شباهنگ

شباهنگ
پیشنهادهای شباهنگ

۲۰ مطلب با موضوع «تنم به ناز طبیبان نیازمند مباد» ثبت شده است

1: من دندون عقل ندارم. از اولشم نداشتم. ینی کلاً 28 تا دندون دارم. 4 تا از دندونای چپ و راست و بالا و پایینم عصب‌کشی کردم و اعصاب هم ندارم. تکیه‌کلام استاد شماره‌ی یازدهمونم مراده. همه‌ی پاراگراف‌های کتابشم با مراد از فلان چیز اینه و مراد از بهمان چیز اونه شروع کرده و مثالاشم با مراد زده. منظورشم از بی‌مراد منم. (فعلاً بی‌مرادم. به مرادم که رسیدم می‌شم بامراد.) 



2: سوالای امتحانشم اینجوریه که می‌پرسه مراد از فلان چیز چیه. عکس سوالای امتحانِ پارسال:



3: یکی از سکانس‌هایی که هی تو حرم تکرار می‌شد، سکانس ساعت پرسیدنِ مامان و ساعت دستم نیستِ من بود. هی هر بار می‌گفت پس اون ساعت به چه دردت می‌خوره و منم هی هر بار می‌گفتم می‌ترسم تو این شلوغی بندش باز شه و گم شه و خاطره‌ی خوبی تو ذهنم نمونه از گم شدن ساعتی که شش ساله باهاش خاطره دارم و چه کلاسایی که چشمم به ساعت بود تا بلکه استاد ما را بهلد (رها کند!)

ساعتمو قبل از سفر گذاشته بودم تو کیفم و اون موقع صحیح و سالم بود. صبحِ اولین امتحان وقتی داشتم می‌رفتم سر جلسه از کیفم درش آوردم و دیدم بندش درومده! به دلایل امنیتی نمی‌تونم عکسشو نشون بدم. اگه عکسشو ببینین تو گوگل سرچ می‌کنین مدلشو پیدا می‌کنین بعد میرید پستای مخصوص بانوان رو می‌خونید و بعدش دیگه آبرو حیثیت برای نگارنده‌ی این سطور نمی‌مونه.

دیشب بردم دادم درستش کردن. کار آقاهه که تموم شد گفتم هزینه‌ی تعمیر چه قدر میشه؟ جایی که رفته بودم ساعتای مارک می‌فروختن و اساساً دو سه تومن و حتی ده بیست تومن عددی نبود. آقاهه گفت هیچی. گفت فقط با انبر محکمش کردم و کار خاصی نکردم و هیچی نمیشه. منم نیست که آدم بی‌تعارفی‌ام! نمی‌دونستم داره تعارف می‌کنه یا جدی هیچی نشده. یه کم مکث کردم و گفتم ببخشید متوجه نمی‌شم هیچی ینی چی. ینی من الان ساعتو بردارم برم و هیچ هزینه‌ای در قبال کارتون ندم. درسته؟ آقاهه لبخند زد و گفت درسته. منم تشکر کردم و ساعتمو گرفتم و در قبال کارش هیچی بهش ندادم. ولی اسم مغازه‌ش یادم می‌مونه که اگه خواستم بعداً برای کسی ساعت بخرم اون مغازه در اولویت باشه.

4: هم‌اتاقیام امتحاناشون تموم شده و رفتن خونه. منم سر صبی (دقیقاً هشتِ صبح!) رفتم از این آبمیوه‌گیریای دستی گرفتم. لیمو تُرش و نارنج داشتم. سه کیلو نارنگی و پرتقالم گرفتم آوردم آبمیوه‌ی چهارصددرصد طبیعی درست کردم. زدم تو رگ!!! فقط الان احساس می‌کنم یه کم فشارم افتاده و سرشار از امگا 3 ام. امگا 3؟ اممممم... فکر کنم ویتامین 3 بود منظورم. شایدم ث، یا c! یا حالا هر چی.



5: وقتی این جزوه رو نوشتم به خودم فتبارک الله احسن الخالقین گفتم.
مکالمه‌ی من و استاد شماره‌ی 12 و 8 و یکی از هم‌کلاسیا







6: اون روز یکی از بچه‌های کلاس پرسید «مَجاز» و «مُجاز» و «ایجاز» و «اجازه» از یک ریشه‌ان؟
منم اول صبر کردم ملت جواب بدن و دیدم کسی چیزی نمیگه و اینا رو گفتم و از اونجایی که اینا برای خودم جالب بود می‌ذارمش اینجا که شما هم بخونید و البته مطمئنم اصلاً براتون جالب نیست.

گفتم نه اینا هم‌ریشه نیستن وَجَزَ، أوْجَزَ، یُوْجِزُ، اِوْجاز (=ایجاز) باب افعال هست؛ 
جاز، یَجوزُ، ثلاثی مجرد که اسم فاعلش میشه جایز. 
مَجاز بر وزن مَفال و از فعل جاز یجوز و مصدر میمی به معنای تجاوز از معناست. مَفال وزن اسم مکان از اجوف هم هست.
مُجاز بر وزن مُفعَل (مُفال = وزن اسم مفعول از فعل اجوف در باب اِفعال)
اجازه: بر وزن افاله، وزن مصدر باب افعال از فعل اجوف هست.

درسم که تموم بشه یه کتاب می‌نویسم عنوانشم می‌ذارم عربی آسان است. به خوانندگان وبلاگم هم 40 درصد تخفیف می‌دم. صفحه‌ی اولشم براشون امضا می‌کنم :)))

همچنین بد نیست بدانید که:



7: دخترِ یکی از هم‌کلاسیای کلاس تدبر.
از حیاط مسجد تا جلوی دانشکده برق تاتی‌تاتی‌کنان و بدون کفش داشت برای خودش پیاده‌روی می‌کرد. مامانشم خبر نداشت این شیطون‌بلا! سر از کجاها درآورده. اول می‌خواستم بذارمش تو کیفم و فرار کنم! اما کیفم جا نداشت و دستشو گرفتم ببرم مسجد. یکی دو تا سلفی هم گرفتم باهاش. ولی وسط راه به دلایلی ولش کردم خودش بیاد. چه دلایلی؟ والا از دور یه آشنای نزدیک دیدم و سریع باید فلنگو می‌بستم که رو در رو نشم باهاش و سرعت قدمای این بچه هم پایین بود و نمی‌تونستم بغلش کنم. فلذا رهاش کردم به امان خدا :))) و سوالم اینه که چرا کسی که الان باید اون ور آب باشه رو مدام سمت مسجد می‌بینم؟



8: یکشبنه یه سر رفتم دانشکده‌ی سابقم و مریم هم دیدم و کادوی تولد و سوغاتی‌شم دادم. وقتی گفتم کجا بیام و گفت طبقه‌ی 4 (اتاق دانشجوهای دکترا طبقه‌ی چهار دانشکده است)، تو دلم گفتم آی آلله اُزومو سنه تاپشیردم!!!
طبقه‌ی 4 یه چیزی تو مایه‌های منطقه‌ی ممنوعه‌ی مین‌گذاری شده است. بس که آشنا توشه!

9: آقا من هیچ وقت نفهمیدم این چیزایی که این تو می‌ذارن برای چیه! تبلیغاته؟ گم شده؟ نمونه‌ی جنسه؟ نخریم؟ بخریم؟ ببینیم؟ چیه؟ اصن اون جامدادی اونجا چه نقشی داره؟ کمدِ درمانگاه شریف:



10: دو تا از امتحانام مونده هنوز. یکی امتحان همین استاد شماره‌ی 11 که چهارشنبه است و یکی هم امتحان آهنگر دادگر که گفته امتحانشو شفاهی می‌گیره. ینی قراره عینهو بچه‌ی ابتدایی بریم پای تخته ازمون سوال بپرسه. وای خدای من. روز اول که دیدمش گفتم: آنکه روزم سیه کند این است. این ینی همین استاد!!!
آخه امتحان شفاهی از دانشجوی ارشد؟ خب کتبی چشه مگه؟ تازه کتبی خوبیش اینه که استاد نمی‌فهمه وقتی برگه رو گرفتی هیچی بلد نیستی و کم‌کم داره جوابا بهت الهام میشه. امتحان کتبی مزایای دیگه‌ای هم داره که چون خونواده رد میشه بی‌خیال.

علی ایُ حال! تا حالا 29 تا از نامه‌های مولانا رو بررسی کردیم و قراره از همین 29 تا امتحان بگیره. شماره‌ی درسا رو روی کاغذ می‌نویسه و ما برمی‌داریم و متن اون درسو می‌خونیم و معنی می‌کنیم و به سوالاش جواب می‌دیم. من میگم نامه‌ی شماره‌ی چهارو قراره بخونم. هر کدوم از دوستان هم یه حدسی زدن. شما چی فکر می‌کنید؟ قرعه‌ی کدوم درس قراره به نام من بیافته؟


و یکی از ویژگی‌های این بازی اینه که فقط و فقط در ایام امتحانات جذاب میشه برای آدم.

رکورد جدیدم:

موافقین ۱۶ مخالفین ۱ ۲۳ دی ۹۵ ، ۱۶:۰۶
شباهنگ

987- اعتراض وارد نیست.

پنجشنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۵، ۰۱:۵۹ ق.ظ


صبح تا ظهر فرهنگستان بودم. امتحان داشتم. سوال امتحانمون چی باشه خوبه؟ دو تا موضوع داده بودن که همون جا برای هر کدوم یه مقاله‌ی دو صفحه‌ای بنویسیم. مقاله که نه؛ ایسِی مدّ نظرشون بود. امیدوارم فرق essay و مقاله رو بدونید. از اونجا یه راست رفتم شریف. انقدر گرسنه‌ام بود که مستقیم رفتم بوفه و منِ فست فود نخور، همبرگرو توی کمتر از 5 دقیقه بلعیدم و حتی به خودم فرصت ندادم ازش عکس بگیرم. تا 6 سر کلاس تدبّر بودم و بعدشم وقت دندونپزشکی داشتم. هشت باید میومدم ساعت‌فروشی میدون ولیعصر و بند ساعتمو درست می‌کردم. همون ساعته که مدلش رمز پستای مخصوص خانوماست. حدودای 9 جنازه‌م رسید خوابگاه. خسته، گرسنه، سرماخورده و سرفه‌کنان، با دندون عصب‌کشی شده که کم‌کم داشت اثر ماده‌ی بی‌حسی‌ش از بین می‌رفت. از 9 شب تا موقعی که بخوابم فرصت داشتم به پیام‌ها و تماس‌ها و ایمیل‌های درسی و کاری و خانوادگی و دوستانه جواب بدم و غذا درست کنم و برای امتحان بعدی یه کم درس بخونم.

اومدم دیدم یکی از خوانندگان وبلاگم که وبلاگ نداره! بعدِ چند ماه پیام داده که چرا تو این مدت سراغمو نگرفتی و حالمو نپرسیدی و من دوستت داشتم و تو دوستم نداشتی و دوستی‌مون یه طرفه بود و تو اصلا منو نمی‌دیدی و دوست داشتنمو ندیدی و حضورمو ندیدی و دیگه دوستت ندارم. (اینی که اینو فرستاده دختره و یکی از خوانندگان قدیمی که همیشه به من ارادت داشت و معمولاً برای همه‌ی پستام کامنت می‌ذاشت.) بعد میام می‌بینم یکی دیگه از شماها پیام داده سلام و فلان و بهمان و یه چیزی پرسیده و منم خدا شاهده هیچ پیام و کامنتی رو بی‌جواب نمی‌ذارم. بعد طرف برمی‌گرده میگه چرا انقدر سرد و کوتاه جواب میدی؟ (البته این مورد هم دختره و خواننده‌ی قدیمی که بازم نسبت به من لطف و ارادت داره.)

می‌دونید داستان چیه؟

نمی‌دونید!

که اگه می‌دونستید یه طرفه به قاضی نمی‌رفتید.

داستان اینه که فقط تو (توِ نوعی) نیستی که برام آهنگ و عکس جغد می‌فرستی و کامنت می‌ذاری. صد تای دیگه هم مثل تو هستن و من نمی‌تونم برای هر صد تاتون وقت و انرژی بذارم. هر صد تا تونم فکر می‌کنید با بقیه فرق دارید و عشق‌تون نسبت به من یه چیز دیگه است. بی‌جواب نمی‌ذارمتون. ولی من یه نفرم و با صد تای دیگه که معلوم نیست کی‌ن طرفم. با اینکه کامنتام بسته است، تا حالا 108 صفحه‌ی 100 تایی معادل با 10800 فقره کامنت داشتم. اشکال درسی پرسیدید جواب دادم، اشکال شرعی پرسیدید جواب دادم، مشاوره‌ی خانوادگی و ازدواج و درمان افسردگی‌هاتون حتی! من کامنتای بدون آدرستونم یه جوری جواب دادم. ولی خب بذارید بی‌تعارف بگم. منی که 9 شب می‌رسم خوابگاه، صرف نظر از زمانی که برای استراحتم دارم، برای فرصت باقی‌مانده‌ام خانواده و دوستان حقیقی‌م در اولویتن نه شماها! بی‌انصافیه بگو بخندم با شماها باشه و بدخلقیا و بی‌حوصلگی‌م با اینایی که چشم تو چشمم باهاشون. من انقدر وقت و انرژی ندارم که بیام یکی یکی حالتونو بپرسم و سراغتونو بگیرم. عکسایی که می‌فرستینو به اسم خودتون می‌ریزم تو یه فولدر و اسم فولدر آهنگارم گذاشتم شله قلم‌کار. آش شله قلم‌کار برای من نماد آشیه که همه چی توش می‌ریزن. بس که همه مدل آهنگی برام می‌فرستید. 525 آدرس وبلاگ (البته با احتساب وبلاگ‌های حذف شده‌ی بلاگفا) تو اینوریدرم دارم و خاموش و گذرا در جریان پستاتون هستم.

می‌دونم تلخه. ولی بپذیرید این وقعیت تلخو. بپذیرید که بیشتر از این نمی‌تونم دوستتون داشته باشم. با این تفاسیر! اگه انتظارتون محبتی بیش از اینه؛ من بلد نیستم. ینی نمی‌تونم. پس شما هم مثل اون دختری که امروز ایمیل زده بود دوستم نداری پس دوستت ندارم، ترکم کنید. قول میدم ناراحت نشم.



این کامنتا رو برای مریم گذاشته بودم. سنجاق شود به سلسله‌پست‌هایی با عنوانِ من جای شما بودم، وبلاگ‌هایی که شباهنگ براشون کامنت میذاره رو هم دنبال می‌کردم.

موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۵ ، ۰۱:۵۹
شباهنگ

قرصای 12 شب

1- کامنت گذاشتن: "هروقت تونستی یه پِخ کن تو وبلاگت بفهمیم حالت خوبه"

2- فرمودن: "پست بزار کصافط... طولانی، طومار، طویله... هر چی بیشتر بهتر"

3- والدین رفتن شربت اشتهاآور گرفتن اشتهام وا شه و غذا بخورم؛ 
امشب اون شربته رو خوردم و اون یه ذره اشتهامم پرید :دی

4- چند فقره از مزخرف‌ترین سوالاتی که میشه از یه نفر پرسید اینه که کی درسِت تموم میشه، کی ازدواج می‌کنی، کی بچه‌دار میشین، کار پیدا کردی یا نه، و از اینا مزخرف‌تر، معدلت و حتی میزان حقوقت! ولی خب بنده تندیس مزخرف‌ترین سوال رو اهدا می‌کنم به "تو هم روزه می‌گیری مگه!؟"

5- انجمن زبان‌شناسی یه فراخوان مقاله برای همایش داده، نوشته: زمان تحویل پرده‌نگار فلان روز
دوستان؟ می‌دونستید به Powerpoint می‌گن "پرده‌نگار"؟
خب منم امشب فهمیدم.
موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۳۳
شباهنگ

امید وقتی داشت می‌رفت دکتر، با دمپایی و بدون جوراب و کمربند رفت؛ من تیپ مهمونی زده بودم و تازه دو تا کتابم با خودم برده بودم که اگه بستری شدم وقتم تلف نشه یه موقع :دی برگشته میگه آدم باس یه جوری بره دکتر که دکتر باورش بشه مریضه؛ البته این دو تا کتاب نشون میدن تو علاوه بر مشکل جسمی، از سلامت روحی روانی هم برخوردار نیستی متاسفانه.

5 تا آمپول، 3 تا سرم؛
قرصامم، بعضیاشون 6 ساعت یه باره، 8 ساعت یه بار، 12 ساعت، حتی بعضیاشون 12 ساعت 2 تا! 

دیروز نزدیک 20 ساعت خواب بودم! خواب دیدم امروز 15 خرداده و تقویممو چک کردم دیدم 16 خرداد امتحان مدارهای DC و AC دارم و هی داشتم فکر می‌کردم که آقااااااااااا مگه من فارغ‌التحصیل نشدم هنوز؟ بعدشم بلیت گرفتم برم تهران و تو راه یادم اومد که اون تقویمی که چک کردم تقویم پارسال پیارسال بوده! بعدشم یادم اومد که ما اصل درسی به نام مدارهای AC و DC نداریم و بعدشم از خواب بیدار شدم :دی


اون ضربدر سه‌ی کنار سرُم ینی سه تا سرُم


بعداًنوشت: سکانس آخر خوابم الان یادم افتاد! داشتم می‌رفتم تهران امتحان مدارهای DC و AC بدم، خب؟ رسیدیم و قطار یا هواپیما یا اتوبوس (نمی‌دونم با چی می‌رفتم) جلوی حرم امام [که امیدش به ما دبستانی‌ها بود]، پیاده‌مون کردن و منم داشتم داد و بیداد می‌کردم که آقااااااااااااا! من دارم میرم تهران، امتحان دارم! چرا اینجا نگه‌داشتین؟ اینام گفتن از همین جا سوار مترو فلان خط فلان میشی میری تجریش! منم داشتم می‌رفتم سمت مترو و دم در خروجی حرم یه سری شخصیت معروفم دیدم الان یادم نیست دقیقا کیا بودن.

+ کامنت گذاشتن که حالا تو که داری زحمتشو میکشی یه سلفی هم با نکیر و منکر بزار قربون دستت! :)))


@فاطمه: نمیدونم دقیقا مشکل کامپیوترتون چیه... تا حالا برام پیش نیومده.

موافقین ۱۴ مخالفین ۲ ۱۴ خرداد ۹۵ ، ۲۳:۴۴
شباهنگ

875- یک شبِ کثیف!

پنجشنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۵، ۰۸:۰۸ ق.ظ

حدودای 12 صدام کردن برای شام و چادر به سر اومدم نشستم رو زمین، رو به قبله که نمازه‌ام مونده؛ ولی سرگیجه دارم و نمی‌تونم سر پا وایسم... مامانم گفت بیا یه چیزی بخور خوب میشی و گفتم آقا!!! دارم بالا میارم، اشتها ندارم.

بابا فشارمو گرفت و 9 روی 13 بود، شایدم 13 روی 9 و گفت پاشو بریم دکتر! صبم امید ضعف کرده بود و 8 روی 12 بود و برده بودنش اورژانس و سرم زده بودن و گفتم اورژانس نه! بنده بیدی نیستم که به این بادا بلرزم و برای بدتر از ایناش آخ هم نگفتم و یه نیم ساعتی همون جوری رو به قبله نشستم تا بالاخره تونستم بلند شم و سه رکعتو با بدبختی خوندم و رکعت سوم عِشا دستمو گذاشتم جلوی دهنم و پریدم تو دستشویی!

حالا خوبه یه صبونه‌ی مختصر و یه ناهار سبک خورده بودم! ینی هرررررر چی تو این یه هفته خورده بودمو داشتم بالا می‌آوردم!!! حتی اون وسطا چند تا گوجه هم دیدم که یحتمل مال اون املت هفته‌ی پیش بود :)))) آقا سر تو و دهن خودمو درد نیارم، در و دیوار و سقف و جای جای دستشویی رو به گند کشیدم و اومدم بیرون و گفتم چندشم میشه نمی‌تونم بشورم :دی (پدر، یه جمله‌ی معروفی دارن که این جور وقتا به کار می‌برن و اونم اینه که روزی رو می‌بینن که دارم با اشتیاق زایدالوصفی مای‌بی‌بی بچه‌مو عوض می‌کنم) اومدم بیرون و دیدم ملت لباس پوشیدن که منو ببرن دکتر و گفتم آقاااااااااا من حالم خوبه؛ ینی الان بهترم! فقط دهنم بوی گند میده که فکر کنم با آدامس حل شه و آدامس جوان (فکر کنم اینم قیده و ینی در حالی که آدامس می‌جویدم) رفتم گرفتم خوابیدم و چشم رو هم نذاشته بودم که عینهو برق از جام پریدم و خب این سری دیگه خودم در و دیوارو شستم :دی

اومدم بیرون لبخند زدم که الان دیگه خوب خوبم و می‌رم می‌خوابم و بوس و بوس و شب به خیر! (البته از فازِ بوس بوس صرف نظر کردم چون واقعاً هنوز دهنم بوی گندِ محتویات درون معده‌مو می‌داد!)

خوابیدم و حدودای 3 دوباره بیدار شدم و دوباره پریدم تو دستشویی و بابا بیدار بود و مامانم بیدار شد و من همچنان معتقد بودم خوبم. گفتم گشنمه و فقط یه تیکه نون خالی می‌خوام و سنگک به دست اومدم سمت تختم و خوردم و خوابیدم و 5 دوباره بیدار شدم و این دفعه دیگه ملت خواب بودن و سعی کردم عملیات تخلیه‌ی اون سنگکِ بخت برگشته رو به صورت میوت! و با حالت سایلنت انجام بدم و کماکان معتقد بودم من به بدتر از اینا آخ نمی‌گم و مثل بعضیا سوسول نیستم برای یه ضعف ساده برم سرم بزنم و خوابیدم تا 6!

با همون حالت تحول! بیدار شدم و معده‌ام دیگه چیزی برای از دست دادن نداشت و عین بچه‌ی آدم نماز صبمو خوندم و الانم که در خدمات شمام. ینی اگه بقیه هم مثل من دکترگریزی داشتن، الان دکترهای محترم سرزمین سبزم ایران از بدبختی و فلاکت، دونه دونه در خونه‌ی ملتو می‌زدن که آقا بیا لاقل فشارتو بگیرم، زن و بچه‌ام دارن از گشنگی می‌میرن! و من الله توفیق و شفای عاجل برای همه‌ی مریضای جسمی و روحی :دی

بعداًنوشت: ظاهراً حالم خیلی بده و هنوز دارم بالا میارم :)))) داریم می‌ریم بیمارستان!
اگر بار گران بودیم رفتیم... اگر کامنتا رو می‌بستیم رفتیم... اگه طویله می‌نوشتیم رفتیم...
هعی...

موافقین ۱۵ مخالفین ۰ ۱۳ خرداد ۹۵ ، ۰۸:۰۸
شباهنگ


وی به دلیل عدم دسترسی به دستگاه آبمیوه‌گیری در بلاد غربت، با چنگ و دندان اقدام به تهیه‌ی آبمیوه نموده 

و اکنون پیکر نیمه جانش در بستر آرمیده و منتظر ملک‌الموت است که

یا تن رسد به جانان یا جان ز تن درآید :دی

فلذا کامنت‌ها را از حالت نمایش بدون تایید به حالت نمایش پس از تایید تغییر داده

یه هفته ده روزی درِ وبلاگش را تخته نموده تا قدری استراحت بنُماید

آیکون عطسه و فین‌فین دماغ

اون کاغذی هم که در ضلع جنوب شرقی تصویر مشاهده می‌نُمایید، 

نام ششصد تن از دوستان و آشنایان حقیقی و مجازی شیخ است!

اسماشونو نوشته که یه موقع کسی از قلم نیافته!!!

امید است، وی شفای عاجل یافته و به آغوش پر مهر وبلاگش بازگشته و کامنت‌های شما عزیزان را تایید بنُماید.

+ این نرم‌افزار را هم دانلود نموده و حالش را ببرید!

دعای کمیل خوب است. دعای کمیل بخوانید! با معنی بخوانید!

+ و اگر هنوز به وی 20 ندادندی، به وی 20 همی دهید تا چون شود :دی

00lol00.blog.ir/1394/12/27

۱۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۵ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۳۵
شباهنگ

742- همه‌اش انقدر مونده بود وارد مجلس بشم

يكشنبه, ۹ اسفند ۱۳۹۴، ۰۹:۵۴ ب.ظ

چه قدر؟

انقدر:


هنوز نمره‌های ترم قبلمون تایید نهایی نشده

رئیس درگیر انتخابات بود و فرصت نمی‌کرد امضاشون کنه...



حس خوبیه وقتی تنها خواننده‌ی یه وبلاگی... خیلی حس خوبیه! خیلی هااااا! خیلی!

نویسنده‌اش هم دختره به واقع!

و نیز حس خوبیه وقتی تو گروه درسی، یه همچین پیام تبریکی دریافت می‌کنی:



امروز با نسیم و سایر دوستان، 7 صبح خوابگاه رو به مقصد شهید بهشتی ترک گفتم که صرفاً و صرفاً برم مجوز خوابگاه رو بگیرم و وقتی می‌گم صرفاً برای این کار رفتم، ینی واقعاً صرفاً برای همین کار رفتم! هزینه‌شو که معادل دو، دو و نیم برابر هزینه‌ی بقیه دانشجوهاست، یه ماه پیش پرداخت کرده بودم و مجوز اسکان داشتم؛ ولی شخصاً خودم باید می‌رفتم اون برگه رو تحویل می‌گرفتم ازشون و به دوستام یا هم‌اتاقیام نمی‌دادن اون برگه‌ی کوفتی رو. بدمسیرم هست این شهید بهشتی و منم که اصن دانشجوی بهشتی نیستم و بنا به درخواست جناب آهنگر دادگر صرفاً و صرفاً از خوابگاهشون مستفیض میشم؛ چون رشته‌ی من به دلیل جدید بودن، خوابگاه نداشت و موقع مصاحبه گفته بودم خوابگاه ندین نمیام و اینا رو میگم که اونایی که جدیدن نپرسن که اعصاب ضعیف من خط خطی نشه.


8 صبح – بوفه‌ی دانشکده حقوق - شهید بهشتی

من و نگار و فاطمه و ناهید (اینا همه‌شون برقی‌ان)

(نگار همون هم‌دانشگاهی و هم‌مدرسه‌ای و حتی هم‌اتاقی سال اول کارشناسیمه)


بنده همین که به سن قانونی رسیدم، علی‌رغم میل باطنی والدینم عضو گروه پیوند اعضا شدم که اگه یه موقع خدای نکرده یه جوری مُردم که اعضای بدنم به درد بقیه بخوره، مستفیدشون کنم (از استفاده میاد؛ ینی همون مستفیض‌شون کنم). البته قلبم یه خورده شکسته و شاید به درد نخوره ولی خب پاک پاکه! چشمامم همین طور؛ نمیگم فیلمای بد، بد ندیدماااااااااااااا، ولی از وقتی تصمیم گرفتم دیگه نبینم دیگه ندیدم. حتی آهنگای بد، بد هم دیگه گوش نمی‌دم. شمام می‌تونین از این تصمیما بگیرین؛ سخته ولی غیرممکن نیست. نمی‌دونم معده رو هم میشه پیوند زد یا نه؛ ولی معده‌ام خدایی به درد کسی نمی‌خوره. دندونامم همین طور! همه‌شون یا عصب کشی شدن یا ترمیم :دی این سمت چپی دندونای قبل از کنکور و بیفور شریفه و این سمت راستیه افتر شریف و افتر زندگی خوابگاهی و تغذیه نامناسب!!! اون دندون عقل بالا سمت چپم هم عمل نکردم دیگه. قرار بود بعد از کنکور کارشناسیم عمل کنم :))))



بالاخره چند روز پیش یهویی رفتم کارت اهدای عضومو بگیرم و البته خیلی وقته کارته رو دارم ولی تحویل نگرفته‌بودم؛ ظاهراً قانون جدیدشون اینه که کارت اهدا رو با کارت بانک ملی یکی می‌کنن و باید بانک ملی حساب داشته باشی که من داشتم و چون شماره کارتمو داده بودم به رئیس شماره1 برای حقوق و اینا، گفتم فعلاً دست نگه دارن و قبلی رو باطل نکنن تا حقوقم واریز بشه و بعدش کارت جدید رو که همون کارت اهدای عضوم هم بود صادر کنن.

خلاصه امروز رفتم برای تحویل کارت جدید و سوزوندن کارت قبلی و موقع نوشتن آدرس و کد پستی، شماره خونه رو نوشتم و آدرس خوابگاه فعلی و کدپستی خوابگاه سابق!!! 600تا تک تومنی وجه رایج مملکت رو هم به خاطر استعلام ازم گرفتن.

کارمنده پرسید رشته‌ات چیه و تو دلم گفتم یا خودِ خدا!!! حالا چه جوری حالیش کنم ترمینولوژی چیه و الکی گفتم مترجمی زبان و زبان تخصصی! شانسم که ندارم! یارو برگشت گفت منم ارشد زبانم و یه مقاله نوشتم و بیا بخون نظرتو بگو و کتابایی که به نظرت به دردم می‌خوره رو معرفی کن! 

یارو بیست سال پیش لیسانس گرفته بود و رو مقاله‌اش هم که به واقع خلاصه‌ی یه کتاب بود نوشته بود دانشجوی دانشگاه آزاد!!! واضح و مبرهن بود که با پول و بدون کنکور و صرفاً برای ارتقاء شغلی و حقوقی رفته دانشگاه و منم هر چی کتاب بی‌ربط و با ربط به ذهنم رسید تو یه برگه نوشتم و تحویلش دادم که بره بخونه!!!  مقاله رو هم ندیده و نخونده گفتم عالیه!!! موفق باشید...

یه دستگاه نظر سنجی هم کنار دست همه‌ی کارمندا بود که گزینه‌های خوب و متوسط و ضعیف داشت برای سرعت و برخورد و راهنمایی و اینا و از اونجایی که یه ساعت کارمو لفت دادن و سوالات بی‌جا ازم پرسیدن، از طریق همون سامانه و گزینه‌ها شستم‌شون و پهن‌شون کردم رو بند و تا الانا دیگه فکر کنم خشک شده باشن.

عصر به نسیم میگم چشات خیلی خوشگله؛ بیا برو تو هم از این کارتا بگیر که بعد از مرگت بازم چشاتو داشته باشیم

میگه نه! من نمی‌خوام ناقص برم تو قبر!

میگم چه فرقی داره؛ موشا و سوسکا که بالاخره می‌خورنت؛ بالاخره که تجزیه میشی!

بعد کارتمو نشونش دادم

می‌ترسید از کارتم!!! :دی



یه استاد فیزیک هست تو شریف که میگن خیلی خفنه و تو فرهنگستانم استاده. احتمالاً یه درس هم باهاش داشته باشیم و احتمالاً پایان‌نامه‌مو با همین بشر بردارم. گزینه‌ی بعدی‌م هم برای پایان‌نامه و استاد راهنما آهنگر دادگره؛ و هیچ بنی بشری با این دو تن پایان‌نامه برنمی‌داره. معاون آموزشی‌مون تعریف می‌کرد که این استاد فیزیکه که قراره استادمون بشه یه روز لیست بچه‌ها رو می‌گیره و اسم منو که می‌بینه میگه عه! این شریفیه!!! این هم‌ولایتی خودمه و مشتاق دیدار همیم خلاصه!!!

دو هفته پیش، معاون دانشکده‌مون یه لیست آورد سر کلاس که اسامی و قیمت یه سری کتاب بود که با پنجاه درصد تخفیف می‌فروشیم و بیاین بخرین. فرهنگ‌نامه و دانشنامه و دیکشنری و اینا بود و منم کلاً علاقه‌ای به کتاب کاغذی ندارم و ترجیح میدم همه‌چی آنلاین یا پی‌دی‌اف باشه. فقط برای یکی از کتابا درخواست دادم.

سه‌شنبه تایم استراحت بین کلاسا داشتم کارای رئیس شماره2 رو انجام می‌دادم و (همون تصویر بالا که یه کیک هم کنارمه) معاون آموزشی دوباره اومد که کی مجله و کتاب‌های فلان و فلان و فلان رو نخواسته و گفتم من و یه کم نگام کرد و گفت رایگانه هااااا

یه کم همدیگه رو نگاه کردیم و گفت نمی‌خوای؟

گفتم خب لازمشون ندارم!

خندید و گفت از ما گفتن بود، خواه پند گیر خواه ملال و رفت...

خب وقتی لازمشون ندارم چرا بگیرم آخه!!! اونم کتاب مرجع که تو هر کتابخونه‌ای هست

مجله بخون هم نیستم!!! حتی اگه یه پولی هم رو کتابا می‌ذاشت میداد بازم نمی‌گرفتم!!!


اینجا احتمالاً خونه‌مونه و این بچه هم احتمالاً بچه‌ی منه که داره وبلاگ مامانشو می‌خونه؛


۶۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۹ اسفند ۹۴ ، ۲۱:۵۴
شباهنگ

451- چو عضوی به درد آورد روزگار

چهارشنبه, ۲۷ آبان ۱۳۹۴، ۱۲:۱۶ ب.ظ

فکر کنین ما تو یه کشوری زندگی می‌کنیم که همه چی داریم، منابع طبیعی و مواد اولیه صنعتی و اماکن گردشگری و مذهبی و حتی یه سری متخصص هم تربیت کردیم که خب صلاح دیدن برن اون ور آب! ولی به هر حال متخصص هم داریم. فکر کنین یه سری مسئولین با لیاقت و با اقتدار و با بصیرت و با فهم و شعور هم داریم که دارن برای پیشرفت و آبادانی این کهن بوم و بر جون می‌کنن، یه چند تا مسئول بی لیاقت هم داریم که کارشون به باد دادن زحمات مسئولین با فهم و شعور و با بصیرته و فقط بلدن یه مشت حرف مفت تحویل ملت بدن و هر کدوم یه چند سالی میان گند میزنن به مملکت و میرن گم و گور میشن، سر و ته هم یه کرباسن و فقط قیافه‌هاشون باهم فرق می‌کنه و مثلاً یه عده‌شون روحانی ان یه عده‌شون نیستن ولی به هر حال هدفشون همونه که گفتم! حالا فکر کنین بنده‌خدای شماره 4 یه بیماری داره که تا آخر هفته باید یه سری دارو که طبق معمول وارد نمیشه و تحریمیم دستش برسه، بنده خدای شماره 5 داروهارو از بلاد کفر تهیه می‌کنه و بنده خدای شماره 6 که پسر چهارمی باشه و بنده خدای شماره 3 هم که دوست ششمیه ندای هل من ناصر سر میدن ببینن کی تا آخر هفته برمی‌گرده ایران که اون داروها رو بیاره. حالا فکر کنین من که این وسط نه سر پیاز به نظر می‌رسم نه ته پیاز این ندا رو می‌شنوم و برای دوستانی که ممکنه تا آخر هفته برگردن یا افرادیو بشناسن که برمی‌گردن پیامو فوروارد می‌کنم و یه بنده خدای شماره هفتی پیدا میشه که یه عده بنده خدای شماره 8 و 9 میشناسه که تا آخر هفته...

شاید چون هر کدوممون خودمونو گذاشتیم جای چهارمی و با خوندن پیام‌های فوروارد شده، درد کشیدیم.

سوالی که پیش میاد اینه که چرا مسئولین دردشون نمیاد؟ اینا مگه آدم نیستن؟ هوم؟

پست دردها از مدادرنگی را بخوانید

این عکسم چند وقته تو دلم مونده بود:


موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۴ ، ۱۲:۱۶
شباهنگ

منی که فکّ بی صاحابم یه دیقه بسته نمیشه سه چهار روز حرف نزدم! جدی جدی حرف نمی‌زدمااااااااا، ساکت و آروم یه گوشه می‌نشستم و می‌دونستم دهنمو باز کنم و هوا بره تو دهنم دادم بلند میشه!!! حتی موقع خوندن نماز نمی‌تونستم لبامو بیشتر از یه حد مشخص و معینی باز کنم و تکون بدم!!! ینی انقدر داغون بودم که حتی شبا هم از درد خوابم نمی‌برد!!! و منی که لب به قرص نمی‌زنم، هر دو ساعت یه بار یه مسکن 500 می‌خوردم؛ بدون آب!!! چون آب و غذا دردشو دو چندان که چه عرض کنم صد و حتی هزار چندان می‌کرد!

آخر هفته بود و دکتر درست و درمون پیدا نمیشد، دکتر درست و درمون که هیچ، نادرست و غیر درمون هم پیدا نمیشد!!!

با این مقدمه میریم سوار قطار میشیم که بریم تهران

همین که سوار شدم یکی دو تا مسکن خوردم که بخوابم، 

خوشبختانه هم‌قطارانم وسط راه قرار بود سوار شن و تا یه جایی تنها بودم

مراحل اولیه چرت رو سپری می‌کردم که دیدم بابا برگشته توی کوپه!!!

بابا: به مامور واگن سپردم موقع پیاده شدن هوای تو و چمدونتو داشته باشه

من: مرسی (بیشتر از مرسی نمی‌تونستم حرف بزنم)

چند دیقه بعد قطار حرکت کرد و دیدم مامور داره درِ کوپه رو میزنه 

مامور: یه نفری؟

من: اوهوم

مامور: اون آب‌های اضافه رو بده!!!

آب‌هارو دادم و رفت

ده دیقه بعد دوباره با کیک و آب انار برگشت!!! 

قیمت بلیتارو دو برابر می‌کنن که همچین خدماتی ارائه بدن!!!

مامور: آقاتون گفتن چمدونتون سنگینه کمکتون کنیم، موقع پیاده شدن صدام کنین بیام

من: آقامون!!! باشه :)))))

نیم ساعت دیگه یه دختره که اسمش پریا بود سوار شد

ده دیقه بعد مامور اومد و بلیتامونو گرفت و

به هر حال من نتونستم بخوابم

بعدش یه عده دیگه اومدن سوار شدن و انقدر داغون بودم که اینا که سلام دادن با سرم جواب دادم

بعدش نگه داشت برای نماز و 

موقع سوار شدن رفتم از مامورین و مسئولین سراغ بهداری قطارو بگیرم که گفتن بهداری نداریم

گفتم قرص و مسکن و کمک های اولیه چی؟

گفتن اونم نداریم، ینی قبلاً داشتیم ولی الان نداریم!

رفتم چند تا کوپه مخصوص خانوما که ازشون مسکن بگیریم و

خانومه گفت استامینوفن میخوای؟ گفتم از صبح یه بسته استامینوفن و روزافن و ژلوفن تموم کردم

گفتم مفنامیک اسید داری؟

گفت نه ولی... اومد نزدیک تر و یواشکی تو گوشم یه چیزی گفت که...

درسته نقطه اوج این پست همون یه تیکه شه ولی ادامه‌شو تو اون پست رمزدار قبلی نوشتم :دی

فقط اگه بعد از مرگم خاطراتمو چاپ کردید این تن بمیره اون سه چهار خطو از خاطراتم حذف کنید و

به جاش بنویسید خانومه قرص نداشت و وی یه ژلوفن دیگه خورد و خوابید

+ امروز ساعت 4 وقت دندون‌پزشکی دارم :)

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۹۴ ، ۱۱:۳۱
شباهنگ

و در بستر مرگ!!! در تب می‌سوزد و با ویروس سرماخوردگی دست و پنجه نرم می‌نماید! هچچچچِ (آیکون عطسه!)



قبلاً شلغم دوست نداشتم، چیزی که این وسط عجیب به نظر می‌رسه اینه که هنوز از کدو و بادمجون و پیاز بدم میاد، ولی الان عاشقانه و دیوانه وار!!! شلغم رو دوست دارم!!! هچچچچِ (آیکون عطسه!)

به عنوان یه آواره و مهاجر از بلاگفا به بیان، افتخار اینو دارم که بگم این 400 مین پست بیانمه!!!

(آیکون صدای خس خس و مدیریت آب بینی حتی!)


یادی از گذشته‌ها:

الی المستشفی-post/201

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد-post/202

(پست 1368 - بلاگفا نمیذاره لینک بدم)

۱۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۴ ، ۱۲:۰۹
شباهنگ