفشو می‌گشت و کیفه رو جلوی چشم ما خالی کرد رو زمین و کارته افتاد رو زمین و خب کارت دوم هم پیدا شد. مسئول امور فرهنگی زنگ زد که این دو نفر باید بیان از اون دو نفر و از ما عذرخواهی کنن و اینا نرفتن. چون معتقدن عمدی نبوده کارشون! اون دو نفرم بی‌خود قیل و قال کردن و حالا مگه چی شده که رفتن امور فرهنگی و گزارش دادن که کارتمون گم شده. کارته دیگه. 
کلی نصیحت‌شون کردم که برن یه عذرخواهی خشک و خالی بکنن و قتل هم اگه غیر عمد باشه بازم مجازات داره و به هر حال بی‌مسئولیتی کردید که کیف‌تونو خوب نگشتید و اصن نگشتید! و ده روز تمام اون دو تا رو بدون کارت گذاشتید. والا اون دو نفرم متانت به خرج دادن که تازه بعدِ دو هفته رفتن امور فرهنگی. گفتم برن عذرخواهی کنن و من اگه جای اونا بودم همون فردای اردو پدرِ هر دو تونو بابت گم کردن کارت‌ملی‌م درمیاوردم که دیگه شماره‌ی ملی خودتونم یادتون بره. 
هم‌اتاقیا خندیدن و بدون اینکه اشاره‌ی مستقیمی به پیام تلگرامی اخیرم در راستای ساعت خواب داشته باشن گفتن: بله تو رو می‌شناسیم. یکی از اعضای اتاق شیما اینا هم که طبق معمول اتاق ما بود گفت تو باید وکیل می‌شدی و خونِ یه وکیل تو رگاته!
آخرشم نرفتن برای عذرخواهی.

3. هم‌اتاقی شماره‌ی 2 کفش خریده بود و آورد تو اتاق پوشید که ببینیم و تبریک بگیم و لابد قیمتشو بپرسیم و بگیم از کجا خریدی و من تمام حواسم 6 دانگ به تهِ کفش مذکور بود که یه موقع خاکی نباشه و روفرشی کثیف نشه. همین جا بود که کیف پولشو باز کرد و کارت ملی اون بنده‌ی خدا رو نشونم داد و عذاب وجدانشو ابراز کرد.

4. با دوست، هم‌رشته‌ای و هم‌دانشگاهی سابقم مطهره حرف می‌زدم (چت می‌کردم)، گفت با تمام مشغله‌ای که جدیداً با ورودِ نی‌نی به زندگی‌شون درست شده، همچنان وقتی میاد پای لپ‌تاپ جزو اولین وبلاگ‌هایی هستم که می‌خونه و لذت می‌بره و وسط حرفاش اشاره کرد به نی‌نی و گفت این فسقلی یکم بخوابه که من لااقل ناهار درست کنم و نماز بخونم.

5. صبح که بیدار شدم دیدم بازم کتری‌مون نیست. حدس زدم اتاق شیما اینا باشه و یه یادداشت دیگه نوشتم برای هم‌اتاقیام و چسبوندم کنارِ یادداشت قبلی. نوشتم دوستان عزیزی که کتریِ شخصی منو امانت گرفتید و سوزوندید و بعدش یه کتری بزرگ گرفتید که مشترکاً استفاده کنیم، لطفاً یا کتری‌مونو ندید به شیما اینا، یا اگه می‌دیدید یا می‌برید اونجا دورهمی چایی بخورید، شب قبل از خواب بیارید اتاق خودمون که منی که دلم نمی‌خواد صبح برم درِ اتاقشون و بیدارشون کنم و از همه مهم‌تر ببینم‌شون و کتری‌مونو پس بگیریم، صبونه‌مو بدون چایی نخورم. و در ادامه‌ی یادداشت با رنگ قرمز افزودم: "این چندمین باره که دارم این نکته رو تذکر می‌دم". ظهر! که بیدار شدن یادداشتو خوندن و خودشون رفتن کتری رو آوردن و دیگه نمی‌دونم چی گفتن به شیما اینا که همون روز رفتن برای خودشون کتری خریدن :دی

6. نسیم دیرتر از همه یادداشتمو خوند و با خنده گفت فکر کنم تا آخر سال دیوار اتاقو پرِ تذکر و اطلاعیه و اعلامیه می‌کنی و منم با خنده گفتم آره مثلاً یادداشت بعدی در مورد جاکفشیه. خوشبختانه عادتِ پوشیدنِ دمپاییای منو ترک کردید، ولی لازمه یه تذکر بنویسم بزنم رو دیوار که دوستان عزیز، کفش و دمپاییاتونو نذارید روی کفشای من.

7. همون شب با هم‌اتاقی شماره‌ی 3 که به یادداشتای روی در و دیوار من میگه منشورِ نسرین، رفتیم جمهوری که از پاساژ علاءالدین برای گوشی شوهرش lcd بگیریم. تو راه داشتیم صحبت می‌کردیم و گفت همه‌مون کاملاً متوجه هستیم که تو این چند ماه اخیر رفتارت عوض شده و منم گفتم دلیل تغییر رفتارم حضور مستمر شیما اینا تو اتاقمونه. درسته که بعضی وقتا برای خوابیدن و غذا خوردن میان اتاق ما، ولی یادشون رفته که به هر حال مهمونن و مثلاً برای باز کردن درِ یخچال باید اجازه بگیرن و موقع ورود در بزنن. یه موقعی شماها نیستین و من تنهام. اینا سرشونو می‌ندازن پایین نه در می‌زنن نه اجازه می‌گیرن. همین جوری میان تو! والا تا وقتی نگار تو این خوابگاه بود، یادم نمیاد بدون اطلاع اومده باشه اتاق ما و حتی یادمه که در می‌زد و یا منتظر بفرمای من می‌موند یا خودم می‌رفتم درو باز می‌کردم. اینا رو گفتم و سکوت کردم و دیگه نمی‌دونم بعد از این حرفا به شیما اینا چی گفته که از اون به بعد موقع ورود در می‌زنن و حتی یه بار که حواسشون نبود در بزنن عذرخواهی کردن که در نزدن. فکر کنم دیگه لازم نیست یادداشت دیگه‌ای بچسبونم کنار یادداشت قبلی و روش بنویسم: دوست عزیز، قبل از ورود، در بزن و اجازه‌ی ورود بگیر و بعد وارد شو.

8. هم‌اتاقی شماره‌ی 3 متاهله (همونی که پست 669 در موردش نوشته بودم و لازمه دوباره این نکته رو یادآوری کنم که من مخالف درس خوندن خانوما نیستم. ولی مخالفِ خوابگاه اومدن و چند ماه اینجا موندنِ خانومای متاهلم. کلاً مخالفِ اینم که یکی که مناسبِ یه کاری نیست، بیاد جای یکی که برای اون کار وقت و انرژی و تمرکز بیشتری داره و مفیدتره رو بگیره). شش ساله ازدواج کرده و برگشتنی (برگشتنی قیده؛ ینی وقتی کارمون تو پاساژ علاءالدین تموم شد و داشتیم برمی‌گشتیم خوابگاه) داشت از تجربه‌های زندگی مشترک‌ش با خانواده‌ی شوهرش می‌گفت و با رفتار فعلی من و یادداشت‌هایی که روی در و دیوار می‌چسبوندم مقایسه می‌کرد و بهم هشدار می‌داد که در زندگی‌م کلاً یه کم کوتاه بیام و تحملم رو بیشتر کنم که در آینده دچار مشکل نشم. منم گفتم در زدن و اجازه گرفتن موقع ورود چیزی نیست که آدم بتونه باهاش کنار بیاد یا کوتاه بیاد. حتی من بارها دیدم مسئولین خوابگاه هم بدون اجازه یا درو باز کردن اومدن تو یا در زدن و بدون بفرما اومدن تو! و برای همینه که من اغلب درو قفل می‌کنم که سرشونو نندازن پایین و بیان تو و فکر نکنن اینجا کاروانسراست. و هر کی این قانون رو رعایت نکنه، از کمترین میزان شعور هم برخوردار نیست و باید یه یادداشت براش بنویسی که عزیزم قبل از ورود، در بزن و اجازه‌ی ورود بگیر و بعد وارد شو.
هم‌اتاقیم که هفت هشت ده تایی خواهر شوهر داشت خندید و گفت ببینیم و تعریف کنیم.

9. رفتنی (رفتنی هم قیده؛ ینی وقتی داشتیم می‌رفتیم جمهوری) یه خانومه با یه بچه تو بغلش تو بی‌آرتی بودن و صورت بچه سمت من بود. این بچه به قدری شیرین و خوردنی بود که من تا تونستم چلوندمش و هی قربون صدقه‌ش رفتم و دماغ‌شو، لپ‌شو، انگشتاشو، گوششو و هر قسمتی که در دسترسم بود رو کشیدم و فشار دادم و بوسیدم! این خانومه که پیاده شد، یه خانوم دیگه سوار شد که اونم بچه بغلش بود و همین اعمال رو روی اون بچه هم پیاده کردم و این قابلیت رو در خودم می‌دیدم که بچه رو یواشکی بذارم تو کیفم و پیاده شم و فرار کنم حتی.

10. برگشتنی (ینی وقتی داشتیم برمی‌گشتیم خوابگاه) به هم‌اتاقی‌م گفتم تا چهارراه ولیعصرو پیاده برگردیم که من مغازه‌هایی که لباس بچه می‌فروشنو ببینم و ذوق کنم. تو مسیرمون یه دست‌فروش، کفشای بچگونه می‌فروخت و یه کفش پسرونه‌ی خیلی ناز داشت که عن‌قریب بود بخرم‌ش. ولی نخریدم. به هم‌اتاقی‌م سپرده بودم هر چی لباس جغدی دید نشونم بده و هی بهش می‌گفتم تو که شوهر داری تا عید یه نی‌نی بیار که من اینا رو براش بخرم.

11. هم‌اتاقی‌م اون روز دو تا امتحان داشت و شب قبلش بیدار مونده بود و بعد امتحان هم تا 9 شب جمهوری و ولیعصر بودیم و دنبال lcd و لباس بچگونه. فقط می‌خواست برسه خوابگاه و بخوابه. فلذا تند تند جلوتر از من راه می‌رفت که فقط برسه و بخوابه. نزدیک میدون سه تا دختر که به قیافه‌شون نمی‌خورد ایرانی باشن، جلومو گرفتن که اکسکیوز می، دو یو آندرستند انگلیش؟ گفتم نه زیاد. یه کم بلدم و اشاره کردم هم‌اتاقی‌م وایسه. دخترا گفتن دنبال گِگ هستن و گِگ کجاست؟ اول فکر کردم منظورشون گیتِ مترو یا بی‌آرتی‌ه ولی با دستشون عملِ خوردن رو اجرا کردن و فهمیدم منظورشون کیکه. اون دور و ورا یه جایی می‌شناختم که نون و کیک صبحانه و پیراشکی می‌فروشن و بردیم‌شون اونجا و تو راه پرسیدم اهل کجان و گفتن کشمیر. هم‌اتاقی‌م گفت پاکستان؟ گفتن نه!!!! ایندیا! و من همیشه به این فکر می‌کردم که حالا که دولت هند و پاکستان سر کشمیر دعوا دارن، خودِ کشمیریا دوست دارن از کدوم کشور باشن که به نظر می‌رسه هند رو ترجیح می‌دن. وقتی رسیدیم و مغازه رو نشون‌شون دادم گفتن منظورشون گگ هست، گِگ، قند! گفتم کیک تولد؟ قنادی؟ برث‌دی؟ و تازه فهمیدم اینا دنبال قنادی‌ن و خب نزدیک خوابگاه و یه کم جلوتر یه قنادی هست که امسال کیک تولدم هم از همونجا گرفته بودم و خدا خدا می‌کردم شب وفات پیامبر و شهادت امام حسن بسته نباشه. تا برسیم قنادی، خودمو معرفی کردم و اسمشونو پرسیدم. اسمشون مهوش، تابش و وظیفه بود. دانشجوی دندان‌پزشکی.
گگ‌فروشی رو نشون‌شون دادیم و خداحافظی کردیم و برگشتیم خوابگاه. هم‌اتاقی‌م از خستگی نای راه رفتن نداشت و می‌گفت هیچ وقت فکر نمی‌کردم تو انقدر پرانرژی و اجتماعی باشی. همیشه تو خوابگاه ساکتی و انقدر تو خودتی که فکر می‌کردم خوشت نمیاد با کسی ارتباط برقرار کنی و کلاً امشب تصوراتم رو در مورد خودت دگرگون کردی.

12. اون شب از شدت خستگی بیهوش شدم و خواب دیدم داریم می‌ریم (با کی داریم می‌ریم؟ الان می‌گم.) داشتیم می‌رفتیم خونه‌ی مادرشوهرم اینا! خواب من از اون سکانسی شروع شد که وارد یه خونه‌ای شدیم که خیلی شیک و تر و تمیز و باکلاس بود؛ ولی میز و صندلی نداشت و رفتیم روی زمین نشستیم! فکر کنم این قسمت از خواب، مغزم تحت تاثیر بند 1 پست بوده. ما (من و مراد و یه بچه که بغل مراد بود) در نزدیم و به نظرم بدون اجازه رفتیم تو. مدام داشتم تو ذهنم به دیالوگ‌های خودم و هم‌اتاقی‌م و بند 8 و اون یادداشته فکر می‌کردم که "قبل از ورود، در بزن و اجازه‌ی ورود بگیر و بعد وارد شو". کسی نیومده بود استقبال ما و یحتمل ما خودمون کلید داشتیم. به محض ورود، به مراد گفتم کفشای بچه رو دربیار. با کفش داشت روی فرش راه می‌رفت و حواس من 6 دانگ به تهِ کفشاش بود که خاکی نباشه (ذهنم تحتِ تاثیر بند 3 و کفشای هم‌اتاقی‌م بود.) و دقیقاً همون کفشایی پای بچه بود که چهارراه ولیعصر (بند 10) دیدم و بچه همون بچه‌ای بود که تو بی‌آرتی (بند 9) بغل مامانش بود. در همون حین مادرشوهر وارد کادر شد. بچه رو دادم بغل مادربزرگش و خودم هم رو زمین نشستم و لپ‌تاپ بغلم بود و داشتم پست می‌ذاشتم (من حتی توی خواب هم بلاگرم). سکانس بعدی، بچه کنار من نشسته بود و هی اینتر می‌زد :دی ینی انگشت من روی بک اسپیس بود و انگشتای کوچولوی اون روی اینتر و نمی‌ذاشت تایپ کنم. یادمم نیست چی داشتم تایپ می‌کردم. همین یادمه که تا یه کلمه تایپ می‌کردم اینتر می‌زد و می‌خندید و آب از لب و لوچه‌ش می‌ریخت و ذوق می‌کرد و نمی‌ذاشت به کارام برسم (ذهنم تحت تاثیر فسقلی بند 4 بود). آخرش بچه رو نشوندم جلوم گفتم پسرم! اینتر برای وقتیه که جمله یا پاراگراف تموم بشه. بعدش نسیمو نشونش دادم که عین بچه‌ی آدم یه گوشه نشسته بود و گفتم از نسیم یاد بگیر. ببین چه قدر آرومه، ساکته! بذار به کارام برسم و انقدر اینتر نزن. بعدش پشیمون شدم که چرا بچه‌ها رو با همدیگه مقایسه کردم (تو این مقایسه هم ذهنم تحت تاثیر یه چیزی بود که بماند...). به هر حال نباید بچه رو این جوری تربیت کنی که به یکی بگی از اون یکی یاد بگیر و کلاً نمی‌دونم نسیم کِی و چه جوری وارد کادر شد. ولی یکی دو سالی از طوفان بزرگتر بود و ساکت و مظلوم یه گوشه نشسته بود و شبیه بچگی خودم بود. طوفان هم کماکان داشت اینتر می‌زد و می‌خندید و آب از لب و لوچه‌ش می‌ریخت رو لپ‌تاپم.

و تندیس حس خوب‌دارترین و شیرین‌ترین خوابی که تا حالا دیدم رو به این خواب می‌دم و همون طور که ملاحظه می‌کنیم اغلب خواب‌هایی که می‌بینیم از اتفاقات روزمره نشأت می‌گیره و رویای صادقه نیست. پس اگه میام اینجا تعریفشون می‌کنم دلیلش اینه که چون بامزه و مسخره به نظر می‌رسن، فکر می‌کنم می‌تونن بهونه‌ای باشن برای اینکه دورهمی بخندیم بهشون. علی ایُ حال اگر در آینده‌ای دور دیدید که من دارم این جوری
پست
می‌ذارم
که
هی
یه
کلمه
می‌نویسم
و
بعدش
اینتر
می‌زنم
بدانید
و
آگاه
باشید
که
طوفان
کنارم
نشسته

+ بشنویم: Ehsan_Khaje_Amiri_Khab_o_Bidari.mp3.html



امشب، شایدم فرداشب، شایدم آخر هفته (دقیقاً نمی‌دونم کی!) رادیوبلاگی‌ها ویژه‌برنامه داره (به مناسبِ چی؟ :دی) و احتمالاً سعادت اینو داشته باشید که 40 ثانیه صدای منو بشنوید. به محض انتشار پست مذکور لینکشو می‌ذارم اینجا. گوش به زنگ و چشم به راه باشید.


radioblogiha.blog.ir/post/174

موافقین ۲۰ مخالفین ۲ ۱۴ آذر ۹۵ ، ۱۹:۱۴
شباهنگ

دلم برای طویله‌هام تنگ شده و این پستو بدون شماره‌گذاری می‌نویسم که شبیه طویله بشه. امروز یه چند دیقه دیر رسیدم سر کلاس و بعداً که داشتم فایل صوتی ضبط شده توسط دوستان رو استماع می‌کردم شنیدم که استاد می‌پرسه پس خانم فلانی که من باشم کو و بچه‌ها میگن یحتمل رفته کربلا و نمیاد! بعدش من وارد کلاس میشم و همه لبخند ملیحی می‌زنن که اون لحظه معنی این لبخندو نمی‌فهمم. دیشب فقط سه ساعت خوابیده بودم و امروز از صبح تا عصر کلاس داشتم و به زورِ نسکافه سر کلاس نشسته بودم و الان به جای خون، قهوه توی رگ‌هام در جریانه. هم‌اکنون نیز که در حال تایپ این سطورم، یکی از تکالیفی که باید فردا تحویل بدمو انجام ندادم و یحتمل تا پاسی از شب نخُسبم و فردام به زور نسکافه بشینم سر کلاس. عصر که رسیدم خوابگاه خواستم نیم ساعت بخوابم و هم‌اتاقیام اومدن و انقدر سر و صدا کردن که با سردرد بیدار شدم و انقدر از دستشون عصبانی بودم که تا نیم ساعت ساکت ساکت بودم و هیچی نمی‌گفتم. بعدش نسیم اومد عذرخواهی کرد و بهش گفتم با اینکه صدای تو هم تو این جیغ جیغا بود از دست تو دلخور نیستم. شاید دلیل عصبانیتم کُردی حرف زدنِ هم‌اتاقی‌های شماره‌ی 2 و 3 باشه (جیغ‌جیغ‌شون کُردی بود). با اینکه نسیم هم کُرده ولی فقط با خانواده‌ش کُردی حرف می‌زنه و این دو تای دیگه اصن رعایت نمی‌کنن که تو این اتاق یه نفر دیگه هم هست که زبانشونو متوجه نمیشه و واقعاً سردرد می‌گیره یه وقتایی! و من همیشه انقدر شعور داشتم که جایی که کسی زبانمو نفهمه به زبان معیار! حرف بزنم و حتی با خانواده هم که بخوام تلفنی حرف بزنم میرم بیرون که اینا اذیت نشن. و اعتراف می‌کنم به همون اندازه‌ای که فوامیل (جمع مکسر فامیل!) متعصب و پان‌ترکم روی اعصاب و روانم ترد میل میرن، این هم‌اتاقی‌های کُردم هم همون قدر و حتی بیشتر! رو اعصاب و روانم هستن و اصن نه یاشیاسین آذربایجان و نه حتی بژی کوردستان! کلاً منقرض شیم بریم پی کارمون. بگذریم. شما در تصویر اول دسری رو ملاحظه می‌کنید که با نشاسته و شیر و شکر و تخم‌مرغ تهیه شده و چون شیرش یه کم زیاد شد، چند تا دونه بیسکویت از نوع پتی‌بور خرد کردم ریختم توش و شد آنچه شد. شاعر در بیت پایانی همین تصویر می‌فرماید: تمنای کمک در عشق آسان نیست؛ این یعنی، کسی حین سقوط از پرتگاهی لال هم باشد. تصویر دوم هم همون دسره، با این تفاوت که شیرش به اندازه است و اون گلدون هم همون گلدون پست 435 هست که بزرگ شده و قد کشیده و وقتی عکسشو برای خاله‌م فرستادم گفت به‌به می‌بینم که زبان مادرشوهر خریدی و این جمله‌ی ایشون چنان تاثیر شگرفی روی افکار من گذاشت که شب خواب مادرشوهرمو دیدم و از ذکر جزئیات خواب مذکور خودداری می‌کنم :دی تصویر بعدی نیز یکی از قاقالی‌لی‌هایی است که عمه‌جانمان از وطن ارسال کرده و من این مربای کدوتنبل رو چنان از دل و به جان دوست می‌دارم که میزان عشق و محبتم نسبت بهش با میزان عشقم به سیب‌زمینی سرخ کرده و شکلات و پاستیل نوشابه‌ای رقابت می‌کنه و به بهشت نمی‌روم اگر از اینا آنجا نباشد. و شیخ امروز بعدِ n سال رفت نمازخونه نمازشو به جماعت بخونه و حاج‌آقا گفت فردا نمیاد و فضیلت نماز جماعت رو از دست ندید و فردا یکی‌تون بیاید جای من امام جماعت وایستید. یه سری شرایط هم گفت که طرف باید فلان ویژگی‌ها رو داشته باشه. در کمال اعتماد به سقف، با اینکه همه‌ی ویژگی‌های اخلاقی که شمرد رو دارم، ولی قرائتم صحیح نیست و مثلاً ه و ح رو یه جور تلفظ می‌کنم و صلاحیت‌شو ندارم به واقع. تصویر بعدی، تصویر ناهار منه که چه مشقت‌ها که نکشیدم برای درست کردن اون کتلت (که مزه‌ی آبگوشت می‌داد!). وقتی خواستم شروع کنم به خوردنِ دسترنج‌م که چه مرارت‌ها کشیدم بر حصول‌ش! استاد اومد و بچه‌ها رفتن سر کلاس و استاده همون استادی بود که بهم میگه مهندس. بچه‌ها گفتن بدو بیا استاد اومده. گفتم بگین مهندس داره ناهار می‌خوره.

+ بشنویم: Shajarian_Tasnife_Jane_Jahan.mp3


موافقین ۲۲ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۹۵ ، ۰۰:۵۴
شباهنگ